رمان غرقاب پارت ۶۵

 

من حس می کردم، هرچقدر سنم بالاتر برود، جلوی عشق مقاوم تر می شم. دیگر دست و دلم نمی لرزد…دیگر قرار نیست بدنم رعشه ی یک حس بی امان را بگیرد اما….اشتباه می کردم!

لمس دستان مردی که با زبانش، عاشقم کرد و با حمایت هایش…پابندم، هرچقدر هم سنم بالا می رفت باز می توانست منقلبم کند. در یک خانواده ی آزاد به دنیا آمده بودم. بارها طعم آغوش های مختلف را چشیده بودم اما…این یکی، بدجور بوی نای دلتنگی می داد.

ـ باورم شه خودتی؟

دست عقلم را گرفتم، آوردم نشاندمش روی صندلی جلو. دلم را هم…پشتم هول دادم.

ـ برو عقب!

آرام اجابت کرد. دستانش اما هنوز بند بودند به بازوهایم. نفس بلندی کشیدم که بغضم پایین برود و صدایم را نلرزاند.

ـ از اتاق من برین بیرون.

نمی شنید. واقعا انگار نمی شنید. صورتم را با یک حس گیج کننده نگاه کرد و من، شرمم آمد عمیق نفس بکشم.

ـ غوغا!

کف هردو دستم را روی پیراهنش چسباندم. زورم به زورش نمی چربید اما تقلا کردم برای عقب رفتنش. یک جدال بزرگ، وسط سرم شکل گرفته بود. یک گوشه ی منطقم می گفت نرم شو و دیگری می گفت، یک عالمه طناب بینتان پاره شده.

ـ لطفا، همین حالا از این اتاق برو بیرون. من علاقه ای به دیدنت ندارم.

سرش به چپ و راست تاب خورد. هنوز دلتنگ نگاهم می کرد.

ـ باورم نمی شد خودت باشی…فکر کردم باز…یه خیالی!

دلم رخت عزا به تن کرده بود و سرم، نبض می زد. از این جدال خسته شده بود. در اتاق را باز کردم و بعدش نگاهش هم نکردم تا ببینم چه وسط چشمانش نشسته.
ـ واقعی بودم، به عنوان یه نماینده توی جمعی حضور داشتم که شما هم بودین. لطفا توی ذهنتون ازش برداشت خاصی نداشته باشین و زودتر اتاق و ترک کنین. می خوام استراحت کنم.

ـ عوض نشدی!

لحنش حالا از آن گیجی فاصله گرفته بود. غم انگیز و با همان تن عجیب و بمش! سرم را چرخاندم سمتش…

ـ هنوز شبیه روزی هستی که جلوی در خونه، بهم گفتی خداحافظ!

سیب گلویم بالا و پایین شد.

ـ لطفا، برو!

دستی روی صورتش کشید. به جای بروی زبانم، دلم می خواست بگویم بمان. بمان و یک طوری مطمئنم کن با این همه اشتباه بینمان، کج رفتن ها و ترس هایی که مارا سوزاندند و از هم دور کردند، باز می شود با هم بود.

ـ قصد اذیت کردنت و ندارم.

خوب بود، خوب بود که قرار نبود چیزی را شروع کند.

ـ فقط خواستم به خودم ثابت کنم، خیال نبودی!

نگاهش کردم. چقدر سخت بودم که هنوز ایستاده و نگاهش می کردم. شکل نگاهش، یک چیزی بود بین دلتنگی و غم و غرور و ناامیدی از نشدن ها!

ـ بابت اتفاقی که بهت زدگیم باعثش بود هم…

ادامه نداد، متوجه شدم منظورش به آن آغوش بود. چقدر متفاوت برخورد می کرد. چقدر رسمی تر، سخت تر و البته مسلط تر. جز آن چنددقیقه ی اولیه، انگار بعدش یادش آمده بود بین ما هنوز چیزی تغییر نکرده. که ما شدنمان، دور است و بعید!

ـ معذرت می خوام.

سرم را آرام تکان دادم. لب هایم را محکم بهم چسباندم تا صدای گریه ام بیرون نپرد و عبورش را از کنارم، با قدم های آرامش تماشا کردم.
ـ آقای عابدینی؟

ایستاد، کوتاه برگشت و وسط چشمانش، من را پرت کرد بین یک مشت خاطره.

ـ باید موفقیتتون تبریک می گم!

پلک بست، طولانی و بعد با انگشت چشمانش را فشرد.

ـ بابت عملکردنت به اون قولت هم، ممنون….

 

ـ برای اذیت کردنت واردش نشدم.

خش دار زمزمه کرد، خسته از سعی برای اثبات خودش! عمیق تر نگاهش کردم. نفس عمیقی کشید. سخت بود تظاهر به حسی که بود، اما باید نادیده گرفته می شد.

ـ اون نقش شبیه من بود. شبیه آدمی که فرصت بخشیده شدن پیدا نکرد.

مکثی کرد، نگاهم را به دستگیره ی در دوختم و او دوباره ادامه داد.

ـ ممنونم! بابت تبریک!

رفتن، کشنده ترین فعل دنیا بود وقتی حتی خجالت می کشیدی بعدش، اشکی بریزی و عین آدم های از دست داده، سروصورتت را چنگ بیندازی…چرا طوری وانمود کردم که برای دیدنش این جا نبودم؟ در را که بستم، تکیه زدم به آن و همه ی همه اش، شد یک نفس عمیق و بعد بوی عطرش، بوی آغوشش، صدایش وسط گوشم و قولی که به خودم داده بودم…برای خودم که نه، برای او اما باید اشک می ریختم.

خاطراتش بو داشتند، حرف هایش…صدایش، دست هایش…حتی نگاهش…همه و همه بو داشتند!

من چرا انقدر عاجز بودم در فراموشی؟ قدم هایم را برداشتم، خودم را کشاندم سمت آیینه و بعد…رو به چهره ی بهت زده ام، گونه ام را لمس کردم.
ـ دیدیش؟

ابروهایم شکل عجیبی پیدا کردند. موج خوردند و انگار، افتادند پشت پلک هایم.
ـ باهاش حرف زدی!
لبخند زدم، پر از بغض و بعد…دستم از گونه ام سر خورد کنارم!
ـ خیلی ترسویی…
این جمله را خطاب به دخترک در آیینه گفتم، گفتم و بعدش…به تصویرش پشت کردم.
ـ ترسویی که هنوز خودتم نمی دونی چی می خوای…اومدی ببینینش، اومدی کیف کنی از دیدن موفقیتش، به همه گفتی دلیلش و نمی دونی، اومدی نشستی اون جا….بعد وقتی اومد سراغت بهش گفتی دلیلت چیز دیگه ای بوده؟ چقدر حقیری غوغا…

از خودم شاکی بودم. دست به کمر، پربغض…وسط اتاق ایستادم و به نگاه به سقف، چشمانم را بستم.

ـ بغلت کرد.

بغضم بالاتر آمد و این بار، بی تاب تر از خودم گلایه کردم، سر خودم داد کشیدم و مواخذه اش کردم.

ـ و تو حتی می ترسی بگی هنوز دوسش داری…

از حجم درد صدایم، زانویم لرزید و من به حالت رکوع خم شدم. نفس نفس می زدم. صدایم این بار آرام بود.

ـ با همه ی اشتباهاتش..دوسش داری غوغا!

خودم، این اعتراف تلخ را روی پیشانی ام کوبید، مهر زد و با چهره ای پرافسوس نگاهم کرد. نشستم همان وسط و تصویر آغوشش، با صدایش وقتی اسمم را روی لب آورد باهم دیگر تکرار شدند.

ـ دیدیش…دیدیش غوغا…
*************************************************************************

شب بدی بود. از آن شب هایی که تا صبحش، بین کابوس هایم احاطه شده بودم و از بس طول و عرض اتاق را راه رفته و بین موهایم چنگ زده بودم، هم کف سرم می سوخت هم چشمانم. من ذهن ضعیفی داشتم. ذهنی که به جای راهنمایی قلبم، خودش هم عاشق می شد…خودش هم در دام می افتاد و دست آخر، از ضعفش، من را هم زمین می زد. وقتی بعد از تایم صبحانه، پولاد تماس گرفت تا باهم گشتی در شهر بزنیم…از ترس این که در همان اتاق به جنون کشیده نشوم پذیرفتم!

پولاد، مرد باهوشی بود. آن قدر که وقتی چشمانم را دید، با همه ی تعجبش چیزی نپرسید و فقط کنار هم، در هوای کمی خنک ونیز، به قدم زدن مشغول شدیم. اطرافمان کانال های آب بودند، قایق هایی که درونش حرکت می کردند و پیاده روهای سنگی باریک که بین ساختمان های قدیمی محصور شده بود.
ـ قصد برگشت نداری؟

خندید، سوالی که پرسیده بودم صرفا برای شکستن این سکوت و تمام کردن رنج افکارم بود.

ـ نه حالا که انقدر به چیزی که می خواستم نزدیک شدم. امروز عصر باید برگردم رم، فردا یک شوی مهم داریم و من بعد از این اجرا، فکر کنم بتونم یک نفس راحت بکشم.

سرم را کوتاه تکان دادم. روبروی شعبه ی یکی از برندهای مطرح ایتالیایی ایستادیم، او به لباس های مردانه در تن مانکن ها چشم دوخت و من، به سایه ی خودم در شیشه ی شفافش!

ـ پولاد؟

سرش را به سمتم چرخاند. آرام پرسیدم.

ـ از نظر تو من چطور آدمی ام!

از سوالم کمی شوکه شده بود اما، در جواب دادن تعللی نکرد.

ـ یه زن قوی، موفق و قابل تحسین.

به صورتش زل زدم. شاید اگر می گرفت یک زن ضعیف و قابل ترحم، این همه برایم دردناک نبود. این که من در ظاهر، در جایگاه اجتماعی و کاری، یک زن قوی و موفق بودم، خوشحالم نمی کرد. نه وقتی که در زندگی شخصی ام، همه جانبه داشتم با ضعف هایم مقابله می کردم. خیرگی ام، باعث شد ابرو درهم بکشد.

ـ چیزی شده!

ـ از نظر تو یه آدم قوی، چه خصوصیاتی داره؟

سوال هایم داشت گیجش می کرد، کوتاه سر تکان داد.

ـ نمی دونم، یه آدم که وابسته به کسی نباشه شاید. این می تونه تعاریف متفاوتی داشته باشه. از نظر من، مادرم آدم قوی ای بود. شما هم قوی هستین.
وابسته نبودن؟ آدم اگر به جایی وابسته نباشد، بی ریشه می شود. گمانم در کتاب شازده کوچولو این را خوانده بودم. لبخند تلخی زدم و دستم را رساندم به یقه اش! پیراهن یقه دارش را مرتب کردم و نجوا کردم.

ـ وابسته نبودن آدمارو ضعیف می کنه پسر، آدمی قویه که به یه ریشه ی محکم وابسته باشه.

هنوز آثار گنگی در صورتش دودو می زد.

ـ یه زن قوی، یه زنیه که بتونه لبخند بزنه. بین جامعه ای که همیشه سعی کرده اون رو نادیده بگیره…بتونه شاد باشه.

سرش را کوتاه تکان داد، شاید با حرف هایم موافق بود. شاید هم…حوصله ی بحث نداشت.

ـ گفتی عصر باید بری رم؟

بله ای نجوا کرد. لبخند زدم، عاریه ای و تلخ!

ـ ناهار مهمون من، یه رستوران خوب می شناسم که توی سفر قبلیم پیدا کردمش. پاستاهاش بی نظیره. معلوم نیست وقتی برگردم ایران دیگه کی ببینمت.
او هم لبخند زد، اما مثل خودم کمرنگ و بی حس و حال. چرخیدم تا از جلوی آیینه که من را به بقیه قوی اما به خودم ضعیف نشان می داد فرار کنم که صدایم کرد. نگاهش کردم.

ـ شما خوبین؟

نفس عمیقی کشیدم، پاسخش…کمی پیچیده بود. وقتی هنوز دستانم بویی از عطرش را بین خودشان پنهان کرده بودند و من مشتشان کرده بودم از ترس پریدنش، پاسخ این سوال سخت می شد.

ـ بریم پولاد.

جوابش را ندادم، دلم نمی خواست دروغ بگویم. حقیتش، حال من….هیچ خوب نبود!

**************************************************************************

مدارکم را از متصدی هتل تحویل گرفته و بعد، با گام هایی آرام به سمت خروجی هتل قدم برداشتم. تاکسی های آبی، همان طور که من را از فرودگاه به هتل رسانده بودند، حالا قرار بود من را به فرودگاه برسانند. سفری سراسر کسلی و خمودی…بالاخره داشت تمام می شد. آمده بودم به گمانم خودم را زجر بدهم وگرنه،

ونیز شهر زیبایی بود و من…ابدا از این زیبایی بهره ای نبرده بودم. با رسیدن به فرودگاه، دسته ی چمدان را بیرون کشیدم و با گام هایی آهسته به سمت ورودی اش حرکت کردم! بالاخره داشت تمام می شد. برمی گشتم و به میعاد می گفتم، خواستم…اما نشد!

ـ غوغا؟

شگفت زده، از شنیدن صدایی که ابدا انتظارش را نداشتم سرم را چرخاندم. داشت با گام هایی نسبتا بلند به طرفم می آمد. یک پیراهن جین پوشیده بود با شلواری با رنگی کمی تیره تر از پیراهنش! نمی توانستم براندازش نکنم. وقتی رسید، فقط توانست نفس عمیقی بکشد.

ـ خداروشکر زود رسیدم. می ترسیدم پریده باشی.

سکوت کرده بودم، از دیدنش شوکه بودم. چرا آماده بود؟

ـ اجازه می دی قبل از پرواز یکم باهم حرف بزنیم؟

خواستم بگویم نه اما، واقعا ما چندسالمان بود؟ بچه بازی و این لج بازی ها دیگر عمرش به سن ما قد نمی داد. به ساعتم زل زدم. تا پرواز، ۴۵ دقیقه فرصت داشتم.

ـ باشه!

در قسمت بالکنی طبقه ی دوم فرودگاه، کنار هم دیگر قرار گرفتیم. کیف کوچکم را روی صندلی قرار دادم و چمدانم را هم کنارم گذاشتم. گیج بودم از آمدنش! از حسی که داشتم و از نگاه های او.

ـ منتظرم!

سری تکان داد. داشت فکر می کرد از کجا شروع کنم و من داشتم به تغییرات صورتش فکر می کردم. پخته تر شده بود.

ـ حقیقتش، از وقتی دیدمت، تا همین حالا توی حس غریبی دارم دست و پا می زنم. نمی دونستم اگر برگردی باز فرصت پیدا می کنم ببینمت و باهات حرف بزنم یا نه.

ـ تا جایی که می دونم شما هم قراره با تیمتون پس فردا برگردین ایران.

سری تکان داد، عجیب بود که بدون تنش، بدون نگاه های عجیب و بدون هیچ بحثی داشتیم حرف می زدیم. انگار هردو خسته بودیم، از صدا کردن هم، پس زدن و پس زده شدن، از درد نگاه هایمان.

ـ اره ولی، توی تهران من و تو می تونیم راحت باهم حرف بزنیم.

متوجه منظورش شده بودم، لبخندم کمی رنگ تلخی گرفت. به تلخی لحظه ی بینمان.

ـ درسته با شهرت فعلیت..

پرید بین حرفم، جدی!

ـ غوغا!

چشمانم را بستم.

ـ بیش تر به فکر اعتبار پدرتوام.

پوزخندم دست خودم نبود. لحن تلخ و کنایه ام هم…

ـ این که این همه به ما فکر می کنین، قابل تقدیره.

در سکوت نگاهم کرد، خودم از درد حرفی که گفته بودم و بی فکری اش نسبت به میعاد را به رویش آورده بودم عصبی بودم. تازه می فهمیدم وقتی می گفتند بعضی اتفاقات حرمت هارا می خورد، یعنی چه. نگاهش نکردم اما او، گذاشت کمی آرام شوم و بعدش لب زد.

ـ دلم واست تنگ شده بود.

صداقتش، باعث شد سرم به سمتش بچرخد. نگاهمان توی هم قفل شود و من، دستانم را مشت کنم. از این همه سردرگمی چشمانمان، بدم می آمد.

ـ نمی دونم میعاد بهت از ارتباطمون گفته یا نه…

سرم را به علامت تأیید تکان دادم. نگاهمان درهم شکست و نفسمان راحت تر درآمد.

ـ نمی دونستم برگشتی.

ـ برای همیشه نرفته بودم.

خوبه ای نجوا کرد. سرش را چرخاند. عجیب حس می کردم هرچه گفته در واقع یک مقدمه چینی بود. انگار نمی توانست حرف اصلی اش را بزند. من هم انگار، می ترسیدم که بشنومش. بعد آن شب، بعد آن اتاق..حتی همین مکالمه ی آرام را هم انتظار نداشتم چه رسد به این حال غریب بینمان. من و او، غروب جمعه بودیم. دلگیر و دلتنگ!

ـ من، خیلی به پروازم نمونده.

سرش را آرام تکان داد. به ساعت دور مچش چشم دوختم و آرام بلند شد.

ـ بسیار خب.

حرفش را نزده بود. من هم نمی پرسیدم. این به نفع هردویمان بود. بلند شدم. دسته ی چمدان را خودش گرفت و من شبیه یک بیچاره، دنبالش حرکت کردم. هردو سکوت کرده بودیم و چشممان، به نقطه ای بود که قطعا درک درستی از آن نداشتیم. این همه آرامش در دیدارمان، ترسناک نبود؟ یعنی قبول کرده بودیم تمام شدیم؟ تنم لرزید.

ـ پاس و بلیطتت و بده. تا از گیت رد نشدی همراهیت می کنم.

دستم را به کنارم رساندم. کیف کوچکی که مدارک درونش قرار داشت همیشه کج روی شانه هایم بود. با حس نبودنش…گیج چشمانم را پایین کشیدم و بعد، نالان نفسی بیرون فرستادم.

ـ بالا جا گذاشتمش.

متعجب نگاهم کرد. حالا من هم داشتم با کلافگی اورا نگاه می کردم. دسته ی چمدان را به دستم داد و گفت که دنبالش می رود. با این وجود من هم پشتش حرکت کردم. خودمان را دوباره به طبقه ی دوم فرودگاه و بالکنش رساندیم و به محض قرار گرفتن کنار میز، هردو با دیدن جای خالی کیف، آه از نهادمان درآمد.

ـ خدای بزرگ!

ـ مدارکت به درد کی می خورد؟

دستانم را به کمرم کوبیدم. واقعا عصبی و جاخورده به نظر می آمدم.

ـ فقط مدارک؟ توش کلی یورو بود.

حالا نوبت او بود که متعجب و عصبی من را نگاه کند. هردو همزمان آهی کشیدیم و من، با کف هردو دستم صورتم را پوشاندم.

ـ بدون مدارک چطور باید پرواز کنم؟

 

امتیاز دهید به این رمان

Check Also

رمان غرقاب پارت ۶۹

سرم توی آغوشش بود، توی آغوش مردی که به خاطر صلاح حال دیگران، به خاطر …

۳ comments

  1. به احتمال زیاد خود علی برداشته
    البته پولاد هم مشکوکه…
    به هر حال دستش درد نکنه هر کی بوده
    شاید فرجی شد غوغا علی رو قبول کرد و این عذاب تموم شد…

  2. خب خداروشکر کیفشو دزدیدن!
    نکنه خود علی برداشته؟
    یا پولاد؟

  3. خیلییی خوب بود این پارت غوغا هم ان شالله از خرشیطون بیاد پایین علی رو ببخشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.