رمان من یک بازنده نیستم پارت ۱۹

 

 

نمی خواست رابطه شان فقط به تخت خواب ختم شود.
نمی خواست بگوید سارا قدیسه است.
یا عین آب پاک!
اما می دانست رابطه اش فقط با او بوده و بس!
خراب نبود که مدام بغل این و آن جولان بدهد.
بدتر اینکه می دانست اگر هم خوابی با او را پذیرفته بود بخاطر علاقه اش است.
علاقه ای که دو طرفه نبود.
-بله؟
-سلام آقا، کم پیدایی؟
کمرنگ لبخند زد.
-گرفتارم.
-شما همیشه گرفتاری…
مکثی کرد و گفت: دلتنگتم فردین.
احساس بدی به قلبش سرازیر شد.
انگار قطار خسته ای بدون سوخت در حال عبور باشد.
-بزودی میام حرف بزنیم.
سارا با شیطنت گفت: فقط حرف؟
به شیطنتش حتی لبخند هم نزد.
دلش نمی خواست دروغی بگوید یا حرفی بزند که ناراحت شود.
این دختر حداقل بعضی جاها به گردنش حق داشت.
همه اش که تخت خواب و صدای فنرهایش نبود.
خیلی جاها هم به دادش رسیده بود.
-فقط حرف!
سارا تک خنده ای با صدای بلند کرد و گفت: چه عجب!
-سارا کمی خسته ام!
-فهمیدم، پس میرم فعلا.
-قربانت!
تماس را قطع کرد و با استیصال به صورتش دست کشید.
شادان چه به روزش آورده بود؟
دخترک لعنتی!
*********************
فصل هفدهم
روبرویش نشست.
چشمان زاغیش وحشی بود.
-امرت؟
-منو میشناسی؟
-باید بشناسم؟
-برادر مادر شادان.
داوود پوزخند زد و گفت:همون دایی به قول ما دیگه؟
-داییش نیستم…
-باشی یا نباشی رابطش به من چیه؟
-میدونی محتاج منی برای آزادی و رضایت ها؟
-کاری نکردم.
-مزاحمت برای یه دختر و تهدید و قصد آدم ربایی کاری نیست؟

-اومدی اینجا که چی؟
فردین خونسرد به صندلی تکیه داد و گفت:رضایت می دم…
داوود متعجب نگاهش کرد…
-چقد مردی؟
-چی ازم می خوای؟
-اول یه توضیح…چیکار داری به شادان؟
-چرا باید بگم؟
-احتمالا اصلا می خوای غیر از اون چند سال بازم هلفدونی بمونی و مرتب عمرت هدر بره ها؟
-حمید خان نذاشت مال من بشه…اون چندسال از بهترین روزامو ازم گرفت…
-حالا شادان باید جواب پس بده وقتی حمید تو قبرش راحت خوابیده؟
-یکی باید جورکش این ماجرا بشه.
-کسی وجود نداره، حمید یه شهادت داده و بس…شادان کسی نیست که بخوای ازش انتقام بگیری.
-تو چرا حرصشو می زنی؟
-سرپرستش منم.
داوود موزیانه گفت:شنیدم شاهرخ برگشته.
فردین بدون آنکه خونسردیش زیر سوال برود گفت:وقتی میدونی دور و برش آدم زیاده پس چرا پا رو دم شیر گذاشتی؟
-کدوم شیر؟ من فقط می خوام مال من بشه.
حیف که همیشه معتقد بود تا زبان خوش هست چرا باید فکش را خورد کند…
-خواستن راه حل داره.
داوود با پرویی گفت:مثلا؟
-خواستگاری.
مزه ی دهانش زهر شد برای این پیشنهاد!
داوود متعجب نگاهش کرد…
-بجای تمام این قلدری ها و بزن بهادر بازی بهتر نبود بیای خواستگاری؟
-داری شوخی می کنی؟
فردین با جدیت گفت: به من میاد شوخی کنم؟
-اما حمید؟
-حمیدی الان وجود داره؟
-نه، اما…
-برات رضایت میدم…می خوایش بیا خواستگاری، جوابت می مونه با شادان، بخوادت جوابش مثبته نخوادش ردت می کنه، رد شدی از زندگیش برو…همین جور که تمایل نداری کسی مزاحم مادر و خواهرت بشه بقیه هم عین توان.
-چرا اینکارو می کنی؟
-هر آدمی جایی برای برگشت داره.
بعضی ها خوش قلب اند اما دوست دارند بد نشان دهند عین فردین!
بلند شد…
-پنج شنبه ی دیگه برای خواستگاری منتظرتم.
به سمت در رفت و داوود مبهوت رفتار این مرد بود…
چرا بعضی ها اینقدر بزرگ هستند؟
نه حجمشان ها…
حتی جرمشان هم نه…
لامصب مرام به این بزرگی کجا جا می شود؟
*******************
سرش درون کامپیوتر جلویش بود.
تند تند چیزی را تایپ می کرد که حس کرد کسی بالای سرش ایستاده.
نگاهش بالا آمد و روی مازیار ماند.

 

مازیار با تیپ منحصر به فرد همیشگی اش ایستاده بود و نگاهش می کرد.
-چیزی شده؟
-زنگ زدم نشنیدی.
متعجب به تلفن نگاه کرد و دوباره نگاهش روی مازیار برگشت؟
-واقعا؟ من اصلا متوجه نشدم.
-بله، برای همین خودم اومدم.
-اوه ببخشید اصلا حواسم نبوده.
-مهم نیست، سرگرم چی هستی؟
شادان با ذوق گفت: یه برنامه ی جدید.
مانیتورش را کمی تکان داد تا مازیار ببیند.
بعد انگار که مازیار چیزی از برنامه نویسی بداند شروع به توضیح دادن کرد.
مازیار فقط به صورتش و ذوقش توجه داشت.
عملا چیز زیادی از برنامه نویسی نمی دانست.
مگر به کار شرکتش بیای.
نگاه شادان روی مازیار آمد و گفت: اصلا متوجه شدین چی گفتم؟
مازیار با خنده گفت: نه!
-پس من واسه کی سه ساعت توضیح دادم؟
-ببخشید خانم.
شادان لبخند زد و گفت: انگار کارم داشتین.
-نیم ساعت دیگه جلسه دارم، می خوام بیای چیزهایی که میگم رو یادداشت کنی.
-چشم.
-یه رونویس هم از پرونده های اخیر برام بیار.
-زمان می بره.
-تا آخر وقت اداری وقت داری.
-چشم.
قصد رفتن کرد اما باز ایستاد و گفت: دعوت قهوه ی من سرجاشه هنوز.
شادان از پشت میزش بلند شد تا به سراغ پرونده ها برود.
-چرا؟
-چی چرا؟
-شما با این موقعیت خوب، چرا من؟
-دخترجون هر کسی یه سلیقه ای داره.
شادان به سمتش برگشت و به مازیار زل زد.
مرد خوبی بود.
از آن تیپ هایی که ناجور برای هر دختری دلبری می کرد.
اما ته دل او وصله پینه نمی شد.
-من به سلیقه ی شما احترام می ذارم.
-بهتره به پیشنهادم فکر کنی.
آهی کشید و به سراغ کمدها رفت.
-من منتظر می مونم.
شادان حرفی نزد.
-بعضی ها ارزش انتظار رو دارن.
-من نمی دونم باید چی بگم.
-فقط فکر کن، شاید همه چیز خوب پیش رفت.
شاید هم خوب پیش نرفت.

بی توجه به مازیار کار خودش را کرد.
مازیار با لبخند از اتاق بیرون رفت.
بلاخره با سماجتش رام خودش می کردش!
****
-هنوز چی فروزان خانم؟
-نمی تونم.
-چرا؟
-هنوز یه چیزایی هست که گرفتارشون باشم.
مهدی آه کشید…
این زن با تمام زنانگیش عجیب دلش را برده بود اما هنوز نتوانسته بود کمی فقط کمی نرمش کند.
لب گزید.
بهتر بود همه چیز را می گفت.
قبل از اینکه شکمش بیشتر بالا بیاید و رسوا شود.
مهدی باید از کجا می فهمید که ازدواج کرده و مردی منتظرش است که اگر بفهمد کسی به زنش چشم دارد خون به پا می کند.
فروزان طبق قرار همیشگیش خودش را به چند شاخه رز صورتی در همان مغازه همیشگی مهمان کرده است.
صدای زنگ بالای در و قیافه ی چهارشانه شاهرخی که به فروزان نگاه می کرد اخم های مهدی را درهم کشید.
-بفرمایید آقا.
فروزان برنگشت، مشتری های مهدی که به او ربطی نداشت.
-فروز…
فروزان متعجب و کمی ترسیده به سمت شاهرخ برگشت..
شاخه گلها را چنگ زد، مهدی متعجب نگاهش کرد…
-سلام.
شاهرخ بی توجه به مهدی و حتی ربطش به فروزان گفت:خواستم بیام خونه اینجا دیدمت.
دستپاچه گفت: اومدم گل بخرم.
نه اینکه ترسیده بود ها…
اما کمی خجالت چاشنی صورتش شده بود و گونه هایش حسابی رنگ گرفته بود.
شاهرخ بی توجه به مهدی گفت:بیرون منتظرتم.
از گلفروشی بیرون رفت و مهدی فقط به فروزانی نگاه کرد که انگار عجله داشت.
-دستتون درد نکنه، بااجازه.
جمع بسته شده؟!
برای مردی که اتو کشیده داخل آمده بود؟
-فروزان خانم؟
نتوانست باز هم توضیح دهد.
نمی توانست هم معطل کند.
باید می رفت.
دفعه ی دیگر حتما توضیح می داد.
فروزان بیرون زد…
رزهای صورتیش را محکم در بغلش فشرد.
چقدر خوب که هنوز بعضی از دلبستگی هایش را حفظ کرده بود.
شاهرخ کنار ماشینش ایستاده بود و با موبایلش حرف می زد …
با دیدن فروزان در جلو را باز کرد و تن عقب کشید…
این زن…کمی شبیه قدیسه ها بود…
به همان خوبی، به همان پاکی و زیبایی!
فروزان سری تکان داد و نشست.

گلهایش را روی پایش گذاشت و شاهرخ تماسش را قطع کرده پشت ماشین نشست.
قبل از روشن کردن ماشین نگاهش گوشه شد به رزها!
چرا تا به حال نفهمیده بود این زن هم عین تمام زن های عالم روحیه ی لطیف تر از همین گلها داشت؟
ماشین را روشن کرد و گفت:گفتم بریم یه ناهار دو نفره بخوریم.
این مرد بد بود…
بدترین مرد زندگیش!
چه اصراری داشت هرروز با قلبش بازی کند.
دم به دقیقه…و این دل…دل دل می زد برای عاشقی!
وقتی شاهرخ مدام عاشقی می کرد.
-شادان…باز ناراحت میشه.
-ما مگه برای خودمون زندگی نداریم؟
-شاهرخ…
-بمونه برای بعد!
به شاهرخ نگاه کرد.
شاهرخ لبخند کم رنگش را زیر لب های گوشتیش مخفی کرد و گفت:یه رستوران خوب میشناسم.
این شهر که پر از رستوران بود.
-رزها رو بذار صندلی عقب.
-راحتم.
هوس گرفتن دستش…عین همان بغل دوست داشتی در ناژوان بود.
و کمی اگر به عقب تر برمی گشت عین تمام وقت هایی که میان اتاق خوابشان در آغوش هم بودند.
هیچ جا خوراک ماهیچه اش به خوشمزگی این رستوران بود.
ماشین را مستقیم به سمت پارکینگ رستوران برد.
فروزان گلهایش را همان جا روی صندلیش گذاشت.
می دانست تا برگردد حسابی پلاسیده شده اند اما…
فایده ی کل کل کردن با این مرد قلدر چه بود؟
شاهرخ سوییچ را در جیب شلوارش چپاند و گفت:بفرمایید خانم.
این خانم گفتن هایش تنگ دلش می چسبید.
هم قدم رفتند.
شانه به شانه که می چسبید…
مالکیت غلغل می کرد ته دل شاهرخی که از تمام دنیا فقط این زن را خواسته بود.
به احترامش صندلی عقب کشیده بود.
کیفش را گرفته کنار دستش گذاشته بود.
منو را با احترام تقدیمش کرده بود.
جنتلمن تر از این مرد هم وجود داشت؟
فروزان هی سرخ شده بود و لب گزیده بود.
چرا از همان روز اول خدا قصه شان را برای هم ننوشته بود؟
-من همون ماهیچه می خورم.
شاهرخ دستی برای گارسون تکان داد و سفارش دو پرس ماهیچه داد.
-یه کنفرانسه…می خوام باشی.
نگاهش را از زنبق های بنفش گرفت و خیره ی شاهرخ شد و گفت:چرا؟!
-چرا چی؟
می پیچاند…می فهمید.
-چرا باید توکنفرانس باشم، خوش یمنم؟
با لبخند این را گفت.

شاهرخ لبخند زد و گفت: یه پشتوانه می خوام.
-نعیم هست.
-نعیم زندگی خودشو داره با مریض های خودش،….من همسرمو کنارم می خوام.
بلد بود چطور حرف بزند که دیوانه اش کند.
رویش را برگرداند و ساکت زل زد به زن و شوهری که با خنده پچ پچ می کردند و زن با تمام ادا و ناز لقمه هایش را می خورد و مرد چشمانش برق می زد برای این زن زیبا!
-فروز!
سر برگرداند و گفت: جان دلم؟
-فروز…
-جانم.
-می خوام فقط برام بمونی!
چشمان فروزان ستاره باران شد.
-کنفرانس چیه؟
-یه معرفی از محصول و دستاورد جدید…سخنرانش منم.
گارسون آمده بود.
روی میز با بشقاب های شیک سفید رنگ که با غذای محشرش تزیین شده بود، چیده شد.
-چه روزیه؟
گارسون رفت.
شاهرخ قاشق و چنگالش را برداشت و تکه ای از سالاد کاهو در دهان گذاشت.
-اول هفته ی دیگه!
برنامه ای نداشت..
اینم صنم پر و پیمان که وصلش کرده بود به این مرد لذت بخش ترین قسمت این ماجرا بود.
-باشه.
شاهرخ لبخند زد و تکه گوشتی را با اشتها در دهان گذاشت.
این زن کمی، عشق بود.
جان بود.
تمام کس و کارش بود.
********************
شادان چشم گردو کرد و متعجب پرسید:چی؟!
فردین با بی خیالی ذاتیش گفت: برای هر دختری خواستگار میاد.
حس سرگیجه داشت با پیوستِ خودِ سرگیجه!
-اخه داوود؟!
فردین خونسرد گفت:اونم یه خواستگاره.
فروزان پر از عصبانیت گفت:به چه جراتی می خواد پاشو بذاره تو این خونه؟
-من خواستم.
فروزان ناباور خیره ی فردین بیخیال شد و گفت:چی؟! اصلا تو میشناسیش؟
-خیلی بهتر از تو خواهر!
بلند شد…
-تنها میاد.
به سمت اتاقش رفت و گفت:دخترتو آماده کن.
اگر یک وقتی متقاعد شده بود این مرد کمی شعور دارد الان زیر همه ی اعتقادش می زد.
شادان ترسیده گفت:مامان!
فروزان لب گزید و گفت:این پسر پاک خل شده.
فردین یکراست به اتاقش رفته بود…
باید چندتا ایمیل از شرکت را چک می کرد.

کتاب داشت.
چندتا نامه را باید می خواند و جواب می داد.
و چند تا کار کوچک دیگر…
امروز نرسیده بود همه ی کارهایش را در شرکت انجام دهد.
لامصب این روزها دلش بدطور ساز مخالف می زد.
صدای تقه ی در نگاهش را بالا کشید اما به طرف در برنگشت.
-بیا تو.
شادان در را باز کرد و داخل شد.
در را پشت سرش بست.
-چرا؟
-دلیل می خواد؟
-نمی خواد؟ نمی خواد؟
لب تابش را عقب هل داد و صاف پشت صندلی نشست.
خیره ی دخترک طلبکار کنار در ایستاده شد.
-کجای یه خواستگاری عیب و ایراد داره؟
-ایرادی نداره اما اگه خواستگار داوود باشه ایراد داره.
چقدر این دختر خنگ بود.
بلند شد و به سمتش آمد..
-قراره بیاد، تو فقط جواب منفی بده.
-خودش نمی دونه من بمیرمم نمی خوامش که حالا می خواد پاشه بیاد خواستگاری؟
-می خوای شرش کم بشه؟
-خب…آره.
-پس میاد و بهش بگو نه.
-دلیل می خوام.
-زندان برای مردی که یه بار رفته راه حل خوبی نیست.حداقل نه برای تو…فقط جری تر میشه.اما خواستگاری و محترمانه برخورد کردن باعث میشه یاد بگیره پاشو از گلیمش درازتر نکنه.
گفته بود مواظبش هست ها؟
-دلم نمی خواد ببینمش.
لب آویزان می کرد به خیالش فردین گرگ نیست برای آن لب ها؟
-توفیق اجباریه.
سر به زیر انداخت…
اصلا حوصله نداشت.
-باشه.
-کجا؟
-میرم بخوابم.
-لباس بپوش بریم بیرون.
۱۱ شب؟!
متعجب نگاهش کرد…فردین اهل این فداکاری ها نبود.
-بیرون؟!
-کار شاقیه؟
از این پیشنهادها کم می شد آن هم از طرف این مرد…
وقتی تنور داغ است باید نان را چسبید…
-زود آماده میشم.
به سرعت به اتاقش رفت.
مانتوی سفیدش را بیرون کشید…

رقیه همیشه می گفت با رنگ سفید عین عروس ها می شود.
عروس شدن را دوست داشت اگر مردی که می خواست می آمد.
صورتش بی رنگ بود.
احتیاج به کمی تنوع داشت.
رژ نارنجی رنگش روی میز دلبری می کرد.
گره روسریش را کمی شل زیر گلویش زد…
لبخند زد به صورت رنگ گرفته اش!
یک رژ و سرمه چه غوغایی می کردند.
کیف پستچی کوچکش را روی شانه اش انداخت و از در بیرون زد.
فردین تکیه زده به در اتاقش منتظر بود.
-من آماده ام.
نگاهش کرد.
دلبر شده بود.
دلبر کوچک شهر!
فردین سوییچ را از جیبش بیرون کشید و به سمت پله ها رفت.
شادان هم به دنبالش روان شد.
فربد خانه نبود تا حساب بکشد از فردین…
تازگی هوو شده بود برای شادان…
فروزان پایین پله ها متوجه شان شد.
همیشه سر بزنگاه انگار باید می بود که بازخواستشان کند.
-کجا این وقت شب؟
-هواخوری.
-تو کجا شادان؟
-من خواستم بیاد.
خوب بود که همیشه فردین بیرون رفتن و پیشنهاد بیرون رفتن را به گردن می گرفت.
-به چه مناسبت؟
ریز گرفتن های فروزان هم قوز بالاقوز شده بود.
-مناسبت می خواد فروز؟
شادان دخالت کرد و گفت:مامان اشکالش چیه؟
-باید بری بخوابی.
فردین پوزخندی زد و زیر لب گفت:کوچولو.
این دیگر بیشتر از حدش بود.
شادان اخم کرد و گفت:مامان…
فروزان گیر که می داد مگر می شد راضیش کرد؟
-نمیرم.
اخم درهم کشیده صورت تخسش، پر از تلخی شد و یکراست به سمت پله ها رفت.
-بیا برو.
پوزخندی زد و پله ها را تند بالا رفت.
فروزان عین یک بچه با او رفتار کرده بود.
فردین به سمت فروزان ناراحت برگشت و گفت:گفتی بزرگ شده، اما می بینم اصلا اینطور نیست.
فروزان که انگار متوجه زیاده رویش شده بود با ناراحتی رفتنش را نگاه کرد.
-ببرش بیرون.
پوزخند فردین تلخ تر بود.
بی توجه به حرف فروزان از سالن بیرون زد…

فروزان لب گزید و به سمت پله ها رفت.
شادان در اتاقش را قفل کرده پر از حرص و بغض دستمال به لب هایش کشید…
نارنجی های لبش تلف شدند…چه بد!
روسریش را محکم از سرش کشید و روی زمین انداخت…
دکمه ها را تند تند باز کرد و مانتو را پر از اخم به در کمد کوبید.
روی تختش نشست و موهای بافته اش را دانه دانه باز کرد..
ذوق کرده بود از پیشنهاد فردین…
مردی که از تمام زندگی فقط اخم کردن و سرد بودن هایش را بلد بود.
یک پیشنهاد خوب…بدون منت…
فروزان خرابش کرد.
تقه ی در حرصی ترش کرد.
-شادان!
-مامان حوصله ندارم.
-درو باز کن.
بهانه گیر و بچه شده بود.
-پاشو بیا با فردین برو.
مثلا ۲۳ ساله بود.
-دیروقته خوابم گرفته.
-شادان…متاسفم.
حل نمی شد.
با این تاسف گفتن های مسخره هیچ چیزی حل نمی شد.
-شادان جان؟
داد زد: تموش کن مامان، گفتم نمیرم چرا ول نمی کنی؟
می دانست دارد تند می رود، اما دیگر واقعا صبرش لبریز شده بود.
فروزان ناباور لب زد: شادان؟
احساس می کرد هر بار بیشتر از قبل داشت بین خودش و فروزان فاصله می افتاد.
-نگرانت بودم شادان.
-نباش مادر من، دیگه نباش!
می دانست الان بغض می کند.
مخصوصا که حامله بود و نازک نارنجی تر از همیشه.
چرا نمی توانست مادرش را درک کند؟
روی تختش دراز کشید.
صدای قدم های مادرش را شنید که به سمت اتاقش می رفت.
شاید هم حق با فروزان بود …
روی چه اصلی باید با فردین آن هم ساعت۱۱ شب بیرون می رفت؟
عقل لعنتی همیشه برای توجیه حرفی برای گفتن داشت…
اما این وسط دلش…
“کاسه ی صبر بیاور، دل من، ریخته است.”*
دلش ریخته بود…
اگر از بدخلقی های دم به دم فردین می شد گذشت…
او مرد تاثیرگذاری بود…
کسی که سفت تنگ دل آدم می چسبد…
صادقانه اگر نتیجه می گرفت، از این مرد با فاکتور از تمام نیش زدنهای تمام نشدنیش خوشش می آمد.
************

سینی چای می لرزید…
آخر این بساط کوفتی چه صیغه ای بود که فردین علم کرده بود؟
داوود در کت و شلوار مشکی و پیراهن نخودیش رسمی و جنتلمن به نظر می رسید.
فروزان با اخم پا روی پا انداخته بود و ریز ریز داوود را نگاه می کرد.
داوود عرق روی پیشانیش را مرتب با دستمال خیس کف دستش پاک می کرد.
تنها آمده بود…
فردین بی خیال بود و فربد متحیر از تصمیم فردین!
حس بدش به داوود حرصیش می کرد.
شادان چای گرفت.
داوود سر بلند نکرد فقط چای برداشت.
شادان کنار فروزان نشست.
متین و خانم…
-خب؟
داوود سر بلند کرد و چشمش را به فروزان و خب کشیده اش دوخت.
فردین گفت:امر خیره.
فروزان پوزخند زد و گفت:چه خیری؟
فردین با تحکیم گفت:فروز…
-دخترمه، اختیار دارشم.
داوود لب گزید…
-خانم ابدالی…
فردین گفت:فروز بهتر صبر کنی این آقا صحبت کنه.
-همینا شوهرمو دق دادن که سکته کرد مرد.
باید بلاخره حرفی می زد یا نه؟
داوود باز عرق روی پیشانیش را پاک کرد…
جلوی فروزان با آن اخم و زبان تندش نفس کشیدن هم هنر بود.
-جواب با شادان.
همه ی نگاه ها به سمت شادان برگشت.
داوود به آرامی گفت:من می تونم با شادان خانم تنها صحبت کنم؟
فردین گفت:البته.
فروزان به تندی گفت:نه!
فردین پر از اخم گفت:شادان پاشو، راهنماییشون کن به سمت حیاط.
فروزان میخ به فردین نگاه کرد.
برادر بود یا دشمن؟
شادان بلند شد…
قبلا فردین اتمام حجت هایش را با او کرده بود…
ملایمت بهترین روش روی داوودی بود که خشمش به تار مویی بند بود.
داوود هم بلند شد.
فردین هم بلند شد.
تا دم در همراهیشان کرد.
شادان جلوتر رفت.
-یه تاب اینجاست…
داوود فقط پشت سرش آمد…
آرزویش این دختر بود.
شادان روی گوشه ای ترین قسمت تاب نشست، داوود با فاصله کنارش!

شادان خیره ی صندل های مشکی رنگش شد و گفت:خب؟
-میدونم جوابت منفیه…
هنوز هم تن صدایش کلفت بود با کمی خش…
-اما…باید دلم راضی میشد که بلاخره رفتم خواستگاری دختر حمید خان.
شادان لبخند زد…آنقدرها هم زمخت نبود.
-خب؟
داوود برگشت…
شادان نگاهش نمی کرد…
هنوز خیره ی صندل هایش بود.
-یه عذرخواهی بدهکارم.
-می دونم.
خودخواهانه بود اما…
این مرد خوشپوش زیادی بد نکرده بود؟
تن و بدنش را بارها و بارها نلرزانده بود؟
-هرکسی اشتباهاتی داره…
-آره اما…
داوود مهلت نداده گفت:نمیخوام بگم می ذارمش پای جوونی…میخوام بگم می ذارمش پای کینه ی چرک کرده و چند سال حبسی که از عمرم رفت.
-مقصر نبودی؟
-مقصر بودم اما پدرت…
-دشمنی پدر من و تو تموم نشدنی بود اونروز…
-می دونم…شاید اگر یه صلح پایدار بود کار ماها هم به اینجا نمیکشید.
-دقیقا.
آن روزها داوود یلی بود و بین دخترها محبوب…
بحثش همه جا بود…
اسم داوود که می آمد قلب همگی تپش می گرفت…
نه فقط دخترها بین پسرهای هم سن و سال خودش هم محبوب بود.
بین بزرگ و کوچک…
اصلا یک حساب ویژه رویش باز می کردند.
اما بعد از آن…ابهت این مرد زیر سوال رفته بود.
ولی هنوز جا داشت برای خوبی…
-معذرت می خوام.
شادان نگاه از صندل هایش گرفت و به دست های قفل شده ی داوود نگاه کرد و گفت:
-میدونی جوابم منفیه، حتی قبل این ماجراها و وقتی که بابا هم زنده بود منفی بود…نه ایرادی داری نه بی اصل و نشونی…فقط علاقه ای توی قلب من نیست که پا تو یه زندگی بذارم و خودمو و تورو بدبخت کنم، تمام این مزخرفات که میگن بعد ازدواج عشق به وجود میاد و این حرفارو ..ابدا قبول ندارم، نمی خوام بگم دنبال یه عشق اساطیریم اما دنبال کسیم که بتونم حس بگیرم ازش…تو خشونت رفتارت زیاده من نمی تونم.
داوود دست مشت شده اش را از جلوی چشم وصال برداشت و از روی تاب بلند شد…
-همون سالی که رفتم زندان تموم شدی اما حس کینه ی من موند…تو بی گناه ترین آدم ماجرا بودی و اون مردی که اسم دایی ناتنی تورو حمل می کنه مردترین مردی که شناختم.
فردین…نباید این مرد را دوست داشت؟
به سمت در ورودی رفت که شادان گفت:منتظر نمیشی برای خداحافظی؟
-ته ماجرا رو می دونستم، احتیاجی به خداحافظی نیست.
شادان بدرقه اش نکرد…
اما منتظر رفتنش ایستاد.
داوود پسر خوبی بود اما خشونت غیر قابل کنترلش…مهارش را سخت می کرد و زندگی را مشکل.
صدای بسته شدن در نگاهش را به سمت پنجره چرخاند.

فردین کنار پرده ایستاده بود…
چقدر خوب که هنوز یک مرد بود که هوایش را داشته باشد.
مردی که به نوبه ی خود بارها و بارها آزارش داده بود.
هزاران بار به حریمش تجاوز کرد.
هربار به قلبش بی حرمتی کرد.
اما این روزها عجیب شده بود.
مهربان بود.
نمی تازاند.
جنتلمنانه برخورد می کرد.
هوایش را داشت.
تا حدی که برود با داوود حرف بزند.
او را تا اینجا بکشاند.
مگر می شد؟
لبخندی به رویش زد و دست تکان داد.
فردین فقط سرش را تکان داد و از جلوی پنجره کنار رفت.
****************
صمصام شیک در آن کت و شلوار مشکی با یقه ی مخمل جیگری رنگ با خانمش که دختر همسایه شان بود و حسابی دلبری کرده بود.
وسط بین جمعیتی که احاطه شان کرده بود مردانه دست هایش را تکان می داد و می رقصید.
شادان تکه ای از موز حلقه شده را در دهانش گذاشت و گفت:خانمش خیلی نازه.
فروزان گفت:آره.
عمه خانم تندتند بین جمعیت رفت و آمد می کرد و خوش آمد می گفت.
فردین با جوان های فامیل گرم گرفته بود.
این بشر این همه خوش خنده بود و رو نمی کرد؟
فربد هم که دیگر همگی فهمیده بود برگشته دوره اش کرده بودند.
یا سربه سرش می گذاشتند یا کنجکاوانه در مورد آنطرف از او می پرسیدند.
فروزان هم گاهی سرگرم صحبت می شد با زنهای فامیلی که بعضی ها را چند سال ندیده بود.
شادان بی حوصله فقط به اینطرف و آنطرف نگاه می کرد.
از بس خورده بود مطمئن بود امشب بزور راه می رود.
تمام بشقاب میوه ی جلویش را خورده بود.
غریبه بودن در جمعی که نه هیچکس تو را میشناسد و نه تو او را…بدترین حس دنیاست.
و تنهایی در شلوغی…عین بشقاب پر از کیوی و یک دانه سیب!
بی حوصله به صندلی تکیه داد…
محو عروس شد…
شنیون ساده و تاج پرنسسیش با لباس تقریبا پوشیده اش ممتازش کرده بود.
دوست داشت بلند شود کمی اطراف را رصد کند اما حوصله اش را نداشت.
کت و شلوار صورتی سفیدش قاب تنش بود.
در جمعی که غریبه بود چرا باید باز بپوشد؟
فروزان بلند شد و گفت:پاشو شادان.
-جایی میریم؟
-بریم پیش یکی از فامیلا معرفیت کنم.
کی حوصله ی این خاله خان باجی ها را داشت؟
اما باید می رفت.
کیف دستیش را برداشت و بلند شد.
فردین بی حواس که کنار جوانهای همسن خودش ایستاده بود حواس جمع کرد برای دختر صورتی پوش امشبش!

فروزان به سمت زن عموی پدریش رفت.
روی ویلچر نشسته بود و نوه اش که خیاری را نمک زده بود به دستش داد.
-سلام زن عمو.
پیرزن سر بلند کرد.
دید چشمش کم شده بود.
عینکش که با بندش آویزان گردنش بود را به چشم زد و گفت:فروز؟
-خودمم زن عمو.
دست پشت کمر شادان گذاشت و گفت:دخترمه، شادان!
پیرزن سر بلند کرد با دیدن شادان لبخند زد و گفت:چه دختر زیبایی.
شادان لپ اناری کرد.
کسی کنار گوشش گفت:پیرزنه چشماش درست نمی بینه تورو خوشگل دیده.
شادان گوشه ی لبش را به دندان گرفت و با اخم به فردین نگاه کرد و گفت:به تو چه؟
فردین دست روی دست پیرزن گذاشت و گفت:سلام زن عمو.
پیرزن لبخند زد و گفت:دیگه طرفمون نمیای پدرسوخته!
فردین خندید و گفت:عیال داریم…
اشاره ای به فروزان و شادان کرد…
-تا باشه عیالواری واقعی پسرم.
همگی دور میز کنار پیرزن نشستند.
-شوهر ندادی دخترتو فروز؟
اخم های فردین درهم کشیده شد…
چه این زنها بیکار بودند.
راه به راه می خواستند سهمش را شوهر دهند.
-نه زن عمو، فعلا می خواد درس بخونه.
-بچه اس زن عمو.
بی خیال نگاه گوشه شده ی شادان شد و گفت:بچه رو که کسی شوهر نمیده.
فروزان لبخندی زد و گفت:فردین جان همچینم با ۲۳ سال بچه نیست.
نوه ی پیرزن بشقاب میوه را جلویشان کشید و گفت:عمه فروز، چند وقته اصفهانی؟
می دانست و می پرسید.
شادان به آرامی و با حرص صدایش گفت:من بچه ام؟
-پس دوس داری ازدواج کنی ها؟
متحیر به مرد طلبکار جلویش نگاه کرد.
چرا این مرد همیشه در حرفهایش این همه محق بود؟
جوابش را نداد گوشش را به حرفهای نوه ی پیرزن و مادرش سپرد.
دکمه ی آستین کت شادان لق می زد.
کمی اینور و آنور می شد حتما می افتاد.
بی اختیار دستش جلو رفت.
دکمه را گرفت و محکم کشید.
شادان برگشت…ناباورانه نگاهش کرد.
فردین کف دستش را باز کرد: داشت می افتاد، یه دور دیگه تو مجلس می تابیدی یه جایی می افتاد و گم و گور می شد.
یک چیزی عین لبخند روی لب هایش نشست.
و قلب…زبان این هجی های نامفهوم را می فهمید.
دکمه را از کف دستش برداشت.
این مرد لا به لای خواستن هایش بود…

انگار ته دلش را شخم می زدند.
برای این همه توجه و دکمه ای که اصلا گم و گور شدنش مهم نبود…
اما این همه حواس جمع این مرد برایش آنقدر مهم شده بود که بخاری روشن کرده بودند زیر پوستش!
لب باز کرد:متشکرم.
فردین نگاه دزدید…
“دلم می خواهد کسی تو را به من تعارف کند تا من تمامت را بردارم….* خاطره کشاورز*”
دلش آشوب بود…
خواستن همیشه، همینقدر سخت بود؟
همینقدر هیجان انگیز با زق زقی عجیبی زیر پوست؟
دستی روی شانه ی شادان نشست.
نگاهش بالا آمد و روی فربد نشست.
-سلام زن عمو.
پیرزن برگشت…می شناختش…
دوقلوی بازیگوش خانواده اما سرزنده و شاد.
-سلام فربد جان، عزیزم!
هیچ کس حواسش را نداد پی حواس گیر کرده ی فردین به دست فربد روی شانه ی شادان و اخم عمیقش!
فربد جلوتر آمد و خم شده دست زن عمویش را بوسید و گفت:من شرمنده که زودتر نیومدم دیدنتون.
-شرمندگی چیزی رو عوض نمی کنه آقا پسر، اما جبران چرا.
فربد با خوشرویی گفت: به دیده ی منت.
-سلام مامان جون!
نگاه ها به سمت مردی با ریش های پرفسوری برگشت که اگر خودش را می کشت حداقل به ۲۴ سال می رسید.
-سلام عزیزم، خوبی مهرداد جان؟
-خوبم مامان جون، معرفی نمی کنین؟
مشتاقانه نگاهش را به آدم هایی که دور مادرجانش را گرفته بودند تاب داد.
فروزان به دقت قد و قامتش را نگاه کرد و گفت:تو مهرداد پسر توری نیستی؟
-و شما هم خاله فروز؟
این فک و فامیل چه اصراری داشتند مرتب اسم ها را مخفف کنند؟
زن عمو گفت:بیا بشین پسرم.
مهرداد کنار مادربزرگش نشست و فروزان دوقلوها و شادان را معرفی کرد.
زن عمو با کنجکاوی پرسید: از شاهرخ خبری داری فروز؟ شنیدم ساکن اصفهان شده…نیومده یه سری بهم بزنه…تو عروسیم….
فروزان هل شده گفت:خوبه زن عمو، گرفتار کارهای شرکتش…
-انگار با مرگ حمید کینه ی شتری شاهرخم تموم شده…
و هیچ کس نمی فهمید این کینه ی شتری به گذشته ای برمی گردد که حمید ناجوان مردانه به برادرش خیانت کرد.
نگاه گوشه شده مهرداد به شادانی که کنجکاوانه سرش هربار محض شنیدن گفتگویی اینور و آنور می شد اخم های فردین را پیوند داد.
حساس بود…اصلا بگویند حسود است…مگر مهم بود؟
هر کسی از هر جهنم دره ای می رسید نگاهش روی این دختره ی احمق می افتاد.
دستش به آرامی روی پهلوی شادان نشست.
پهلویش را فشرد…
شادان جا خورده خود را عقب کشید.
متعجب به فردین نگاه کرد و گفت:چیه؟!
-پاشو با من بیا کارت دارم.
باید حبسش می کرد.
هی توی چشم می آمد.
-کجا؟

م پاشو با من بیا.
باز این مرد کجا نیش خورده بود که می خواست سر او خالی کند.
-من کنار مامانمم.
حرف که حالیش نمی شد مجبور می شد زور بگوید.
با خشونت بازوی شادان را گرفت و او را بلند کرد.
رو به جمعی که انگار منتظر یک جواب قانع کننده بودند گفت:میریم چندتا از بچه ها رو معرفی کنم به شادان.
و هیچ کس جز فربد درد این قل لجوج را نمی دانست.
فردینی که تا الان بیشتر از ۱۰ تا سانتال مانتال را رد کرده بود، غیرممکن بود این همه توجه خرج شادانی کند که معتقد بود بچه و دهاتی است.
فردین دلش لرزیده بود.
و باز هم مثل همیشه دیر رسیده بود؟!
باز هم فردین لعنتی جلو زد.
انگار قرار بود همیشه فردین اول باشد.
همیشه او باشد که یکه تازی می کند.
نه فقط در عشق و علاقه ای که می توانست به یک دختر داشته باشد.
در همه چیز!
با حرص و کمی خشم رفتنشان را نگاه کرد.
انصاف نبود آخر بودن!
برعکس ته نامردی بود تا از چیزی خوشش می آمد می فهمید فردین از قبل به آن دست درازی کرده است.
عقب بود.
باید خودش را جلو می کشید.
بازنده بودن باید یک جایی تمام می شد.
*********************
شادان با طلبکاری گفت: واسه چی منو بلند کردی؟
-وایسم مردیکه ی هیز وجب به وجبت کنه؟
متعجب نگاهش کرد.
دقیقا منظورش کدام مردیکه ی هیز بود؟!
اما حق به جانب گفت: من کاری به نگاه کردن مردم ندارم.
زبان نفهم بود نمی شد کاری کرد.
-مردم با تو کار دارن.
عملکرد فردین مسخره شده بود.
دیگ به دیگ می گفت رویت سیاه!
خودش که عملا تا پای تجاوز رفته بود آنوقت بقیه را ملامت می کرد.
-اصلا تو چرا حساسی؟
-ناموسمی.
جا خورد.
حالش خوش نبود؟
-همین؟!
این مرد آینه ی دق دادن بود.
-قراره چیز دیگه ای باشه؟
چه جواب سردی…عین بستنی با طعم افتضاح زعفران!
-خب…میخوام برم پیش مامانم.
هیچ حرفی نداشت بزند.
دلایلش خیلی بچگانه بود.
همچنین رفتارش!

 

3.5/5 - (2 امتیاز)

Check Also

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۸۳

  -دست خودم نیست، بریدم بخدا. درکش می کرد. وقتی به بن بست برسی دقیقا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.