رمان غرقاب پارت ۳۴

 

ـ فردا که هیچ، پس فردا اما تایم خالیت رو با مهران هماهنگ کن تا بری برای عکاسی. طبق قراردادمون اگر نری، من رسما می تونم اقدام قانونی کنم. می دونی که فسخ یک طرفه امکان نداره.

حس می کردم چشمانش حالا تمام مویرگ هایش ترکیده. وحشتناک نگاهم می کرد و سکوتش، هراس آور بود.

ـ کامیاب…

ـ چی تو سرته؟

صدایش هم به اندازه ی نگاهش ترسناک شده بود. در سر من، فقط فکر خوابیدن بود و برای لحظه ای پلک بستن.

ـ برو برای عکاسی لطفا!

ـ سوالم واضح نبود؟ چی می خوای از زندگی من؟ افتادی دنبال چی؟

چشم بستم. می سوختند…چشمانم، قلبم، ذهنم!

ـبرم با زنم عکاسی لباس های ست بگیرم؟ اونم وقتی کل ایران فکر می کنن من ازش جدا شدم؟ خل شدی؟ بس کن این ژست مزخرفت و غوغا….چی و داری هم می زنی؟

نگاهم را از زمین جدا کردم، به چشمانش دوختم و تلخ لبخند زدم.

ـکل ایران و ولش کن عمو، تو که واقعا ازش جدا نشدی…شدی؟

بلند شد، عصبی دستش را مشت کرد و روی کف دست دیگرش کوبید.

ـ لعنت بهت غوغا.

این بار دوم بود که در بیست و چهارساعت گذشته لعنتم می کرد. من که یک عمر هرثانیه خودم را لعنت کرده بودم این هم رویش.

ـ برو برای عکاسی.

از حرفم برنمی گشتم، خواستم به سمت در بروم برای خروج از اتاق که عصبی پرسید.

ـ خسته نشدی از این که نقش قهرمان هارو بازی بکنی؟

قهرمان بودن؟ واژه ی مضحکی بود. در این دنیا مگر قهرمانی هم بود؟ ایستادم و او جلو آمد.

ـ زندگی من، به من مربوطه غوغا…بکش خودت و کنار.

به چروک هایی دور چشمش زل زدم، سرش درد می کرد گمانم. دلم می خواست دست روی صورت قطع به یقین یخش بگذارم و بگویم کاش بلد بودی درستش کنی تا راحت کنار می کشیدم. رخ در رخم غرید.

ـ دوره ی قهرمان بودن گذشته غوغا.

ـ تو می دونی عذاب وجدان چیه؟

صورتش تیره شد و عقب کشید. نفس عمیقی کشیدم. من واقعا خسته بودم.

ـمی دونی وقتی همه بهت بگن نرو، بری و زمین بخوری و برگردی…حتی از نشون دادن زخمای پاتم شرم داشته باشی و تنهایی زخمات و پانسمان کنی یعنی چی؟

یک گام دیگر به عقب برداشت. لبخندم، تلخ تر شد. من این را حس می کردم.

ـ من نمی خوام قهرمان باشم، من می خوام فقط دیگه تنهایی زخمام و نبندم. من از عذاب وجدان خستم.

چشمانش را بست و من، دستم را روی قلبم گذاشتم. غیرعادی بود که انقدر آرام می زد.

ـ قهر باش باهام عمو اما برو سر عکاسی، این مدتم که نیستم لطفا حواست به دخترم باشه. قهر باش اما…با کناره گیریت دل زنت و نشکن.

پلک زد، رو گرفتم از صورتش و لحظه ای که از اتاق بیرون می رفتم دیدم که لیوان آب را بالاخره برداشت، سر کشید و من پله هارا که پایین می آمدم یادم بود باید برق آشپزخانه و ورودی را خاموش کنم. انجامشان دادم و از خانه خارج شدم. چراغ های ماشین کامیاب نورشان روی صورتم افتاد. حتی ماشین را خاموش هم نکرده بود. با خستگی به طرف اتوموبیلش گام برداشتم، در را باز کردم و بعد خاموش کردنش، در هارا بستم. سوییچ را روی درش گذاشتم تا هروقت خواست بیرون برود ببیند. بعد هم با لرزی که هوا به جانم نشانده بود به طرف خانه دویدم. باید می خوابیدم. لااقل سه ساعت قبل از پرواز را باید می خوابیدم.

بالاخره تمام شده بود. این روز مزخرفم، بالاخره تمام شده بود.

*******************************************************************
فرودگاه بین المللی ناریتا، در استان چیبا، محل فرودمان بود. وقتی چمدان هارا تحویل گرفتیم و با قطارهای تندرو خودمان را به ایستگاه توکیو رساندیم، بیش از یک ساعت زمان صرف شد. در تمام مدت پرواز و مسیر یک ساعته یمان در قطارهای تندرو….ما حرف زیادی با هم نزده بودیم. در واقع بیش ترین ارتباط ما، ارتباط چشمی بود. من کشف کرده بودم وقتی نگاهش می کنم، آن هم طولانی و با کم ترین میزان پلک زدن، حس آرامش عجیبی در درونم می نشیند.

شاید او هم مثل من بود. چون وقتی در طول پرواز خوابم برد و بیدار شدم، دیدم خیره نگاهم می کند و من از این خیرگی، به چنان ضعفی رسیده بودم که خودم هم باور نمی کردم.

ـ این جا شهریه که بارها به خاطر زمین لرزه، آتیش سوزی و جنگ به طول کامل نابود شده اما باز هم از نو، به زیبایی ساخته شده. بهش می گن شهر شکوفه های گیلاس.

نگاهم کرد، دلم می خواست سکوتمان شکسته شود و خب، جمله ام ربط مستقیمی به این شهر داشت. شهری مدرن و بسیار زیبا!

ـ شکوفه ی گیلاس؟ تعبیر قشنگیه…کمی هم شبیه تو.

این مرد باید شاعر می شد. وقتی انقدر ماهرانه از هرجمله ای به نفع خودش استفاده می کرد و قلب را میان کلماتش بازی می داد، قطعا توانایی سرودن منظومه ای از عشق را داشت.

ـ اصلا منصفانه نیست.

لبخند مردانه اش را دوست داشتم. نمی توانستم به زبان بیاورم که چقدر از این که همراهی ام می کند لذت می برم، لذتی که باعث شد سرم روی شانه اش بنشیند و خیره ی مناظری که به خاطر حرکت تند قطار قابل تشخیص نبودند لب بزنم.

ـ من همه ی حرف هام و یادم رفت.

دستش روی دستم قرار گرفت، انگشت هایم را با انگشت هایش پر کرد و زمزمه کرد.

ـ داشتی از توکیو حرف می زدی عزیزم.

ـ تو چطور انقدر سریع تونستی بلیط و ویزا بگیری علی؟

حین ادای این جمله، سرم را از روی شانه اش برداشتم. شالم هنوز روی سرم بود. البته که به بودنش خیلی هم معتقد نبودم اما، دوست هم نداشتم به محض رسیدن و از سالن فرودگاه کشف حجاب را آغاز کنم. خندید. کمی عمیق تر.

ـ داشتی از ژاپن می گفتی که.

نگاه مصمم باعث شد نفسی بیرون بفرستد. مسلما این سوال مثل آن انگشتر و دلیل داشتنش، چیزی نبود که با خواهشش از پرسیدنش عقب نشینی کنم.

ـهمون روزی که بلیط سفرت و نشونم دادی دنبالش افتادم.

شوکه بودم.

حوله را، به آویز وصل کردم تا نمش گرفته شود و با موهایی نم دار، جلوی آیینه ایستادم. سشوار مسافرتی ام، علاوه بر کم جا بودن همیشه در سفرها به دادم می رسید. شانه را بین موهایم حرکت داده و بدون این که توجه چندانی به خودم در آیینه داشته باشم مشغول خشک کردن موهایم شدم. هر بار در این مرحله، من به هوس کوتاه کردنشان می افتادم و همین که کارم تمام می شد از این هوس پشیمان می شدم. حقیقت این بود رسیدگی به موهایی بلند و بسیار لخت، سخت بود. شیشه ی روغن نارگیلم را از کیف چرم آرایشی بیرون کشیدم و با اسپری کردن چندقطره به کف دستم، پایین موهایم را به روغن آغشته کردم. بافتمشان و بعد….با بستن دکمه ی بالایی شومیز زیتونی رنگم، بک گام به عقب برداشتم.

بافت مویم روی شانه ام بود و از شانه تا کمرم را می پوشاند. جلوی موهای لختم را فرق کج باز کرده بودم و حالا که به خاطر دوش کوتاه مدتم، هیچ آرایشی روی صورت نداشتم رنگم پریده و لب هایم صورتی روشن به نظر می آمدند. تا ساعتی که قرارمان بود برای شام به لابی هتل برویم نیم ساعتی زمان داشتم. به سمت پنجره قدم برداشتم. پرده را کشیدم و با دیدن منظره ی کوه فوجی، لبخندم عمق گرفت.

هتل پارک حیات توکیو، در خیابان معروف Shinjuku یکی از بی نظیر ترین هتل های آسیای شرق بود. علت علاقه ام به این هتل، منظره ی بی نظیر و بی بدیع کوه فوجی بود و البته وجودش در نزدیکی مناطق تجاری. فقط کافی بود پرده هارا بکشی، بعد با چنان تصویری روبرو می شدی که قلبت آرام می شد و روحت پرواز می کرد. حتی می شد ساختمان معبد میجی را هم از این فضا دید. چشم اندازش در شب، خارق العاده بود.

چرخیدم و این بار با دیدن حرکت تند تر عقربه های ساعت از کنار مبلمان های کرم رنگ عبور کردم، ترکیب رنگی اشان با کاغذ دیواری های طوسی و نور ضعیف اتاق، کاملا باب سلیقه ی من بود. می خواستم امشب را با او بگذرانم. از روز بعد بیش تر تایم هایم در سمینار می گذشت و کم تر می شد از زیبایی بودن محکم مردانه اش، استفاده کرد.

در اتاق را که بستم برای خدمه ای که از کنارم رد شد لبخند زده و به طرف آسانسورها حرکت کردم. در رستوران هتل، خیلی طول نکشید که پیدایش کنم. پشتش به من بود و این اولین باری بود که قرار بود من را بدون حجاب ببیند. لبخندم، لرزان و مضطرب روی لب هایم نشست. شبیه دخترهای هجده ساله…غرق شده بودم در یک هیجان عجیب.

میز را که دور زدم، سر او هم بالا آمد. حیرت نگاهش و مات شدنش را رویم دوست داشتم. به من حس زیبا بودن لطیفی القا می کرد. صندلی را عقب کشیدم و با لمس رومیزی های بلند کرم روشن، پشت میز جاگیر شدم.

ـ استراحت کردی؟

سوال پرسیدم تا شاید کمی نگاه بسیار نرمش، کمرنگ شود. باید اعتراف می کردم به آن عادت نداشتم. محوم بود. با جدیتی غیر قابل توصیف.

ـ نگاش کن…موهاش و!

لبخندم عمیق شد و چشمانم پر از ستاره های ریز.

ـبهت گفته بودم بلندن.

ـ اما نگفته بودی انقدر قشنگن.

دستم را به بافت مویم رساندم، سرش دادم پشت سرم و گردنم را کج کردم.

ـ آقای عابدینی خطرناک نگاهم نکن.

دستش را روی صورتش کشید، نفس محکمی بیرون فرستاد و بعد به پشتی صندلی اش تکیه زد.

ـبارها تصورت کرده بودم.

ـ بدون روسری؟

سری کوتاه تکان داد، جالب شده بود. دستم را زیر چانه ام گذاشته و شبیه دانش آموزان یک کلاس درسی به صورتش زل زدم.

ـ تو تصورت چه شکلی بودم.

ـ زیبا…اما نه انقدر که الان هستی.

من معتقد بودم، زن و مرد برابرند. بگذریم که بحث زور بدنی و البته احساسات پررنگ زنان، تفاوت هایی ایجاد می کرد اما از لحاظ حق روح و حیات، هردو در یک نمودار قرار داشتند. هیچ کس جلوتر از دیگری نبود و هیچ کس هم عقب تر…من با این دیدگاه بزرگ شده بودم. میان دامن مادری با عقابد فمنیسم افراطی. با این همه اما، همیشه و در هرلحظه ی زندگی ام…می دانستم با تمام زن بودنم، روحم چقدر نیاز دارد شنیده شود. زیبا خوانده شود و اعتماد به نفسی که جامعه بارها از من گرفته بود میان یک بقچه کلمه ی ساده اما به شدت لطیف به آغوشم پرت شود. علی….نیازم بود از این زندگی پر درد! پیش خدمت که به طرفمان آمد توانستم نفس عمیقی بکشم. سوکیاکی سفارش من بود و علی هم متعاقبا با احترام به نظر من، همان را انتخاب کرد. دستانم را روی میز درهم گره زدم و خیره ی نگاه عمیقش زمزمه کردم.

ـ بعد از شام، دوست دارم کمی کنارت شهر و بگردم.

او هم مثل من دست گره کرد و روی میز به جلو خم شد.

ـ من اما دلم می خواد دور تویی بگردم که وقتی نگاهت می کنم منبع آرامش و می بینم.

نفسم گره خورد. صریح و مستقیم، توصیف خوبی برای لحنش بود.

ـ من دوست دارم علی، اما بارها با لحنت من و دچار یه تردید کردی. تردید این که من عاشق ترم یا تو…

لبخند زد، مردانه، ملایم و با کم ترین انحنا.

ـمن شش سال قبل عاشقت شدم غوغا. شش سال توی این حس ازت جلوترم، شش سال تصورت کردم…درست روبروم، همین طوری که الان نشستی! با همین لبخند.

لبخندم کمی کمرنگ شد اما مطمئن بودم از برق نگاهم چیزی کم نشده.

ـ سخت بود؟

ـ عاشقت بودن؟

با همان لبخند محو سری تکان دادم. البته که منظورم این نبود.

ـ یک طرفه عاشقی کردن.

مکثی کرد، لبخندش جمع شد و غمی کمرنگ روی نگاهش نشست. با این وجود، چهره ای همچنان مغرورانه، جدی و مردانه داشت. چهره ای شرقی که می توانست هرکسی را تحت تأثیر جذبه ی خودش قرار بدهد. لحنش آرام شده بود. شبیه یک موج که بعد از سال ها بالا و پایین شدن حالا به سطح آب چسبیده.

ـ به امروز می ارزید. امروز که جلومی…نگاهت می کنم و کیف می کنم از دیدنت.

جوابش را داده بود، در لفافه ی کلماتی حریر گونه، سخت بوده. سخت بوده که کتمانش نکرد و فقط گفت به امروزش می ارزیده. شاید اگر زودتر پیدایش می کردم، شاید اگر زودتر در زندگی ام می آمد، شاید….از شاید ها بدم می آمد. شاید هایی که نه قدرت داشتند زمان را برگردانند و نه توانی برای کمرنگ کردن زخم گذشته.

ـ من، هیچ وقت فکر نمی کردم ژاپن توی مد و لباس کشور پیشرفته ای باشه.

نفس عمیقی کشیدم، تغییر مسیر بحث انتخاب او بود و به نظرم، تصمیمی به جا. چنگالم را در ظرف سالادی که پر بود از جوانه های گندم فرو بردم و لب زدم.

ـ بر خلاف تصور مردم، ژاپن جزء پنج کشور مطرح توی زمینه ی مد و پوشاکه. حتی از ترکیه و اسپانیا هم مطرح تر. هم ردیف با ایالات متحده، فرانسه، بریتانیا و ایتالیا. لباس های آسیای شرق طرفدارای خودش و

داره، توکیو هم مرکز دوره های طراحی لباس و مده این کشوره…خب…می دونی، من واقعا از طراحی های ژاپن خوشم میاد، لباس هایی گشاد و شل، برش های خاص و راحت….سبک جسورانه ایه.

دست هایش را روی سینه جمع کرد و لب زد.

ـ برام بیش تر از حرفه ات بگو. دوست دارم باهاش بیش تر آشنا بشم. به خصوص که وقتی ازش می گی، چشم هات انقدر قاطع و محکم به نظر میان که من لذت می برم.

لبخندم عمیق شد، نفس عمیقی کشیدم. گوش شنوا بودن، گامی هوشمندانه برای جلب رضایت یک زن. دوستش داشتم چون هوشیارانه علاقه اش را نشان می داد. زن را می شناخت و این شناخت از لابه لای تفکراتش مشخص بود. اقرار می کردم که از آن لذت می بردم. این مرد…همان رویایی بود که میان ترانه هایم دنبالش گشته بودم.

ـ خب مد حرفه ی پیچیده ایه، برخلاف تصور عموم فقط پوشاک و پوشش نمی ده، کیف..کفش، جواهر و خیلی شاخه های دیگه. هرچند توی ایران کار ما کمی سخت تره چون به اندازه ی اروپا توش قوی نیستیم. اما همیشه آرزوی من ثبت یک برند موفق و رسمی بوده. البته قبل ترها به طراح شدن هم فکر کردم. منتهی به خاطر پدرم قیدش رو زدم. این، یکی دیگه از تصمیمات احمقانه ی من توی زندگی بود. کشورهایی مثل اندونزی، چین، بنگلادش و هند هم بعد از کشورهایی که گفتم توی این حرفه مطرح هستند. نیویورک یکی از بی نظیر ترین کشورها در باب مده، من هربار برای سمینار ها و جشنواره ها بهش سفر می کنم به این ایمان میارم، فرانسه بیش تر از لحاظ مواد آرایشی و بهداشتی پیشرفتست، انگلیس با ترکیبات مدرن و سنتی، لااقل توی کشور ما محبوب تره و در نهایت رم و میلانی که توی جواهرات درجه یک هستند. همین پراکندگی بومی این حرفه، باعث شده همیشه برام جذاب باشه.

ـ این عالیه که انقدر عاشقانه از حرفه ات حرف می زنی.

ـ من به عنوان سرمایه گذار توی این حرفه، راجع بهش مطالعه ی زیادی می کنم.

با رسیدن غذاها، دست از پرحرفی کشیده و آرنج هایم را از روی میز برداشتم. ظرف های غذا که چیده شدند، پیش خدمت دور شد و من خیره ی او که غرق فکر بود زمزمه کردم.

ـمخلوط گوشت و سیزیجاته، می تونی امیدوار باشی چیز عجیب و غریبی قرار نیست بخوری.

خندید و با برداشتن چنگال زمزمه کرد.

ـ نگرانی ای راجع به غذا نداشتم.

ـ اما توی فکر بودی.

ـ داشتم فکر می کردم اگر بافت موهات و باز کنی چه شکلی می شی.

قلبم سینوس وار موج گرفت، دستانم از زیر چانه ام سر خوردند و نگاه او، چرخید روی موهایم.

ـ غوغا، می شه بافتش و باز کنی؟

پ ن: متن و بخونین

مو، عاشقانه ترین مصرع بیت های یک زن بود.

ـ فکر نمی کنم دلم بخواد الان این کار و انجام بدم.

لحنم را کمی شیطنت بخشیدم و انتهای جمله ام، یک چشمک نرم هم اضافه کردم. این رویم را تا به حال ندیده بود. عادت به دلبری کردن نداشتم و خب…گمانم این لحن و چشمک بعدش، کمی دلبری به حساب می آمدند. عاصی نفسش را بیرون فرستاد و با برداشتن چنگال ابرویی بالا فرستاد.

ـ خانم دکتر، ناز کردنت هم زیباست.

لبخندم عمق بیش تری گرفت، تکه ای از غذا را داخل دهانم گذاشتم و خیره به اویی که برعکس خیلی از مردها، آداب غذا خوردن را به خوبی بلد بود زمزمه کردم.

ـ من فردا، تقریبا تا عصر سمینارم. برنامه ای برای این تایمت داری؟

لبخند محوی زد، با دستمال، لب هایش را پاک کرد و چنگال را به لبه ی ظرفش تکیه داد.

ـ شنیدم هتل، خدمات ماساژ خوبی ارائه می ده.

طوری شوکه شدم که غذا به گلویم پرید و او آزادانه قهقهه زد. لیوان آب را برداشته و لاجرعه سر کشیدم.

ـ هرچی بیش تر فکر می کنم، بیش تر مطمئن می شم باز نکردن موهام و نرسوندن تو به خواستت، کار صحیحی بوده.

هردو دستش روی میز بود اما کاملا تکیه داده به صندلی و این حالتش، او را قدرتمند جلوه می داد.

ـحالا چرا انقدر سرخ شدی عزیزم؟

خنده ام گرفته بود. حق با او بود، خدمات ماساژ این هتل…بسیار حرفه ای و البته خاص بودند. فکر کردن به آن همزمان من را به خنده و شرم می رساند. بی توجه به سوالش برش دیگری از غذا به داخل دهان گذاشتم و او هم سرش را با نوشیدنی اش گرم کرد. بدون بلند کردن سرم و خیره به ظرف غذا زمزمه کردم.

ـ اگه از خدمات ماساژ و استخر هتل خسته شدی، می تونی تا میدون تاکاشیما قدم بزنی. عبادتگاه میجی جینگو و موزه ی نزو هم به هتل نزدیکن، می تونی حتی پیاده با استفاده از مپ بهشون سری بزنی. اوغات فراقتت رو به خوبی پر می کنن.

ـ نگران من نباش عزیزم. قرار نیست عین بچه ها حوصلم سر بره.

با لبخندی کوتاه نگاهش کردم و او با سوالش، باعث شد لیوان آبم را برداشته و باقیمانده اش را سر بکشم.

ـ قبلا هم ژاپن اومده بودی، مگه نه؟

ـ سال قبل هم همایشی این جا ترتیب دادند که توش شرکت کردم، دقیقا هم توی همین هتل مستقر شده بودم. بار اولش اما….

حرفم را قورت دادم و او، جدی نگاهم کرد. نفس عمیقی کشیدم و چنگال را رها کردم، این بار هردو دستم را روی میز درهم گره زدم.

ـ با شاهین اومده بودم.

سعی داشت اخم نکند اما، درهم رفتن چهره اش واضح بود. او هم دست از خوردن غذا کشید و جدی به من زل زد. رگ نبض گرفته ی گردنش را دوست داشتم.

ـ چندماه بعد ازدواجمون وقتی بابا بالاخره با شرایط کنار اومد، ازمون خواست یک کشور رو انتخاب کنیم تا با هزینه ی اون به ماه عسل بریم. شاهین براش فقط مهم بود از کشور خارج بشه و خب…فکر می کنم واضحه که انتخاب من یک کشور آسیایی بود. چون اواخر مارس بود من ژاپن رو انتخاب کردم.

ـ به خاطر جشنواره ی شکوفه ی گیلاس؟

سرم را تکان دادم. عجیب بود که به اندازه ی قبل صحبت کردن راجع به آن، اذیتم نمی کرد. لبخند تلخی زدم و تنها زمزمه کردم.

ـ این جا بهش می گن هانامی. فوق العاده بود.درخت هایی مملو از شکوفه های صورتی…

نفس عمیق دیگری کشید. تلاشش برای این که آرام بماند و بشنود، ستودنی به نظر می رسید. من با شاهین زیر درخت های گیلاس قدم زده بودم. زیر شکوفه های خوش عطر، زندگی ام اما به اندازه ی آن شکوفه ها زیبا نبود.

ـ قدم بزنیم؟

سری تکان داد. هردو باهم صندلی را عقب کشیدیم و در کنار هم، از هتل خارج شدیم. پیاده روی کنار مردی مثل او، بی نظیرترین اتفاق ممکن بود. دستانم را روی سینه ام گره زدم و نفس عمیقی کشیدم.

ـ یه سوال بپرسم؟

ـ نه لطفا.

با خنده نگاهش کردم و او، همان طور دست در جیب نگاهم کرد. با لبخندی محو و گردنی که برای دیدنم کمی به پایین انحنا گرفته بود. خنده اش صدا دار شد.

ـ می خوای از انگشتر بپرسی؟

خوب بود که می دانست. این انگشتر و دیدنش در دستانش، همیشه برای من سوال می ماند. قرار نبود رفعش کند؟

ـ نباید بدونم.

نفسش، این بار حالت دردمندتری گرفت.

ـ فعلا وقتش نیست غوغا.

ـ پس وقت چیه؟

ایستاد، من هم ایستادم و او مقابلم قرار گرفت. دستانش را از جیبش بیرون کشید و با لحنی نرم، خیره میان مردمک های لغزان چشمانم دستش را جلو اورد. شوکه بودم. دستش کش وصل شده به موهایم را کشید، مسخ نگاهی که انگار داشت خواهش می کرد تکان نخورم، همان طور وسط محل تردد عابرین ایستاده و او نرم، از پایین موها، شروع کرد به باز کردنشان. بدون این که ذره ای مویم کشیده بشود. با آرامشی که از دستان مردانه اش بعید بود. وقتی موهایم باز شد، چندبار با انگشت هایش بینشان شانه کشید و با رها کردنشان، یک گام به عقب برداشت.
رنگ نگاهش تغییر کرده بود، زیباتر به نظر می آمد. تماشایی تر و تحسین برانگیز تر. صدایش هم به تناسب نگاهش، مجنون وار بود.

ـ وقت اینه من بشینم و تماشات کنم، تویی رو که تماشایی ترین غوغای دنیای این مردی!

قرار بود اسمم مهتا شود، اسم مورد علاقه ی مامان. به دنیا که آمدم اما آن قدر در بیمارستان سروصدا به پا کرده و بچه ی ناآرامی بودم که وقتی پرستار من را به آغوش پدر سپرده بود با غرغر زمزمه کرد که دخترتان غوغا به پا کرده و کل بخش را برهم زده. همان لحظه به سر پدر زد که غوغا، اسم زیباییست. برایش مهم بود اسم من، اسمی غیرتکراری و جدید باشد. غوغا معنای خاصی جز آشوب و سروصدا نداشت اما به خاطر کمیاب بودن روی من گذاشته شد. هیچ وقت آن قدرها عاشقش نبودم. هیچ وقت بابت غیرتکراری بودنش خیلی ذوق نکرده بودم اما…درست همین امشب، وقتی او دستش بین موهایم شانه وار حرکت کرد و لب زد” تو تماشایی ترین غوغای جهانی.”

انگار باید اسمم غوغا می شد، باید شبی نیمه سرد در خیابان های شرق آسیا مقابلش می ایستادم، او با آن چشمان تیره اش نگاهم می کرد و بعد، این جمله را می گفت. بعد من می فهمیدم غوغا بودن و اسم غوغا را داشتن، چقدر زیباست.

ـ دوست دارم.

نگفتنش، ظلم در حق خودم بود. لبخندی روی لب هایش نشست. گرم، پر از مهر و بی نهایت آشنا.

ـ می دونی تنها چیزی که این لحظه آرزوش و دارم چیه؟

نمی دانستم، اما می توانستم حدس بزنم. لبخندم پر از شیرینی عمق گرفت و دست او، تار مویم را رها کرد.

ـ این که کاش محرمم بودی غوغا.

این دومین باری بود که این جمله را می گفت، واکنش من فقط خنده ای عمیق و برداشتن یک گام به عقب بود.

ـ الان باید می گفتی منم دوست دارم غوغا.

گام عقب برداشته شده ی من را با یک گام به جلو جبران کرد و با لحنی زیبا لب زد.

ـ من دیوونتم غوغا.

و خب من، برایش یک بار گفته بودم و امشب، به باورش رسیدم…به باور این که هرجا عشق باشد، دیوانگی هم هست.
***************************************************************************
ـ گوشت با منه مهران؟

صدای نفس عمیقش را واضحا شنیدم.

همچنین ببینید

رمان غرقاب پارت ۶۹

سرم توی آغوشش بود، توی آغوش مردی که به خاطر صلاح حال دیگران، به خاطر …

۲ دیدگاه ها

  1. عالییی
    عالیییییییییییی
    عاااااااالییییییییی
    .
    .
    محشره
    .
    خیلی خیلی قلم جذاب و قوی داره….
    .
    .
    خیلی خوب بود…
    دلم میخواد برم ژاپن!

  2. چرا دروغ معرکه بودبه نظرم حتی بعد این ارامش قبل از طوفان هم نویسنده شاهکار می کنه اولین رمانی غیر تکراری بود که خوندم وواقعا وقت خوندن از زمان غافل میشم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *