رمان مرگنواز پارت ۱۱

 

وقتي مطمئن شدي سازت آماده است
اونو روي شونه ام گذاشتي لبه تختت
نشونديم و خودت رو صندلي رو به روم
نشستي

_ سروي! تو موسيقي رو بلدي!
توقعم از تو خيلي بيشتر از بقيه شاگردامه!

اما خبر نداشتي ذهنم همه جا هست
جز نواختن ويالون!…
كم كم داشتي نا اميد ميشدي از جات
بلند شدي…
پشت سرم نشستي…
دستت رو حلقه كردي دور گردنم…
گم شدم تو سينه پهن و محكمت!
چشم هام رو بستم و بو كشيدم!

بوي دريا ميدي….

دستت رو روي دستيم كه آرشه رو
گرفته بود گذاشتي كمكم كردي درست
بنوازم….

اما من…
اما من چشم هامو بستم سرم رو
عقب تر بردم كه بيشتر غرق سينه ات شم!
صداي ويالون لالايي شد…
دلم ميخواست بخوابم…

خيلي گذشت …
نميدونم من داشتم اين قدر قشنگ
ويالون ميزدم يا تو؟!
معجزه دست هاي تو بود!…
چند ضربه به در چشم هام رو باز كرد
بيدارم كرد…
آروم گفتي :
تكون نخور!

تكون نخوردم،
صداي هيرسا اومد

_ اهورا ما اومديم تنهايي؟!

بلند گفتي :

_ شاگرد دارم بيا تو.

در كه باز شد منتظر هيرسا بوديم اما تنها نبود…
عمه ماهرخ هم كنارش بود،
خجالت كشيدم،
معذب شدم
ميخواستم از حلقه دست هات فرار كنم!
اما تو همون طور ريلكس سلام دادي…
نگاه عمه خوب نبود…
راضي نبود….

ميدونى من حس ميكنم خدا هم حتى
توى يه لحظه عاشق نشد!
هفت روز طول كشيد…
هفت روز تلاش كرد….
هنر خرج كرد…
هفت روز خلقت آدم طول كشيد.
آخر سر قبل اينكه عرق روى
پيشونيش رو خشك كنه با همه
خستگي و ذوقش صورت مخلوقش
رو بوسيد!
با اين بوسه بود كه روح خودش رو
تیو وجود آدم دميد!
به نظرم اينجا بود كه خدا عاشق
آدمش شد!

هفت ماه گذشته!
خيلي چيزها تغيير كرده!
اما بوسه؟!
نه هنوز نه…
خيلى چيزها تغيير كرده!

مثلا اينكه من ديگه استاد صدات نميكنم…

دوره كلاس هاى افتخارى دانشگاه
تموم شده!
مريضى استاد پاكزاد هم تموم شد…
يك جور تلخ؟
يك جورِ…
اما نه ! من حس ميكنم مرگ هميشه ام تلخ نيست!
اون خاكسپارى با شكوه!
اون همه إهنگ و ملودي,
ميراث قبل رفتنشون!
اصلا نميتونه اين نوع مرگ تلخ باشه!
تلخ نيست اما غم انگيزه!
چشم هاي تو…
اين كه ٤٠ روزه چال روى لپات رو
نديدم!
اين كه موهات رو باز اسير كردي!

هفت ماه گذشته!
خيلي چيزها تغيير كرده!
مثلا اينكه تو گهگاهي دستهام رو يك
طور عجيبي ميگيري و چند دقيقه با دقت بالا
و پايينش رو نگاه ميكني …
اين كه بعضي وقت ها دستهاي منو
ميگيري و روي صورت خودت ميكشي
و بعد نزديك بينيت چند دقيقه نگهشون
ميداري…

خيلى چيزها تغيير كرده!
مجسمه صورتت رو ساختم اما هيچ كس
ازش خبر نداره حتي عمه!
قايمش كردم!
تو گنجه خودم كنار صورتك فريال!
شب به شب صورت هر دوتون رو نوازش
ميكنم و ميبوسم…
همين بوسه هاى حسرت شده دور از
خواهرم و بوسه هاي نشدني از تو…

خيلي چيزها تغيير كرده
بالاخره موفق شدم ويالون رو بسازم
اما هنوز …
هنوز جرات نكردم بهت نشونش بدم!

خيلى چيزها تغيير كرده اما هنوز
كسى از دوست داشتن حرف نزده!
منم هر روز به خودم ميگم
زياده خواه نباش سروين!
همين كه ميتوني گهگاه ببينيش و
لمسش كنى كافيه!

آه چي داشتم اصلا ميگفتم؟!
آهان!اينكه خدا هم هفت روز طول
كشيد و عاشق شد!
من از روز اول عاشق اهورا مزداي
نوازنده بودم
بعد عاشق هنرش
عاشق تدريسش
عاشق پسر عمه بودنش
عاشق رنگ موهاش
لبخندش
عطرش
دستاش

اما اينا خيلي عاديه!
اين عشق نيست!
خيلي ها تو دنيا ميتونن اين جوري
عاشقش باشن!

شايد بعدِ هفت سال،يك قسمت از روح
من تو بدنش دميده شه
و يهو بشه مال من،و من عشقم
خدايي شه!

عصر بود…بارونم مي اومد…
يك دوره همي كوچيك تو كافه داشتيم،
همه بچه هاى كلاس رو به صرف
قهوه و حافظ دعوت كرده بودم،
جرات نكردم دعوتت كنم!
نه كه ازت بترسم نه!
ترسيدم مثل وقتي كه تو موزه استرلينگ
مواظب بودم چيزى رو لمس نكنم تا
شكوه و قوانين موزه رو نشكنم…
ترسيدم نزديكي و پسر عمه بودنت رو جلوي
شاگردات عيان كنم…
هيرسا هم دير كرده بود…
پاشا حالش خوب نبود، دوماه از جداييش
از الهامش ميگذشت اما ديگه نه دستش
به ويالون ميرفت نه خنديدن،
چندمين قهوه تلخش رو هم نوشيد و
بعد نگام كرد
_ سروين پس كى فال منم ميگيري؟

خنديدم،ظرف بلور نقل بيدمشكي رو
سمتش هُل دادم
_ اول كامت رو شيرين كن!
سرش رو يك جور خيلى غمگين تكون داد
_ كامم خيلي وقته زهره
سميرا يك طور منتظر…يك طور غمزده
نگاش ميكنه.
من جنس نگاه اين دختر مو نارنجى
به صورت سبزه پسر قصه رو خوب بلدم…
حافظ رو جلوي صورتم ميگيرم
_ صبر كنم ببينم خواجه شيرازي واسه
پسر اصفهانيمون چي داره؟؟
بعد پاشا ، نوبت سميرا ميشه ، با هر بيت
اشك ميريزه، ميخنده و فقط پاشا رو نگاه
ميكنه.
ايمان و فرخنده هم ترجيح ميدن دست
در دست هم يك فال مشترك داشته
باشن…
هيرسا با يك دسته گل كوچيك نرگس
سر ميرسه مثل هميشه وقتي بغلم ميكنه
چند بار دست ميكشه روي شونم و بعد شونه
سمت چپم رو آروم ميبوسه…
_ خوشگل شدي دختر دايي

پلكامو رو هم فشار ميدم، لپش رو ميكشم
_ تو چشماي خوشگل تو هر روز
همه چي قشنگ تره
هيرسا!
يك شاهكار ناب خلقت!
يك حجم وسيع مهربوني،
گاهي ساعت ها فكر ميكنم قلب به اون
بزرگي چه طوري توي قفسه سينه اش
جا شده!
خنده هاش!
هيرسا خنده هاش واقعى ترين و پاك
ترين خنده دنياست…
هر موقع نگاش ميكنم چه قدر خوشحالم از
اينكه داريوش ملكي وجود نداره براي
گرفتن اين يكي برادرم مثل دوتاي
ديگه…
داريوش ملكي نيست كه برادرى رو نفهمه
و خط قرمز بين من و برادرام بكشه…
آخ كه چه قدر حسرت يكبار آغوش فرشاد
بدجور توي دلم موند…
هيرسا بعد تموم شدن فالش دستاش رو
بهم ميچسبونه و رو به آسمون ميگه:
_ اوووو! گااااد!
حتى حافظم فهميد وقتشه من وايف
داشته باشم!
ايمان با خنده ميگه:
_ حالا چرا فارسي انگليسي ميگي؟
با خنده شيرينش جواب ميده:
_ ميخوام واسه خدا با كلاس بازي در
بيارم پارتي بازي كنه!
حالا همه باهم دست ميزنن و اصرار دارن
فال خودمم بشنون،
دلم نمياد قبول نكنم!
هر چند كه با جناب حافظ باهم يك
رازهايي داريم …
بالاى كانتر ، چهار زانو ميشينم،
ديوان رو روي قلبم ميذارم،
نيت رو ميسپارم به خودش كه صداى
قلبم رو بشنوه…
بعد بدون معطلى بازش ميكنم

حافظ واسم سنگ تموم گذاشته…
با يك بغض شيرين شروع ميكنم…
آره شيرين!
بعضي بغض ها مثل قورت دادن
يك قاشق عسله!
ميخواى قورتش ندي
ميخواي همين طوري كيف كني
از شيرينيش…

“دیدی ای دل که غم عشق
دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی
انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه
کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز
بی‌مهری یار
طالع بی‌شفقت بین که در این کار
چه کرد….”

گفتم كه حافظ واسم سنگ تموم گذاشته! درست از وسط هاي شعر يكي شبيه
همون عكس درويش مسلك حافظ
روي جلد ديوان با موهاي صاف و
بلند پريشون روي شونه اش ،
وقتي ديگه لباس سياهش رو با سر تا سر
سفيد عوض كرده وارد كافه ميشه،
شايد خود حافظه كه اين جوري بقيه
شعر رو از حفظ ميخونه:

“برقى از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن که پرنقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه
کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد
و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد”

همه كف ميزنن و با هيجان صدات
ميزنن
_ استااااااد!!!!

آخ لبخندت!
آخ از اون دوتا حفره بي رحم و زيباي
كنار لبات،
همونجا با اخم برام ميخندي
_ سروي خانم!
بي دعوت هم مهمون قبول ميكني؟

من آدم خودم نبودن نيستم!
چته سروين؟!
از كي ياد گرفتي دلت بغل بخواد و
مثل احمق ها يك گوشه وايسي و
فقط لبخند بزني!
دلت بخواد جيغ بكشي بگي جانا خوش
اومدي قدم روي چشم دلم
گذاشتي اما فقط سكوت كني!

كي اين قدر سياست مدار شدى!
به خودم ميام كه دارم جيغ ميكشم
_ واااااي اهوراااااا
تو بي نظيرترين و خوشگلترين مهمون
و سورپرايز كافه واسه مني!…

بغلش كردم!
خودشم جا خورده!
اما من سروينم!
من از خودم نبودن متنفرم!
***

من هميشه از خداحافظی ها ميترسم…
از چمدون ها خوشم نمياد!
از آدمهايي كه چمدون ميبندن دلم ميگيره!
اصلا چرا بايد تو هر خونه اى يك چمدون
باشه؟

از خودت كه مشغول بستن چمدونت بودى پرسيدم:
_ به نظرت اونى كه چمدون رو اختراع كرد
دل داشت؟

خنديدى و گفتى:
_ اونى كه چمدون ميبنده چى؟

شروع كردم به بازى،
هرچي ميچيدى تو چمدونت ميذاشتم بيرون…
يك تلنگر آروم نوك بينيم زدي
_ شيطونى نكن!

به كارم ادامه دادم
_ به نظرم بايد جلوي اون كه چمدون
ميبنده رو گرفت

_ من از اونايي كه بدون چمدون ميرن
بيشتر ميترسم سروي!

چشمامو تنگ كردم!
_ اين يعنى چى اهورا؟!!!

دوباره لباسهاتو با حوصله توى چمدونت
گذاشتي
_ كسي كه تعلق و وابستگى به وسايل ضروريش واسه رفتن نداره!
يعني بر نميگرده !
ميدونى مثل مردن!

شونه هامو بالا انداختم
_ سبك بال بريم بهتره!

بعد دوباره با بغض زل ميزنم به ريش تراشت كه آخرين وسيله ايه كه توى چمدون ميذارى و يهو دلم ميخواد
بپرسم:
_ كى بر ميگردي؟

تو هم انگار دلت ميخواد بعد ١١ ماه بپرسي:
_ دلت واسم تنگ ميشه؟

كدوممون داره بيشتر رعايت ميكنه!
چرا اينقدر تو لفافه عاشق شديم!
نبايد فكر كنم نبايد به مغزم اجازه بدم تصميم بگيره!
زود جواب ميدم:
_ معلومه كه تنگ ميشه!

لبت رو گاز گرفتي،
نشستى كنارم دوباره هر دو دستم رو گرفتى
_ پس زود بر ميگردم…
فرداي آخرين اجرا بليط ميگيرم

دستامو از دستت بيرون ميكشم و دلم ميخواد براي يكبارم شده با همه انگشتام و همه حسم موهات رو لمس كنم.
مقاومت نميكني ،
هم زمان زل ميزني به چشام ،
ميپرسم:
_ فقط به خاطر دل من؟
دل خودت چى؟

صورتت رو جلوتر آوردى…
_ از دلم نپرس عروسك جون!

بغض كردم !
چه روزهاي خوبيه،اين بغض هاي طعم عسل،اين خفگي شيرين،اين قلب
درد دلربا !
چه درد دلبريه اين عشق!
با پشت دستت آروم آروم صورتم رو نوازش ميكني سرم اينبار پايينه.
اعتراض ميكني
_ سروي نگام كن!!

تا چشامو ميارم بالا يك قطره اشك هلپي قِل ميخوره روي صورتم…
چشمات ناراحت ميشن؛ميتونم اينو بفهمم!
يك اعتراف بزرگ ميكني…
يك اعتراف كه من منتظرش نيستم!
كه من ازش ميترسم!…
_ ميدونستي تو آينه مني!؟
ميدونستي فقط تو چشم هاي تو دوست دارم خودم رو ببينم؟!
ميدونستي آينه بشكنه منم ميشكنم؟!

بهم نگفتي دوستم داري!…
نگفتي واسم ميميري!…
نگفتي بدون من ديوونه ميشي!…
ميخواي منو از عشق بترسوني؟
ميخواي بترسم از شكستن؟

ترسيدم
خيلي ترسيدم!
اونقدر كه نميتونم به شونه هات آويزون نشم !
سرم رو روي سينه ات نذارم و هاي هاي بغضم رو بسپارم به آخرين دكمه بسته پيرهنت…
بارون ميشم رو دريا…
اين بوي دريا مطمئنم از قلبته!

ديدم اون دريا هر هفته دست پر ميره گاراژ
بچه هاى كار…
ديدم با حوصله براشون شعر ميخونه،ويالون
ميزنه…

خودم ديدم تو سراي سالمندان چه طور
سر صبر و با عشق ناخن اون پيرمرد
غريبه اي كه از ناخن گير ميترسيد رو
گرفتي…

من اشك هات رو موقع ويالون زدنت
توي راهروي بيمارستان بچه هاي
سرطاني ديدم!

من دلم ميخواد اين دريا رو ببوسم…
اصلا تا حالا كسي تو دنيا هيچ دريايي رو
بوسيده؟!

داشتي سرم رو نوازش ميكردي.
بوسه ام رو روي قلبت حس كردي…
اما تو هميشه يك پله از من بالاتري…
مثل اينكه تو براي اولين بوسه اجازه
ميگيري!
_ ميشه منم ببوسمت؟

از شدت هيجان و استرس بي اختيار گوشه
پيرهنت رو توي مشتم فشار ميدم و زير لب
ميگم:
_ ميشه…

صورتم رو از روي سينه ات برداشتي،
نگام كردي…
دوباره دست هام …
هر دو رو گرفتي تا نزديك لبت بالا آوردي
چشماتو بستي پرسيدي:
_ اين چه عطريه سروي؟
من معتادش شدم!!

ميخندم و اشك ميريزم
_ من عطر نميزنم!
احتمالا معتاد گل لوندري!
من مرطوب كننده ام اين اسانس رو داره

عميق تر بو ميكشي
بعد روي دستم رو آروم اما طولاني
ميبوسي…

چشمات كه باز ميشه دلم ميخواد غرق شم
توي رنگ چشات!
اما تو پيش دستي ميكني
_ خدا از هرچيزي خوشرنگ ترينش رو
به تو داده…
رنگ پوستت
رنگ موهات
رنگ عجيب چشمات!
خيلي عجيبه اين رنگ…
حتي رنگ رگ هاى آبي دستات

زل ميزنم به دستهاي خودم…
با لبخند ميگم:
_ خود شيفته!
اينا كه همون چيزهايي كه از خودت به
ارث بردم!
عينا شبيه خودت!

سرم رو ميگيري و دوباره سمت سينه ات
ميبري…
حالا داري موهام رو نوازش ميكني
_ واسه همينه ميگم تو آينه مني…

به خودم قول داده بودم اينجا و توى اين
دفتر از اتفاق ها و خاطره هاي تلخ ننويسم!
از ناراحتيام…
بغضام…
دلخوريام…
حتي دلتنگيام!…
اما اين چند روزي كه تو نيستى انگارى
همه چى روي سرم فرود اومده…
بيشتر از هميشه نگران مامانم…
صداش ميگه اتفاق هاي خوبى نيوفتاده
هرچند كه توي اون خونه هيچ وقت چيز
خوبى اتفاق نمي افته…
امروز يك ايميل از فريال داشتم…
يك جمله!
فقط نوشته بود دوستم داره!
دلم ميخواست اونجا بودم مثل هميشه خواهر
كوچولوم رو بغل كنم و تند تند ببوسمش و
بهش بگم اون قدرى كه من دوستش
دارم رو اصلا نميتونه تصور كنه…
اما حق با مامانه، فريال پيرو منه!
ناخواسته اين اتفاق افتاد.
از همون بچگيمون!
مامان ميگه منتظره تو جواب بدي و دنبالت
راه بيوفته.
ميدوني؟!
از اينكه بياد اينجا نگران نيستم!
از اينكه ميدونم به جرم دختر داريوش ملك
بودن نتونه بياد ايران و بيشتر عذاب بكشه
ميترسم!

يا از اينكه بياد و به خاطر اون نام خانوادگى
اينجا بازداشتش كنن و اذيتش كنن
ميترسم…

نوشته اش رو روى صفحه مانيتور بارها
و بار ها بوسيدم…
صداش تو سرم پيچيد
_ سروين اون نقاشى چى شد؟!
خيلى مشتاقم ببينمش…

زل زدم به نقاشى صورتش كه روي
ديوار مقابل تختم بود.
ديشب كه هيرسا مهمونم بود دقايق طولاني
نگاش كرده بود و پرسيده بود:
_ صاحب اين صورت كيه؟

بغض كردم
_ يك فرشته!

با لبخند و تحسين دوباره مشغول تماشا شد،
هيرسا هم از اون دسته از آدم هاست
كه به جواب آدم ها براي هر سوالش
اكتفا ميكنه و اهل بيشتر پرسيدن نيست
_ اين فرشته واقعا زيباست!
.
.
.
.

نميدونى چه حس عجيب و خوشگليه وقتي
يك تعداد فرشته كوچولو با دامن هاي
توري و سفيد باله دورت حلقه ميزنن و
اون دست و پاهاي كوچيكشون منتظر
يك اشاره است تا مثل بچه قو برقصن!
مثل هميشه يكي از قطعه هاي تو رو
گذاشتم و از خود بي خود شدم وسط سالن
اين قدر با هر نتت ميچرخم و ميرقصم كه
حس ميكنم هر لحظه ممكنه پرواز كنم …
موزيك كه تموم ميشه…
اوج كار !
من روى زمين ميشينم و سرم رو تا
جاى ممكن به سينه ام ميچسبونم اين
يك تكنيكه!
اما اينبار براي اينه كه فقط ميخوام كسي
اشكام رو نبينه!
((كم آوردم اهورا! دلم خيلي تنگ شده!))

تو چرا اين قدر خوبي؟
تو چرا هم آرزومى و هم فرشته بر آورده
كردن آرزوهام؟؟؟

كلاس كه تموم ميشه از پنجره دقيقا جلوي
ساختمون ماشينت رو ميبينم…
يادم ميره اينجا ايرانه و نميشه با لباس هاي
باله وسط خيابون عشقت رو بغل كني
و جيغ بكشي
حتي فراموش ميكنم يك تكنولوژى به نام
آسانسور هم وجود داره!
٥ طبقه رو با همون ناخن زخمي و شكستم
پا برهنه ميام پايين…
در رو كه باز ميكنم…
ميفهمم تو هم حالت شبيه منه
و خيلي قوانين رو فراموش كردي!

حالا يك دختر بالرين…
تو ضلع جنوبي ميدون چهار باغ !…
معروف ترين نوازنده ويالون مرد
رو داره ميبوسه!…
باد هم داره دلبري ميكنه و يك جور
خوشگل بين موهامون پيچيده و اونا رو
توي هم فرو برده…

دستات دور كمرم حلقه شد…
لبم روي لبت بود كه اولين قطره اشك
رو ديدم…
زمين حق نداشت اونو از من بگيره!…
اشكت سر خورد روي لب هات و شد شكار
من….

نفس داغت روى صورتم بود كه گفتى…

_ سروي! بمون برام!!

دست كشيدم روى صورتت…
_ دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت…

با سومين دوستت دارم،
اين بار تو پيش دستى كردى
و لبامو اسير كردي!!….

همه عمرم اگه جلوى كسي وايساده بودم
اگه جنگيده بودم،با كسي بوده كه آدم منفي زندگيم بوده
و من در مقابلش از حق خودم يا عزيزام دفاع كرده بودم
اما اينباردرمقابل كسي ايستادم كه ازصميم قلب دوستش دارم و خودم رو مديونش ميبينم…
عمه عزيزم!
وقتي يك نفر بدون دليل و منطق با بزرگترين و تنها آرزوي زندگيت مخالفت ميكنه شرايط اون قدر سخت ميشه كه حس ميكني آرزوت رو ممكنه به باد بدي…
موهاى روشنش رو با حالت كلافه پشت سرش جمع كرد
بعد با گوشه دستش اشكش رو از گونه اش گرفت
_ سروينم!
دخترم خواهش ميكنم ازت
چه طور ميشه زل بزنم به عكس بزرگت روي ديوار اتاق طبقه دوم و خواهش عمه كه نخواستنته رو اجابت كنم؟!
_ عمه فقط يك دليل واسم بيار كه چرا دارم اشتباه ميكنم
كلافه روي مبل قديمي نشست
حالا نگاه او هم روي عكس تو خشك شده
_ چون ماهرخ مخالفه
با ناباوري نگاش ميكنم
_ چرا؟
خودش به شما گفت؟
سرش رو به نشونه مثبت تكون داد
_دفعه سوم بود از ديشب كه زنگ زد
متوجه جدي شدن رابطتون شده
ميخواد همين اوايل كار تمومش كنيد
_ آخه چرا عمه؟!
سرش رو پايين انداخت
_ چون ماهرخ يك فكراي ديگه اي واسه اهورا داره
با وحشت كنارش نشستم
_ چه فكرايي عمه؟ پاي كي وسطه؟
دستش رو روي دستم گذاشت
_ ماهرخ هميشه بهترين ها رو واسه خودش پيدا ميكنه و ميخواد
با بغض پرسيدم:
_ بهترين؟
عمه من دختر برادرشم!
تلخ خنديد
_ برادري كه هميشه ازش شاكي بود به خاطر از دست دادن اون هتل و هيچ وقت نبخشيدش
زل زدم به عكست به لبخندت به تصوير ويالونت
_ اون بهترين كيه عمه؟
بغلم كرد
_ دختر آخر خاندان ستوده
چه قدر اين نام خانوادگي برام آشنا بود!
_ من ميشناسمشون؟
دوباره با اندوه سرش را تكون داد
_ شنيدم پسر داريوش ملك با دختر اولشون وصلت كرده
همه چيز مقابل چشمم جرقه ميزنه
_ مانلى؟!
خواهر مانلى؟
عمه چه طور ميشه؟
_ خيلي سخت نيست دخترم!
داريوش قبل انقلاب دوست و شريك پدرت بود
يك وابسته دربار كه ثروت عجيبي براي خودش رقم زد
ستوده بزرگ هم يكي از شركا بود
بر عكس داريوش بعد عوض شدن رژيم ايران رو ترك نكرد
خيلي بهش سخت گذشت اما كم كم دوباره قدرت گرفت و حالا ثروتمند ترين مرد اصفهانه
با خودم هجي ميكنم
_ ثروتمند ترين!
عجب صفت برتري داره اين خانم به من
بعد با بغض ميپرسم
_ حالا اسمش چيه اين ستوده كوچك؟
_ مانا!
با بغض چند بار اسمش رو زير لب تكرار ميكنم
_ اين حق اهوراست كه خودش انتخاب كنه
به موقع زنگ ميزني به موقع نجاتم ميدي
به موقع دعوتم ميكني به پياده روي شبانه سي و سه پلِ عزيزم…
زير دالان هميشگيمون هر دو روبه رودخونه روى پل ميشينيم
نور زرد چراغ پل مستقيم تابيده روي صورتت، كلاهت رو خودم از سرت برداشتم، خوشگل خنديدي
_ كلاه بردار شدي خانم؟
اول عميق بوش كردم و بعد محكم توي بغلم فشردمش
_ دلم واسه موهات تنگ ميشه
دست انداختي دورم و بيشتر به خودت چسبونديم
_ سروى! چشات امشب چرا غم داره؟
من آدم كتمان نبودم
_ براي اولين بار دارم حس حسادت زنونه رو تجربه ميكنم
سرم رو بوسيدي
_ اوني كه تو بهش بايد حسودي كني بايد خيلي از تو بهتر باشه و اين محاله خدا بهتر از تو خلق نكرده
دستت رو محكم ميگيرم و روي قلبم ميذارم
_ ببين چه پريشون ميزنه
خم شدي و يك بوسه روى قلبم گذاشتي بعد با اون دوتا چال خوشگلت واسم خنديدي و پرسيدي
_ حالا آروم شد؟
سرم رو روى پات گذاشتم،زل زدم به برقي كه روي آب رودخونه تو مهتاب افتاده بود،تو هم سرم رو نوازش ميكردي
_ مانا ستوده!
تعجب نكردي واكنشت برام عجيب بود،وقتي بلند خنديدي،دستت رو فشار دادم
_ چرا بهم ميخندي؟
_ اگه يك دختر روى كره زمين مونده باشه ومنم تنها مردي باشم كه براي بقاي نسل بشر مجبور به ازدواج باشم، و اون دختر مانا ستوده باشه ترجيحم اينه نسل ملخ ها و قورباغه ها باقي بمونه تا آدم!
نميتونم نخندم
_ اهورا!!
اينجوري نگو
دختر بيچاره

اين قدر بامزه ادا در آوردي كه نتوانستم قهقهه نزنم
_ از اوناست كه وسط خيابون با يكي دعواش شه قفل فرمون ميكشه بيرون
از شدت خنده اشكام ميچكيد
_ واي پس ترس از جونت داري جناب پاكزاد؟
ميترسي زنت شه و روزي چند بار كتكت بزنه؟؟
مردونه و شيرين ميخنديدي
_ تصور كن حيوون خونگيش تمساحه
_ اما خواهرش اين طوري نيست!
با تعجب پرسيدي:
_ خواهرش؟
_ اوهوم! مانلي همسر برادر خوندمه
_ پس مانا رو ديدي؟
شانه بالا انداختم
_ نه اونا وین عروسي نگرفتن
معمولا هم من و مامان تو مهمونياشون شركت نميكنيم
بيشتر افروز به عنوان زن داريوش ملك باهاش جايي ميره
_ چيز مهمي رو از دست ندادي
تو اون دوباري كه توي مهموني هاي ماهرخ ديدمش
اندازه همه عمر ازش ترسيدم
بلند شدم دست كشيدم روي صورتت و بعد موهات رو به بازي گرفتم
_ پس خداوندگار من از چيزي هم ميترسه
از عفريتي به نام مانا!
سرم رو محكم گرفتي و نوك بيني ام رو بوسيدي
_ من از تنها چيزي كه ميترسم،نداشتنته سروی!

آخرين بخيه اي كه دكتر به پيشونيم زد
مصادف شد با حضور تو…
سراسيمه و دوان دوان خودت رو به
چهارچوب در رسوندى،
نفس نفس ميزدي،
رنگ صورتت درست به سپيدى رو پوش
دكتر بود!
من همه دردامو يادم رفت با يك لبخند وسيع
ذوق زده صدات زدم:
_ اهورا مزدا!!

آب دهانت رو قورت دادي
اين بالا و پايين شدن سينه ات ميگفت كه
نفس كم دارى واسه حرف زدن!
دكتر سمتت برگشت، عمه هم همون موقع با
يك كيسه دارو رسيد و اونم به محض ديدنت
دلش خواست صدات كنه!
اين قدر اين اسم خوشگله آدم هربار
كيف ميكنه وقتى حروف اسمت رو هجي
ميكنه
نگات به منه اما از عمه ميپرسى:
_ خاله ؟
چي شده؟!

عمه سر تكون ميده و با اخم نگام ميكنه
كار دكتر كه تموم ميشه از تخت پايين ميپرم
و با خنده ميگم:
_ هيچي
سرم به سنگ خورده!

دكتر هم خنده اش ميگيره و رو به عمه و اهورا
ميگه:
_ فشارشون پايينه
موافقت نميكنن سرم بزنن
مواظبشون باشيد

اخم ميكنى، جدى!
يك جور كه دلم بدجور ميريزه
_ سرم ميزنه دكتر

اعتراض ميكنم
_ به خدا حالم خوبه

به نشونه سكوت دستت رو نزديك بينيت
ميگيري
حكم،خود تويى !

از همون لحظه شروع،با چيك چيك
قطره هاي سرم دستم رو محكم گرفتي
قهر بوديا!
اما دستم رو ول نميكردي،
دست كشيدي روي صورتت
بغض داشتي.
برات ادا در آوردم
_ هاي پسره!
چته اين قدر بد اخلاقى

بغضت تركيد ، قلب منم تركيد!…
عمه طاقت نياورد و صورتش رو يك سمت
ديگه بر گردوند
_ سروى!
چرا متوجه نيستي من طاقت ندارم بلايي
سرت بياد؟!
از وقتي شنيدم تا برسم اينجا هزار بار مردم و
زنده شدم

لب هاي منم از بغض ميلرزه
_ داشتن..
داشتن…
من …
بايد نجاتش ميدادم اهورا

دستم رو بوسيدى ،
_ قربونت برم اونا مست بودن!
خطر داشته!
تو نميگي من ميمردم اتفاقي واست
مي افتاد؟

حالا نوبت عمه است كه دنباله حرفت رو بگيره
_ با اون حالش و اون سر شكسته برداشته
اول گربه رو برده بيمارستان

وقتي ميپرسي:
_ حالا چى شد؟
زبون بسته زنده است؟

ميدونم كه بايد تا هفت تا آسمون عاشقت
بشم

_ زنده است اما خيلي درد كشيده!
خيلى اذيتش كردن…
اونا يك مشت بيمار حيوون آزار بودن!

دست كشيدي روي صورتم
_ غصه نخور من حس ميكنم بي عرضه
ترين مرد زمينم وقتى غم روي صورت
خوشگلت بشينه

درست يك هفته طول كشيد تا باهام آشتي
كني!
عمه ماهرخ و هيرسا راهى وين شدن،
نميخواي برى
نميگي چرا،
همه ميدونن به خاطر منه،
عمه ماهرخ ناراحته ،
دلخوره،
يك جور پر از حرف نگام ميكنه قبل
رفتنش …

تمام ديشب رو نخوابيده بودم.
به خودم قول دادم امروز روز آخر قهرت
باشه
به محض اينكه سپيده زد، اولين نفر توى
صف نونوايي بودم.
با كليد يدكي كه بهم داده بودي در رو باز
كردم.
تو خواب بودي…
خوشگلترين موجود دنيا وقتى اون قدر جذاب
و در عين حال معصوم خوابيده بودى….
كنارت نشستم يك دل سير كه تماشات كردم
آروم اما با همه وجودم لبت رو بوسيدم،
چشمات باز شد،
هنوز اخم داشتي
_ مگه بوس ممنوع نبوديم؟!

اما لب هات داشت ميخنديد
_ خداوندگارم!
بوسه دزدكي وقت خواب رو كه قدغن نكرده
بوديد !
تازه طلسم اين قهر با اين بوسه قراره
بشكنه!

دستم رو ميگيري و يك جور محكم منو به
سينه ات ميچسبوني
_ وقتى آشتى ميكنم كه قول بدي مواظب
سروي من هستی

ميدونى من بعضى وقت ها فكر ميكنم تو اون قدر بزرگي كه جسم زميني حد و اندازه اين روح بزرگت نيست احساس ميكنم تو فراي بشريتي! اصلا نبايد آدم آفريده ميشدي، بايد يا دريا بودي يا آسمون همون قدر بي انتها همون قدر بخشنده…

سر مزار پدرت فهميدم تو بزرگتر از اون چيزي هستى كه تو تصور من بگنجه، خم شدي و شونه هاي عمه رو محكم گرفتى تا از روى سنگ سياه مزار استاد پاكزاد بلندش كني، عمه بلند شد اما گريه هاش اوج گرفته بود آغوشت رو وقفش كردي و من هنوز واسم اين گريه هاي عمه مهتاب براي شوهر خواهرش عجيبه!
اما تو شبيه كسي كه همه علامت سوال ها واست حل شده است فقط قصد تسكين داري، ميبينم كه آروم عمه رو نوازش ميكني و اون ناله ميكنه
_ اهورا…

زل زدى به اسم پدرت روى مرمر سياه
و يك مرتبه چشم هاتو ميبندي يك نفس عميق ميكشي و در حالي كه سر عمه رو ميبوسى ميگي:
_ من همه چيز رو ميدونم
١١ ساله ميدونم و سكوت كردم

عمه مثل برق گرفته ها از آغوشت جدا شد، اما تو دوباره اعمال قدرت كردي و محكومش كردي به چهار ديوارى آغوشت و ادامه دادي
_ حالا كه اينجا پيش باباييم بايد بگم، بايد بگم شايد روحش آرامش بگيره
من بخشيدمت مامان!
بخشيدمت بابا
حتى ماهرخم بخشيدم
خيلي ساله

حالا منو نگاه ميكني با چشمات اشاره ميكني جلو برم من از هيچي سر در نميارم، گريه هاي عمه اوج گرفته حالا آغوشت سهم منم ميشه، يك قطره اشكت ميچكه روي گونه من، صدات ميلرزه
_ چرا فكر كردي ٤ سالگي سن كميه واسه اين كه يادت بمونه مادرت كيه؟
من هنوز بعضي شبها خواب وقتي رو ميبينم كه من رو توى آفتاب حياط خونه روى پات ميشوندي و برام شعر كاكل زري رو ميخوندي

شونه هاى عمه بيچاره به شدت ميلرزه، تو هردومون رو محكم تو حصار بازوات گرفتي
_ پيداش كردم، صفورا رو پيدا كردم ١١ ساله با من تو وين زندگي ميكنه، مامان!

عمه بهت زده نگات ميكنه و يهو اشك هاش تموم ميشه
_ صفورا؟؟
صفورا زنده است؟

سر تكون ميدي
_ اون زن دايه من بود چه طور اجازه دادي ماهرخ اون طور بهش بهتان بزنه و راهى زندانش كنه !

عمه عقب عقب ميره

_ من .. من خبر نداشتم
فقط به من گفت اخراجش كرده اونم برگشته شهر خودش

تلخ ميخندي
_ همه چيزو واسم تعريف كرد ، ميدونم بابام …

انگار از ادامه حرفت خجالت ميكشي كه اون طور لبت رو محكم گاز ميگيري، محكم به سينه ات ميچسبم، دستت رو ميگيرم و ميبوسم ، عمه كنار مزار ميشينه دست ميكشه روى اسم استاد

_ بابات آدم بدي نبود اهورا…
همه چيز يك اتفاق بود فقط يك اتفاق

_ گفتم كه بخشيدمش

_ از اولش نبايد عاشق من ميشد،
نبايد عشقش رو قبول ميكردم وقتى ميدونستم خواهرم تا سر حد مرگ عاشقشه

لبخندت پر غم شد
_ به خاطر عشق خواهرت بود كه شوهر و بچه ات رو بهش بخشيدي؟
به خاطر عاشق شدن خواهرت يك عمر حرف شنيدي و شدي كنيز يك پير مرد از كار افتاده

عمه سرش رو دوباره روي قبر گذاشته، گريه نميكنه، صدايش يك قدرت خاصي داره
_ به خاطر خواهرم
به خاطر بچه اي كه توي شكمش بود
به خاطر آبروي عشقم ، همسرم ، پدر بچه ام!
به خاطر آينده تو ، اهورااا

_ دلايلت واسه يك عمر بدبخت كردن خودت و جدايي بينمون اصلا قانع كننده نيست…
مامان!

مامان!
قلب هر سه نفر ما با اين واژه با يك شوق دردناك شروع به تپيدن کرد..

عمه از جاش بلند ميشه دست ميكشه روي صورتت
مادرانه!
محكم !
_ من عاشق پدرتم
هميشه !
با وجود ماهرخ
با وجود اون اتفاق
با وجود اشتباهش
با وجود مرگ هم!
هنوز عاشقشم!
حيف بود از همچين پدري جدات كنم اهورا

_ واسه همين شدي زن سعادت؟

_ اون مرد تنها مردي بود كه همه اين سالها به عشقم و تنم احترام گذاشت،
يك همخونه شريف و امانتدار و كه بي چشمداست بهم پناه داد…
شوهرم شد اما واسم پدري كرد!
سعادت مرد بزرگيه!
هركار واسش كنم خيلي كمه

درخت ها تازه شكوفه زدن،نبايد باد بياد!
شكوفه ها نبايد تبعيد آسفالت خيابون شن!
نبايد باد بياد…
كف خيابون پر شده از شكوفه هاي سفيد و اين شناور بودنشون توى هوا هم خوشگله هم دل آزار!…
يقه ات رو به عادت هميشه ات بالا كشيدي تندتر سمت ماشين قدم برداشتي و گفتي:
_ بجنب سروى.

اما من نجنبيدم؛
صامت و ثابت ايستادم زير بارونِ شكوفه!…
در ماشين رو باز كرده بودي؛
نگام كردي و لبت رو گاز گرفتى:

_ اينقدر خوشگل نباش لعنتي!!

در ماشين رو كوبيدي و سمتم دوييدي
حالا من و تو به هم چفت شديم…
و شكوفه هاي سفيد،بين موهاي من و روي شونه تو ميرقصن.
صدات ميزنم

_ اهورا

اينقدر كامل حق نگاه كردن رو ادا ميكني كه دلم ميخواد هيچي نگم و ساعت ها توى همين نگاهت غرق شم…
گم شم…
اصلا بميرم!…
صورتمو روي كتت دقيقا قسمت سينه ات ميذارم و ميگم:

_ ميشه امشب واسه تولد عمه مهتاب بياي؟

سرمو نوازش ميكني

_ ميشه عزيزم

_ تو خيلي بزرگي اهورا…
دلت درياست!
اصلا خودِ دريايي

دستم رو سمت ماشين ميكشي

_ تو هم يك مرواريد بكر توي عمق اين دريا!

جيغ ميكشم:

_ صدفمو شكوندم!
ميخوام تو تلاطم درياي عشقت گرفتار تر شم خداوندگارم!!

لبتو گاز گرفتي

_ كفر نگو چشم بلوطي!

كافر ميشم و هر روز مومن تر!
هر روز خالص تر!
وقتي ميبينم تو چه قدر سخاوتمندانه مهتاب و ماهرخ و حتي پدرت رو بخشيدي!

وقتي حتي به مهتاب حق دادي و ازش تشكر كردي كه از حق مادريش گذشته تا تو بچه طلاق نباشي
تا تو از پدرت شاكي نباشي
تا تو نامادري نداشته باشي

حق با توئه!
اگه مهتاب، استاد پاكزاد و خواهرش رو نميبخشيد تو فدا ميشدي!
اگه ميجنگيد تو امروز اهوراى معروف نبودي
و اينقدر روحت آزاد نبود!…
تو اين دل درياييت رو حتم دارم كه از مادرت به ارث بردي…

تولد عمه مهتاب يكي از قشنگ ترين شب هاي زندگيم بود
من و عمه مدام توي بغلت بوديم و آقاي سعادت يك لحظه هم صورتش بدون لبخند نبود
شمع رو روى كيكي كه خودم پخته بودم گذاشتم
ضيافت كوچيك چهار نفرمون يك جور خوبي كامل بود!
دلم ميخواست همه در و پنجره ها رو ببندم…
حتي درزها رو هم بپوشونم مبادا اين خوشبختي فرار كنه، بپره و بره از دستمون!…

سيم سيم و شارلوت دوباره اصل موش و گربه رو رعايت كردن و يك جور خوشگل دور تا دور خونه با هم ميجنگن.
تو شارلوت رو بغل كردي و رو به روي صورتت گرفتي…
اخم داشتي

_ دم بريده!
دست از سر اين طفلك بردار

سيم سيم هم با ترس و وحشت زير دامن گشاد چين چيني من قايم شده بود،
خنديدم و شارلوت رو از دستت گرفتم

_دعواش نكن باباش!
گربه ست!
ذاتش بايد همين باشه!

اما تو با انگشتت واسش خط و نشون كشيدي

_ به حقت قانع باش
جناب گربه!

قهقهه زدم و از فرصتي كه عمه براي آوردن چايي رفته بود استفاده كردم و خودم رو چسبوندم بهت و گفتم:

_قول بده بچمونو دعوا نكني

دستات رو از پشت دور كمرم حلقه كردي و تند تند گردنم رو بوسيدي

_ قول ميدم اون فرشته اي كه قراره از وجود تو هديه اي برام باشه رو تا آخر عمر فقط بپرستم!

ميدوني اهورا
ما اين روزها زيادي…
بدون مانع…
بي انتها
خوشبختيم!….

اينبار كه از وين برگشتي هر دومون خيلي كلافه بوديم از اين جدايي هاي كوتاه مدت اما پياپي!

انگشت هاي هنرمند و كشيدت شونه شد بين تارهاي موهام
گفتي:

_ سروي من احساس يك دوزيست رو دارم وقتي تو نيستي و تنها اونورم…
انگار توي آكواريوم تبعيد شدم!
وقتي برميگردم…
مثل وقتيه كه سرمو از آب ميارم بيرون؛
نفس ميكشم!
تازه زنده ميشم!
زندگي ميكنم!

قول داده بودم برنگردم…
به مامانم قول داده بودم بر نميگردم!
اما تو دوست داشتي توي كليساي سنت استفان جشن عروسي بگيريم.
درست مثل نوازنده محبوبت…
عمه گفت برو
گفت برو اما نذار بفهمن برگشتي
نه تو سر راه زندگي اونا باش
نه بذار اونا بيان توي زندگيت…

عمه گفت!
گوش كردم!
خواستم همين طوري بشه اما…

پاهام چند قدم فقط فرصت براي قدم زدن در فرودگاه وين رو پيدا كرده كه با يه تماس عجيب روى شماره جديدم همون جا ميخ كوب ميشم…
اين شماره رو خوب ميشناسم، مانلى!
اما اينكه الان بهم چرا زنگ زده و اصلا شماره ام رو از كجا آورده يك معماي پيچيده اما مسخره است…
تو هدفونت رو از گوشت در مياري و با چشم هات ميپرسي چم شده؟

ميخندم و شونه بالا ميندازم:

_ مانليه!

نگاهت پر سوال تر ميشه و من مجبورم بيشتر توضيح بدم

_ همسر فرشاد!
خواهر مانا

دلخور، اخم كردي و گفتي:

_ چرا جوابشو نميدي؟

چسبيدم بهت

_ مي ترسم اهورا!!

دستت رو دورم حلقه كردي بعد گوشيم رو گرفتي و گذاشتي داخل جيبت

_ تو فقط بخند سروي!
بهت هيچ فعلي جز اين نمياد!
ترسيدن مال تو نيست!

صبحونه رو توي بام قشنگي كه هميشه عاشق منظره اش بودم خورديم
لبه بام ايستادم و زل زدم به هيجان روز!
به عابرها…
به تكون خوردن برگ هاي درخت ها!

از پشت بغلم كردي،
سرمو چرخوندم و زير گردنت رو بوسيدم

_ خداوندگارم الان يكي ميشناستت و عكس ميندازه!
بعد ميشي تيتر اول روزنامه ها!

شروع كردي بوسيدن چشم هام

_ چه خوشبخته اون كه تيتر خبرش با تو بودن باشه.

به عادت هميشه ام هر دو دستم رو توي جيب هات فرو كردم و زل زدم به چشم هات

_ چه خوشبخته اون زني كه ميتونه تو رو از اين زاويه داشته باشه و تماشا كنه!

لبم رو بوسيدي و چشم هات رو بستي

_ دوستت دارم سروی!
به اندازه تمام روزهاي عمرم كه گذشته…
و روزهاي باقي مونده عمرم…
اندازه همه دقايقي كه نداشتمت و دارمت…
تمام ثانيه هايي كه نميشناختمت و ميشناسمت!…

قلبم داره از خوشي ديوونه ميشه!
دوستت دارم!
خداي من چه باشكوهه شنيدن
” دوستت دارم”
از زبون تو!

ميچسبم بهت…
اشكام دارن از خوشحالي ميرقصن و پايكوبي ميكنن

_اهورا!
حالا ميفهمم چرا عاشق اين بام بودم هميشه!
حالا ميفهمم!
قرار بود عشقم براي اولين بار اينجا زير هيچ سقفي بهم بگه دوستت دارم!

لبت رو گاز گرفتی

_ بي انصاف نباش سروی!
اين اولين بار نيست

_ هست!

با دو دستت موهام رو از صورتم كنار ميزني و پشت گوشام جاشون ميدي و بعد دستات همونجا باقي ميمونن

_ هر بار كه نگاهت كردم!
لمست كردم!
سلام كردم!
خداحافظی كردم!
بهت گفتم.

با صداي بلند گفتم:

_ دوستت دارم!

همه نگامون ميكردن
خنديدم و گفتم:

_ اين طوري بايد بگي دوستم داری!
اين طوری…

حالا هر دو كنار بام ايستاديم و نوبت به نوبت ” دوستت دارم” رو فرياد ميزنيم!

هر بار بلندتر و بلندتر…

با صداي سوت هر دو پايين رو نگاه ميكنيم
هيرسا دست تكون ميده و داد ميزنه

_ بسه !
كل وين فهميدن

از ديدنش بعد اين همه وقت خيلي خوشحالم،
با هم سمت پله ها ميدوييم و يكم بعد نوبت به نوبت هيرسا رو بغل ميكنيم.
اومده دنبالمون…
قبل از سوار شدن توي گوشم ميگه:

_ سروين !
دعا كن منم يك روز اينقدر عاشق شم!
بيام همين جا داد بزنم دوستش دارم

هيرسا لايق بهترين دختر دنياست
قلب مهربونش بايد صاحب بهترين ها باشه!
خدای من چه قدر از همين حالا مشتاقم بدونم قلبش واسه كدوم دختری قراره بلرزه!!!

خونه تو از شهر دوره…
يكم طول ميكشه تا برسيم،
يك جاي بكر و خلوت..
پر درخت و سر سبز…
قديمي اما فوق العاده خوشگل!
نميدونم چرا دلت نخواست هيرسا بمونه، متوجه شدم ناراحت شد وقتي گفت:

_ دلم واست تنگ شده خوب !

اما تو بوسيديش و گفتی:

_ ماهرخ تنهاست

هيرسا دلخور گفت:

_ حداقل امشب رو ميومدين پيش ما

نوازشش كردی:

_ فردا ميايم حتما !

من زل زدم به استخر بزرگ وسط باغ سر سبز كه پر از ماهی های رنگارنگه

با شوق ميگم:

_ اهورا! اينجا چه قدر زندگي جريان داره!!

خم ميشی و قفس شرلوت رو باز ميكنی و وقتي بيرون مياد رو بهش ميگی:

_ ماهي شكار نميكني!
توی باغچه هم كار بد نميكنى!

با صداي بلند ميخندم

_ميخواي بهش ياد بديم دست به سينه بشينه؟

خوشگل ميخندي!
آي چرا اين قدر اون چال گونه هات خوشگله!!

با اشتياق ميگم:

_ بريم زودتر داخل!
ميخوام ببينم اين قلعه هزار اردك
چه شكليه…

با تعجب پرسيدي:

_ اين چه اسميه؟!

خنديدم و دور باغ دويدم

_ فقط اينجا زيادي سر سبزه
اگه يكم خشكسالي شه
يكم شب شه
تو هم يكم ومپاير شی
اينجا ميشه قلعه هزار اردك كارتون مورد علاقه من!

در اصلي قلعه باز ميشه…
ميتونم حدس بزنم اين بانوي مو خاكستري همون صفورايي كه با عشق يك زماني دايه ى تو بوده!
بايد بغلش كنم…
بايد ازش تشكر كنم که از تو نگه داري كرده !
من تو رو مديونشم…

 

3.3/5 - (6 امتیاز)

Check Also

رمان مرگنواز پارت ۱۰

_ بايد با اورژانس تماس بگيريم اهورا مزدا خطر هنوز كامل رفع نشده درمانده صفورا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.