رمان مرگنواز پارت ۲

 

به نظر من هر زن درست شبيه يك ماده شير براى خودش قوى و با صلابت است، بي نياز است و نيازمند به او زياد…
اما واى از آن روز كه عاشق مربى بى رحمش در سيرك شده باشد!
از حلقه آتش با ضربه تازيانه كه ميپرد، هيچ!
ميتواند مثل يك گربه ضعيف بدبخت حتى بنشيند و با گلوله هاى كاموايي رنگارنگ بازى كند و زوزه بكشد…
كاش اگر يك ماده شير عاشق شود، عاشق يك شير شود
كاش جنسش جنس خودش باشد…
كاش جايش اشتباه نباشد…

مقابل آينه قدى اتاقى كه یک هفته است به من واگذار شده است مي ايستم…
اين آينه قديمى چرا به من دهن كجى ميكند؟!
به كبودى شانه سمت چپم خيره ميشوم
سنگينى حوله را در بدن سرد و زخمى ام تاب نمى آورم و رهايش ميكنم، حوله مي افتد و من به عريانى زنى كه حالا فقط افروز فرخى است خيره ميشوم…
موهاي فرم وقتي خيس است صاف ميشود و بلندي اش به شانه ام ميرسد…
دست نوازش روى موهاى خودم ميكشم…
همان دستى كه فرامرز فرخى هيچ وقت براى هيچ كدام از دخترهايش خرج نكرد!
پول و ثروتش را خرج افيونى ميكرد و محبت را خرج زن هاى بدكاره…

دست ميكشم روى رد زخم بازويم
بعد پهلويم…
بعد ران پايم كه این رگه های متورم و سرخ مثل يك تابلو كوبيسم تا ساق پايم كشيده شده اند …

حالا مطمئن شده ام من براى دوست داشتن آفريده نشدم!
من با ١٥٣ سانت قد و اين پوست بى رنگ و موهاى فر با چشم هايي كه هيچ رنگ خاصي ندارد و حتى نگاه جذابى ندارد، براي دوست داشتن خلق نشده ام….

پيرمرد لق لقويي هم كه مدام در گوشم آواز عشق ميخواند چشم هايش خيلى ضعيف بود! شايد هم كهولت سن، كودنش كرده بود!
شايد هم به قول اهورا هر كس يك هنر دارد و ميدان هنرش را بايد پيدا كند و ميدان هنر من هم فضاي ٢ در ٢ يك تخت خواب بود و بس…

از خودم بيشتر بدم مي آيد…
ياد شب هايي مي افتم كه با خواهرم فروزان دير وقت به خانه بر ميگشتيم و مادرم مدام با فحش هاى ركيك و نفرين مرا به بيشتر هنرنمايي كردن در آينده دعوت ميكرد…
آنقدر كه بالاخره يك روز
وقتى پدرم پاي ميز قمار و نعشگى رفيق قديمي اش داريوش ملك نشست احساس كنم اين مرد ميتواند پاى هنرم آنقدر اسكناس بريزد كه تا آخر عمر نخواهم رنگ اين خانه و خانواده را ببينم!
مهم نبود همسر سومش باشم!
مهم نبود همسر دومش هنوز در قيد حيات است
مهم نبود هم سن و سال فرزندانش بودم!
مهم نبود!

چند ضربه به در هم نميتواند نگاه خيره من را از تصوير بدنم از آينه جدا كند…
صداي اين پيرزن درست شبيه سمباده روى زخم هايم عمل ميكند و درد را هزار برابر ميكند…

_ بايد مُسكن بخوريد

وقتى نگاهش ميكنم سعي ميكند مسير نگاهش را عوض كند، به در اشاره ميكنم و با همان صداي از فرط فرياد گرفته و خروسي شده ميگويم:
_ برو بيرون!

بي اعتنا به حرفم جلو مي آيد خم ميشود حوله را از روى پايم بر ميدارد دستم را آرام ميگيرد و سمت تخت هدايتم ميكند، مقاومت ميكنم و جيغ ميكشم:
_ ولم كن!!

دستش را محكم جلوي دهانم ميگذارد، صدايش مثل هميشه نيست
_ آروم دختر!
الان ميشنوه مياد دوباره به جونت ميوفته، ميبيني كه حالش طبيعى نيست تا نفس داشته خورده

مثل كودكي كه با آتش بازي كرده است و دست هايش سوخته يك مرتبه هق هقم اوج ميگيرد، اين قدر بدبختم كه سرم را روي شانه صفورا ميگذارم و تا ميتوانم دردهايم را ميبارم…
پشتم را آرام نوازش ميكند و در گوشم آرام و حروف به حروف هجي ميكند
_ اينجا نمون! فرار كن! فرار كن

اشكم بند مي آيد! سرم را بلند ميكنم و با حيرت نگاهش ميكنم!
انگار خودش هم از حرفش پشيمان شده است،
سرفه ميكند و دوباره همان پيرزن عبوس و خشن ميشود، قرص را مقابلم ميگيرد و وقتى مطمئن ميشود در دهانم گذاشته ام ليوانى آب برايم ميريزد و بعد سراغ كمد لباس هايم ميرود و لباس خواب پنبه اي انتخاب ميكند و كمكم ميكند تن كنم،
جاى خوابم را مرتب ميكند، به هر سمت كه ميخوابم يكى از زخم هايم ميسوزد،
در حال مرتب كردن پتو ميگويد:
_ يكم ديگه قرص اثر ميكنه بى درد ميخوابيد

سرم را روى بالشم ميفشرم تا سردي اشك را از صورتم بزدايد…

***

تمام شب به كابوس ميگذرد و بيدارى روز، خود كابوس وخيم ترى است…

مثل هر روز سكوت محض و تاريكى، فرمانرواى اصلى اين خانه هستند، اهورا هر روز تا عصر در اتاقش تنها ميخوابد و من حالا كه به زخم هاي خشك شده ديشبم نگاه ميكنم با خودم فكر ميكنم تا قبل بيدار شدنش ميتوانم براى هميشه از اين خانه بروم!

بعد به اين فكر ميكنم كه اگر ديشب مست نبود و اگر بى اجازه سراغ كشوى هميشه قفل شده اش نميرفتم، اين اتفاق نمي افتاد…

زنها ميتوانند گاهى به احمقانه ترين شكل ممكن خود را فريب دهند…

تمام اتاق هاى خانه جز سه اتاق كاملا متروكه و بدون وسايل است، اين خانه با همه بزرگى اش حوصله آدم را سر ميبرد بس كه پر است از خالى و تاريكى…

دلم نميخواهد از تختم بلند شوم، سيني نهار صفورا مثل سيني صبحانه دست نخورده گوشه اتاق مانده است…

اينقدر گوشى ام را بالا و پايين ميكنم و عكس هاى خواهرهايم را تماشا ميكنم كه قدرى دل تنگى ام التيام پيدا كند، هيچ كدام نخواستند شبيه من زندگي كنند، قانع بودند!
اما من هم در عشق، هم در ثروت قناعت پيشه نميكردم و شايد چوب همين حرص و ولع به جانم افتاده باشد…

گوشى را زير بالشم مدفون ميكنم، پتو را روى سرم ميكشم و آرزو ميكنم كاش دوباره بتوانم بخوابم، اما به محض بستن چشم هايم آن لحظات وحشتناك بر سرم آوار ميشود…
كشويى كه هميشه قفل است…
كليدى كه در آن ميچرخانم…
يك سنجاق سر كوچك مرواريدى كه برايم خيلى آشناست!
فرياد هاي اهورا…
جيغ و التماس هايم …
ضربه هاى پياپى….

پشيمان ميشوم…
وحشت زده چشم هايم را باز ميكنم و دلم ميخواهد دو ميخ در چشم هايم فرو كنم تا نخوابد، تا خواب نبيند، تا بسته نشود….

چه قدر محتاج يك مسكن ديگر هستم، گوشى را بر ميدارم و با اتاق صفورا تماس ميگيرم، مثل هميشه بدون معطلى جواب ميدهد، قرص ميخواهم و او ميگويد بايد تا بيدار شدن آقايش صبر كنم…

پتو را دور خودم ميپيچم و مثل يك روح دوبار و سه بار مُرده، دور خانه راه مى افتم ، معده ام آن قدر خالى مانده كه تهوع شديد سراغم آمده بايد چيزى را كه ندارم بالا بياورم،
چرا منتظرم؟
منتظرم بيدار شود، بيدار شود و ديگر مست نباشد و همه ديشب را جبران كند و معذرت خواهى كند…
من يك آدم احمق منتظر هستم!

خورشيد هم ديگر از اين خانه بساط اميدش را جمع كرده و رفته است باز ساعت ٧ غروب، ساعت بزرگ وسط سالن اصلى خانه ديوانه ميشود و عصيان ميكند و خيال فروپاشى ديوارهاى خانه را دارد…

كز ميكنم گوشه كاناپه قديمي و دو دستم را روى گوش هايم ميفشرم، اما بي فايده است و پرده گوشم از شدت صدا ميلرزد…
صفورا را ميبينم كه با همه كهولت سنش با سرعت سمت طبقه بالا و اتاق اهورا ميدود و پله ها را طورى بالا ميرود كه انگار مرگ دنبالش كرده است…

ساعت ساكت شده است، نفس عميق ميكشم و پتو را دور خودم بيشتر ميپيچم، چراغ هاى لوستر وسط سالن يك مرتبه شروع به پريدن ميكنند و بعد از كمى چشمك زدن يك مرتبه خاموش ميشود و خانه شبيه يك قبر بزرگ با تاريكى محض ميشود!
آرام و با ترس صفورا را صدا ميزنم
بي فايده است جواب نميدهد…
يك مرتبه صداى جيغ هاى مكرر و وحشتناك يك زن در خانه ميپيچد، وحشتزده من هم جيغ ميكشم و در خودم مچاله ميشوم و پتو را روى سرم ميكشم…

آنقدر جيغ زده ام كه احساس ميكنم حنجره ام زخمي شده است…

چراغ ها روشن شده است كسي كه صدايش را ميپرستم مرا باز صدا ميزند
_ افروز!

ساكت ميشوم و آرام سرم را از روى زانوهايم بلند ميكنم و پتو را كنار ميزنم،
در ميانه پله ها دستش را به نرده گرفته است و ايستاده، روبدوشامبر سرخ پوشيده و موهايش نا مرتب روى شانه هايش پريشان است،
لب هايم ميلرزد…
صفورا هم كمي عقب تر از او زل زده است به من…

همانطور كه چند پله پايين مي آيد دست ميكشد بين موهايش و بعد با همان دست فك خودش را ميگيرد و فشار ميدهد، مثل كسي كه از چيزى عميقا درد ميكشد،
نزديك تر كه ميشود ميگويد:

_ چته؟ چرا اين قدر جيغ كشيدي؟

زبانم بند آمده است فقط با بغض نگاهش ميكنم،
حالا بالاى سرم ايستاده و يك طور كه بيشتر احساس حقارت كنم نگاهم ميكند درد نگاهش از تازيانه هايش بيشتر است…

دستش را سمتم دراز ميكند و با چشم اشاره ميكند دستش را بگيرم، اطاعت ميكنم! من مسخ شده ام…
مطمئنم يك چيز اين وسط درست پيش نميرود…

سرد است مثل هميشه سرد است…
شايد بيشتر شايد بيشتر

روياي قرار هاى كنار كليسا
قدم زدن روي سنگفرش هاي خيابان
قهوه هاي دو نفره
آغوش هاى گرم
تبديل شده است به كابوس اين خانه …
من دچار يك تب و تشنج طولاني شده ام …
من خوب نيستم …
خوب نيستم…..
*چرا بايد كسى كه اولين لرزه به جان قلب زنانه ات انداخته است را رها كرد؟!

چرا بايد از كسى كه شايد آخرين لذت عشق باشد، گذشت؟
چرا بايد نبخشيد؟
اصلا چرا بايد چشم ها را اينقدر به روى اتفاقات باز نگه داشت؟؟

سيگارش را از بين انگشت هايش به آرامي ميگيرم و پُك عميقي ميزنم، وقتى كه اين طور مرا به حريم آغوشش راه ميدهد و مرا شريك خصوصى ترين حواسش ميكند نميتوانم خودم را قانع كنم، خوشبخت نيستم!
حالا نوبت اوست، سيگار را ميگيرد و آخرين پُك ها را او ميزند…

ميچرخم و مثل هميشه با انگشت روى سينه برهنه اش اسمش را مينويسم

سيگارش را كه مچاله ميكند بي مقدمه ميپرسد:
_ تكليف اون هتلِ پيست اسكى چى شد؟

شانه بالا مي اندازم
_ بايد فرنود از ايران بياد و تكليفشو روشن كنه

چشم هايش را تنگ ميكند
_ پسر بزرگه است؟

دستش را ميگيرم و با عشق مشغول بازى با انگشت هايش ميشوم، نوك انگشت اشاره اش را ميبوسم
_ فرشاد بزرگ تره
ولى سهام اصليِ اين هتل براى فرنوده در واقع با پدرش شريك بودن، داريوش قبل مرگش بايد تكليف اين هتلم روشن ميكرد، فرشاد كه درگيره
فرنودم از خداشه جريان به تعويق بيوفته

كش سرش را از روى پاتختى بر ميدارد و موهايش را بالاي سرش گرد جمع ميكند و در همان حال دوباره ميپرسد:

_ مشكل فرشاد چيه؟

خميازه ام باعث ميشود كلماتم كش بيايد
_ از وقتى زنش گم و گور شده
حال درست حسابى نداره
خيلي لطمه خورد با وجود دوتا بچه اما هنوز دنبال زنش ميگرده و باور نكرده طرف پيچوندتش

از جايش بلند ميشود، دستش را كه از من ميگيرد غم، جانم را ميگيرد
در حال پوشيدن روبدوشامبرش است كه ميپرسد:

_ تو از كجا ميدونى پيچوندتش؟

خودم را لب تخت ميكشانم و ملحفه را دورم ميپيچم، با عشوه ميگويم:
_ چون خودم عاشقم! ميفهمم قيافه يك زن عاشق چه شكليه، مانلى رو بيشتر از خودش ميشناختم، خيلى باهم صميمي بوديم، اين اواخر قبل گم شدنش مطمئنم يكي تو زندگيش بود، خودم شنيدم كه پنهانى باهاش با تلفن صحبت ميكرد و قول و قرار شب ميذاشت

روى كاناپه مخصوصش كنار پنجره مينشيند و به بيرون خيره ميشود، مهتاب امشب هوس كرده است صورتش را نوازش كند و من را ديوانه تر! يك طور خاص ميخندد
_ داريوش چى؟ اونم مثل پسرش نفهم بود؟

يك مرتبه شبيه كسى ميشوم كه مورد حمله زنبورها قرار گرفته است…

_ منظورت چيه؟

در حال تنظيم سازش است
_تا وقتى زنده بود فهميده بود زنش عاشق يك مرد جوون شده؟

سر جايم مينشينم و با حيرت نگاهش ميكنم
_ اهورا! ما اون موقع فقط دوست بوديم!
اون چندبارى كه دعوت داريوش رو قبول كردي و واسمون زدي بهش گفته بودم عاشق سازتم

چانه اش را روى ويولنش تنظيم ميكند و بعد آرشه را روى سيم ويولن ميكشد و با خنده ميگويد:
_ ولى تو عاشق خودم بودى!

از همان لحظه نخست ديدار وقتى دستم را در مقابل داريوش يك طور خاص فشرد و لبخندش، چال گونه هايش را در چشمم فرو كرد، عاشقش شده بودم…
عاشقش شده بودم كه داريوش را راضى كردم گرانترين ماشين سال را به اهورا مزدا پاكزاد هديه كند تا حاضر شود در جشن تولدم دقايقى بنوازد…
عاشقش شده بودم كه با هزار بهانه از داريوش ميخواستم براي صرف شام دعوتش كند…
عاشقش بودم كه قبل آمدنش هر بار قلبم ناموزون تر از قبل مينواخت و دلم ميخواست بهترين لباس هايم را نزد او بپوشم…

با همان لبخند عجيبش كه نميتوان شعار اين لبخند را هرگز درك كرد نگاهم ميكند و آرشه را هنرمندانه ميرقصاند
بي اختيار از جايم بلند ميشوم
جامم را از شرابى كه به قرمزى خون است لبريز ميكنم، او مينوازد و من هر لحظه مست تر و مدهوش تر از لحظه قبل،
چنان يك پر سبك و معلق ديوانه وار در اتاق، خودم را تاب ميدهم

نُت ها را چنان معجزه وار مينوازد كه نميشود از جنون گريخت…
نميشود..
هربار كه اين قطعه را مينوازد مرا به يك خودسوزى مهيب دعوت ميكند…

جلوى پايش زمين مي افتم
سرم را روى زانوانش ميگذارم
نفس نفس ميزنم ناخن هايم را روى پاركت چوبى كف اتاق ميكشم….
سرماى تنش را براى مهار كردن آتش تنم ميخواهم…
ناله ميكنم
_ داغ شدم اهورا…

سازش را كنار ميگذارد به صندلى اش تكيه ميدهد، چنگ مي اندازد بين موهايم،
نوازش است يا شكنجه؟
نميدانم نميدانم….
فقط ميدانم سرم روى زانوانش امنيت دارد…

سرم را كمى بالا مي آورم و صورتش را تماشا ميكنم
چه قدر شبيه خشمش نيست!
اين چشم ها مهربان است…
عمق چشم هايش….
چند ضربه به در و اذن ورودى كه اهورا صادر ميكند،
صفورا دستپاچه و رنگ پريده داخل ميشود
_ آقا بايد باهاتون صحبت كنم

سرم را از روى زانويش تكان نميدهم و او هم دستش را از سرم بر نميدارد…

با چند سرفه و خيلى ريلكس ميگويد:
_ كنار پنجره بودم، ديدم

متوجه مکالمه شان نميشوم ميخواهم سرم را بلند كنم كه با فشار دستش مانع ميشود، صفورا با حيرت ميگويد:
_ اما آقا ممكنه كه….

قهقهه هاى اين مرد امشب مرا ميترساند

_ هيچ چيز براى اون دیگه ممكن نيست صفورا
واسم يك قهوه غليظ بيار بعدم كمك كن افروز حمام كنه و بخوابه

صفورا چشم ميگويد و از اتاق خارج ميشود، حالا اجازه ميدهد سرم را بالا بياورم

_ اهورا؟
ميشه امشب نرم اون اتاق و همينجا بمونم؟

دستش را روى گونه ام حركت ميدهد
_ امشب بايد يك قطعه مهم بنويسم
بايد تمركز كنم، تو هم مستى بهتره بخوابى و تمركزم رو بهم نزنى

سريع اعتراض ميكنم
_ نه نه حالم خوبه!

چانه ام را ميگيرد و همزمان كه بلند ميشود با همين حركت مرا هم بلند ميكند، كمى تلو تلو ميخورم، آرام كنار رانم ميزند و با خنده ميگويد:

_ مستى!
امشب بايد اين قطعه رو تموم كنم
نوبت تموم شدن قطعه تو هم ميرسه

تاب ميخورم و خودم را به سينه اش ميچسبانم

_ قول بده هرچى امشب نوشتي رو فردا واسم بزنى

زير لب ميگويد:
_ گفتم كه نوبت تو هم ميرسه

معشوق من، اين شبها فقط شبى است كه با همه سياهى اش آن را تنگ در آغوش ميگيرم و تا سپيدى سپيده برايش از عشق ميخوانم…

با صداى رقص پاى قطرات باران بر شيروانى خانه و صداى بالا پايين پريدن چند پرنده در دودكش از خواب بيدار ميشوم…
سرماى دم صبح را هميشه دوست داشتم، پتو را روى سرم ميكشم و دلم ميخواهد كسى باشد كه پنجره را باز كند و برايم بوى باران بياورد،
با تشديد صداى پرنده ها، خواب از سرم ميپرد، كش و قوسى به خودم ميدهم و از جايم بلند ميشوم، پا برهنه سمت پنجره ميروم، قطرات درشت باران روى شيشه، ديدم را محدود كرده است، پنجره را باز ميكنم تا باران را نفس بكشم، صفورا را ميبينم كه همراه يك كارگر مشغول تعمير در اصلى حياط هستند، خبر نداشتم كه چه مشكلى براى در پيش آمده است، شانه بالا انداختم و بعد چند نفس عميق، روبدوشامبرم را پوشيدم و از نبودن صفورا سو استفاده كردم تا راحت تر در خانه چرخ بزنم، نظم آشپزخانه اين خانه حالم را بد ميكرد، براى خودم يك ليوان شير ريختم و به قطرات سفيد پخش شده روى كانتر توجه نكردم،
در حال خواندن آهنگ مورد علاقه ام چرخ زنان سمت اتاق اهورا رفتم، از پنجره بزرگ راهرو يك بار ديگر بيرون را تماشا كردم، صفورا هنوز با تعميركار جلوى در بود، ليوان را سر كشيدم و همان جا جلوى پنجره رهايش كردم، دستگيره در اتاق اهورا را همانطور كه نفسم را حبس كرده بودم به آرامى باز كردم و روى پنجه پاهايم وارد اتاقش شدم…
خداى من!
اين زيباترين تصوير همه زندگى ام است…
اينقدر معصومانه و آرام در خواب است كه نبوسيدنش سخت ترين كار ممكن است…

موهاى بلند خرمايى اش روى بالشش پخش شده است و انگشت هاى زيبايش سايه بان پيشانى اش شده است…
از اين زيباتر كسى نميتواند بخوابد….

آرام كنارش مينشينم
انگار حضورم را در خواب حس ميكند، كمى در خودش جمع ميشود، چند تار مويى كه روى صورتش آواره شده است را به آرامى كنار ميزنم، عطر عصاره وانيل و تنباكويش ديوانه ام ميكند صورتم را جلو ميبرم نفس هاى گرمش صورتم را نوازش ميكند، آرام دست ميكشم روى گونه اش…
خداي من! چه گرماى مطبوع و دلچسبى!
لبخند روى لبش مينشيند و دستش را روى دستم ميگذارد…

قلبم سرازير خواستنش ميشود…
بايد ببوسمش!
آرام يك بوسه كوتاه روى لب هايش ميگذارم…
تبسمش تشديد ميشود
و با صداى دورگه ناگهان چنگك ميشود و وجودم را شخم ميزند…
_ سروين…

خودم را عقب ميكشم نفس هايم به شماره افتاده است، هر دو دستم را روي قلبم ميگذارم…

با صداى قيژ كشيدن در سرم را سريع سمت در ميچرخانم صفورا خشمگين جلوى در ايستاده، جلو مي آيد دستم را ميگيرد و انگشتش را نزديك بيني اش به نشانه سكوت ميگيرد و مرا سمت بيرون هدايت ميكند، خارج كه ميشويم در را آرام ميبندد و مرا سمت پله ها ميكشاند، بعد دستم را رها ميكند و با خشم ميگويد:
_آقا وقت خوابشون اومدنتون به اتاق رو ممنوع كردن!

بي اختيار اشك هايم روى صورتم ميغلتند

_به من گفت سروين!
سروين كيه؟

يك مرتبه تمام اجزاى صورت صفورا در هم ميپيچد
و با خشم ميگويد:

_ بهتره اين اسم رو هيچ وقت تكرار نكنى! حتى تو تنهايي! ديوار هاى اين خونه طاقت شنيدن اين اسم رو ندارن چه برسه به آقاي اين خونه

اعتراض ميكنم
_ ولي…

آرام دستش را جلوى دهانم ميگذارد
_ ولي و اما رو بذار كنار دختر جون!
اگه نميخواى مثل دفعه پيش يك هفته از درد و زخم توى رختخواب بمونى بهتره هيچ وقت از كارى كه امروز كردى و اسمي كه شنيدى حرفى نزنى…

ميرود و مرا با يك اسم و يك خروار علامت سوال در تنهايي خودم رها ميكند…
به رختخوابم بر ميگردم و سعى ميكنم كمى خودم را گرم كنم لرز شديدي به جانم افتاده است…

اشك هايم بيخيال نميشوند…
سروين همان حرف اس روي جعبه ویولنش!
چه قدر اين اسم برايم آشناست….
اين اسم خاص و تك را به خاطر مى آورم…
سروينى كه اهورا آن طور با لبخند صدايش زد هم شبيه سروينى بوده است كه من ميشناختم؟!
همانقدر زيبا و حرص در بيار؟!

اصلا از همه سروين هاى عالم متنفرم…
نميدانم چند ساعت گذشته است،
تلفنم كه زنگ ميخورد، اشك هايم را با پشت دست پاك ميكنم، با ديدن اسم فرنود اين وقت صبح روى گوشي ام شوكه ميشوم!

معطل نميكنم و بلافاصله جواب ميدهم
_ الو؟
_ الو افروز؟ خودتى؟
_ سلام! بله، خوبى فرنود جان؟ چه عجب

صدايش لرزش خاصی دارد

_ خوب نيستم،

با نگرانى ميپرسم:
_ چي شده؟ كيميا جان و دخترهات خوبن؟

_ خوبن خوبن اونا خوبن، افروز تو الان كجايي؟ ويني؟

_آره، آه نه! يعنى اطراف وينم، نزديكم، چى شده؟

صدايش به گريه آغشته ميشود

_ مانلى! مانلى!

_ مانلى چى فرنود؟؟؟
_ پيدا شد

جيغ ميكشم
_ واي جدي ميگي؟؟

_فرشاد داره ديوونه ميشه، خواهش ميكنم برو سراغش تا من خودم رو برسونم
_ چى شده؟ مگه زنش پيدا نشده؟ مشكلش چيه؟

_ پيدا شده! ديشب برگشته خونه!
با يك ظاهر آشفته و

داغون برگشته، حال روحى بدى داشته مدام هزيون ميگفته، چند ساعت پيش هم جلوى چشم فرشاد و بچه هاش خودش رو از پنجره برج انداخته بيرون!
خودكشى كرده!

دستم را جلوي دهانم ميگذارم و با وحشت ميگويم:
_ واي خداي من!!!!
نه!!!!!!

هق هقم بند نمى آيد، اين قدر دستپاچه ام كه نميدانم بايد چه لباسي بپوشم!
بدون اينكه دستى به موهايم بكشم كلاهم را سر ميكنم و كيف و پالتويم را بر ميدارم و از اتاق بيرون ميروم
در پله ها مشغول بالا كشيدن زيپ چكمه هايم هستم كه صدايش جانم را دوباره به هم ميريزد…

جلوي در اتاقش دستش را به چهار چوب زده و سترگى عضلات برهنه سينه اش را به نمايش گذاشته
_ كجا؟

بيني ام را بالا ميكشم، انگار همه آن چند ساعت پيش را فراموش كرده ام…
چند قدم او جلو مي آيد و چند قدم من، نزديكش ميشوم، سرم را روي سينه اش ميگذارم و هاي هاى گريه سر ميدهم،
سرم را از سينه اش جدا ميكند زل ميزند به چشم هايم

-چى شده؟!

با هق هق ميگويم:
_ مانلى!
مانلي خودكشي كرده!

انگار پلك زدن را بر خودش حرام اعلام ميكند، چند قدم عقب ميرود، دست ميكشد بين موهايش صدايش را براي اولين بار است كه اين قدر مُردد و پر واهمه ميشنوم….

_كِى؟ چه طور؟

دستم را روي صورتم ميگذارم و سرم را تكان ميدهم
_ ديشب جلوي چشم فرشاد و بچه هاش خودشو از پنجره طبقه بيستم انداخته پايين…

انگار خشكش زده است،
اما يك مرتبه خودش را با يك پلك احيا ميكند، آب دهانش را قورت ميدهد
_ فرشاد حالش چه طوره؟

_ داغونه داغون!
واي انگار خودكشي تو اين خاندان موروثى شده! بيچاره ها هنوز با قضيه خودكشى ديبا خواهر داريوش كنار نيومده بودن!
من بايد برم پيششون! بچه هاى بيچاره اش…

دوباره هق هق حرفم را قطع ميكند، جلو مي آيد، اشك هايم را پاك ميكند، شانه هايم را محكم ميگيرد، دست هايش دوباره سرد شده است…

_ قوى باش! تو حالا حالاها بايد قوى باشي!
صبر كن حاضر شم با هم براى تسليشون ميريم

سر تكان ميدهم و وقتى كه ميرود، آرام گوشه پله منتظرش مينشينم، چشم هايم را ميبندم و تصوير صورت برنزه و هميشه خندان مانلى جلوى چشمم رژه ميرود، زني كه هيچ وقت فكرش را هم نميكردم پايان زندگى اش دست ساز باشد!

كمتر از ده دقيقه طول ميكشد تا از اتاقش بيرون بيايد،
اين اُوركُت مشكى بلند با كروات براق ِ ست كفش هاى پوست مارى اش او را اصلا شبيه كسى كه قرار است به مراسم ترحيم برود شبيه نكرده است!
نيمى از موهايش را با كش دور مچش ميبندد و جلو مي آيد. دستش را سمتم دراز ميكند…

_ بريم؟

دو روز گذشته است و بعد از تشريح قانونى جنازه مانلى و تاييد علت مرگ، اجازه دفن صادر شده است…

تابوت چوبى كه سنگين است و انگار آرزوهاى ماسيده زنى را همراه جنازه اش سمت قبر ميبرد….

عينك آفتابى ام را بر ميدارم نميخواهم دنيا را در اين دقايق از چيزى كه هست تاريك تر ببينم…

فرشاد گريه نميكند، چشم هايش دو گلوله سرخ است كه انگار مدت هاست منجمد شده و از كار افتاده است…
پسر و دختر كوچكش به زانوانش چسبيده اند و صورت دخترك ٤ ساله اش چه قدر شبيه لبخند مادرش است…

كمى همهمه در قبرستان به پا ميشود وقتى بر ميگردم، از دور اهورا و محافظ هايش را ميبينم كه سمت ما مي آيند…
استايل و پوشش اين مرد حتى قبرستان را هم شبيه سالن كت واك ميكند

ديوانه اين كت چهار دكمه دودى اش زير بارانى مشكى اش ميشوم مخصوصا وقتى كه موهايش را به حال خودشان رها ميكند…
اين عينك آفتابي طلاى چوپاردش كه مخصوص خودش طراحي شده است نيز شكوهش را هزار برابر كرده است…

امى همسر دوست قديمى داريوش در گوشم زمزمه ميكند:
_ من مطمئنم اگه بميرم، روز خاكسپاريم اهورا مزدا پاكزاد بالاى تابوتم ظاهر شه حتما زنده ميشم!
اوه خدايا تماشاش كن اين موهاى بلوند و صورت سپيدش به مسيح شبيهش كرده! ميتونه مرده رو زنده كنه

نفسم را در سينه حبس ميكنم و از اينكه نميتوانم در مقابل فاميل و دوستان همسر سابقم بگويم اين مسيح حالا متعلق به من است عذاب ميكشم….

اهورا هم مواظب اين موضوع است و رو به روي مرا براى ايستادن بر سر مزار انتخاب ميكند…

از همان فاصله تمام حواسم به اوست كه محترمانه با فرنود و فرشاد دست ميدهد و تسليت ميگويد….

امى بيخيال نميشود و زير گوشم ميپرسد:

_ به احترام آشناييش با داريوش واسه خاكسپارى اومده؟

شانه بالا مي اندازم

_ نميدونم امى!
قبل مرگ داريوش چند بارى تو خونه ما رفت و آمد داشت

بعد از قرار دادن تابوت در قبر، فرزندان فرشاد روى تابوت مادر گل ميريزند….
كمى بعد دو فرزند فرشاد در آغوش من براى دورى مادر اشك ميريزند…
حضورش را كنارم حس ميكنم و اينكه كنارم روى پا مينشنيد…
آرين پسر فرشاد زل زده است به او و كودكانه و با همان لهجه شيرينش ميگويد:
_تو خيلى قشنگ ويولن ميزنى

اين اولين بار است كه قطرات درشت اشك را روى صورت اهورا ميبينم!!!
آرين را محكم بغل ميكند و من از اين تصوير شگفت زده ام…
نوبت نوازش موهاى دخترك ميشود،
صورتش را ميبوسد و بعد دست هاي كوچكش را بوسه باران ميكند،
نگاه جمعيت به اين صحنه معطوف شده است…
دستم را روى شانه اش ميگذارم و خيلي آرام در گوشش ميگويم:
_ اهورا جان همه دارن به شما نگاه ميكنن

بعد به پرستار بچه ها اشاره ميكنم كه بيايد و آن ها را باخودش ببرد،
اهورا بلند ميشود بيني اش را بالا ميكشد
و عينكش را دوباره به چشم هايش ميبخشد…

دستمالم را جلويش ميگيرم، قبول ميكند و همان طور كه نگاهش به رو به رو است، آرام ميپرسد:

_ چرا خودكشى كرده؟ مواد مصرف ميكرده؟

سر تكان ميدهم
_ نه، پليس اعلام كرده نه مست بوده نه تو خونش اثرى از مواد بوده، يك جنون آنى بوده، شايد از اينكه تمام اين مدت به خانوادش خيانت كرده بوده عذاب وجدان داشته، ولي روى بدنش اثر شكنجه و خود آزارى بوده…

ميبينم كه دستمال را در دستش مچاله ميكند…

فرنود براى تشكر از حضور اهورا نزديكش ميشود و مشغول صحبت ميشوند،
كمى دور تر متوجه دخترى ميشوم كه به ما نزديك ميشود، كمى كه جلوتر مي آيد، با اينكه شال مشكى و عينك آفتابي دارد ميتوانم از كتانى هاي سه خط مشكى اش تشخيصش دهم چرا كه فقط فريال است كه ميتواند با كفش كتانى به مراسم ترحيم بيايد و اصلا برايش مهم نباشد هيچ كدام از لباس هايش به هم نميخورد…

تنهاست و خبرى از آن عشق نابغه عينكي اش نيست!
ديگر آن دخترك استخوانى بي رنگ و روى چند سال پيش هم نيست!
در آغوش فرشاد دقايق طولاني اشك ميريزد و فرزندان برادر را تنگ در آغوش ميگيرد…
نگاهش به من ميوفتد سر تكان ميدهم با لبخند تلخ سلام ميدهد…

ميخواهم نزديكش بروم و دلم ميخواهد فرنود هم از حضور خواهر مطلع كنم
آرام دست فرنود را ميگيرم
_ فرنود جان! فريال اومده!

متوجه نگاه فورى و متعجب اهورا ميشوم كه سمت فريال ميچرخد، شايد برايش جالب است كه دختر هميشه غايب و طرد شده داريوش را براى اولين بار ببيند!

فرنود كه ميرود، زير لب به اهورا ميگويم:
_ من امشب هم خونه فرشاد ميمونم

همانطور كه به فريال خيره شده است ميگويد:
_فقط تا فردا!

چشم ميگويم و بعد بدرقه اهورا، سراغ فريال ميروم
شالش روى شانه اش افتاده و عينكش را برداشته است،
پوست سبزه اش با كمى تپل شدنش روشن تر شده است، موهاى مشكي اش را بافته است و يادم مي آيد داريوش هميشه قربان صدقه اين بافت هميشگى دخترش ميرفت و به خيال خودش يك روز شاهزاده اى مي آيد و اين گيسو كمند را با خودش میبرد، خبر نداشت دخترش آنقدرها هم

زيبا نبود كه شاهزاده اى برايش دل به خطر بزند و نهايتش همان پسرك هرى پاتر نابغه نماى آس و پاس بود كه دخترش را ميخواهد!
به نظر من در صورت معمولی اين دختر تنها نقطه چشم گيري كه وجود داشت چشم هاى مشكى اش بود كه با مژه ها و ابروهاي پر و مشكى، جلوه خاصى پيدا ميكرد…

بعد از اينكه همديگر را در آغوش ميكشيم، ميگويم:
_دل تنگت بوديم

اشك هايش را پاك ميكند و با همان تكلم نوك زبانى اش ميگويد:
_ فكر نميكردم روزي كه برگردم نه بابا باشه، نه مانلى!

فرنود تلخ ميخندد و با كنايه ميگويد:

_ شوهرت موريس كجاست؟ همراهيت نكرد؟

سرش را پايين مي اندازد، غمگين تر از دقايقى قبل ميگويد:

_ ما فقط يك ماه تونستيم باهم باشيم،
ازدواج نكرديم

فرشاد كه تا آن لحظه سكوت اختيار كرده است بلافاصله ميپرسد:
_ پس تو كجايي؟ چرا برنگشتى؟ چرا به بابا …
آه فريال! آه…

گريه امانش نميدهد، فريال جلو ميرود و برادرش را دوباره تنگ در آغوش ميگيرد
_ من ثروت و اسم و رسم بابا رو نميخواستم
رفتم خودم باشم برادر…
رفتم فريال رو پيدا كنم

كمى دور ميشوم، فريال در آغوش دو برادر تاب ميخورد
صداى داريوش در سرم ميپيچد:
_ مادرش كه اين دختر رو باردار بود
يك پرنده كوچيك پشت پنجره اتاقمون آشيونه ساخت، بعد ها فهميديم اسم اون پرنده فريال بوده، اسم دخترم رو اون پرنده به ما هديه داد…

فريال پرنده اى بود كه كوچ و پر زدن از آشيانه را انتخاب كرده بود….

**

در آپارتمان لوكس فرشاد تنها عنصر فاقد تجملات فريال بود كه بدجور در ذوق هر بيننده اى ميزد!
تي شرت گشاد و بى حالتش با آن پيژامه صورتى و دمپايى هاى پشمى و موهايى كه فقط بافته شدن بلد بودند!
او را نه شبيه دختر داريوش و نه خواهر فرشاد و فرنود، نشان ميداد…

ياد جشن فارغ التحصيلى اش افتادم
وقتى سروين با آن پيراهن آبى زنگارى مثل ستاره ميدرخشيد و فريال ترجيح ميداد با كتانى و جين راحت تر برقصد …
آه سروين!
چه قدر اين روزها اسمش،
صورتش،
حتى انگشت هايش مقابل چشم هايم رژه ميرود!

دخترى كه طبق سندِ اسمش مانند سرو
خوش قامت و استوار بود اما چرا سروين هم….

آه خدايا مرا از اين كابوس هاى بيدارى خلاص كن…

فرنود بعد از پر كردن ليوان من، ليوان خودش را هم پر ميكند و يك نفس بالا ميكشد و من فقط مشغول چرخاندن نوشيدني ام در ليوان كريستال عتيقه ميشوم و تماشايش ميكنم، ميپرسد:

_ خونه نميمونى؟

اين سوال شوكه ام ميكند…
لبخند ميزنم

_ نه خارج شهر پيش يكى از دوستان ميمونم، اون خونه با خاطرات داريوش و نبودنش عذابم ميده

چه دروغگوى قابلى شده ام، آه ميكشد و وقتى به خودم مي آيم دستش را روى ران پايم احساس ميكنم

_ كاش قبل بابا باهات آشنا شده بودم

يخ ميزنم، نه به خاطر اينكه اولين بار باشد كه متوجه نگاه خاص و معنى دار فرنود شده باشم! نه ابدا!
اين اولين بار هم نيست دست يك مرد اين طور به بدنم تاخته است، من فقط نگران فريال و فرشاد هستم كه فاصله چنداني با ما ندارند!

خودم را عقب ميكشم، بايد حرف را به جايى بكشانم كه تقابلمان از اين حس، دورش كند

_ براى هتل پيست اسكى تصميمى ندارى؟

دستش را بر ميدارد و انگار حرارت يك مرتبه از كل وجودش پر ميكشد، با چند سرفه پاسخ ميدهد:

_ فكر ميكنم حالا كه فريال برگشته بهتره به تلافى تمام اموالى كه ما سهم داشتيم و اون نداشت، هتل رو بهش ببخشيم

بعد با صداى بلند تر رو به فريال و فرشاد كه مشغول صحبت هستند ميگويد:
_ بچه ها، من يك تصميم گرفتم

فرشاد و فريال با چشم هاى مشتاق منتظرند تصميمش را بشنوند

از جايش بلند ميشود و كنار فريال مينشيند و دست دور گردنش مي اندازد و بعد يك بوسه ميگويد:
_ حالا كه خواهر كوچولو برگشته بايد حقش رو بديم، موافقين؟

فريال با تعجب نگاهش ميكند
_ فرنود جان من دنبال حق و حقوق نيومدم
مخصوصا چيزى كه بابا راضى نبوده حق من باشه

بي اختيار ميگويم:
_ داريوش فقط ميخواست تو رو بترسونه و از تصميمت منصرف كنه نميدونست اينقدر زود قراره ما رو ترك كنه و اون وصيت نامه عملى شه

چشم هايش پر ميشود و با بغض و لبخند ميگويد:
_ به هر حال اين خواسته پدره و ميخوام كه بهش احترام بذاريم، همونطور كه مامان سهمى نداشت ميخوام كه منم سهمي نداشته باشم

يك مرتبه شرم تمام وجودم را ميگيرد…
روزى كه مادرش چمدان به دست از آن خانه ميرفت، چه قدر احساس پيروزمندى داشتم

فرشاد كه هنوز حالت عادى ندارد با همان صداى لرزان ميگويد:
_ مادرت تمام حق و حقوقش رو زمان حياتش گرفت فريال،
بعد جريان سروين خودش تمام داراييش رو به خيريه بخشيد، تو از خونه رفته بودى و طبيعتا از همه چيز بى خبرى

فرنود هم دنباله حرف برادر بزرگتر را ميگيرد

_ عزيزم ميدونى مادرت هميشه براى ما قابل احترام بود بعد فوت مادرمون تنها زنى بود كه ميشد مادرانه دوستش داشته باشيم، اون زنى بود كه به ما يك خواهر كوچولوى خوشگل هديه داد!
اگه شرايط قبل فوتش اونقدر اسفبار بود به خاطر بابا نبود!
خودش خواست بره!
خودش سالها بود بابا رو پس ميزد!
خودت شاهد بودى چند سال مثل غريبه ها تو يك خونه زندگى ميكردن!
ازدواج بابا با افروز هم باعث رفتن مادرت نشد، بعد اون اتفاق وحشتناك كه اون دختر بي عقل سرش آورد نتونست بمونه نه تنها تو خونه بابا، بلكه توى دنيا موندنش هم واسش سخت شده بود

فريال سرش را پايين انداخته و آرام آرام اشك ميريزد

_ احمق بودم كه تو سخت ترين روزهاى زندگيش تنهاش گذاشتم…
وقتى رفتم پيشش اينقدر مريض بود كه حتى نتونست بغلم كنه، تمام اون چند روزى هم كه كنار تختش بودم من رو سروين ديد و صدا زد!

آه باز هم سَروين!
تمام آن اتفاقات تلخ و وحشتناك به كنار!
ياد آوري اين اسم بر لب هاى اهورا با آن لبخند، بيشتر عذابم ميداد…
چرا جواب يك سرى معادلات حل شده را براى خودم تا اين حد گم و گور ميكردم….

با لرزش گوشى ام، از ارتفاع افكارم سقوط ميكنم….
پيام را باز ميكنم و شايد ديگر جواب هيچ كدام از معادلات هم برايم مهم نباشد

” شب منتظرتم ، زودتر راه بيوفت”

دلم قرص ميشود به انتظارى كه براى من نقش ميزند…

به خودم كه مي آيم بحث تمام شده و به نگاه كنجكاو فرنود با لبخند پاسخ ميدهم و وقتى فرشاد ميپرسد:

_موافقى افروز؟

پلك ميزنم و خودم را به دنيا پيوند ميزنم
_ موافق چى؟

لبخندش حالا به پوزخند تبديل ميشود، فريال سعي ميكند اوضاع را سر و سامان بدهد

-موافق راه اندازي مجدد هتل، همونجور كه بابا دوست داشت! همه با هم

صورت سپيد سروين با آن چشم هاى بلوطى رنگ مقابل چشم هايم مي آيد و صدايش در سرم ميپيچد
” اونجا متعلق به پدر منه!”
سرم را تكان ميدهم و دلم ميخواهد تمام اين اتفاقات را از سرم بپرانم، فرنود از سكوتم برداشت ديگرى دارد
_ البته ميتونيم سهميه تو رو پرداخت كنيم اگه راضى نيستي

شقيقه ام را ميفشرم و با يك لبخند ساختگى ميگويم:

_ نه نه من با هر تصميمى كه بگيريد، موافقم

فريال دسته موي بافت شده اش را از جلوى سينه اش عقب مي اندازد و من بي اراده چشمم خشك شده به انتهاى فر خورده بافت موهايش،
بعد سروين جلوي چشمم مي آيد كه مشغول شانه كردن موهاي لخت خرمايي خوشرنگش رو به فريال ميگويد:
” دفعه ديگه از اصفهان واست يك سنجاق سر دستساز خوشگل ميارم”

بعد سنجاق سر مرواريدش را داخل موهايش فرو ميبرد و لبخند ميزند و ميپرسد:
” خوشگله نه؟”

نفسم به شماره افتاده است
ميخواهم جيغ بزنم ، دستم را روي قلبم ميگذارم…
خداي من همان سنجاق سر در كشوى اهورا….

 

4.7/5 - (3 امتیاز)

Check Also

رمان مرگنواز پارت ۱۱

  وقتي مطمئن شدي سازت آماده است اونو روي شونه ام گذاشتي لبه تختت نشونديم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.