رمان من یک بازنده نیستم پارت ۲۵

 

 

نگاه مازیار بالا آمد.
لبخند زد و گفت:ممنونم.
نمی دانست چرا ته دلش حس می کرد دارد کار بدی می کند.
مازیار مرد خوبی بود.
حتی یک کلمه هم نگفته بود که ناراحت شود.
سخاوتمند بود و با مهربانی برخورد می کرد.
تازه با اینکه دوستانش لو دادن که مدام در حال عوض کردن دوست دخترهایش است باز هم چیزی از احترامش نسبت به مازیار تغییر نکرد.
مازیار همه را امضا کرد و به سمت شادان گرفت.
فورا هم قبل از اینکه شادان مخالفتی کند گفت:ظهر میریم، اول ناهار می‌خوردیم بعد هم بازار.
شادان اخم هایش را در هم کشید.
_نمی خوام بیش از حد مزاحمتون بشم.
_دختر خوب خودم دارم پیشنهاد میدم، چه مزاحمتی آخه؟!
بزور لبخند زد.
کارتابل را گرفت و گفت:باشه.
_منتظرم باش، خبرت می کنم.
_چشم.
از اتاق مازیار بیرون رفت.
بین خوب و بد کارش مانده بود.
تنها چیزی که می دانست این دوتایی بازار رفتن خیلی بهتر از آن دوتایی مهمانی رفتن بود.
آن هم با فردینی که می دانست آنجاست.
به عمد و فقط برای چزاندنش رفت.
خوبی امروز این بود که حداقل فردینی نبود که دعوا راه بیندازد.
اعصابش را هم نداشت.
خصوصا که باز هم بخواهد شرمنده ی مازیار شود.
پشت میزش نشست.
خیلی وقت بود سراغی از آیدا نداشت.
بعدا رتبه ی پایینش احساس می کرد به شدت افسرده شده.
باید فردا پس فردا می رفت و سر می زد.
خیلی کم کار شده بود.
زندگیش شده بود کار و فردین.
پوفی کشید و کامپیوتر را از حالت خواب درآورد.
**

رستوران زیبا و مجللی بود.
موسیقی زنده و فواره وسط رستوران،
گل کاری به شدت سبز رنگ و زیبایی اطراف فواره شادان را هیجان زده کرده بود.
مازیار حتی در انتخاب ها هم خوش سلیقه بود.
هرچند که او کبابی در آن تاکستان روی تخت از دست آن پیرمرد و همراهی فردین را به این تجلل ترجیح می داد.
_چی می خوری؟
منوی جلویش را برداشت.
همه ی غذاهای ایرانی را داشت.
یک چیز خشک می خواست با سالاد زیاد.
منو را روی میز گذاشت و گفت: ترجیحم کوبیده ی مخصوصشونه با سالاد ماکارونی.
دوتا چیز کاملا مخالف.
مازیار لبخند زد و گفت: الان گارسون میاد.
و دقیقا گارسون از پشت سرش در آمد.
سفارشاتشان را گرفت و رفت.
_معذبت که نکردم.
_بابت چی؟!
_قبول در خواستم.
آنقدر پررو نبود که بگوید چرا معذب شده.
فقط لبخند زد و گفت: نه!
مازیار لبخندی بانمک تحویلش داد و گفت:خداروشکر….
مکثی کرد و با یادآوری چیزی گفت: انگار، میخواستی در مورد دانشگاهت حرف بزنی.
شادان فورا گفت: بله، راستش من از اول مهر ترم اول ارشدم شروع میشه، نمیدونم کلاسا چطور پیش میره، بهم گفتن معمولا پنجشنبه جمعه هاست.می تونم پنجشنبه ها رو مرخصی بگیرم؟
مازیار جوابش را نداد.
شادان با دلهره نگاهش کرد.
انگار حس می کرد درخواستش زیادی است.
_اشکال نداره.
اوف، مازیار همیشه غافلگیرش می کرد.
همیشه خوب بود.
_ممنونم.
_نگران نباش، پنجشنبه ها تا ۱۲ظهر بیشتر نیست، همونم اگه کلاسات تشکیل میشه لازم نیست بیای فقط…
شادان با نگرانی پرسید: فقط چی؟
_رئیست دلتنگ میشه.
به یکباره تمام صورتش سرخ شد.
لب گزید.
مازیار غرقش شد.
دختر هم این همه بکر؟
کجا بود تا به حال که به پستش نخورده بود.

