رمان عاشقتم دیونه جلد دوم قسمت ۱

 

بسم الله الرحمن الرحیم

#پارت۱

ازاستاد اجازه گرفتم و برای فاطیما سری تکون دادم بااخم به گوشیم که شماره آرش روش خاموش روشن میشد نگاهی انداختمو خاموشش کردم، تخته شاسی مو از روی میز برداشتم و ازکلاس خارج شدم ،حوصله ی هیچ چیزو نداشتم، هیچی…

کیفمو روی شونه ام انداختم و به سمت خروجی حرکت کردم،که یهو دیدمش جلوی درخروجی داشت قدم میزد، از حرکت ایستادم و بهش خیره شدم آروم آروم اشک توچشمام جمع شد، خندیدم و به آسمون نگاه کردم تا کنترل اشکام از دستم خارج نشه و غرورمو از اینی که هست داغون تر کنه،

-واقعا چطور تونستم شیفته آدم وقیحی مثله رادین بشم؟

هرچقدر بیشتر نگاهش میکردم بیشتر ازش متنفر میشدم و دوبرابر از خودم، خیلی دوست داشتم برم جلو و بگیرمش به باد فوش اما لامصب از خودشم شرمم میشد، من چطور تونستم؟

نمیخواستم باهاش چشم تو چشم شم بخاطر همین چند دقیقه ای پشت در این پا و اون پا کردم تا بره، اما انگار منتظر کسی بود،چون همون جلو راه میرفت و قدم میزد، محوطه خارجی دانشگاه نسبتاً خلوت بود و کسی اون اطراف نبود به جز دوسه نفری که سرشون تو جزوه هاشون بود، از ایستادن خسته شدم ،از ظواهر قضیه معلوم بود قصد رفتن نداره، آینه ام رو از داخل کیفم دراوردم و خودمو توش نگاه کردم ، خداروشکر چشمام قرمز نبود اما صورتم خیلی غمگین و ناراحت معلوم میشد، بااخم به تصویرم توی آینه خیره شدم و گفتم:

_اصلاً چرا من باید خجالت بکشم؟ هان؟ چرا من؟

عصبی آینه رو گذاشتم تو جیب مانتوم و با اخم از سالن خارج شدم،درحالی که به زمین نگاه میکردم از پله ها پایین رفتم و به سمت رو به رو حرکت کردم، حس کردم داره به سمتم میاد بخاطر همین سرعت قدم هامو بیشتر کردم، یهو صدا زد :

-خانم شهامت.

دندونامو روی هم فشار دادم و با عصبانیت حرکت کردم.دو سه بار دیگه اسممو صدا زد و وقتی دید توجهی نمیکنم چیزی نگفت، درست همون لحظه ای که فکر میکردم رفته یهو بند کیفم کشیده شد و ناخواسته به عقب برگشتم.

#پارت۲

باعصبانیت به پشت سرم نگاه کردم بر خلاف میل باطنیم زل زدم توی چشماش و سرمو به معنی چیه؟ براش تکون دادم، اینبار بر خلاف دفعات دیگه اثری از بیخیالی توی چشماش نبود، مثل خودم بااخم به چشمام نگاه کرد بعد یه مکث کوتاه تا خواست حرف بزنه با لحن تهاجمی گفتم :

-نگفتی؟

عصبانی گفت :

-واسه چی جواب تلفنتو نمیدی؟میدونی چندبار از طرف شرکت باهات تماس گرفتن؟

حتی صحبت کردن این موجودم برام نفرت انگیز شده بود،

-چون دیگه نمیخوام تو شرکتتون کار کنم.

چهره اش کمی رنگ تعجب گرفت بهم نگاه کرد و گفت :

-یعنی چی؟

کیفمو رو شونه ام جا به جا کردم و گفتم :

_یعنی همین که گفتم.

گاردشو حفظ کرد و خیلی جدی گفت :

_چرا؟

با انزجار بهش نگاه کردم و نزدیکش شدم، صورتمو جمع کردم و گفتم :

_چون با وجودت مشکل دارم، چون بوی تعفنت اذیتم میکنه،چون ازت متنفرم حالمو بهم میزنی حالا فهمیدی برای چی؟

عصبانی وسط حرفم پرید و گفت :

_هوو… چی داری ردیف میکنی برای خودت،حرف دهنتو بفهم خانم.

_من میفهمم چی میگم، توهم میفهمی ولی خودتو زدی به نفهمی.

گوشیمو روشن کردم و عکس هنرنمایی خودشو بهش نشون دادم و گفتم :

-عکس کاملشو خودت داری نه؟ خیلی کارتو تمیز و ماهرانه انجام دادی آفرین،حالا دیگه لازم نیست وانمود کنی چیزی نمیدونی.

همونطور که با حیرت به تصویر گوشی نگاه میکرد گفت :

_اینو از کجا آوردی؟

جلو رفتم و با غضب تخته شاسیه توی دستمو به سینه اش کوبیدم و گفتم :

_چطوری دلت اومد با سارا اینکارو بکنی؟

متعجب و رنگ پریده بهم نگاه کرد، دوباره با تخته زدم رو سینه اش و گفتم:

_چطوری وجدانت اجازه داد بخاطر هوست آینده یه دخترو قربانی کنی؟خیلی کثافتی رادین خیلی رذلی ،ای کاش دیگه چشمم بهت نیفته ای کاش.

صورتم غرق در اشک شده بود و از شدت هیجان و عصبانیت و حسای دیگه متوجه سرازیر شدن اشکام نشدم.

تو این فاصله رادین چیزی نمیگفت و فقط سرشو پایین انداخته بودو به عکس نگاه میکرد ، توی این وضعیت باید منتظر انکار کردن موضوع از جانب اون می بودم، اما اون سکوت کرده بود و چیزی نمیگفت.

_توقع نداشتی کسی از قیافه غلط اندازت سر دربیاره نه ؟ چرا چیزی نمیگی؟ حرف بزن دیگه…

سرشو بالا اورد و با حالت مبهمی بهم نگاه کرد حالت چهره اش عوض شده بود رگای قرمز تو چشماش معلوم بود صورتش کم کم داشت به سرخی میزد ، دستشو مشت کرد و سرشو پایین تر انداخت، با عصبانیت گوشی رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم :

-خیلی نامردی، بی شرف.

چیزی نگفت،انگاری خشک شده بود، ازش متنفر بودم، متنفر. هرچقدرهم که نگاهش می کردم عصبانی تر میشدم بخاطر همین پشتمو بهش کردم تابرم یهو با پررویی تمام گفت :

_نگفتی این عکسو از کجا اوردی.

از شدت عصبانیت دندونامو روی هم فشار دادم و گفتم :

_از همون بدبختی که مثله حیوون به جونش افتادی،اگه ترس ریختن آبروش نبود خودم

میدادمت دست پلیس ولی حیف.. حیف.

عصبانی صورتمو به سمت مخالف چرخوندم و با قدم های محکم اونجا رو ترک کردم،

دستمو گذاشتم روی دهنم و از ته دل گریه کردم، درهمون حالت دستمو برای تاکسی تکون دادم، ماشین جلوی پام ایستاد و گفت :

_دربست؟

دستی به صورتم و چشمام کشیدم و گفتم :

_نه.

پشت کلشو خاروند و گفت :

_هرچندتا که خواستم مسافر میزنما.

در عقب ماشینو باز کردم و با گریه گفتم:

_هرکاری میخوای بکن.

سوار ماشین شدم و سرمو به پنجره تکیه دادم، یهو یه دستمال کاغذی جلوی صورتم اومد، بیا… تو این وضعیت کی میخواد منو بِروبایه؟

-آبجی دستمال.

نه خداروشکر، خبری از دردسر نبود، دستمالو گرفتم و گفتم :

-خیلی ممنون.

ماشین برای یه خانومه نگه داشت و زنه رفت جلو نشست، گوشیمو از کیفم دراوردم و روشنش کردم، آرش پنج دفعه باهام تماس گرفته بود،بیخیال نگاهی به اطراف کردم و گوشی رو تو کیفم انداختم،خانومه برگشت و بهم نگاه کرد و گفت :

-حتماً تعجب کردید از اینکه من صندلی جلو نشستم نه؟!

با بیخیالترین شکل ممکن گفتم :

-نه.

انقدر این چند وقته دیوونه به پستم خورده که تو توشون به چشم نمیای.

انگشت اشاره شو بالا گرفت و گفت :

-اولین نفر هستی.

کارتی رو به سمتم گرفت و گفت :

– این کارت ماست،کمپین حمایت از زنان بی اعتماد به نفس نازیلا و خواهران به جز پروین با آخرین ورژن آموزش جهانی،به مااعتماد کنید:-)

و بعد هرهرهر زد زیر خنده و گفت :

-میدونم اسم جالبیه،کلاً ما همه چیزمون خاصه.

همونطور بهش نگاه کردم و چیزی نگفتم،چه اسم خز و خیلی.متفکر بهم نگاه کرد و یهو گفت :

-اوه مای گاد…تو یک بی اعتماد به نفسی.

وبازهم حرفی نزدم و به بیرون نگاه کردم

_عزیزم این آقایون که حق مارو همینطوری کشکی کشکی نمیدن ، ما باید از حلقومشون بکشیم بیرون اوکی دوستم؟

راننده به زنه نگاه کردو گفت :

_شما ازدواج کردید؟ البته سو تفاهم نشه!

خانمه بالبخند گفت :

_خیر، قصد ازدواج هم ندارم.

راننده زیر لب گفت :

_ازدواج قصد تو رو نداره.

زنه سریع گفت :

_چیزی گفتید!؟

#پارت۳

_بله،گفتم خوش به حال شوهرتون.

ماشین ایستاد و یه پسره رو هم سوار کرد، پسره هندسفری تو گوشش بود و عقب نشست و بدون هیچ حرفی مشغول کار با گوشیش شد، همین اول کاری انقدر چفت من نشست که چسبیدم به در، بااخم بهش نگاه کردم، همون لحظه خانمه برگشت و دستشو مشت کرد و گفت :

-ما حقمونو میگیریم.

یهو همه چی رفت رو صحنه آهسته زیر چشمی به پسره نگاه کردم و گفتم:

-یکم جمع تر بشینید لطفا.

پسره درهمون حالت که هندسفری تو گوشش بود لبخند مزخرفی زد و به صفحه گوشیش خیره شد.

دوباره به زنه نگاه کردم که انگاری رو حالت آهسته میگفت :

-مـــــــــــا حـــــــــقمونو میـــــــگیریم.

دوباره با غضب به پسره نگاه کردم، اومدم که یه حرکتی از خودم نشون بدم تاکسی ایستاد و گند زد تو حسم لعنت به این زندگی.

-حاجی من همینجا پیاده میشم.

و کرایه رو حساب کرد و رفت،به صندلیم تکیه زدم و به رو به روم نگاه کردم، چشمم خورد به زنه که هنوز داشت با حالت آهسته میگفت :

– -مــــــــــــا حـــــــــقمونو میـــــــگیریم.

کلافه گفتم:

_اِه بسه دیگه پیاده شد.

زنه با خنده به حالت اول برگشت و گفت :

-عه جدی ، ببخشید نفهمیدم آخه من خیلی توکارم غرق میشم.

و بعد شروع کرد به خندیدن.

دستمو گذاشتم رو سرمو گفتم :

-آقا نگه دار پیاده میشم.

تاکسی از حرکت ایستاد کرایه رو حساب کردم و بقیه راهو پیاده به سمت خونه حرکت کردم

#پارت۴

پشت در رسیدم کلید انداختم و درو باز کردم به سنگ فرشای زمین خیره شدم هنوز قدم اولو برنداشته بودم که یه جفت کفش مشکی رو به روم دیدم، سرمو بالا اوردم و با قیافه دلخور آرش رو به رو شدم، سلام آرومی کردم و خواستم از کنارش رد شم که گفت :

-در موردت خیلی اشتباه فکر میکردم.

نگاهش کردم و با ناراحتی گفتم :

-آرش من…

همونطورکه نگاهش به سمت رو به رو بود گفت :

-هیچی… نمیخوام توضیح بشنوم، شرط اول برای انجام هرکاری احساس مسئولیته، دیگه اگه خودتم بخوای من اجازه نمیدم همکاری کنی.

-آرش من بی مسئولیت نیستم، فقط یه اتفاقی افتاده که نمیتونم توضیح بدم.

با اخم به سمت در خروجی رفت و همزمان فلشی رو به سمتم گرفت، با تعجب گفتم :

-این چیه؟

-تا همینجا که اومدی کافیه، لازم نیست برای لغو قرارداد بیای شرکت خودم کاراتو راست و ریست میکنم.

تاخواستم اعتراض کنم درو باز کرد و رفت.

کلافه دستی به صورتم کشیدم و به سمت خونه رفتم، کسی خونه نبود،

_حتماً رفتن دکتر.

لباسامو عوض کردم و روی تخت نشستم،با ناراحتی به فلش مموری که دستم بود نگاه کردم، حدس میزدم همون نقشه ایه که اون همه براش دردسر و استرس کشیدم، خیلی بی انصافی بود اگه نگهش میداشتم نمیدونستم آرش چه فکری پیش خودش کرده بود که بهم پسش داد بااین کار خیلی پروژه عقب میفتاد،روی تخت

دراز کشیدم و به سقف خیره شدم چند دقیقه ای به همون حالت گذشت، صبرم تموم شد، گوشیمو برداشتم

وبا تردید شماره آرشو گرفتم، بعد سه تا بوق جواب داد:

-سلام.

صداش خیلی دلخور بود، دیگه باهام مثله سابق راحت نبود، دوست داشتم مثل قبل باهام صمیمی باشه

-دیانا سرم شلوغه اگه کاری نداری…

نمیدونستم چه بگم، بی مقدمه گفتم:

-نوچ، من چیکار کنم ناراحت نباشی؟

صدای آمیخته با خنده اش از پشت تلفن اومد که گفت:

-علیک سلام

-ببخشید سلام.

-من به شما گفتم کاری بکن؟

-نه نگفتی.

-خوب پس؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم :

_چیزه..کار خوبی نکردی نقشه رو بهم پس دادی، بدرد من نمیخوره .

نذاشت جمله مو کامل کنم :

_دیانا، اون نقشه بدون تو و بدون نظارت تو به درد هیچکس نمیخوره .

نمیدونستم چی بگم، دروغ چرا خیلی دوست داشتم برم و کارمو ادامه بدم اما از وجود رادین نفرت داشتم،میترسیدم….

_دیانا تو چت شده؟ اون همه ذوق کجارفت؟ یعنی باورکنم به این زودی جازدی؟

با به خاطر اوردن سارا گفتم :

-نمیدونم .

-برمیگردی؟

-نه، البته شرمنده ام.

با مکث کوتاهی گفت :

-این حرف آخرته؟

-آره

-یعنی واقعاً باید به زور متوسل شد؟

با تعجب گفتم :

-یعنی چی؟

سریع گفت :

-هیچی، خودت میفهمی.

-میفهمم؟ چیو؟

-باید حضوری بهت بگم،راستش اصلاً فکر اینجا شو نکرده بودم.

سریع از روی تخت بلند شدم و گفتم :

-کجاش؟

یه صداهایی از پشت تلفن میومد:

-فردا عصر بیا شرکت درموردش حرف بزنیم.

-نه نه، من نمیام.

-دیانا.. فردا شرکت باشی.

ترسیده خواستم چیزی بگم که با یک خداحافظی سرسری قطع کرد.

پر استرس دستامو بهم گره زدم و متفکرانه به دیوار روبه روم خیره شدم،

_یعنی چی شده ؟

با شنیدن صدای در خونه ،از روی تخت بلند شدم و ازاتاق بیرون رفتم، بادیدن مامان که تازه از بیرون اومده بود گفتم:

-سلام کجا رفته بودید؟

مامان با احتیاط روی مبل نشست و گفت :

-هیچی، با پدرت رفتیم یه سری خرتو پرت برای خونه خریدیم.

-آهان.

-دیانا.. چیزی شده؟ بهم ریخته ای.

با خنده گفتم :

-من؟ نه بابا،درسا سنگین شده برای همینه.

مامان ابرویی بالا انداخت و گفت :

-الانو نمیگم، کلاً چند وقته میزون نیستی.

متعجب گفتم :

-من؟

خیلی قاطع گفت :

-بله تو.

نمیدونستم چی بگم، یعنی انقدر تابلو شدم؟

-فکر کنم برای اینکه نن جون رفته،واسه همینه.

تا خواست چیزی بگه صدای در اومد و بابا وارد شد، سلام آرومی کردم و با لبخند بسیار ضایعی اونجا رو ترک کردم و از خونه زدم بیرون،یکم توی حیاط ایستادم و با دستام خودمو باد زدم، هوا گرم شده بود و آفتاب انگاری داشت وسط فرق سر من میتابید، بی توجه به گرمای اعصاب خورد کن هوا به سمت تاب اونطرف حیاط رفتم و روش نشستم خداروشکر تو سایه بود،دستمو گذاشتم زیر چونه ام و به تمام وقایع اخیر فکر کردم…درهمون حالت که داشتم تاب میخوردم ناخودآگاه یاد چیزی افتادم :

فاطیما -دیانا تو نمیفهمی من چی میگم، تو درک نمیکنی دستتو بگیره لمست کنه بگه دوستت دارم یعنی چی.

پشته چشمی نازک کردم و گفتم :

-یکاره بگو نفهمم دیگه.

اشک چشمشو با دستش پاک کرد و گفت :

-عاشق نشدی دیانا، عاشق نشدی.

-هه، من اگه عاشق بشمم انقدر مثله تو خودمو زجر نمیدم، چه دلیلی داره تو اونو میخوای اونم تورو میخواد ولی به خودتون زحمت نمیدید به زبون بیارید؟

-عاشقشم ولی نمیشه، میترسم منو نخواد،اگه اینجوری باشه داغون میشم.

با خنده گفتم :

-من اگه یه روزی عاشق شدم رو راست میرم به طرف میگم. غلط میکنه نخواد همه آرزوی داشتن همچین منی رو دارن.

فاطیما لبخندی زد و گفت :

-به حرف زدن آسونه

#پارت۵

_تو عمل آسون ترم خواهد بود.

_ببینیم و تعریف کنیم.

راست میگفت فاطیما… حق داشت…

با مرور خاطرات گذشته به خودم اومدم ،برای پرت کردن حواسم سرمو به طرفین تکون دادم و از روی تاب بلند شدم،فکرمو روی حرفای آرش متمرکز کردم و شروع به قدم زدن کردم، مغزم داشت از شدت فکر و خیال میترکید. به سمت خونه رفتم و داخل شدم چه روزگار بدیه آدم به چشماشم نمیتونه اعتماد کنه با به خاطر اوردن حرفای سارا کلافه دستی به گردنم کشیدم و گفتم :

-خدایا صبر بده.

همونطور که داشتم با خودم فکر می کردم ؛ متوجه خنده مامان و صدای بابا شدم .

بابا -نه، نه بابا هنوز زوده نمیکنیم، اگرهم بخوایم بکنیم میذاریم حداقل یکم بگذره زوده.

یهو مامان داد زد :

-اصلا… من نمیتونم،اگه توام بخوای نمیذارم.

خم شدم و آروم آروم به سمت اتاق رفتم، ببین توروخدا خجالتم خوب چیزیه وسطای راه ایستادم وانگشتمو بالا اوردم و گفتم :

-بد دنیایی شده، نزنی میزننت، نخوری میخورنت، نکنی… اهم… منظورم اینکه من از بیگانگان هرگز ننالم هرچه با من کرد آن آشنا کرد، ناموساً جمله دارای ابعاد ظریفی بود.

حرکت کردم و وارد اتاق شدم منتظر صحنه های هیجده پلاس بودم که دیدم مامان داره با تلفن حرف میزنه و

بابا هم با خنده هرچند ثانیه یکبار گوشی رو میگیره و باشوق جواب میده ، اون موقع بود که به شیشه آب کنار پا تختی نگاهی انداختم و گفتم :

-ای کاش به جای آب پر اسید بودی تا مغزمو باهات میشستم.

من از چه موقع انقدر منحرف شدم؟

مامان -راستی مادر ،دیانا همین الان اومد…آره حلال زاده چه به موقعم رسید.

بابا با خنده گفت :

_با ننه جون حرف بزن اتفاقا چند لحظه پیش بحث سر تو بود.

متبسم به چهره ی خندون بابا خیره شدم و گفتم :

_اون قضیه ی بکن نکن؟

بابا متعجب گفت :

_بله؟

مامان دستمو کشید و به سمت خودش چرخوندم و گوشی رو داد دستم،

_سلام عزیز دل مادر حالت چطوره نوه قشنگم؟

به دیوار جلوم زل زدم و گفتم :

_ها؟!

شاید دوباره دارم خواب میبینم!

مامان دستشو جلوی صورتم تکون داد و گفت :

_دیانا چرا رفتی تو فکر؟ کجایی؟

از فکر در اومدم و گفتم :

_هان؟ باشه باشه.

صدای نن جون از پشت تلفن اومد که دادمیزد :

_دیانا ورپریده حرف بزن دلم برای صدای نکنده ات تنگ شده.

با خنده گفتم :

_عه، میگم خواب دیدما، توهم زدم باز.

داد زد :

_چی میگی؟ بلند تر بگو ننه.

_هیچی، میگم حالتون خوبه؟

فکرکنم نشنید چی گفتم چون گفت :

_اتفاقا یه خواستگار خوب برات پیدا کردم از روستا، پسره خوبه خانواده داره فوق لیسانس کشاورزی داره.

با لبخند دندون نمایی گفتم :

_فوق لیسانس کشاورزی هم خوبه.

_خا، ببند نیشتو.

جدی شدم و گفتم :

_چشم.

با اینکه از هرچی ازدواج و تشکیل خانواده است فراری بودم اما برای اینکه دل ننه جون نشکنه گفتم :

_حالا وضعیت کارش چطوره ؟

_مث خودته.

با اعتماد به نفس گفتم :

_ینی مشتیه؟

ننه جون:مث خودته.

-شکلش چطوره ؟

_مث خودته.

_یعنی عالیه؟

ننه جون چیزی نگفت

با خنده گفتم :

_حسش چطوره؟ خخخ ننه جون تو بگو مث خوودته

ننه جون :چی میگی نمیفهمم ؟ ولی شغل این خیلی خوبه تفاهمم داره باتو.

به مامان و بابا که داشتن مکالمه منو ننه جونو تماشا میکردن نگاهی انداختم و گفتم :

_جدی؟ خوب میشنوم.

_یه نفس عمیق بکش ذوق مرگ نشی.

پشت چشمی نازک کردم و گفتم :

_باشه.

_چوپانه.

بعد با صدای کشیده ای گفت :

_مث خوودته.

با نیش شل شده گفتم :

_الان میشه بفرمایید چه وجه اشتراکی بین منو اون اقا وجود داره؟

ننه جون داد زد :

_وجود نداره؟ یکم فکرکن.

با دادی که زد سریع خودمو جمع و جور کردم و کتاب دوم دبیرستانمو بخاطر اوردم :

_درساخت و تهیه ملات ساروج مقداری موی بز برای بالا بردن مقاومت ساختمان مورد استفاده قرار میگیرد. حق با شما بود من یکم اشتباه محاسبه کردم.

لحنش تغییر کرد و گفت :

_پسره صدتا بز و گوسفند داره خیلی وضعشون خوبه ننه.

_بله منم که هلاک بز.

_پس ازدواج کن.

خیلی قاطع گفتم :

_نمیکنم.

_باید بکنی.

دستموگذاشتم رو قلبم وگفتم :

_مامااان.

مامان اومد کنارمو با استرس گفت :

_جانم؟

_این گوشی رو از من بگیر.

مامان گوشی رو ازم گرفت و گفت :

_خودم از طرف تو خداحافظی میکنم.

به بابا نگاهی کردم و خندیدم این خنده هیستریکی بود، اینا تامنو نکشن ول کن نیستن

#پارت۶

با هزار نوع بدبختی روزو شب کردم و با فکر اینکه فردا چه اتفاقی پیش رومه چشمامو بستم و منتظر طلوع خورشید شدم، به به این طلوع خورشید عجب جمله ی باحالو شاخیه ، بله… استرس فردا نمیذاشت چشم رو هم بذارم و تا خود صبح بیدار موندم و خواب به چشمم نیومد.

-دیانا، دیانا ساعت دوازده ظهره خسته نشدی انقدر خوابیدی؟

با صدای مامان چشمامو باز کردم و سیخ رو تخت نشستم، یکی دو دقیقه ای در حال ری استارت بودم یه دفعه از جا پریدم و گفتم :

-شوخی میکنی،من امروز ساعت هشت قرار داشتم.

در اتاق باز شد و مامان با ابروی بالا رفته گفت :

-چه عجب گلوم پاره شد بسکه صدات زدم ، سابقه نداشته تا این ساعت بخوابی.

پشت کلمو خاروندم و گفتم :

-آره.

نزدیکتر اومد و رو تختم نشست و گفت:

-حس می کنم چند وقته افسرده شدی.

بهش نگاه کردم و گفتم :

-فکر کنم افسردگیه دوران بارداری باشه.

یهو چشماش درشت شد و گفت :

-چی؟

خودم نفهمیدم چی گفتم!

-هیچی، هیچی چرت گفتم من برم حاضر شم.

-کجا؟

-یکم بیرون کار دارم سریع میام،

-باکی؟

گیج گفتم :

-شرکت.

نگاهی به ساعت دیواری انداخت وگفت :

-دوازده بازه؟

خمیازه ای کشیدم و گفتم :

-نه دیگه تا ناهارو بزنیم و یوخده ول بچرخیم و وقت بگذرونیم میشه دو و سه حله.

با اخم بهم نگاه کرد و گفت :

-خانم باش چه طرز صحبت کردنه؟

پوووف باز گیر داد، از روی تخت بلند شدم و گفتم :

-خب.

از اتاق رفتیم بیرون ، دست و صورتمو شستم و بعد خوردن ناهار یه دوش گرفتم، بعدشم مشغول تماشای تلویزیون شدم،خیلی استرس داشتم، هی یه مشت پفیلا میخوردم هی استرس اشتهامو کور میکردو به حرفای آرش فکر میکردم، بابا هم کنارم نشسته بود و همراه با من فیلم میدید،

مامانم روی مبل روبه روی من نشسته بودو اصلاً انگار اینجا نبود،فضای

بدی بود ازفیلم هیچی نمیفهمیدم فکرم مشغول بود خیلی هم مشغول بود، یک ساعت دیگه باید میرفتم شرکت، تا خواستم بلند شم برم خودمو حاضر کنم مامان گفت :

-یه چیزی هست باید بهتون بگم.

از رفتن منصرف شدم و به بابا وبعدش به مامان نگاه کردم و گفتم :

-چی؟

مامان با شالش بازی کرد و گفت :

– من یه تصمیمی گرفتم

بابا روبه مامان گفت :

-خیره چه تصمیمی؟ تعریف کن.

بعد چند ثانیه سکوت مامان لب باز کرد و گفت :

-میثم چند وقت دیگه آزاد میشه، تصمیم گرفتم… تصمیم گرفتم ببخشمش.

از تصمیم مامان تعجب کردم و همراه با خنده گفتم :

-البته بخشنده اصلی خداست.

بابا لبخند زد و گفت :

-چطور شد یهویی؟

مامان سرشو پایین انداخت و گفت :

-خیلی وقته دارم با خودم کلنجار میرم، به نظرم به اندازه کافی تنبیه شده، دیگه کافیه.

بابا -حالا چند وقت دیگه آزاد میشه؟

-پنج ماه دیگه مونده شاید تخفیف بخوره.

من-حالا کو تا پنج ماه.

همونطور که داشتم میخندیدم یاد آخرین مکالمه ام با دایی افتادم، آخ چه ضد حالی بودف وسط خوشی، اصلاً فراموش کردم زنگ بزنم پیگیرش شم،حتماً با خودش فکر کرده چقدر من ببخیالم اَه باید توی اولین فرصت ازش باخبر شم.

مامان _دیانا دیرت نشه!

ازفکر دراومدم و سریع بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم تا آماده شم ، یه مانتوی مشکی با سر آستینای بنفش و یه شلوار مشکی پوشیدم و شال بنفشم سرم کردم و بعد از چند دقیقه ای ور رفتن جلوی آینه کیف مشکیمو برداشتم و بیرون رفتم کفشای اسپورت بنفش مشکی رو هم پوشیدم و بعد خداحافظی از خونه زدم بیرون.

کرایه تاکسی رو حساب کردم و پیاده شدم، دستمو گذاشتم رو قلبمو دو تا نفس عمیق کشیدم، از آلودگی هوا سرفه ام گرفت ولی می ارزید چون استرسم کم شد، وارد ساختمون شرکت شدم و جلوی آسانسور ایستادم ، با به یاد اوردن خاطره ترسناک گیر کردنم توی آسانسور نفس کلافه ای کشیدم و به سمت پله ها قدم برداشتم، همزمان که پله هارو بالا میرفتم یاد موقعی افتادم که رادین منو نجات داد لبخندی گوشه لبم نشست وبرگشتم و نگاه مجددی به در آسانسور کردم، اما با به خاطر اوردن چهره ی مرموز و بدجنسش موقع سوء استفاده از سارا لبخندم تبدیل به پوزخند شد، با تاسف از خوش خیالیم سرمو تکون دادم و پله های باقی مونده رو طی کردم.

-خدا کنه امروز اینجا نباشه.

پشت در اتاق آقای آریایی رسیدم، صد درصد اونم خبر داشت که قراره من بیام شرکت، نزدیک میز منشی رفتم و گفتم :

-سلام، با آقای تاجیک و …

-آقای تاجیک نیستن آقای آریایی هم جلسه دارن.

لبمو یه وری کردم و با حالت بی حوصله ای گفتم :

-آخه من امروز با آقای تاجیک قرار داشتم.

در حال تایپ کردن سرشو بالا اورد و گفت :

-قرار؟

سرمو به معنی آره براش تکون دادم ، قبلاً این منشی رو ندیده بودم فکر کنم جدید اومده بود،به سر تا پام نگاهی انداخت و گفت :

-در چه مورد؟

خیلی جدی گفتم :

-کاری.

-قراری از قبل هماهنگ نشده، باید صبر کنید.

بی تفاوت مانتو مو صاف کردم و همونجا روی صندلی نشستم،

دستام از شدت استرس یخ کرده بود ، پامو روی پای دیگه ام انداختم و منتظر موندم،

#پارت۷

منشی هم سرش به کار خودش بود و هر چند دقیقه نگاهی بهم مینداخت و دوباره مشغول میشد، نیم ساعتی گذشت و منشی همونطور مشغول بود، بهش نگاه کردم و گفتم :

-تموم نشد؟

نگاهی به ساعتش انداخت و گفت :

-هنوز نیم ساعت دیگه مونده.

ابرویی بالا انداختم و گفتم :

-آهان، پس من… بازم منتظر میمونم.

الان جاشه درو باز کنم برم تو اتاق تا پشت سرم بیاد بگه :ببخشید آقای مهندس من گفــتم جلسه دارید، اما اینکارو نکردم چون حوصله دردسر نداشتم با غیض روی صندلی جابه جا شدم و دست به سینه منتظر موندم، نیم ساعت گذشت،دیگه صبرم تموم شد رفتم جلوی میزش و گفتم :

-خوب؟

به ساعتش نگاه کرد و گفت :

-دو دقیقه دیگه مونده ها.

عصبانی گفتم :

_مشکل همون دو دقیقه است؟

نذاشتم حرف بزنه و با اخم به سمت در اتاق رفتم و سریع بازش کردم، تا منشی به خودش اومد رفتم داخل اتاق بهش چشم غره ای رفتم و تا سرمو چرخوندم حرفمو بزنم چشمم به فرد پشت میز افتاد سرجام میخ شدم و دستپاچه به درو دیوار نگاه کردم .

_ببخشید آقای مهندس، من گفتم پدرتون جلسه دارن.

قلبم داشت از حلقم میزد بیرون نه راه پس داشتم نه راه پیش نه میتونستم فرار کنم نه حرفی برای گفتن داشتم،

رادین -اشکالی نداره میتونی بری.

منشی برگشت بهم نگاهی انداخت و بیرون رفت تا خواست درو ببنده ناخودآگاه دستمو گذاشتم رو دستگیره در و با صدایی که به زور درمیومد گفتم:

-باز باشه.

منشی به رادین نگاه کرد تاببینه اون چی میگه ، چهره ی رادین مثله همیشه بی خیال بود و تغییری توش حس نمیشد و همین بیشتر منو میترسوندم،یه حسی بین نفرت و ترس؛رادین باچهره ریلکس خودکاری که توی دستش بودو روی میز رها کرد و دستی به پیشونیش کشید، حرکاتش با چهره اش مطابقت

نداشت، با دست به منشی اشاره کرد بره،منشی رفت و دستای منم از دستگیره در شل شد و در به صورت مزخرفی بسته شد،

-اَی سگ تو روحت کاش ولش نمیکردم.

به پشتی صندلیش تکیه زد و دست به سینه و مرموز بهم نگاه کرد.

رادین:بشین.

عکس العملی نشون ندادم به زمین خیره شدم و سکوت کردم .

از روی صندلیش بلند شد و به سمت پنجره بزرگ پشتش چرخید و دستشو به دیوار کنارش زد. یه بلوز سفید زیر کت مشکی پوشیده بودو موهاشم مثله همیشه سربالا هرچی بهش نگاه میکردم بیشتر ازش میترسیدم نمیدونم چرا ،بخاطر همین حواسمو به اطراف پرت کردم

با آرامش خاصی گفت:

-خوب موقعی اومدی.

صدای تپش قلبم بیشتر شد، جوری که حس می کردم حتی رادینم داره میشنوه، به ذهنم فشار اوردم و کلمه هارو کنار هم چیدم و گفتم :

-من… با آقای تاجیک قرار داشتم، مثله اینکه یادشون رفته، پس وقتمو تلف نمیکنم.

دوتا جمله بود ولی اندازه دوبار دور کردن کتاب دینی دوم دبیرستان مغزم فسفر سوزوند.

پشته چشمی براش نازک کردم و رفتنو به موندن ترجیح دادم، دستمو گذاشتم روی دستگیره در که با صدای آرومی گفت :

-میترسی؟

بااخم و استرس برگشتم و گفتم:

-نه.

به سمتم چرخید و بهم نگاه کرد وبا اشاره به مبل گفت :

-پس بشین،باهات کار دارم .

سر رو کم کنی روی مبل نشستم و با اخم گفتم :

-دلیلی نمیبینم بشینم.

ابرو هاشو بالا انداخت و به مبلی که روش نشسته بودم نگاه کرد، عه من کی نشستم؟!، کلاً بچه هم که بودم استرس میگرفتم نمیفهمیدم دارم چه غلطی می کنم الان قشنگ به منگلیم ایمان اورد، برای جلوگیری از ضایع شدن سریع گفتم :

-زودتر لطفا، چون اصلا از وضعیت موجود خوشم نمیاد.

و بعد سرمو انداختم پایین و پوزخندی زدم.

برگشت سر جاش وروی صندلی نشست، تلفنو برداشت و شماره گرفت :

-سلام پوشه ای که خواستمو پیدا کردی؟.. خوبه بیارش اتاقم.

تلفونو قطع کرد و چیزی نگفت و متفکر به زمین خیره شد.

یکم دل و جرات گرفتم و خواستم چیزی بگم که صدای در اومد و منشی وارد اتاق شد.

پوشه ی قرمز رنگی رو روی میز گذاشت و گفت :

-کاری با من ندارید؟

رادین پوشه رو باز کرد و بااخم نگاهی بهش انداخت و زیر لب گفت :

-نه میتونی بری.

منشی با اجازه ای گفت و رفت.

پوشه رو بست و به من که منتظر داشتم نگاهش میکردم نگاه کرد و گفت :

-آقای تاجیک صبح شرکت منتظرت بود نیومدی جلسه داشت رفت.

حرفی نزدم و فقط سرمو تکون دادم، از پشت میزش بلند شد و اومد روی کاناپه مقابل من نشست، ضربان قلبم بیشتر شد، دستی به شالم کشیدم و به عسلی خیره شدم یهو پوشه قرمزی که منشی براش اورده بودو گذاشت روی عسلی و سُر داد سمت من، نگاه سوالی بهش کردم ، باابرو به پوشه اشاره کرد و گفت:

-یه نگاه بهش بنداز.

پوشه رو باز کردم و برگه اولشو خوندم همون قرار دادی بود که امضاء کرده بودم.

بی حوصله گفتم :

-دیدم، خوب؟

پا روی پا انداخت و گفت :

-عرضم به حضورتون که طبق این قرار داد شما باید به مدت سه سال در خدمت شرکت آریا گستر باشید.

سریع گفتم :

-نمیخوام باشم.

سرشو تکون داد وگفت :

-مشکلی نیست .

#پارت۸

یه برگه از روی میز برداشت و گفت :

-پس رضایت کامل دارید؟

خیلی مطمئن گفتم :

-بله،و خیلی هم روی تصمیمم مصمم هستم.

دوباره سرشو تکون داد و مشغول نوشتن چیزی شد و درهمون حالت زیر لب گفت :

_ خیلیم عالی.

از اینکه انقدر زود راه اومد تعجب کردم اما بروز ندادم و با غرور منتظر موندم کارش تموم شه، نوشتنش که تموم شد امضایی پایین برگه زد و برگه رو به سمت من گرفت.کاغذو گرفتم و الکی برای اینکه باخودش فکر نکنه نمیفهمم از روش یه دور سرسرکی خوندم و سریع امضا زدم، و با لبخند حرص دراری برگه رو به سمتش گرفتم ، دوباره با همون حالت بیخیالی نگاهی به برگه انداخت و گفت :

-باامضاء این برگه تمام شرایطو قبول کردی، درجریانی که؟

هنوز برگه رو از دستم نگرفته بود،

-آره.

پوزخندی زد و گفت :

-چقدر سخاوتمندانه .

تا دستشو بلند کرد بگیره بااخم کاغذو روی میز گذاشتم و به سمتش هل دادم و گفتم :

-کار دیگه ای؟

-خیر اینم شماره حساب شرکت.

سریع روی کاغذ یادداشت کرد و به سمتم گرفت،باحالت مبهمی گفتم :

-من از شرکت شما حقوقی دریافت نکردم که بخوام واریز کنم!

-این برای پرداخت غرامت فسخ قرارداده، البته کارت به کارتم میشه کرد اگه لازمه بدم.

متعجب خنده ی ناباورانه ای کردم و گفتم :

-غرامت؟ مگه جنگه؟

بلند شد و به سمت میزش رفت و گفت:

-خیر،تاوقتی که خونه ها دیر به دست مردم نرسه همه جا امن و امانه.

بااخم ازجام بلند شدم و ولوم صدامو کمی بردم بالا و گفتم :

-میشه انقدر با کنایه حرف نزنید.

دوتا دستاشو گذاشت روی میزو بهم نگاه کرد :

-اینا عینه واقعیته ، زن و شوهری که پولشونو دادن دست ما خونه میخوان، پدرو مادری که به بچه شون قول خرید خونه دادن خونه میخوان، بدبختی که باز نشسته است یه عمر پول رو پول گذاشته

میخواد سر پیری تو خونه ی خودش سرشو بزاره زمین خونه میخواد، مردم رأس زمان معین از ما خونه شونو میخوان، قهرو دعوا و من نمیتونم هم حالیشون نیست.

حرفاش منطقی بود ولی ربطی به من نداشت:

-ببینید آقای هه نسبتاً محترم من ربط این موضوعو با خودم نمیدونم، اصلا من نشد یکی دیگه مگه مهندس قحطه؟

-ربط داره چون کار ما نزدیک یک ماهه بخاطر بی مسئولیتی جناب عالی خوابیده،درضمن اگه بخوایم دوباره این مراحلو طی کنیم وقت میبره وگرنه مهندس باتجربه تر و با رزومه پر بار تر هست.

عصبانی سرمو تکون دادم و گفتم :

-پس زوره؟ یا غرامت یا کار .

روی صندلی نشست و کاغذ قرار دادو دراورد و بند آخرشو نشون داد و گفت:

-هرکدام از طرفین قرارداد رو فسخ کنند باید مبلغ ۱۰ میلیون غرامت بپردازند، مطالعه کردید؟

با نفرت بهش نگاه کردم و گفتم :

-خودت خوب میدونی که چرا دوست ندارم اینجا کار کنم

یهو زد زیرخنده و گفت:

-نه نمیدونم، اصلاً درک نمیکنم.

جدی بهم نگاه کرد و گفت :

-ربط این موضوعو به تو درک نمیکنم.

از شدت حرص نفسم در نمیومد با انزجار گفتم :

– ای کاش همه کارا غرامت داشت.

از روی صندلی بلند شد و گفت :

-دختر خوبی باش، تو کارایی که بهت مربوط نمیشه دخالت نکن.

-کارتو بااین حرفا توجیه نمیشه،

خنده ای کرد و نگاهشو به اطراف داد بعد زل زد توچشمام و گفت :

-خودتم خوب میدونی اون دوستت خیلی هم ازاین تسبیح به دستای روزگار نیست.

#پارت۹

_آره تسبیح به دست نیست ولی بی ارزشم نیست، آدمه؛حیوون نیست.

-من نمیدونم برات چطوری تعریف کرده ولی اگه خودش نمیخواست هیچ اتفاقی نمیفتاد یعنی نمیتونست که بیفته .

از حق به جانب حرف زدنش حرصم گرفته بود، البته ناگفته نماند یکمی هم به دلم شک افتاد،اما حقیقت این بود که سارا بهونه بود من از رادین توقع همچین کاری نداشتم.

-دارم وقتمو تلف میکنم وقیح تر از اونی هستی که فکرشو میکردم،چیزی نمیتونم بگم خدا جوابتو بده فقط همین.

حرفی نزد و به زمین نگاه کرد ، سمت در برگشتم تا برم که گفت :

-چند هفته دیگه بیشتر اینجا نیستم، میتونی راحت برگردی سر کارت این قرار دادو هم ندید میگیرم.

دستمو گذاشتم روی دستگیره در و گفتم :

-مجبورم، پولی برای پرداخت غرامت ندارم وگرنه همین اول کاری از بیخ همه چیو تموم میکردم.

وبدون خداحافظی درو باز کردم و رفتم بیرون.

پیاده توی خیابون راه رفتم و فکر کردم، اما طبق معمول به نتیجه ای نرسیدم برگشتم و با عصبانیت گفتم :

-خیلی نامردی، چه دفاعی هم میکنه از کاری که کرده، روانی زنجیری کاش میتونستم سارا رو راضی کنم تا حقشو ازت بگیره.

موبایلمو در اوردم و شماره سارا رو گرفتم،بعد چند تا بوق جواب داد:

-سلام عشقم.

ناخودآگاه یاد حرف رادین افتادم :

“_اگه خودش نمیخواست هیچ اتفاقی نمیفتاد یعنی نمیتونست که بیفته.”

یعنی من واقعا برای سارا دارم لگد میزنم به زندگی و آینده شغلیم؟ همون سارایی که وقتی میومد خونه مون دوست داشتم زود بره؟ آره لابد!

_دیانا هستی؟

سریع گفتم :

-سلام، آره زنگ زدم حالتو بپرسم.

صدای گریه اش توی گوشی پیچید :

-نه، اصلاً خوب نیستم، حس میکنم له شدم.

پوزخندی زدم و گفتم :

-منم.

-تو چرا؟

-هیچی، خوب چیکار میکنی؟

یکمی باهاش حرف زدم دلداریش دادم و تماسو قطع کردم.

همونطور قدم زنان برای خودم راه میرفتم که گوشیم زنگ خورد به اسم فاطیما که خاموش روشن میشد نگاه کردم وکلید اتصالو زدم وجواب دادم :

-سلام عروس خانم .

-سلام خانم شهامت، ستاره سهیل شدیا امروزم که نیومدی دانشگاه.

-خواب افتادم، کی عروسیه؟

-واقعاکه، دوست بی معرفت یعنی تو؛کل ملت میدونن یک هفته دیگه عروسیمه جز تو.

با جیغ گفتم :

_بگو جون دیانا.

به اطراف نگاه کردم و متوجه نگاه شاکی بقیه از جیغم شدم و سریع دستمو برای تاکسی تکون دادم،فاطیما باخنده گفت :

_گوشم کر شد دیوونه.

یه تاکسی برام ایستاد و سوار شدم و گفتم :

-دقیقا بعد آخرین امتحان پایان ترم وای خیلی خوشحالم، امیدوارم این دفعه دیگه از پلیس ملیس خبری نباشه.

با صدای دلخوری گفت :

-دیگه از اون شب مزخرف حرف نزن، هنوز یادم نرفته نزدیک بود چه بلایی سرت بیارن،خداروشکر بازم رادین سر رسید وگرنه خودمو نمیبخشیدم.

با به خاطر اوردن اون موقع سریع گفتم:

-اَه،حرفشو نزن، کجایی؟

-بوتیکم، داریم با اشکان جون لباس میخریم یهو دلم هواتو کرد .

لبخندی زدم و گفتم :

-آهان.

-هیچی دیگه زنگ زدم حالتو بپرسم چون دیروز سریع رفتی، امروزم ندیدمت نگرانت شدم ، ببین کجاها بیادتم.

با خنده گفتم :

-مرسی که بیادمی.

-قربونت ، من دیگه برم،فعلاً عزیزم .

-به اشکان سلام برسون خداحافظ.

با قطع شدن تماس لبخندی کنج لبم نشست، واقعا من چقدر خوشبختم که دوستی مثله فاطیما دارم.بعد چند دقیقه ای تاکسی جلوی در خونه نگه داشت و پیاده شدم،سرمو پایین انداختم و به سمت خونه رفتم، زیر لب گفتم اوه خدا

امتحان پس فردا رو بخیر بگذرونه، تا دستمو کردم تو کیفم کلیدمو در بیارم صدای بوق بلند ماشینی که پشت سرم بود مانع شد، چشمامو بستم و دستامو مشت کردم، اما طرف بازم داشت همونطور مثله عقده ای ها بوق میزد، با عصبانیت برگشتم وبه پراید آلبالویی رنگ پشت سرم نگاه کردم و گفتم :

-آروم، بسه دیگه انقدر بوق نزنید.

اصلاً نشنید چی گفتم،دستشو گذاشته بود رو بوق و برنمیداشت، با عصبانیت داد زدم:

-زهر مار، یابو کش بِبُر صدای اون لگنو.

بازم توجهی نکرد ، رفتم سمت ماشینو گفتم :

-مگه من…

یهو بقیه حرف تو دهنم ماسید؛ ای خدا، خوبه دیگه همینو کم داشتیم! لبخند پت و پهنی زد و گفت :

-سلام دختر عمو.

با بیچاره ترین شکل ممکن بهش نگاه کردم و گفتم :

-سلام.

همزمان نگاهی به صندلی عقب کردم و متوجه زن عمو شدم که داشت از خنده غش می کرد .

-خیلی خندیدم دیانا عینه هو گوجه قرمز شده بودی.

باهمون حالت گفتم :

-سلام.

زن عمو پشته چشمی نازک کرد و با خنده گفت :

-سلام گوجه فرنگی زن عمو.

الان دقیقا یکی به من بگه اینارو کجای دلم بزارم!؟

**********************

#پارت۱۰

مامان:بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید.

زن عمو با حرص نگاهی به در و دیوار خونه انداخت و گفت :

-رسول آقا کجاست؟

مامان -رفته بیرون، الاناست که برسه.

روی مبل کنار مامان نشستم وبا لبخند گفتم :

-بله.

زن عمو شالشو با حرص مشهودتری مرتب کرد و گفت :

-آره دیگه، گفتیم برای کارای دانشگاه ارژنگ بیایم تهران،نیست پسرم رشته مهندسی مکانیک دانشگاه تهران قبول شده گفتیم ماهم بیایم پیشش تنها نباشه.

مامان خندید و گفت :

-باریکلا، مبارکه ارژنگ جان.

ارژنگ مثله این برق گرفته ها از جا پرید و گفت :

-جدی؟ بله دستتون درد نکنه، ولی خوب چیزه، نظر چیزم مهمه…

همه به ارژنگ نگاه کردیم ، اونم دستپاچه هی به یه چیزی پشت سر من اشاره میکرد، برگشتم پشت سرمو نگاه کردم و گفتم :

-منظورت چیه؟چیزی لازم داری؟

تا خواست حرف بزنه زن عمو با اخم سریع گفت :

– دانشگاه رو که خیلی وقته قبول شده، ما خودمون میخوایم بیایم تهران، نیست آخر ترمه پسرم چند وقتی هست اینجاست به تهران عادت کرده، خلاصه اگه بشه یه خونه ی نقلی مثله خونه شما برامون پیدا شه همینجا بمونیم دیگه.

مامان یه دونه خیار برداشت و مشغول پوست کندن شد و خیلی ریلکس گفت :

– عزیزم جلوی کسی این حرفو نزنیا، بهت میخندن خونه ی ما میون خونه های اطراف نامبر وانه.

زن عمو که انگار جنگ میطلبید با خنده گفت :

-جدی؟همین لونه مرغ نامبر وانه؟

مامان با لبخند ملیحی گفت :

-افروز جون خیلی ساله نیومدی تهران اطلاعاتت بروز نیست، راستی سرمایه تون برای رهن چقدره؟

-رهن؟ عزیزم من پامو توخونه اجاره ای نمیذارم خونه باید مال خودمون باشه، پونزده میلیونو خورده ای هم پول داریم.

مامان پقی زد زیر خنده و گفت :

-ناامیدتون نمیکنم ولی پونزده تومن پول رهن یه خونه نقلی هم نمیشه.

اونا مشغول کل کل بودن منم بی حوصله نگاهی به ارژنگ انداختم، آخه این اسکول مشنگ چطوری مهندسی قبول شده؟ تازه یکسالم رفته دانشگاه زن عمو چطور طاقت اورده عالم و آدمو پر نکرده؟ البته شایدم کرده خبرش به ما نرسیده.

زن عمو بعد تموم شدن حرفاش با مامان نگاهی به من کرد و متوجه نگاهم به ارژنگ شد با حالت خاصی گفت :

-دخترای روستا دیگه دیوونه مون کرده بودن، بسکه خاطر ارژنگو میخواستن، هرروز به بهونه سوال درسی در خونه ما بودن.

ارژنگ هی با لبخند بهم نگاه میکردو سرشو مینداخت پایین،خخخ یادش بخیر چقدر که وقتی میرفتیم شهرستان این ارژنگو میزدم، با به خاطر اوردن اون زمانا ناخودآگاه زدم زیر خنده، خداروشکر مامان و زن عمو نفهمیدن، اما ارژنگ متوجه خنده ام شد با لبخند گفت :

-به چی میخندین؟

دوباره خندیدم و گفتم :

-هیچی، راستی تو این اوضاع بیکاری به چه امیدی اومدی تهران درس بخونی؟ اونم برای مهندسی مکانیک.

نه گذاشت نه برداشت گفت :

-بخاطر شما دیگه.

یهو لبخندم تبدیل به تعجب شد، مامانو زن عمو یه لحظه ساکت شدن و به من و ارژنگ نگاه کردن، سرمو پایین انداختم و زیر لب گفتم :

-همه رو برق میگیره مارو چراغ نفتی.

زن عمو پاشو روی پای دیگه اش انداخت و تهدید امیز گفت :

-ارژنگ جان؟

ارژنگ با اخم گفت :

-اِ، مامان تاکی چیزی نگم؟ من دیانا رو دوست دارم.

حالا حیا رو خورده یه قلوپ آبم روش به درک، چرا تو همه مسائل خانوادگی باید ردپایی از من باشه؟

زن عمو با دلداری گفت :

-عزیزم منکه نگفتم نه، ولی برای تو بهتر از بعضی هام پیدا میشه.

مامان که تااون لحظه ساکت بود، صورتشو جمع کرد و گفت :

-چه اعتماد به نفسی.

زن عمو بلند شد و گفت :

_ببین مراعات اون بچه تو شکمتو میکنما،هی هیچی نمیگم.

خنده ی پر استرسی کردم وبرای عوض کردن بحث گفتم :

_واسه چی بابا نمیاد؟

مامان همونطورکه سر جاش نشسته بود خیارشو با چاقو تیکه تیکه کرد و با

پوزخند گفت :

-منم مراعات سنتو میکنم و چیزی نمیگم.

زن عمو صداشو برد بالا و گفت :

-چی؟ سن من زیاده؟

وسط حرفشون پریدم و گفتم :

-نه نه مامان شوخی میکنه.

مامان بی توجه به من گفت :

-اره، هم سنت هم اعتماد به نفست.

زن عمو نگاهی به مامان کرد و گفت :

-هرچی باشم از توی چاق که بهترم، با این دختره نره غولش خجالت نمیکشه میخواد بازم بچه بزاد.

بسیار عالی و متین،جای ننه جون خالی.

مامان به من نگاه کرد و گفت :

-من چاق شدم!؟

تند تند سرمو به معنی نه تکون دادم،مامان بلند شد و گفت :

#پارت۱۱

_اینجوریه؟به خواب شب ببینی که دختره دسته گلمو بدم به پسر عقب مونده چلغوزت.

زن عمو به سمت درخونه رفت و گفت :

-عتیقه رو نگه دار برای عمت، پسرم خاطر خواهاش زیاده.

یهو ارژنگ داد زد :

-بسه دیگه،دیانا حق منه سهم منه مال منه، نظر کسی هم برام مهم نیست.

بعدش بهم نگاه کرد و گفت :

_فقط با تو اره آخه این دل دوست داره.

لبخند شلی زدم چه لوس و بی مزه، حناق بیست و چهار ساعته بگیری خز و خیل.

بهش نگاه کردم و گفتم :

-تئاتر زیاد میری نه؟

با لبخند گفت :

-آره، جذاب گفتم؟ ایشالا یه موقعی همه باهم با بچه هامون بریم …

مامان پرید وسط حرفشو گفت :

-بیا برو بیرون ببینم، چه پررو هم هست.

زن عمو یقه کت ارژنگو گرفت وبردش بیرون و داد زد :

_یه لحظه هم اینجا نمیمونم

چند دقیقه ای از رفتن زن عمو و برگشتن پدر به خونه میگذشت مامان اشکاشو با عصبانیت پاک کرد و گفت :

-به من میگه چاق، اِه، اِه، اِه من جنازه دخترمم رو دوش پسر منگول تو نمیذارم.

بابا لبخندی زد و گفت :

-عزیز من، اونا تازه از راه رسیده بودن خسته و کوفته این جور چیزا عادیه، بزار من برم دنبالشون، زشته داداشم بفهمه زنو بچه شو آواره ی خیابون کردیم.

مامان ابروهاشو بالا انداخت و به بابا اشاره کرد :

-بشین سر جات، بلند بشی نه من نه تو، خونه ای که افروز توش باشه جهنمه من نمیتونم دووم بیارم.

بابا کلافه دستی به صورتش کشید و گفت :

-مریم زشته بخدا.

مامان عصبانی داد زد :

-زشت زن داداشته.

بااین حرفش همه خفه خون گرفتیم و به سقف خیره شدیم، گوشی بابا زنگ خورد، بابا جواب داد و گفت :

-الو، بفرمایید.

بعد چند دقیقه حرف زدن ، بابا با شرمندگی گفت :

-شرمنده خان داداش، من از طرف مریم عذر میخوام.

مامان که روی مبل نشسته بود پشت چشمی نازک کردو چیزی نگفت.

#پارت۱۲

کلافه از این همه دردسر بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم، کاری نمیتونستم بکنم مامان و زن عمو همیشه باهم لج بودن،حالا این وسط ارژنگم شده قوز بالا قوز.

جزوه مو صاف کردم و با حالت گریه مشتی به دست فاطیما زدم و گفتم :

-فاطی لال بمیری ایشالا، همین یه تیکه مونده بود،الان نخوندمش چیکار کنم؟

فاطیما با اخم حرکت کرد و گفت :

-میگم نخون، نخون دیگه.

نفس حرصی کشیدم و گفتم :

-چون تو نیم ساعت به امتحان نمیخونی منم نباید بخونم؟

جزوه رو از توی دستم چنگ زد و گفت :

-عه، دیا زر نزن دیگه، تو میخونی من استرس میگیرم.

روی نیمکت نشستیم، دستمو گذاشتم زیر چونه ام و به در ورودی دانشگاه خیره شدم.

فاطیما با صدای کشیده ای گفت:دیانا

همونطور که خیره به در ورودی بودم و رفت و آمد دانشجوها رو نگاه میکردم گفتم:

-ها؟

-چیزه،کیانو یادته؟همون دوست اشکان که بهت گفتم…

دستمو از زیر چونه ام برداشتم و باحالت جدی وقاطعانه ای گفتم:

-نه فاطیما، منکه یکبار گفتم قصد ازدواج ندارم .

فاطیما هم متقابلاً با حالت جدی گفت :

-حناق نمیگیری بزاری کامل حرفمو بزنم!

بلند شدم و گفتم :

-حرف من یکیه، همین که گفتم، من حتی به ازدواج فکرم نمیکنم.

فاطیما مانتومو از پشت کشید و گفت :

-بشین بینیم بابا

هنوز خواستم حرف بزنم که داد زد :

-اِه، ساکت باش یه لحظه، کیان ازدواج کرد.

یه ابرومو بالا انداختم و گفتم :

-ازدواج کرد؟

-بله، انقدر ناز کردی که رفت برای یکی دیگه.

به پشتی نیمکت تکیه زدم و زیر لب گفتم :

-لامصب جای ناز کردن نذاشت تا گفتیم نه پرید.

فاطیما باخنده تا خواست چیزی بگه یهو حرف توی دهنش ماسید با ارنجش زد به پهلوم و گفت :

_جلل خالق پریا .

خودمو عقب کشیدم و گفتم :

-زهرمار،اون ارنج مرده شور برده تو نزن تو کمرم.

درحال درگیری با فاطیما بودم که یه دختر قد بلند اومد سمتمون و روبه رومون ایستاد،همونطور که نشسته بودم به صورتش نگاه کردم، یه دختر سفید پوست و چشم سبز با دماغی که از اون زاویه ای که من میدیدم تو آفساید بود، فاطیما سریع بلند شد وبا خوش رویی گفت :

-سلام پریا جون.

لبخند ملیحی زد و گفت :

-سلام عزیزم خوبی ، آقا اشکان خوبه؟

فاطیما با ذوق گفت :

-فدات شم، اشکانم خوبه.

از روی نیمکت بلند شدم و چیزی نگفتم تا اول اون سلام کنه.

دختره لبخندی زد و برگشت و بهم نگاه کرد و گفت :

-سلام.

ابرویی بالا انداختم و دستمو بردم جلو و گفتم :

-سلام.

دستمو گرفت و بهش لبخند زدم،

فاطیما سریع گفت :

-ایشون دوستم دیانا هستن و ایشونم پریا جون ،نامزد اقا کیان هستن.

چه دختر خوش برخوردی بود!

دوباره نگاهش کردم حالا که دقت میکنم دماغش اونقدر هم تو افساید نیست.

با لبخند گفت :

-از دیدنت خوشحالم .

خنده ای کردم و گفتم :

-من بیشتر.

حالا که بیشترتر دقت میکنم خیلیم بینیش قشنگه، پریا لبخندی زد و گفت :

-عزیزمی، من با اجازه تون برم داخل یه کار کوچیک دارم.

فاطیما گفت :

-راحت باش عزیزم.

پریا لبخند دیگه ای زد و رو به دونفری مون گفت :

-پس فعلاً.

و از ما دور شد، متفکر گفتم :

-چه دختر خوبی بود 🙂

فاطیما گفت :

-اوهوم خوبه ولی حیف که نامزد کیانه.

با خنده گفتم :

-کیانم پرید و من همچنان عمودی داخل دبه ترشی ام.

فاطیما نیشگونی از دستم گرفت و گفت:

-زهر مار پس مرض داشتی جواب منفی دادی؟

خودمو عقب کشیدم و گفتم :

-بابا شوخی کردم، من اصلاً به ازدواج فکر نمیکنم.

فاطیما متفکر نگاهم کرد و گفت :

-ولی بهتر که جواب منفی دادی، به نظر من تو و رادین راسته کار همید.

و بعدش زد زیر خنده، با شنیدن اسم رادین به فاطیما نگاه بدی کردم و گفتم:

-میشه اسم اونو جلوی من نیاری؟

چهره درهمم رو که دید گفت :

-دیانا شوخی کردم، نمیخواستم ناراحت بشی ببخشید .

از سر جام بلند شدم و گفتم :

-باشه بخشیدم بیخیال.

فاطیما دستمو گرفت و گفت :

-دیانا آخه چرا انقدر ازش بدت میاد؟ بخدا پسر خوبیه، تازه یکی دو هفته دیگه بیشتر اینجا نیست میخواد بره آمریکا، برای همیشه.

#پارت۱۳

بهش نگاه کردم و آب دهنمو قورت دادم، کلافه پوست لب پایینمو کندم با هیجان خواستم بپرسم چرا میخواد بره؟ برای همیشه؟ اما نگفتم… فقط همونطور که به صورت فاطیما نگاه میکردم گفتم :

-به من چه.

فاطیما به چشمام خیره شد و چیزی نگفت، قشنگ معلوم بود به رفتارم شک کرده، اما من آدمی نبودم که راز زندگیمو به کسی بگم حتی صمیمی ترین دوستم، به ساعت فاطیما نگاهی کردم و گفتم :

-اوه پنج دقیقه دیگه امتحان شروع میشه.

فاطیما از فکر در اومد و گفت :

-وای آره، پس چرا اشکان نمیاد؟

با این حرف فاطیما صدای نفس زنان کسی رو از پشت سرم شنیدم، برگشتم و با دیدن اشکان بااون قیافه لبخند ملیحی زدم.

فاطیما با خنده گفت :

-اخه، قیافه شووو، مثله گلبرگی درهیاهویه.

اشکان دستی به موهاش کشید و گفت :

-عه، جدی عزیزم؟

فاطیما تا خواست حرف بزنه گفتم :

_نه اتفاقا قیافش مثله پشه موتور سواره!

فاطیما پشت چشمی نازک کردو گفت :

-نخیرم،اشکان با ماشین اومده،مگه نه اشکان؟

اشکان با خنده گفت :

-ای وای دیرمون شد بچه ها بریم.

دوتاییمون تکون نخوردیم، اشکان با بیچارگی گفت:

#پارت۱۴

-ماشینم وسط راه خراب شد منم بخاطر اینکه دیر نشه از این تاکسی موتوری ها گرفتم تااینجا اومدم.

فاطیما :یعنی ماشینو گذاشتی تعمیرگاه بعد اومدی نه؟

اشکان نگاهی به اطراف کرد و گفت :

-نه چون راهو بند اورده بودم پلیس راه ماشینو بار کرد برد.

با لبخند گفتم :

-حالا که دقت میکنم اره چهره ات مثله تکه پشمی در هیاهویه.

فاطیما ناراحت گفت :

_حالا چطوری بعد دانشگاه بریم خرید؟

اشکان گفت :

_فعلاً بریم سر جلسه،وقتش شد تاکسی میگیرم.

با فاطیما و اشکان به سمت سالن راهی شدیم، همون موقع چشمم به رادین افتاد که روی اولین صندلی نشسته بود، به سمت صندلیم رفتم و روش نشستم خداروشکر فرسخ ها ازش فاصله داشت، اشکانم افتاد ته کلاس ،فاطیما هم یه جای دیگه نشست، کلا همه از هم دور بودیم، همه دانشجوها به ترتیب سرجاشون نشستن، مراقب برگه ها رو پخش کرد وامتحان شروع شد، مشغول نوشتن شدم و بعد نیم ساعتی تموم کردم، اخه این همه هوش از کجا سرچشمه میگیره؟ خدایا چرا من همیشه باید نفر اول برگه مو بدم؟ یعنی چه رازی دراین موضوع نهفته است؟

هنوز تو فکر بودم که رادین بلند شد و برگه شو داد، پشته چشمی نازک کردم و بلند شدم تا برگه مو بدم همونطور با چشمام جوابایی که داده بودمو چک میکردم،برگه رو لای پوشه گذاشتم و زیر لب خسته نباشیدی به استاد مهرانفر گفتم که خیلی جدی گفت:

_ممنون.

به سمت سلف دانشگاه حرکت کردم بزار تاوقتی که اینا نیومدن یه چیزی بخورم، یه دونه نسکافه سفارش دادم و روی صندلی نشستم، همونطور که سرم پایین بودو داشتم مزه مزه اش میکردم گوشیم زنگ خورد، با دیدن شماره آرش یهو بدبختی هام یادم اومد، جواب دادمو غرغر کنان گفتم:

-چه عجب آقای تاااجیک، این رسمشه آخه؟ قرار میذاری بعد خودت میری؟

آرش باخنده گفت :

-سلام، حالا مگه چیشده؟ گفتم که مهندس آریایی همه چیزای لازمو بهت بگه.

دوروبر خیلی خلوت بود دونفر اومدن داخل و سریع رفتن بیرون یکی هم که اون آخر سرش تو لپ تابش بود بخاطر همین راحت تر میتونستم حرف بزنم،بی توجه به اطراف پامو روی پام انداختم و گفتم :

-خودت میدونی من از اون پسره خوشم نمیاد چرا سپردی به اون؟

مکث کوتاهی کرد و گفت :

-پس حدسم

درست بودبخاطر همونه..

سریع وسط حرفش پریدم و گفتم :

-نه، بخاطر اون نیست، من فقط میترسم کارتونو خراب کنم همین.

صدای اروم آرشو شنیدم که گفت :

-نه عزیزم نگران نباش من مطمئنم که میتونی.

متعجب گوشی رو از روی گوشم برداشتم و بهش نگاه کردم، گفت عزیزم!؟ من مامانم تاحالا بهم نگفته عزیزم!

آرش چندباری ازپشت تلفن گفت :

-الو،دیانا؟قطع شد.

سریع گفتم :

-نه، هستم،من دیگه قطع کنم کاری بامن ندارید؟

با لبخندی که ازپشت تلفن قابل تصور بود گفت :

-نه موفق باشی بای.

-خداحافظ.

گوشیم رو انداختم تو کیفم و متفکر به گوشه ای خیره شدم،

#پارت۱۵

امروز بایدمیرفتم شرکت،تو فکر بودم که همون موقع صندلی رو به روم عقب رفت و فاطیما نشست و با حرص گفت:

-ای تموم شه این امتحانات پایان ترم و من راحت شم.

لبخند زدم و گفتم :

– این هفته دیگه تموم میشه و میریم برای عروسی، راستی من برای عروسیت دل تو دلم نیستا.

عصبانی پوزخندی زد و گفت :

_اگه تااون موقع زنده بمونم .

چشمامو درشت کردم و گفتم :

-چیشده باز؟

-از دست این اشکان، هیچکدوم از کاراش روی برنامه نیست، دیگه دارم منفجر میشم از دستش .

نمیدونم چرا ولی بااین حرف فاطیما زنگای خطر توی سرم به صدا در اومد، نمیدونم، شاید من زیادی از بحث و دعواهای بین دوتا زن و شوهر میترسم، از همون بچگی وقتی پدر و مادرم باهم یکم بحث میکردن من تا چند هفته افسرده بودم،

فاطیما:برم ببینم این آقا اشکان از اون برگه کوفتی دل میکنه یانه ، وای دیرم شده، بیا بریم تو رو هم برسونیم.

بهش نگاه کردم و گفتم :

-ماشین داری مگه؟

_وای خدا ، یادم نبود.. حالا اشکال نداره تا یه مسیری میرسونیمت.

-نه ممنون،باید برم شرکت کار دارم.

با حسرت نگاهم کرد و گفت :

_بازم به شانس تو، توی این اوضاع بیکاری یه کار نون و آب دار نصیبت شد.

از جاش بلند شد و سراسیمه گفت :

-خوب دیگه عزیزم فعلاً.

-خداحافظ.

لیوان نسکافه رو برداشتم و یک قلوپ خوردم، یخ یخ شده بود لامصب، با صورت جمع شده به زور قورتش دادم و از روی صندلی بلند شدم.

هوا خیلی گرم شده بود و پیاده روی بد جوری به گرمای هوا اضافه میکرد، اما تا یه مسیری رو باید پیاده میرفتم وگرنه حالا حالا ها تاکسی گیرم نمیومد، بند کیفمو روی شونه ام جابه جا کردم و به راهم ادامه دادم، یکم جلو تر رفتم و برای تاکسی دست تکون دادم و سوار شدم، دوسه دقیقه ای گذشت و ماشین نگه داشت، نگاهی به سر و وضعم انداختم و یه لحظه با خودم گفتم :

-حالا چه عجله ای بود؟ اول میرفتی خونه بعد میومدی شرکت!

با نگاه کردن به ساختمان دو طبقه شرکت انگاری استرس عالم توی دلم جا شد، اما نمیفهمیدم چرا برای داخل رفتن انقدر هیجان و استرس داشتم، با قدم های تند تند داخل رفتم و کلید آسانسورو زدم، اما… پووف، با پله راحت تر بودم!

پله ها رو یکی یکی طی کردم و بالاخره رسیدم، با دیدن منشی سریع گفتم :

-سلام ببخشید من با آقای آریایی کار داشتم!

با به زبون اوردن اسم آریایی ضربه آرومی به پیشونیم زدم و خواستم حرفمو اصلاح کنم و بگم تاجیک که منشی سریع تر از من گفت :

-پدر یا پسر؟

سوالی بهش نگاه کردم، وقتی فهمید آی کیوم یکم پایینه گفت :

-منظورم با آریایی پدر کار دارید یا پسر؟البته هرکدوم که بگید فرقی نداره چون هیچکدومشون در دسترس نیستن، ولی آقای تاجیک داخل اتاقشون هستن اگه میخواید راهنمایی تون کنم؟البته قبلش باید بدونم چه کاری باایشون دارید، چون باید زنگ بزنم و هماهنگ کنم.

لبامو جمع کردم و زیر لب گفتم :

_قود، قود، قود، قود.

منشی بلند شد و نزدیکم اومد وبا انگشت اشاره کرد :

-اقای تاجیک اتاق سمت راست.

و لبخند زد، فکر کنم یک کمی از نظر ذهنی یکی دوتا تخته کم داشت!

با تعجب نگاهش کردم و درهمون حال به سمت در رفتم همونطور که نگاهمون تو هم بود اون با لبخند من با شک اومدم که درو باز کنم و برم تو؛ در باز شد و از پشت خوردم به کسی، خیلی عادی و صبورانه نگاهمو از منشی که چهره اش بیشتر خندون شده بود گرفتم و برگشتم، سرمو بالا اوردم و با دیدن صورت متعجب آرش که بی حرکت و هنگ کرده داشت به من نگاه میکرد سریع موقعیتو درک کردم و خودمو کشیدم عقب؛ خاک عالم!

خجالت زده ودستپاچه گفتم:

-سلام خوبید؟

آرش از شوک در اومد و دستی به ته ریشش کشید و با خنده گفت :

-علیک سلام، ممنون به خوبیتون … بفرمایید داخل.

از جلوی در کنار رفت و منو بادست به داخل راهنمایی کرد و روبه منشی تا اومد که چیزی بگه حرف تو دهنش موند!

برگشتم و نگاه مجددی به آرش انداختمو سرمو چرخوندم به طرف منشی که دیدم دستاشو تو هم حلقه کرده و چشماشو بسته همونطور که منو آرش متعجب بهش نگاه میکردیم با نوک دستمال قطره اشک نمادینی رو از گوشه چشمش پاک کردو گفت :

-آه و چه دلچسب است وصال دو مرغابیه عاشق ، بنام عشق سی ثانیه سکوت .

با این حرفش به آرش که باحالت بامزه ای یه ابروشو

انداخته بود بالا نگاه کردم و دستمو گذاشتم رو دهنمو پقی زدم زیر خنده انقدر خندیدم و خندیدم که از چشمام اشک میومد با خنده گفتم :

-بنام عشق؟ زرت،مرغابی؟ خخخخ وای خدا این خوزعبلاتو از کجا میاری؟

یکم که آروم شدم متوجه سکوت اطرافم شدم، به اینطرف و اونطرف نگاه کردم و دیدم آرش و منشی بدون هیچ گونه تغییری داشتن منو نگاه میکردن، صدامو صاف کردم و خفه خون گرفتم خیلی بد شد، آرش لبخند بسیار الکی زد و گفت :

-بفرمایید خواهش میکنم.

و بعدش با اخم به منشی نگاه کرد و گفت :

-دوتا قهوه بیار اتاقم.

#پارت۱۶

به عکس العمل منشی نگاه نکردم و داخل اتاق رفتم و به سمت مبل هایی که رو به روی میز آرش چیشده شده بود حرکت کردم و روی یکیش نشستم ، چه جالب که معماری داخلی این اتاق مثله اتاق بغلی بود!

(اصلانم جالب نیست، ناموساً فهمیدید رشته ام معماریه یا بیشتر بگم؟)

آرش روی کاناپه جلوی من نشست و گفت :

-من معذرت میخوام بابت رفتار منشی.

آروم گفتم :

-خواهش می کنم، من باید دقت میکردم، ولی خوب فکر میکنم منشی هم یکم شیش میزنه.

خندید و گفت :

-آره ولی توی کارش خبره است.

-اها پس مسلماً خبره بودنش روی قبض تلفن هم تأثیر شایانی گذاشته.

فکر میکردم حرفم خیلی خنده داره ولی آرش ضایعم کرد و فقط لبخند کوچکی زد و به چشمام خیره شد، منم متقابلاً لبخندی زدم و با پررویی خاصی تو چشماش نگاه کردم، ولی خدایی قصدم پررو بازی نبود.

اون زودتر از من نگاهشو گرفت و به نقشه ای که روی میز باز شده بود داد، دیگه این قرارهای کاری کم کم داشت منشوری میشد! از ما گفتن بود،

اصلاً مگه من وجدان ندارم؟ دِ آخه وجدان هم اینقدر بی جنم؟! یکم زر بزن اون صداتو بشنویم بابا، الان من درباره این مسئله مهم با کی حرف بزنم آخه.

آرش دستشو گذاشت روی یک نقطه از نقشه و گفت :

-این قسمت باید اصلاح بشه، و…

توضیحات شروع شد و یکم درمورد اینجور چیزا حرف زدیم منم قول دادم برای چند روز دیگه نقشه کاملو تحویل بدم بعد از بدرقه و خداحافظی و یکمکی رفتار جدی آرش توی کار که گند میزد تو حسم از اتاق خارج شدم اه اه اه انقدر بدم میاد از اون آدمایی که توی کار پاچه میگیرن، ولی خوب از آرش بدم نمیاد! نمیدونم چرا قبل خارج شدن از شرکت منشی بهم بد نگاه کرد!

#پارت۱۷

بیرون اومدن من ازشرکت با ایستادن ماشین شیک ومدل بالایی همزمان شد، راننده که فرد کت شلوار پوشی بود پیاده شد و به سمت در عقبی ماشین رفت و بازش کرد، خودمو به بی تفاوتی زدم و خواستم برم ولی نشد ، هرچی میخواستم این پاهامو تکون بدم اما انگار شدنی نبود،مقاومت نکردم و همونجا ایستادم و به ماشین خیره شدم با پیاده شدنش اول نفس حبس شده مو که انگاری راه نفس کشیدنمو بسته بود به سختی رها کردم عجب حس ششمم کارش درست بود! با عصبانیت نگاهش کردم از حرص و عصبانیت زیاد نفسام به شمارش افتاده بود، به اخم کمرنگ وسط دوتا ابروهاش چشم دوختم و اخمم غلیظ تر شد، چنگی به پایین مانتوم زدم و همونطور ایستادم،لعنتی، لعنتی، لعنتی .

+چرا اخم میکنی؟

*چون عصبانی ام

+اگه عصبانی چرا ایستادی نگاه میکنی؟

*چون…چون، بتوچه. آره به توچه ، اصلاً… چرا همیشه تو مواقعی که باید باشی نیستی؟ بعد الان پیدات شده؟

جدال منطق و احساساتم باعث نشد از اطرافم غافل بمونم، تا بهم نگاه کرد با عصبانیت زیر لب گفتم :

-اَه، منو دید

#پارت۱۸

با همون اخم فجیعی که روی صورتم بود راه افتادم و از اونجا دور شدم، نمیدونم چرا، اما یه حس… یه حسی بهم میگفت ایستاده و داره منو نگاه میکنه شاید باهمون اخم یا شایدم…

فاطیما کلافه و با حالت گریه گفت :

-دیانا حرف الکی نزن دیگه، لباس تو و الهام باید مثله هم باشه.

با حسرت به لباس خوشگلی که پشت ویترین مغازه بود نگاه کردم و گفتم :

-حالا نمیشه ایندفعه رو نباشه؟ باور کن ساقدوش خز شده.

الهام بچه شو انداخت تو بغلم و گفت:

-نخیرم کی گفته خز شده؟ خیلیم عالیه.

سر بچه رو با احتیاط روی شونه ام گذاشتم و گفتم :

-من به چه زبونی بگم این لباس تک سایزه نمیشه دوتا خرید بفهمید لامروتا.

فاطیما مثله دیوونه ها به سمت ویترین یه لباس فروشی رفت و گفت :

_بچه ها اینو ببینید.

منو الهام به لباس پشت شیشه خیره شدیم، الهام با حالت مبهوتی گفت :

-چه خوشگله.

فاطیما باخنده نگاهی به من که محو لباس شده بودم کرد و گفت :

-چطوره دیا؟

همونطورکه نگاهم به لباس بود گفتم :

-سلیقه ات به نن جونم رفته ، خدا مرگتون بده اینم لباسه آخه؟

فاطیما که توقع داشت من از لباس تعریف کنم لبشو یه وری انداخت پایین و گفت :

-حیثیتاً با خاک یکسان شدم، بریم بعدی.

الهام جلوتر از ما به سمت لباس فروشی رفت و یه لباس مجلسی انتخاب کرد، و به ما نشون داد.

الهام :خوشگله ها.

دستمو نوازش گونه پشت کله بچه کشیدم و گفتم :

-خیلی بازه الهام، اینا جشنشون قاطی پاتیه منشوری میشیم.

-اوهوم استثناً حق باتوئه.

دو نفرشون حرفمو تایید کردن و رد شدیم، خلاصه بعد یک عالمه چرخ زدن و ایراد گرفتن من، الهام و فاطیما خسته ایستادن.

_وا، راه بیاین دیگه هنوز مونده .

فاطیما با دست خودشو باد زد و گفت :

-خسته شدم دیانا، هرچی انتخاب کردیم یه عیبی گرفتی.

الهام نزدیکم اومد و بچه شو ازم گرفت و گفت :

-خسته شدی عزیزم، بده یکم شیرش بدم.

من خسته شدم میخواد به بچه شیر بده؟ چی دارم میگم!

الهام :دیانا خودت برو مغازه های این اطرافو دید بزن منکه از کتو کول افتادم.

فاطیما هم همینو گفت، باشه ای گفتم و تا برگشتم یهو چشمم بهش افتاد!

با ذوق رفتم نزدیک و نگاهش کردم،یه لباس مجلسی دنباله دار زرشکی رنگ که آستیناشم سه ربع بود،

صدای فاطیما از پشت سرم اومد که گفت :

-پرفکت.

الهام با خنده دستشو گذاشت رو شونم و گفت :

-چه عجب خانم سخت سلیقه،خیلی نازه.

لبخندی زدم و با خوشحالی وارد مغازه شدیم، دوتا از همون لباس انتخاب کردیم و همزمان منو الهام با هم وارد اتاق پرو شدیم و لباسارو پوشیدیم ، فاطیما با ذوق وصف نشدنی گفت :

-عالی شدین عشقای من.

با خنده و خوشحالی از مجتمع تجاری خارج شدیم، به الهام نگاه کردم و گفتم:

-مهیارو بده من.

الهام بچه رو با احتیاط بهم داد و گفت :

-الان باباجونیش میاد میبرتش خونه .

بچه رو انداختم رو شونه ام و با ذوق دوتا آروم زدم پشتش و با خوشحالی فشارش دادم.

-جیگرتو بخوره خاله.

یکم که راه رفتیم ایستادم و با چندش مهیارو از خودم دور کردم و با اخم بهش نگاه کردم :

-چه بوی بدی میدی خاله، خراب کاری که نکردی؟

یهو فاطیما با چندش گفت:

_اَه، اَه، اَه

بر گشتم نگاش کردم و گفتم :

-چته؟

فاطیما رفت پشت سرم و با صورت جمع شده گفت :

-روی لباست بالا اورده!

درمونده گفتم :

-نه توروخدا

الهام خندید و گفت :

_بچه مو انقدر فشار فوشور دادی رو دل کرد!

بچه رو ازم گرفت و قربون صدقه اش رفت، حالا یه چیزی هم بدهکار شدیم، با چندش دستامو مشت کردم و چشمامو بستم و گفتم :

_اَیییی، منو ببرید خونه این فاجعه رو پاک کنم.

**************************

#پارت۱۹

با فاطیما والهام یک راست رفتیم خونه اشکان،تا من برم حموم البته بهتره بگم خونه فاطیما و اشکان ،فاطیما جهیزیه اشو خیلی با سلیقه توی خونه چیده بود و چپ راست جیغ میکشید و تذکر میداد، از اونجایی که منم همچین حوصله دردسر نداشتم کمتر کنجکاوی به خرج میدادم و با وسایلش ور میرفتم؛

سشوارو با احتیاط توی کشوی میز آرایش گذاشتم و از پله ها پایین رفتم برای دراوردن حرص الهام و فاطیما که منتظر نگاهم میکردن با آرامش خاصی

دستی به موهام کشیدم و آروم راه رفتم

_اینجوری نگاهم نکنید من صاحاب دارم.

الهام چشماشو با حرص چرخوند و چیزی نگفت، همونجا روی پله ها ایستادم و گفتم :

-عه، فکر کنم یه چیزی یادم رفته یه لحظه اجازه بدید برگردم بالا میام.

فاطیما لبخند زد و یهو دوید به سمت پله ها و موهامو از پشت گرفت و گفت :

_بیا بریم حرص منو در نیار.

دستامو به معنیه تسلیم شدن گرفتم بالا و گفتم :

-باشه، باشه آرام باش.

همیشه توی تصوراتم این جمله رو آقای آینده ام با صدای دورگه و جذبه خاصی بهم میگفت:

-بیا بریم حرص منو در نیار من دیوونه اماااا، خودم و خودتو آتیش میزنم.

بعد منم میگفتم :اصلا نیمیام هر غلطی میخوای بکن، مرتیکه زشت بااون قیافه اش.

بعد اونم عصبانی میشد هم منو هم خودشو با فندک جزغاله میکرد …

احساس می کنم پایانمون یکم وحشتناک شد ! یعنی من خوراکم نوشتن داستان رمانتیکه

اه این فاطیما تصوراتمو بهم ریخت اینو باید شوهر مغرور جذاب و سیکس پک دارم بهم میگفت.

فاطیما به زور جلوی خنده شو گرفت و گفت:

_سریعتر .

موهامو ول کرد و برگشت پایین

همونطور که پله هارو پایین میرفتم گفتم :

-صد دفعه گفتم موهام خط قرمزمه،از خط قرمزای من رد نشو.

فاطیما بی توجه به من به الهام نگاه کرد و گفت :

-آماده ای پلی کنم؟

الهام دستشو انداخت دور گردن منو گفت :

-حله داووشم بزار.

قرار بود برای شب عروسی من و الهام هماهنگ برقصیم، الهام استعداد عجیبی توی رقصیدن داشت ولی من فقط بلد بودم جوادی برقصم! ریا نباشه توی رقص بابا کرم هم تبحر خاصی داشتم همین؛انقدر خندیده بودیم که از چشمامون اشک سرازیر شده بود، فاطیما نفسی گرفت و با خنده گفت :

-بچه ها، جدی باشید دیگه وقت نداریم.

و بعد پقی زد زیر خنده، مثلاً داشتیم تمرین میکردیم، ولی مگه میشد؟ تا بلند میشدیم مثله آدم برقصیم یکیمون ادا بازی در میورد همه چی بهم میریخت، اینا هم نمیفهمیدن من توی رقصیدن استعداد ندارم؛ بعد اینکه هر سه مون جدی شدیم فاطیما با افتخار گفت :

-حیف که من توی رقص دو نفره تون نیستم وگرنه دو ماه کلاس رقص رفتم.

با خنده گفتم :

-اووو چه زیاد! حالا رقص خودتو درست انجام بده یهو جو نگیری ملق بازی کنی اون وسط،ما کارمونو ب

لدیم.

فاطیما دستشو به کمرش زد وبا لبخند پلیدی گفت :

-ای چشای فک و فامیل اشکان از حدقه دربیاد من ببینم کیف کنم، پس ببینم و تعریف کنیم دیانا جون.

_میبینیم.

الهام ویدیوی رقصو پلی کرد، چون بحث آبرو وسط بود مثله آدم رقصیدم و با آهنگ همراه شدم، در ظاهر رقص قشنگ و آسونی بود ولی موقع انجام دادن حرکات که میشد؛ میفهمیدم اونقدرام ساده نیست، آهنگ که تموم شد فاطیما و الهام هماهنگ باهم دستاشو کوبیدن پشت گردنم الهام گفت :

-تو که انقدر رقصیدنت خوبه چرا ادا بازی درمیاری؟

با صورت جمع شده دستمو گذاشتم رو گردنم و گفتم :

_دستاتون مثله گاو سنگینه .

فاطیما یکی دوتا دیگه آهنگ گذاشت و تمرین کردیم بعد یک ساعتی ورجه وورجه و رقص از بیرون پیتزا سفارش دادیم و ناهارو خوردیم و کلی خوش گذروندیم، کلاً دنیا بی خیال تر از ما به خودش ندیده، فردا آخرین امتحان پایان ترم منه، پس فردا عروسی فاطیماست، بچه الهامم که دست شوهر بیچاره اشه! ماهم که درحال برنامه ریزی برای پس فردا.

بعد از ظهر شد و منو الهام قصد رفتن کردیم، فاطیما هم میخواست بره خونشون بخاطر همین حاضر شدیم و از خونه خارج شدیم فاطیما برای محکم کاری هم ریموت درهارو میزد هم شیش قلفه میکرد ، حس میکنم یه نموره روی اساسیه اش حساسه، یه نموره که نه خیلی حساسه، ای بابا گندشو در اورده با این حساسیت بی جاش.

به ساعتم که چهار بعد از ظهرو نشون میداد نگاه کردم و گفتم :

-بریم دیگه بچه ها زود باشید چیکار میکنید یه قلف کردن چقدر طول میشکه مگه ؟

الهام -دیانا جان دلبندم اون قفله.

فاطیما کلیدو انداخت توی کیفش و گفت :

-تمومه قلف کردم بریم بچ.

الهام : قفل درسته نه قلف .

با چشمای متعجب گفتم :

-مطمئنی؟

فاطیما نگاهم کرد و گفت :

-قفل دیگه بابا توهم.

به نشونه تایید سرمو تکون دادم و گفتم:

-آره دیگه قلف درسته

الهام چشماشو بست و گفت :

_چیز درسته،قفل، قلف، قفل…

من -نه ببین درستش قفله .

فاطیما :نوچ، اون قلفه.

الهام با اعتراض گفت:ساکت باشید قاطی کردم،بعدش با لکنت گفت :

_قُفل… درسته بریم.

تا منو الهام خواستیم حرف بزنیم گفت:

-حرف نباشه، عه!

ولی من هنوز شک داشتم قفل درست باشه! به سمت ماشین حرکت کردیم

#پارت۲۰

حالا گفتن نداره منو فاطیما سر صندلی جلو باهم دعوا کردیم و کار به گیسو گیس کشی کشید، ولی خوب از همون بچگی دندونای من تیز تر بود! الهامم که فقط میخندید ولی اخرش من پیروز شدم و جلو نشستم.

با هیجان گفتم :

_الهام گاز بده دیر شد هیچی نخوندم.

فاطیما با صورت جمع شده گفت :

-بمیری دیانا رد دندونات رو دستم موند.

با حالت نمایشی سرمو از پنجره ماشین بیرون بردم و گفتم :

-تف، تف، تف،چقدر بد مزه بود.

-مرگ.

الهام با خنده ماشینو روشن کرد و راه افتادیم، با نیش شل شده به کیلومتر ماشین که از پنجاه تا بالاتر نمیرفت نگاه کردم و گفتم :

_چه هیجانی.

الهام خندید و گفت :

_خیلی تند نمیرم؟

پووف، جوابشو ندادم و به جلو نگاه کردم بعد از چند دقیقه رانندگی لاکپشتی الهام به خیابون اصلی رسیدیم، با ذوق داد زدم :

-الهام تند برو، الان چراغ قرمز میشه، دِ زود باش دیگه.

تا الهام به خودش اومد چراغ قرمز شد.

الهام -اه، یکم دیگه میجنبیدم حل بودا.

-یعنی گند بزنن این شانسو.

فاطیما بی توجه به بحث گفت :

-بچه ها به نظرتون برای شب عروسی آرایشگاه پیش مهناز برم یا سونیا؟

الهام -از کدومشون وقت گرفتی؟

باخنده گفت :

-دوتاش.

بهش نگاه کردم و گفتم :

-مردم آزار!

الهام آینه ماشینو تنظیم کرد و گفت :

-سونیا کارش …

یهو چشماش درشت شد و به آینه نگاه کرد و داد زد :

-بچه ها،بچه ها،ماشین پشتیه رو…

سریع برگشتم تا به عامل تعجب الهام نگاه کنم که چشمم به یه خانم آشنا افتاد! با جیغ گفتم :

-وَیییی این اون بازیگره است.

فاطیما سریع گفت :

_من عاشق فیلمای اینم ینی ته خنده است .

بشکنی زدم و با خنده گفتم :

_ایول خودشه.

یهو به خودم اومدم و گفتم :

_من رفتم پیشش عکس بندازم، فاطی اون گوشی منو بده .

فاطیما سریع گوشیمو بهم داد و

تا اومدم درو باز کنم پیاده شم چراغ سبز شدو همه ماشینا راه افتادن و ماشین اونم رفت و توی ترافیک گم شد، عصبانی داد زدم:

_نرو،نروووو، شِت… سگ تو روح این شانس.

الهام متأثر بهم نگاه کرد و گفت :

-به بد شانسیمون ایمان اوردم!

**********************

صدامو انداختم تو سرمو گفتم :

-ببین هفت رنگ بگیرمت لهت میکنما.

فاطیما محکم منو گرفت، گفت :

– جون من بیا بریم باز رگ لات بازیت گل کرد؟

دختره بدتر از من داد زد :

-جرعت نداری عشقم تیکه تیکه اتون میکنه.

فاطیما :آره نامزد منم میشینه نگاه میکنه.

– وای نامزد؟ کدوم دیوونه ای تورو گرفته؟

فاطیما:یکی مثله همون احمقی که تو خودتو بهش چسبوندی.

خطاب به فاطیما گفتم :

-همزمان هم به خودت توهین کردی هم به اشکان!

تا فاطی خواست حرف بزنه دختره

گفت :

-خفه بابا شیر برنج.

4.7/5 - (3 امتیاز)

Check Also

اطلاعیه!!!

دوستان حتما این پستو بخونین دوستایی که دنبال رمان های وبسایت رمان تک (romantak) بودن …

One comment

  1. خیلی عالی و دوست داشتنی بود ممنون از زحماتتون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.