رمان من یک بازنده نیستم

رمان من یک بازنده نیستم پارت 9

5
(1)

 

 

-زنش بودی.
-زنی بدون رابطه.
داستان شاهرخ ناباور دور تن فروزان پیچیده شد.
فروزان لبخند زد و گفت: نخواست، بهتر که هیچ وقت نخواست.
شاهرخ تن فروزان را از دیوار جدا کرد.
دستش را روی گودی کمرش گذاشت و گفت:اینقدر تشنه ام که پلک روی هم بزنی صیغه ی عقدمونو می خونم.
فروزان با تردید نگاهش کرد.
می دانست باید تا سال حمید صبر کند وگرنه حرف وحدیث بود که تا ناکجایش را می سوزاند.
-درگیر چی هستی؟
-تا سال حمید نشده…
-یه صیغه اس جان دلم، برای چندماه، کسی نمی دونه غیر از من و تو، نگاه کن خودت، کسی اینجا هست غیر از من و تو؟
-شادان اگه بفهمه…
-من عموشم و تو حق مادری داری براش، قراره چه اتفاقی بیفته؟ گناه که نکردی، شرعا زنم میشی،…فروزان، خانم، کسی قرار نیست بدونه، بین خودمون می مونه تا بعد از سال حمید که بیام خواستگاریت کنم.
فروزان با ترس آب دهانش را قورت داد.
به شدت دلش شاهرخ را می خواست.
همه ی آرزویش این مرد بود.
اما ترس از رسوایی تردید به جانش می انداخت.
-حاضری خانم؟
تنش کمی لرز داشت.
-بخونم خانم؟
-تو این 20 سال هیچ وقت با زنی بودی؟
شاهرخ رک گفت: نه!
-چرا؟
-هیچ کس فروزان نبود.
لبخندی روی لب هایش سنجاق شد.
“زمستان سردی نبود.
هنوز صدای گنجشک ها می آمد.
آفتاب هم قصد کمرنگ شدن های زمستانه نداشت.
مطمئن هستم همه ی اینها از جایی آب می خورد.
یا تویی یا باز هم دلیلش تویی!”
-بله!
چشمان شاهرخ برق زد.
فروزان را یک دور، دور خودش چرخاند و با خنده ای پت و پهن گفت: ممنونم.
فروزان را تنگ در آغوشش گرفت و کنار گوشش آیه ی صیغه را که از حفظ بود را برای 8 ماه دیگر خواند.
تمام که شد، فروزان بله اش را که داد، شاهرخ با عشق گفت: به خونه ی خودت خوش اومدم خانم.
حس خوبی داشت.
شاهرخ حالا دیگر محرمش بود.
شوهرش بود.
مردی که در تمام طول عمرش آرزویش را داشت بلاخره مال خودش شده بود.
بهتر از این؟
اصلا این حال خوب قابل قیاس با هیچ چیز دنیا نبود.
فروزان با شرم گفت: ممنونم.
-اجازه هست؟
فروزان گنگ نگاهش کرد.

عملا چیزی از اجازه گرفتن شاهرخ نفهمیده بود.
شاهرخ به سادگیش خندید.
با اینکه سن و سالش طوری نبود که این چیزها را نفهمد اما هنوز بکر مانده بود.
با اشتیاق و عطش، سرش را میان موهای فروزان فرو برد و گفت: یه امشب مال من باش.
نفس داغ شاهرخ وسوسه به جانش انداخت.
دستش دور گردنش زنانه قفل شد.
شاهرخ با همه ی توانش، هیکل لاغر فروزان را از روی زمین بلند کرد.
از قبل فکر همه چیز را کرده بود.
می دانست بلاخره راضیش می کند.
یعنی بعد از این همه سال باید عشق بینشان جواب می داد یا نه؟
به سمت اتاق خوابی که آماده کرده بود رفت.
در را بزور باز کرد و داخل شد.
فروزان را کنار تخت پایین گذاشت.
-فعلا اینجا اتاق خوابمونه، اما هروقت بخوای می تونی هر کدوم از اتاقای این خونه رو انتخاب کنی.
فروزان چرخی زد و همه چیز را به دقت نگاه کرد.
رنگ تند قرمز و صورتی برای اتاق شگفت انگیز بود.
همه چیز رئال و دوست داشتنی!
-اینجا خیلی خوبه.
-ببخش اگه سلیقه ام زیاد خوب نبود.
فروزان نزدیکش شد.
دکمه ی بسته ی کت شاهرخ را باز کرد و دورش چرخید.
کت را از تنش درآورد و روی عسلی گذاشت.
-تو بهترینی، خودت اینو بهتر از همه می دونی.
جلویش ایستاد و دکمه های پیراهنش را دانه دانه باز کرد.
-دیوونه ام نکن فروز!
-برای همین اینجاییم نه؟ قراره 20 و چندسالی که ازمون گرفته شد و جبران کنیم ها؟
دکمه های مارک آستینش را باز کرد و پیراهن را از تنش درآورد.
دستش که سمت کمربند شاهرخ رفت، شاهرخ حریصانه در آغوشش کشید و لب هایش را شکار کرد.
آنقدر بوسیدش که وقتی صورتش را عقب بود لبخندی نرم از نفس تنگی که فروزان دچارش شده بود روی لبش نشست.
-خوبی خانم؟
خانم گفتنش ته همه ی عاشقانه های دنیا بود.
شاهرخ با ملایمت صورتش را نوازش کرد.
-ببخشید.
فروزان لبخند زد.
چقدر بود تجربه ی بوسیده شدن نداشت؟
چقدر بود حمید این همه ظلم کرده بود؟
دکمه های مانتویش را باز کرد و گفت: همیشه اولین ها پر از درد و خواستن!
عین یک نوجوان تن صدایش می لرزید.
هیجان زده بود و پر از اشتیاق!
شاهرخ دستش را گرفت و روی تخت نشاندش.
پشت دستش را بوسید و گفت: من کنارتم، قرار نیست از چیزی بترسی، باشه؟
-من از چیزی نمی ترسم، هیجانش داره منو می کشه.
شاهرخ کنار گوشش را بوسید.
بوسه هایش را پایین تر آورد تا بالای سینه اش!

آه خفیف فروزان، شاهرخ را جری تر کرد.
با احتیاط فروزان را خواباند.
باید این عطش 20 ساله بلاخره رفع می شد یا نه؟
-دوستت دارم فروز، بیشتر از جونم…
تنش را روی تن فروزان کشید.
لاله ی گوشش را بوسید.
-خون شدی تو رگام.
فروزان لبخند زد و کمرش را نوازش کرد.
-همیشه برام بمون فروز…
شکم فروزان را بوسید.
فروزان بی طاقت صورت شاهرخ را میان دستانش گرفت و گفت: می خوای منو بکشی؟
شاهرخ بالاتر آمد.
اجازه نداد سوالات فروزان بیشتر از این ادامه دار شود.
لب های فروزان را عمیق بوسید…
**
با عشق صورت شاهرخ را بوسید.
بهترین شب عمرش بود.
شبی که بلاخره طلسم این چندین سال شکست و مال هم شدند.
گوشه ی تخت نشست و لباس های زیرش را برداشت و تن زد.
شاهرخ دستش را زیر سرش گذاشته نگاهش می کرد.
-ساعت چنده؟
-هنوز شام نخوردیم.
فروزان خندید و گفت: فکر کردم خبری از شام نیست.
شاهرخ بلند شد، فروزان را در آغوش کشید و گفت: مگه میشه خانم؟
شانه ی لخت فروزان را بوسید و گفت: از قبل سفارش دادم میگم بیارن فقط.
از فروزان جدا شد و لباس هایی که روی زمین افتاده بود را برداشت و تن زد.
به دکمه های پیراهنش که رسید، فروزان مقابلش ایستاد و گفت: من می بندم.
دانه به دانه دکمه های پیراهن شاهرخ را بست.
شاهرخ موهای باز فروزان را پشت گوشش زد و گفت: عین معجزه ای!
فروزان لبخند زد.
دکمه های مارک شاهرخ را برداشت و سر آستین هایش را بست.
-تا اینجایی موهاتو نبند.
همه ی موهایش را جمع کرد و روی شانه ی فروز ریخت.
فروزان خم شد لباس های باقی مانده اش را تن زد.
شاهرخ با گوشیش زنگ زد تا غذا را بیاورند.
دست دور شانه ی فروزان انداخت و گفت: از خونه راضی هستی؟
-دقیقا همون چیزیه که می خواستم.
-طرح های جوونیت هنوز تو ذهنمه، موندگار شدن، یکم تو این طرح دست بردم تا بشه همونی که می خوای.
-اینقدر خوب نباش.
-برای یه گل باید گلستون باشی.
به سمت میز رفتند.
هنوز صدای موزیک می آمد.
شاهرخ خم شد گلسر و روسری که روی زمین افتاده بود را برداشت و روی میز گذاشت.
دست فروزان را گرفت و دور خودش چرخاند.

-برای امشب هزار بار خداروشکر می کنم.
در مقابل شاهرخ و عشقش زبانش بند می آمد.
تمام این سالها حمید هرچه از یک زندگی ساده و عاشقانه می خواست را از رو گرفته بود.
خدا لعنتش کند.
مرده بود اما برای این ظلمش هرگز نمی بخشیدش!
-برای 8 ماه دیگه خودتو آماده کنم خانم اما…
صندلی را کنار کشید و فروزان را نشاند.
-من هرروز زنمو تو خونه ام می خوام.
فرزان فورا با اعتراض گفت: چطوری؟ نعیم، شادان…
-فرض بر این میگیریم که خانم زیبای من هرروز میره پیاده روی، برای شام یا ناهار باید پیشم باشی فروز!
بهانه هایش هم جذاب بود.
نمی دانست این شروع بهانه های شیرین شاهرخ است.
زنی که مال خودش شده بود باید کنارش می بود.
-نعیم؟
شاهرخ خیلی ساده و راحت گفت: می دونه!
چشمان فروزان درشت شد.
-یعنی…
-بلاخره هرروز دیدنت اینجا باید یه دلیل موجه داشته باشه یا نه؟ نترس خانم هوای باباشو داره.
فروزان فقط نگاهش کرد.
مگر می شد از این مرد با موهای جوگندمی دل کند؟
شام که میان میز کوچکشان با سلیقه شاهرخ خورده شد، طعم بهار می داد.
انگار به ضیافت یک پرنس عالی رتبه دعوت شده باشد.
بعد از شام خود شاهرخ او را تا دم در رساند.
هرچه فروزان تعارف کرد داخل بیاید، نیامد.
ترجیح می داد عمه خانم فضول را نبیند.
نه حوصله اش را داشت و نه وقت مفت که صرف کل کل با این پیرزن شود.
داخل که شد، شادان به سمتش آمد.
گونه اش را بوسید و گفت: خوش گذشت؟
دلش می خواست حرف بزند و از شب بی نهایت خوبی که گذرانده بود حرف بزند.
اما این یک مورد جایی برای حرف زدن نمی گذاشت.
یعنی ترجیحا نباید کسی می دانست تا 8 ماه دیگر!
لبخندی به شادان زد و گفت: خیلی خوب بود عزیزم.
شادان با شیطنت گفت: بنظر می رسه عموجان سر پر شروشوری داره.
فروزان لب گزید و برایش ابرو انداخت تا جلوی زبانش را بگیرد.
شادان خندید و با صدای بلندی رو به جمع گفت: با یک فنجون چای موافقید؟
راج خیره نگاهش می کرد.
این دختر نهایت جذابی بود.
فردین هم نگاهش روی راج مانده بود.
مردیکه ی سیاه نه قیافه داشت نه تیپ خاصی!
مدام چشمش روی شادان کار می کرد.
صمصام با لبخند گفت: لطفا کمرنگ باشه.
شادان چشمی گفت و به سمت آشپزخانه رفت.
تنها چیزی که فهمیده بود، عاشقانه ی چشمان مادرش بود.
***

صدای دادش کل ساختمان را لرزاند.
فروزان از پایین پله ها به طبقه ی بالا نگاه کرد…
-باشه، الان میام.
صدای فردین بود و تمام اهالی خانه گیج.
فردین تند از پله پایین آمد که فروزان پرسید:چی شده؟!
-فعلا عجله دارم.
صمصام بلند شده گفت:کمکی از دست ما بر میاد؟
فردین ناشیانه گفت:باهام بیا.
صمصام کتش را چنگ زد و رو به راج گفت:خودتو سرگرم کن زود میام.
راج با آرامش گفت: نگران من نباش لطفا.
صمصام لبخند زد و دستش را به علامت لایک برایش بالا آورد.
با فردینی که انگار آرام و قرار نداشت از در خانه بیرون رفت…
و حالا راج بود بدون آن جوانک چشم سبزی که عجیب هوای این دختر ساده ی خانه اش را داشت.
نمی دانست چرا این همه به نظرش این دختر ملوس و خواستنی می آمد.
زیادی متین بود و کم حرف.
سرش به کار خودش گرم بود و اصلا ندیده بود در کار کسی دخالت کند.
مهربانی می ریخت و لبخندهایش زیادی نمک داشت.
تردید داشت که می شود از یک ایرانی خواستگاری کرد؟
****************
-چی شده فردین؟
فردین کلافه پایش را بیشتر روی پدال گاز فشرد و گفت:نگهبان شرکت بیمارستان…
صمصام مهلت نداده گفت:چرا؟
-ظاهرا چند تا دزد دیشب اومدن شرکت که با نگهبان درگیر شدن.تا تونستن اون پیرمرد بدبختو زدن.
صمصام لب گزید و گفت:چیزی هم بردن؟
-نه نگهبان قبل اینکه خودشو درگیر کنه زنگ زده اداره پلیس. اونام زود رسیدن سر دزدا بی کلاه مونده.
-پس چرا الان بهت خبر دادن؟
-شریک دارم صمصام، به اون خبر دادن. اونم می دونه من اعصاب این چیزا رو ندارم خودش اومده الان خبرم کرده.
-به کسی برای این کار مشکوک نیستی؟
ته ذهنش مازیار روشنِ روشن بود.
-رقیب زیاد دارم.
این یعنی هرکسی می توانست باشد.
اما حسش متوجه شرکت بزرگ آریا صنعت نوین بود!
همان شرکتی که مازیار رئیسش بود و مدتی حس می کرد لنگ می زند.
یک چیزی این وسط مشکوک بود.
مازیار باز چه نقشه ای داشت؟
تازگی مناقصه ای که با مازیار رقیب بود را برد.
مازیار تهدیدش کرده بود از حلقومش بیرون می کشد.
شاید همه اش برای همین مناقصه باشد؟
-به چی فکر می کنی؟
-هیچی مهم نیست!
-داریم کجا می ریم؟
-فعلا بیمارستان، باید بدونم سر اون پیرمرد بی نوا چی اومده.
*****************
هنوز عصبی بود…

صمصام خیلی وقت بود که به خانه برگشته بود تا دوست هندیش را دوباره در شهر تاب دهد.
و او تا الان که 12 شب بود بیرون بود و داغان.
چیزی از شرکت کم نشده بود اما عجیب دلشوره داشت.
انگار قرار بود چیزی بشود و می ترسید.
و کاش زود جواب این مناقصه داده می شد.
به سمت پله ها رفت که حس کرد کسی عین شبه از کنارش گذشت.
دوباره برگشت و با دیدن شادان لجش گرفت.
چقدر امشب از این دختر متنفر بود.
با این تیپ دهاتی مزخرفش!
باید عصبانیت قلمبه شده ی امروزش را سر کسی خالی می کرد.
چه دیواری کوتاه تر از شادان؟!
برگشت و تا قبل از اینکه شادان از او دور شود خود را به او رساند.
مچ دستش را گرفت که شادان از ترس و دل دردی که نصف شبی امانش را بریده بود هینی کشید.
خود را عقب کشید اما فردین بیخیالش نشد.
چرا وقتی از پله ها پایین می آمد این دراکولای وحشی را ندیده بود؟
-چ…چی شده؟
-این وقت شب اینجا چه غلطی می کنی؟
خودش هم می دانست الکی دارد بهانه می آورد.
اما اعصابش خراب بود و کیسه بوکسی بهتر از شادان مگر پیدا می کرد؟
-من فقط می خواستم برم آشپزخونه!
درد حالا انگار زانوهایش را هم گرفته بود، کاش رهایش می کرد.
-هه، که چه غلطی کنی؟
یعنی باید زنانه هایش را هم این وقت شبی برای این زبان نفهم توضیح می داد؟
-ولم کن!
-گفتم کارت چیه؟
-ولم کن تورو خدا.
زانوهایش شل شده بود.
دست آزادش شکمش را چنگ می زد.
چقدر الان محتاج دو دانه کدئین بود!
فردین کلافه بود و حال شادان رقت آور.
دستش را محکم رها کرد که شادان از ضعف سکندری خورد و روی زمین افتاد.
فردین پر از نفرت نگاهش کرد و گفت:حالمو بهم می زنی.
شادان با تمام دردش بغض کرد.
این مردچقدر بی رحم بود.
فردین بی توجه به دختر گریانی که از درد به خود می پیچید به سمت پله ها رفت.
ناشیانه رفتار کرده بود اما دست خودش نبود.
باید سر کسی خالی می کرد و چه کسی بهتر از شادان؟
دیوارش کوتاهتر از همه!
شادان بزور بلند شد به سمت آشپزخانه رفت.
یعنی روزی این مرد جواب تمام بدرفتاری هایش را می داد؟
***********
فروزان جامیوه ای بزرگ و سنگین را روی میز گذاشت که عمه خانم پرسید:کی میان؟
-حول و هوش 8 شب.
به سمت شادان که بیخیال به سمت آشپزخانه می رفت تا خودش را یک فنجان چایی مهمان کند چرخید و گفت:شادان!

شادان خوشرو برگشت و گفت:بله مامان.
-عزیزم با من بیا کارت دارم.
شادان متعجب سر تکان داد و با فروزان به سمت پله ها رفت.
وارد اتاقش که شدند فروزان در کمد را باز کرد جعبه ی نسبتا بزرگی را بیرون آورد و گفت:می خوام امشب اینارو بپوشی.
-مگه اینی که تنمه چشه؟
-عزیزم سیاه پوشیدن بسه.عموت و نعیم میان، می خوام زیباتر از همیشه باشی.
شادان سر تکان داد.
احیانا فردین چیزی نگفته بود؟
فردینی که دو سه روزی می شد اعصاب نداشت و انگار مار…به خود می پیچید.
زهرمار هم این همه تلخ نبود عین او!
فروزان در جعبه را باز کرد و گفت:بپوش ببین خوشت میاد.
پیراهنی به رنگ بنفش…ساده…
بنفش را دوست داشت…توی ذوق نمی زد.
یک ساپورت چسبان مشکی…خب…
تا الان ساپورت نپوشیده بود…
یعنی درست بود؟
-پاشو دختر ببین دوسشون داری.
شادان بلند شد…
با فروزان رودربایستی نداشت.
همان جا روسری کند و لباس هایش را در آورد.
فروزان قربان صدقه ای هیکل بی نقصش رفت.
این دختر اگر کمی بازتر بود چقدر می توانست دلبری کند.
لباس ها را که تن زد فروزان لبخند زد و گفت: فیت تنته. ماه شدی.
لبخند زد که فروزان گفت:موهات دوم اسبی ببند تا برات گیسش کنم.
-باشه.
موهایش را نرم شانه زد و با کش موهای مشکی رنگش را محکم بالا بست و روبروی فروزان نشست.
-برای چی میان مامان؟
-خبر خاصی نیست، یه شب نشینیه!
لبخند زد و مادرش…
عزیزش…
این روزها کمی مشکوک شده بود.
-عموجون نیومده خیلی عزیز شده.
فروزان چشم غره ای رفت و گفت: برای تو عزیز نیست؟ خوبه همین یه دونه عمو رو داری.
-مامان؟!
-هوم؟
-عمو که زن نداره، نعیم رو به سرپرستی گرفته؟
-بله!
چشمکی زد و گفت: جذابه!
فروزان خندید و گفت: کاری نداره اگه…
شادان فورا اعتراض کرد و گفت: مامان…!
لبخند زد و مادر بود دیگر…ضعف نمی دید…
فروزان پایین گیسش را با پاپیون بنفش رنگ محکم کرد و گفت:یه شال همرنگ لباست یکم روشن تر تو جعبه اس بپوشش.
شادان لبخند زد و گفت:خوشگل شدم؟
-مثله همیشه تکی.

از پله ها که پایین رفت دلهره داشت…
یعنی کسی تیپش را مسخره نمی کرد؟
مهمان ها هنوز نیامده بودند و او می توانست در تهیه شام به مریم خانم کمک کند.
هیچ چیزی بیشتر از آشپزی برایش لذت بخش نبود…
یکراست به سمت آشپزخانه رفت و بیخیال نگاه تحسین برانگیز راج و شگفت زده ی فردین شد…
حداقل کمتر معذب می شد.
فردین متعجب زیر لب با خودش گفت:شادان بود؟!
ششدانگ حواسش به دختر بنفش پوشی بود که به آرامی به سمت آشپزخانه رفته بود…
دختری با یک تیپ متفاوت و رنگی!
نتوانست جلوی کنجکاویش را بگیرد و بلند شد.
انگار قرارش را گرفته بودند…
نه اینکه چیزی شده باشدها…فقط کمی کنجکاو بود…همین!
به سمت آشپزخانه رفت.
چه خوب سالن به آشپزخانه دید نداشت.
بدون اینکه داخل شود کنار چهارچوب ایستاد و خیره اش شد…
-مریم خانم سالاد شیرازی می ذارید یا با سس درست کنم؟
-عزیزم اول ببین ژله هایی که درست کردم بسته؟
-چشم.
شادان به سمت یخچال رفت.
انگار برای اولین بار می دیدش.
راه رفتنش زیادی موقرانه نبود؟
و لبخندش…. دقیقا لبخندش چه معنی ای داشت؟
-مریم جون ژله طالبی هنوز کامل نبسته.
-اشکال نداره هنوز کلی وقت هست.
-سالادا؟
-یه ظرف شیرازی بزار یه ظرفم با سس.
-چشم.
الان کسی گفته بود در آشپزخانه باشد که آمده بود؟
کلفت خانه زادی هم نبود که بگوید عادت دارد…
پس الان اینجا چه کار می کرد؟
بی هوا به کله اش زد و با تمام بدجنسی اش یکباره داخل شد و گفت:مریم خانم.
هر دو از ترس به سمتش برگشتند.
-آقا ترسوندیمون.
شادان سر به زیر لب گزید…
فردین با تمام بدجنسی خیره اش شد.
-یه چای داغ با بسکویت خونگی هات می خوام.
-اتفاقا امروز یه بشقاب بسکویت درست کردم، بفرمایید الان چای می ذارم و میارم براتون.
صندلی دور میز را کنار کشید و دقیقا روبروی شادان نشست و گفت:منتظر میشم.
-طول می کشه آقا.
-اشکالی نداره.
مریم متعجب سری تکان داد و دکمه ی سماور همیشه در حال قل قلش را چرخاند.
شادان سر به زیر بدون نگاه به جنگل چشمان مردی که در حال ذوب کردنش بود بزور چاقو را در دستش فشرد.
خدا لعنت کند این مرد را که همه چیزش عذاب بود.

-اینجا چیکار می کنی؟
یکبار سر بلند کرد و گفت:با منی؟
-قاعدتا که فکر نمی کنی با مریم باشم؟
همیشه ته نگاهش بدجنسی بود با چاشنی تمسخر!
دلش می خواست همین چاقوی در دستش را درون گلویش فرو کند تا جان دهد.
خونسرد جواب داد: مریم جون دست تنها بود.
-اون از پس کاراش برمیاد.
خدا را شکر که آشپزخانه بزرگ بود و آنها آرام حرف می زدند.
دلش نمی خواست از علایقش با این مرد از خودراضی حرف بزند.
لجوجانه جواب داد: دوست داشتم بیام.
فردین با تمسخر گفت: هوم…پس دوست داشتی.
به صندلی تکیه زد و با بدجنسی گفت:خب پس چرا از امروز برا همیشه کمک دست مریم نمی ایستی؟ حداقل مجانی اینجا نموندی.
شادان از زور فشار حقارت لب گزید و مجانی؟
داشت در مورد اینجا ماندنش نطق می کرد؟ مگر هزار بار نگفته بود از اینجا می رود؟
پس این حرف ها و مسخره بازی ها چه بود؟
چاقو را در دستش فشرد و پر از خشم به فردین و آن لبخند نفرت انگیزش نگریست.
فردین اینبار نیشش را بیشتر شل کرد و گفت:
-بچه گربه ها هم بلدن پنجه بکشن؟
با خشم زیادی گفت: راحتم بزار.
الان اصلا طاقت یک جنگ و اعصاب را با این مرد “بچه شده” نداشت.
برعکس فردین که از این آزارهای هرزگاهی نهایت لذت را می برد.
خوبیِ بودن های شادان، همین بود دیگر!
باید گاهی نقش یک اسباب بازی سرگرم کننده را بازی می کرد.
-می خواستی راحت باشی از اتاقت بیرون نمی اومدی.
پر از عصبانیت بلند شد و چاقو را در سینی کوچک جلویش پرت کرد و گفت:مریم جون با اجازتون.
-کجا؟
مریم پرسیده بود و آن مردک وحشی…
-میرم اتاقم.یادم اومد کاری دارم هنوز انجام ندادم.
-باشه عزیزم.
-نه دیگه نشد…شما از امروز وظیفته به مریم کمک کنی.
-از این خونه میرم، همینو می خوای مگه نه؟
به صندلی فردین نزدیک شد و گفت: یا نه؟ جنابعالی به تریش قبات برمی خوره که مثلا من برم پیش عموم ها؟
فردین تیز نگاهش کرد.
تازگی خیلی زبان دراز شده بود.
مدام هم از رفتنش می گفت.
اما کور خوانده بود اگر اجازه بدهد پایش را از این خانه بیرون بگذارد.
شده زندانیش کند هم می کرد.
تمام قد بلند شد و سینه به سینه ی شادان ایستاد.
-ناخوشم نکن شادان!
-پس تو هم پا رو دم من نذار جناب، تحمل منم حدی داره.
دستش را پشت گردن شادان گذاشت.
زیرچشمی حواسش به مریم خانم بود که برنگردد و آنها را در این حالت ببیند.
-آتیش بزنی خودتم خاکستر میشی بچه جون.
شادان زیر دستش زد و گفت: در عوض دلم خنک میشه که کسی بهم زور نگفته.

پوزخندی حواله ی فردین کرد…
چقدر آتش ریخت به جان شادانی که الان یک تکه زغال شعله ور بود.
از کنار فردین گذشت و به سمت اتاقش رفت.
تا آمدن مهمان ها دیگر از اتاقش بیرون نمی آمد.
**********************
نه اینکه لج کرده باشد…
فقط زیادی دلگیر شده بود.
این مرد خودخواه که با حرفهایش سلاخیش می کرد اگر می زد دردش کمتر بود.
نیش زدن بدترین مجازات ممکن بود.
اما آخر مجازات چه کاری؟
او فقط آمده بود زندگی کند.
نه قصد داشت این مرد احمق را تور کند و نه مال و منالش را بالا بکشد…
آه کشید و دستی به خرس پشمالوی روی لباس بنفشش کشید و بلند شد.
مهمانان آمده بودند و غیبت بیش از حد دلیل موجهه ای می طلبید که او نداشت.
البته دلیلی محکم تر از حضور فردین؟
خدا لعنتش کند که دیدنش هم کفاره می خواست!
از پله ها صدای تعارفات گرم بود.
با نهایت احترام در حالی که دستانش را قفل کرده بود سلام کرد.
همه به طرفش برگشتند و چشمان راج دوباره برق زد.
به آرامی کنار فروزان نشست که نگاهش گره مرد سیاه و مودب این روزهایش شد.
راج لب زد:خوبی؟
و او با لبخند نیم بندش گفت:خوبم.
انگار تمام عالم و آدم فقط حواسشان را به فردینی داده بودند که مشتش روی پایش گره خورده بود برای این خوب گفتن یواشکی و کوتاه.
یکی نیست بگوید آخر به تو چه؟!
نگاهش روی نعیم چرخ خورد.
با کت و شلوار مارک خوش پوشی آمده بود.
مودب نشسته و با لبخند نگاهش می کرد.
شاهرخ مهربانانه دستش را به سمتش دراز کرد و گفت: بیا اینجا ببینم.
بی دلیل از این عموی تازه شناخته شده خوشش می آمد.
بلند شد و میان شاهرخ و نعیم نشست.
فردین عصبی دستی به صورتش کشید.
شاهرخ سرش را بوسید و گفت: خوبی؟
شادان نگاهش گوشه شد به چشم سبز احمقی که کمی از او می ترسید. اما…به درک!
-ممنونم.
نعیم به گلدان گلی که روی زمین گذاشته شده بود اشاره کرد و گفت: مال شماست.
ذوق زده به نعیم نگاه کرد.
چه پسرعموی نازنینی!
با اینکه تنی نبود و هیچ رگ و ریشه ای هم با او نداشت، اما عجیب این روزها فکرش را درگیر می کرد.
بحث عشق و عاشقی نبود.
فقط دلش یک حامی می خواست.
یکی شبیه به یک برادر خوب!
صمصام اشاره ای به جمع کرد و گفت: تعدامون برای والیبال بازی کردن خوبه، بزرگترا رو به حال خودشون بذاریم، موافقید؟
فردین بی میل بود اما همین که صمصام مخاطب قرارش داد با کراه گفت: تور والیبال هست اگه ببندی.
نعیم دکمه ی کتش را باز کرد و گفت: فکر کنم این کت الان دیگه لازم نباشه.

 

ذوقی پنهان درون شادان دمیده شد.
فردین بلند شد و شادان با ذوقش گفت: من میشم دارو، شماها همه درازین تعدادتونم مساوی، من دارو باشم بهتره.
صمصام با خنده گفت: تو نخودی هستی.
فردین به سمت انباری رفت.
شاهرخ به سمت فروزان نگاه کرد و گفت: فکر کنم می طلبه همگی بریم تو حیاط.
فروزان از خدا خواسته گفت: الان میگم مریم بساط رو تو حیاط علم کنه.
عمه خانم با اخم و غرغر گفت: تو این سرما با استخونای تق و لق من…
شاهرخ میان حرفش پرید و گفت: شما بهتره برید استراحت کنید.
فروزان برایش چشم و ابرویی آمد تا سربه سر عمه خانم نگذارد.
شاهرخ در صورت فروزان خندید.
چقدر خوشبخت بود که این زن زیبا بلاخره مال خودش شده بود.
هرچند دور، اما خیالش جمع بود که مال خودش است.
شادان زیرچشمی حواسش به مادرش و عمویش بود.
روابط زیادی نزدیکشان عجیب بود.
صمصام و راج و نعیم با هم به حیاط رفتند.
فروزان بلند شد تا به مریم خانم بگوید میز و صندلی فلزی درون حیاط را با بالشتک های کوچک بپوشاند و چای و تنقلات گرم روی میز بچیند.
عمه خانم هم بی توجه به همگیشان به سمت اتاق رفت تا زودتر از همیشه بخوابد.
شاهرخ دست دور گردن شادان انداخت و گفت: اینجا بهت خوش می گذره؟
شیطان در جلدش نشست تا از عذاب های فردین بگوید.
اما انگار دستی جلوی دهانش را گرفت.
حس می کرد برای گفتن وقتش نشده.
-کنار مامان همه جا خوش می گذره.
شاهرخ نیش خندی زد.
به همه کنار فروزان خوش می گذشت.
بزرگ و کوچک و زن و مرد هم نداشت.
شادان بلند شد و گفت: نمیاین؟
شاهرخ هم بلند شد گفت: فکر کنم یه دوتا پتو بیار، بیرون سرده.
-میرم طبقه ی بالا بیارم.
شاهرخ بی خیال شادان که به سمت بالا رفت، خودش به سمت آشپزخانه رفت.
فروزان تند و فرز درحال محیا کردن کمی تنقلات بود.
سروصدای پر شر و شور بچه ها از حیاط می آمد.
داخل آشپزخانه شد و کنار چهارچوب تکیه زده به فروزان خیره شد.
فروزان برگشت تا کمی مغز درون کاسه بریزد او را دید.
لبخند زد و گفت: بالشتک ها رو روی صندلی گذاشتم، داشتم به مریم کمک…
شاهرخ انگشت اشاره اش را جلوی دهانش برد و ساکتش کرد.
فروزان همه چیز را رها کرده به سمت شاهرخ آمد.
قدرت جاذبه ی این مرد مثال زدنی بود.
کف دستش را روی سینه ی شاهرخ گذاشت و با دلبری او را به عقب هول داد.
مریم زن فضولی نبود.
اما ترجیح می داد برای روابطش با شاهرخ کسی را سهیم فهمیدنش نکند.
شاهرخ با شیطنت نگاهش کرد.
دستانش را دور فروزان انداخت و گفت: می دونی خانمم تو خونه گم شده؟
فروزان لبخند زد و گفت: 8 ماه باید صبر کنی تا عروست بیاد.
-من فدای این عروس بشم.

-خدا نکنه، برات چای هل درست کردم.
-خوشحالم که هنوز علایقم تو خاطرت مونده.
-همه چیزت تو خاطرم مونده.
شاهرخ پیشانیش را بوسید و گفت: دلم برات تنگ شده خانم، افتخار همراهی ناهار فردا رو بهم میدی؟
فروزان با کمال میل گفت: البته.
-مامان!
فروزان با لبخند تن عقب کشید و به سمت آشپزخانه رفت.
شاهرخ با قدم های آهسته از آشپزخانه دور شد.
امان از این مخفی کاری که دست و پایشان را بسته بود.
شادان با دو پتوی تقریبا نازک وارد آشپزخانه شد.
به کمک فروزان و مریم خانم خوردنی ها را با هم بردند.
بازی با بستن تور، و توپ والیبالی که فردین پیدا کرده گرم شده بود.
شادان با کمال پررویی میان فروزان و شاهرخ نشست و پتو را دور خودش پیچاند.
می خواست منصفانه نگاه کند بازی فردین از همه بهتر بود.
کاش نبود.
خیلی از او خوشش می آمد که تازه بازیش از همه بهتر باشد.
با قدرت تمام آبشارهایش را می زد.
در عوض سرویس زدن های صمصام از بقیه بهتر بود.
راج عملا از بازی انگار چیز زیادی نمی دانست.
مدام هم می گفت او کریکت باز است نه والیبالیست.
بقیه می خندیدند و تشویقش می کردند تا فعال باشد.
در میان خنده هایشان شب خوبی بود.
شبی با چای داغ و خنده های فروزان.
با عموجانش و نگاه های زیرزیرکیش به مادرجانش!
با فردین تخسی که در این هوای سرد عرق از سرو رویش می بارید.
شب خوبی بود.
بهتر از تمام شب هایی که در این خانه طی کرده بود.
****************
عمه خانم اشاره ای به شادان کرد و گفت: بیا اینجا دخترجان.
شادان محترمانه کنارش نشست و گفت: بله.
عمه خانم اشاره ای به راج کرد و گفت: نظرت چیه؟
عمه خانم فقط کمی صریح بود.
شادان گیج گفت: ها؟!
-این پسر از تو خوشش میاد.
شادان لبخند زد و ناباور گفت: شوخی می کنین؟
-شوخی کردن از سن و سال من گذشته دخترجان…تصمیم به ازدواج نداری؟
چرا حس کرد اصلا حالش خوب نیست؟
با جدیت گفت: عمه خانم لطفا تمومش کنید. من حالاحالاها نمی خوام ازدواج کنم.
یعنی با دوتا نگاه باید تصمیم می گرفت با یک اجنبی زیر یک سقف برود؟
اصلا این پسر هندی را می شناخت؟
دوتا لبخند زده بود و یک بار هم گفته بود شیرین است.
همین!
متوقع به عمه خانم نگاه کرد و گفت: ملاک ایشون برای انتخاب من چیه؟
عمه خانم از بلبل زبانی شادان اصلا خوشش نیامد.

فروزان که کمی آن طرف تر نشسته بود، خنده اش گرفت.
عمه خانم با اخم گفت: دوره ی شما که عشق و عاشقی مهمتره.
همان وقت فردین از پله ها پایین آمد.
شادان خونسرد گفت: برای من نیست.
عمه خانم با حرص گفت: جوابت چیه؟
-گفتم، من قصد ازدواج ندارم، نه حداقل الان.
فردین با کنجکاوی پرسید: چه خبره؟
فردین برایش چشم و ابرو آمد.
شادان بی توجه به حضور فردین از جایش بلند شد.
رو به عمه خانم گفت: بفرمایید که من یه روز بخوام ازدواج کنم ترجیحم یه مرد ایرانیه، توهین به هیچ کس نیست، اما با فرهنگ خودم حال می کنم.
فردین چشمانش را ریز کرده به شادان نگاه کرد.
پس همه چیز زیر سر این مردیکه ی هندی بود.
وقتی هر کسی را به عنوان مهمان درون خانه راه می دهند همین می شود دیگر.
شادان بدون توجه به قیافه ی فردینی که درهم رفته بود، با عجله به سمت پله ها رفت.
فردین با اخم گفت: عمه خانم دلالی بلد نبودی!
فروزان سرش را با دستانش گرفت و گفت:تو دق مرگ می کنی منو فردین.
فردین کمی متشنج گفت:مردیکه لندهورو آوردین اینجا که دست آخر این بشه؟
عمه خانم خونسرد گفت: فقط یه خواستگاریه و بس!
فردین پوزخندی زد و گفت: خوش باشین.
خودش هم نمی دانست چرا بیخود داشت پیاز داغش را زیاد می کرد.
نه سر پیاز بود نه ته اش!
حرص و جوشش الکی بود.
کلافه از خانه بیرون زد.
باید زنگ می زد آرمان می آمد امشب می رفتند کمی درون شهر می چرخیدند.
**
فصل نهم
-پکری!
آرمان شانه ای بالا انداخت و گفت: فقط یکم خسته ام.
خندید و گفت: جون خودت، گفتی منم باورم شد.
آرمان نیش خندی زد و گفت: برعکس من انگار تو یکی سرحالی!
-اگر از عمه خانم فضول و کارهاش بگذریم، بلاخره زمینی که می خواستم رو گرفتم.
-همونی که گفتی قراره یه مجتمع تفریحی بشه؟
سرش را تکان داد و گفت: خودشه!
-پس اون رقیبت، مازیار که گفتی؟
-فعلا سرش بی کلاه مونده، لنگ نمی مونه ناکس، شرکتش عین یه هیولاست.
-برای تو که عاشق رقابتی حریفی عین مازیار تمام انگیزه هاتو فعال می کنه.
دور میدان با ماشین چرخید.
مقصد خاصی نداشتند.
فقط می خواستند کمی بچرخند.
-سر خرو کج کن بزن صفه( کوه صفه، پارک کوهستانی)
فردین فرمان را تاباند و مسیرش را کج کرد.
-تو چیکار می کنی؟
-می خوام بورسیه بگیرم برم.
-که چی بشه؟

آرمان شانه بالا انداخت و گفت: قراره چی بشه؟ اینجا به چی رسیدم که بمونم؟
-خر مغزتو لگد کرده.
آرمان نگاهش را به بیرون دوخت.
-مثلا گفتم بیای حالم عوض بشه تو که بدتری باید اول حال تورو جا آورد.
-امروز با رئیس دانشگاه دعوام شده، پسر اسکولش درس نخونده به هوای باباش نشسته سر کلاس من درسو پاس کنه، صفر گرفته منو احضار کرده که تو با این نمره آبروی منوو پسرمو بردی.
فردین با صدای بلندی خندید و گفت: از روز اولم گفتم تدریسو ول کن، بیا تو شرکت، مغزت برای طراحی خوب کار می کنه گوش ندادی.
-استعفامو نوشتم و زدم بیرون.
فردین بلندتر از قبل خندید.
-کارت درسته داداش!
آرمان دستی به صورتش کشید و گفت: از مهمونات بگو.
-یکی از یکی بدتر!
-کی میرن؟
-فعلا که کنگر خوردن لنگر انداختن.
-شادان چی؟
خنده اش بند آمد.
تلخ به آرمان نگاه کرد و گفت: چقدرم این دختر عزیز شده که سراغشو میگیری.
-توجه آدمو جلب می کنه.
اصلا از حرف آرمان خوشش نیامد.
-بچسب به نامزد خودت.
آرمان موزیانه لبخند زد و گفت: تو بدت میاد؟
-از چی؟
-حرف زدن در مورد شادان!
-ربطی به من نداره که در موردش حرف بزنم.
در حقیقت ترجیح می داد شادان در ذهنش گم شود.
-باور کردم.
پایش را روی گاز فشار داد تا سربالایی را تندتر بالا برود.
-موندم چطور با یه دختر زیر یه سقف زندگی می کنی، اونم این دختری که من دیدم و گرفتارش نشدی؟
متعجب و چپ چپ به آرمان نگاه کرد.
-خوبی؟
-بد گفتم؟ بنظر کیس مناسبیه برای تو!
تمام صورتش جمع شد.
-میشه خفه شی آرمان؟
آرمان شانه بالا انداخت و گفت: گرمی نمی فهمی، بردنش حالیت میشه چه خبره!
-به درک!
-تو راست میگی!
ماشین را به سمت پارکینگ صفه برد.
خدا را شکر که پر نبود.
-بزودی یر به یر میشیم رفیق.
آرمان خندید و گفت:منتظرم.
سربه سر فردین گذاشتن حالش را جا می آورد.
هرچند مطمئن بود میان حرف هایش که مثلا بی تفاوتی بود کششی هرچند کم نسبت به این دختر داشت.
فردین را خوب می شناخت.
بد نمی شد، مگر اینکه بخواهد کسی را از خودش دور کند.
**

نه بداخلاق بود نه لوس…
یعنی فرهاد خان جایی برای این کارها نگذاشته آنقدر که در تربیت کردنش مایه گذاشته بود.
اما تمام تنش از این پیشنهاد عمه خانم مور مور شده بود.
یک جورهایی بی حس روی تختش دراز کشیده بود.
دو تا لبخند و گفتن مواظب خودت باش دلیلی برای خوش آمدن از یک نفر است؟
مردم مخشان تاب دارد احتمالا…
اصلا روی چه حسابی فکر کرده بود که با این مرد سیاه ازدواج می کند.
مردی که حتی مسلمان هم نیست!
پوزخندی به خودش زد…
پس قرار بود شاهزاده ی انگلیس خواستگارش باشد؟
این روزهای نزدیک عید را اصلا دوست نداشت.
دیگر حمیدی نبود که چهارشنبه سوری کلی هیزم آماده را آتش بزند و شرط بندی کند برای پریدن و او زور بزند و جایزه اش شود یک ساعت مارک زیبا.
دیگر حمیدی نبود که چانه بزند سه تا ماهی قرمز می خواهد و حمید بگوید مگر غیر از این است که آخرش آنها را عین بچه های شش ساله می کشی؟
حمید یک جاهایی بد بود و یک جاهایی هم خوب!
آنطورها پدر درست و حسابی که بخواهد پزش را به این و آن بدهد نبود.
اما گاهی که خوب می شد، دخترک دردانه اش می شد.
پرنسس کوچک پدرش!
دلش بوشهر را می خواست.
این زمستان حتما حسابی سر سبز و زیبا شده.
باغ های خرما و علف های تازه و گل های بابونه…
در عوض گرفتار اصفهانی بود که هنوز ستاره ی شب هایش را ندیده بود.
آه کشید…
امشب چه حس مزخرفی داشت.
و کاش امشب زود تمام می شد.
و فردا انگار نه انگار.
*******************
فصل دهم
عمه خانم و پسرها یک هفته ای بود که برگشته بودند.
فروزان اصرار کرده بود، بمانند.
فردین فقط دو بار گفته بود بیشتر بمانند اما آنها هم سر عیدی مهمانان خاص خودشان را داشتند.
و شادان خرید عید داشت و سفره هفت سین.
در تمام مدت بعد از آن شب نیم نگاهی هم خرج آن چشم جنگلی وحشی نکرده بود.
اصلا چه معنی داشت وقتش را صرف پسری که هر لحظه پاچه می گرفت بکند؟
تازه هر چه برخوردش کمتر زندگی راحتتر.
عجیب این که فردین هم کاری به کارش نداشت.
و چقدر خوب….!
امروز هوس یک خرید یک نفره داشت.
آیدا گفته بود برود انقلاب.
قیمتها مناسب و جنسش هم به نسبت زیبا و شیک.
آنجا را بلد بود.
چند باری با آیدا و فروزان رفته بود.
فقط باید با اتوبوس ها می رفت.
کیف دستی مشکی رنگش را به دست گرفت و از فروزان خداحافظی کرده از خانه بیرون زد.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا : 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا