دوشنبه , تیر ۲۳ ۱۳۹۹
خانه / رمان / رمان غرقاب / رمان غرقاب پارت ۵۴

رمان غرقاب پارت ۵۴

 

آدم، خودش بود و خودش و یک مشت اعمال و یک دلشکستگی از زندگی. از زنده ماندن…باید فکری برایش می کردم و بعد، می رفتم برای یک عمر تنها ماندن و تنهایی را تمرین کردن. غوغایی باید می ساختم که دیدنش در آیینه، من را به گریه نیندازد. این غوغا…تجسم تلخی از نرسیدن بود و من، باید یادش می دادم زندگی، تمام می شود. یک روزی..بالاخره وصل می شویم به همین جا. به همین قبرهای کنده شده ی آماده و بعد…فراموشی! غوغای درونم این را یاد می گرفت، بعدش دیگر تحمل کردن همه چیز برایش راحت تر می شد.

فرم را با چشمانم برانداز کردم، تابلویی آن جا نصب بود با یک آیه که معنی اش را خوب می دانستم و قبل از برداشتن خودکار، زیر لب زمزمه اش کردم” همانا ما از خداییم و به سوی او باز می گردیم” و بعد جلوی اسم صاحب قبر، درشت نوشتم.

ـ غوغا آراسته….

ـ می گن اون جا خیلی سرده!

لبخند زده و به سمتش چرخیدم. داشت کاپشن بادی ام را به سختی در چمدان جا می داد، به سمتش رفتم تا کمکش کنم و بافت بین دستانم را هم، کنار چمدان پرتاب کردم.

ـ اره…می گن!

ـ نمی شد یه جا دیگه بری. مریض بشی کی ازت مواظبت می کنه؟

بافت را هم داخل چمدان گذاشتم و یک کیف سنگین، روی کاپشن بادی قرار دادم تا باز نشود.

ـ نگران من نباش مامان.

ـ د نمی شه، هی می گی نباش ولی مگه دل من قرار می گیره؟ میعاد بچم از سر غرورش حرف نمی زنه اما هی به پشت سرمون نگاه می کنه که تو بالاخره کی افتخار می دی بری عیادتش. بهش نگفتیم حتی داری می ری. آخه حق بده بهم.

نفس عمیقی کشیدم. جایی که می رفتم بیش تر از هرچیز نیازمند لباس های گرم بود. کمی هم وسایل شخصی، چیز زیادی لازم نبود با خود ببرم.

ـ حق با شماست.

جواب کوتاهم، باعث شد با غم نگاهم کند و من به سمتم کمدم بچرخم. امشب، قرار بود قبل از رفتن ماجرای کامیاب و تبسم و برگشتشان بهم را خودم به اعضای خانواده بگویم. می دانستم در شرایطی که همه بابت رفتن من، در خود فرو رفته اند وقت مناسبی نیست اما نمی شد کامیاب را در این شرایط تنها رها کرد.

ـ غوغا؟

با لبخندی که سخت حفظش کرده بودم چرخیدم. سعی کردم حسرت نگاهم را از چشمان مادرانه اش پنهان کنم.

ـ جایی که می رم یه تیکه از بهشته مامان. جای بدی نیست! اصلا هم نگران چیزی نباش. قول می دم مواظب خودم باشم. الان هم بهتره زودتر چمدون رو جمع کنیم و بریم خونه ی آذربانو، این شام آخر رو کنار هم باشیم.

کلمه ی شام آخر، باعث شد بغضش بشکند و من، با غم به سمتش گام بردارم. محکم نشان دادن خودم، وقتی همه چشمشان به من بود سخت به نظر می رسید. بغلش کردم و آرام زمزمه کردم.

ـ دلم و خون نکن مامان!

ـ دل من خون شد مهم نیست؟ غوغا…چی شد این طوری داری می بری و می ری؟

لبخندم را جان کندم تا حفظ کنم. نشستم کنارش و دستانش را گرفتم، دلم می خواست حسش کنم…به جای تمام روزهایی که حسش نکرده بودم.

ـ مامان، یه اشتباه باید یه جا تموم شه.

ـ کدوم اشتباه؟

به اطرافم زل زدم. به اتاقم…به تمام سال هایی که این جا بزرگ شده بودم، همسر شده بودم…مادر شده بودم…عاشق شده بودم.

ـ من یه مسیر غلط رو تا تهش رفتم. باید برگردم. خیلی سال هارو باید برگردم تا به جاده ی اصلی برسم. من و ببخشید اما خب، من خیلی محکم تربیت نشدم.

دستانش سریعا دور صورت من حلقه زدند و من، به چشمان خیسش نگاه کردم. دلم تنگ می شد؟ برای اشتباهاتم هرگز اما برای آدم های زندگی ام…بارها!

ـ این طوری حرف نزن عزیزم، تو دختر محکمی هستی.

سرم را به چپ و راست تکان دادم. مشکل من، خودم بودم! باید خودم را بین افکارم حل می کردم تا یک خود جدید ساخته می شد. یک خودی که لااقل، فرار کردن بلد نبود.

ـ من برای راضی نگه داشتن بقیه همیشه از خودم گذشتم. یه آدم فراری بودم از زندگی. یه آدمی که اشتباهاتش و با یه اشتباه جدید جبران می کرد، یه آدم که خودش و دوست نداشت. مامان…من، می دونم روزای سختی در پیشه اما از پسش برمیایم. یعنی باید بیایم. فقط لطفا تحمل کنین و نگران من نباشین. بعضی وقت ها خلوت کردن…اساسی ترین نیازه یه آدم!

دیگر حرفی نزد، فقط نگاه غم گرفته اش را دوخت توی چشمانم و من، آرام صورتش را بوسیدم. بعد بستن چمدان، همراه مامان و پدر، سه تایی به خانه ی آذربانو رفتیم. بانو، بی حوصله بود. سعی کردم لبخند بزنم، شوخی کنم و او با بی اعصابی هربار من را می راند. کامیاب، خیلی حرف نمی زد. عمه مدام می نشست کنار مامان و دوتایی اشک از چشم پاک می کردند و میثاق…دیگر نگاهش لااقل کینه ای نداشت.

شام را وقتی خوردیم که همه ی خاندان آراسته، در بهت و سکوت غم انگیزی فرو رفته بودند. حاضر بودم قسم بخورم نصف بیش تر غذای بشقاب تمامی مان مانده بود. بعد هم بدون تلاش برای تمیز کردن میز، همه بلند و پراکنده شدند. من ماندم و یک میز و صندلی های خالی پشتش و بشقاب های نیمه خورده!
نفس کشیدم…

من…بارها نفس کشیدم تا همان وسط خم نشوم. نشکنم…نبارم!

بشقاب هارا یکی یکی خودم جمع کردم، به آشپزخانه بردم و پرستار بانو با لبخندی تشکرآمیز تماشایم کرد. میز که جمع شد، فکرهای من هم از زیر دست و بالم جمع شده بودند و من، باز توانسته بودم لبخند روی لب هایم بچسبانم و به پذیرایی سوت و کور خانه برگردم.

ـ ببخشید!

همه نگاه ها چرخید سمت من، لبخندم را کش دادم و به سمت کامیاب گام برداشتم. متعجب نگاهم کرد. روی دسته ی مبلی که نشسته بود، نشستم و دستش را گرفتم. جا خورده بود و همه…عجیب نگاهمان می کردند.

ـ یه موردی رو می خواستم بگم.

کامیاب آرام صدایم کرد و من بی توجه و با همان لبخند، زمزمه کردم.

ـ همه خوب می دونین، کامیاب به خاطر من…زندگیش رو بهم زد. به خاطر این که من، دیگه با مسببین حال بدم روبرو نشم.

آذربانو، سر عصایش را در دستش چرخاند و بعد، آن را محکم روی زمین کوبید.

ـ حرفت و کوتاه کن!

چشمانم را دوختم بین نگاه محکمش، کامیاب باز هم صدایم کرد و من، طبق درخواست آذربانو حرفم را کوتاه کردم.

ـ قراره بهم رجوع کنن.

نگفتم دیگر که حتی طلاق هم نگرفته بودند، همه شوکه زل زدند به صورت من اما آذربانو، انگار می دانست. انگار همه چیز را می دانست که فقط سکوت کرد و من، برای درآوردن جمع از بهت، نجوا کردم.

ـ من که دارم می رم. کامیاب و تبسم هم نیاز دارن که یکم، به زندگی و رابطشون برسن تا بتونن همه چیز رو از نو شروع کنن. فقط خواستم امشب بگم تا همه بدونین…من از صمیم قلب راضی ام به این برگشت، همون موقع هم اگر یکم شرایط روحیم خوب بود نمی ذاشتم همچین بلایی سر زندگیشون بیارن. ازتون می خوام…برای این که لااقل بعد چندسال، یکم روح زندگی به این خونه و خانواده برگرده، مانعشون نباشین…آذربانو….

نگذاشت حرفم را تکمیل کنم. بانو مادر بود…مادری که در پس تمام شیطنت ها و سرزندگی هایش، حواسش به فرزندانش نیز بود.

ـ نگران این دوتا نباش. این نره خر بلده گلیمش و از آب بیرون بکشه. بهت قول می دم فردا دست دختره رو می گیره میاره این جا، برای من فیلم فارسی قدیم زنده اجرا می کنه. تو حواست به خودت و سفرت باشه. اون دختر اگر راضی شه به رجوع، از سر پسر منم زیادیه..سنگی قرار نیست افتاده بشه وسط.

لبخند زدم، لبخندی که کمرنگ روی لب های من نشست و کامیابی که برعکس همیشه، واکنشی به حرف های آذربانو نشان نداد. فقط من را نگاه کرد، من را با چشمانش کاوید و من…لبخندم را به ماهی که از پشت پنجره به چشم می آمد بخشیدم.

ـ حالا عمه، اون جایی که میری دقیقا کجاست؟

باز همه سکوت کردند. دلشان گرفت و خب، این رسم زمانه بود. صدایم نلرزید…قلبم اما چرا. جدی جدی داشتم می رفتم سمتی که او زیر آسمانش نبود؟
ـ کوهرنگ…چهارمحال بختیاری!

***********************************************************************
با وجود این که صبح زود باید حرکت می کردم، اما خواب به چشمم راه نمی یافت. خسته بودم. هم خودم، هم جسمم، هم روح و هم پلک هایم. با این وجود نشسته بودم کنار باغ و داشتم به سکون شبانگاهی اش نگاه می کردم. به خاطراتم…به غوغایی که این جا رشد کرد اما بالغ…نشد!

دستم را روی صورتم کشیدم و نفس خسته ای بیرون فرستادم. روزگارم به چیزی نزدیک شده بود که دیگر حتی، نمی توانستم اشکی برایش بریزم. حس می کردم هرکارم بیش تر زخمم را دست کاری می کند. رو آورده بودم به بی خیالی…به بی عاری!

صدای پیامک موبایلم، آن هم ساعت دو نیمه شب باعث شد بلرزم. می ترسیدم..از باز کردن پیام و نگاه کردن به چیزی که ممکن عایدم شود هراس داشتم، هراسی وهم آلود! موبایل را طولانی بین دستانم نگه داشتم و بعد، به محض خواندن پیام حس کردم توی دهان خاک ریختند. نفسم، رفت…دیگر برنگشت!

” می خوام ببینمت”

خیره ماندم به متن پیام، به اسم غریبانه اش و با پیام بعدی، خاک را تف کردم روی زمین قلبم. داشت زنده به گورم می کرد.

” دم درم….منتظرت می مونم! شده تا صبح”

می دانستم می ماند و می دانست بیدارم. باز به باغ زل زدم. به نظرم تمام داستان های عاشقانه، نیاز داشتند به یک پایان باشکوه! هرچند غمگین و هرچند سخت، باید یک نقطه ته قصه ها می گذاشتیم. باید سرنوشت هارا مشخص می کردیم…راه هارا جدا می کردیم. وقتی داشتم روی سنگ های باغ راه می رفتم تا به در برسم، با خودم یک نقطه ی بزرگ را حمل می کردم. یک نقطه که درست پرتش کنم آخر راهمان! همان جا بماند. تمام کند و تمام شویم. در را باز کردم، چشمانم دو دو زد بین تاریکی، در قسمت کوتاه مسقف بین در و کوچه ایستادم و چشم چرخاندم برای دیدن مردی که انگار، از وسط تاریکی داشت سایه اش را جلوتر از تنش…به دیدارم می فرستاد!

به دیدار خداحافظی!

یک جایی وسط شعرها، خوانده بودم که زن ها با گوش عاشق می شوند و من، با صدای قدم هایش هم گوش هایم عاشق شد و بعد…یادش آمد باید فارغ شود. نگاهش کردم و او، نگاه که نه…با پلک هایش نوازشم کرد. با پلک هایی خسته، صورتی درهم و اخم هایی که انگار یادشان رفته بود یک روزی این مرد، لبخند زدن یاد من داده بود. سیب گلوی جفتمان، باهم سقوط کرد.

ـ غوغا!

هیچ مردی، دیگر نمی توانست در زندگی ام این چنین غوغا کند. با یک کلمه، با یک لحن، با یک صدای منحصر به فرد خش دار! او غوغا گفت و قلب من، صدای آشنایش را شنید و غوغا کرد. خودش را به در و دیوار زندانش کوفت و فریاد کشید” نامرد صدایم می کند” پلک هایم لرزیدند. قلبم احوالم را نمی دید که سرگردانم می کرد؟

ـ غوغای من!

چشم بستم. دستم را هم چسباندم به دیوار. حالا هردو زیر قسمت مسقف جلوی در بودیم. در تاریک ترین نقطه، بی رحم ترین نقطه!

ـ ببین من و!

پلک باز نکردم، بوی ادکلن نمی داد اما، یک بویی می داد شبیه بوی خاک. شبیه بوی باران…شبیه بغض خاک خورده. شبیه یک عصر جمعه!

ـ علی ام!

علی بود، علی من! همانی که اولین لحظه های آشنایی اصرار داشت بگوید علی هستم و من شخصیتش را شناختم. با لبخند…با حمایت…با دوست داشتن هایش در همان شبی که گفت، در دلم غوغاست اما رازداری بهتر است و بعدش، من فهمیدم دلش را باخته و دلم را باخته ام. همان شبی که کنار خیابان توقف کردم و به او زنگ زدم، پرسیدم علی…تو من را دوست داری؟ و او گفت دارم. محکم هم گفت. همان وقتی که گردنبند قو را انداخت دور گردنم، من را بوسید و خدایا…کاش می شد ذهنم را هم مثل قلبم زندانی می کردم.

ـ غوغا؟

لرزیدن صدایش، با لرزیدن پلکم همراه بود. بازشان کردم و او هم مثل من کف دستش را چسبانده بود به دیوار.

ـ می خوای بری؟

هذیان وار بود صدایش، شبیه من…شبی که فهمیدم چه کرده با هردویمان.

ـ غوغا، برم جلوی میعاد زانو بزنم؟ جلوی پدرت؟ جلوی مادرت؟ میعاد ببخشتم، پدرت ببخشتم…مادرت ببخشتم..تموم می کنی این کابوس و؟

ناباورانه نگاهش کردم، کف دستش شد مشت و روی دیوار کوبیده شد.

ـ بی انصاف!

سرم خم شد، دستش اما سریع زیر چانه ام نشست و بالا کشیدش. می مردم برای نگاه خیس مردی که مغرور و در اوج دیده بودمش. مردی که از هیچ نمی ترسید و حالا، چشمانش ترسیده بود.

ـ چیکار کنم نری؟

وحشتناک ترین سوال دنیا همین بود. همان جایی که عاشق کاسه ی چه کنم چه کنم دست می گرفت و می گفت، چه کنم نروی؟ مبهوت نگاهش کردم و او، دستش را سر داد سمت من و سینه ام. قلبم را لمس کرد و دلم را، از قفس آزاد کرد. پر کشید سمتش.

ـ علی.

و انگار همین، همین یک کلمه را باید می گفتم تا نفس بکشد و بعد، نفسم را قطع کند. پیشانی اش را بعد شنیدن اسمش چسباند به پیشانی من و این اتصال، باعث شد سلول به سلول بدنمان، حیرت کنند از این همه داغی و سردی!

ـ جان علی؟

با صدای خش داری مردانه گفت. چشم بست و چشم بستم! کف دستانمان باز چسبید کنار هم روی دیوار و پیشانی هایمان، جدا نمی شدند از هم.

ـ غوغا…

بغضم شکست.

ـ علی؟

حسرت ها داشت صدایمان، حسرتی که داشت می کشت و شرحه شرحه مان می کرد.

ـ هرکاری می کنم میعاد ببخشه من و، هرکاری غوغا…فقط زمان بده بهم. زمان بده…

ـ دیگه فایده ای نداره!

سرش را عقب کشید و انگار، توی مغزم چیزی تکان خورد. دستم روی دیوار لرزید و او، با خشی که از سر درماندگی روی صدایش رد انداخته بود لب زد.

ـ جبران می کنم…

ـ فایده نداره.

فقط نگاهم کرد و من، اشکم ریخت. دستم را این بار من روی قلب این مرد گذاشتم. ضربانی نداشت انگار.

ـ من…بخشیدمت!

فقط به نگاهش ادامه داد. نگاهی ناباورانه و مرده! صدای من شبیه رعد و برقی بود در یک شب تابستانی.

ـ من، عشقت رو توی قلبم پذیرفتم. پس بخشیدمت. مگه می شه گفت عاشقم و نبخشم؟ مگه می شه؟ عشق آدم و مادر می کنه علی…مادرا همه چیز و می بخشن، همه چیز و…من عاشق بخشیدمت.

چشمانش پر شده بود. من دیدم و کاش نمی دیدم. قلبش، هنوز انگار نمی زد.

ـ ولی..ولی…نمی شه. نمی شه من میعاد رو روی صندلی چرخ دار ببینم و با مسببش برم توی خیابون راه برم، دیوونگی کنم، بخندم…حرف های عاشقونه بزنم و برادرم، توی هر جمله اش هزاربار زبونش بگیره و مادرم دلش خون شه براش. نمی شه. به خدا نمی شه من بیام بغلت و برادرم، ببینه و حتی نتونه راه بره. علی… نمی تونم… نمی تونم…من عاشق، بخشیدم. ولی من خواهر نمی تونم قبولت کنم.

مرده بود؟ مرده ای که چشمانش را پر کرده بودند و او، اشک نمی ریخت. قد بلند، اندامی ستبر و چهارشانه، صورتی مردانه و جاافتاده و قلبی…امان از همان قلب.

ـ نمی شه علی عابدینی.

دستش از روی دیوار سر خورد، شبیه دست من! صدایم خش برداشت.

ـ بعضی آدما توی طالع هم نیستن. توی طالعم نبودی…

باز فقط به نگاهش ادامه داد و من، حسرت زده، نگاهش کردم و پلک بستم تا بچرخم و بروم که صدایم کرد. صدایی که از رویش یکی رد شده بود.

ـ غوغا؟

چرخیدم. تمام صورتم را با دقت برانداز کرد. می دانی شبیه چه بود؟ شبیه آدمی سر شده و تمام شده. انگار ناباوری بزرگی توی احوالش خانه کرده بود و یک بغضی که مردانه جلویش سد ساخته بود. وقتی دوباره جلو آمد، فکر هم نمی کردم پیشانی اش را باز بچسباند به سر من و در همان حال، چیزی از جیبش دربیاورد. نگاهم بارید و دستان او، دور گردنم حلقه شدند. سردی جسمی دور گردنم حس شد و وقتی آویزان شدنش را حس کردم، پیشانی اش را عقب کشید. سرم را گرفت سمت خودش، روی موهایم بوسه ای محکم کاشت

و بعد…تند و عجولانه چرخید و از جلوی دیدم محو شد. سایه اش هم دیگر نبود و من، وارفته با پاهایی که کم آورده بودند همان جا ماندم. شبیه آخرین بازمانده ی یک جنگ.

وقتی وارد باغ شدم و در را بستم، همان جا روی سنگ ها تکیه زده و سر خوردم پایین. دستم نشست دور گردنم و پلاک را دید. ناباورانه خندیدم و بعد، ته خنده ام به یک بغض و یک گریه ی بی صدا تبدیل شد. سه ضلعی رابطه ی مارا، حال بد میعاد تمام کرد. من با مسبب حال بدش جلوی چشمانش، نتوانستم خوش باشم و پراندمش. گردنبند را اما، دیگر پسش نمی دادم. این قوی تنها، برخلاف گردنبند قبلی که یک جفت قو بود نشان می داد چه زود مفرد شدم و تنهایی، انگار سهم قویی بود که جفتش را از دست می داد.

برای همیشه!

” نرو
دوباره نشکن این شکسته رو
نزار بگیره جاتو غم نرو
که عاشقت بباره کم نرو
بمون بمون
به حرمت روزای رفتمون
نزار بیفتم از نفس بمون
منو نذار تو این قفس بمون
نرو نرو”
*******************************************************

۲۰۲۱″ کوهرنگ”

ـ خانم دکتر، نمی شه بکشید؟

دفترچه ی روستایی را به سمتش گرفتم و لبخندی هم روی لب کاشتم. از وقتی آمده بود ورد زبانش همین بود.

ـ عفونت داره دندونت، بذار اول عفونتش حل بشه بعد راجع به نگه داشتن یا کشیدنش حرف می زنیم آمیرزا! چقدر غر می زنی شما. خدا به بی بی صبر بده.

چپ چپ نگاهم کرد و من خندیدم، از روی یونیت برخاست و با دستی که روی دهان قرار داده بود، غر زد.

ـ یه دکتر ناشی می فرستن برامون، همین می شه.

با حفظ لبخندم نگاهش کردم. بدون ذره ای ناراحتی از حرفی که زد. خنده ام جری ترش کرد که بلند شد و کتش را هم برداشت.

ـ نمی فهمه دندونم درد داره. هی می گه عفونت داره. بگو بلد نیستم بکشم.

خندیدم، تا خروجش از اتاق ساده ی درمانگاهی، با چشم بدرقه اش کردم و به محض رفتنش، با یک خستگی غیرقابل توصیف، روی صندلی نشستم. چشمانم می سوخت. آتش گرفتن خانه ی یکی از اهالی روستا، شب گذشته نگذاشته بود خواب به چشمم بیاید. من هم مثل تمام خانواده های دیگر برای کمک رفته بودم و در نبود دکتر روستا، مجبور شده بودم با همه ی اطلاعات کمم کار پانسمان سوختگی دست مرد خانواده را به عهده بگیرم و بعد، با وانت علی بابا به سمت مرکز شهر هدایتشان کنم.

از اتاقی که متعلق به دندانپزشکی روستا بود، بیرون زدم و خودم را به تک اتاق کناری اش، که برای پزشکان در نظر گرفته بودند رساندم. شب هارا همان جا می ماندم چون، پزشک اصلی روستا و همسرش، اتاق جداگانه ای داشتند. شعله ی بخاری قدیمی را زیاد کردم و حین بیرون کشیدن دستکش از دست هایم، خودم را به آن چسباندم. پلک هایم تمنای خواب داشتند و من، به سختی داشتم جلویشان را می گرفتم.

ـ خانم دکتر؟

در اتاق که به ضرب باز شد، چرخیدم و با دیدن محمد پسرده ساله ی یکی از اهالی، لبخند زدم.

ـ جانم؟

ـ دکتر جدید آمد!

نگاهم به سمت دستکش های افتاده روی زمین چرخید. از فکر دوباره دست کردنشان و قرار گرفتن در سرمای هوای بیرون، اخم هایم درهم شد و با این حال سعی کردم لحنم آرام باشد.

ـ باشه پسرگل، میام الان.

او رفت، بدون بستن در و سوز داخل شده تنم را لرزاند. این روستا در دل کوهرنگ، آن قدری سرد بود که من حتی در بهارش هم لباس بافت به تن می کردم چه رسد به اسفندماهی که در آن بودیم. دستکش هارا از زمین برداشته و دوباره پوشیدم. از ساختمان که خارج شدم، ماشین هم داخل محوطه ی درمانگاه شده بود. همان بالای تک پله منتظر ایستادم و وقتی دختر و پسرجوانی از اتوموبیل پیاده شدند، سلام بلندی دادم.

سرهردونفرشان چرخید و من، تک پله را پایین آمدم. باد داشت پوستم را می سوزاند.

ـ غوغا آراسته هستم. دندانپزشک روستا!

لبخند روی لب های جفتشان نقش بست و دختر ریز نقش کمی جلوتر آمد. دست دراز شده ام را فشرد و با صدایی نازک لب زد.

ـ نجمه سمایی هستم. ایشونم همسرم دکتر علی سیدی. جایگزین شما…

 

همچنین ببینید

رمان غرقاب پارت ۵۰

  سوالش، انگار سوال همه بود. صدای باز شدن در من را از سنگینی صورتک …

۲ دیدگاه

  1. اسم شوهر نجمه هم علیه!
    خییییلی قشنگه!
    بالاخره رمان اومد تو زمان حال

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan