رمان غرقاب پارت ۴۰

 

***********************************************************************
ـ به چی فکر می کنی؟

نگاهم را از گلدان بزرگ فردوس گرفته و به دستانم دادم. به جه فکر می کردم؟ میان این مبل های سبز رنگ، انگار گفتن از فکرها، راحت می شد.

ـ این روزا بیش تر از همیشه به بچگی هام فکر می کنم، به قدیم. به خونه باغ و آدماش، به لباسای توری که می پوشیدم، به برنامه های کارتونی مورد علاقم، به کتاب های مدرسم با اون جلد که به تعداد پایه ها، روش گل می کشیدن، به زخمای زانوهام، جوونی مامان و بابا، دعواهام با میعاد، آذربانویی که عصا نداشت و کنارمون می نشست و بچه های کوه آلپ می دید، آش رشته هایی که عصرا عمه درست می کرد و من، با کشک دوست داشتم، میثاق با ماست، کامیاب با سرکه و آبغوره! روزایی که پدربزرگ زنده بود، صدای بنان از تراس اتاقش تا حیاط می رسید.

چشمانم را بستم، خیس شده بودند. صدای بنان در گوشم تازه بود” تا بهار دلنشین آمده سوی چمن، ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن” پلک زدم، صدای بنان هم رفت.

ـ دلم برای بچگی هام تنگ شده، زمانی که نه می دونستم مرگ چیه، نه جز بازی و پاره شدن زانوی جوراب شلواریام، دغدغه ای داشتم.

ـ بچگی های زیبایی داشتی.

حق با او بود، به صورتش زل زدم. میان روسری فیروزه ای، مهربان به نظر می آمد. من کودکی خوبی داشتم. خاطرات خوبی هم از دلش، برایم به جا مانده بود.

ـ تو هیچ کدوم از خاطرات کودکیم، بابا پررنگ نبود. ازش یه سایه ی محو یادمه، سایه ای که موهاش مشکی بود و سبیلش، تابدار! هروقت سراغش و می گرفتیم، مامان می گفت سرکاره. هروقت جایی می رفتیم، کنارمون نبود. ساعتایی که خونه بود هم، تنها فیلم می دید. با علاقه و از ما می خواست کم تر سروصدا بکنیم.

ـ ازش دلخوری؟

سوال های ماهرخ، هوشمندانه بود. با هرسوالش، یک فشار به نقطه ی درد وارد می شد، زخم سرباز می کرد و من خیره ی خونابه اش، برون ریزی می کردم.

 

ـ اون موقع ها آره، همش می گفتم چرا پیش ما نیست، چرا همش سریال، فیلم…چرا کار؟ بعدش اما، کم کم همه چیز عادی شد. یه طوری که حس می کردم اگر خونه باشه عجیبه. بابا رو با شغلش قبول کرده بودیم. با نبودن هاش.

ـ الان چی؟

سرم را بالا آورد، برای این سوال…عمیقا نیاز داشتم به دوره کردن. دوره ای که هرشبانه روز، ذهنم اجبارا با آن همراه می شد. مثل این می ماند از کشیدن ناخن به دیوار بدت بیاید اما صدایش را ضبط کرده، مرتب گوش کنی.

ـ از جایی به بعد که به جای بابا شد پدر، پذیرفته بودم بین من و اون فاصله است. فاصله ای که هیچ کدوم نمی تونیم پرش کنیم.

ـ پدر با بابا فرق داره؟

فرق داشت؟ این سوال را لااقل در خلوتم، از خودم زیاد پرسیده بودم.

ـ دخترا، بابا که می گن دلشون قرص می شه. بقیه رو نمی دونم، من اما می گفتم بابا…پشتم گرم می شد. از وقتی پدر صداش کردم، پشتم خیلی بهش گرم نبود. می دونی، فرقشون شبیه اون دوتا دوستی هستند که با یکی راز هات و می گی و جلوی یکی دیگه، تظاهر می کنی به خوب بودن. من تا وقتی بابا بود، دردام و بهش می گفتم، وقتی پدر شد…جلوش تظاهر کردم خوبم.

از پشت میزش بلند شد، لیوانی آب برایم ریخت و به سمتم آمد.

ـ پدرت و مقصر می دونی؟

چشمانم را به نگاه زیبای ماهرخ پیوند زدم. قلبم…مدت ها بود سبک بال می زد. شبیه یک موسیقی بی کلام، با کلاویه های پیانو!

ـ نه اون قدری که اشتباهات خودم و یادم بره.

در سکوت نگاهم کرد، آب را از دستش گرفتم. میان دستانم لیوان را بازی دادم و به جای سرکشیدنش، خیره به حرکات آب داخلش پرسیدم.

ـ تو می دونی من چمه ماهرخ؟

ـ آخرین باری که به خودت فکر کردی کی بود غوغا؟

کی بود. یادم نمی آمد. شاید همان شب که به علی گفتم با پدرم حرف می زنم، شاید همان وقتی که علاقه ام را روی داریه ریختم. شاید همان وقتی که از خانه ی مشترکمان رویا بافتم و تنم کردم.

 

ـ پرسیدی این روزا به چی فکر می کنم، راستش به جز بچگی هام، به روزای دبیرستان و اون نگاه های یواشکی به شاهینم زیاد فکر می کنم. به این که هفته ای یه شیشه عطر می خریدم و گاهی توی راه خونه، با موتورش پشت ماشین سرویسم حرکت می کرد، به روزایی که مدرسه رو دور می زدم و باهاش خیابونا رو قدم می زنم. به اون شبی فکر می کنم که از لج مخالفتای بقیه باهاش به آپارتمان دوستش رفتیم. با ترس و لرز اما مصمم باهاش یکی شدم و صبحش، با همه ی حال بدم می دونستم دیگه کسی مخالفت نمی کنه. به روز عقدمون، به طرد شدن اما حال خوشم کنارش…به نوازشاش، به روزی که اسمم و خالکوبی کرد روی دستش، به شبی که هنوز خانواده ها قبولمون نکرده بودند و ما پولمون تموم شده بود. حقوق شاهین و صاحب کارش نداده بود و اون از شرم این که چیزی توی خونه نیست، شب انقدر دیر اومد که باهام چشم تو چشم نشه.

ـ شاهین اون روزا، مرد ایده ال تو بود؟

ماهرخ، اجازه می داد شیر حرف هایت باز شود، سرریز کند و بعد، با سوالات کوتاه، تکه تکه نقطه های مبهم را باز می کرد و با یک شفافیت جلوی نگاهم می نشاند. از بعد از طی شدن مراحل درمانم، هروقت دوباره به دیدارش می آمدم، قصه همین بود. حرف می زدیم. من سبک می شدم، حرف ها را قی می کردم و تهش، با لبخند از این اتاق بیرون می رفتم. ماهرخ می گفت آدم ها نیاز دارند کنار یکی شنیده شوند. راست می گفت! حرف ها، بلای جان می شدند اگر وسط گلو می ماندند. البته ماهرخ هربار این سوال را می پرسید. معتقد بود تاریک ترین نقطه ی ذهن من، متعلق به شاهین است و من هربار وقتی به این سوال جوابی غیرتکراری می دادم، به باورش ایمان می آوردم.

ـ شاهینی که دغدغه اش، رفاه من بود و از شرم نداشتن پول، شب که رسید خونه و منی که خودم و زده بودم به خواب و بوسید، شاهینی که نشست روی زمین، با دست سرش رو پوشوند و تا صبح نخوابید و روز بعد، فهمیدم با پول مسافرکشی با موتور یکم خرید کرده و اومده خونه، آره ایده آل بود. شاهین وقتی از ایده آل من فاصله گرفت که شهرت و، بیش تر از من خواست. که شهرت باعث شد، من و از یاد ببره، شهرت باعث شد، زنای دیگه به چشمش بیان، پول و شهرت بهش این اجازه رو داد، با کس دیگه ای…

نفسم یاری نکرد، نشد ادامه بدهد، لیوان آب را سر کشیدم و ماهرخ لبخند کمرنگی زد.

ـ ذهنت شلوغ شده غوغا.

نفس عمیقی کشیدم، لیوان را روی میز شیشه ای گذاشتم و صدا تق برخوردش با سطح میز، سکوتمان را شکست.

ـ یه طرف ذهنم این روزا میعاده، یه طرف دیگه اش کامیاب و تبسم، یه سرش غصه ی حال بد مامان، یه سر دیگه اش میثاق و نگاه هاش، به طرف یاد غنچه و خاطرات تلخ گذشته، یه بخشی هم کارایی که توی هم

گم شدن، من نمی تونم دیگه همزمان هم مدیر یه موسسه باشم، هم ترانه بنویسم و هم دندان پزشک خوبی باشم.ته این کلافم می رسه به علی و علاقه ای که شدتش، داره وحشت زدم می کنه.

به جلو خم شد، با همان نگاه شفاف خوشرنگ.

ـ کجای ذهنت پس خودتی؟ قبول، میعاد و حالش، برای یه خواهر دغدغه ی مهمیه، کامیاب و تبسم اما باید اجازه بدی تا مسیر و خودشون ادامه بدن، میثاق؟ خیلی محق نمی دونمش توی این دلخوری ای که از تو داره. بهتره، یه مدت بهش فکر نکنی، بالاخره پسرعمه ی تو باید بفهمه علاقه اش به دختری که با شوهرت هم بستر شده و شکست عشقیش، به تو ربطی نداشته. کارت رو هم من بارها بهت گفتم، باید از حجمش کم کنی و کمی وقت به خودت اختصاص بدی، همه ی هندونه هارو با یه دست نمی شه بلند کرد. در نهایت….می خوام فعلا مهم ترین دغدغه ی ذهنت، خودت باشی، علی باشه و علاقت. باور کن بیش تر از هرچیزی به این حس نیاز داری تا باور کنی دنیا دوباره می تونه برای تو، به اندازه ی بچگیت شیرین باشه.

لبخند زدم، محو…پر از حس آرامش حرف هایش.

ـ تو همیشه از من کارهای سخت می خوای.

با همان لبخند از جایش بلند شد. نگاهم به سمت ساعت چرخید، تایم مشاوره مان به اتمام رسیده بود و مثل هربار، من راحت تر از همیشه حرف زده بودم.

ـ چون می دونم از پسش برمیای. بهت گفتم و باز هم می گم، تو به شدت روحیه ی مدیر بودن بالایی داری. به همین دلیل هم تا الان تونستی توی زمینه ی شغلیت، موفق باشی و بتونی بین فعالیت هات تعادل برقرار کنی. پس قطعا می تونی چیزی که ازت خواستم و انجام بدی، چطوره از این جا که رفتی بیرون، بری غذا درست کنی، بساط یه پیک نیک و راه بندازی و مثل تمام آدم های شاد و امیدوار به زندگی، توی یه محیط سرسبز باهاش شام بخوری؟ اونم شامی که دست پخت خودته.

ابرویم از پیشنهادش بالا پرید، پیشنهادی که خیلی به موقعیت اجتماعی ام نزدیک نبود. تعللم، باعث شد دست هایش را به میز تکیه بدهد.

ـ چیه؟ نکنه براتون افت کلاس داره سرکار خانم؟

لبخند زده، کیفم را به دست گرفته و بلند شدم.

ـ کنایه نزن.

با همان لبخند جلو آمد تا دست بدهیم.

 

مامان، پیش آذربانو بود. از نبودنش راضی نبودم. دلم نمی خواست وقتی با آن حال شیدا، میان آشپزخانه چرخ می خوردم، نگاهم کند. موسیقی ای قدیمی، از موبایلم پخش می شد، من گوشت هارا با پنیر، روی صفحه ی فلزی قرار داده بودم و منتظر پختشان بودم. نگاهم پی آن ها بود و دستم، با فرزی در حال خرد کردن گوجه ها و خیارشورها!

نان های باگت گرد را، سر راه خریده بودم. از سوپری ای که برای اولین بار، پا داخلش گذاشته و با یک ناشی گری، به دنبال نان ها قفساتش را گشتم. ساندویچ ها که آماده شدند، با وسواس داخل سبد سفید قرارشان دادم. دلسترهای خنک را کنارشان گذاشتم و بخشی از میوه های داخل یخچال را هم، خرد کرده و برش زده، داخل ظرفی ریختم. همه چیز حالا اماده بود برای یک پیک نیک به شکلی عادی!

سبد را کنار ورودی خانه گذاشتم و بعد، با یک دوش کوتاه، بویی که ممکن بود حین طبخ غذا به جانم چسبیده باشد، از بین بردم. خودم را دوست داشتم. این روزها، خودم را به شکل عجیبی دوست داشتم. با پوستم، لب هایم، فرم صورتم آشتی بودم. بنابراین بی آرایش، فقط لباس هایی اسپرت و رنگی تن زده و از خانه بیرون رفتم، سبد، روی صندلی های عقب ماشین نشسته بود. هربار که از آیینه، نگاهش می کردم، لبخندی عمیق روی لب هایم جا خوش می کرد.

آدرس پارک را علی داده بود. بعد شنیدن پیشنهادم و البته جا خوردنش از ایده ام! ورودی پارک، آن قدری شلوغ نبود که تشخیصش ندهم. او هم من را دید، تکیه از ماشینش جدا کرد و من، به جای پیاده شدن از اتوموبیلم، منتظر شدم تا نزدیکم شود. شیشه تا انتها پایین بود و تا زمانی که برسد، با دیدن قدم های محکم و جدیت دوست داشتنی اش، با لبخند نگاهش کردم.

ـ به جای دلبری پیاده شو سرکار خانم.

ـ من فقط خندیدم، دلبری کجا بود!

یک دستش را، روی سقف ماشین قرار داد. دست دیگرش را هم لبه ی شیشه ی پایین کشیده شده!

ـ قتل عام می کنی با همین خنده، بعد می گی فقط خنده!

لب هایم بیش تر کش آمدند. خیرگی او هم عمیق تر شد. با یک جدیت دوست داشتنی و نرم، زمزمه کرد.

ـ پیاده نمی شی؟

نفس عمیقی کشیدم. خودش در را باز کرد و من همزمان با پیاده شدنم، به سبدی که روی صندلی عقب قرار داشت اشاره کردم. خودش آن را دست گرفت و دوش به دوش هم، وارد پارک شدیم. بدنم، از سرمای این تجربه ی جدید، لرز برداشته بود. حقیقتا تجربه ای مشابهش نداشتم، بی اراده بازوی او را گرفتم.

ـ کجا باید بشینیم؟

ـ یه جایی که خلوت باشه.

با تعجب نگاهش کردم.

ـ چرا خلوت؟

چشمش برای پیدا کردن جایی مناسب گردش می کرد و زبانش، دل بی نوای من را با خودش به زیر می کشید.

ـ می خوام آخه با خیال راحت تماشات کنم.

غلو نکرده بود، وقتی زیرانداز حصیریمان، روی قسمتی خلوت از پارک پهن شد، او نشست و به منی که سعی داشتم مواد خوراکی را از سبد خارج کنم با جدیت خیره شد. به قول خودش، تماشایم کرد. من میوه بینمان گذاشتم، او تماشایم کرد، ساندویچ هارا چک کردم تا له نشده باشند، او تماشایم کرد، خنکی دمای دلسترها را با دست سنجیدم، او تماشایم کرد.

ـ فیلم سینمایی مگه نگاه می کنی علی؟

خندید، کمی نشستنش به آن شکل چهارزانو، روی زیلو با توجه به شلوار کتان جذبش، سخت بود. به شکل تخسی درآمده بود.

ـ کدوم کارگردانی می تونه فیلمی به جذابیت حرکات تو بسازه جز خدا؟

گره ی نفس هایم، با دستش باز شد. لبخند زنان، آرنج هردو دستم را روی زانوهایم گذاشته و اتصالشان را زیر چانه ام قراردادم.

ـ پس منم نگات کنم.

ـ پیشنهاد بی نظیریه، بیا امشب فقط هم و نگاه کنیم.

ـ حوصلمون سر می ره.

با لبخند دستانش را از پشت، تکیه گاه تنش کرد.

ـ خب بیا بازی.

ـ اسم فامیل؟

با شیطنت لب زد.

ـ از حرف غ!

ابرویم بالا پرید، صدای خنده ی بچه هایی که در محوطه ی بازی بودند و جیغ هایشان، تا نزدیکی ما می آمد. بوی نم چمن هارا نفس کشیدم و لب زدم.

ـ که اسم و بگی غوغا؟

ـ که اعضای بدن و بگم غوغا.

دستانم را از یر چانه ام برداشتم و صاف نشستم، نگاهم دلگیرانه بود.

ـ مگه من اعضای بدنم؟

جوابش اما، من را تبدیل کرد به همان عضوی که گفت! یک پارچه نبض شدم. امان از صدایی که خدا، به این مرد ودیعه داده بود.

ـ تو قلبمی، اسم قلبم و گذاشتم غوغا!

نگاهش کردم، راست می گفت. شاید بهتر بود همین طور هم را نگاه می کردیم. وقتی یک جفت چشم، انقدر زیبا می توانست با هر حرکتش، من را نوازش کند و صورتم را با پلک زدنی ببوسد، چه نیاز به زبان؟

ـ غوغا؟

ـ قلبت و صدا کردی؟

دستانش را جلو آورد، به دستان من رساند. لمسشان کرد و با یک نفس عمیق، خیره به انگشتان کوچکم لب زد.

ـ صاحب قلبم و صدا کردم. انگشت هاش و ببین خدا! من اندازه ی این دست به این کوچولویی، چطور حلقه برات پیدا کنم.

نگاه من هم به دست هایم رسید. به انگشت هایی که آن قدر ظریف بودند که در تجربه ی اولم نیز، مجبور شده بودیم تا حلقه را سفارش بدهیم بسازند. لبخندم را تلخ نکردم، حضورش، نگذاشت اسیر یک مشت خاطره ی تمام شده شوم.

ـ می سازیم.

ـ پدرت امروز باهام تماس گرفت.

چشمانم حیرت کرده درشت شدند، با لبخندی آرامبخش، خیره ی صورتم ادامه داد.

ـ پرسید چرا دخترش و انتخاب کردم.

 

ماهیچه ی قلبم، فشرده شد، دردی آنی در تنم پخش و بعد، رهایم کرد. چشمانم می رفت به سمت سرریز شدن که با فشار انگشتانم، مانعش شد. دستانم را بالا آورد، وقتی لب هایش را به پشت دستانم چسباند، حس کردم باید عصای سفید به دستم بگیرم، دلم…کور این عشق شده بود.

ـ چه جوابی بهش دادی؟

صدای جیغ بچه ها، بیش تر شد. نگاه ما اما، غرق یک حس مشترک درهم گره خورده بود. لحنش، نرم تر شد.

ـ گفتم چون قدرتمنده!

جواب عجیبش، باعث شد خیره تر نگاهش کنم و او، دستانم را که میان دستش بود، به قلبش بکوبد. قفسه ی سفت سینه اش، کاملا حس می شد.

ـ انقدر قدرتمند، که با یه نگاهش، این و از پا درآورد.

منظورش از این، قلبش بود؟ واقعا جواب پدر را همین قدر رک داده بود؟ اشتیاق چشمانم را با لبخندش جواب داد. دستم را آرام رها کرد و با خیالی راحت، کش و قوسی به دستانش داد.

ـ حالا شام چی داریم غوغا خانم؟

غوغا خانم؟ شبیه زن و شوهرهای عادی! شبیه خانواده های معمولی! به شیرینی حرکتش، لبخند زدم. ساندویچ های دست ساز را بیرون کشیده و بالا گرفتم. بخشی از حس هایم، هنوز درگیر قدرتمند بودنم بود. قدرتی که این مرد، با گفتنش به جانم ریخته بود. چقدر بلد بود زن بودنم را جلوه دهد.

ـ ساندویچ غوغا پز!

با محبتی مردانه، لبخند زد.

ـ باید از این تصویرت یه عکس بگیرم، بعد به پدرت نشون بدم و بگم، مگه می شه عاشق این خانم نشد.

قلبم از گرمای حرفش، یخ هایش را آب کرد و با لبخندی از ته دل، خیره ی جاذبه ی چهره اش، لبخند زد. ماهرخ راست می گفت. تجربه ی ارزشمندی بود!

تجربه ای که دوست داشتم بارها تکرارش کنم.

ـ بعد شام والیبال بازی کنیم؟

ابروی چپش بالا پرید. ساندویچ را از بین دست هایم بیرون کشید و پرسید:

ـ توپ؟

خجالت کشیده، دستانم را روی صورتم گذاشتم.

ـ آوردم!

صدای بلند خنده اش بالا زد و من، با دیدن لبخندش…خودم هم به خنده افتادم. شبیه زوج های جوان بودیم. زوج های بی غم جوان!

لقبی که شاید از ما دور بود، اما برای نزدیک شدنش به حالمان، تلاش می کردیم.

تلاشی قابل احترام! برای ساخت روزهای بهتر.

امتیاز دهید به این رمان

Check Also

رمان غرقاب پارت ۶۹

سرم توی آغوشش بود، توی آغوش مردی که به خاطر صلاح حال دیگران، به خاطر …

۳ comments

  1. پس چرا این چند روز پارت ها رو دیر به دیر میزارین
    ادامش بزارین طولش ندین لطفا . به پارت گذاری شما دلمون خوش بود

  2. نویسنده ی این رمانه هم کم کم داره مثل بقیه میشه😑اون اولا دو روزی یه بار یه قسمت طولانی تر این رو میخوندیم الان باید چهار روز بگذره ..چند وقت دیگ هم هفته ای یه قسمت میزارن

  3. وااااااااااای خیلی قشنگهههههه…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.