رمان مرگنواز پارت ۱۲

 

خوشبختى ، خوش حالي و از همه مهم تر آرامش ،حق مسلم هر آدمه!

اصلا خدا كيف ميكنه بنده هاش به حقشون برسن!
خدا يه مادر مهربونه…
يه مادر كه فقط آرزوي شادي بچه هاشو داره …

بالاخره ديزاين اتاقم تموم شد.
نميدونم چرا دلت ميخواد همه چي اين طورى پيش بره.
ميخواي من يك اتاق يك نفره كاملا دخترونه داشته باشم!
ميخواي جدا باشيم و نزديك…

روي كاناپه اختصاصيت نشسته بودي و قهوه ميخوردي.
از پشت يواش يواش اومدم و دستم رو دور گردنت حلقه كردم، محكمِ محكم…
فنجون قهوه رو دور كردي و گفتي:

_ چي كار ميكني سروي ؟
نزديك بود بسوزي!

شروع ميكنم تند تند بوسيدنت

_ چه لذتي از اين بالاتر خداوندگارم كه پاي تو بسوزم

اخم ميكني لب گاز ميگيري

_ ديگه نشنوم!

اون اتاق و عروسك هاش و ديزاينش از من واقعا يك دختربچه ساخته!…
اونقدر كه لوس بشم و مثل يك بچه بگم:

_ چَش
چَش

و تو اونوقت به هواي اين چَش گفتنم هوس كني چشمامو ببوسي.
قهوه ات رو بذاري روي ميز هر دو دستم رو بگيري و با يك حركت ماهرانه از پشت بكشيم روي صندلي توي بغلت روي پاهات…
قهقهه بزنم و بگم:

_ اوف ! عجب پروازي بود كاپيتان…

نگام كني ، هي نگام كني، سرم رو فرو ببرم تو سينه ات و بپرسم:

_ چند روز مونده؟

لب گاز گرفتي و گفتي:

_ تا تولدت؟

با دكمه پيرهنت مشغول بازي بودم

_ تا عروسيمون

نوك بيني ام رو بوسيدي

_ ٤ ماه مونده تا روز تولدت و عروسيمون

اخم كردم

_ چرا روز تولد تو كه همين ماه ديگه است عروسيمون نباشه؟؟

عادت داري كف دستت رو يك طور با دقت و وسواس روي صورتم ميكشي ،
يك طور طولاني!

_ چون تو به دنيا اومدي تا منو خوشبخت كني…
٧ سال از عمرم گذشته و طول كشيده واسه به دنيا اومدنت

دلم برات پر ميكشه

_ آخ اهوراي هفت ساله رو كاش ميتونستم ببينم كاش ميتونستم بغلش كنم

دستامو ميگيري و ميذاري روي شونه هاي خودت

_ حالام دير نشده چشم بلوطي

زل ميزنم به در اتاق قشنگم

_ ميشه فردا واسم يك سري وسايل بگيري؟
ميخوام كار مجسمه رو دوباره شروع كنم

چشم هاتو به نشونه تاييد روي هم فشار ميدي

_ چشم ، ميريم باهم ميخريم

ته دلم خالي ميشه

_نه من تا روز عروسيمون ميخوام همين جا بمونم
اصلا ميخوام برم تا اون روز توي اتاقم بخوابم و بعد پرنس اهورا بياد با يك بوسه منو از خواب بيرون بياره!

دستام رو گرفتي بوييدي و بوسيدي

_ اون بيرون رو دوست نداري؟

شروع كردم نوازش انگشت هات

_ جادوگره توي كارتون زيباي خفته رو يادته؟
ميترسم اون بيرون باشه

غم نشست توى چهره ات

_ سروي؟ وقتي كنارتم و ميترسي از خودم مايوس ميشم!
از خودم بيزار ميشم!

دستم رو گذاشتم روي دهنت

_ نگو تو رو خدا
من…من فقط ميخوام هر لحظه بيشتر پيشت باشم

_ قراره تا ابد پيش خودم باشي

_ مالِ خودت؟

عميق نگام كردي

_ نه سروي!
تو شي نيستى؛
تو مال و دارايي نيستي؛
تو معجزه اي…تو موهبتي!
اون قدر زيبا،اون قدر ماورايي كه حتي…
كه حتي گاهي فكر ميكنم من قدرت فتح اين حجم از پاكي و معصوميت رو ندارم

با دلخوري گفتم:

_ واسه همين اتاقمون جداست؟

پيشونيت رو چسبوندي به پيشونيم ، خيلي محكم

_ صبر ميكنم…ميخوام صبر كنم.
ميخوام گلبرگ هاي پاك و زلال تنت رو لمس كنم…
ميخوام سير تماشات كنم…
ميخوام اول خوب بفهممت!
ميخوام پيچ و خم تنت رو مثل روحت اول از حفظ شم!
سروي!
عشق من از مرز بندي جسم گذشته…
جا نميشه روي يك تخت دو نفره!
ميترسم، ميترسم شبي كه همسرم شدي…
لايقت نباشم سروي!
نتونم…

دوباره دستمو آروم روي لبت گذاشتم

_ به خدا قسم كه اين تن،
اين روح،
اصلا از ازل انگار خلق شده تسليم تو بشه!
قربوني تو بشه!

_ كاش ميشد همه عالم بفهمن مريم پاك دوباره متولد شده و الان اينجاست…
تو خونه من
تو آغوش من…

صدي سرفه صفورا مياد،انگار ميخواد خبري بده.
تو ميگي:
_ بيا صفورا جان

اذن ورود ميدي و يكم بعد صفورا خبر ميده ماشين عمه ماهرخ پشت در ورودي خونه منتظره كه در باز شه.
به صفورا اشاره ميكني بره طبقه بالا و ميگي:
_ زياد نميمونه.
منتظر باش تا بره

تعجب ميكنم اما مثل هميشه دلم نميخواد بپرسم و خودت واسم توضيح ميدي:

_ ماهرخ نبايد صفورا رو اينجا ببينه.
يعني اين خواست خود صفوراست.

سر تاييد تكون ميدم

_ من حرفي نميزنم

تشكر ميكني

_ ممنون عزيزم، بعدا برات توضيح ميدم

من توى قشنگ ترين روزهاى زندگي به سر ميبرم.
بهاره…
حالا بارون و تگرگ و باد هم گاهى هست!
اما بهار زندگيمه…
كبوتر ها هر روز صبح توى باغ با يك شور عجيبي سر و صدا راه ميندازن و تو به شوخى ميگي:

_سروي فصل، فصل جفت گيريه!

درخت پرتقال وسط باغ شكوفه زده،
بوته هاي گل ها پر از غنچه شده،
كيف ميكنم از صداي فواره آب وسط استخر…
همون فرشته سفيد خوشگلى كه از كف دو دستش آب فواره ميزنه!…

آخ پيچك ها!
پيچك هاي سبز تن قلعه ي خوشگلمون رو سبزه سبز كرده…

ميبيني اهورا؟!
بهاره!

ديشب موهاي صفورا رو واسش رنگ كردم.
آخ چه قدر جوونتر و خوشگل تر شد!
از تو خجالت ميكشيد.
تو با اون اخم شيرينت نگاش كردي و گفتي:

_پيرزن! قرتي شدي هوس شوهر نكني!
به كسي نميدمت ها!

خنديد…دلش رفت واست!
بهم گفته از وقتي از زندان بيرونش آوردي و بعد سال ها ديدتت ،حسرت اينو داره كه يكبار مثل بچگيات بغلت كنه و ببوستت ، اما خجالت ميكشه!
من از حسرت خوشم نمياد اهورا!
دوست ندارم اين حس تلخ بشر رو…
هولش دادم سمتت و به تو گفتم:

_ نميخواي حالا با موهاي جديدش ببوسيش؟

يك شرمي توي نگاه هر دوتون بود
اما تو پيش دستي كردي،تو جلو اومدي و بغلش كردي ،
با اينكه قدت خيلي بلندتره از كمر خم شدي تا بتوني ببوسيش…
ميدوني اون شب چه قدر راحت خوابيدم؟؟!

اينا رو دارم ميگم كه به اين برسم اوني كه گفته با يك گل بهار نميشه كاش اينم به فرهنگ ضرب المثل ها اضافه ميكرد كه با يك باد و يك طوفان هم زمستون نميشه! خزون نميشه!

عمه ماهرخ اون شب اومد
عصباني بود…
بهم دست نداد…
با صداي بلند حرف زد…
درست!
اما من نميخوام اينجا از اين چيزها بنويسم.
ميخوام مبتلا به آلزايمر اتفاقات تلخ باشم!
اما تو ناراحتي
چند روزه همش تو فكرى.
ديشب ديدم كه حتي دلت نخواست نوشيدني مورد علاقه ات رو با شامت بخوري!
ديدم كه مدام دست ميبري بين موهات…
آخ اهورا!
كلافگيت منو ديوونه ميكنه…
منو ميكشه…
رحم كن به بنده اي كه خداوندگارشى!…

داشتي براي اجراي فردا تمرين ميكردي
با سازي كه من ساختم…
داشتم تماشات ميكردم
غم كه داري خوشگلتر ويالون ميزني…

اصلا انگار اين غم لعنتي آدم ها رو خوشگلتر ميكنه!…

تو زدي منم با هر نتت رقصيدم،
چشمامو بستم و وسط سالن مثل يك قوي وحشى رها رقصيدم
اون قدر كه نفس كم آوردم و نشستم روي زمين
برام دست زدي، گفتي بي نظيرم!
اين اولين باري بود كه ازت چيزي خواستم و گفتي نه

خواستم تو اجراي فردا همراهيت كنم.
نشستي كنارم سرم رو روى پات گذاشتم ،نوازشم كردي

_ نه سروي!
ازم نخواه گنجي كه خودم پيداش كردم رو با مردم دنيا سهيم شم

خنديدم و گفتم:

_ ولي من خداوندگارم رو با همه شريكم

انگشت كشيدي روي لب هام

_ من به اندازه تو سخاوتمند نيستم عشقم!

نفسم بند مياد!
نميدوني بعضي وقت ها ما زن ها بد جور ديوونه خودخواهي و اين حس تملك گرايي مردمون ميشيم…

ميشينم روى پات.
ميخوامت با همه وجودم!
كف دستم رو با همه حرارتم روي صورتت ميذارم…لمست ميكنم.
به گردنت ميرسم…بوسه ميذاري روي دستم
وسط جناق سينه ات ميميرم واسه اين استخون هاي برجسته ستبر!
ميام پايين تر روي قلبت …
چه قدر خوبه كه پيراهن نداري و من اين داغي تنت رو ميتونم حس كنم
نفس نفس ميزنم
قلبت يك طوري ميزنه كه ديوونم ميكنه!
ميام پايين تر…
شروع ميكني به محاصره لب هام.
بهت ميچسبم…ميخوام تمومش كنم!
بسه اين پوسته جدايي!!
ميخوام همه گوشت و پوست تن هر دو تامون رو بشكافم و برسم به قلبامون…
جنون گرفتم اهورا؟؟؟

دوتا تن نامرديه!
خيلي زياده!
خيلي دوره!
من بايد حل شم توي تو…
گم شم توي وجودت…
آخ اهورا صليبم باش!
صليبم باش بذار با ميخ فولادي خودم رو به به صليب بكشم!
بذار شهيد شم!
بذار معراج رو تجربه كنم!…

اما نميذاري!
دستم رو ميگيري و مثل يك شي مقدس بلندم ميكني

_ خانومم برو يكم استراحت كن.
امروز كمتر خوابيدي

بهت آويزون ميشم

_ بيا بخوابونم!

_ ميام عزيزم

مياي مثل هميشه دوتايي روي تخت من مچاله ميشيم و سينه تو ميشه بالشم،
واسم قصه ميگى،
دونه دونه انگشت هاتو ميبوسم
موهامو نوازش ميكني.
طاقت نميارم و ميپرسم:

_ اهورا ميشه غصه بسه؟
انگار يكي داره روحم رو خفه ميكنه وقتي تو غصه ميخوري!

نگام كردي ،نور هالوژن هاي اتاقم توي چشات ميرقصه
يا نه!
شايد نور چشم هاي تو هالوژن ها رو روشن كرده!
صدات ناراحته

_ ماهرخ تو رو ناراحت كرد
نبايد ميذاشتم…
اما اما اون زن واسم مادري كرده
حق مادريش نذاشت جوابش كنم!
ولي نبايد كسي تو رو اذيت كنه وقتي من هستم…
وقتي من زنده ام!

ميدوني اهورا!من دارم ميترسم!
گاهي از اين قدر عشق ميترسم…
واسه خودم نه…واسه تو!
ما يك جور عجيبي داريم عشق رو تجربه ميكنيم!…
شبيه قهرمان هاي عشق هاي اساطيري!
شبيه همونا كه آخرش ميشه جنون!
ميدوني شايد اگه نظامي تو عصر ما زندگي ميكرد، ديگه دلش نميخواست ليلي و مجنون بنويسه…
از من و تو مينوشت.

ميدوني اهورا!من دارم ميترسم از اين جنون كه كار دستمون نده!

مثلا همين كه دو هفته است با عمه ماهرخ قهر كردي ،
دو هفته است خودتو همراه من تو قلعه زنداني كردي از فكر اينكه مانايي كه عمه ماهرخ دعوت كرده خونش رو ببيني حتي حاضري چشم هاتو واسه هميشه ببندي!
ميدوني اهورا!
از اينجا به بعد قصه دارم ميترسم!…
****

ميدونى؟
هميشه با خودم فكر ميكنم من اگه ماهي بودم…
اگه يك روز اسير هر تُنگي ميشدم
به هر قيمتي كه مي شد از اون تنگ ميزدم بيرون…
حتي اگه بيرون تُنگ خشكي بود و مرگ!…

از تُنگ اين روزها ميخوام بزنم بيرون؛
از شيشه هاي كِدرِ تُنگِ از جنس ترس بايد فرار كنم!
بايد اين قدر خودمو به شيشه ها بكوبم تا بالاخره بشكنه
و بعد سوار موج آب شم برسم به دريا…

داشتم كيك ميپختم، هيرسا تازه رسيده بود و مثل هميشه صفورا موقع حضور هيرسا خونه نبود،
ميدونستم كه اين جور مواقع ميره وين ، داخل آپارتمانى كه تو واسش خريدي.
راستش با اينكه دلم واسش تنگ ميشه اما موقعيت خوبيه واسه تمرين خانم خونه شدن…
هرچند كه تو هيچ وقت نميذاري همه كارها رو خودم انجام بدم!
هيرسا يك گيلاس از روي سبد ميوه ها برداشت و همونطور كه روي كانتر مينشست ، گفت:

_ سروين؟
شماها حوصلتون سر نرفت اين قدر اينجا تحصن گرفتين؟

خنديدم و گفتم:

_ دعا ميكنم به سرنوشت ما دچار شى

ادا در مياره و ميگه:

_ چه نفرين خوشگلي!
لطفا توي نفرينت قيد كن بلد باشه مثل تو كيك بپزه

در حال هم زدن مايع كيك با خنده ميگم:

_ حالا بذار اين آماده شه ببينيم چي از آب در مياد…
بعد سفارش بده

همون موقع تو وارد آشپزخونه شدي ،
داشتي آستين هاتو بالا ميزدي كه رو به هيرسا گفتي:

_ باز شركت رو به امون خدا رها كردي؟

هيرسا مثل يك پسر بچه دست ميكشه روى سر خودش
و جواب ميده :

_ به نظر من چنگيز خان و اسكندر هم قطعا يك روز تعطيل توى هفته داشتن!

اخم ميكني و هم زمان به من اشاره ميكني كه ظرف مايع كيك رو بهت بدم

_ واي به حالت هيرسا اگه با اين سر به هواييت واسه اين كنسرت چيزي كم و كسر باشه!

تقلا ميكنم كه ظرف رو ازم نگيري،
يك جور خوشگل نگام ميكني

_ بقيه اش با من

اخم ميكنم

_ اهورااااا!
چرا نميذاري يك دفعه خودم كامل انجامش بدم؟

بعد با حالت قهر دست به سينه به كانتر تكيه ميدم
دستت رو كه آردي شده نوك بينيم ميزني و ميگي:

_ نميخوام خسته شى…

هيرسا شروع ميكنه به شكلك در آوردن و وقتي نگاش ميكني دست به سينه ميشينه.
اما هيچ كدوممون نميتونيم نخنديم
منم از فرصت استفاده ميكنم و ظرف رو از دستت ميگيرم
ميخوام قالب رو توي فر كه از قبل گرم شده بذارم كه نميدونم چه طور يهو كنار دستم ميسوزه…
جيغ كوتاهي كشيدم و هر دوتاتون سريع سمتم دويديد، تو خيلي ترسيده بودي!
محكم دستم رو گرفتي

_ سروي! سروي! سروي!
مگه نميگم بذار اين لعنتي رو من انجام بدم؟!!

از اينكه دعوام ميكني حسابي ترسيدم!
ناراحتم…
بغض ميكنم…
اولين قطره اشكم مصادف ميشه با اشك هاي تو!
شروع ميكني به فوت كردن دستم و هم زمان به هيرسا ميگي:

_ ماشينو روشن كن ميريم بيمارستان

دستمو عقب ميكشم:

_نه !
سطحيه!

دوباره اخم ميكني
و مجبور ميشم هيچي نگم…

تموم طول راه مجبورم ميكني دستم رو توي كاسه بزرگ آبي كه با خودت آوردي بذارم!
و اين صحنه خيلي خنده داره…
هيرسا مدام حين رانندگي بر ميگرده و با يك لبخند حالم رو ميپرسه
همون طوري كه فكر ميكردم سوختگي حاد نيست و با يك پانسمان ساده كارمون تو بيمارستان تموم ميشه،
هيرسا مشغول حرف زدن با تلفنشه.
با ديدن ما كه از اتاق دكتر خارج ميشيم
ميگه:

_ مامانه!
نگران شده…
ميگه تنهاست!
شام پيشش باشيم؟

تو بدون درنگ جواب ميدي:

_ تشكر كن،
ما بايد بريم خونه سروي خسته است

من اما سريع ميگم:

_ خسته نيستم!

گفتم كه نميخوام توي اين تُنگ تاريك ترسهام باقي بمونم!
ميخوام برم…

تو اخم ميكني
دستم رو محكم ميگيري

_ ميريم خونه

هم زمان كه با چشمام خواهش ميكنم ميگم:

_ لطفا!
به خاطر من!

نميتوني چيزي بگي،
فقط از هيرسا ميپرسي:

_ كي خونه ماهرخه؟

هيرسا با سر جواب منفي ميده و ميگه:

_ گفتم كه تنهاست!
هيچ كس

راضى به رفتن ميشي.
اون شب عمه ماهرخ يك آدم ديگه شده بود، شايدم از رفتار دفعه پيش خودش ناراحت بود و ميخواست جبران كنه!
پذيرايي گرمي از ما كرد.
موقع جمع كردن ظرفها كمكش ميكردم كه روي يخچالش يك عكس بزرگ از بابام ديدم
همونطوري وايسادم و نگاهش كردم.
جوون بود شايد يكم از حالاي اهورا هم جوون تر!
و چه قدر شبيهش !
بغضم گرفته بود، عمه اومد كنارم و دست كشيد روي سرم
اونم با بغض عكس بابا رو نگاه ميكرد

_ خدا از سرشون نگذره كه هم جوون مرگش كردن هم داروندارش رو گرفتن

با وحشت و تعجب نگاهش ميكنم!
داره كتاب ورق ميخوره و يك فصل وحشتناك از گذشته ام رو ميشه…

_ چي؟؟

با نفرت ميگه:

_ داريوش ملك!
ذات كثيف داريوش و حماقت و بي وفايي مادرت برادرم و اموالش رو نابود كرد!

صدام ميلرزه…
اما بايد بپرسم:

_ عمه ! باباي من…
باباي من كشته شده؟!

دستشو به نشونه سكوت نزديك بينيش گرفت

_ هيس!
اهورا نبايد چيزي بفهمه!
فردا بيا اينجا…
باهات خيلي حرف دارم

من ميترسم اهورا!
من از هرچيزي كه قرارش اين باشه من بدونم و تو ندوني ميترسم!…

نميدونم كى امشب دل شهر وين رو شكسته كه اين طور بى قراره و هاى هاى گريه ميكنه !
بارون امشب و رعد و برقاش يك طوريه كه آدم دلش مامانش رو ميخواد…
چند بار دستم سمت گوشي ميره و هر بار به خودم پشت دستي ميزنم!
بايد از يكي بپرسم چيزي كه امشب شنيدم،حاصل بدبيني عمه ماهرخه يا واقعا پدرم….

تو توى اتاقت مشغول تمريني و اين قطعه ات انگار با نواي بارون هارموني فوق العاده اى داره!….
بالاخره حريف خودم نميشم
شماره مامان رو ميگيرم…
يكم طول ميكشه…
با خودم ميگم، فريال از رعد و برق ميترسه.
حتما مامان امشب توي اتاق اون خوابيده!
اگه جواب نداد شماره اتاق فريال رو ميگيرم.
اما جواب ميده
از صداش معلومه از خواب بيدار شده،
دستم رو جلوي گوشي ميگيرم و لب هامو واسه زنداني كردن بغضم محكم گاز ميگيرم و اشكام دونه دونه با سرعت ميچكه…

_ الو….
الو چرا جواب نميدين؟؟!

چند لحظه مكث ميكنه
و يهو ميگه’

_ الو فريال؟!
فريال تو پشت خطي؟؟؟

انگار همه جونم ميشه نگراني،
فريال؟!
فريال اين وقت شب كجاست؟
فريال نه اهل مسافرت رفتنه نه مهمونى!
خواهرم كجاست؟؟

بعد فكر ميكنم حتما داريوش مجبورش كرده توي يك سفر همراهش باشه
ديگه نميتونم بي صدا گريه كنم،
گوشي رو قطع ميكنم و سرم رو توي بالشم فرو ميكنم و زار ميزنم…

كم كم صداي باد و طوفانم به بارون اضافه ميشه…

نه اين طوفان آسمون و قلب من امشب بدون آغوش تو محاله آروم بگيره!…

هيچ وقت دوست ندارم منو شلخته ببيني،
حتي الان !
توي آينه دستي به موهام ميكشم،
صندل هاى پاشنه بلندم با روبدوشامبر ساتن مشكيم تركيب مورد علاقته!
چاره اي براي نوك بيني سرخم كه گريه به اين روزش انداخته پيدا نميكنم….

از پله هاى چوبي كه ميام بالا يادم مياد هميشه ميگي:

” سروي من عاشق صداي پاشنه كفشاتم…
با صداي قلبم همخوني داره! “

نزديك اتاقت ميشم،
در بازه !
سرم رو داخل ميارم، نصف موهاتو بالاي سرت جمع كردي و مثل هميشه جلوي روبدوشامبرت موقع تمرين بازه
و من ديوونه اين سينه و مردونگيش ميشم!…
پاورچين داخل اومدم و سريع از پشت بغلت كردم،
آرشه رو كنار گذاشتي سرت رو به پشت چرخوندى
يك نگاه واسه تو كافيه بفهمي سراسر وجودم چيه…

_ دلتنگى سروى؟

صورتم رو روي كمرت ميمالم
با بغض ميگم:

_ نميدونم چمه!
فقط دلم بغل ميخواد

سازت رو زمين ميذاري و ميچرخي طرفم و محكم بغلم ميكني
سرم محكم روي سينه اته و دو طرف روبدوشامبرت رو ميگيرم و روي سرم ميكشم و خودم رو قايم ميكنم
خودم و اشكهامو!…

نوازشم ميكني

_ تو نميگى اهورات ميميره اين طوري مثل آسمون باروني شدي؟

_ آسمون كه فقط ستاره نداره !
ابر داره
باد داره
بارونم داره!…
ستاره ها هم امشب خيس شدن اهورا؟؟

بغلم ميكني و منو سمت بالا ميكشي
پاهام رو دور كمرت قفل ميكنم و سرم رو بالا ميارم
صورت به صورت…
نفسامون حل ميشه تو هم….

لبم رو ميبوسي

_ فردا كه رفتيم رصدشون كنيم از خودشون ميپرسيم

مدام صورتمو ميبوسي…
دلم غصه فرداي فردارو داره!

_ اهورا برى كي بر ميگردى؟

حالا غم مياد توى چشمات

_ فقط ٤ شب!…

با بغض ميگم:

_ ٤ شب بدون من كمه اهوراااا؟؟؟

توي بغلت تابم ميدي

_ ٤ ثانيه بدون تو هم جهنمه
كاش ميشد باهام بياي

_ پرو لباسم چي؟
اينهمه كار نيمه تموم عروسي چي ؟؟؟
تازه بهت گفتم كه قول دادم برم پيش عمه

_ نگرانم سروي

از نگرانيت منم نگران ميشم
لبه پنجره ميشونيم و ميگي:

_ تو به عمه ات قول دادي راز دار باشي
اما ميشه به منم قول بدي نذاري بي خبري ديوونم كنه؟…

يهو يك رعد شديد ميزنه و تير برق وسط باغ آتيش ميگيره و همه جا تاريك ميشه!
جيغ ميكشم و محكم ميچسبم بهت…
نفس نفس ميزني

_ نترس عشقم…
نترس هيچي نيست…
من اينجام!

امروز تمام طول مسير خونه تا فرودگاه دعا كردم جاده ها كش بيان،
كش بيان و فرودگاه منتقل شه به دورترين نقطه شهر!…

از اول راه زل زدم بهت…
نگام ميكني؛ميخندي؛لبتو گاز ميگيري؛چشاتو تنگ ميكني…

هول ميشم سريع ميگم:

_ خداوندگارم آفتاب چشماتو اذيت ميكنه؟
الان عينكت رو ميدم…

بعد عينكت رو از داشبورد ماشين بر ميدارم و قبل از اينكه بهت بدم مثل هميشه با وسواس شروع ميكنم به تميز كردنش .
دستت رو ميذارى روى پام و ميگي:

_ امروز چرا اين قدر بي رحم شدي؟!

ميترسم و با نگراني ميپرسم:

_ من؟؟
مگه چي كار كردم؟!

عينك رو ازم ميگيري و روى چشمت ميزني
حركت دستت روى پام يك طور خاصه!…

_ خيلي خوشگل شدي!
لباست و رژت هم داره ديوونه ام ميكنه!…

سرم رو كج ميكنم و خودم رو توي آينه نگاه ميكنم،
همون تاپ قرمز ساده اي كه خودت توي يكي از سفرها برام خريدي تنمه و تنها آرايشم همين رژ همرنگ لباسمه!

هر دو دستم رو روي صورتم ميذارم و سرمست ميخندم

_ دوست دارم ديوونه شدن خداوندگارم رو ببينم !
زيادي راه زهد پيشه كرده!!

به ساعت مچيت نگاه كردي و چشمات برق زد

_ سروي دو ساعت تا پرواز دارم…
به نظرت ميشه قبل فوت كردن شمع هاي تولد يك انگشت به خامه اين كيك قرمز بزنم؟!

دستم رو روى دستت گذاشتم

_ منم موافقم!
به نظرم خوشمزه تر از يك برش كيك قانوني باشه

جاده حرف دلم رو شنيد!
هم كش اومده هم هيچ مسافري جز من و تو رو نپذيرفته…
وقتي پارك كردي و توي بخار نفس هامون توي ماشين حبس شديم،من نميترسيدم…
فقط هيجان داشتم!
هيجان اينكه اولين مرد زندگيم خداوندگاريه كه حاضرم به پاش همه جونم رو قربوني كنم…
همه چيز خوب پيش مي رفت!
بوسه هات…
نوازشات…

اما نميدونم چرا هم زمان اشك ميريختي!
دست كشيدم روى صورتت

_ اهورا؟!
ناراحت اين ٤ روز جدايي هستي؟

نوازشم كردي
سرتو به نشونه منفي تكون دادي

_ نه سروي نگران تن توام!
نگران اينم كه لايقت نباشم
نگران اينكه اذيتت كنم!…

يهو كنار كشيدي…
يهو جلوي خودت رو گرفتي…
من نفس هام به شماره افتاده بود!
دستت رو محكم گرفتم ،
خم شدي دستم رو بوسيدي

_ اينجا توي ماشين كنار جاده!…
نه سروي من نبايد تو رو قربوني اميالم كنم!
اينجا جاش نيست!
اينجا لياقت عشق من نيست!

اخم ميكنم

_ هرجا كه تو باشي واسه من حكم تخت سلطنت داره!
الان حس يك ملكه رو دارم

شروع كردي به بستن دكمه هاى پيراهنت

_ تو يك فرشته اي!
نه يك زن بدكاره كه توي اين مكان و موقعيت تسليم نيازهاي جسم يك مرد شي

اعتراض نكردم،
خودت كمكم كردي لباسامو بپوشم….

فقط چهار روزه قرار جداييمونه
اما چرا من و تو وسط فرودگاه همديگرو واسه ٤٠ سال جدايي بغل كرديم و اشك ميريزيم؟!
چرا اينقدر نگرانيم؟!

اون قدر كه تو ميگي:

_ سروي !
دلم به رفتن نيست

سرم رو ميذارم روي قلبت

_ قول بده اونجا مواظب خودت هستي

_ تو بيشتر قول بده

ميخندم…
وسط اشكام ميخندم!

_ شنيدم به صفورا چه قدر سفارش كردي مواظبم باشه

هيرسا تازه رسيده
با ديدن ما سوت ميكشه

_ واااو!!! به خاطر خدا اين قدر من رو حسود نكنيد!
بابا يكي بياد منو براي خداحافظي بغل كنه!!!!!

بعد با دست هاي باز سمت نظافتچي سالن ميره و محكم بغلش ميكنه!
مرد بيچاره از تعجب خشكش زده و ما هم اصلا نميتونيم جلوي خندمون رو بگيريم!…

هزار بار به هيرسا ميسپارم كه مواظبت باشه،
تا لحظه آخر دستم رو گرفتي و وقتي كه ميري دوباره بر ميگردي…
يك بار ديگه توي اون لحظات آخر محكم بغلم ميكني و دستامو ميبوسي

_ منتظرم بمون…

منتظرت ميمونم اهورا!
من همه بودن و نبودنم منتظرت ميمونم
هر زمان هر مكان!…
حتي اگه زنده نباشم!
حتي اگه زنده نباشم!….

٩ ساعت يك رقم نجومى و غير قابل باوره واسه كسي مثل من كه اين اواخر حتي ٩ دقيقه هم نتونسته بدون خداوندگارش باشه!
اما من آدم بد قولي نيستم!
بهت قول دادم غصه نخورم،
نميخوام فقط در حد يك قول دل خوش كن مثل خيلي از قول هاي دنيا باشه…
ميخوام وقتي بر گشتي رد غصه روي صورتم نمونده باشه كه دلگير شى ازم!…
دل تنگت ميشم اما ميخوام دل تنگيمو با عشقت بگذرونم!
با خودت…
يك جور خوشگل…
يك جور خواستني…
اوووووه ما يك عالمه خاطره خوشگل داريم واسه خاطره بازي روزهاي نبودنت!!…

امروز تمام مدت فيلم رقصيدنم توي رستوراني كه رزوز كرده بودي رو نگاه كردم
چه قدر اون روز بي مقدمه دست بردي به سازت و چه قدر بدون وزن رقصيدم!…
بعد كلي تمرين كردم واسه رقص عروسي
از اينكه دامن لباس عروسم پوفي كوتاهه خوشحالم!
راحت تر ميتونم برقصم و قرارم نيست دنباله لباس بختم دست كسي جز خودم و خودت باشه…

راستي امروز خياط زنگ زد و توي حرفهاش از يك تاج و يك تور خيلي بلند و رويايي گفت!…
فهميدم سفارش و سورپرايز خداوندگارمه؛اما قول ميدم يادم بره!
يك جور يادم بره كه اون لحظه كه قراره ببينمشون هزار بار سورپرايز شم و ذوق كنم…

عمه ماهرخ هم دنبال يك لباس فاخر مادر شوهريه!
راستش من حس ميكنم خيلى خوشبختم كه عمه ام مادر همسرمه….

سس كنجدم رو كه روى املت ميريزم بغض ميكنم
اما سروين غمگين وجودمو شماتت ميكنم و لبخند ميزنم و سعي ميكنم چهره تو يادم بياد وقتي اولين بار اين سس رو روى املت تست كردي

_ ناهمگون ترين تركيب خوشمزه دنياست سروي!

يك لقمه بزرگ ديگه واست گرفتم و گفتم:

_ هميشه كه نبايد همه مثل من و تو اين قدر بهم بيان و همگون باشن!

اخم كردي و گفتي:

_انصافا هر وقت توي آينه نگاه ميكني حس نميكني سفارش خودم بودي كه به خدا دادم واسم بسازه!

خنديدم و گفتم:

_ چرا! اتفاقا حس ميكنم يك نمونه اشانتيون كوچولو از برند اهورام!

بلند شدي و بغلم كرد و شروع كردي به چرخوندنم.
صداي خنده هامون تو كل خونه پيچيد…
جيغ ميكشيدم و ميخنديدم
تو گفتي:

_ به همون خدا كه انصاف نبود تو با اين حد شباهت به من سهم كس ديگه اي بشي

چشمك زدم و گفتم:

_ تركيب ناهمگون املت و سس كنجد رو يادت رفته؟
شايد تركيب ناهمگونمم بد نميشد

اخم كردي و چشمات حالت تهديد گرفت
دستامو با علامت تسليم بردم بالا و فرار كردم
اما بي فايده بود.
دنبالم دوييدي و گفتي:

_ صبر كن فقط يك تركيب ناهمگوني نشونت بدم!!!

من دور تا دور خونه ميدوييم و تو هم دنبالم
اون وسط سيم سيم و شارلوت هم باز بازي موش و گربه راه انداخته بودن.
ميدوييدم و ميخنديدم…
به نفس نفس افتاده بودي ،
وايسادي و خم شدي و دستت رو روي زانوهات گذاشتي،
نگام ميكردي…
چشمات يهو پر اشك شد!
گفتي:

_ سروي!
واسم ميخندي همين جوري؟
ميخندي صداتو ريكورد كنم؟
ميخوام توي سفر صدای خنده هات همراهم باشه

دوييدم سمتت ، دستم رو دور گردنت حلقه كردم
شروع كردم به بوسيدنت

_ مي خندم عزيزم…
ميخندم!
واست تا آخر دنيا مي خندم!

ميدوني اهورا!
من با تو خنديدم…
با تو اشك ريختم…
با تو زندگي كردم..
به خدا اگه همين فردا ديگه نفس نكشم و بميرم هيچ حسرتي به دلم نمونده!
اهورا من با تو زندگي رو زندگي نكردم
پرواز كردم!…
من با تو خوشبخت ترينم…

يادته اون شب كه خواب بودي اومدم توي اتاقت و با گريه بيدارت كردم؟
ترسيده بودي
خودم رو زير پتوت توى آغوشت جا كردم و مثل يك جنين مچاله شدم،
سرم رو ميبوسيدي و پرسيدي:

_ خواب بد ديدي؟؟

دستاتو گرفتم و روي قلبم گذاشتم….

_ كاش خواب بود

_ جونم داره بالا مياد چي شده؟!

_ افروز زنگ زده بود اهورا!!

پتو رو از روي سرم كشيدي و نگام كردي

_ چرا جواب دادي؟؟
مگه مامانت نگفته بود واسه هميشه از اون خاندان دور بمون؟

با هق هق گفتم:

_ از شماره اتاق فريال زنگ زده بود!
فكر كردم خواهرمه…

هق هق امونم رو بريد

_ فريال داره ازدواج ميكنه!
داره ازدواج ميكنه و هديه ازدواجش هتل پدر منه اهورا!….

عصبي شده بودي

_ به خاطر خدا سروين!

هر وقت اسمم رو كامل صدا ميكني ميدونم خيلي جدي شدي،
سرم رو از ترس خشمت توي سينه خودت فشار ميدم و قايم ميشم
و تو ادامه ميدي:

_ چرا تموم نميشه قضيه اين هتل؟؟!
چند ساله ماهرخ مدام حسرت خورده و حالا حسرتش رو توي چشمهاي تو ميبينم!
به من نگاه كن سروين!
اون قدر ماديات مهمه؟؟؟

بهم بر ميخوره با دلخوري نگات ميكنم:

_ اهوراا!!!!
من كسى ام كه به خاطر جنبه مادي اون هتل اشك بريزم؟؟
تو منو ميفهمي؟؟
بهت گفتم عمه اون شب گفت پدرم رو كشتن!
به خاطر اون هتل!

سرت رو كلافه چند بار تكون دادي

_ خداي من!
اين كينه و توهم چندين و چند ساله اش رو به تو هم انتقال داده!
بهت يكبار گفتم بازم ميگم…
بر فرض محال كه اين طور باشه،
چي كار ميتوني بكني؟
انتقام؟!
زشت ترين كلمه عالم!
هيچى رو درست نميكنه!

نشستم و با دلخوري دستت رو محكم فشار دادم

_ من انتقام نميخوام!
من حقم رو ميخوام اهورا!
من ميخوام اون هتل سهم بچه هاي بي سر پناه وطنم بشه!
ميخوام بفروشمش!
حق پدرم!
حق من!
ميخوام بريم ايران و بزرگترين يتيم خونه رو بسازم
بسه اين همه سال داريوش آجودانى ملك از اين هتل پول در آورده!
من سروينم اهورا!
باور كن همه زندگي ام جنگيدم واسه حق و نا حق !
اين ناحقي بزرگ رو ازم نخواه كه روش چشم ببندم!

تمام اون شب روي تختت و توى بغلت همه ترس و كابوسم تبديل شد به يك خواب سبك و آروم…

هيچ وقت فكر نميكردم يك روز وسط اين همه روزهاى قشنگ و خاطره هاي خوب…
درست وقتي كه فقط ده صفحه از برگه سفيدهاي دفترم مونده مجبور شم بيام و اين قدر تلخ بنويسم!…
حالا ديگه نميدونم مخاطب بعدى من كيه؟!

حالا ديگه اين قصه رو فقط براي تو تعريف نميكنم ،
ميدوني چرا؟
چون اميد دارم يك نفر قبل از تو پيدا شه اين صفحه هاي آخر رو بخونه و پارشون كنه و از اول يك جور بهتر قصه رو براي تو بگه…

من رو ببخش اهورا!
من قصه گوي خوبي نبودم
من نتونستم كلاغ بيچاره قصمون رو به خونش برسونم!…
ميدوني!من با دست هاي خودم پرهاي اون پرنده بدبخت رو از تنش جدا كردم…

چرخ زدم…جلوي آينه چرخ زدم !
شايد بيش از حد چرخ زدم كه سرم گيج رفت و اصلا نفهميدم به كجا خورد كه اون قدر مست و لايعقل با سر توى دل مصيبت دوييدم….

خياط برام دست زد
عمه ماهرخ هم نگاهش تحسين آميز بود
جلو اومد و در حالي كه گل هاي ابريشمي دست سوز دامنم رو با دقت وارسي ميكرد گفت:

_ كاش مهتاب بود و تو رو توي اين لباس ميديد

آه كشيدم…
و چه قدر از هميشه بيشتر دل تنگ عمه مهتابي هستم كه ميدونم درگير بيماري سخت آقاي سعادته،
كبد مرد بيچاره كاملا از كار افتاده و توي بيمارستان با كلي دستگاه داره به حيات نباتيش ادامه ميده!
و ميدونم براي عمه، اين روزها كه بايد منتظر مرگ تنها شريك تنهايي و غم هاش باشه، چه قدر سخته….

اون روز بعد اتمام كارهاى لباس و مجلس
بعد از اينكه يك دور اساسي داخل كليسا زديم قرار شد همراه عمه نهار بخورم
هنوز سفارشمون تموم نشده بود كه يهو متوجه شدم عمه يك مدت طولانيه زل زده به من!
وقتي نگاهش كردم سريع دستمال سفيدش رو جلوي صورتش گرفت و بي مهابا شروع به گريه كرد…
هول شدم؛از جام بلند شدم و كنارش رفتم
بغلش كردم و با نگراني پرسيدم:

_ چيزي شده عمه جون؟؟

همونطور كه هق هق مي زد ناليد:

_ داداشم…
داداشم….

جمله ها و نگراني هاي اهورا توی گوشم پيچيد!…
نوازشش كردم و گفتم:

_ اوه خواهش ميكنم…
الان وقت شاديه!
اون داستان تلخ گذشته رو بايد رها كرد

بر آشفته دستمال رو از جلوي صورتش برداشت

_ محض رضاي خدا سروين!
دختر اين قدر مثبت و خوش خيال نباش!
تو دختر مهردادي!
همونقدر كه صورتت شبيهشه بايد مثل اون قوي باشي!…
برادر من توي اوج جووني ، جونش رو داد
اما براي حقش جنگيد!

نگران كمي عقب ميرم و ميپرسم:

_ شما چرا اينقدر مصريد كه باباي من كشته شده!
مامان سال ها به من گفته اون يك حادثه بود!

شروع ميكنه به قهقهه اي كه بوي تمسخر ميده…

_ ميخواي بهت بگه معشوقه اش و شوهر فعليش قاتل پدرته؟؟
مادرت محكوم به سكوته دخترم!

اين اولين باره عمه منو اين طوري صدا ميكنه!
بغض كردم و ادامه حرف هاش حال دلم رو بيشتر خراب ميكنه…

_ هرچه قدر اهورا بزرگتر شد بيشتر شبيه داداشم شد
بيشتر قلبم به درد اومد با تماشاش
اما من همون درختم كه ريشه هام تو خاك اسيره
اسير دوتا بچه كه من مادرشونم و نميتونم ازشون چشم پوشي كنم!
اما تو رهايي دخترم!
تو سرويني !
اسمي كه برادرم هميشه عاشقش بود براي دخترش انتخاب كنه!…

دوست ندارم اشك هام رو پاك كنم
با همون اشك ها ميپرسم:

_ اين محاله مادر من زني باشه كه به بابام خيانت كرده باشه

يك طور خاص ميگه:

_ نه! منظورم اين نيست!
شيرين بخت برگشته هم بعد ازدواجش با داريوش گرگ صفت فهميد همه چي توطئه بوده!
اما دير شده بود…
حالا شكمش اومده بود بالا و اختيار تمام هتل و اموال داداش بدبخت من رو به اون داده بود

هر دو دستم رو محكم گرفت و ادامه داد

_ اون هتل براي داداشم خيلي مهم بود!
اون حق پدري ما بود!…
به خدا قسم كه عرش و فرش همه ناراضي ان از تملك اون هتل توسط شيطان بزرگ داريوش ملك!

من يك پر بي وزن بدبخت و آواره ام!…
كه حالا هركس اونطور كه دلش بخواد…
و اونجا كه دلش بخواد منو هدايت ميكنه!

من هميشه مطمئنم مادرها هر وقت يك خطرى رد بچشون رو ميگيره خيلى زودتر حس ميكنن و ميفهمن!
درست مثل مامان من…
همون روز كه منو وسط باغ خونه ديد، وقتى برگشتنم رو فهميد ،دستش رو روى قلبش گذاشت…
بغلم نكرد!
از دلتنگي نگفت!
فقط اشك ريخت ناله كرد و گفت:

” آخ سروين!
آخ مادر!
ديشب خواب بد ديدم چرا برگشتى؟؟”

شايد يك مادر هم اون سر دنيا بهش الهام شده بود كه چه روزهاى بدى واسه تنها فرزندش توى راهه كه ديگه قلبش تاب نياورد و خواست كه ديگه نزنه…
آه عمه مهتاب بيچاره ام!….

همه از من ،
از عروسى كه قرار بود چند روز ديگه لباس سپيد عروس بپوشه سياهى اين مصيبت رو پنهون كردن!
آخ كاش يك نفر بهم رحم نميكرد و منو براى اون مصيبت به اصفهان مي كشيد و اين طور اسير اين عفريت سرنوشت نميشدم!….

عمه ماهرخ اشك ميريزه…
سوال كه ميكنم ميگه:

_هيرسا تصادف كرده نگران حالشم.

اهورا اما…
اهورا اما با اينكه راست نميگه اما دروغ هم نميگه.
صداش پشت تلفن زخم عميقشو فرياد ميزنه و ميگه:

_ سروى !
بايد منتظرم بمونى
بايد برم چند روز و ديرتر برميگردم

دلم هري ميريزه و حتم دارم واسه هيرسا اتفاق وحشتناكى افتاده ک!
اما وقتى هيرسا با صداى گريون گوشي رو ميگيره و واسه راحت شدن خيالم باهام حرف ميزنه.
ناله ميكنم:

_ هيرسا!
تو بايد عمل شي؟ اوضاع حاده؟

هق هقش مانع جواب دادنش ميشه…
سه روز جهنمى ميگذره…
عمه ماهرخ اجازه نميده برگردم قلعه هزار و يك اردك عزيزم.
دل تنگ اتاقمم!…
دل تنگ بوي اهورا!…
نوازش سيم سيم و شارلوت!…
آغوش صفورا وقتي برام بلوط ميشكنه و بيسكوييت مورد علاقه ام رو درست ميكنه!…
حتي دل تنگ گلدون كوچولوي اتاقمم كه هر روز مشت مشت گل ريز سفيد خوشگل بهم هديه ميده!…

اما عمه هم تنهاست و حالش خوب نيست و اين خواهشش براي موندنم اجازه نميده بخوام رفتن رو انتخاب كنم …
حالا هر شب قبل از خواب يك قصه ميشنوم.
قصه ظلم به پدر جوون مرگم!
اونقدر اون قصه رو ميشنوم كه كم كم حس يك گلادياتور بهم دست ميده…
اونقدر كه حس ميكنم امپراطوری سياه داريوش آجوداني ملك يك رستاخيز نياز داره!….

حالا برگشتم به خونه اي كه از يك سالگى به بعدم رو اينجا بودم
جايي كه ميدونم از سود هتل و اموال پدرم ،به قيمت خون پدرم به دست اومده!
جايي كه همه آرزوم توش اين بود مردى كه شوهر مادرمه و پدر خواهرم رو بتونم بابا صدا كنم!
مردى كه حالا ميدونم نگاهش به اموال پدرم دقيقا مثل نگاهش به اندامم حريص و پر هوس بوده!!
هنوز وارد دبيرستان نشده بودم و تازه داشت نشونه هايي از بلوغ توي تراش بدنم ظهور ميكرد، درست يادمه…
اون مرد نوازشم كرد ، بغلم كرد!
اندازه همه عمر بى پدريم شاد بودم كه بالاخره باهام خوب شده….
اما يادمه مامان يهو رسيد…
به خاطرم كتك خورد اما اون آغوش سمي رو از من دور كرد!
كم كم بزرگتر كه شدم نياز به توضيح مامان نبود
همين كه هربار به نگاه حريصش با نفرت جواب رد ميدادم و كتك ميخوردم و به خاطر خواهرم دم نميزدم ، فهميدم كه وقتى مامان ميگه از اين خونه برو و پشتت رو نگاه نكن ، جنگيدن بي فايده است و بايد رفت…

اما حالا…
حالا از مامانم شاكى ام…
از كسي كه همه عمرش تسليم شده ،
شكست خورده ،
حرف نزده و حق من و خودش رو به يك هيولا بخشيده…

از اينكه اجازه داد اين چند سال افروز به جرم اينكه شوهرش بهم نظر داره هر طور كه ميخواد من و مادرم رو آزار بده ازش شاكى ام!…

از اينكه خواهرم رو به شبيه اونا بودن تسليم كرده…
اونقدر كه قبول كنه سهم من !
حق پدر من !
چيزي كه هميشه ميدونسته واسش جنگيدم به عنوان هديه عروسيش باشه، شاكي ام….

يك جنگ بزرگ راه ميوفته…
مامان ميخواد منو از اون جهنم دور كنه،
اما من با همه وجودم اومدم حق پدرم رو بگيرم و فرياد ميزنم!
داريوش پير عصاشو چند بار زمين ميكوبه و حكم ميكنه مامانم رو ببرن
اين آخرين باره صورتش رو ميبينم…
ناله ميكنه و فقط اسمم رو صدا ميكنه با تكرار يك فعل

” برو! سروين برو!”

اما من ديگه وارد قلمروى اژدهاي اين دخمه شدم…

4/5 - (4 امتیاز)

Check Also

رمان مرگنواز پارت ۱۰

_ بايد با اورژانس تماس بگيريم اهورا مزدا خطر هنوز كامل رفع نشده درمانده صفورا …

۲ comments

  1. زود تر پارت بذارید

  2. عاشق این رمانم پیچیدگی هاش و دوس دارم و بی صبرانه منتظر پارتای جدیدم
    ممنونم ازتون که هرشب پارت جدید میذارید و پارتاتون طولانیه
    کارتون حرف نداره👌😍

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.