رمان قرار نبود پارت ۶

به جاي اين که برم خونه بابا، يه راست رفتم خونه بنفشه اينا که تازه از قشم برگشته بودن. با ديدنم انگار دنيا رو دادن بهش و شروع کرد چلپ چلوپ منو ماچ کردن. با خنده خودم و کشيدم عقب و گفتم:
– اوه چته! انگار بي افش و ديده. برو بهراد و بکن تو حلقت.
خنديد و گفت:
– اونم مي کنم، تو غصه اون و نخور.
خوب نگاش کردم. پوستش تيره شده بود و مشخص بود حسابي آفتاب خورده. با اين که الان فصل سرما بود ولي اون جا الانم گرم بود. با خنده گفتم:
– بابا برنزه!…….
– بهم مياد؟ اون جا حسابي آفتاب گرفتم.
– آره بانمک شدي.
– بيا بريم توي اتاقم کاراي خوب خوب باهات دارم.
با مامانش هم سلام و احوالپرسي کردم و رفتيم با هم توي اتاقش. چمدونش هنوز اون وسط ولو بود. نشستم لب تختش و گفتم:
– توام خوب شلخته اي ها.
– هر چي باشم بهتر از توام.
– اين جوري فکر کن تا شايد يه کم به زندگيت اميدوار بشي.
دمپايي رو فرشيش رو برداشت و به سمتم پرت کرد. غش غش خنديدم و جا خالي دادم. دمپايي خورد توي ديوار. کنارم نشست. دستش و گذاشت زير چونه ام و زل زدم توي چشمام. با لبخند گفتم:
– چته آدم نديدي؟!
– خودت چته؟
– هان؟
– اين چشما داد مي زنن که اولا کلي گريه کردن، دوما کلي غم دارن. چه مرگته؟ اصلا چي شده که تو قدم رنجه فرمودي اومدي اين جا؟
سعي کردم بخندم ولي ديگه نمي شد. حالا که غمم و فهميده بود ديگه نمي تونستم پشت خنده پنهونش کنم. گفتم:
– هيچي، چيزيم نيست.
– به من دروغ نگو خانومي. من مي دونم تو يه چيزيت هست.
سرم و انداختم زير. حرفي نداشتم بگم. دوست نداشتم منو شکست خورده و خرد شده ببينن و باور کنن. بنفشه سرم و گرفت توي بغلش و گفت:
– تو رو خدا ترسا، هيچ وقت اين جوري مظلوم نشو. من دوست شيطون و تخس خودم و به اين ترساي مظلوم ترجيح ميدم. وقتي اين جوري مي بينمت دوست دارم از زور ناراحتي داد بزنم. چي شده؟
اشک دوباره به چشمم هجوم آورد. بايد حرف مي زدم. شايد کمي آروم مي شدم. در ميان گريه همه چيز و تعريف کردم و بنفشه خوب گوش کرد. وقتي حرفام تموم شد خنديد. دستم و گرفت توي دستش و گفت:
– ترساي من… همون ترسايي که هميشه به من و شبنمم ياد مي داد چه جوري پدر صاحاب يه پسر و بياريم پيش چشمش، حالا خودش جلوي يه چلغوز کم آورده؟
– مي گي چه خاکي تو سرم کنم ؟
– اين مهموني خاک بر سري کي هست؟
– نمي دونم.
– مهمونيشون و کوفت مي کنيم واسشون. يه کاري مي کنم دلت خنک بشه. حالا ديگه ترسا جون منو غصه مي ده؟ منم دقش مي دم.
دستم و کشيد و به زور منو نشوند کنار چمدونش و گفت:
– بيا بشين ببين برات چيا آوردم. با اينا مي توني آرتان و ديوونه کني و تحويلش بدي به همون خراب شده اي که توش کار مي کنه تا قابش بگيرن بزننش به ديوار، به همه نشونش بدن که يه روانشناس خودش ديوونه شده. درس عبرت بشه واسه همه که با تو در نيفتن.
از حرفاش خنده ام گرفت و گفتم:
– چي آوردي مگه برام؟!
يه پلاستيک از داخل چمدونش کشيد بيرون و گذاشت روي پام و با لحن بامزه اي گفت:
– برگ سبزيست تحفه بنفشه.
بلند شدم. حاضر شدم و همراه بنفشه راه افتاديم. توي راه بنفشه حرف میزد و من کلي خنديدم. هميشه نقشه هاي بامزه اي توي سرش داشت. وارد کوچه که شدم ماشين و جايي پارک کردم که کسي متوجه نشه. جلوي در ساختمون بنفشه با لبخندي بدجنسانه يه کم از موهاش و ريخت بيرون. لباش و محکم ماليد روي هم تا قرمزتر بشه و گفت:
– من مي رم سراغ نگهبان. بدو فقط زود کارت و بکن و بيا.
– باشه برو.
بعد از رفتن بنفشه و گذشت چند ثانيه منم يواش وارد شدم. نگهبان بيچاره محو دلبري هاي بنفشه بود و اصلا منو نمي ديد. خم شدم و از جلوي اتاقش سريع رد شدم و پريدم توي اتاقک مخصوص کنتورها و فيوزهاي برق. با چشم دنبال عدد صد و ده گشتم. خيلي زود پيداش کردم و سريع زدمش بالا. به همين راحتي برق کل خونه قطع شد. حالا طول مي کشيد تا آرتان بفهمه برق از پايين قطع شده. بدو بدو رفتم از داخل اتاقک بيرون و از ساختمون زدم بيرون. بنفشه هنوز مشغول خوش و بش بود. موتوري که يکي از مامورين نيروي انتظامي نشسته بود روش، جلوي در پارک شده بود. سريع رفتم جلو و گفتم:
– مازيار؟!
پسر کلاهش و برداشت و نگام کرد و گفت:
– خودمم.
– من ترسام. دوست بنفشه.
خنديد و گفت:
– سلام. امان از دست اين بنفشه. به خدا اگه لو برم شش ماه اضافه خدمت مي خورم. بعد اول از همه ميام بنفشه رو مي کشم.
منم خنديدم و گفتم:
– سلام. نگران نباشين طوري نمي شه انشاا… . حالا هم موتورتون رو پشت شمشادا پارک کنين و با من بياين. وقت نداريم.
سريع موتورش و پارک کرد و دنبال من راه افتاد. نگهبان خدا رو شکر حواسش پرت پرت بود. بدو بدو با مازيار از جلوش رد شديم. به در آسانسور که رسيديم با خنده گفتم:
– شما همين جا باشين تا من برم بنفشه رو بيارم. نگهبانمون و حسابي از راه به در کرد.
مازيار هم خنديد و گفت:
– اين وروجک و فقط خدا مي شناسه.
دوباره يواشکي پريدم از ساختمون بيرون. بايد جوري وانمود مي کردم که انگار تازه اومدم. دوباره وارد ساختمون شدم و اين بار بي تعلل رفتم سمت نگهبان. با ديدن من دست از حرف زدن برداشت و گفت:
– سلام خانوم دکتر.
– سلام آقاي صمدي، خسته نباشي.
– درمونده نباشي. مهموناتون همه اومدنا، شما چقدر دير اومدين.
تو دلم فحش دادم:
– تو قبر تک تک اون مهمونا. لا اله الا ا… .
ولي در عوض گفتم:
– يه کم کار داشتم حالا مي رم.
سپس شروع کردم با بنفشه سلام احوالپرسي و طوري وانمود کرديم که اونم يکي از مهموناي ماست. بعد از خداحافظي از نگهبان هر دو رفتيم سمت آسانسور و سريع به همراه مازيار سوار شديم. هر سه استرس داشتيم ولي به روي هم نمي آورديم. بنفشه دستي به جعبه اي که توي دست مازيار بود کشيد و گفت:
– چند تاست؟
مازيار هم با لبخند گفت:
– سه تا.
– من نمي دونم تو چرا هميشه از اين چيزا تو دست و بالت داري.
– واسه ترسوندن امثال تو عزيزم.
– مازيـــــار؟!
مازيار خنديد و گفت:
– خيلي خب، عصبي نشو. مي دوني که اذيت کردن تو ذات منه.
آسانسور که ايستاد هر سه رفتيم بيرون و من و بنفشه بعد از آخرين سفارش ها به مازيار توي ايستگاه پله قايم شديم تا ببينيم چه اتفاقي قراره بيفته. مازيار يکي از دوستاي بنفشه بود. خوبيش اين بود که بنفشه دوست خيلي خيلي زياد داشت و هر کدوم يه جايي به درد مي خوردن. الان هم مازيار خان سرباز نيروي انتظامي بود و خيلي مي تونست به من کمک کنه.
ديوارا و در خونه طوري ساخته شده بود که صداي موسيقي بيرون نمي يومد و براي همسايه ها آزاري توليد نمي کرد. چون برق قطع شده بود مازيار چند بار محکم در و کوبيد تا بالاخره در خونه باز شد. باز شدن در همانا و بيرون اومدن صداي موسيقي همان. يه موسيقي لايت بود. مونده بودم با وجود نبود برق چه طور موسيقي گوش مي کردن؟ حتما آرتان با لپ تاپش و اسپيکراي مسافرتيش آهنگ گذاشته بود؛ چون صدا خيلي هم بلند نبود. صداي مازيار بلند شد:
– اين جا چه خبره آقا؟!
داشتم خدا خدا مي کردم خود آرتان اومده باشه جلوي در. چون مازيار که آرتان رو نمي شناخت و ممکن بود کس ديگه رو سين جيم کنه، ولي وقتي صداي آرتان رو شنيدم خيالم راحت شد. آرتان اومد بيرون. در خونه رو بست که صداي موسيقي رو خفه کنه و گفت:
– يه مهمونيه سرکار. اتفاقي افتاده؟!
– خودم دارم مي بينم مهمونيه. شبي هزار تا از اين مهمونيا تو تهرون برگزار مي شه که نصف بيشترش بساط لهو و لعبه.
– نه سرکار اشتباه شده. اين يه مهمونيه خونوادگيه.
– خونوادگيه؟!!
– بله.
– پس بفرماييد پدر يا مادرتون بيان دم در.
– چي؟! مگه من بچه ام که بايد وليم بياد دم در؟
– نخير، ولي مهمونيه خونوادگي با حضور خونواده برگزار مي شه.
داشتم کيف مي کردم از اين که آرتان مجبور شده جلوي يه نفر کوتاه بياد و جوابش و درست بده. آخيش خنک شــــدم خفــــن! يه کم سکوت شد تا بالاخره آرتان گفت:
– پدر و مادرم نيستن.
– پس خونه مجرديه .
– نه نه، من ازدواج کردم. متاهلم!
اِ، بچه پررو! حالا که پاش گير افتاد اسم منو کشيد وسط. آرتان الهــــــي بميري. همه مردا عين همن! مازيار سريع گفت:
– پس بفرماييد بگين همسرتون بيان دم در. شناسنامه هاتون رو هم بيارين.
آرتان دوباره گيج شد.
– همسرم؟!! ولي… همسرم نيست.
– آقا شما خودت حال خودت رو مي فهمي؟ اصلا در خونه رو باز کن ببينم.
– براي چي؟!
– رو حرف من حرف نزن مي گم در خونه رو باز کن.
آرتان که چاره اي جز اطاعت نداشت در و باز کرد. مازيار سرکي کشيد و گفت:
– چرا چراغا خاموشه؟ چه غلطي مي کردين اون تو؟
انگار به آرتان برخورد. يه دفعه گفت:
– مي شه کارتتون رو ببينم؟
من رنگم پريد ولي بنفشه دستم و گرفت و گفت:
– نترس، کارت جعلي هم داره.
– جرم نيست؟
– جرم که هست ولي مازيارم اهل اين کارا نيست. فقط براي ترسوندن فک و فاميلش و دوستاش اين کار و کرده. بيچاره خودشم نمي خواست همچن بلايي سر يه غريبه بياره من کلي ازش خواهش کردم تا اومد.
آرتان که کارت رو ديد و مطمئن شد گفت:
– برقا قطع شده، از قصد خاموش نکرديم.
– اِ؟ راست مي گي؟ خر گير آوردي؟ کل ساختمون برق دارن جز خونه تو؟!
آرتان تازه متوجه شد که راهرو برق داره. با تعجب گفت:
– اِ، نمي دونستم! پس لابد از پايين قطع شده.
– فايده نداره، شما راست و دروغت معلوم نيست. برو کنار آقا من بايد از داخل بازديد کنم ببينم چه خبره.
– ولي آخه…
– ولي و اما نداره. برو کنار بهت مي گم.
وقتي صدا قطع شد فهميدم مازيار رفته تو. آخيش! الان آبروي آرتان مي رفت. قيافه مهموناش چه ديدني مي شد با ديدن مامور. قيافه خود آرتان و بگـــــو!
يه ربعي طول کشيد تا آرتان و مازيار با هم اومدن بيرون. من و بنفشه که اين قدر خنديده بوديم دل درد گرفته بوديم. آرتان داشت توضيح مي داد و مازيار هم داشت تهديد مي کرد. دوتايي سوار آسانسور شدن و رفتن پايين. من که از زور خنده ولو شدم روي پله ها. بنفشه هم با خنده گفت:
– هــــاي، چه کيفي داد. آرتان داشت سکته مي کرد که يه وقت مهموناش و نگيرن ببرن کلانتري.
– فکر کن! ديگه کسي نمياد خونه اش مهموني، ميگن امنيت نداره.
– بيچاره!
دوتايي خوب خنديديم تا اين که آرتان برگشت. در خونه رو که باز کرد تنها چيزي که شنيده مي شد صداي جيغ بود. مازيار دستت طلا! موش ها رو انداخته بود توي خونه و حالا که آرتان فيوز رو وصل کرده بود موش ها کار خودشون و کرده بودن. سريع در حالي که مي خنديديم با بنفشه رفتيم طبقه نوزدهم و سوار آسانسور شديم و رفتيم پايين. نگهبان خدا رو شکر مشغول صحبت با تلفن بود و متوجه ما نشد. ما هم بدو بدو از ساختمون دويديم بيرون و سوار ماشين شديم. چيزي طول نکشيد که دسته دسته مهمون هاي آرتان اومدن از خونه بيرون. اکثرا زوج بودن و مهمون تکي کمتر به چشم مي خورد. از دوستاي مجرد آرتان مثل بهراد و عرشيا و فربد و آرسام هم خبري نبود و انگار جدي جدي مهموني خونوادگي بوده. همه سوار ماشيناي آن چناني شدن و رفتن پي کارشون. من و بنفشه هم خوشحال و خندان در حالي که نقشمون به بهترين شکل اجرا شده بود از محل جرم دور شديم.
تا زمان رسيدن به خونه بنفشه اينا، گفتيم و خنديديم. جلوي در خونه که ايستادم بنفشه گفت:
– امشبم بيا بريم خونه ما.
– نه مرسي، ميرم خونه خودمون.
– گمشو! تعارف نکن، بيا بريم خونه ما. خونه خودتون بايد صدتا جواب به بابات بدي آبروريزي مي شه.
ديدم راست ميگه، براي همينم ماشين و پارک کردم و دوتايي پياده شديم. تا صبح با بنفشه بيدار بوديم و تو سر و مغز هم زديم و گفتيم و خنديديم. نزديکاي ساعت پنج صبح بود که بالاخره دل کنديم و گرفتيم خوابيديم.
ساعت سه ظهر بود که از هواراي بنفشه چشم باز کردم:
– مـــــردي؟! خب پاشو اين آرتان خودش و کشت!
با بي حالي گفتم:
– چه دردته؟ خوابم مياد.
– الاغ! عين خرس مي موني! خواب زمستوني ميري؟ اين قدر که اين گوشي تو عـــــر زد، من که نتونستم بخوابم. خبر مرگت اين لامصب و سايلنت مي کردي و مي کپيدي. از ساعت ده صبح داره عر مي زنه. خودتم که ماشاا… يه تکونم نمي خوري. لنگت و انداخته بودي روي من، کله تم لاي بالش، خرناس مي کشيدي.
خواب از سرم پريد. غش غش خنديدم و نشستم سر جام. با عصبانيت گفت:
– بايدم بخندي. اين شوهرت همه جا رو زنگ کش کرد.
– همه جا رو؟!
– آره بابا. خونه تون زنگ زده؛ البته زرنگ خان نگفته ديشب تا حالا زدي بيرونا، گفته صبح رفته از خونه بيرون نمي دونم کجاست. بعدم به آتوسا زنگ زده. به شبنمم زنگ زده. به منم زنگ زد.
با تعجب گفتم:
– واو چه خبره؟ گفتي اين جام؟
– پَ نَ پَ، نمي گفتم تا کل شهر خبردار بشه تو ديشب خونه نبودي. داشت آبروت و مي برد. بيچاره آتوسا با يه حالي زنگ زد به من سراغت و گرفت. عزيزت هم زنگ زد. بابات هم زنگ زد.
– واي!
– پاشو پاشو، بدو حاضر شو.
– حاضر شم واسه چي؟! آرتان کي به تو زنگ زد؟
– يه ربع پيش. قبلش شبنم زنگ زد و گفت که آرتان در به در دنبالته و از من سراغت و گرفت که منم گفتم پيش مني، بعدش هم خودش زنگ زد. گفت بگم آماده باشي که داره مياد دنبالت. در ضمن فرمودن اون لعنتي رو هم جواب بدين.
– چي گفت اصلا؟ چه جوري ازت پرسيد؟
– چه جوري نداره که؟ چه لوسي تو. چرا اين قدر عکس العملاش برات مهمه هان؟ دلت کار خودش و کرده هان؟ هان ؟ هان؟
زدم پس کله اش و و گفتم:
– گمشو.
– من خودم ختم اين حرفام. باشه تو لو نده، من که خودم مي فهمم. آرتانم تا زنگ زد با يه حال عجيب غريبي گفت: « سلام بنفشه خانوم. » حالا دهن من باز مونده بود که چرا آرتان زنگ زده به من؟ گفتم: « سلام. » گفت: « ترسا پيش شماست؟ » گفتم: « چطور؟ » گفت: « خواهش مي کنم جواب منو بدين. ترسا پيش شما هست يا نه؟ من وقت ندارم. » گفتم: « زن شماست سراغش و از من مي گيرين؟ » عصبي شد گفت: « کاري ندارين؟ » دلم مي خواست بگيرم سير بزنمش. دوست داشتم يه عالمه اذيتش کنم ولي دلم نيومد. براي همينم گفتم: « نگران نباشين. پيش منه. » به خدا ترسا يه نفس عميقي کشيد که دلم يه حالي شد. انگار خيالش از هفتاد جهت راحت شده باشه. گفت: «راست ميگي؟ » گفتم: « آره، اين جا خوابه. » گفت: « چرا گوشيش و جواب نمي ده؟ » گفتم: « چون خوابه. » گفت: « بگو حاضر باشه دارم مي يام دنبالش. در ضمن بگو اون لعنتي رو هم جواب بده. » بعدم قطع کرد.
– از آرتان بعيد بوده اين حرفا.
– دله ديگه، اين حرفا سرش نمي شه که. پاشو پاشو حاضر شو مي ياد الان.
گوشيم و برداشتم و نگاش نگاش کردم. سي و هفت تا ميس کال از آرتان داشتم و يه عالمه هم از بقيه. چه خبـــــره! ولي حتي يه دونه اس ام اس هم نداده بود. مثلا خواهش کنه جواب بدم. مرده شور اين غرورت و ببرن. خوب کردم باهات ديشب آبروت و بردم. ناچارا لباس پوشيدم و نشستم منتظر آرتان. اگه باهام بد برخورد مي کرد خيلي حرفا داشتم که بهش بزنم. ديگه سکوت در برابرش کافي بود.
بنفشه از پنجره بيرون و نگاه کرد و گفت:
– بدو اومد.
ازش تشکر کردم به خاطر زحمتايي که کشيده بود و تاييد کردم از مازيار هم که ديشب ديگه فرصت نشده بود ببينيمش تشکر ويژه کنه. از مامانش هم تشکر و خداحافظي کردم و رفتم بيرون. آرتان با ديدن من خم شد و در ماشين رو برام باز کرد. منم نشستم و خيلي رسمي گفتم:
– سلام.
چند لحظه سکوت کرد ولي بالاخره گفت:
– سلام.
در حالي که جلوي خنده ام و مي گرفتم گفتم:
– خوش گذشت؟
نگام کرد. منم پررو پررو زل زدم توي چشماش. گفت:
– آره خيلي.
– خب خدا رو شکر.
– اين جا اومدي واسه چي؟
تو دلم گفتم شروع شد. گفتم:
– مگه واسه تو فرقيم داره که من کجا برم؟ مهم اين بود که من خونه نباشم.
– گفتم برو خونه بابات. گفتم يا نگفتم؟
صداش داشت اوج مي گرفت. قبل از اين که بتونم جواب بدم، خودش گفت:
– مي خواستي بري يه جا ديگه نبايد يه خبر به من مي دادي که از ساعت ده تا حالا اين قدر دنبالت نگردم؟
– بيخود دنبالم گشتي. به تو ربطي نداشت من کجا هستم يا کي مي خوام برگردم خونه.
– خيلي هم ربط داشت. من شوهرتم.
– شوهر، شوهر، شوهر! انگار خودتم باورت شده يه جا يه خبريه. بذار روشنت کنم آقاي آرتان خان؛ من اگه زن تو محسوب مي شدم و تو هم شوهر من، اين قدر از نشون دادن من به ديگران واهمه نداشتي. وقتي تو منو در حدي نمي دوني که به ديگران معرفي کني يا بگي که ازدواج کردي، منم دوست دارم هر کاري دوست دارم بکنم به تو هم نگم چون در حدي نيستي که بهت بگم.
آرتان سکوت کرده بود و با تعجب نگام مي کرد. نفس بريده ادامه دادم:
– ديگه از کارات خسته شدم آرتان. خودت مهموني ميري ولي يه شب که من رفتم مهموني خونه رو کردي تو حلقت و بعدم يک ماه معلوم نيست ول کردي کدوم گورستوني رفتي. به روي مبارکت هم نياوردي که من چه خاکي دارم تو سرم مي ريزم يا اين که خرجي منو کي مي ده. تو ادعاي شوهري داري؟ تو حتي هم خونه ساده هم نيستي. هم خونه ها حداقل يه سلام عليکي با هم دارن، يه حالي از هم مي پرسن، ولي تو چي؟! من به دوستام نگفتم ازدواج کردم که برام حرف در نيارن. چون تو اين جامعه درست نيست که يه دختر متاهل تنها بره مهموني. من فکر آبروي خودم و تو رو کردم ولي تو چي؟ تو چرا به دوستات نگفتي؟ چرا دوست داري هر کاري که خودت داري مي کني رو به من برعکسش و ثابت کني؟ اگه مي خواي منو اصلاح کني اول خودت و اصلاح کن.
حرفام و که زدم انگار سبک شدم. ساکت نشستم و به بيرون چشم دوختم. چند لحظه اي در سکوت سپري شد تا اين که آرتان گفت:
– چرا مي ذاري حرفات توي دلت بمونن؟ مي تونستي زودتر از اينا ازم سوال کني و جواب بشنوي.
– برام مهم نبود ولي وقتي به شعورم توهين مي کني ديگه نمي تونم ساکت بشينم.
– ببين ترسا، من به دوستام نگفتم چون مي دونستم که اونا جنبه ندارن منو و تو رو کنار هم ببينن.
– يعني چي؟
– ترسا اکثر دوستاي من مجردن. اونا اختيار نگاهاشون رو ندارن. بقيه دوستاي متاهلم هم از اين قضيه ناراحتن. من حتي نمي خواستم بذارم دوستاي متاهلم هم از ازدواجم با خبر بشن که ديشب همشون فهميدن. حتي اونايي که متاهلن يه سري کاراشون منو ناراحت مي کنه. نمي خوام تو بياي تو جمعشون.
– اگه اين جورين چرا باهاشون دوستي؟
– همه خصوصيتاشون که بد نيست. بعدم اکثرا همکارام هستن. نمي شه که باهاشون قطع رابطه کنم. اين از اين. حالا چرا دوست نداشتم تو بري مهموني چون… چون من که از محيط مهمونيايي که تو مي ري خبر ندارم. معلوم نيست چه جوري باشه؟ چه جور آدمايي توش باشن؟ مثلا همون پسر مسته، ديدي؟! من اگه از جاش مطمئن باشم مگه ساديسم دارم که نذارم تو بري؟ خب برو، توام حق شادي کردن داري. ترسا باور کن اگه ديشب نخواستم تو جمع باشي واسه اين بود که خودت اذيت نشي، همين. حتي من فکر مي کردم چون به کسي نگفتي متاهلي الانم دوست نداري تو جمع همراه با من ديده بشي. فکر مي کردم خودتم خوشت نمياد. چه مي دونستم اين قدر اذيت مي شي. تازه… در مورد مسافرت هم من خيلي از دست حرفات و کارات دلخور بودم. من سالي يه بار مي رم آلمان واسه پروژه هاي تحقيقاتي بزرگ. اين قضيه هم صاف مصادف شد با دعواي من و تو. اون جا هم اين قدر کار سرم ريخته بود که فرصت سر خاروندنم نداشتم. خرجي هم ريخته بودم به حسابت، مي تونستي چکش کني، ولي خب… اين قدر از دستت ناراحت بودم که بهت چيزي در اين رابطه نگفتم. بهم حق بده يه کم.
چيزي نگفتم و به بيرون نگاه کردم. دلايلش قانعم کرده بود. بعد از چند لحظه سکوت آرتان با لحن ناراحتي گفت:
– چرا ديروز ناهار نخورده رفتي؟! وقتي ديدم غذات دست نخورده است عذاب وجدان گرفتم شديد. دختر من فکر کردم غذات و خوردي وگرنه محال بود بذارم گرسنه بري از خونه بيرون.
– مهم نبود. اشتها نداشتم.
– منم اون غذا رو دست نزدم. وقتي يادم مي يومد که تو…
به حرفش ادامه نداد. منم چيزي نگفتم. چند ثانيه بعد خودش با لحن سرخوشي گفت:
– عوضش الان دوتايي براي ناهار مي خوريمش. همون ديروز گذاشتمش داخل يخچال که خراب نشه.
– مگه ناهار نخوردي؟!
آهي کشيد و گفت:
– نه.
– چرا؟
– وقت نکردم.
ديگه چيزي نپرسيدم. مي دونستم چرا نخورده. دوباره تو دلم قند آب کردن. خدا رو شکر دوباره داشت مهربون مي شد. رسيديم به ساختمون. ماشين و پارک کرد و دوتايي وارد شديم. توي آسانسور گفت:
– حالا يه چيزي بگم؟
با خنده گفتم:
– از کي تاحالا واسه حرف زدن از من اجازه مي گيري؟
لبخندي زد و گفت:
– يکي از دوستام از عرشيا شنيده بود که من ازدواج کردم. ديشب توي جمع اعلام کرد. منم مجبور شدم بگم خانومم رفته مسافرت. اونام ازم قول گرفتن دفعه ديگه يه مهموني بگيرم و اون سور عروسي که بهشون ندادم رو حالا جبران کنم.
خودم و زدم به خريت و گفتم:
– خب که چي؟
– يعني اين که بايد يه بار ميزبان اين دوستاي شکم پرور من باشي.
– بالاخره بعد از اين همه فرار گير افتادي؟
– من از چيزي نمي ترسم. برامم مهم نيست که کسي تو رو ببينه، دليلش و بهت گفتم.
– اوکي، مسئله اي نيست. چه کنيم ديگه؟ دل رحمم نمي تونم بگم نه.
خنديد و دوتايي از آسانسور رفتيم بيرون. حسابي رفته بوديم تو فکر مهموني. بايد سنگ تموم مي ذاشتم. يه کمم بايد کنارش آرتان و حرص مي دادم.
صبح روز پنج شنبه داشتم حاضر مي شدم برم واسه ترم بعدي زبان ثبت نام کنم که آرتان راهم و سد کرد و گفت:
– دوباره شروع شد؟
– چي؟
– کلاس رفتناي تو.
– دارم مي رم واسه ثبت نام .
– آهان. مهموني امشب و يادت نره ها.
– مهموني امشب؟!
– خونه خواهرت.
– اِ، يادم رفته بود. تو از کجا مي دوني؟ من که بهت نگفته بودم؟
– خود آتوسا زنگ زد بهم.
– واي خوبه يادم آوردي وگرنه خيلي زشت مي شد.
– فراموشکاري ديگه.
– بهتر از توام. شب زود بيا. فعلا خداحافظ.
خداييش اين قدر از دست آرتان اين چند روز حرص خورده بودم که مهموني خواهرم رو فراموش کرده بودم. تند تند کاراي ثبت نامم رو انجام دادم و برگشتم خونه. يه کت و شلوار مشکي انتخاب کردم و رفتم حموم. مي خواستم کارام و بکنم و زودتر برم خونه آتوسا. بعد از حموم موهام و سشوار کشيدم و آرايش ملايمي هم کردم. بايد به آرتان خبر مي دادم. گوشيم و برداشتم و شماره اش و گرفتم. صداش که تو گوشي پيچيد گفتم:
– سلام آرتان. من دارم مي رم خونه آتوسا.
خنده اش گرفت و گفت:
– سلام. چرا عجله داري انگار؟
– خب گفتم يه وقت مريض داري.
– ندارم. چي گفتي؟ حالا دوباره بگو؟
– گفتم من مي خوام برم خونه آتوسا.
– الان؟ تازه ساعت دو ظهره. ما قرارمون واسه شامه!
– خب من حوصله ام سر مي ره.
– من و تو رو با هم دعوت کردن، درستش اينه که با هم بريم.
– يعني نرم؟!
– به نظر من خوب نيست تنها بري.
– باشه پس يه کم زودتر بيا تا بريم.
– من واسه هفت مي يام. بشين فيلم ببين که سرگرم بشي.
– باشه.
– کلاست چي شد راستي؟
– ثبت نام کردم ديگه، ولي ديگه صبحا نيست. بعد از ظهرا ساعت چهار تا ششه.
– به شب مي خوري که.
– با ماشين مي رم و ميام. مشکلي پيش نمي ياد که.
– خيلي خب، پس صبر کن ميام خونه. الانم مريض دارم. ديگه کاري نداري؟
– نه، خداحافظ.
– خداحافظ.
همون جور که آرتان گفته بود مشغول تماشا کردن فيلم شدم. اين قدر فيلماي آرتان مهيج بود که زمان به کل از دستم در رفته بود. يهو با باز شدن در از جا پريدم و سيخ نشستم. آرتان اومد تو. با ديدن من با تعجب گفت:
– هنوز آماده نشدي؟
نگاهي به صفحه تي وي کردم و با سردرگمي شقيقه ام و با انگشت اشاره ام خاروندم. آرتان با ديدن قيافه من خنده اش گرفت و گفت:
– قيافه اش رو! بدو دختر حاضر شو دير مي شه.
بدو بدو رفتم توي اتاقم. آرايشم هنوز سر جاش بود. فقط يه بار ديگه رژ زدم و تند تند لباسام و پوشيدم و رفتم بيرون. پالتوم به چوب لباسي دم در آويزون بود. آرتان با ديدن لباسم لبخندي زد و گفت:
– بايد اعتراف کنم که خيلي خوش لباسي!
اولين بار بود که داشت از من تعريف مي کرد! هيجان زده شدم ولي به روي خودم نياوردم و گفتم:
– مرسي، همه همين و مي گن.
– بيا، باز من به تو رو دادم؟
با خنده پالتوم و پوشيدم و دوتايي از در رفتيم بيرون.
فراري رو نگهبان آورده بود جلوي در پارک کرده بود. سوار شديم و راه افتاديم سمت خونه آتوسا که زيادم با اين جا فاصله نداشت. ساعت هشت بود که رسيديم. با گوشيم زنگ زدم روي گوشي آتوسا که در حياطشون و باز کنه تا ماشين و ببريم داخل. چيزي طول نکشيد که در حياط باز شد و آرتان ماشين و برد داخل. ماني و آتوسا هر دو توي حياط منتظر ما ايستاده بودن. در کمال تعجب و حيرت پرادوي مشکي رنگ نيما رو هم ديدم که بين ماشين آتوسا و ماني پارک شده. آتوسا که گفت خودمون چهارتا! از حضور نيما ناراحت نشده بودم ولي برام عجيب بود. آرتان ماشين و پشت اون ماشينا پارک کرد و دوتايي پياده شديم.
آتوسا و ماني خيلي گرم ازمون استقبال کردن و دعوتمون کردن داخل خونه. وارد که شدم با چشم دنبال نيما مي گشتم. توي پذيرايي نشسته بود و به يه گوشه خيره مونده بود. من با صداي بلند سلام کردم:
– سلام نيمايـــــي.
نيما سرش و بالا آورد و با ديدن من گل از گلش شکفت. بلند شد ايستاد و بعد از چند ثانيه که خوب نگام کرد اومد طرفم و گفت:
– سلام به روي ماهت.
دستش و به سمتم دراز کرد و منم با لبخند دستش و فشردم. صداي آرتان از پشت سرم بلند شد:
– سلام عرض شد نيما خان.
آتوسا پالتوم و گرفت و آرتان و نيما و ماني رفتن به سمت پذيرايي. آتوسا آروم گفت:
– آرتان چيزي در مورد نيمايي مي دونه؟
سري تکون دادم و گفتم:
– نه، من که چيزي نگفتم.
– حس مي کنم روي نيما حساس شده. وقتي داشتي با نيما حرف مي زدي و دست مي دادي، ماني داشت با آرتان حرف مي زد ولي اون اصلا حواسش نبود و فقط داشت به شما دوتا نگاه مي کرد اونم با اخم.
– يه کم زيادي غيرتيه.
– عزيزم غيرت توي عشق خيلي قشنگه، چون آدم بايد خيلي عاشق باشه تا روي طرفش غيرت داشته باشه.
مي خواستم بگم آرتان استثاست ولي ساکت شدم و همراه هم به سمت پذيرايي رفتيم. آرتان خيلي صميمي گفت:
– بيا عزيز دلم بشين کنارم.
لبخندي زدم و بي اراده نگام افتاد به نيما. رنگش يه کم قرمز شده بود. دوست نداشتم اذيت بشه ولي مجبور بودم طبيعي رفتار کنم. رفتم و نشستم کنار آرتان. نيما سريع خم شد پرتغالي از روي ميز برداشت و مشغول پوست گرفتن شد. لرزش دستش و حس مي کردم. آرتان هم عکس العملاي نيما رو بدجور زير نظر داشت. ماني دوباره بحثاي مردونه رو وسط کشيد و با آرتان حسابي مشغول گفتگو شدن. نيما ولي ساکت بود و فقط هرازگاهي زير چشمي به من نگاه مي کرد. آب دهنم و قورت دادم. دوست داشتم پسش بزنم. داشت نيما رو عذاب مي داد. يه دفعه نيما از جا بلند شد و گفت:
– ماني، داداشم من برم ديگه.
– کجا؟ بودي حالا.
– نه، مي دوني که فقط اومدم يه سر بهتون بزنم، به خاطر همون قضيه. ولي ديگه بهتره برم. مامان هم منتظرمه.
– باشه. هر طور ميلته. پس بذار آتوسا رو صدا کنم.
به دنبال اين حرف با صداي بلند آتوسا رو صدا زد. آتوسا هم چند باري اصرار کرد ولي وقتي نيما نپذيرفت ديگه حرفي نزد. انگار همه مون درکش مي کرديم که زياد هم اصراري به موندنش نداشتيم. نيما براي همه ما البته به جز آرتان عزيز بود و ما نمي خواستيم اذيت بشه. خيلي رسمي با آرتان دست داد و بعد از خداحافظي از خونه حارج شد. خواستم همراه آتوسا و ماني براي بدرقه اش برم دم در که آرتان دستش و گذاشت روي پام و محکم منو نشوند سر جام. گفتم:
– اِ؟ بذار برم. زشته.
– ترسا بين شما دو تا چيزي بوده؟!
با تعجب گفتم:
– چي مي گي؟! معلومه که نه.
– مطمئني؟!
براي اين که بهش ثابت کنم دختري نبودم که رو دست بابام بمونم و اون به من لطف نکرده که راضي شده باهام ازدواج کنه، گفتم:
– نيما از من خواستگاري کرده بود قبلا، منم قبول نکردم و همه چي تموم شد رفت پي کارش.
چند لحظه سکوت کرد و سپس گفت:
– که اين طور.
بعد از چند لحظه دوباره پرسيد:
– تو چرا جواب منفي دادي؟ نيما که موقعيتش عاليه.
پسره فضول! داري دنبال چي مي گردي؟ هي منو سوال جواب مي کني! حقشه يه جوابي بهش بدم که هم نونش بشه هم آبش. کمي مکث کردم که طاقت نياورد و گفت:
– نگفتي.
– مي دوني چيه؟! نيما پسر خيلي خيلي خوبيه، ولي ازدواج تو برنامه من نبود. من اگه ازدواج مي کردم ممکن بود هدفم به خطر بيفته. هر چند که نيما بورسيه کانادا داشت و مي تونست خيلي راحت منو به خواسته ام برسونه ولي من مي دونستم اگه باهاش ازدواج کنم همه چي خراب مي شه. خودم و مي شناسم. اگه عاشق بشم ديگه همه چيز و مي بوسم مي ذارم کنار، از جمله درس رو. نيما هم اين قدر که خوبه من مي دونستم بعد از ازدواج مي تونه منو شيفته خودش بکنه. واسه همينم يه جورايي ازش فرار کردم.
نگاه آرتان مثل سنگ شده بود. تو دلم گفتم:
– آخيــــش، خنک شدم. تا تو باشي تو چيزي که بهت مربوط نمي شه فضولي نکني.
چند لحظه اي سکوت کرديم و من تو دلم داشتم به ماني و آتوسا فحش مي دادم که چرا نميان تو. آرتان دوباره سکوت و شکست و گفت:
– پس تو هم نسبت بهش بي ميل نبودي، واسه همين نگاهتون به هم…
– برات متاسفم که اين قدر شکاکي. من اگه مي خواستم خيلي راحت مي تونستم با نيما ازدواج کنم. هيچ مشکليم نداشتم ولي نمي خواستم وابسته بشم.
پوزخندي زد و گفت:
– ولي اين نيما اون قدرها هم عاشقشت نبوده. مي دوني من اگه جاش بودم شب عروسي تو رو مي دزديدم.
– اولا که همه چيز زوري نمي شه، دوما نيما از صوري بودن ازدواج ما خبر داره.
صداي آرتان که با حيرت گفت:
– چي؟!
همزمان شد با داخل شدن آتوسا و ماني. براي همينم ديگه نتونستيم به بحث ادامه بديم. آرتان خيلي عصبي بود و اين و از حالتاش به خوبي مي تونستم تشخيص بدم. مي دونستم منتظر يه فرصته که کله منو بکنه. هر چهار نفر دور هم نشسته بوديم و در حال بگو بخند بوديم که ماني يه دفعه گفت:
– ترسا، تو خيلي بي رحميا.
– وا! خيليم دلت بخواد. من کجام بي رحمه؟ باز تو زبون در آوردي ماني؟!
خنديد و گفت:
– اومدي شرکت دل اين نويد و بردي و بعدم زرت ازدواج کردي.
– پَ نَ پَ، صبر مي کردم تا ترشي ليته بشم بعد ازدواج مي کردم.
– در هر صورت خانوم نويد برات يه هديه فرستاده. آخه تازه دو سه روزه که فهميده ازدواج کردي. من نذاشته بودم بفهمه ولي بالاخره خودم سوتي دادم و همه چي لو رفت.
با خونسردي تکه اي نارنگي توي دهنم گذاشتم و گفتم:
– خب؟!
گوشاي آرتان مثل رادار شده بود و همين منو به خنده مي انداخت. بيچاره امشب از زمين و آسمون براش باريد. ماني دست توي جيبش کرد و يه جعبه مخملي زرشکي به همراه يه کارت گرفت جلوم و رو به آرتان گفت:
– البته با کسب اجازه از آرتان اعظم!
آرتان هم لبخندي زورکي زد و حرفي نزد. جعبه رو گرفتم و درش و باز کردم. يه حلقه طلا سفيد و برليان خيلي خيلي خوشگل بود. مشخص هم بود که خيلي سنگينه. محو تماشاي حلقه شده بودم که ماني گفت:
– بيچاره مي گفت مي دونم اين کار صحيح نيست ولي نه ديگه مي تونم حلقه رو بفروشم و نه مي تونم به کس ديگه اي بدمش. پس ببر بده به خود ترسا تا هر کاري مي خواد باهاش بکنه. آخه اين و واسه نشون کردنت خريده بوده.
با ذوق کردمش توي دستم ولي کوچيک بود و توي انگشتم فرو نمي رفت. براي انگشت کوچيکم کوچيک بود براي انگشت وسطم هم بزرگ. بدون منظور حلقه ام و در آوردم و اين و کردم جاش که يهو متوجه نگاه غضب آلود و خشم آگين آرتان شدم. حسابي ترسيدم. دوباره حلقه خودم و دستم کردم و اين يکي رو گذاشتم تو جعبه، انداختمش توي کيفم و در پاکت رو باز کردم. يه کارت تبريک بود که وسطش با خط خوش نوشته بود: « با آروزي بهترين ها براي تو. » بي اراده کارت رو گرفتم طرف آرتان. آرتان اگه دست خودش بود مي زد زير دستم و اين و از نگاش مي خوندم ولي براي حفظ آبرو، کارت و گرفت. نگاهي اجمالي بهش انداخت و پرتش کرد روي ميز. ماني براي تغيير جو گفت:
– آره آرتان جون. اين نون زير کباب زلزله ما رو دست کم نگير. خاطرخواهاي آن چناني از در و ديوار براش مي ريختن. حالا قرعه به نام شما افتاد و بخت و اقبال بهت رو کرد. برو سجده شکر به جا بيار.
آرتان پوزخندي زد و گفت:
– واقعا!
اون شب تنها اتفاق خوب و مثبتي که افتاد شنيدن خبر بارداري آتوسا بود. نيما هم براي همين اومده بود اين جا. اين قدر خوشحال شدم که حد نداشت. حتي دلم مي خواست از جا بپرم و طبق عادت ديرينه ام يه کم قر بدم. ولي با هزار زور جلوي خودم و گرفتم که ديگه اگه جلوي ماني هم مي رقصيدم نور علي نور مي شد. آرتان بعضي وقت ها خيلي گوشت تلخ مي شد و امشب يکي از همون شب ها بود.
بعد از خوردن شام و تشکر و خداحافظي همراه آرتان سوار ماشين شديم و من يه جورايي اشهدم و خوندم. چون مي دونستم آرتان الان خيلي عصبيه و هر اتفاقي ممکنه بيفته. بدنم و حسابي چرب کرده بودم، ولي اين و خوب مي دونستم که من هيچ خطايي مرتکب نشدم و زبونم و هم حسابي دراز کرده بودم که اگه حرفي زد جوابش و زود بدم. در کمال تعجبم آرتان با اون سرعت سرسام آور نرفت سمت خونه و از شهر خارج شد. نمي دونستم کجا داره مي ره. سوال پرسيدنم جايز نبود. بعد از يه مدت زمان طولاني ماشين و روي يه پل نگه داشت و پياده شد. از زير پل يه رودخونه خروشان جريان داشت. بدون اين که حرفي بزنه رفت از ماشين پايين. لبه نرده پل ايستاد و زل زد به آب.
خداي من! آرتانم مثل من با صداي آب آروم مي شد. برام جالب بود که هيچ داد و هواري سر من نکرد. اومد اين جا که خودش و آروم کنه. محو تماشاي زيبايي هاش شدم. روي پل يه تير چراغ برق وجود داشت که نورش آرتان و سايه روشن زده بود. شده بود عين يه تنديس. پسرها اصولا اين طور مواقع سيگار روي سيگار مي کشن تا آروم بشن. منم هر آن منتظر بودم که آرتان سيگارش و در بياره ولي خبري نشد. تا حالا هم نديده بودم سيگار بکشه. تو دلم گفتم:
– خاک بر سرت. اين که مرده، سنشم بالاتره، لب به سيگار نمي زنه؛ اون وقت توي خرچسونه تقي به توقي مي خوره هف هف سيگار مي کشي.
يه ساعتي آرتان روي پل قدم زد و منم تو ماشين از فرصت استفاده کردم و نگاش کردم تا بالاخره برگشت. سوار ماشين شد و بدون حرف راه افتاد. ديگه با سرعت نمي رفت. خيلي آروم و خيلي با آرامش. صداي آب کار خودش و کرده بود. بايد ازش تشکر مي کردم. جلوي در خونه که رسيديم قبل از اي نکه پياده بشم گفت:
– تو برو بالا بگير بخواب. من يه دوري مي زنم و ميام.
سري تکون دادم و پياده شدم. پس هنوز خيلي هم آروم نشده بود. شايد امشب توي آزار دادنش يه کم زياده روي کرده بودم. در ماشين و بستم و رفتم داخل ساختمون.
از اون شب سه روز گذشت . کلاساي من دوباره شروع شده بود و سرم گرم کلاسام بود. آرتان هم عادي شده بود ولي ديگه زياد باهام هم کلام نمي شد. اکثرا توي اتاقش در حال مطالعه کتاب هاي تخصصي خودش بود. از مطب هم ديرتر مي يومد.
يه شب که منم روي تختم ولو بودم و داشتم درس مي خوندم اومد تو و نشست لب تخت. از حضورش تعجب کردم و صاف نشستم. طبق معمول گفت:
– ببخش اومدم وسط حريمت.
با لبخند گفتم:
– اشکال نداره.
– راستش… دوستام ديوونه ام کردن. همش سراغ اون مهموني رو مي گيرن.
– هر روز خودت مي دوني قرارش و بذار.
– براي تو فرق نداره؟!
– نه، من که هميشه هستم.
– پس براي سه روز ديگه قرار مي ذارم.
– باشه. فقط منم يه ليست مي نويسم، تو همش و تهيه کن که چيزي کم و کسر نباشه.
– باشه حتما. البته غذا از بيرون سفارش مي دما.
– نيازي نيست. خودم مي تونم بپزم.
– نه، تعداد مهمونا زياده.
– چيه؟! فکر مي کني از پسش بر نميام آبروت و مي برم؟
با تعجب نگام کرد و گفت:
– نه اصلا، فقط نمي خوام خسته بشي.
دلم لرزيد. به روي خودم نياوردم و گفتم:
– مي گم آتوسا و دوستام بيان کمکم. نترس، خسته نمي شم.
– باشه، هر طور راحتي. پس ليست و به من بده حتما.
– باشه مي نويسم فردا صبح بهت مي دم.
از اتاق که رفت بيرون تند تند شروع به نوشتن کردم. مي خواستم چند نوع غذا بپزم. چند نوع هم دسر و سالاد درست کنم. يه عالمه چيز لازم داشتم. دوست داشتم به معناي واقعي سنگ تموم بذارم.
روز قبل از مهموني کلاس نرفتم. بايد خونه رو تميز مي کردم. آتوسا که به خاطر وضعيتش نمي تونست کاراي سنگين بکنه، بنفشه و شبنمم تازه بدتر، اين قدر منو مي خندوندن که به هيچ کاري نمي رسيدم. براي همينم تصميم داشتم تا قبل از اومدن اونا همه جا رو برق بندازم. به ويترين که رسيدم يه صندلي گذاشتم زير پام و رفتم بالاش تا خاکاي روش و تميز کنم. آرتان هم خونه بود و توي اتاقش طبق معمول مشغول مطالعه بود. گردگيري مي کردم ولي همه فکرم درگير آرتان و رفتاراي چند روز اخيرش بود. يه چيزي داشت آزارش مي داد که کم حرف شده بود. خيلي هم باهام سرسنگين بود. يه حسي بهم مي گفت آرتان پيش خودش فکر کرده من به نيما قضيه صوري بودن ازدواجم و گفتم تا بتونم بعد از اون با نيما ازدواج کنم. شايدم چيز ديگه اي بود که من ازش سر در نمي آوردم. اين قدر توي فکر فرو رفته بودم که حواسم نبود يکي از پايه هاي صندلي روي فرشه و اون يکي روي پارکتا و داره لق مي خوره. تند تند داشتم کهنه مي کشيدم که يهو صندلي از زير پام در رفت. قبل از اين که بتونم دستم و به جايي بند کنم محکم افتادم روي زمين و پام بدجور پيچ خورد که نفس تو سينه ام حبس شد. بيشتر از همه از صداي جيغ وحشتناک خودم ترسيدم. چيزي طول نکشيد که آرتان سراسيمه پريد توي پذيرايي و با ديدن من که ولو شده بودم روي زمين، دويد به طرفم و گفت:
– چي شدي؟
با درد چشمام و بستم و گفتم:
– خوردم زمين.
با ديدن صندلي واژگون شده گفت:
– از روي صندلي؟!
– آره.
با عصبانيت گفت:
– اون بالا رفته بودي چي کار؟!
بغضم گرفت. من داشتم از زور درد مي مردم، اون وقت اون دعوام مي کرد. اصلا بلد نبود يه کم نازم و بکشه. دستم و گرفتم به پايه صندلي و سعي کردم بلند بشم. درد پام يه کم بهتر شده بود. تا ايستادم آرتان هم ايستاد و گفت:
– خوبي؟!
– آره.
– لجبازي نکنيا، اگه درد داري بگو تا بريم دکتر.
– نه خوبم.
ديگه بهش توجهي نکردم و لنگ لنگان راه افتادم سمت اتاقم. انگار نه انگار که من به خاطر دوستاي اون و مهموني اون به اين روز افتاده بودم. جون تو جونش مي کردم مثل سگ بود و يه ذره نرمش نداشت. رفتم توي اتاقم و افتادم روي تخت. پام زق زق مي کرد ولي دردش قابل تحمل بود. ساعت نه شب بود. تصميم گرفتم بخوابم تا بلکه درد پام يادم بره. کاش آرتان يه مسکن برام مي آورد، ولي مي دونستم از اين کارا بلد نيست. خودمم ديگه جون نداشتم بلند شم برم توي آشپزخونه. با يکي از شالام پام و محکم بستم و دراز کشيدم روي تخت. بغضم ترکيد و همين طور که آروم آروم اشک مي ريختم به خواب رفتم.
از زور درد بيدار شدم. درد پا نفسم و بريده بود. آباژور کنار تخت رو روشن کردم. روي عسلي کنار تخت يه مسکن با يه ليوان آب بود. کار آرتان بوده! شايد مي دونسته ممکنه از زور درد پا بيدار بشم. مسکن و برداشتم و با آب خوردم. داشتم از زور درد مي مردم. شال و که باز کردم از ديدن مچ پاي متورم و کبود شده ام حيرت کردم. نکنه شکسته باشه؟! مهموني فردا چي پس؟ گور باباي مهموني و آرتان با هم. منو بگو که دارم مي ميرم. نيم ساعتي گذشت ولي هيچ فرقي نکردم. با هزار زور و درد از تخت اومدم پايين. اگه پام اشاره به زمين مي شد نفسم بند مي يومد. پام و گرفتم بالا و در حالي که از زور درد هق هق مي کردم، لي لي کنان رفتم سمت آشپزخونه تا يه مسکن قوي تر بخورم. اين يکي انگار فايده اي نداشت. هيچ وقت فکر نمي کردم مسير اتاقم تا آشپزخونه رو يه روزي با اين همه زجر طي کنم.
وقتي رسيدم توي آشپزخونه حس کردم نصف عمرم کم شده. عرق سرد روي کل بدنم نشسته بود. يه قرص از داخل يخچال برداشتم و خوردم. حتي فکر اين که دوباره بخوام اين مسير و برگردم، وحشت زده ام مي کرد. نشستم همون جا روي صندلي هاي آشپزخونه. هق هقم هي داشت بلندتر مي شد، چون دردم عوض اين که آروم بشه هي داشت بدتر مي شد. نمي خواستم آرتان و صدا کنم. حاضر بودم از درد بميرم ولي از اون نخوام کمکم کنه. اگه مي تونستم خودم و به تلفن برسونم و زنگ بزنم اورژانس شايد مي شد يه کاري کرد ولي حتي توان اين کار و هم نداشتم. توي همين فکرا بودم که يهو چراغ آشپزخونه روشن شد و آرتان اومد تو. با ديدن من حس کردم رنگش پريد. گفت:
– چته ترسا؟! چرا گريه مي کني؟!
ديگه نتونستم غرورم و حفظ کنم. وسط هق هق گفتم:
– دارم از درد مي ميرم.
آرتان سريع متوجه پام شد منو مثل پر کاه از جا کند و راه افتاد سمت در. حرف نمي زد، ولي آشفتگي از کاراش معلوم بود. از چوب لباسي دم در شنل پشميم و کشيد و انداخت روي بدنم. شالم و هم انداخت روي سرم و راه افتاد به سمت در. خودش فقط يه تي شرت تنش بود با يه شلوار گرمکن. تو همون حالت ناليدم:
– يه چيزي بپوش، سرما مي خوري.
صداي لرزونش بلند شد:
– فداي سرت.
خدا شاهده دردم داشت کم مي شد.. هق هقم با سکسکه همراه شده بود. آرتان منو به خودش فشار داد و گفت:
– چرا بيدارم نکردي ترسا؟! آخه چرا؟! من اين قدر بدم؟
از لحنش پيدا بود داره عذاب مي کشه. گفتم:
– نه، نمي خواستم… نمي خواستم مزاحمت…
منو خوابوند روي صندلي جلو. خودشم سريع سوار شد و گفت:
– اين حرفا يعني چي؟! تو کي مي خواي بفهمي من در قبال تو وظيفه دارم؟ اينا لطف نيست ترسا، وظيفه است.
فقط گريه مي کردم و حرفي نمي زدم. آرتان هر بار نگاهي به من مي کرد و از ديدن رنگ پريده و چشماي گريون من، پاش و بيشتر روي پدال گاز فشار مي داد. جلوي در بيمارستان چنان ترمز کرد که صداي جيغ لاسيتکاش بلند شد. سريع پريد پايين. در و باز کرد. کاش مي شد زمان متوقف مي شد و من همون جا مي موندم. وارد بخش اورژانس شد و با راهنمايي يکي از پرستارا وارد يکي از اتاقا شد. خواست منو بخوابونه روي تخت که نشست روي يکي از صندلي ها. دکتر وارد اتاق شد و رو به آرتان گفت:
– بذارش روي تخت پسرم.
– نه آقاي دکتر، اگه ميشه همين جا معاينه اش کنين.
دکتر خنده اش گرفت و گفت:
– امان از دست شما جوونا.
نشست جلوي صندلي و پام و گرفت توي دستش. از درد نفسم تو سينه حبس شد و اشکام فوران کرد. دکتر کمي پام و وارسي کرد و سپس گفت:
– نشکسته، در رفته. بايد جا بندازمش.
شنيده بودم که جا انداختن استخون در رفته خيلي درد داره. با عجز به آرتان نگاه کردم. آرتان خيلي ناراحت بود و اين و از نگاش مي فهميدم. نگام و که ديد، صورتم و گرفت بين دستاش و گفت:
– من پيشتم عزيزم. نترس.
با اشاره دکتر آرتان منو نگه داشت و يه دفعه درد توي همه بدنم پيچيد. طوري که از درد جيغ کشيدم و بيحالِ بيحال شدم. چشمام بسته شد و همه رمقم از تنم رفت بيرون. صداي آرتان رو شنيدم که با نگراني مي گفت:
– ترسا؟ ترسا عزيزم؟ چي شدي ترسا؟!
دکتر گفت:
– نگران نباش جوون. از حال رفته. يه سرم براش مي نويسم. اين و که تزريق کنه حالش خوب خوب مي شه. بعدم بايد پاش و گچ بگيرم.
– آقاي دکتر مطمئنين چيزيش نشده؟
دکتر خنديد و گفت:
– عاشقيــــا! ببرش توي اتاق بغلي تا بيام سر وقتش.
آرتان از جا بلند شد. جون داشت دوباره به تنم بر مي گشت. وارد يه اتاق ديگه شد، ولي نمي دونم چي ديد که رو به يکي از پرستارا گفت:
– خانوم اين جا اتاق خصوصي ندارين؟! اين جا که خيلي شلوغه.
– نخير آقا، اين جا بخش اورژانسه. طبيعيه که شلوغه. بخوابونينش روي اين تخت.
آرتان ناچارا منو خوابوند روي تخت ولي دستم و رها نکرد . پرستار با کنجکاوي گفت:
– خواهرته؟!
وا! پررو! مي خواست ببينه اگه من خواهرشم تور پهن کنه. اولم نمي پرسه همسرته ها! آدم مارموز. آرتان به خشکي گفت:
– زندگيمه.
يعني راست مي گفت يا مي خواست فقط پرستاره رو از سرش باز کنه؟ حسابي کيفور شده بودم. به سختي جلوي لبخند زدنم رو مي گرفتم. پرستار گفت:
– چه داداش مهربوني.
اِ، ننر! چه اصراري هم داره که منو آرتان و با هم خواهر برادر کنه. شيطونه مي گه چشمام و وا کنم پايه سرم و بردارم بکوبم فرق سرشا. آرتان هم با کلافگي گفت:
– کاش خواهرم بود. شايد اگه خواهرم بود اين قدر دوسش نداشتم که از درد کشيدنش ديوونه بشم. ولي متاسفانه خواهرم نيست، همسرمه. دنيامه.
پرستار با حرص و کينه گفت:
– خوش به حالش که شوهر مهربوني مثل شما داره!
به دنبال اين حرف از صداي تق تق پاشنه کفشش فهميدم رفته.. خدايي از حرفاي آرتان تا مرز سکته خوشحال شده بودم. به خودم نمي تونستم دروغ بگم. بهش وابسته شده بودم. شايد عشق به اون صورت نبود، ولي دوسش داشتم. مي دونستمم روزي که برم براش خيلي دلتنگ مي شم. خيلي به حضورش عادت کرده بودم ولي احساسم هوز اون قدري نبود که بخوام دايم پيشش بمونم. هنوزم رفتن و ترجيح مي دادم.. دست از فکر و خيال برداشتم و با همه وجودم گوش شدم:
– ماني راست مي گه بهت مي گه زلزله. حقا که زلزله اي! آخه وروجک من تو روي صندلي رفته بودي واسه چي؟ خدا رحم کرد پات در رفت؛ اگه سرت خورده بود توي يه جا…
با اومدن دکتر حرفاي آرتان نيمه تموم موند و من فحش به اموات دکتر دادم حسابي. آرتان گفت:
– گچ مي گيرين پاش و؟!
– آره ديگه پسرم. اين پا رو اصلا نبايد بذاره روي زمين.
– چقدر بايد توي گچ بمونه؟
– يه ماه.
بعد از اون حس کردم يه چيز داره به پام کشيده مي شه. آرتان با نگراني گفت:
– دکتر چرا چشماش و باز نمي کنه؟! خيلي وقته از حال رفته. نکنه خدايي نکرده…
– صبر داشته باش پسرم. از کجا معلوم؟ شايدم بيداره و داره حرفاي ما رو مي شنوه ولي مي خواد واسه تو نازکنه. ميگن نازکش داري ناز کن، نداري پات و دراز کن. حالا نقل خانوم شماست.
با اين حرف خنديد. منم خنده ام گرفته بود ولي جلوي خودم و گرفتم. بعد از اين که گچ پام تموم شد و دکتر گفت:
– خب اينم از اين، تموم شد. سرمش که تموم شد مي توني ببريش.
چند لحظه صبر کردم و سپس به آرومي چشمام و باز کردم. زل زده بود بهم. تا ديد چشمام و باز کردم، يه لبخند گشاد زد و گفت:
– بالاخره بيدار شدي خانوم خوابالو؟
اين قدر از حرفا و نگرانياش کيفور بودم که منم لبخند زدم از اونم گشادتر. گفت:
– خوبي؟ درد نداري ديگه عزيزم؟
چشمام و يه بار باز و بسته کردم. خنديد و گفت:
– اين يعني چي؟ يعني درد داري يا نداري؟
– نه، خوبم.
– خب خدا رو شکر. دختر تو بالاي صندلي چي کار مي کردي؟ اين سوال داره مغز منو سوراخ مي کنه.
– رفته بودم بالاي ويترين و گردگيري کنم.
– بالاي ويترين؟! آخه اون جا گردگيري مي خواد؟ بعدشم اگه اين قدر مهم بود خب منو صدا مي کردي.
در دلم باز شد و گفتم:
– تو توي خونه تبديل شده بودي به يه روح متحرک. اصلا بود و نبودت فرقي نمي کرد. منم صدات نکردم.
نوک بينيم و فشار داد و گفت:
– حق با توئه. چند وقت بود حال خوبي نداشتم. يه فکري داشت عذابم مي داد، ولي قول مي دم از اين به بعد پشت خانوم کوچولو رو خالي نکنم. قبوله؟
– قبوله. آرتان؟
– جانم؟!
اين بار به جز دلم همه وجودم لرزيد. گفتم:
– مهموني فردا؟ کلاسام؟
– مهموني فردا رو که کنسل مي کنم. کلاسات و هم مي رم ترمت و مي ندازم واسه ماه ديگه.
– حالا کلاس به درک، ولي زشت نيست جلوي دوستات؟
– دوستام که مهم تر از هم خونه کوچولوم نيستن.
وصف حالم گفتن نداره ولي اين و خوب مي فهميدم که هرچي محبت آرتان نسبت بهم بيشتر مي شد منم احساسم بهش بيشتر مي شد و اين مي تونست دردسر ساز بشه. آرتان گفت:
– پاشو که وقت رفتن به خونه است. سرمت هم تموم شد.
نشستم روي تخت و خود آرتان سرم رو از دستم خارج کرد و توي سطل زباله انداخت. شنل رو محکم دور من پيچيد. گفتم:
– بذارم زمين، خودم يه جوري ميام.
خنديد و گفت:
– اين جام دست از غد بازي بر نمي داري؟!
منم خنديدم و حرفي نزدم. آرتان منو سوار ماشين کرد و راه افتاد. توي خونه هم منو خوابوند روي تخت و گفت:
– هر چيزي که لازم داشتي شماره گوشيم و بگير. چون مي دونم نمي توني بياي از اتاق بيرون.
– ازت ممنونم. بابت همه چيز.
– نيازي به تشکر نيست خانوم کوچولو. فقط زودتر خوب شو و قول بده که اگه کاري داشتي خبرم کني.
– قول مي دم.
– باريک ا…، حالا راحت بخواب.
– آرتان… ساعت پنج صبحه. حالا فردا چي جوري مي ري مطب؟
– فردا خونه ام خانومي، نگران اين چيزا نباش. فقط استراحت کن.
بعد از اين که چراغ و خاموش کرد و رفت حس عجيبي بهم دست داد. دوست داشتم کنارم بخوابه. نمي خواستم بره. دوست نداشتم تنها بخوابم، ولي غرور لعنتيم اجازه نمي داد بهش زنگ بزم و بخوام بياد کنارم بخوابه. شايد راجع به من فکراي ديگه مي کرد که اين اصلا صحيح نبود. بعدا که پام خوب شد بايد براي اين احساس جديدم يه فکر جدي مي کردم.
صبح که بيدار شدم پام يه کم درد مي کرد. يه کم به اطرافم نگاه کردم و همه اتفاقاي شب قبل تو ذهنم دوباره مرور شد. ساعت دوازده بود و مشخص بود به جبران کم خوابي ديشب حسابي خوابيدم. از بيرون صدا مي يومد. سعي کردم بلند بشم. گچ پام خشک شده بود. نشستم سر جام و پام و از تخت گذاشتم پايين. با زحمت بلند شدم ايستادم. تعادلم داشت به هم مي خورد. لي لي کنان خودم و رسوندم به ديوار و به کمک ديوار رفتم سمت در. به در که رسيدم به نفس نفس افتادم. آرتان توي آشپزخونه بود و صدا از توي آشپزخونه مي يومد. شروع کردم لي لي کنان رفتم به سمت کاناپه. از سر و صداي من آرتان اومد جلوي اوپن و با ديدن من بدو بدو از آشپزخونه اومد بيرون و گفت:
– اِ، بيدار شدي؟! چرا صدام نکردي؟
نشستم روي کاناپه و در حالي که موهام و از روي پيشونيم کنار مي زدم گفتم:
– بايد عادت کنم. نمي شه که همش از تو کمک بخوام.
نشست کنارم و پام و گرفت به نرمي گذاشت روي ميز و گفت:
– اين حرفا چيه؟ شايد يه روز منم اين بلا سرم بياد، تو کمکم نمي کني؟
خنديدم و گفتم:
– نه.
چپ چپ نگام کرد و گفت:
– دست شما درد نکنه، ولي مسئله اي نيست، نازکش زياد دارم.
لجم گرفت ولي به روي خودم نياوردم و غش غش خنديدم . ترجيح دادم حرفي نزم. گفت:
– درد نداري ديگه؟
– نه، يه کمه. زياد نيست.
– دکتر برات مسکن هم نوشته. اگه حس کردي درد داري بگو تا بهت بدم.
– نه، از قرص خوردن زياد خوشم نمي ياد. الان لازم ندارم.
– باشه، پس همين جا بشين تلويزيون نگاه کن تا من يه ناهار خوشمزه برات درست کنم.
– تو و آشپزي؟
– چي فکر کردي؟ من اين همه سال تنها زندگي کردم. گشنگي که نخوردم.
– آخه ديدم همش براي خودت از رستوران غذا مي گيري.
– چون وقت نداشتم، ولي امروز که تو خونه ام مي تونم هنرم و بهت نشون بدم.
– حواست باشه، نزني بکشيمونـــــا.
خواست حمله کنه به طرفم که خودم و کشيدم عقب و جيغ کشيدم. دستش و گذاشت روي گوشش و در حالي که مي گفت:
– دخترا جز جيغ بنفش کشيدن کار ديگه اي ندارن.
رفت سمت آشپزخونه. با غيض گفتم:
– هي آقا، پشت سر دخترا حرف نزن.
خنديد و ديگه چيزي نگفت. کم کم داشت بوهاي خوبي از توي آشپزخونه بلند مي شد. همه حواسم معطوف به حرفاي ديشب آرتان بود. اون همه محبت، اون همه نگراني! از آرتان مغرور بعيد بود. ولي مي دونستم اگه يه کلمه در موردش باهاش حرف بزنم يه چيزي مي گه که همه خوشيم و زايل کنه. پس ترجيح دادم اصلا به روي خودم نيارم که همه حرفاش و شنيدم. بوي خوش غذا مجبورم کرد از جا بلند بشم و لنگ لنگان برم سمت آشپزخونه. آرتان با ديدن من اخمي کرد و گفت:
– تو نمي توني چند دقيقه آروم يه جا بشيني؟
از ديدن هيبتش با پيشبند و دستکش آشپزخونه نتونستم جلوي خودم و بگيرم و زدم زير خنده. چنان از ته دل قهقهه مي زدم که اخماي صورت آرتانم باز شد و اونم شروع کرد به خنديدن. همون جور وسط خنده هاش گفت:
– کوفت، به چي مي خندي؟
به زحمت نشستم روي صندلي و گفتم:
– واي، بايد زنگ بزنم به نيلي جون بياد پسرش و ببينه.
– چشه؟! بچه پررو!
خنديدم و گفتم:
– چشم نيست، مماخه.
خنديد و گفت:
– حالا غذا رو که دادم خوردي ديگه واجب ميشه زنگ بزني به نيلي جون بياد دستش و هم ببوسي با اين پسر تربيت کردنش.
– واي مامانم اينا.
– حالا ببين.
غذا رو کشيد و با کلي وسواس تزينش کرد. زرشک پلو با مرغ پخته بود. با آب مرغ هم سوپ درست کرده بود. اول يه کم سوپ برام کشيد و گذاشت جلوم. با ادا و اصول يه قاشق از سوپ رو وارد دهنم کردم و از خوشمزگيش دهنم باز موند. با ديدن قيافه من لبخندي مغرورانه زد و گفت:
– چطوره؟!
– خيلي بد مزه است!
چپ چپ نگام کرد و گفت:
– حيف که دختر نيستم.
– اگه بودي چي مي شد؟ لابد خواستگارات دم در خونه صف مي کشيدن.
ابروهاش و بالا انداخت و گفت:
– اون که صد در صد، ولي منظورم اين نبود. اگه دختر بودم الان باهات قهر مي کردم. بشقاب غذا رو هم از جلوت بر مي داشتم و مي گفتم حق نداري لب بزني، برو فست فود بخور.
از لحنش خنده ام گرفت و گفتم:
– واي، تو اين حالت تصورت که مي کنم مي بينم خيلي بهت مي ياد.
– بخور زلزله، اين قدر زبون نريز.
با لبخند مشغول خوردن شدم. آرتان دوباره خوب شده بود و اين خوبيش منو ديوونه مي کرد. وقتي مهربون مي شد انگار يه نفر ديگه بود. يه فردي که من هم دوسش داشتم هم نمي شناختمش. همين منو مي ترسوند. زرشک پلو با مرغش هم فوق العاده شده بود. بعد از خوردنش گفتم:
– دستت درد نکنه. ترشي نخوري يه چيزي مي شي.
– يه چيزي شدم، تو نمي بيني.
چپ چپ نگاش کردم يعني باز شروع کردي. اونم خنديد و هيچي نگفت. گفتم:
– ظرفا با من. تو پختي، من مي شورم.
– لازم نکرده. شما بفرما برو توي اتاقت.
– اِ؟ آخه اين جوري که نمي شه.
اومد طرفم. گفت:
– بچه خوب هميشه به حرف بزرگترش گوش مي ده.
– آخه اين بزرگتره فقط بلده زور بگه.
– مطمئن باش همه اين زورگويي ها به نفع خودته.
ديگه حرفي نزدم. راست مي گفت. يکي از دکمه هاي پيرهنش و بستم .
هيچي نگفت، فقط نگام کرد. چند نفس عميق کشيد و يه کتاب برداشت داد دستم و گفت:
– بخون تا حوصله ات سر نره. کاري هم داشتي صدام کن.
کتاب و گرفتم. چرا اين جوري کرد؟ زمزمه کردم:
– باشه.
در حالي که از اتاق مي رفت بيرون با صدايي گرفته گفت:
– آفرين، حالا شدي دختر خوب.
بعد از رفتنش کتاب و چسبوندم روي سينه ام و به فکر فرو رفتم. واقعا خوش به حال زن آرتان. آرتان حالا که فقط نسبت به من حس مسئوليت داشت اين قدر مهربون شده بود، چه برسه به زماني که از ته دلش کسي رو دوست داشته باشه.
يک ماه گذشت. داشتم دق مي کردم. همه فاميل فهميده بودن و همه براي عيادتم اومده بودن. عزيز اين قدر گريه کرد که دلم و ريش کرد. اصرار داشت حتما برم خونه پيش خودش تا پرستارم بشه ولي من نمي خواستم از آرتان دور بشم. برام عجيب بود، ولي خلوتم با آرتان رو به هر چيز ديگه اي ترجيح مي دادم. و جالبي کار اين جا بود که آرتان هم با عزيز مخالفت کرد و گفت مامانش بهم سر مي زنه و نمي ذاره من تنها بمونم. پس نيازي نيست برم خونه بابا اينا. نيلي جون و آتوسا و بنفشه و شبنم مدام بهم سر مي زدن. ولي بازم توي خونه موندن داشت خلم مي کرد. حداقل قبلا هر روز کلاس مي رفتم و سرم گرم مي شد ولي حالا چي؟ آتوسا خيلي اصرار مي کرد که از خونه ببرتم بيرون ولي من حوصله با آتوسا بيرون رفتن رو نداشتم. بنفشه و شبنم هم حوصله عصاکش من شدن رو نداشتن. دوست داشتم خود آرتان اصرار کنه براي اين که ببرتم بيرون ولي اونم اصلا حس نکرده بود که من نياز به بيرون رفتن دارم و هيچ حرفي در اين مورد نمي زد. اکثرا هم چون مي دونست يه نفر پيشم هست شبا دير وقت مي يومد خونه. توي اين يک ماه نصف بيشترش رو نيلي جون مي يومد خونه مون ولي خوبيش اين بود که شبا مي رفت.
روز قبل از اين که قرار بود با آرتان بريم گچ پام و باز کنيم نشسته بودم روي کاناپه، پام و دراز کرده بودم روي مبل و داشتم فيلم مي ديدم. يه فيلم خيلي خيلي غم انگيز. حالا از بس حالم خوب بود اين فيلم هم تازه بدترم کرد. وقتي فيلم تموم شد اشکم داشت در مي يومد. بدجور هوس سيگار کرده بودم. اگه نمي کشيدم ديوونه مي شدم. خيلي وقت بود نکشيده بودم. ديگه فکر کردم ترک کردم. دقيقا از اون شبي که ديدم آرتان تو اوج ناراحتيش هم لب به سيگار نمي زنه، منم تصميم گرفتم ديگه نکشم و ديگه هم نکشيدم ولي حالا هوسش داشت ديوونه ام مي کرد. از جا بلند شدم. راه رفتن با پام راحت تر شده بود. ديگه به سنگينيش عادت کرده بودم. رفتم توي اتاق، پاکتسيگارم و از داخل کشوي لباسام کشيدم بيرون و دوباره برگشتم نشستم رو کاناپه. تازه ساعت پنج بود. سه و ساعت و نيم ديگه تا اومدن آرتان وقت داشتم. حتما تا اون موقع بوش هم مي رفت. سيگار و در آوردم و با هوس يه کم نگاش کردم. طاقت نياوردم، گذاشتمش توي دهنم و با فندک زيپوي خوشگلم روشنش کردم.همین طوری مشغول بودم که یهو صدای باز کردن در اومد.
چشمام باز شد. آرتان وارد شد و من در جا خشک شدم. آرتان هم جلوي در خشکش زده بود و انگار به چشماش اعتماد نداشت، چون هي چشماش و باز و بسته مي کرد و مبهوت مونده بود. قلبم به شدت مي کوبيد. آبروريزي از اين بدتر؟! سيگار و با دست لرزون توي زير سيگاري کريستال خاموش کردم و ايستادم. حتي نمي تونستم سلام کنم. توي دلم داشتم خودم و دلداري مي دادم:
– هيچي نمي شه. نديدي آرتان مهربون شده؟ تو با اين موقعيتي که داري محاله سرت داد و هوار کنه. خيلي راحت از اين قضيه مي گذره. نترس، خودت و نباز.
توي همين فکرا بودم که ديدم آرتان داره مي ياد جلو.. با تته پته گفتم:
– سلام. چه زود اوم…
هنوز حرفم تموم نشده بود که حس کردم فکم جا به جا شد. دستم و گذاشتم روي صورتم. باورم نمي شد! آرتان منو زد؟ آرتان به من سيلي زد؟ به چه حقي؟ اون به چه حقي دست روي من بلند کرد؟ اشک توي چشمام حلقه زد. ولي جلوي خودم و گرفتم. خواستم برم سمت اتاقم که بازوم و گرفت. چنان بازوم و فشار مي داد که از درد نفس تو سينه ام حبس شد. حتي از سري قبل هم توي پارتي فشارش بيشتر بود. با ناله گفتم:
– آخ، آخ.
عربده کشيد:
– تو داشتي چه غلطي مي کردي؟! فکر کردي بزرگ شدي؟! احساس بزرگي بهت دست داده؟
– من… من…
پاکت سيگارم و برداشت توي دستش مچاله کرد و داد زد:
– بقيه اش…
جوابي ندادم. اين بار بلندتر هوار کشيد:
– گفتم بقيه اش؟.
دستم و روي گوشم گذاشتم و گفتم:
– ديگه ندارم. همين يه بسته بود.
با صداي وحشتناکي گفت:
– به من نگاه کن.
به ناچار با غيض نگاش کردم. گفت:
– برام کاري نداره که دست و چونه ات و هم عين پات بشکنم. پس به من دروغ نگو.
جيغ زدم:
– دروغ نمي گم. همين يه بسته بود. برو بگرد توي اتاقم رو.
نشستم روي کاناپه، چون حسابي نيروم تحليل رفته بود. آرتانم نشست روي اون يکي مبل. لحظاتي در سکوت سپري شد تا اين که با صداي ترسناکش گفت:
– چند وقته از اين غلطا مي کني؟
جواب ندادم. دوست نداشتم جوابش و بدم. مي دونستم وجهه ام پيشش خراب شده ولي برام مهم نبود. صورتم بدجور درد مي کرد و فکر کنم گوشه لبم پاره شد بود چون مي سوخت. آرتان که ديد جواب نمي دم، کلافه دستي توي موهاش کشيد و گفت:
– جواب منو بده ترسا.
– جواب بدم که چي؟ دوباره بزني تو صورتم؟
– اگه جواب ندي مطمئن باش دوباره مي زنم.
صداش ديگه هيچ نرمشي نداشت و عين اژدها شده بود. بغض کرده بودم. تازه به مهربونيش خو گرفته بودم. خاک بر سر من که خودم همه چيز و خراب کردم. گفتم:
– از روزي که رفتم پيست.
– پس يکي دو ماهه. حالا بگو چرا به بيرون رفتنم گير مي دي؟! جنبه نداري. يه بار گذاشتم با دوستات بري پيست ببين با چه سوغاتي برام برگشتي.
چيزي نگفتم. دوباره گفت:
– تو مي دوني نظر اکثريت مردا راجع به دختري که سيگار مي کشه چيه؟! فکر کردي کلاس داره؟ فکر کردي اين جوري بزرگتر نشون مي دي؟
– من عقده ندارم.
– داري! اگه نداشتي همچين غلطي نمي کردي. دختره خيره سر. تو اگه تو يه مکان عمومي اين کوفتي رو بگيري دستت مي دوني به چه چشمي بهت نگاه مي کنن؟
– برام مهم نيست.
– غلط مي کني. براي من مهمه. خير سرت الان زن مني! چرا نمي فهمي؟! چرا مي خواي چيزي رو نشون بدي که نيستي.
از جا بلند شدم. نمي خواستم ديگه به داد و هواراش گوش کنم. خسته شده بودم. اون منو درک نمي کرد. خواستم برم سمت اتاق که صداي آرتان که گفت:
– بشين هنوز حرفم تموم نشده.
با صداي زنگ در، در هم آميخت. آرتان از جا بلند شد و در حالي که زير لب مي گفت:
– همين و کم داشتيم.
رفت سمت آيفون. نمي دونم کي بود که با خشم گفت:
– خروس بي محل.
بعد يه دفعه برگشت سمت من و گفت:
– برو لباست و عوض کن.
نگاهي به خودم کردم. با اخم گفتم:
– نمي خوام، لباسم خيلي هم خوبه.
اومد به سمتم.. دست و پا زدم و گفتم:
– نمي خوام. ولم کن. چي از جونم مي خواي؟
گفت:
– اگه سرکش بشي جونت رو … زود يه لباس پوشيده تنت کن و بيا بيرون. زخم کنار لبت و هم پاک کن. حوصله غيرتي شدن بعضيا رو ندارم.
نمي فهميدم چي مي گه. مگه کي اومده بود؟ دوست داشتم باهاش لج کنم. براي چي منو زده بود؟ حالا حقش بود که حرص بخوره
يه بلوز آستين بلند سرخابي تنم کردم با شلوار صورتي. گچ پام اذيت مي کرد و مجبور شدم يکي از پاچه هاش و تا بزنم. جلوي آينه ايستادم و با ديدن صورت سرخم و گوشه لب پاره شدم دلم به حال خودم سوخت. اصلا دوست داشتم سيگار بکشم، به آرتان چه؟ چرا توي همه کاراي من دخالت مي کرد؟ با کرم پودر سرخي صورتم و تا حدي پوشوندم و روي لبم هم رژ لب ماليدم تا زخم لبم پيدا نباشه. آخرين نگاه و به خودم انداختم و راه افتادم سمت سالن. در اتاق و که باز کردم صداي آرتان بلند شد:
– اومدي خانومم؟ بذار بيام کمکت.
وا؟! جلل الخالق. چش شد اين دوباره؟ نکنه نيلي جون اومده؟ خب اگه نيلي جون اومده بود که نياز نبود من لباس عوض کنم. آرتان سريع اومد سمتم. نگام کشيده شد سمت پذيرايي. مردي پشت به من نشسته بود و دستش و کرده بود توي موهاي پرپشتش. داشتم يارو رو تجزيه تحليل مي کردم با اخم گفتم:
– زشته، منو بذار روي زمين.
توجهي نکرد. منو برد توي پذيرايي و با خنده گفت:
– اينم خانوم گل من آقا نيما.
نيما؟! پس نيما بود. توي اين مدت همه يا به عيادتم اومده بودن يا زنگ زده بودن جز نيما. حالا روز آخر… از جا بلند شد و با ديدن من اخماش در هم شد. نگاش و دزديد و گفت:
– سلام ترسا.
با ذوق گفتم:
– سلام نيمايي، خوبي؟! چه عجب يادي از ما پا شکسته ها کردي استاد.
آرتان منو نشوند روي کاناپه که کلي با نيما فاصله داشت. نيما با لبخند گفت:
– چي کار کردي با خودت دختر خوب؟!
– هيچي، يه کم با پام کشتي گرفتم.
– ديوونه. حالا خوبي؟!
– آره بابا، قراره فردا برم گچ پام و باز کنم. شما يه کم دير اومدي واسه عيادت.
نگام افتاد به سبد گلي که کنار پاش قرار داشت و گفتم:
– واي گل نرگس! من عاشق گل نرگسم نيمايي. مرسي!
با لبخند نقاشي شده روي صورتش گفت:
– مي دونستم. قابل تو رو نداره. واسه تو باغي از گلم کمه. ترسا مطمئني خوبي؟ درد نداري ديگه؟
بي اختيار به سمت آرتان نگاه کردم. اخماش چنان در هم بود که دوباره ترسيدم. اين بار حتي از اون لحظه که منو سيگار به دستم ديد، بدتر شده بود. ترسيدم بزنه بلايي سر نيما بياره. براي همينم يه کم خودم و جمع و جور کردم و گفتم:
– آره، باور کن خوبم. مامانت اينا چطورن؟!
– خوبن. سلام بهت رسوندن.
به دنبال اين حرف از جا بلند شد و اومد به طرفم. ترسيدم. چي کار مي خواست بکنه؟ خدايا خودم و به خودت مي سپارم. اين آرتان الان دوباره وحشي مي شه. من اصلا حوصله اش و ندارم. نيما خونسردانه جلوي پام زانو زد.
آرتان هم داشت با خشم نگاش مي کرد و چنان دستاش و مشت کرده بود که مطمئن بودم آماده است نيما دست از پا خطا کنه تا با اين مشتش يه بادمجون بکاره پاي چشم نيما. نيما دست تو جيب کتش کرد. يه خودنويس در آورد و رو به آرتان گفت:
– با اجازه آرتان خان. مي خوام يه يادگاري رو گچ پاش بنويسم.
آرتان با صداي گرفته گفت:
– فکر نکنم ديگه لازم باشه. اين گچ به زودي باز مي شه.
نيما لبخند محزوني زد و گفت:
– اشکال نداره. بذار يه جمله هم از من يادگار بمونه.
با لبخند نگاش کردم و سرم و به نشونه تاييد تکون دادم. گچ پام پر از يادگاري هاي آتوسا و بنفشه و شبنم و ماني بود. نيما به زحمت يه جاي سفيد پيدا کرد و با خط خوش نوشت:
– قفسم برده به باغي و دلم شاد کنيد، من نگويم که مرا از قفش آزاد کنيد.
شعر و با صداي بلند خوندم و زل زدم توي چشماي نيما. آرتان و کارد مي زدي خونش در نمي يومد. شعر نيما برام خيلي معني ها داشت ولي به روي خودم نياوردم و گفتم:
– نيمايي از خودت پذيرايي کن. مي خواي بيام برات ميوه پوست بکنم؟
گويا من که نبودم آرتان تند تند همه وسايل پذيرايي رو روي ميز چيده بود که بعد مجبور نشه ما دو تا رو تنها بذاره. ولي گويا تيرش به سنگ خورد. چون نيما گفت:
– ممنون، ديگه رفع زحمت مي کنم. فقط آرتان خان بي زحمت اگه مي شه يه ليوان آب به من بدين.
آرتان از جا بلند شد ولي قبلش به من چپ چپ نگاه کرد. يعني اين که مواظب باش اگه دست از پا خطا کني سرت و مي ذارم رو سينه ات. بعد از رفتنش نيما سريع گفت:
– ترسا پات چرا شکست؟
– خوردم زمين نيما. چرا اين جوري مي پرسي؟
– آرتان که اذيتت نمي کنه؟
– نه! معلومه که نه. ما با هم صلح کرديم.
چه فايده داشت اگه بهش مي گفتم که آرتان باهام بد برخورد مي کنه؟ که منو زده؟ سودش فقط درگيري بين آرتان و نيما بود. نيما خواست حرف ديگه اي بزنه که آرتان وارد شد. خنده ام گرفت.رفتن و برگشتنش يه دقيقه هم نشد. نيما هم با تشکر ليوان آب و گرفت و لاجرعه سر کشيد. سپس از جا بلند شد و بعد از اين که به من سفارش کرد بيشتر مواظب خودم باشم، نگاه خصمانه اي به آرتان کرد و خداحافظي کرد و رفت سمت در. انگار فهميده بود من دروغ گفتم. شايدم از آرتان بدش مي يومد چون باعث شده بود منو از دست بده. بعد از رفتن نيما که آرتان تا وسط راه بدرقه اش کرد منم از جا بلند شدم که برم توي اتاقم. حوصله ادامه اخم و تخم هاي آرتان رو نداشتم. ميان راه بودم که آرتان برگشت و گفت:
– حاضر شو بريم.
– کجا؟
– اونش مهم نيست. فقط زود حاضر شو.
– من حال ندارم جايي بيام. مي خوام استراحت کنم.
– ترسا با من لجبازي نکن. گفتم برو حاضر شو.
نفسم و با عصبانيت فرستادم بيرون و در حالي که غر غر مي کردم رفتم سمت اتاقم:
– تو فقط بلدي زور بگي.
رفتم توي اتاق و با سختي لباسام و عوض کردم. مجبور بودم جاي کفش دمپايي بپوشم. بيرون که رفتم آرتان هم پالتو پوشيده حاضر و آماده ايستاده بود. نمي دونستم چه نقشه اي برام کشيده. نکنه منو ببره خونه و به بابا همه چيز و بگه؟ از اين بعيد نبود. واي اگه بابا بفهمه سيگار کشيدم؟ اون وقت مي گه تو هم عين آتوسايي. واقعا هم که من چه فرقي با آتوسا داشتم؟ اونم از سيگار شروع کرد. آرتان با ديدن من از در رفت بيرون. وا چرا کمکم نکرد؟ اين که نمي ذاشت من حتي يه قدم خودم بردارم، حالا عين بز سرش و انداخت زير رفت. لجم گرفت. با بدبختي رفتم بيرون و ديدم حتي دم آسانسور هم برام صبر نکرده. نکبت! معلوم نيست دوباره تا کي بايد سردي و گند اخلاقيش و تحمل کنم. چند وقت پيشا داشتم مي گفتم خوش به حال زنش؛ حالا بايد بگم بيچاره زنش! دست از پا خطا کنه بايد دو ماه سردي آقا رو تحمل کنه. سوار آسانسور شدم و رفتم پايين. داشتم فکر مي کردم نکنه کلا سر کار باشم و آرتان رفته باشه؟ لنگ لنگان از ساختمون خارج شدم. با ديدن نگهبان ياد قضيه مهموني افتادم و زير لب گفتم:
– حقته! پسره پررو. کاش بدتر کرده بودم باهات.
آرتان جلوي در ساختمون توي ماشين منتظرم بود. داشتم از پله ها آروم آروم پايين مي رفتم که يهو ليز خوردم و افتادم روي زمين. کف دمپايي هام خيلي ليز بود و بايد بيشتر دقت مي کردم، ولي مگه آرتان براي من حواس مي ذاشت؟ آرتان از ماشين پريد پايين. دويد به طرفم و گفت:
– چي شدي؟
لعنتي! داشتم از زور عصبانيت گر مي گرفتم. پسره پررو! نشسته تو ماشين عين خانا، حالا اومده پايين ميگه چي شدي؟ تا چشم تو در بياد. اصلا به تو چه؟. بيشعـــــور. دستش و به سمتم دراز کرد و گفت:
– خوبي؟
دستش و محکم پس زدم و خودم ايستادم. به قول عزيز کار را که کرد؟ آن که تمام کرد. من که تا اين جاش رو خودم اومدم، بقيه اش و هم خودم مي رم. آرتان عصبي رفت دوباره سوار ماشين شد. دوباره به اسب شاه گفتن يابو! دوست داشتم برگردم خونه ولي از فکر اين که دوباره اين همه راه و برگردم احساس بدي بهم دست داد و ناچارا سوار ماشين شدم. آرتان نگاهي بهم کرد و راه افتاد. نگراني رو از توي نگاش خوندم ولي به روي خودم نياوردم. اگه بلايي سرم مي يومد چي؟ اين قدر شعور نداشت که بفهمه الان وقت تلافي نيست. يه کم در سکوت سپري شد تا اين که پرسيد:
– نيما چي کارت داشت که منو فرستاد پي نخود سياه؟
جون تو جونت کنن فضولي. خنده ام گرفت. چقدر با خودش کلنجار رفت تا آخر اين و پرسيد. براي اين که دقش بدم راستش و گفتم:
– مي خواست ببينه تو اذيتم مي کني يا نه؟ مي خواست مطمئن بشه که تو پام و نشکستي.
سرعتش دو برابر شد و گفت:
– غلط کرده. به اون چه که تو زندگي ما دخالت مي کنه؟!
– دخالت؟! نه عزيز دخالت نيست محبته.
– ترسا، حواست و جمع کن. فعلا من شوهرتم و به عنوان يه شوهر دارم بهت اخطار مي دم که دوست ندارم کسي از زندگيمون سر در بياره. اصلا… اصلا تو به چه حقي به نيما گفتي که ازدواج ما صوريه؟
دلم مي خواست غش غش بهش بخندم. حسود بي خاصيت! شونه بالا انداختم و گفتم:
– دلم مي خواست. نيما بهترين دوست منه.
پوزخندي زد و در حالي که ماشين و پارک مي کرد گفت:
– پس حواست باشه بدون دوست نشي.
منو تهديد مي کرد! بچه پررو!
يه نگاه به دور و اطراف که کردم ديدم دوباره جلوي همون بيمارستاني هستيم که يک ماه پيش اومديم. با تعجب گفتم:
– اين جا اومديم واسه چي؟
– بيا پايين.
بي شعور! شعور نداشت وقتي يه نفر ازش سوال مي پرسه مثل آدم جواب بده. رفتم پايين و در و محکم کوبيدم به هم. چپ چپ نگام کرد و منم بي توجه راه افتادم سمت بيمارستان. يه پسر از جلوم رد شد در حالي که يه ويلچر خالي رو حمل مي کرد. پيدا بود از کادر بيمارستانه. فکر کنم پرستار بود. براي اين که لج آرتان و در بيارم صداش کردم:
– ببخشيد آقا؟
ايستاد و برگشت به طرفم. گفتم:
– شما پرستاريد؟
– بله، بفرماييد.
– مي شه منو با اين ويلچرتون ببرين داخل؟ سختمه خودم برم.
پسر لبخندي زد و گفت:
– بله، خواهش مي کنم.
ويلچر رو آورد به سمت من و منم با سرخوشي بدون توجه به آرتان که مطمئن بودم داره حرص مي خوره، نشستم روي ويلچر. ويلچر راه افتاد و من با لبخند گفتم:
– خيلي لطف کردين به من. شوهرم آدم نيست. انتظار داره من خودم راه برم. نمي فهمه پام درد مي گيره. بازم به شما.
جوابي نداد. با اين تفکر که آرتان هم داره دنبالمون مياد براي اين که بيشتر حرصش بدم گفتم:
– راستي شما چند سالتونه؟! پرستار بودن سخت نيست؟ کارتون رو دوست دارين؟
ويلچر جلوي در اورژانس متوقف شد. پسر بازم جوابي نداد. برگشتم تا ببينم چرا جواب نمي ده و ازش تشکر کنم که ديدم به جاي پرستار، آرتان داره ويلچر و هدايت مي کنه. اخماشم چنان درهم بود که با شش من عسل هم نمي شد خوردش. نفسم و با صدا بيرون دادم يعني از دستش عصباني شدم. آرتان خم شد و در گوشم گفت:
– دوست دارم اون گچ پات و بکوبم فرق سرت تا ديگه براي من بلبل زبوني نکني.
– اتفاقا منم دوست دارم با دندونام تيکه تيکه ات کنم.
در که باز شد ديگه ادامه نداديم و رفتيم تو. عين بچه ها با هم جر و بحث مي کرديم. ولي حرص خوردن آرتان خيلي از نظرم بامزه بود. دکتر با ديدنمون پرسيد مشکل چيه و آرتان گفت گچ پام بايد باز بشه. چه عجله اي داشت؟ موعدش که فردا بود؟ نکنه چون نيما روي پام يادگاري نوشت ديگه طاقت نياورد و خواست هر چه زودتر اون و از من دور کنه؟ خدا مي دونه. گچ پام که باز شد دکتر گفت:
– مي توني برش داري يادگاري.
آرتان با خشونت گفت:
– لازم نکرده.
و گچ رو با يه حرکت پرت کرد توي سطل آشغال. پس حدسم درست بود. از ديدن پوست پام وحشت کردم و با ترس به آرتان نگاه کردم. آرتان که از نگاهم منطورم و خونده بود با لبخند گفت:
– خوب ميشه، نگران نباش.
ناخوداگاه ترسم از بين رفت و لبخند زدم. از جا که بلند شدم راه رفتن براي خيلي سخت تر شده بود و نزديک بود بيفتم روي زمين که آرتان گرفتم. خواستم بشينم روي ويلچر، که آرتان با پاش هلش داد اون طرف. زير بازوي منو گرفت و دوتايي رفتيم بيرون. بازوم خيلي درد مي کرد.. فکمم هنوز درد مي کرد. دستش و پس زدم و گفتم:
– چرا نذاشتي بشينم روي ويلچر؟
– واسه اين که حال نداشتم هلت بدم.
– جان نثار زياد داشتم. نيازي به تو نبود.
بدنم ضعف رفت. آرتان وحشت کرد و گفت:
– چي شدي؟!
– وحشي! زدي دستم و داغون کردي. حالا ميگي چي شدي؟ يه بار لهش مي کني بعد دوباره فشارش مي دي؟ تو بايد مامور ساواک مي شدي.
منو نشوند روي نيمکت و رفت. لحظاتي بعد با ليواني آب ميوه برگشت. دستش و پس زدم و گفتم:
– نمي خورم.
– نازک نارنجي، خيلي بهت لطف کردم دستت و نشکستم. من از سيگار و آدماي سيگاري بيزارم. حال اين و بخور تا آتيش بس اعلام کنيم.
– آتيش بس؟ حيف که دلم برات سوخت وگرنه مي رفتم خونه مون به بابام مي گفتم دستم و داغون کردي. تازه بهم سيلي هم زدي.
– اگه بابات بفهمه واسه چي زدم به من حق مي ده. ترسا برو خدا رو شکر کن نکشتمت.
– بهت هم مي ياد قاتل باشي اتفاقا.
– دست شما درد نکنه. حالا اين و بگير بخور.
تشنه ام بود. براي همينم تعارف نکردم. ليوان آبميوه رو گرفتم و لاجرعه سر کشيدم. آرتان گفت:
– خفه نشي.
– نترس، حالا حالا بيخ ريشتم.
– خدا به داد من برسه.
از جا بلند شدم و ليوان و توي سطل کنار نيکمت انداختم و گفتم:
– دلتم بخواد.
چپ چپ نگام کرد ولي حرفي نزد. تا خونه ديگه هيچ کدوم حرفي نزديم. نزديکاي خونه که رسيديم پرسيدم:
– واسه چي امروز زود اومدي خونه؟
– واسه اين که مچ تو رو بگيرم.
– جدي پرسيدم.
دنده رو عوض کرد و گفت:
– واسه اين که بريم بيرون يه گشتي بزنيم. مي دونستم حوصله ات سر رفته.
– چه عجب!
– بهت رو دادم ديگه پررو نشو ها. همين که من از کارم زدم اومدم خونه خودش خيليه، ولي با چي روبرو شدم؟
حرفي نزدم. خودمم مي دونستم که اشتباه کردم. بايد سيگار و مي ذاشتم کنار. بنفشه و شبنم هم ديگه نمي کشيدن. بنفشه رو بهراد ترک داده بود، شبنم و هم شايان. حالا منو هم آرتان مي خواست ترک بده. ماشين و پارک کرد و کمک کرد تا پياده شدم. وارد خونه که شديم اعصابم خيلي آروم تر شده بود. واقعا که حرف زدن مي تونست خيلي از مشکلات رو برطرف کنه. وارد خونه که شديم گفت:
– شام چي مي خوري زنگ بزنم بيارن؟
– پيتزا.
– باشه.
قبل از اين که بره سمت تلفن، رفت سمت پذيرايي و وقتي اومد بيرون سبد گل نيما دستش بود. با خوشحالي گفتم:
– بذارش اين جا من يه کم بوش کنم …
لبخند مسخره اي تحويل من داد و سبد گل رو برد توي آشپزخونه. گردن کشيدم و گفتم:
– چي کار مي کني؟
سبد گل رو انداخت توي پلاستيک زباله و گفت:
– هيچي، دارم زندگيم و از شر مزاحم پاک مي کنم.
با حرص گفتم:
– گل و چرا مي اندازي؟ از بس خودت برام گل مي خري چشم نداري بببني يکي ديگه هم بخره؟
چپ چپ نگام کرد و جوابي نداد. گوشي رو برداشت و سفارش دو تا پيتزا داد. چرا آرتان اين جوري برخورد مي کرد؟ آخه چرا اين قدر روي نيما حساس شده بود؟
اون شب کنار هم شام خورديم و بعد من رفتم دوش گرفتم. توي اين دو ماه فقط يکي دوبار آتوسا منو برده بود حموم، ولي حالا راحت خودم مي تونستم حموم کنم. بعد از حمام راحت روي تخت دراز کشيدم و بعد از اين يک ماه بالاخره با آرامش به خواب رفتم. پام خيلي سبک شده بود.
صبح با صداي تق و توق شديد و بوي خوب گل نرگش چشم باز کردم. اولين چيزي که ديدم دسته گل نرگس بزرگي بود که روي عسلي قرار داشت و بوي خوشش همه اتاق و پر کزده بود. لبخند نشست روي لبم. نشستم سر جام و خم شدم، دماغم و فرو کردم بين گل ها و چند تا نفس عميق کشيدم. آرتـــــان تو ديوونه اي! چقدر اين کارش به نظرم قشنگ اومد. دوباره صداي تق تق از بيرون بلند شد. نگاهي به ساعتم انداختم.ساعت ده بود. سيخ وايسادم سر جام. يعني صداي چي بود؟! خداي من! آرتان که الان بايد سر کار باشه. با ترس پريدم دم در و اول سعي کردم از سوراخ کليد بيرون و ديد بزنم که قربونش برم هيچي پيدا نبود. ناچارا لاي در و باز کردم. چيزي نبود. دوباره صدا بلند شد. اين بار بي اراده پريدم از اتاق بيرون. آرتان روي کاناپه نشسته بود و با ديدن من از جا پريد و گفت:
– برو توي اتاقت.
بي توجه به حرفش گفتم:
– تو توي خونه چي کار مي کني؟! صداي چيه؟!
اومد به طرفم. دستم و گرفت و در حالي که مي کشيد توي اتاق گفت:
– وقتي بهت مي گم برو توي اتاقت، يعني برو توي اتاقت. پات خوب شده که اين جوري مي پري بيرون؟!
تازه متوجه پام شدم که هنوز يه کم درد داشت. نشستم لب تخت و گفتم:
– جواب سوالاي منو ندادي.
نگاش روي بازو و صورت کبود شده ام مات شد. بازوم از فشارش و صورتم از سيليش حسابي کبود شده بود. متوجه نگاش که شدم گفتم:
– هان چيه؟ شاهکارت ديدن هم داره.
کنارم نشست . صداي نادمش بلند شد:
– خداي من، من چي کار کردم؟
چشمام و باز کردم و گفتم:
– اين که خوبه. بايد خدارو شکر کنم که نکشتيم.
دستم و گرفت توي دستش و گفت:
– باور کن وقتي ديدم عين زناي خراب سيگار دستت گرفتي و داري پک مي زني، ديوونه شدم..
– ضربه شما خيلي محکم بود.
– شرمنده ام. نمي خواستم اين جوري بشه.
– تلافيش و سرت در ميارم. فکر نکن ولت کردم به حال خودت.
لبخندي زد و گفت:
– مي دونم که زلزله اي.
بحث و عوض کردم و گفتم:
– هنوزم جواب سوالاي منو نداديا.
گفت:
– چند نفر و آوردم براي در حفاظ بذارن.
– هان؟! چرا؟
– قفل درم عوض مي شه. يه کليد جديد بهت مي دم.
– پرسيدم چرا؟
– تو کاري به اونش نداشته باش. براي امنيت بيشتره.
– وا! يعني چه خب؟
بالاخره نگاه غمگينش و دوخت توي چشمام و گفت:
– ببين ترسا، يه مشکلي به وجود اومده که شايد بهتر باشه تو هم بدوني تا بيشتر مراقب خودت باشي.
با ترس و چشماي گشاد شده گفتم:
– چي شده؟ دزد اومده تو ساختمون؟ به کسي تعدی کردن؟
لبخندي زد و گفت:
– ذهنت فقط منفي مي بافه.
– خب بگو چي شده. من که سکته کردم.
– راستش يکي از بيماراي من يه دختر… دختر که نه… يه زن بيست و هشت ساله بود. چند وقت پيش به خاطر اين که شوهرش به جرم خيانت طلاقش داده بود، به شدت افسرده شده و خودکشي کرده بود. آشناهاش به من معرفيش کردن و من چند جلسه باهاش مشاوره گذاشتم و با دارو تا حدي کنترلش کردم. اما…
با کنجکاوي گفتم:
– اما چي؟!
– اما… زد و عاشق من شد. راستش ما روانشناسا بدي شغلمون اينه که افراد زود بهمون اعتماد کرده و حتي وابسته مي شن. بايد کنترلشون کنيم که بعضي وقتا به خاطر شرايط بد بيمار نمي شه. مثل اين مورد…
– خب؟
– آرزو به من وابسته شد و بهم ابراز علاقه کرد. علاقمند که مي گم نه فکر کني مثل آدماي عادي، يه جور عجيب غريب.
داشت کم کم حسوديم مي شد. حس بدي داشتم. دلم مي خواست بگم آرزو غلط کرده با تو با هم، ولي سکوت کردم. اگه حساسيت نشون مي دادم برام دست مي گرفت. خودش ادامه داد:
– اوايل مجبور بودم به خاطر اين که دوباره افسرده نشه و دست به خودکشي نزنه، باهاش راه بيام ولي کم کم ديدم داره بدتر مي شه. براي همينم بهش گفتم… که ازدواج کردم.
فقط نگاش کردم. لابد بازم از اسم من توي شناسنامه اش سو استفاده کرده بود و حالا عين خر تو گل مونده بود. گفت:
– ولي بدتر شد.
– يعني چي؟
– يعني اين که آرزو اگه قبلا افسرده بود، الان زده به سرش. وقتي ديدم حالش وخيمه، دستور بستري شدنش رو دادم و بستريش کردن. ولي از بيمارستان فرار کرده و ديشب نصف شب دقيقا همون وقتي که فرار کرده زنگ زد روي گوشي من و يه سري چرت و پرت گفت که منو نگران کرده. چون اون حالت طبيعي نداره و هر کاري ممکنه بکنه.
– چي گفت مگه؟
– نمي خوام نگرانت کنم… ولي ..
– بگو آرتان. اَه، مي خواد منو بکشه؟
– غلط کرده. مگه به اين راحتياست؟ باور کن ترسا نمي ذارم شغل من هيچ خطري براي تو به وجود بياره. من همه جوره ازت حمايت مي کنم. خودم گند زدم، خودمم بايد جمعش کنم.
– چي گفت بهت آرتان؟
– گفت… داغ تو رو به دلم مي ذاره اگه باهاش ازدواج نکنم.
– حالا چرا قفل در و عوض کردي؟
– چون… کليد خونه رو از يکي از دوستام گرفته. چند وقت پيش دوستم بهم خبر داد. دوستم و گول زده. هر اتفاقي ممکنه بيفته.
لجم گرفت. داغ کرده بودم در حد مرگ. از جا بلند شدم. رفتم کنار پنجره و در حالي که از بالا به بيست طبقه پايين تر نگاه مي کردم گفتم:
– خب باهاش ازدواج کن.
آرتان با عصبانيت از جا پريد و گفت:
– چي؟!
– مگه نگران جون من نيستي؟ خب باهاش ازدواج کن.
پشتم بهش بود و عکس العملش رو نمي ديدم. با خشونت گفت:
– من يه بار ازدواج کردم. اين و تو گوشت فرو کن. در ضمن…
حرفش و ادامه نداد. آب دهنم و قورت دادم و گفتم:
– در ضمن چي؟
– براي محافظت از تو… از جونم مايه مي ذارم، اين و مطمئن باش. نمي ذارم هيچ اتفاقي برات بيفته.
– آرتان؟
– جانم؟
– ممنونم.
– واسه چي خانوم؟
– به خاطر همه چيز. به خصوص… به خصوص گل ها.
– اين گلا براي باغي از گل کمه. خيلي کمه.
آرتان آب دهنش و قورت داد و چشماش و بست. رفته بودم تو اوج حس که صدايي از بيرون بلند شد:
– آقاي تهراني؟ تشريف ندارين؟ کار در تموم شد.
يه دفعه از من فاصله گرفت. نگاه عميقي توي چشمام انداختم و دستم و رها کرد. سرم و زير انداختم. چند قدم عقب عقب رفت و سپس برگشت تا بره بيرون. جلوي در که رسيد برگشت طرفم و گفت:
– نيا بيرون. لباست مناسب نيست جلوي اين پسرا.
اين و گفت و رفت بيرون. ولو شدم روي تخت. چند نفس عميق کشيدم و زل زدم به گل هاي نرگس.
سه روزي بود که توي خونه حبس شده بودم. هيچ خبري نشده بود و منم غر غر کردنم شروع شده بود. مي خواستم برم کلاس زبان، ولي آرتان غدقن کرده بود که تحت هيچ شرايطي نرم از خونه بيرون. نشسته بودم روي کاناپه و مشغول سوهان زدن به ناخنام بودم که تلفن زنگ زد. بي خيال همين طور که ناخنام و فوت مي کردم گوشي رو برداشتم و گذاشتم در گوشم:
– بله؟
– ترسا؟!
با شنيدن صداي زنونه سيخ نشستم و گوشي رو دو دستي چسبيدم. مي ترسيدم حرف بزنم. چند لحظه در سکوت گذشت تا اين که دوباره گفت:
– فکر مي کردم زن آرتان بايد شجاع تر از اين حرفا باشه. آرتان از هر کسي خوشش نمياد. تو بايد خيلي خاص باشي.
– شما، شما کي هستين؟
– مي خواي بگي راجع به من به تو چيزي نگفته؟
اين و که گفت غش غش خنديد. يه خنده هيستريک وحشتناک. ياد آدم بدا توي کارتونا افتادم. يه کم که خنديد گفت:
– من آرزوام عزيزم. معشوقه شوهرت.
معشوقه؟! مي دونستم دروغ ميگه. مي خواست ذهنيت منو نسبت به آرتان خراب کنه. سعي کردم از خودم ضعف نشون ندم. پاهام داشت مي لرزيد ولي بايد با قدرت باهاش حرف مي زدم. گفتم:
– خب که چي؟! خودتم مي دوني که آرتان تو رو پشه هم حساب نمي کنه.
دوباره غش غش خنديد و گفت:
– آرتان بايد از خداش باشه که من نگاش کنم.
– حالا که فعلا بر عکس شده و تو از خداته که آرتان نگات کنه. الانم از زور ضعفت و اين که ديگه دستت به جايي بند نيست مي خواي منو اذيت کني. تو رواني هستي.
4.3/5 - (3 امتیاز)

Check Also

رمان قرار نبود پارت ۹

علاقه ام به تو خيلي بيشتر شده حالا روزگارم قشنگ تر شده از اون وقت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.