رمان مرگنواز پارت ۷

 

_ تو اين قفس به اين بزرگي تنهاست؟

سرش را به نشانه مثبت تكان ميدهد
_ عقاب ها هميشه تنهان

به خودم اجازه ميدهم قدري بيشتر نزديكش شوم دلم سايش بازويش به شانه ام را ميخواهد
_ منزوى ان؟

_ تنهايى اصالتشونه!
در اوج
تنها
و بي همتا!
عقاب ها تنها گونه پرنده ها هستن كه فقط يكبار و فقط يك جفت انتخاب ميكنند!
و بعد هميشه در مرتفع ترين قله ها آشيانه درست ميكنن تا هميشه تنهايي رو ترجيح ميدن

لب هايم را با تفكر جمع ميكنم و ميگويم:

_ به قيافش نمياد اين قدر آقا باشه

يك نيم نگاه متفكر روانه صورتم ميكند، ميخندم و ادامه ميدهم
_ قطعا عقاب ها هم تو ايران چند تا جفت دارن

شدت اخمش بيشتر شده و لب پاييش گير كرده بين دندان هايش، حالا ميخندم و سرم را تكان ميدهم

_ بابا ميگفتن مرد ايرانى بايد چند تا همسر داشته باشه

راه مي افتد و شال گردنش را دور گردنش ميپيچد
_ خيلى بيخود گفتن

از اين صراحت كلامش يكه ميخورم، سر جايم ايستاده ام و او دوباره هوس رفتن كرده است، به خودم كه مي آيم خيلي دور شده است، دنبالش ميدوم صدايش ميزنم، بدون اينكه توقف كند
جواب ميدهد
_ بله؟؟

به او رسيده ام و نفس نفس ميزنم
_ شما ميخوايد عقاب باشيد؟

سوالم مجبورش ميكند توقف كند چشم هايش را تنگ ميكند يعني خجالت بكش از سوالت!
ولي من بيخيال نميشوم

_ اگه قرار بود مثل عقاب زندگي كنيم خوب عقاب آفريده ميشديم!
اصلا ميشه شما همون ارباب داك باقي بمونيد؟!

نگاهش ديگر رسما طغيان كرده است و قرار است مرا به رگبار ببندد…

_زنگ بزن هيرسا بياد بريم

حالا نوبت من است كه چند قدم جلوتر بروم و شانه بالا بياندازم

_ چرا خودتون زنگ نميزنيد؟

_ چون من دارم ميرم و تو تنها ميمونى بايد با دوست پسرت برگردى

بر ميگردم با دهان باز نگاهش ميكنم
_ دوست پسرم؟! هيرسا؟!

دست در جيب و بي تفاوت دوباره از من جلو مي افتد

_ خيلى چيز عجيب و پيچيده اى نگفتم!

با صداي بلند ميگويم:

_ هيرسا فقط دوستمه

بر ميگردد، چشم هايش تيز ميشود

چانه ام شكار انگشت هايش ميشود
_ با برادر من بازى نكن!

بغض ميكنم، فشار انگشت هايش روي چانه ام بيش از حد شده است
_ من؟!

_ نگو كه اينقدر بيشعوري كه نفهميدى ميخوادت!

اشكم ميچكد
_ ولى من …
من …

_ اينقدر من من نكن
تا همينجاشم تمام معادلات و برنامه هام رو زيادى بهم زدى
يا برو باهاش تا آخرش كنارش باش
يا از همين جا خداحافظ

اشك هايم يك به يك از هم پيشى ميگيرند
_ آقاي پاكزاد من…
من…

شجاع ميشوم! شايد هم احمق
_ من به خاطر شما…

دستش را محكم جلوى دهانم ميگذارد
و انگشت دست ديگرش را به نشانه سكوت نزديك بيني اش
_ نگو!
به نفعته نگى دختر جون

با شجاعت تمام دستش را از جلوي دهانم بر ميدارم، صدايم ميلرزد اما عاصي است
_ من تو كل زندگيم هيچ وقت به نفعم فكر نكردم
واسه نفعم كارى نكردم

چشم هايش پر از خشم شده است
_ پشيمون ميشي

سر تكان ميدهم
_ شايد شكست بخورم
شايد سرخورده بشم
اما پشيمون هرگز!
من فقط واسه كارهايي كه نكردم تو زندگيم افسوس خوردم نميخوام يك افسوس به همه اون حسرت ها اضافه كنم

جرات پيدا ميكنم دستش را با هر دو دستم ميگيرم، نفس عميق ميكشم ميخواهم كه به اشك هايم پايان دهم
_ شما به خاطر هيرسا با من رفتارتون سرد شده؟

يك تلخ خند كوتاه نثارم ميكند
_ من كلا سردم

_ با من اوايل خيلى بهتر بوديد، به خاطر هيرسا…

حرفم را قطع ميكند
_ به خاطر هيرسا خيلى كارها نكردم دختر جون

با صداى محكم ميگويم:
_ اين لطفه؟
لطفه دخترى كه عاشقش نيست رو بهش صدقه ميديد؟

دستش را از دستانم جدا ميكند به در اصلى ورودي باغ وحش اشاره ميكند
_ بيا و واسه هميشه برو
رفتنت به نفع همه است

همه ى فريال را در چشم هايم ميريزم
_ حتى براى شما؟؟

سرش را پايين مي اندازد

_ من آدم وحشتناكى ام

جلو ميروم، گوشه شال گردنش را ميگيرم و به درگاهش دخيل ميبندم

_ نيستيد، براي من نيستيد

نيشخند ميزند
_ يك روز از اين حرفت سخت پشيمون ميشي

_ قسم ميخورم نشم

كلافه يك نفس عميق ميكشد
_ همين امشب واسه هميشه با هيرسا خداحافظي كن اما هيچى از امروز نگو،
واست بليط ميگيرم برگرد وين
اونجا منتظرم بمون!

آه فقط خدا ميداند يك مرتبه چه طور دريا دريا عسل در قلبم ميريزند
پاهايم را ديگر روي زمين حس نميكنم
_ برميگردم
بر ميگردم…
منتظر ميمونم
منتظرت ميمو…

يك بوسه محكم در حالي كه صورتم بين دو كف دستش محصور شده است
وسط بزرگترين باغ وحش تورنتو
كمي آن طرف تر از قفس عقاب تنها
كامم را يك مرتبه شيرين ميكند…

قلبم به شماره افتاده است…
خدا كند سكته نكنم…
فكرش تا همين چند دقيقه پيش هم برايم از محالات بود، اما حالا…
حالا من خوشبخت ترين موجود زنده اين باغ وحشم…

جيغ كشيدم و با اشاره به موهايش گفتم:
_ سروين حشره! يك حشره روى سرته

نترسيد، جيغ نكشيد چشم چرخاند و بعد دست كشيد روي سرش، چند ثانيه بعد حشره روي دستش بود، آن را مقابل صورتش گرفت…
بالهاي حشره رنگ چشمانش شده بود
آه چشم هاي سروين يك قهوه اي خاص بود…
بيشتر نارنجي بود…
يك نارنجى به رنگ آخر شعله هاى آتش…

انگشتش را بالا آورد و حشره بالهايش را تكاند
_ اوه فريالم
اين سنجاقكه

سروين قافش را درست تلفظ ميكرد
قافش هم خوشگل بود…
_ سنجاگك؟!

قهقهه ميزند، دلبرانه…
شيرين…
خانومانه…
_ قربون اون مدل حرف زدنت بشم

نميداند اين من هستم كه هميشه از اعماق قلبم دلم ميخواهد همه ام را قربانى اين حد خوبي اش كنم!
سنجاقك را نزديك لبش ميبرد و ميبوسد، فقط خواهر من است كه ميتواند عاشقانه يك حشره را ببوسد…
فقط خواهر من است كه ميتواند در هرچيز فقط زيبايي را ببيند…

_ بوسيديش؟
_ فريال! ميدونستى عمر اين سنجاقك فقط يك روزه! شايد تو ٢٤ ساعت عمرش وقت نشه كسي ببوستش

بعد دستش را بالا ميبرد و به اوج و پراندن سنجاقك كمك ميكند…

به خودم مي آيم…
آه خدايا عمر شيريني بوسه اش براى من از عمر يك سنجاقك هم كوتاه تر است…
او در ٢٤ ساعت زندگي اش لذت بوسه فرشته اي چون سروين را دارد و من بعد ٢٨ سال بايد همين چند ثانيه شكوه بوسه را با چشم هاي سكته زده هيرسا پشت سرم ببازم….

درست پشت سرم
بدون پلك، بدون كلام…
لب هايم هنوز تر است و سوز بادِ حسود يك مرتبه يادگار او را روى لبم خشك ميكند…
عقب عقب ميروم و درست پشت سرم به سينه اهورا ميخورم…

سرم را پايين مي اندازم…
دستش حصار ميشود و مرا بيشتر به خودش ميچسباند…
صورتش را نميبينم اما صدايش…
_ چرا خشكت زده هيرسا؟
بجنب بايد بريم تمرين داريم

انگار سال هاست حنجره اش معلول شده است و حالا به سختي به كارش انداخته است…
_ شما…
شما…

خنده هاى ساختگى اهورا را فقط همين يكبار است كه دوست ندارم…
اصلا من آدم هايي كه تميز دروغ ميگويند را دوست ندارم…
اما او اهوراست…
اهوراست…

_ ما چى بچه؟
يعني تو تا الان نفهميده بودى؟
البته حق داري قرار بود تا روز اعلام نامزدي رسميمون سكرت بمونه و سورپرايز بزرگي باشه

كفش هايش را ميبينم كه چند قدم به ما نزديك تر ميشود
_ اما…
اما تو مگه…
تو مگه هنوز با اون….

قهقهه هايش حرف هيرسا را قطع ميكند و من مشتاق ترين عالمم براي شنيدن ادامه جمله هيرسا…

_ نه ! اون يك رابطه مسخره بود! اصلا جدي نبود! چند ماهه تموم شده

بوسه اش را روي سرم احساس ميكنم …
من خشكم زده و او اين طور ادامه ميدهد
_ يعنى از وقتى كه اين موجود خوشگل رو ديدم تموم شد

خدايا …
چرا حال من با شنيدن قشنگ ترين آرزوهايم خوب كه نميشود، هيچ!
دگرگون تر ميشود؟!

سوز صداى ضعيف هيرسا وقتي كه تبريك ميگويد،
تماشاى چشم هايش كه اشك را به سختي سركوب كرده اند، همين قدم هاي آرام و بي هدفش كه پاهايش را روى زمين ميكشد،
همه و همه تازيانه ميشود روى صورتم
روي قلبم…

جلوتر از ما ميرود صدايش هر لحظه ضعيف تر ميشود
_ بريم زودتر ديرمون ميشه

اهورا دستم را محكم گرفته هيرسا جلو ميرود كمي دور تر شده است و فشار دست اهورا هزار برابر…
احساس ميكنم رگ روى مچم از شدت فشار هر لحظه ممكن است منفجر شود…
آرام در گوشم ميگويد:
_ اگه عاشقش ميشدي ميتونستي خوشبخت ترين دختر دنيا باشي اما حالا…

بر ميگردم، چشم هاي خون افتاده و غم زده اش قلبم را ميسوزاند، عميق آه ميكشد…
اشك هايم براي خاموشي آتش قلبم به ياري ام مي آيند، اما بي فايده است…
آتش قلب من قرار است مثل آتش جنگل هاى بزرگ روزها و ماه ها طول بكشد و شايد هر روز مهيب تر شود، تا سوزاندن رودها هم پيش برود…
سوزاندن رودها….

به شهرى كه در آن متولد شده ام برگشته ام…
به خانه اى كه چند سال در آن روزهايم را به شب هايم منگنه كرده ام، اما غريبم…
غربت، يقه ام را گرفته، آنقدر محكم كه بي كسي از گلويم بالا بزند…

اين شهر زادگاه من است…
اما چرا كسى يك سلام به زبان مادري
محض دلخوشي اين روزهايم به من نميبخشد؟؟

چرا لالايي گل پسته مادرم را كسي بلد نيست…
چرا عمو زنجير باف سروين نيست و ديگر زنجير نميبافد…
زنجير من را پشت كوه جا گذاشته است…

پيامي كه آرين و آرميتا روى تلفنم برايم گذاشته اند را بارها گوش ميدهم…
گوش ميدهم تا كمى حالم بهتر شود…
اما…
اما….

گفته بود منتظرش بمانم
اما نگفت چه قدر؟؟
من آدم انتظار نيستم…
هيچ وقت نبودم…
تبعيد به انتظار مرا ميكُشد….

تبعيدي كه در آن هزار بار از خودم ميپرسم؟
سروينِ اهورا، همانند سروين من همان قدر زيبا
همان قدر با شكوه بوده است؟!

چرا نميتوانم به زنى كه اسمش سروين است و زمانى معشوقه تنها عشق زندگي ام بوده است حتي حسادت كنم؟؟

ميخواهم از افكارم فرار كنم…
به هركس كه بشود پناه

ميبرم…
من يك هم زبان ميخواهم…
با همسر فرنود تماس ميگيرم، منشي اش ميگويد زايمان دارد و در اتاق عمل است…
شماره فرنود مثل هميشه فقط بوق ممتد بي جواب تحويلم ميدهد…

فرشاد…
آه فرشاد بعد مانلي حرف زدن را دوست ندارد…
بعد مانلى تمام ارتباط هاي بي سيم و با سيم را قيچى كرده است…

افروز؟!
هيچ وقت فكر نميكردم يك روز آن قدر محتاج يك همزبان شوم كه به او زنگ بزنم…
هيچ وقت با من رفتار بدى نداشت، برعكس هميشه سعي ميكرد با من صميمي شود، اما رفتارش دقيقا شبيه پدر بود، همان طور با يك نگاه تحقير كننده و توهين آميز به مادر و خواهرم مينگريست…
هربار بعد مشاجره با سروين، شكايت خواهرم را پيش پدر ميبرد و بناي يك جنگ بزرگتر را ميگذاشت….

اما نميدانم چرا هميشه دلم برايش ميسوخت…
براي حقارتش…
براي جواني باخته اش…
براي دلبرى هاي سوخته اش…

تلفنش خاموش است…

آه ميكشم و گوشه تختم ميخزم، سرم را روى زانوانم ميگذارم و قصد دارم براي خودم شور بگيرم…
شور عشق…
حق با فرشاد بود
همان زمان كه تازه عاشق مانلي شده بود و بي دليل گوشه اتاقش مينشست و آهنگ عاشقانه گوش ميداد و اشك ميريخت، مامان براي تسكين دردش با يك ليوان شربت بهار نارنج سراغش ميرفت، نوازشش ميكرد…
تلخ ميخنديد
_ شيرين جون
درد داره ها، عشق درد داره اما آدم معتاد دردش ميشه
معتاد همين اشك ريختن ها، پشت سر هم سيگار،
لعنتى دردشم خواستنيه

با لبخند اشكم را پاك ميكنم و زير لب زمزمه ميكنم
_ لعنتى دردشم خواستنيه

تلفنم زنگ ميخورد و قبل اينكه به دومين زنگ برسد بدون نگاه كردن به شماره
سريع پاسخ ميدهم:
_ الو؟!

صداى كيميا همسر فرنود مثل خودش مهربان است
_ فريال گلى، كجايى دختر؟!

_ آه سلام كيميا جون چه قدر خوشحالم صدات رو ميشنوم، زنگ زدم منشي ات گفت رفتى ني ني به دنيا بياري

_ آره عزيزم اونم يك دختر خوشگل، بعد چند سال كه برگشتي و دلمون به اين تماس هات خوشه يهو باز غيبت ميزنه؟

_ سفر كاري بودم، يك مرتبه پيش اومد، به فرشادم خبر ندادم ميرم

_ فرشاد بيچاره اين روزها اصلا متوجه بود و نبود حتي بچه هاشم نميشه

_ خيلي اتفاق بدي بود خيلي
هنوز تو شوكم

_ خبر نداري فريال؟

با تعجب ميپرسم:
_ چي ؟

چند لحظه مكث ميكند
_ فرنود وينه

_ آه چه خوب! خبر نداشتم!

آه ميكشد و ميگويد:
_ واسه كارهاي افروز بيچاره اومد، هيچ كس رو نداشت

_ واسه چه كاري كيميا؟

_ تحويل جنازه و خاكسپارى

جيغ ميكشم
_ جنازه؟!!
جنازه كى؟

_ خواهش ميكنم آروم باش
ما همه گيجيم…
و نگران! داره يك سرى خودكشي زنجيره اي اتفاق ميوفته
انگار خانوادمون طلسم شده
سروين، عمه ديبا، مانلي…
آه حالا هم كه افروز بيچاره

_ افروز چي شده؟؟

_ ميگن خودكشي بوده…
تو خونش الكل نبوده اما مثل مست ها با ماشين خودش رو انداخته تو رودخونه…
ديدنش كه قبلش چند دقيقه توقف كرده شيشه ها رو پايين كشيده و صداي موزيك ماشينش رو بالا برده…
بعد يك مرتبه گاز داده و …
واي وحشتناكه تصورشم وحشتناكه

نميتوانم گريه كنم
نميتوانم جيغ بكشم…
كرخت شده ام…
بين باور و ناباورى غوطه ورم…

افروز هم رفت؟
افروز با آن مغز بزرگ پر از نقشه و آرزو…
آرزوهاي افروز دست كم ٨٠ سال عمر ميطلبيد…

چه بر سر زنان خانواده من مي آمد…
سروين ميرفت
مادرم پشت سرش دق ميكرد…
عمه رگ هر دو دستش را ميزد
بابا تاب نمي آورد سكته ميكرد…
مانلي سقوط را انتخاب ميكرد…
فرشاد بعد او عُزلت…
افروز اما …
افروز اما بعد خودش
بعد خودش فقط ترحم گذاشت…
ترحم براى…

گلبرگ هاى سرخ روى سپيدى سنگ سرد
تركيب دل آزارى شكل داده است…
از جايم بلند ميشوم، مزار بابا دقيقا كنار مزار افروزش است…
اما مزار مادرم فرسنگ ها تا اينجا فاصله دارد…
دنياى بعدى هم سرنوشت افروز را به مردى هم سن و سال پدرش پيوند زد؟

تا چشم كار ميكند قبر ميبينم و گل هاى رنگارنگ…
واقعا گل براى مزار كسى بردن لطف است يا يك تشريفات مسخره و مرسوم؟!

از همين فاصله به مزار پدر خيره ميشوم…
اسمش را زير لب زمزمه ميكنم…
داريوش خان!
تو براى همه داريوش خان بودى پدر!
خان چرا بايد زير خاك باشد؟؟
از تو ناراحتم…
از خودم بيشتر كه نميتوانم حتي در خواب هايم هم از پدرم يك تصوير خوب داشته باشم…

نميدانم پدر، نميدانم به خواهرم در خانه تو چه گذشت كه بى خبر رفت و تمام راه هاى ارتباطي را حتى به روي من بست…
نميدانم چه شد كه وقتى كه برگشت هم مرا نخواست…
نميدانم چرا برگشتنش را با آتش جشن گرفت؟؟

من فقط ميدانم تو هيچ وقت دوستش نداشتي…
نفهميدم چرا…
كوچكتر كه بوديم رفتارت با او بهتر بود
اما هرچه قدر كه بزرگ تر شد روز به روز بيشتر از هم متنفر شديد…

اشك هايم را با آستين هايم پاك ميكنم، دوباره به همان حالت عجيب دچار ميشوم…
دقيقا بالاى مزار افروز ايستاده ام اما حتي براي يك لحظه هم نميتوانم باور كنم آن حجم انرژى، زنانگي، آرزو…
حالا اينجا ساكت و صامت خوابيده باشد و خاك، تنها دارايي اش باشد…

با لرزيدن گوشي ام در جيبم از حالت ناباورى و خواب انگار يك مرتبه بيدار ميشوم و بعد با ديدن نام هيرسا روى صفحه گوشي ام بي اختيار همه عضلاتم منقبض ميشود و يك شرم عجيب روى وجودم مينشيند…
دست هايم ميلرزد و خيلى طول ميكشد تا تلفن را جواب دهم
_ الو…

صدايش همان قدر مهربان است
_ الو فري!

_ سلام

_ سلام به روى ماهت

خداى من، حالا حالاها بايد بيشتر و بيشتر شرمنده شوم؟؟

با همان لحن مهربان و شيرين ادامه ميدهد
_ خونه نيستي؟

_ نه
_ كى بر ميگردى؟ غذاى چيني گرفتم جلوي آپارتمانتم، ميخواي بدم پيرمرد همسايه تا برسي؟

بغضم هزار چنگ در مي آورد و قلب و حنجره ام را يك مرتبه ميدرد…

_ برگشتيد؟

_ آره عزيزم، صبح زود رسيديم
اهورا اين دو روز اصلا نخوابيده بود، رفت خونه بخوابه
بيدار شه سر حال بهت زنگ بزنه

از سوالم شرمزده ميشوم و از جواب او بيشتر،
اما تمام قلبم سراسر اندوه ميشود كه دو روز انتظارم بى پاسخ مانده است….

_ من …
من…. من خارج از شهرم
ممنون ازت اما نميرسم

مكث ميكند
_ من اين بسته ها رو ميدم پيرمرد همسايه ات، هر وقت رسيدي ازش بگير،
يا اصلا ميخواي بيام دنبالت؟

هول ميشوم
_ نه نه هيرسا ممنون

_ باشه عزيزم هر طور راحتي فقط مواظب خودت باش

تلفن را قطع ميكنم، بايد يك نفس عميق بكشم تا راه تنفسم باز شود اما…
اما اين حجم سخاوت و خوبي هيرسا حالم را از خودم بد كرده است…
اما مگر گناه من چه بود؟ عاشق شدن؟
يا عاشق نشدن؟!
تلفن را كه در جيبم ميگذارم با يك صدا از پشت سرم ٤ ستون بدنم شروع به لرزش ميكند
_ قبرستون خارج شهر محسوب ميشه؟
يا تو دروغ گوى قابلى هستي؟

دستم را روى قلبم ميگذارم، جرات برگشتن ندارم…
صداي قدم هايش را حس ميكنم

درست پشت سرم…
دستش روى شانه ام و با يك حركت مرا مجبور به چرخيدن ميكند…
صورتش سرخ شده است و چشم هايش مرداب خون…
موهايش پريشان است و اين باراني مشكى بلند با چكمه هايش هيبتش را چند برابر كرده است،
لب هايم ميلرزد و او يك طور عجيب به من زل زده است…
_شما…
شما اينجا…

جلو مي رود روى مزار افروز بي تفاوت ايستاده است و دستهايش را در جيب شلوارش فرو ميبرد
باد به صورت عجيب با يك صداي هولناك شروع به وزيدن كرده است، چشم هايش را ميبندد
باراني و موهايش همزمان هم جهت با باد ميروند و اين شمايل از اين مرد در قبرستان هم زيباست، هم خوفناك…

وحشتزده چند قدم عقب ميروم…
نوك كفشش را مثل له كردن يك شي زير پايش، روي سنگ قبر ميسايد…

بعد دست هايش را تا حد ممكن از هم باز ميكند
با چشمان بسته نفس عميق ميكشد، لبخند ميزند، يك دور ميچرخد و من مبهوت اين حركات نه ميتوانم دهانم را ببندم نه پلك بزنم…

چشم هايش را كه باز ميكند ناگهان صداي باد هم قطع ميشود، با لبخند نگاهم ميكند
از قبر پايين مي آيد…
_ نكنه زبونت رو اينجا چال كردى

با انگشت به مزار افروز اشاره ميكنم
_ اين
اين…
اين مزار همسر پدرمه
٥ روز پيش خودكشي كرده

با يك نگاه تحقير آميز به قبر نگاه ميكند
_ اين جور زن ها لايق قبر هم نيستند

بغض ميكنم و با اعتراض ميگويم:
_ آقاى پاكزاد!

ابرويش را بالا مي اندازد
_ جز پدرت با مردهاى زيادى رابطه داشت، رفتار بدى با مادرت داشت، من فقط يكبار مادرت رو تو خونه پدرت ديدم، همون لحظه از اين زن به اندازه همه عمرم متنفر شدم

مادرم…
آه مادر بيچاره ام…
سروين تنهايش گذاشت…
من رفتم…
مادرم مانده بود و

ظلم هاى پدرم…
طعنه هاي افروز….

اشكم سرازير ميشود…

كنارم مي آيد
دستم را به آرامي ميگيرد
_ بايد از اينجا بريم،
هيچ وقت اينجا نيا
هيچ وقت!

مثل يك بچه بي اراده او دستم را ميكشد و من دنبالش راه مي افتم، داخل ماشينش وقتى باراني اش را در مي آورد با آن پليور يقي اسكي موشي رنگ جذب،
اينقدر خواستني ميشود كه تمام چند دقيقه پيش را فراموش ميكنم، ماشين را كه به حركت در مي آورد، اولين جمله اش محكم ترين هشدارش ميشود
_ هيچ كس!
هيچ كس نبايد فعلا از رابطه ما بدونه

رابطه؟
كي شروع شده بود؟ اصلا شروع شده بود؟
اين چه مدلش بود؟!

سرم را پايين انداختم و شروع كردم به تراشيدن باقي مانده لاك قرمزم از روى ناخن، با ناخن دست ديگرم،
يك شكلات جلوي صورتم ميگيرد، لحنش مهربانتر شده است
_ نشنيدم بگى چشم!

با چشم هاي هراسان نگاهش ميكنم
_ شما از من چى ميخوايد؟

شكلات را تكان ميدهد
_ ميخوام اينو بخوري وقتي فشارت يكم اومد بالا، به تمام حرفام با دقت گوش كني و بند بند اجراش كني

با اعتراض ميگويم:
_ اما شما…

حرفم را قطع ميكند
_ اين قدر شما شما نكن!!

شكلات را با ناراحتى ميگيرم، به رو به رو خيره شده است و اين لبخند كجش پشت فرمان و حين رانندگي اينقدر شيرين است كه بي اختيار شكلات را باز ميكنم و ميخواهم در دهانم بگذارم اما يك مرتبه ميپرسم:
_ خودتون نميخوريد؟

نگاهم ميكند لب پايينش را گاز ميگيرد و يك چشمش را تنگ ميكند
_ همين يك دونه تو جيبم بود

به شكلات گرد بزرگ خيره ميشوم و ميگويم:
_ خوب ميتونيم نصفش كنيم

سرش را تكان ميدهد و با يك لحن جذاب تكرار ميكند
_ ميتونيم؟!

از خودم سوال ميكنم چه طور ميتوانم اين شكلات را نصف كنم، بايد يا از ناخن هايم يا دندان هايم استفاده ميكردم كه هر دو، دور از ادب بود،
در همين افكار بودم كه متوجه شدم سرعت ماشين كمتر ميشود، ميگويد:
_ بذارش تو دهنت

با تعجب ميپرسم:
_ چى؟

منتظر نميماند خودش شكلات را از دستم ميگيرد و نزديك دهانم ميگيرد، مجبور ميشوم دهانم را باز كنم،
بلافاصله خم ميشود روي صورتم، شكلات بين دندان هايم مانده و او سعي ميكند با لب هايش شكلات و هم زمان قلب مرا از وسط بشكافد، وحشت زده ام، اين چند ثانيه من ميميرم! مطمئنم قلبم براى چند ثانيه سكته ميكند و مرده است…

با صداي ترمز و بوق ماشين مقابل و چرخاندن ناگهانى فرمان دچار شوك ميشوم و قلبم به حيات بر ميگردد،
اهورا آن قدر مشغول شكلات و لب هاي من بوده است كه ماشين مقابل را نديد، اما خيلي ماهرانه شرايط را كنترل ميكند و فرمان را ميچرخاند و از يك تصادف هولناك جلوگيري ميكند و بعد خيلي ريلكس لبخند ميزند و با زبانش گوشه لبش كه شكلاتي شده است را پاك ميكند و ميگويد:

_ بخورش ديگه

تازه به خودم مي آيم كه شكلات در دهانم آب شده است و من حتي توان بلعيدنش را ندارم…

مسير طولانى تر از آنچه كه منتظرش بوده ام، شده است…
خدا نكند انتظارمان حريف زمان نشود…
عجيب ترين اتفاق ممكن بين من و او رخ داده است و او كاملا عادي برخورد ميكند و من حتي از آن ثانيه به بعد نميتوانم نگاهش كنم…
بايد با خودم رو راست باشم، من هنوز همان فريال بى دست و پا هستم…
حالا اينكه يكبار شجاع شدم و جلوى قفس يك عقاب به ارباب داك ابراز عشق كرده ام دليل نميشود يكباره تمام ٢٨ سال فريالي ام را فراموش كنم، مثلا همين كه بلد نيستم با جملات قشنگ سكوت ٤٠ دقيقه اي بين خودم و او در ماشين را بشكنم…
يا اينكه نميتوانم بگويم اين موسيقى عجيب بي كلام كه تنها خواننده اش صداي نعره شير و ناله يك نهنگ و نميدانم آواز جغد که كلا حيات وحشي است براى خودش، اصلا مناسب شروع يك رابطه عاشقانه نيست…
نُت هاي آخر قطعه هم كه قطعا توسط خودش نواخته شده با صداي زوزه يك گرگ ميكس شده است…
آب دهانم را قورت ميدهم، سنگيني نگاهش را حس ميكنم، بالاخره سكوت ميشكند
_ يكم ديگه ميرسيم

فقط ميتوانم سرم را به نشانه تایيد چند بار تكان دهم، دوباره نگاهش سمت من است، نگران ميشوم از تكرار يك رخداد شبيه قبلي و اينكه حواسش به مقابل نيست، آفتاب از لابه لاى ابرهاي خاكستري خودش را نجات داده و يك طور زيبا به ما رسيده است، صدايم ميزند:
_فريال؟

آرام…
آرام و خواستني

با سر جواب ميدهم و او درخواست ميكند
_ لطفا عينك من رو بده

عينكش؟!
تازه متوجه اشاره اش به داشبورد ماشين ميشوم، سريع اقدام ميكنم و با احتياط جعبه عينكش را پيدا ميكنم و مقابلش ميگيرم، ابرويش بالا ميرود و با جديّت ميپرسد:
_ اين طورى؟!

متعجب به جعبه عينك نگاه ميكنم
_ چه طورى؟

دست ميكشد بين موهايش، حس ميكنم كلافه است و حوصله توضيح بيشتر ندارد، شمرده شمرده ميگويد:
_ بيارش بيرون، تميزش كن لطفا

چشم هايم گرد ميشود، اين يك درخواست عاشقانه است يا يك دستور ارباب داكى؟
خوب بايد واقع بين باشم! من عاشق يك ارباب داك شده ام!
عينك را بيرون مي آورم، اول جلوي آفتاب ميگيرم تا لك هايش را ببينم بعد شروع ميكنم به ها كردن شيشه هايش، نميدانم چرا هميشه راه سخت تر را انتخاب ميكنم؟! مثلا به جاي استفاده از دستمال خود عينك، شروع ميكنم با گوشه دامنم عينك را تميز كردن…
متوجه نگاه متعجب اهورا ميشوم، عينك را كه مقابلش ميگيرم با همان نگاه تشكر ميكند، بي اختيار ميخندم و تعجبش بيشتر ميشود، ميپرسد:
_ اتفاق خنده داري افتاده؟

معذرت خواهي ميكنم و بعد اتمام خنده ام ادامه ميدهم
_ اوهوم! خيلى خنده دار!
مثلا يك آدم مثل من كنار خداي پرستيژ قرار گرفته، كه حتي كوچكترين كارامم واسش عجيبه، اما ميدونيد به نظر من دنيا به فريال ها هم احتياج داره اصلا اگه ماها نباشيم كه اين ‘هاى’ كلاسي و پرستيژ شما به چشم نمياد

_ ميخوای بگي دختر ساده اي هستي؟

_ نه! فقط ميدونم به خوبي شما نيستم

ترجيح ميدهد سكوت كند و چند دقيقه باقي مانده هم صرف سكوت شود،كنار جاده كه توقف ميكند با ديدن منظره پر از صخره كنار جاده ذوق زده ميپرسم:
_ قراره اينجا توقف كنيم؟

با سر جواب مثبت ميدهد و پياده ميشود، هوا سرد است اما نميدانم چرا دلم نمي خواهد آن باراني سياه را بپوشد، حس ميكنم كيلومترها از من با آن پوشش دور ميشود، اشاره ميكند كه كنارش بروم، باراني اش را نميپوشد و من نفس راحت ميكشم، سمت صخره ها حركت ميكنيم، آرام تر ميرود كه من هم بتوانم كنارش راه بروم، مسير طولاني را ميرويم و متوجه ميشوم قصد دارد از يك صخره بالا برود، ميپرسد:
_ ميتوني بياي؟

به صخره نگاه ميكنم، نسبتا كوتاه است، قبول ميكنم، در بالا رفتن دستم را ميگيرد و كمكم ميكند

حالا رسيده ايم در ارتفاعى سرد و خلوت، جايي كه تا چشم كار ميكند انساني ديده نميشود، ميپرسم:
_ اينجا كجاست؟
روي يك تكه سنگ مينشيند و به دشت رو به رو خيره ميشود

_ جايي كه راحت ميشه خيلي كارها كرد

با تعجب ميپرسم:
_ چه كارها؟

با جا سوئیچي اش روي خاك شروع به خط خطي كردن میکند
_ هركاري كه نخواي كسي بفهمه و مزاحمت شه

كمي آن طرف تر من هم مينشينم و به خط خط هايش خيره ميشوم
_ شما چه كاري ميخوايد انجام بديد كه نميخوايد كسي بفهمه؟

كوتاه ميخندد، يك خنده عجيب
_ خيلي كارها…
ميشه اينجا بدون مزاحم بغلت كنم، لمست كنم…

تمام بدنم يك مرتبه داغ ميشود، خودم را كمي عقب ميكشم و او ادامه ميدهد

_ يا ميتونم همين جا بكشمت

انجماد بعد از حرارت به شدت دردناك است و من حالا از وحشت كلامش يخ زده ام،
خيره نگاهم ميكند
_ يا خود كشي!
اينجا رو نگاه كن فريال!
خيلي بكره
حتي هواش!
يك سقوط بي نظير
يك پايان شاهكار

سرم را در يقه كاپشنم فرو ميبرم
_ من …
من دوستش ندارم
چرا اينجاييم اصلا؟

نزديكم ميشود
_ ترسيدي؟

بغض ميكنم
_ خيلي

با انگشتش زير بيني ام ميزند و ميخندد
_ بهت ميخورد شجاع باشي

_ اين كه شجاعت نيست

_ من بخوام همين الان بپرم،

حاضري دستم رو بگيري و بپري؟

تمام بدنم ميلرزد بغضم اوج ميگيرد
_ نه! من نميذارم…
تو رو خدا از اينجا بريم

حالا كاملا كنارم نشسته است، دستش را كه دورم حلقه ميكند، تمام نگراني هايم آرام ميشود
_ ميريم، قبلش بايد حرف بزنيم

سرم را به نشانه تاييد چند بار تكان ميدهم، خودم را كمي جمع ميكنم اما زور او بيشتر است و مرا بيشتر به خودش ميچسباند…

_ يك راه عجيب و وحشتناك رو شروع كرديم، هر دو!
هر دو به يك اندازه ريسك كرديم!
بايد قول و قرار بذاريم
روزى كه هر كدوممون زديم زير قول و قرارمون خاطي مياد اينجا

با تعجب برگشتم و بر حركت دستش خيره شدم، كه اوج گرفت و سقوط كرد
_ مياد اينجا و ميپره! قبول؟

حرفهايش را نميفهمم، ميپرسم:
_ اون قول ها چيه؟ اين قدر وحشتناكه؟

سر تكان ميدهد
_ بهم وفادار بمون، قسم بخور

_ شما از چي اين قدر ميترسيد؟

لحنش جدي شده است
_ قسم بخور
_ خوب وفاداري شرط اول يك رابطه است، باشه قسم ميخورم

بغض ميكنم دستم را روي قلبم ميگذارم
_ به روح خواهرم قسم ميخورم

نگاهش عوض ميشود، وهم زده و شايد قدري ترسناك
_ به زندگي من
روش زندگي من
خونه من
ارتباطات من
تجسس نميكني

سكوت ميكنم و او ادامه ميدهد
_ از من و هر چيز متعلق به من، با هيچكس حرف نميزني! هيچ كس!

كمي خودم را عقب ميكشم، دستم را محكم ميگيرد
_تو شروع كردي، خودت انتخاب كردي، گفتي پشيمون نميشي

سرم را پايين مي اندازم
_ اين تنها كاريه كه ميدونم ازش پشيمون نميشم

حركت دستش روي دستم شبيه نوازش است
_ با من هيچ چيز عادي نيست، سخته، ميتوني؟

_ من رو نترسونيد

سرش را پايين مي اندازد و دوبار پشت سر هم تكرار ميكند
_ كاش ميترسيدي، كاش ميترسيدي

از جايم بلند ميشوم، لبه صخره مي ايستم
_ شما زيادي داريد سخت ميگيريد مگه مذاكرات بين الملله كه اين طور قرار داد وضع ميكنيد؟
اصلا مگه داريم معامله ميكنيم؟
عشق كه اين طوري نيست

بلافاصله جواب ميدهد:
_ من عاشقت نيستم

صداي ترك خوردن هزار جاي قلبم را فقط خودم ميشنوم اما لبخند ميزنم و جواب ميدهم:
_ دوستم كه داريد، حتي يك ذره هم باشه جاي اميد و تلاش داره واسم

حالا او هم بلند ميشود و كنارم مي ايستد، چند دقيقه مكث ميكند و بعد ميپرسد:
_ مياى خونه من؟

هنوز بغض دارم اما بايد بخندم
_ قلعه هزار اردك؟

تلخ ميخندد و سر تكان ميدهد
_ ميخواي برى خونه خودت؟

_ با اينكه قلعه رو خيلي دوست دارم
ولي بايد برم
بايد برم بشينم يك عالمه به حرفهاتون فكر كنم….

_فقط يك روز وقت داري فكر كني، فقط يك روز

ميخندم و تكرار ميكنم:
_ فقط يك روز!

در راه برگشت با احتياط كمكم ميكند، پاى راستم كمى ليز ميخورد محكم نگهم ميدارد و فقط خدا ميداند قدرت اين دست ها مرا چه قدر در مقابلش ضعيف ميكند….

بعضى از خداحافظى ها هم هستند، آن قدر شيرين اند كه تلخى جدايى و تنهايى را در خود گم ميكنند…

مثلا همين كه چند دقيقه قبل از پياده شدنم جلوى آپارتمانم دستم در دست هاى سردش اسير شده باشد و نگاهم گرفتار زيبايى انگشت هايش ….
جز صاحب اين دست ها هيچ كس ديگر نميتوانست لقب بهترين ويولُنيست جهان را صاحب شود…

دستم را كه رها ميكند، انگار قلبم از يك سراشيبي مرتفع رها ميشود ؛درست حالي شبيه اولين باري كه سوار ترن هوايي شدم
من جيغ زدم و چشم هايم را بستم
سروين اما دست هايش را باز كرد با چشمان باز تا لحظه آخر از هيجان لذت برد..

هر دو دستش را روي صورتش ميكشد، انگار ميخواهد رخوت را از صورتش دور كند…
_ فردا بعد شركت با راننده بيا خونم

كاش ميتوانستم بپرسم
” نميشود هميشه لذت جاده ها را با خودت تجربه كنم؟”

اما فقط ميتوانم بگويم:
_ اگه اجازه ميداديد امروز هم ميرفتم شركت

سرش را به نشانه منفي تكان ميدهد
_ فراموش كردى امروز رو بايد فقط فكر كني؟

به نشانه احترام نظامي دستم را كنار پيشاني ام ميزنم و ميگويم:
_ بله ارباب داك

دو چال گونه اش خيال خود نمايي دارد اما رويش را بر ميگرداند تا خنده اش را از من پنهان كند

_ برو ديگه دير ميشه

هم زمان كه در را باز ميكنم آرام و با شرم ميگويم:
_ مواظب خودتون باشيد تو جاده

هنوز خارج نشده ام كه دستم را ناگهان دوباره محكم ميگيرد و با قدرت مجبور به بازگشتم ميكند، چشم در چشم!
من با هراس نگاهش ميكنم و او با اخم ميگويد:
_ تو با قبلي ها هم اين مدلي خداحافظي ميكردي؟!

با تعجب ميپرسم:
_ قبلي ها؟!

كلافه ميگويد:
_ مردهاي زندگيت

ياد آوري اش هم برايم مسخره است
_ من تو همه زندگي ام يك دوست پسر داشتم كه قرار بود ازدواج كنيم اما وقتي فهميد از ثروت پدرم چيزي قرار نيست سهم من بشه،
راحت رفت

كلافه ميگويد:
_ خيلى خوب، با همون چه طور خداحافظي ميكردي؟

انگشت اشاره ام را كنار شقيقه ام فشار ميدهم و بعد چند لحظه فكر ميگويم:
_ آهان اينجوري!

دستم را در هوا تكان ميدهم و به زبان آلماني روز به
خير ميگويم، شدت اخمش بيشتر ميشود، مرا سمت خودش ميكشد و بعد محكم لب هايم را ميبوسد و من دوباره شبيه يك مجسمه كهنه ميدان شهر فقط حركت نكردن را خوب بلدم!

كارش كه تمام ميشود با همان شدت اخم ميگويد:
_ با من اين طورى خداحافظي كن

انجمادِ تك تك سلول هاي بدنم را حس ميكنم، اما پوستم از شدت حرارت ميسوزد…
سرم را پايين مي اندازم، شيرين ميخندد و ميان قهقهه ميگويد:
_ چي شد؟ الانه كه بايد بگي : بله ارباب داك

نميتوانم نگاهش كنم، آرام ميگويم:
_ بايد به اينم فكر كنم

با همان خنده ميگويد:
_ برو مواظب خودت باش، فقط اين قدر فكر نكن كه جوابت منفي باشه

خودم هم همين را ميخواهم!
اين را وقتي ميفهمم كه يك حسابدار ساعت ها فكر ميكند و هيچ دو، دو تاى اين پرونده، ٤ تا نميشود اما محكم پوشه را ميبندد و ميگويد
” ٤ اونقدر ها هم عدد دلچسبي نيست!”

من فريالم!
همين فريال بودنم است كه يك ساعت مقابل آينه بودن را براي روزگار نميتواند توضيح دهد!

موهايم را بالاي سرم جمع ميكنم، پشيمان ميشوم و دور شانه ام ميريزم، دقيقه اي بعد فكر ميكنم دم اسبي بيشتر به من مي آيد، نه شايد هم بايد به جان موهايم بياُفتم و قدري اين تاب و شكنش را صاف كنم، اما نه اين طور بيشتر شبيه خودم هستم…
كيف لوازم آرايشم عصباني ام ميكند
چند رژ قديمي نصفه و نيمه
و رژ گونه اي كه شكسته، كيف را با حرص پرت ميكنم و بعد يك لحظه با خودم فكر ميكنم،
” من فقط بودنش را ميخواهم
فقط بودنش…”

كارهايم در شركت روى هم تلنبار شده است و من و ذهنم جاي ديگرى هستيم، اعداد و ارقام پرونده هاي مالي هم مثل پرونده خودم دو، دوتا را چهارتا جواب نميدهند، با حرص كامپيوترم را خاموش ميكنم و يكبار ديگر بعد از نگاه كردن به ساعت، آينه جيبي ام را در مي آورم، رنگ مات رژى كه امروز صبح خريده بودم را اصلا دوست نداشتم، بغض ميكنم، كاش سروين بود…
هر وقت خريد مهمي داشتم بدون سروين محال بود بروم…
حتي مانلي و افروز هم به سليقه اش ايمان داشتند و هميشه او را براي خريد ميبردند….

با خودم فكر ميكنم كاش يك ساعت زودتر از شركت بيرون بروم و يك رژ ديگر بخرم، در همين افكار هستم كه هيرسا با چند برگه ،كلافه وارد سالن ميشود و بعد خودش را روي كاناپه چرم وسط سالن رها ميكند، كلافه پوف ميكشد و ميگويد:
_ موافقت نشد!
لعنتي بازم موافقت نشد

از جايم بلند ميشوم و كنارش مينشينم

_ با چى موافقت نشد هيرسا؟

كاغذ را مقابلم ميگيرد و ميگويد:

_ با كنسرت ايرانِ اهورا!
ارشاد به خاطر ظاهر و پوشش برادرم مانع اجرا ميشه

كاغذ را ميگيرم و اصلا از هيچ چيز سر در نمي آورم
_ واسش اين كنسرت خيلي مهمه؟

دستش را روي پيشاني اش ميگذارد

_ هر هنرمندي دوست داره تو كشور خودش بتونه كنسرت بذاره
آه ميكشم، آه ميكشم براي دوست داشتن هايش كه نميشود، كه

دستم نميرسد به شدنشان كمك كنم

_ قبلا ايران كنسرت داشتن؟

_ نه اهورا فقط هر چند وقت يكبار افتخاري براي تدريس دعوت ميشد دانشگاه هاي ايران، هيچ وقت مجوز كنسرت ندادن حتي حالا كه شهرتش بين المللي شده

احمقانه است، اما من هيچ از او نميدانم و تا اين حد جلو رفته ام

_ من نميدونستم تدريس ميكردن

با يك غمي نگاهم ميكند، اما با حوصله جواب ميدهد:

_ پدر كه مريض بود
دوست داشتن بيشتر ايران بمونن
من و اهورا هم تنهاشون نميذاشتيم،
بعد يك جرياناتي اهورا اصلا كلا تصميم گرفت ايران بمونه، اما نشد

سرم را پايين انداختم، دلم نميخواست بيشتر بپرسم
بيشتر بدانم!
اين چه مرضي بود كه در من شكل ميگرفت! يك مرض عجيب! فوبيا ترس از دانستن گذشته مردي كه عاشقش بودم

بالاخره عقربه هاي ساعت به وصال هم رسيدند
هر دو روي عدد ٦ همديگر را در آغوش كشيدند، كيفم را برداشتم اصلا نفهميدم چه طور از شركت خارج شدم، ماشين جلوي در بود اما از راننده خبري نبود كمي كه سر چرخاندم، هيرسا را ديدم كه تازه ماشينش را از پاركينگ بيرون آورده بود؛ برايم بوق زد و دست تكان داد و پرسيد
_ برسونمت خونه؟

عين احمق ها جواب دادم:

_ نه ميرم پيش اهورا، گفته با راننده بيام

چند لحظه مكث ميكند و فقط نگاهم ميكند
_ پس راننده كجاست؟
هوا سرده سرما ميخوري برو بالا تا اين پيداش شه

همان لحظه راننده سراسيمه از ساختمان خارج ميشود مشغول صحبت با تلفنش است كه متوجه ميشوم، خواهرش تصادف كرده است و پايش شكسته است، آن قدر نگران و دست پاچه شده كه نميتواند صحبت كند و موضوع را به من بگويد، سعي ميكنم آرامش كنم

_ آروم باش، ميدونم، ميدونم چه اتفاقي افتاده

چشم هايش از اشك پر شده است، هيرسا هم پياده ميشود و او هم مثل من سعي دارد آرامش كند، دست هايش به شدت ميلرزد، هيرسا كمكش ميكند تا او را سوار ماشين خودش كند، رو به من ميگويد:
_ لطفا تاكسي بگير، من ميبرمش بيمارستان پيش خواهرش، نگران نباش

تمام طول مسير تا قلعه هزار اردك ، نگران مرد بيچاره ام، با هيرسا تماس ميگيرم و وقتى ميگويد اوضاع خوب است نفس راحت ميكشم، اينبار كه از تاكسي پياده ميشوم و ماشين ميرود، اصلا نگران تنهايي ام در اين جا نيستم،
با اهورا كه تماس ميگيرم برعكس هميشه زود جواب ميدهد و اولين جمله اش اين است
_ نرسيدي هنوز؟

صدايش هر بار مرا بيشتر بيچاره خودش ميكند

_ سلام ارباب داك!
من جلوي قلعه ام! ميشه لطف كنيد در رو باز كنيد

مشخص است كه از ماجرا كاملا بي خبر است كه ميپرسد:
_ چرا راننده به صفورا زنگ نزد؟

_ خوب من خودم اومدم الانم جلوي درم، ميشه اذن ورود بديد تا بيام توضيح بدم؟

گوشي را بي هيچ حرفي قطع ميكند و چند دقيقه بعد صفورا نفس نفس زنان خودش را به در ميرساند، دلم برايش ميسوزد كه با اين سن براي باز كردن در بايد اين مسير طولاني را طي كند
او هم بلافاصله بعد سلام ميپرسد:
_ قرار بوده با راننده بيايد؟؟

سر تكان ميدهم
_ بله اما واسش مشكلي پيش اومد، خوبي صفورا؟

سرش را به نشانه منفي تكان ميدهد
و نفسش را قورت ميدهد
_ بايد به آقا خبر ميدادن

ميخندم و سمت ساختمان راه مي افتم
_ خوب حالا چيز مهمي نيست كه
مهم اينه سر ساعت اومدم

جلوي در ورودي با صداي ميو بر ميگردم و گربه سياه را دقيقا جلوى پايم ميبينم، صفورا هول ميشود و شروع ميكند به دور كردن گربه

_ اوه شارلوت! تو چرا اومدي اين جا، برو برو برگرد

خم ميشوم و سر شارلوت را نوازش ميكنم

_ آخي، شايد اومده استقبال من ! آخه ما دوستيم

صفورا هراسان ميگويد:

_ خانم! خواهش ميكنم اين گربه حالش خوب نيست ممكنه بهتون حمله كنه

شارلوت اما حسابي از نوازش خوشش آمده و خودش را لوس ميكند
_ببين چه قدر پسر خوبيه

در خانه كه باز ميشود هم زمان من و شارلوت و صفورا به حالت آماده باش مي ايستيم، گربه بيچاره ناله ميكند، حق دارد صورت اهورا بيش از حد خشمگين است و اين خشم اولين نفر شارلوت را هدف ميگيرد

_ برگرد سر جات ! زود

گربه بيچاره با ناله راهش را ميگيرد و سريع ميرود
صفورا كه حسابي مضطرب است ميگويد:
_ آقا، گويا واسه راننده مشكلي پيش اومده

دست تكان ميدهم با لبخند ميگويم:
_ سلام قربان!

با سر جواب سلامم را ميدهد و اشاره ميكند داخل شوم، متوجه ميشوم كه با اشاره چشم از صفورا چيزي ميخواهد و او هم زير لب چشم ميگويد،
داخل كه ميشوم با صداي بلند ميگويم:
_ من فكرامو كردم

اهورا مرا سمت اتاق نشيمن هدايت ميكند، اما خيال نشستن ندارد، انگار اصلا حرفم را نشنيده است ونميخواهد نتيجه را بداند، با يك لحن خشك ميپرسد:

_ من گفتم با راننده بيا درسته؟

متعجب جواب ميدهم:
_ بله

اخمش بيشتر ميشود
_ چرا بدون هماهنگي من راننده بايد بره دنبال كاراش و تو تنها بياي؟!

جلو ميروم و روي كاناپه مينشينم و با خيال راحت ميگويم:
_ هيرسا در جريانه، خودش رسوندش بيمارستان

صدايش بالا رفته است
_ هيرسا چه كاره است؟
مدير اون خراب شده منم يا هيرسا؟

مبهوت از شدت خشمش براي مسئله اي كه به نظرم چندان هم مهم نيست جواب ميدهم:
_ من…
من فكر نميكردم عصباني شيد

نيشخند ميزند و با همان لحن شاكى ميگويد:
_ كه فكر نميكردي و سرخود هركاري ميخواي انجام ميدي

از جايم بلند ميشوم و من هم خيلي جدي ميگويم:
_ من كاري انجام ندادم! قرار بود سر ساعت اينجا باشم كه هستم

لب پايينش را بين دندان هايش ميفشرد و ميبينم كه با كفشش روي زمين ضرب گرفته است
_ گفتي فكرات رو كردي؟

خوش خيال از اينكه پشيمان شده است و ميخواهد مسير حرف را عوض كند با لبخند جواب ميدهم:
_ بله

چشم هايش را تنگ ميكند
_ نتيجه؟

سرخ ميشوم و سرم را پايين مي اندازم، با صداي بلند تر ميپرسد:
_ نتيجه؟!

قدرت ندارم با صداي بلند بگويم ” نتيجه اي جز اينكه من تو را براي هميشه كنار خودم ميخواهم وجود ندارد”
اما فقط ميتوانم آرام و زير لب بگويم:
_ من… من ميخوام با شما باشم

چانه ام را محكم ميگيرد سرم را بالا مي آورد صورتش هنوز همان قدر جدي است
_ به من نگاه كن و بگو

بعد چانه ام را رها ميكند
لب هايم ميلرزد بي اختيار و پشت سر هم پلك ميزنم
_ ميخوام با شما باشم

لبش را گاز ميگيرد و بعد چند لحظه مكث ميپرسد:
_ با من و همه سختى ها و قوانينم؟

_ بله
بله من ميشود يك سيلي محكم روي گونه راستم، وحشت زده و ناباورانه دستم را روي جاي سيلي ميگذارم و فقط نگاهش ميكنم با همان خشم هنوز به من نگاه ميكند،
_ حالا كه بله گفتي، جواب خود سرى و بي خبر از من هر كارى كردنت ميشه اين! و شايد بدتر و شديد تر

اشك هايم نه از شدت درد سيلي، از درد حرفهايش جاري ميشود، اما اين اشك ها درمان بغضم نميشود، كيفم را بر ميدارم با گريه از سالن سمت در خروجي ميدوم، با آخرين سرعت
با آخرين توان…

تمام مسير حياط تا در ميله اى را بدون توقف ميدوم، قفل بزرگ در مانعم ميشود، در را محكم چند بار تكان ميدهم، بر ميگردم، اهورا جلوي در ساختمان دست به سينه ايستاده است ،ميان هق هق فرياد ميزنم:
_ اين در رو باز كن

آرام چند قدم جلو مي آيد، نزديك كه ميشود، خودم را عقب ميكشم، اشك هايم را پاك ميكنم، نفس عميق ميكشم، جدي به در اشاره ميكنم و دوباره ميگويم:
_ اين در رو باز كن

سرش را كج ميكند و سنگيني نگاهش اذيتم ميكند

_ هوا تاريك شده، چه طور ميخواي برگردي؟

با حرص در حالي كه نفس نفس ميزنم نگاهش ميكنم، خداي من حتي در اين حالتم زيباست!

_ به شما مربوط نيست، اين در رو باز كن ن ن ن

انگشتش را به نشانه سكوت نزديك بيني اش ميگيرد
_ داد نزن

پاهايم را روي زمين ميكوبم

_ من يك دقيقه هم اينجا نميمونم، بازش كن

يك قدم جلو مي آيد
_ باز ميكنم باز ميكنم
يك دقيقه منو گوش كن

نميخواهم! نميتوانم گوش كنم و نخواهمت، نميتوانم گوش كنم و دل ندهم

دوباره هق هق ميزنم
_ من ميخوام برم

دست هايش به نشانه تسليم بالا ميرود
_ ميرى، صبر كن خودم ميرسونمت

ساكت ميشوم، دست به سينه رو بر ميگردانم قلبم دوباره يك طور خاص با مغزم ساز مخالف ميزند، ساكتش ميكنم

_ من نميخوام شما برسونيم
من اصلا با شما هيچي نميخوام

سرش را تكان ميدهد
_ خوشحالم كه زود نشون دادي قراره زير همه چيز بزني

با تعجب نگاهش ميكنم ، دستم را روي صورتم ميگذارم و با عصبانيت و هق هق ميگويم:
_ شما به چه حقي دست رو من بلند ميكنيد؟

جلو مي آيد ، وحشت زده عقب ميروم اما زورم نميرسد كه مانعش شوم، محكم بغلم ميكند، هرچه دست و پا ميزنم بي فايده است سرم را محكم به سينه اش ميچسباند

_ من از اين به بعد نسبت به تو هر حقي دارم، خودت گفتي پشيمون نميشي

همان طوري كه سرم را محكم در سينه اش نگه داشته طوري كه به سختي نفس ميكشم و اين عطر اسانس چرمي اش ديوانه ام ميكند جيغ ميكشم:
_ نخير حق نداريد منو بزنيد، هيچ كس حق نداره

موهايم را ميبوسد
_ حق دارم،
الانم حق دارم معذرت بخوام

دوباره خشكم ميزند! بايد اعتراف كنم شنيدن اين جمله بيشتر از آن سيلي مرا بُهت زده كرده است…
دست هايش نوازش ميشود روي موهايم!

آه خدايا! خدايا به من قدرت بده نمانم!
به من قدرت بده از اين سينه دل بكنم….

من
يك دخترم خدايا…
آه دركم كنيد من هم از همان جنس لطيفم كه در بخشيدن قهار ترينيم…
كمي سرم را از سينه اش دور ميكند، اما دست هايم را رها نميكند

_ فريال اگه ميخواي بري، صبر كن حاضر شم ببرمت، اين جاده ماشين نداره، ميبرمت حرفم نميزنم تو كل راه،
اما بدون وقتي كه رفتي اين در ديگه هيچ وقت به روي تو باز نخواهد شد

قلبم كند ميزند، گوش هايم سوت ميكشد، گيج و معلق بين همه احساساتم گم ميشوم،
چه قدر مستاصلم…
چه قدر نميدانم هايم زياد شده….

جيغ ميزنم و با صداي بلند شروع به گريه ميكنم و پشت سر هم به سينه اش مشت ميكوبم و ميگويم:
_ نبايد منو بزني!
نبايد منو بزني!
نبايد!
نبايد!!

شانه هايم را محكم ميگيرد
و بعد لب هايم را چنان اسير لب ها و دندان هايش ميكند كه قدرت هر حركتي از من سلب ميشود…

 

4/5 - (4 امتیاز)

Check Also

رمان مرگنواز پارت ۱۱

  وقتي مطمئن شدي سازت آماده است اونو روي شونه ام گذاشتي لبه تختت نشونديم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.