 

مازیار مدام معذبش می کرد.
نفسش را بیرون داد و خیلی ناشی گفت:چرا غذا رو نمیارن؟
مازیار خندید.
دخترک شیطان!
_میارن.
و آوردند.
درون سینی های مسی گردی غذاها را آوردند.
لباس فرم گارسون بنفش و سفید بود.
با شاخه گلی که سر جیبش داشت.
هر دو سینی را مقابلشان گذاشتند.
با گفتن امر دیگه ای نیست از کنار میز رد شدند.
شادان از رنگ غذایش لذت برد.
ترکیب خوبی بود.
_چرا نمی خوری؟
_سرآشپز خوش سلیقه ای دارن.
_کار این رستوران حرف نداره.
_همینطوره.
هر دو با اشتها شروع کردند.
لا به لای خوردن، گاهی صحبت می کردند.
مازیار مدام از علایقش می پرسید.
بالاخره باید جوری شادان را می شناخت یا نه؟
هرچه بیشتر می شناختش بیشتر می توانست به او نزدیک شود.
و البته دست فردینی که تهدید کرده بود به شادان نزدیک نشود کوتاه شود.
قرار نبود شادان نصیب فردین شود.
اصلا برای آن مردیکه زیادی بود.
شادان حیف می شد.
دختری به بکر و تازه بودن شادان را باید لای پرقو گذاشت تا اخ هم نگوید.
حیف که کوتاه نمی آمد.
سفت و سخت بود و در مقابل هر نوع صمیمیتی گارد می گرفت.
برایش درون لیوان نوشابه ریخت.
_پیشنهادت خرید چیه؟
خرید بهانه بود.
قدم زدن و در کنار شادان بودن را می خواست.
بهانه های الکی دوست داشتنی بودند.

_من نمی دونم مادرتون دقیقا از چی خوششون میاد، یا چی رو می پسندن.
_از چیزای آنتیک خوشش میاد.
شادان خندید و گفت:وقتی خودتون می دونین چرا از من خواستین که همراهیتون کنم؟
مازیار دهانش را با دستمال پاک کرد.
اشاره ای به گارسون کرد تا صورت حساب را بیاورد.
_قدم زدنت با تورو دوس دارم.
قلبش بیخود به ضربان افتاد.
انگار کسی کنار گوشش گیتار می زند و با صدایی خوب شعر می خواند.
_معذبم نکنید.
اگر این حرف ها را به هر دختری می زد با پررویی نگاهش می کرد و جوری دیگری جوابش را می داد.
اما سادگی شادان بالاخره دیوانه اش می کرد.
صورت حساب آورده شد.
مقدارش را روی میز لای صورت حساب گذاشت و بلند شد.
شادان هم متعاقب او بلند شد.
از رستوران بیرون زدند.
مازیار از پارکینگ ماشینش را آورد.
خودش در کمال احترام پیاده شد در را برای شادان باز کرد و گفت:بفرمائید خانم.
شادان با ذوق سوار شد.
مازیار واقعا یک جنتلمن بود.
نشست و کمر بندش را زد.
مازیار کنارش نشست.
شادان زیر چشمی نگاهش کرد.
چپ دست بود؟
چرا تا به حال متوجه نشده بود؟
فرمان را چرخاند و گفت:یه آنتیک فروشی شیک سراغ دارم فقط نمی دونم چیو باید انتخاب کنم.
شادان با مهربانی گفت:میریم ببینیم چی گیرمون میاد.
مازیار انگار کم کم یادش می آمد گفت:از رنگ سبز هم خوشش میاد.
شادان سری تکان داد.
پس یک چیز آنتیک با رنگ سبز می توانست انتخاب خوبی باشد.
در طول مسیر مازیار مدام حرف می زد.
از خودش و عادت هایش…
از علاقه ی زیادش به مادرش…
و او فکر کرد مادر واقعیش هیچ وقت او را نخواست.
هیچ وقت به او اهمیت نداد.
مازیار زیر چشمی نگاهش کرد و گفت:از چیزی ناراحت شدی؟
شادان شانه بالا انداخت و گفت:نه اصلا.
اما قیافه اش بق کرده بود.

 

دوباره نپرسید.
چون به حریم و افکار دیگران احترام می گذاشت.
بالاخره ماشین درون کوچه ای گشاد پیچید.
آنتیک فروشی تقریبا مخفی بود.
انگار که فقط برای افراد خاصی بود.
پیاده شدند و یکراست به سمت مغازه رفتند.
دو دهنه بود با ظاهری بی نهایت شیک!
وارد که شدند شادان از دیدن آن همه وسایل قدیمی و لوکس تعجب کرد.
بدون توجه به مازیار شروع به قدم زدن درون مغازه کرد.
صاحب مغازه تا حدی مازیار را می شناخت.
مشتری همیشگیش بود.
تقریبا سالی دو بار را خرید می کرد.
همیشه هم برای مادرش بود.
غیر از چند باری که انگار می خواست هدیه ای به خارج بفرستد.
به سمت مازیار رفت تا خوش و بش کند.
شادان هم با حیرت و شگفتی به وسایل نگاه می کرد.
گاهی هم برمی داشت و با ذوق به آنها دست می کشید.
جان می داد که یک نمایشگاه راه انداخت.
همگی زیبا بودند اما قیمت ها هم بی نهایت بالا بود.
برای مازیار پولی نبود.
اما اگر قرار بود خودش چیزی بخرد با این حقوق عمرا اگر می توانست.
چرخ خورد و چرخ خورد که نگاهش به یک لوستر سبز رنگ افتاد.
نمی دانست هدیه مناسبی است یا نه؟
اما بی نهایت زیبا بود.
خصوصا کریستال های سفید و سبزش.
می توانست انتخاب خوبی باشد.
اگر مازیار هم می پسندید.
به آرامی از وسط وسایل گذشت.
خودش را به مازیار رساند.
_چیزی توجه ات رو جلب کرد؟

_خب…یه لوستر سبز رنگ هست که فکر می کنم برای اتاق خواب عالی باشه.
مازیار با لبخند نگاهش کرد.
انتخاب جالبی بود.
اگر خودش می خواست چیزی را انتخاب کند حتما دنبال گلدان یا ظرف و ظروف می گشت نه یک لوستر سبز رنگ!
انتخاب هایش هم عین خودش بکر بودند.
_همینو می خریم.
_زشت نیست؟ یعنی ممکنه مادرتون خوشش نیاد.
_نگران نباش.
رو به فروشنده گفت که لوستری که شادان پسندیده را می خواهد.
فروشنده به همراه شادان رفت و لوستر را آوردند.
الحق که زیبا بود.
صد در صد مادرش عاشقش می شد.
درون جعبه ی بزرگی گذاشته شد.
مازیار کارتش را در آورد و روی دستگاه کشید.
شادان مدام نگران بود.
اما رضایت چهره ی مازیار چیزی بود که تا حدودی خیالش را راحت می کرد.
از مغازه بیرون زدند که مازیار پرسید: یه عصرانه ی خوب می خوری؟
_میشه برم خونه؟ فکر می کنم خیلی گذشته.
مازیار سر مست گفت: چرا که نه! می رسونمت.
_نه دیگه مزاحمتون نمیشم.
_نداشتیم دیگه، این راه بخاطر من زحمت کشیدی، دیگه نتونم برسونمت خیلی حرفه.
شادان لبخند زد و گفت:ممنونم.
سوار ماشین شدند و مازیار جعبه را صندوق عقب گذاشت.
پشت فرمان نشست و گفت:بخاطر امروز ممنونم.
_خواهش می کنم.
مازیار ماشین را روشن کرد و گفت:همه ی منشی های دنیا باید عین تو باشن، خوب، خوب، خوب!
تعریفی از این قشنگتر مگر وجود داشت؟
فقط نمی فهمید بگذاردتش پای چرب زبانی مازیار یا حسن نیتش؟
_لطف دارین.
_تعارف نکن دختر.
از کوچه بیرون زدند.
هوای شهریور ماه خوب بود.
هرچند فقط چند روزی تا اول مهر باقی بود.

 

همیشه مهر ماه را دوست داشت.
حس یک دختر دبستانی را داشت که با شور و شوق خودش را برای مدرسه رفتن آماده می کرد.
باید یک عصر می رفت.
تمام پاساژ ها را بالا و پایین می کرد.
کفش می خرید و یک کوله ی رنگی!
کلی هم خودکار رنگارنگ می خواست.
با یک مانتوی سرمه ای رنگ!
حتی فکر کردن در موردش هم سرحالش می کرد.
مازیار زیر چشمی نگاهش کرد.
لبخند استفهام آمیز بود.
_به چی لبخند می زنی خانم؟
انگار که دلش بخواهد حرف بزند.
با هیجان گفت: حس یه دختر مدرسه ای دارم که باید بهم خرید، برای دانشگاهم چیزی ندارم، باید یکم خرید کنم.
مازیار سر تکان داد و گفت:می دونم چی میگی!
_شما هم این حسو داشتی؟
_قبل ترها آره، اما حالا دیگه نه!
شادان خندید و گفت:شما دیگه زیادی بزرگ شدی.
مازیار هم خندید و گفت:همینطوره.
_وای من دوس دارم، قشنگه، آدم باید همیشه یه قسمتش بچه باشه.
مازیار به آرامی گفت:همینجوری بمون شادان.
لبخند از روی لب شادان محو شد.
همیشه با حرف هایش احساساتیش می کرد.
مازیار راهنما زد و پیچید.
از ضبط ماشین آهنگ شادی پخش می شد.
تفریح خوبی بود امروز.
حداقل برای شادان که همیشه درون خانه بود و تنها شرکت می آمد عالی بود.
رسیده به خانه قبل از اینکه از ماشین پیاده شود رو به مازیار گفت:ممنونم.
_فکر کنم من باید تشکر کنم دختر خانم.
_خیلی وقت بود اینجوری وقت نگذرونده بودم، ممنونم.
مازیار مهربانانه لبخند زد.
_فردا زود بیا سرکار.
_چشم.
از ماشین پیاده شد و برای مازیار دست تکان داد.

 

مازیار هم با تک بوقی دنده عقب گرفت.
شادان همان جا ایستاد.
مازیار که از کوچه خارج شد کلیدش را از کیفش در آورد.
داخل شد که ماشین فردین را دید دارد از پارکینگ خارج می شود.
خدا را شکر که باز هم مازیار را ندید و گرنه الم شنگه به پا می کرد.
با کنجکاوی جلو آمد.
اما به عمد در حیاط را بست تا خود فردین مجبور شود از ماشینش پیاده شود و در را باز کند.
بدجنسی بود اما حقش بود.
اصلا محبت کردن به این بشر نمی آمد.
فردین تا جلوی در ماشین را جلو آورد.
رسیده به شادان ایستاد و گفت:زود اومدی از سرکار.
شادان شانه بالا انداخت.
_شما انگار می خوای جایی بری.
_بهتره فضولی نکنی.
شادان اخم کرد.
مردیکه نسناس!
شادان با بدجنسی پرسید:نکنه قرار داری؟
فردین پوزخند زد.
باز به این بچه رو داده بود.
فردین از ماشینش پیاده شد تا در حیاط را باز کند.
_زیاد حرف می زنی.
_اره خب، معلومه قرار داری.
می دانست با این حرف ها فقط روی اعصاب فردین راه می رود.
_مگه از سرکارت نیومدی، انگار خسته نیستی.
در را باز کرد و به سمت ماشین آمد.
شادان خندید.
رفتار فردین یک جورهایی مشکوک بود.
انگار بخواهد یواشکی کاری کند.
_منم باهات بیام؟
_دیگه چی؟
پشت فرمان نشست و بی توجه به شادان ماشین را بیرون برد.
باز هم پیاده شد تا در را ببندد.
شادان دست به سینه ایستاده بود و نگاهش می کرد.
فردین توجهی نکرد.
در را بست و پشت فرمان نشست.
باید می رفت سارا را می دید.
امشب یک چیزهایی را باید مشخص می کرد.

شیشه ی ماشین را پایین کشید تا نسیم خنک اواخر شهریور سرحالش بیاورد.
شهر شلوغ بود.
می دانست یک ساعتی باید درون ترافیک بماند.
وارد خیابان اصلی که شد از دیدن ترافیک جلویش حیرت کرد.
بدبختی اینکه هیچ راه میانبری هم وجود نداشت.
پوفی کشید و منتظر شد.
مدام کم کم جلو می رفت.
صدای زنگ تلفن باعث شد جواب بدهد.
_جانم سارا!
_کجا موندی پس؟
_تو ترافیکم.
سارا با غرولند گفت: چرا اینقد دیر راه افتادی؟
_یکم کار داشتم.
سارا بق کرده گفت: زود بیا.
_میرسم تا یه ساعت دیگه.
_باشه عزیزم.
تماس قطع شد و بعد یک ساعت بالاخره از ترافیک بیرون آمد.
بقیه مسیر را از فرعی یا میانبر رفت.
جلوی خانه ی سارا که ایستاد نفس عمیقی کشید.
سارا گفته بود خانواده اش برای کاری به شهرستان رفته اند.
پیاده شد.
دزدگیر را زد و جلوی در ایستاده آیفون را فشرد.
خود سارا با اشتیاق در را برایش باز کرد.
وارد خانه شد.
سارا با دامن کوتاه قرمز رنگ و تاب نیم بند سیاه رنگی جلویش ظاهر شد.
می دانست این رنگ ها ضعیفش می کند.
تمام تنش برای هم خوابگی زوزه می کشد.
سارا دور خودش چرخید و گفت:خوب شدم؟
_عین همیشه محشری!
سارا به سمتش آمد.
دستش را گرفت و محکم بغلش کرد.
_چقدر دلتنگت بودم لعنتی!

فردین خشک بود.
حس خاصی نداشت.
با اینکه سیاه و قرمز می توانست به شدت هورمون هایش را بالا و پایین کند اما اینبار فرق می کرد.
هیچ چیزی تحریکش نمی کرد.
سارا را از خود جدا کرد و گفت:یه چیز خنکی داری برام بیاری؟
سارا فورا لبخند زد و گفت:البته، الان میارم.
فردین کتش را درآورد و روی مبل نشست.
سارا هم به آشپزخانه رفت.
به این خانه زیاد آمده بود.
و حالا که فکر می کرد چقدر ناشی بوده.
عین یک مرد هرزه ی خیابانی به اعتماد یک خانواده خیانت می کرد.
از خودش بدش می آمد.
سارا با شربت آلبالویی آمد و کنارش نشست.
_خنکه، قبل از اینکه بیای درست کردم.
لیوان را از دست سارا گرفت.
جرعه ای نوشید و لیوان را روی میز مقابلش گذاشت.
_ما باید حرف بزنیم سارا.
سارا با اشتیاق گفت:جانم عزیزم.
از لحنش اصلا خوشش نمی آمد.
خیلی رک گفت:باید جدا بشیم.
سارا مات نگاهش کرد.
نمی فهمید فردین چه می گوید.
یعنی چه؟
_چی می گی؟!
_سارا، من فکرامو کردم، اصلا برنامه ای برای این رابطه نداشتم که بخوام کشش بدم.
سارا ناباور نگاهش کرد.
_حالا؟
_فرقی نداره، ته اش همین بود.
سارا با بغض گفت: یعنی اصلا به اینکه من بتونم تا آخرش باهات باشم فکر نکردی؟
فردین برنگشت نگاهش کرد.
کلافه بود.
از رفتار و حرکات تند دست هایش مشخص بود.
_من چیزی کم دارم؟

_سارا جان…
_نه بگو می خوام بدونم چی کم دارم.
_بحث این نیست.
_پس چیه؟ بگو منم بدونم.
فردین با کلافگی گفت: من و تو آینده ای نداریم.
سارا حرفی نزند.
به طرز عجیبی ساکت شد.
مات به میز جلو خیره شد.
_خوبی؟
سارا حرفی نزند.
فقط صورتش را مالید.
اشاره ای به شربت کرد و گفت:بخور مگه تشنه نبودی؟
_تو خوبی؟
_خوبم.
فردین لیوانش را برداشت.
یک نفس سر کشید.
اشک از صورت سارا پایین آمد.
_ببخشید.
_همه چیز با ببخشید حل نمی شه، بفهم.
فردین دست دور گردنش انداخت و گفت:نه حل نمیشه اما می تونیم همدیگه رو درک کنیم.
سارا مظلومانه پرسید:پای یه دختر دیگه در میونه.
_دوسش دارم.
سارا میان گریه گفت:خوشگله؟
_خوشگله !
لبخند زد.
غمش را به چه کسی می گفت؟
مگر او زشت بود؟
او که همیشه به خودش می رسید.
خوش پوش بود.
برای فردین هر کاری می کرد.
فردین با خستگی خمیازه ای کشید.
سارا سرش را روی شانه ی فردین گذاشت و گفت:چرا نفهمیدی دوستت دارم؟
***

 

امتیاز دهید به این رمان

Check Also

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۸۳

  -دست خودم نیست، بریدم بخدا. درکش می کرد. وقتی به بن بست برسی دقیقا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.