سه شنبه , خرداد ۶ ۱۳۹۹
خانه / رمان / رمان غرقاب / رمان غرقاب پارت ۴۶

رمان غرقاب پارت ۴۶

 

*********************************************************************
نمی دانستم، چندمین باری بود که همراهش را می گرفتم و به جز بوق های ممتد و عصبی کننده، چیزی عایدم نمی شد. خسته، کلافه، مستأصل و نالان، برق راهرو را خاموش کرده و با قدم هایی سبک به سمت اتاق مشترکشان حرکت کردم. دستگیره را لمس کرده و آرام پایین کشیدمش. پدر که بیمارستان مانده بود اما، او نشسته بود روی تخت و بین نور کمرنگ آباژور داشت آلبوم بچگی هایمان را ورق می زد. چنددستمال کاغذی مچاله شده هم کنارش افتاده بود.

ـ مامان، خوبین؟

سرش را بالا آورد، چشمانش یک پارچه خون بود اما لبخند زد. چه تناقضی داشت این تصویر.

ـ خوبم عزیزم.

ـ براتون آرامبخش بیارم؟

سرش را به چپ و راست تکان داد. بینی بالا کشید و آلبوم را ورق زد.

ـ نه عزیزم، امشب انقدر خوشحالم دلم می خواد تا صبح بیدار بمونم. می ترسم بخوابم و بیدار شم ببینم بیدار شدنش رویا بوده.

موبایل میان دستانم فشرده شد. با همه ی حال بدم اما وارد اتاق شدم و کنارش روی تخت نشستم. نگاهم گیر یک عکس شد که اگر اشتباه نمی کردم متعلق به باغ لواسان بود، بین نهال های هلو که تازه کاشته شده بودند. سرو صورتمان خاکی بود و سرهمی لی به تن هردویمان کرده بودند.

ـ رویا نیست مامان، باید استراحت کنین. با انرژی بریم سراغش و بهش کمک کنیم این روزای سخت رو بگذرونه و بشه همون میعاد قبل!

سرش را آرام تکان داد و آهی کشید.

ـ خدا نگذره از باعث و بانی این حال بچم.

سرم را پایین انداختم. آلبوم را از بین دست هایش به نرمی بیرون کشیدم و با بستنش، روی پاتختی قرار دادم.

ـ استراحت کنین. صبح باهم می ریم بیمارستان.

باز هم اشک شوق ریخت و من پتو را برایش کنار زدم. روی تخت دراز کشید، پتو را رویش انداختم و قبل از عقب رفتنم صدایم کرد.

 

ـ غوغا مامان؟

متعجب چرخیده و نگاهش کردم.

ـ جانم؟

ـ می گم، می تونی….می تونی به علی و خانوادش بگی یکم عقد…

تا ته حرفش را خواندم، خبر نداشت که زودتر اقدام کرده ام. خبر نداشت که بعدش هم، علی تلفنش را جواب نمی داد و قلب من را بین دستگاه پرس داشتند له می کردند.

ـ خیالت راحت باشه مامان. عقب می ندازیم.

نفس عمیقی کشید. با یک لبخند محو اما از ته دل!

ـ مرسی عزیزم، میعاد بچم دلش می شکنه نتونه عقدت باشه. حالا که خداروشکر چشم باز کرده بذاریم یکم بهتر شه که بتونه خوشبخت شدنت رو ببینه.
سعی کردم بخندم، غافل از غوغای دلم.

ـ همین کار و می کنیم. با خیال راحت استراحت کنین.

لبخند زنان چشم بست، آباژور را با کمی مکث خاموش کرده و بی صدا از اتاقش بیرون رفتم. گیجگاهم را با دستانم فشردم و حین بالا رفتن از پله ها برای رسیدن به اتاقم، باز هم شماره اش را گرفتم. باز هم جوابی نداد و در انتهایش، فقط یک پیامک رسید. یک پیامک که باعث شد تصور کنم، دلیل این کار بچگانه و احمقانه اش فقط درخواست من برای عقب انداختن عقد بوده.

“بعدا صحبت می کنیم عزیزم”

انگار توقع درک کردنم، توقع زیادی بود. قوهای دور گردنم را لمس کردم! محکم و بعد، با چشمانی که از درد تیر می کشیدند روی تخت افتادم. نگاهم افتاد به قاب عکس خانوادگی روی میز و تصویر میعاد! باور کردنی نبود اما، خدا برش گردانده بود. لبخند محوی زدم. قاب عکس را به دست گرفتم و خیره ماندم روی لبخندش!

ـ خوبه که بیدار شدی، خوبه که حالا می تونی خودت بگی، چی تورو به این روز انداخت. بعد باهم انتقام تمام این روزای از دست رفته تو می گیریم. تخس کله خراب من!

روی چشمانش دستی کشیدم. قاب عکس را بغل کردم و دراز کشیدم روی تخت.

ـ علی ناراحت شده عقد عقب افتاده. اما عیبی نداره. درکمون می کنه. می دونم درکمون می کنه.

بعد یاد کودکی هایمان افتادم، یاد روزهایی که نمایش خوانی قصه های پریا را در باغ اجرا می کردیم و از شاملو می خواندیم. نیاز داشتم به آرامش کودکی ها. صدایم آرام بلند شد. قصه هارا زمزمه وار خواندم و قاب عکس را محکم تر بغل کردم.

*************************************************************************
هزاربار صورتش را بوسیده بودم. فقط توانسته بود لبخند نیم بندی بزند. حرف هایش، ختم شده بود به یک سری اصوات نامفهوم که به سختی می شد فهمید چه گفته. با این حال هزاربار بعد هر هزاربوسه شکر خدا را گفته بودم. برای برگشتن و باز بودن چشم هایش. خجالت می کشید حرف بزند. از بس که نمی توانست و زبانش روی اولین کلمه گیر می کرد، سعی می کرد حرف هم نزند. فقط نگاهمان می کرد. با همان لبخند محو! مامان دورش می گشت. قربان صدقه اش می رفت و آذربانو، از معدود مواقعی بود که شوخی اش نمی آمد. با غصه خیره ی صورت لاغر میعاد مانده بود و انگار، دلش خون بود.

پدر عقب تر ایستاده و فقط لبخند می زد، کامیاب و میثاق با او شوخی می کردند و هرکس برای ملاقات در اتاق را باز می کرد، من چشمم سریع می چرخید به امید دیدن مردی که نه تماسی می گرفت و نه تماسی جواب می داد. هربار هم ناامید تر از قبل می شدم. می فهمیدم که مامان هم عجیب نگاهم می کرد. انگار او هم توقع داشت و من، بی توقع نگرانش بودم.

حتی پریزاد و پوریا هم آمدند، مهران و همسرش، پولاد، تبسم و خانواده اش هم! هرچند خواهرش نبود و مامان و آذربانو، چقدر با دیدنشان جا خوردند و جو، چقدر سنگین شد. اما با این حال آمدند. آمدند و کامیاب نگاهش نکرد و تبسم هم، به کامیاب نگاه نینداخت. اتاق که کمی خلوت تر شد بیرون رفتم و بدون هدفی، به سمت محوطه ی بیمارستان حرکت کردم. روی یکی از نیمکت های خالی و در قسمتی نسبتا خلوت تر نشستم و به موبایلم خیره شدم. فردا روز عقدمان بود. روز عقدی که عقب افتاده بود. توقع داشتم اگر دلخور هم بود برای ملاقات بیاید، هم خودش و هم خانواده اش!

با دلخوری، موبایل را در جیبم سر دادم و دستانم را روی سینه درهم گره زدم.

ـ چرا بیرون اومدی عمو؟

گردنم را کمی کج کردم.

ـ یکم نیاز داشتم هوای آزاد بخوره به سرم. تو جایی می ری؟

سوییچ را در میان دستانش تاب داد و جلوتر آمد.

ـ یکم کار دارم. خوبی؟

سری تکان دادم. با یک لبخند محو. امروز اگر سروکله اش پیدا نمی شد شب جلوی خانه اشان می رفتم. از علی، شخصیتی که شناخته بودم و روزهای گذشته ای که داشتیم، این رفتار بعید بود. دلنگرانش شده بودم. برخلاف تصورم که می رود، آمد و کنارم نشست.

.ـ چیزی شده؟

نفس عمیقی کشیدم. خیره شدم به دستانم و آن انگشتر نشان ساده و زیبایی که حاج خانم وسطش انداخته بود.

ـ نه، خوبم!

فقط نگاهم کرد. خنده ام گرفت. دلم شور زد و مغزم، شروع کرد به خودخوری که علی چرا جوابم را نمی داد؟ چرا آن شب آن طور تماس را قطع کرد؟

ـ برو عمو، خوبم به خدا.

دستم را گرفت، محکم فشرد و من به دست هایمان خیره ماندم. سوالی که پرسیدم هم، فقط برای خاموش کردم آلارم های منفی مغزم بود.

ـ تو با تبسم به کجا رسیدی؟

جوابی نداد. سرم را بلند کردم و نگاه تلخ و لبخند محوش را از نظر گذراندم. دست دیگر و آزادم جلو رفت و کلاه کپ روی سرش را تکانی داد.

ـ کامیاب؟

ـ زندگی فقط دوست داشتن و قربون صدقه رفتن و من بمیرم برات و تو بمیری برام نیست عمو. من…خیلی عاشقشم، اصلا هیچ زنی دیگه به چشمم نیومده بعدش. با این حال….یه حرمتایی که بشکنه، یه حرفایی که زده بشه، یه دلخوری هایی که بشینه ته قلب، دیگه اون زندگی به درد زندگی نمی خوره. دوست داشتن چندماه اول و راه می ندازه اما بعدش، دلخوریا میان بالا. فکر کنم بهتره برم سراغ رها کردنش. این بند…بریده بشه بهتره.

ناباور نگاهش کردم. با لبخند چشمکی زد اما، از هزار گریه بدتر بود آن لبخند و چشمک!

ـ بعضیارو باید دوست داشت تا همیشه، اما از دور. از نزدیک ممکنه دوست داشتنمون اذیتشون کنه. تا وقتی آدمیزاد نتونه یه چیزایی رو فراموش کنه و سر هر بار بالا زدن حرصش، اون ازیادنرفته ها رو تف کنه بیرون، دوست داشتن تنها کافی نیست.

بعد هم خم شد و پیشانی ام را بوسید.

ـ برم من، تو هم به این داماد جدید بگو، انتظار داشتیم امروز ببینیمش.

رفت، رفت و من ماندم و نگاهم به قدم هایش و فکر کردن به حرف هایی که شنیده بودم. دوست داشتن، واقعا همه چیز نبود. این را من خوب می دانستم اما، وقتی دونفر دور از هم می مردند، چرا مردن کنار هم را انتخاب نمی کردند؟ گیجگاهم از درد به فغان افتاد و من با دست آرام فشردمش. انگار بعضی چیزها را نمی شد هیچ وقت درست کرد. نمی شد تا آدمیزاد بفهمد و بداند و ببیند که هرخراب کردنی، تعمیر شدنی نیست. لرزش موبایل در جیبم، باعث شد نگاهم از مسیر رفتن کامیاب کنده شود. با کرختی بیرون کشیدمش و با دیدن شماره، نفسم راحت از سینه بیرون زد.

ـ علی؟

با مکث جوابم را داد.

ـ خیابون بالایی بیمارستان منتظرتم غوغا، می تونی بیای؟

از جا بلند شدم. صدایش چرا این طور خش دار بود؟ با قدم هایی تند از محوطه خارج شدم و به سمتی که گفته بود قدم که، گام هایی شبیه دویدن برداشتم.

ـ میام.

چهاردقیقه ی بعد، ماشینش را دیدم. پارک شده در حاشیه ی خیابان نسبتا خلوت و من، قدم هایم آرام تر شد. دلخوری و نگرانی را نمی توانستم از هم تفکیکشان کنم، آن هم وقتی داشتم سوار می شدم تا ببینم سالم است و سرش هوار بکشم.

ـ علی، تو که من و کشتی. چرا موبایلت و جواب نمی دی؟

فقط نگاهم کرد. تازه متوجه غیر عادی بودن شرایط شدم. صورتش مثل همیشه نبود. ته ریش داشت، موهایش شانه نخوره و بهم ریخته بود و پیراهنش، کمی چروک شده! فقط این ها نبود، به محض بستن در و قفل شدن نگاهمان در هم و دیدن این آشفتگی، محکم به سینه اش برخورد کردم و بعد، قلبی بود که اصلا انگار نمی زد. من تپشش را به سختی حس می کردم.

ـ علی؟

ناباور صدایش کردم. ناباور و ترسیده! دستانش محکم تر من را به خودش سنجاق کردند و من با وجود درد استخوان هایم، اعتراضی نکردم. این همه درماندگی، وحشت زده ام کرده بودند.

ـ علی؟

ذکر علی گرفته بودم تا بلکه بفهمم، چه بلایی سرمان آمده که مرد همیشه نترس و جسور و پررنگ این روزهای زندگی ام، به این حال درآمده. قلبم برعکس او تند می کوبید. شبیه یک گنجشک ترسیده.

ـ می دونی یه مرد چه زمانی می فهمه عاشق شده غوغا؟

قلب ترسیده ام، زبانم را لال کرده بود. شاید هم شنیدن صدایش شبیه نوارهای خش دار قدیمی، باعث این لال شدن بود. منتظر جوابم نماند.

ـ وقتی توی چشمای یه زن نگاه کنه، ببینه همون قدر که با زل زدن توی چشمای مادرش آروم می شه، با زل زدن توی چشمای اون زنم آروم می شه.
قلبم از این جمله نریخت، از گرفتگی صدایش و آن خش پر زخم حنجره اش بود که ریخت. آرام رهایم کرد. دستانش انگار سست شدند. تنم را رها کرد و من آرام عقب کشیدم. نگاهم می کرد. با درمانده ترین حالت ممکن. لحنش زمزمه وار بود، انگار داشت برای خودش حرف می زد.

ـ بد به حال مردی که توی چشمای مادر و عشقش زل بزنه، اما آروم نشه…

چیزی درون سینه ام به تکاپو افتاد. دستان یخم را روی پایم گذاشتم، بیش تر به سمتش چرخیدم و بیش تر زندگی دور سر من چرخید.

ـ داری من و می ترسونی.

ـ من، همیشه دوست داشتم.

سرم را مطمئن تکان دادم. شکی نداشتم و نمی دانم چرا با بغض و خیلی مظلومانه نجوا کردم.

ـ می دونم.

چشمانش بسته شدند. با یک درد عمیق و من خیره ی صورت مردانه اش باز بغض کردم. دلم، هشدار یک فاجعه را می داد. دستش را به انگشتر همیشه آشنایش رساند. از انگشت خارجش کرد و با باز کردن چشمانش، زل زد به آن رکاب مردانه. دیگر نگاهم نمی کرد. چرا؟

ـ قصه ی این انگشتر، با یه رفاقت شروع شد.

انگشتر بین دستانش، انگار چشم و دهان پیدا کرده بود. چشمانش از یک سو التماس می کردند جلوی حرف زدنش را بگیرم و دهانش، از یک سو! من اما…منگ مانده بودم. کدام قصه از این انگشتر شروع شده بود؟

ـ چرا نگام نمی کنی؟

سیب آدمش، با این سوال تکان سختی خورد و من، سرسختانه تن جلو کشیدم تا صورتش را ببینم.

ـ علی…چرا نگاهم نمی کنی؟

با درد پلک بست و من، ترسیده تر و وحشت زده تر، با دستانم خودم را بغل گرفتم. هوا…هوای عصر جمعه بود. مسموم و دلتنگ کننده. شاید هم هوای یک روز ابری آن هم وقتی چتر نداری و در یک شهر غریب گم شدی. هوا…هوای ترس بود.

ـ می شه نگی؟

چشمانش را باز کرد. خون میانشان شنا می کرد و یک دنیا ذراتی که با دیدنشان درد کشیدم اما ماهیتشان را درک نکردم. با همان حالت ترسیده چشم از انگشترش گرفته و در خودم جمع شدم.

ـ بریم بیمارستان. ملاقات میعاد. هیچی هم نگو.

ـ قصه ی این انگشتر به میعاد وصله غوغا.

برق به تنم وصل کردند. سرم با بهت چرخید و کاش می دید وسط چشمانم، چقدر وحشت خانه کرده بود. دیگر تاب این که بگویم نگو را نداشتم. لال شده بودم و او، باز نگاهم نکرد. صدایش اما، صدای خودش نبود. صدای خودش این همه پر خش نبود.

ـ چهارسال قبل، رفاقتی شروع شد که یه سرش من بودم و یه سرش، برادر دختری که دوسش داشتم. اومده بود پاراگلایدر یاد بگیره. اون زمان، آموزش می دادم این حرفه رو. شدم مربیش…یکم بعدم، رفیقش!

سرد بود. دمای بدنم به شکل عجیبی افت کرد و داشتم فکر می کردم به روزهایی که میعاد، عشق پرواز به سرش زده بود و هفته ای یک روز، کوله می بست و می گفت، می روم بپرم. چشمان علی همچنان، حذر می کرد از نگاه کردنم.

ـ این انگشتر و خودت برام خریدی غوغا.

میعاد گفته بود، دلش می خواهد برای مربی ای که دوستش شده هدیه بخرد. کامیاب می گفت مربی ات مگر دختر است که می ترسی به ما نشانش دهی و او می خندید که دلم می خواهد فقط این یک رفیق برای خودم بماند و شما بلندش نکنید. بعد هم دستم را گرفته بود و گفته بود غوغا تو برایش یک هدیه انتخاب کن. همراهش رفته بودم. چشمم انگشتر مردانه ی مشکی را گرفته بود و میعاد گفته بود، عالیست. انگشتر از

همان روز اول برایم آشنا بود. از همان روز اول به یاد آورده بودمش. اما خب…مگر فقط ما از آن انگشتر خریده بودیم؟ چه ساده فکر می کردم فقط یک تشابه ساده است و هربار می آمدم بپرسم، او حواس ذهنم را پرت می کرد.

ـ میعاد می گفت سلیقه ی خواهرشه. وقتی دستم کردم…حس کردم دیگه دلم نمی خواد از انگشتم خارجش کنم.

چشمان بهت و تارم، بالا آمد و چسبید به صورت مردی که ادعا می کرد دوست میعاد است و من، ندیده بودمش.

ـ اون کافه هم حتی، پاتوق من و میعاد بود. پیشنهاد من به بهش چون عماد اون جا طراحی لاته انجام می داد.

انگشتان یخ کرده ی دستم را درهم مشت کردم و با دست دیگرم، قوهارا لمس کردم. نفسم داشت می گرفت و یک جایی گره می خورد که باز شدنی نبود.

ـ تمام این سال ها عقب تر ایستاده و حواسم بهت بود. حواسم بهت بود که وقت مناسبش بیام جلو. که به گمون خودم، درد معشوقه ی از دست رفته ات رو فراموش کرده باشی. حواسم بهت بود و میعاد این و فهمیده بود.

دیگر حالا من هم نگاهش نمی کردم. پازل…داشت توی سرم کامل می شد. روزهای اول از همه کارهایم خبر داشت. هرجا می رفتم، حتی برنامه ی سفرم…انگشتر…کافه! قلبم داشت آرام آرام می ایستاد. گمانم داشتم آرام آرام می مردم.

ـ قرار بود فقط حرف بزنیم. جاش و خودش انتخاب کرد. یه نقطه ی خلوت از شهر که هیچ جنبنده ای توش به چشم نمی خورد و فقط تهران بود زیر پامون. اولش یه صحبت عادی بود. از علاقم به تو پرسید. سعی کردم صادقانه جوابش و بدم و بگم فقط منتظر فرصت درستشم. که دوست دارم. اما از یه جایی به بعد، انگار عصبی شده بود. فکر می کرد دلیل رفاقتم باهاش و این که هواش و داشتم تو بودی. سعی داشتم فقط از اشتباه درش بیارم غوغا. اما از یه جایی به بعد، منم داشتم عصبی می شدم. صدام داشت بالا می رفت و خشمم….

ـ تو اون بلا رو سر میعاد آوردی؟

این را با صدای مرده ها پرسیدم. با صدایی که هیچ حسی نداشت و بالاخره باعث شد علی با آن دریاچه ی خون نگاهش، به من زل بزند. از نوک پا تا فرق سرم داشت یخ می زد و منجمد می شد. چیزی نمانده بود صدای دندان هایم نیز دربیاید.

 

همچنین ببینید

رمان غرقاب پارت ۴۰

  *********************************************************************** ـ به چی فکر می کنی؟ نگاهم را از گلدان بزرگ فردوس گرفته …

۴ دیدگاه

  1. چه تلخ…اون اولین پارتی ک نوشته بود آقای سوپراستار منظورش علی بود…پس معلومه از هم جدا میشن….یعنی بهم نمیرسن؟

  2. اوووووووووووف

  3. هعیییییییییی
    حقیقت تلخ!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan