دوشنبه , تیر ۲۳ ۱۳۹۹
خانه / رمان / رمان غرقاب / رمان غرقاب پارت ۵۵

رمان غرقاب پارت ۵۵

 

اسم دکتر جایگزینم، باعث شد لحظه ای کوتاه لبخندم خشک شود و بعد، دوباره…شبیه تمام این مدتی که لبخند زدن را تمرین کرده بودم، چشمانم بدرخشند. یک گام دیگر جلو رفتم اما، دست دختر را هم رها نکردم.

ـ خوشحالم بالاخره رسیدین دکتر. مدت ها بود منتظر بودم.

با نجابتی مردانه لبخند زد و من، به سمت تک اتاقم اشاره ای کردم.

ـ این جا جاییه که فعلا باید مستقر بشین. ان شالله از هفته ی بعد که من برم، کامل متعلق به شماست.

نگاهی بین هردونفرشان رد و بدل شد. لبخندم را حفظ کردم و با دست، به در دیگری اشاره کردم.

ـ این جا هم دندانپزشکیه روستاست. خیلی مجهز نیست اما، برای شروع خوبه. شما دارین طرحتون و می گذرونین درسته؟

مرد جوان سری تکان داد و بله ی محکمی گفت. علاوه بر اسم، صدایش هم…سرم را محکم تکان دادم و باز لبخندم را چسباندم روی لب هایم.

ـ بفرمایین تو. سرده. این جارو مثل خونه ی خودتون بدونین.

لبخند زده و با تعارف بعدی ام، تک پله را بالا رفتند. به داخل شدنشان زل زدم و بعد، لبخندم نرم نرمک محو شد و چشمانم خیره شد به محوطه ی خاکی دور تا دورم. خاک هایی که گل هایی خودرو از بینش سبز شده و شکل و شمایل اگر چه نامرتب اما دلنشینی را ساخته بود. بوی بهار می آمد. فقط کافی بود عمیق نفس بکشی….
دیگر چیزی نمانده بود که دشت لاله های واژگون گل بدهد و آن روز، می شد بیست ماه!

بیست ماه بریدن و دل کندن و جنگیدن!

لبخندم را انحنای بیش تری دادم و نفس عمیقی کشیدم، پزشک جایگزین یعنی تمام شدن اقامتم و من عجیب حس می کردم این بیست ماه را برده ام! لااقل با خودم برده ام.

ـ خانم دکتر شما داخل نمیاین؟

سرم چرخید، تک پله را بالا رفتم و حین هول دادن در به سمت داخل، باز دستکش هایم را درآوردم. دوست داشتم از کتری روی بخاری برایشان چای بریزم و کمی با دوجوانی که چهره هایشان پر از امید بود هم صحبت شوم. باید روستارا هم نشانشان می دادم. با تمام چیزهایی که لازم بود بدانند….

ـ اومدم نجمه جان. خب آقای دکتر چندوقته درستون تموم شده؟

**********************************************************************

ـ این جا خیلی سرده. وقتی علی گفت طرحش افتاده توی چهارمحال، فکرم نمی کردم انقدر هوا سرد باشه.

لبخند زده و آخرین ظرف را هم آب کشیدم. سینک کوچک گوشه ی اتاق، آبش از یک تانکر پشت درمانگاه تأمین می شد و آب کشی مجزا نداشتند. با خجالت، یک بلیز و دامن پوشیده بود و روسری اش را هم در نمی آورد. همسرش امشب مهمان خانه ی یکی از اهالی شده بود. قرار شده بود تا زمان رفتن من، آن جا بماند و من چقدر ممنونش بودم.

ـ تا به حال نیومده بودی؟

صدای سگ ها، حواسش را پرت کرد. با توجه به روحیه ای که از او دیده بودم کارش سخت می شد. زندگی کردن در این جا، یک دل شیر می خواست و مقدار زیادی جسارت. چیزی که من هم سخت به دستش آورده بودم.

ـ نه!

ـ از سگ می ترسی؟

گونه هایش رنگ گرفتند. دستانم را با حوله ی شخصی ام خشک کردم و بعد، اشاره کردم بنشیند. کتاب هایم را که گوشه ی قفسه ی کهنه ی چوبی چیده بودم، برداشتم تا یک به یک در چمدان قرار بدهم و او، با مکثی نشست.

ـ این جا هم سرده، هم سگ زیاد داره و هم امکاناتش خیلی کمه. برای یه زنگ زدن با موبایل باید کلی بچرخی تا یه جا پیدا کنی آنتن بده. مرتب هم رفت و آمد زیاده چون علاوه بر اتاق دندانپزشکی، اتاق پزشک اصلی روستا هم همین جاست. هرروز به بهانه ی مختلف اهالی میان و دوست دارن معاینه بشن.

ـ شما…تنهایی سختتون نبود؟

نفس عمیقی کشیدم. در مقابل سختی هایی که قلبم کشیده بود این بیست ماه، شبیه زندگی در بهشت بود. سری تکان دادم.

ـ نه، برای تو هم زیاد نباید سخت باشه. عادت می کنی. بهرحال همسرت مدتی باید طرحش و توی روستا بگذرونه و بهتره با قدرت کنارش باشی.

لبخند زد، نگاهش را دوخت به حلقه اش و زمزمه کرد.

ـ ما فقط یه ماهه عروسی کردیم.

حلقه ی ساده ای داشت اما به دستان سفیدش خیلی می آمد. لبخندم، هرچه داشت دیگر حسرت نداشت. ماه پنجم اقامتم بود که فهمیدم، دیگر نیاز به مردها ندارم تا حالم را خوب کنند و زندگی را فهمیده ام. دیگر حسرت حلقه و عروسی و یک مرد چهارشانه را نداشتم. بیش تر از هرچیزی، گاهی حسرت یک صدا به دلم می ماند که زود پرش می دادم تا دلم هوایی نشود و بعد، لبخند می زدم. به زور…از جایی به بعد دیگر عادت شده بود بخندم، خوشحال باشم و حتی از یک برف ساده هم ذوق زده شوم.

ـ پس خیلی دوستش داشتی که راضی شدی بیای باهاش این جا؟

سکوت کرد اما هر ابلهی معنای لبخندش را می فهمید و دلش برای نجابتش می رفت. دستش را فشردم و باقی کتاب هارا در چمدان قرار دادم. لباس های زیادی برایم نمانده بود. خیلی هایشان کهنه شده بودند و دیگر لازم نبود با خودم ببرمشان.

ـ چرا از الان دارین چمدون جمع می کنین؟

ـ برای این که از فردا من می رم خونه ی یکی از اهالی تا همسرت بیاد پیشت. این چندروز باقی مونده رو می خوام این طوری سر کنم.

سریع سرش بالا آمد.

ـ خانم دکتر…

پریدم بین حرفش، با یک لحن جدی که دیگر نتواند پشتش حرفی بیاورد.

ـ بدون تعارف این طوری راحت ترم. همسرتم بهتر جا میفته.

ـ اخه…

نگاهش کردم، طوری که دیگر حرفش را ادامه نداد و فقط، زمزمه کرد.

ـ شما چه جذبه ای دارین.

خنده ام با صدا شد و زیپ چمدان را همزمان با رها کردنش محکم کشیدم. از پشت شیشه ها می شد ماه را دید. این جا آن قدر آسمان صاف بود که راحت ستاره ها و ماه دیده می شدند.

ـ خوابت نمیاد؟

ـ راستش چرا خیلی زیاد.

از جایم بلند شدم. تعداد رخت خواب های گوشه ی اتاق دقیقا به اندازه ی دونفر بود. خودش هم بلند شد تا در انداختنشان کمکم کند و من پتوی ضخیم تر را برای او کنار گذاشتم. تشکر که کرد، با یک نفس عمیق چراغ را خاموش کردم و آرام کنارش دراز کشیدم. نور شعله های بخاری را با رخوت تماشا کردم و صدای او، خواب آلود و خسته بلند شد.

ـ خانم دکتر؟

ـ جانم؟

ـ می گم، خجالت می کشم اما حس می کنم نیاز به سرویس دارم. می شه…

ترسش را خواندم، با حفظ لبخندم چرخیدم به سمتش و بلند شدم. خجالت زده به نظر می رسید و من، واقعا خنده ام گرفته بود. دختر ظریف و دوست داشتنی ای بود.
ـ خوش به حال دکتر با این زن جسورش!

ـ تا عادت کنم فکر کنم طول بکشه.

نفس عمیقی کشیدم. می ترسید به حیاط درمانگاه برود. با تمام خستگی ام بلند شدم و او هم ایستاد. کاپشنش را به سمتش گرفتم و اشاره کردم حتما بپوشد، بعد هم در را باز کردم تا وارد حیاط شود و بالای ایوان ایستادم تا به سمت سرویس انتهای ساختمان برود. دویدن و عجله اش باعث شد لبخند بزنم و البته کمی هم دلم برای آن روزهایم بسوزد.

چه شب هایی می ترسیدم از بیرون رفتن و تا صبح خودم را کنترل می کردم. لبخندم کمی تلخ شد. تجاربی به دست آورده بودم که سخت بودند اما…قوی ترم کرده بودند. پشیمان نبودم اما…تاوان سختی برای تمام تصمیماتم داده بودم. همان نور اندک ماه آن قدری با کیفیت بود که روشنایی نسبی به حیاط درمانگاه بدهد. با دستانم خودم را بغل گرفتم و به بخار دهانم چشم دوختم. صدای پارس سگ ها طوری بود که انگار دعوایشان شده و من…دیگر از این صدا هم نمی ترسیدم.

نشستم روی تک پله ی سیمانی و با وجود سرما، خیره ماندم به آسمان. چندثانیه؟ نمی دانم. فقط وقتی پلک هایم سوختند از این خیرگی طولانی بستمشان و عمیق ترین نفس را از سینه خارج کردم.

ـ تموم شد غوغا!

لبخند روی لب هایم نشست. سرم را چسباندم به تیرآهنی که جای ستون کنار پله قرار داشت و چشمانم را باز کردم.

ـ داری برمی گردی.

******************************************************************
ـ خیلی الاغی….د آخه نفهم بی شعور، آدم دوساعت مونده به رسیدنش به این خراب شده خبر می ده داره میاد؟

خنده ام را پشت دستم پنهان کردم، اگر در موقعیت خوبی بودم بلند قهقهه می زدم اما در نهایت، فقط توانستم صدای موبایلم را کاهش بدهم و سرم را به پنجره ی اتوبوس بچسبانم.

بدون وسیله رفته بودم، با یک چمدان! بی وسیله برمی‌گشتم و باز هم با همان یک چمدان. رفته بودم هرچه در دلم بود تکانده بودم همان جا، با دلی سبک شده برمی‌گشتم. با لبخندی گشاد و حالی که، دیگر بارانی نبود.

ـ مطمئن بودم از دیدنم خوشحال می شی عمو، دیگه لازم نیست انقدر محبت خرجم کنی. ان شالله رسیدم می بینمت دیگه؟

متوجه بود به خاطر قرارگیری در یک وسیله ی عمومی، نمی‌توانم خوب جوابش را بدهم. وگرنه آن طور نمی‌تازاند.

ـ یعنی ببینمت چپ و راستت کردم که یاد بگیری خبر برگشتت و این طوری ندی. قطع کن نفله راه بیفتم توی این شلوغی تا بخوام برسم به ترمینال، دوساعت و می کشه.

با همان خنده، موبایل را پایین آوردم و تماس را قطع کردم. در صفحه ی سیاه شده اش، تصویر محو خودم را چک کردم و بعد، نفس عمیقی کشیدم. به تصویر جاده ی خشک چشم دوختم، سرم را کج کردم و هندزفیری هایم را در گوشم قرار دادم. تابلوهایی که کیلومتر شمار مسیر بودند، نشان می دادند چیزی تا رسیدن به تهران نمانده و من، قلبم تند نمی‌زد. شده بود یک تکه گوشت بی خاصیت که شبیه سکته کرده ای فلج شده، روی صندلی چرخدار داشت این برگشت را تماشا می کرد. دلم می خواست یک دستمال سفید، بردارم و دور چشمانش ببندم.

ببندم و بگویم دیگر نگاه نکن….از این جا به بعد اگر فلج شدی، کور هم شو….

ورود به تهران، ورود به دنیای عجیبی بود که ترکش کرده بودم و حالا، دوباره برگشته بودم به آغوشش. شبیه یک بچه ی سال ها دورمانده از آغوش مادر، دلتنگانه به خیابان‌ها خیره بودم. به شلوغی‌ها، به پلاک ماشین‌ها، به موتورسوارهای زیادش، به هیاهوی داخل شهر و حتی کلافگی از توقف مرتب اتوبوس به خاطر شلوغی…وقتی از ماشین پیاده می شدم و منتظر تحویل چمدانم بودم، بی خودی لبخند داشتم. شبیه دیوانه‌ها.

چمدان به دست چرخیدم و هنوز خیلی به اطراف چشم نچرخانده بودم که یکی صدایم کرد. من، بیست ماه بود که اسمم را انقدر واضح نشنیده بودم. همه می گفتند خانم دکتر و حالا یک صدای مردانه ای داشت من را به نام می خواند.

 

ـ غوغا!

به جهت صدا چشم دوختم و دیدمش، با کلاه کپی که لبه اش را پایین تر کشیده بود تا خیلی خوب چهره اش دیده نشود و همان عینک های طبی با شیشه های رنگی. لبخند زدم، نرم و کمرنگ! از همان فاصله به قد و بالایش چشم دوختم و دلم به سمتش پرواز کرد و خودم…پابند چمدان نسبتا سبکم شدم که آرام قدم برداشتم. به جای من، قدم های او تند بود. گفته بود برسی می کشمت بابت این خبر ندادن و حالا وقتی سه قدم مانده بود به من برسد، دست دراز کرد…بازویم را کشید و من، پرت شدم به آغوش امن و همیشه حمایت‌گرش‌.

ـ کامیاب؟

ـ درد…درد و کامیاب غوغا!

خندیدم. بغض آلود، پر از دلتنگی و بیش تر توی آغوشش فرو رفتم. یک طوری محکم بغلم کرده بود که بعید می‌دانستم هیچ کس بتواند مارا از هم جدا کند.

ـ الان نباید هیچی بگم؟

چندثانیه مکث کرد و بعد، حس کردم صدایش خش برداشت وقت جواب دادن.

ـ فعلا ساکت شو که ازت عصبی ام بابت بی خبر اومدنت و انقدر دیر اطلاع دادن.

ـ همیشه وقتی از یکی عصبی هستی این طوری بغلش می گیری عمو؟

کمی حلقه‌ی دستانش را رهاتر کرد تا بتوانم عقب بکشم و بعد، خیره توی چشمانم، با همان عینکی که اجازه نمی‌داد بفهمم آن پشت چه خبر است، لب زد.

ـ خوشمزه شدی، یادمه داشتی می رفتی شبیه زهرمار بودی.

لبخندم را نگذاشتم که کمرنگ شود. نفس عمیقی کشیدم و اگرچه سیر نشده بودم از امنیت بازوانش و هنوز دلم می خواست، به اندازه ی عمر دلتنگی ام بغلش کنم، عقب کشیدم.

ـ ولی تو هنوز گوشت تلخی عمو. چمدونم و لطفا بیار.

عینک داشت اما گردی چشمانش و بهتشان را اگر نمی‌توانستم حدس بزنم، باید تغییر اسم می دادم. چمدان را که برداشت شانه به شانه ی هم حرکت کردیم و دستم هم، بین دستان بزرگ و امنش قرار گرفت.

ـ چرا انقدر بی خبر؟

جدی شده بود. من هم لبخندم را جمع کردم تا شبیه خودش به نظر برسم.

ـ این طوری اومدن و بیش تر دوست داشتم.

ـ اومدی بمونی یا نه، هنوز انقدر کله خر بودن توی جونت مونده که بعد یه دوره نشست و برخاست با اهالی، بپری بری؟

به نیم رخش زل زدم. چقدر دوستش داشتم خدایا. متوجه نگاهم شد و شاکی سری تکان داد. عصبی بود نگفته بودم اما، می دانستم بیش تر از این دلخور است که غریبه حسابش کرده بودم.

ـ اومدم بمونم!

دستم را محکم تر فشرد و نفس عمیقی کشید.

ـ ظاهرا آب و هوای درست و درمون اون جا، سر عقل آوردتت.

سری تکان دادم. هرچند کمی کامم تلخ شده بود اما، حق با او بود. سر عقل آمده بودم. به سختی و تحمل تلخی های زیاد! به ماشینش که رسیدیم، من نشستم و او بعد از قراردادن چمدان در صندلی عقب، پشت فرمان قرار گرفت. با این وجود حرکت نکرد. اول از همه، کلاه و عینکش را برداشت و پرتشان کرد همان پشت و دستش را پشت کتف من گذاشت.

ـ بیا یه بار دیگه بغلت کنم!

با کمال میل خودم را به آغوشش رساندم، نفس عمیقی کشید و بعد از چندثانیه که رهایم کرد چشمانش را سرخ دیدم و به روی خودم نیاوردم.

ـ خوش اومدی بزمجه!

ـ فکر می کردم توی این مدت، تبسم بهت یاد داده چطور ابراز علاقه کنی. آخه بزمجه کامیاب؟

خندید، دستش را دورم پیچید و بعد بوسیدن شقیقه ام، آرام ماشین را به حرکت درآورد.

ـ اون اصلا کیف می کنه بهش می گم سوسک‌ سیاه قشنگم.

خندیدم، با افسوس و سری تکان دادم. خستگی راه، آن‌قدری تأثیر نداشت که چشمانم تشنه و ملتهب، به اطراف نچرخند و سرک نکشند. تهران، همیشه شلوغ و پرهیاهو بود.

ـ اوضاعتون چطوره؟

آه عمیق و بامزه ای کشید، سرم را به سمتش چرخاندم و کوتاه نگاهم کرد. منتظر بودم حرف بزند اما به جای جواب زمزمه کرد.

ـ چقدر دلم برات تنگ شده بود توله سگ!

ـ ای بابا کامیاب، یعنی واقعا نمی شه یکم محترمانه تر بگی؟

 

 

همچنین ببینید

رمان غرقاب پارت ۵۰

  سوالش، انگار سوال همه بود. صدای باز شدن در من را از سنگینی صورتک …

۳ دیدگاه

  1. اها
    ممنون مریم جانم

  2. ادمین جمله چی بود پایین این پارت؟!
    .
    .
    پ ن: سفارش آمال با امضا و فایل سی صفحه ای و بوکمارک فقط تا سه شنبه مهلت داره

    • يه كتاب رمانى هست كه نوشته همين نويسنده اس و فروشيه
      من چون رمان را از تو كانال نويسنده دنبال ميكردم متوجه شدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan