رمان راز یک سناریو پارت ۶

با تنی خسته وارد استیشن شد. منیژه با قیافه ای گیج با تلفن بخش صحبت می کرد: خانم من نمی فهمم چی میگی… با کی کار داری؟
وقتی چیزی نفهمید، پوفی کشید و گوشی را روی سکو گذاشت و به اتاق دارو رفت.
گلی نفسی گرفت و گوشی را برداشت: بله؟
زنی گفت: سلام خانِم جان… لِفطی پور صدا بَکِی… بی زَمَت.
گلی شقیقه اش را خاراند: گفتی کی؟
-لِفطی… لِفطی…
گلی به تابلو اسامی بیماران نگاهی انداخت: نداریم خانم جان.
-خُش گت جراحی.( خودش گفت جراحی)
دوباره گلی به تابلو نگاه کرد ولی چنین اسمی ندید.
-خوب به گوشیش زنگ بزن.
-زَم… ولی اشغالَ..
-اسم کوچیکش چیه؟
-طلا.
لبهای گلی به لبخندی باز شد: آها … طلا لطفی پور.
-ها خُشَه… صداش بَن.
گلی نگاهی به اتاق روبروی استیشن کرد و صدا زد: همراه طلا بیا تلفن.
دختری بیست ساله، در حالیکه با تلفن همراهش حرف می زد، بیرون آمد و با لبخندی گوشی را برداشت.
گلی ترالی را به اتاق دارو برد. منیژه کادرکس به دست، کمد دارو را زیر و رو می کرد. جلو رفت و بازویش را گرفت. منیژه راست ایستاد ولی چند ثانیه بعد بازویش را از میان دست گلی محکم کشید و دوباره به کارش مشغول شد.
گلی دوباره بازویش را گرفت: این همه مدت با هم شیفت دادیم… هنوز منو نشناختی چجور آدمی ام؟
منیژه بدون اینکه برگردد، جواب داد: دقیقا دارم این سوالو از خودم می پرسم… چجور تو این مدت نشناختمت…
گلی او را محکم به طرف خود برگرداند: من آدم کثیفی نیستم… نباید منو قضاوت کنی بدون اینکه حرفمو بشنوی.
گوشه لب منیژه به تمسخر بالا رفت: تو دقیقا به چی میگی کثیف؟ اینکه بدونی یه مرد متاهله ولی بری دنبالش بیفتی و کاری کنی که ازش حامله شی و خودتو آویزونش کنی… یعنی چی؟ من بهش میگم کثافت.
حقارت دست در گردن گلی انداخت. روحش جام زهر تهمت کثیف بودن را سر کشید. چشمانش تر شد. لبانش لرزید.
با انگشت به خودش اشاره کرد: من کثافتم؟ من آویزون اون شدم؟ منیژه یه چیزی نگو که دو روز دیگه نتونی با دنیا دنیا عذرخواهی درستش کنی… نشکون دلمو که روزی روزگاری فهمیدی چی شده با یه سد آب توبه نتونی از گناه تهمتت خودتو پاک کنی.
-چیه حالا من آدم بدم؟ تو هیچ کاری نکردی! من تهمت می زنم؟ یه نگاه به خودت بنداز… رفتی شدی زن دوم یه مرد متاهل…
با دستش شکم او را نشان داد: شکمتو بالا آورده… از کدوم تهمت حرف می زنی؟ من خودتو به خودت نشون دادم… سرتو مثل کبک کردی تو برف، فکر کردی کسی هم چیزی نمی دونه…
کاش منیژه کمی فرصت می داد. خنجری دستش گرفته بود و بر قلب گلی ضربه وارد می کرد، پشت هم، بی امان. در این مدت اندیشیده بود که در جاده سرد و تاریکی که انتخاب کرده بود، مسیر را به تنهایی سپری می کند ولی حالا فهمید، او تنها نیست. هر قدم که او بر میدارد، آدم نماهایی از دل تاریکی با دشنه ای در دست به او حمله می کنند و بدن و روح رنجور او را شرحه شرحه می کنند و او با هر ضربه ناتوان تر می شود و ناامیدتر.
-خوبه همیشه تو مارو نصیحت می کردی… راست میگن ملا به مردم پند می داد، خودش می رفت…
همیشه می گفتم گلی اگه ندارِ، ولی پاکه… اگه خانواده آنچنانی نداره ولی معصومِ… ولی حالا تو چکار کردی… گند زدی به باورهای من…
نفس گلی بند آمده بود. قلبش تلخ می کوبید. گوشش از شنیدن حرف های منیزه عصبانی شد و سوت کشید. ابر چشمانش بارید و سیل اشکش جاری شد.
منیژه با دیدن اشک های غلتان گلی دیگر ادامه نداد. دوباره سر در کمد کرد.
گلی اشک های را با پشت دست پاک کرد و از اتاق بیرون رفت و در استیشن نشست. جوانی آنجا ایستاده بود. چشمش که به گلی افتاد، گفت: خانم پرستار بیاید برای بابام مسکن بزنید.
گلی بی حوصله پرسید: تخت چند؟
-دوازده.
گلی ابرو در هم کشید: اون که الآن براش مسکن زدم.
پسر کمی لب و لوچه اش را کج و کوله کرد و گفت: میگه با اون دردم افتاد، بگو بیاد یکی دیگه بزنه نشئه شم.
ابروی گلی از این همه وقاحت بالا رفت.
***
هر کسی به کاری مشغول بود. گلی میان آنها می چرخید و رتق و فتق امور می کرد… آشپزخانه… پذیرایی… اتاق خواب.
عالیه خانم و راحله در پذیرایی سرگرم بودند و وحید و محسن در آشپزخانه. کسی به در خانه زد. گلی آن را که باز کرد، خانم صاحبخانه را دید که با چهره ی نمکینش او را به یاد مینا جعفرزاده می انداخت.
سینی چای را که در دست او دید، لبخندی به مِهرش زد و گفت: چرا زحمت کشیدید… شرمنده کردید سوده خانم.
جوابش تبسمی بود دلنشین: چه قابل داره دختر جان.
گلی دستی را روی شانه اش احساس کرد. سر برگرداند و عالیه خانم را در کنارش دید: بفرمایید تو… چرا دم در آخه؟
-خواهش می کنم… شما هم مشغولید… مزاحم نمی شم… خسته نباشید.
و گلی همچنان گرمی دستان او را احساس می کرد.
عالیه خانم او را به خود چسباند: این گلی ما تنهاست حاج خانم… امانت باشه پیش شما… منو دخترمو پسرهام مرتب بهش سر می زنیم ولی همیشه نیستیم… گلمونو به شما می سپاریم.
هر چقدر حمایت این خانواده وسیع تر و عمیق تر، قلب گلی گرمتر و کمرش و زانوهایش زیر بار پنهان کاری اش خم تر می شد. شاید روزی فرا رسد که کتمان کاری اش او را به زانو درآورد.
-چشم خانم جان… مزاحم نمی شم به کارتون برسید… اگه به چیزی هم احتیاج داشتید رودربایسی نکنید.
عالیه خانم رو به گلی گفت: عزیزِ جان… تا چایی ها سرد نشده ببر بده پسرها بخورن که محسن برای چای سرد شده غر می زنه.
گلی با اجازه ای گفت و به سمت آشپزخانه به راه افتاد. مردها سعی می کردند یخچال را در جایی که برای آن در نظر گرفته شده بود، جای دهند. دم در ایستاد و به صحنه روبرویش نگریست. تنهایی اش را با این خانواده تقسیم کرده بود و کمی بی کسی را جواب. ولی همیشه یک اما وجود داشت. جرات پرسیدن این سوال را از خود نداشت. جواب این پرسش لرز به تنش می انداخت.
محسن برگشت و او را دید. با دیدن سینی چای لبخند گشادی زد: کار تعطیل… چایی رسید.
وحید به دختر سینی به دست نگریست. دختری که بیشتر لحظات زندگی او را از آن خود کرده بود. دختری که پای در رویا و واقعیت زندگی او گذاشته بود و به دنیایش رنگ قرمز پاشیده بود.
دست از کار کشید. گلی قدمی جلو گذاشت و سینی را جلوی آنها گرفت: بفرمائید… گاز هم رو براه بشه هم بهتون چایی می دم هم یه چیزی برای شام درست می کنم.
وحید استکانی و حبه ای قند برداشت و به محسن گفت: برو تو خیابون اصلی ببین رستورانی می بینی… اگه بود چند سیخ کباب بگیر و بیا.
گلی سریع مداخله کرد: آقای رستاخیز گاز وصل شه من خودم یه چیزی درست می کنم… گوشت هم هست.
اخمی ظریف ابروهای وحید را از منحنی به صورت خط صاف درآورد: خدا زیادش کنه… نگفتم که نی… محسن چاییتو خوردی برو.
گلی زیر لب گفت: باشه هر چی شما بگید… حالا چرا رو ترش می کنید؟
ابروی راست وحید بالا رفت: با منی؟!
نگاه گلی بین استکان های داخل سینی چرخید. خستگی و کم خوابی چنان او را در برگرفته بودند که دیگر جایی برای صبر و لبخندهای عریض نمانده بود. احساس می کرد در چشمانش مشتی شن پاشیده اند.
پیرزنی شد و غر زد: آره دیگه… شما همش اخم می کنید… تازه دستورم می دید.
محسن با لب هایی که تا گوش هایش کش آمده بود، مناظره دختر عنق و برادرش را به تماشا ایستاده بود، سرش را مرتب از وحید به گلی و برعکس می چرخاند.
وحید چشمانش را تنگ کرد و پرسید: دیشب نخوابیدی؟
گلی سرش را بالا گرفت: چی؟
-میگم دیشب تونستی سرکارت بخوابی یا نه؟
گلی لب برچید: یه کم.
وحید لحن خسته گلی را فهمید. نگاهش با حلقه سیاه زیر چشمان گلی چفت شد.
-اون که بله… از غر زدنت معلومه چقدر خوابیدی… تا محسن میره غذا بگیره برو یه کم بخواب.
گلی بی حوصله جواب داد: من خوبم.
و خواست آشپزخانه را ترک کند که صدای وحید مانع او شد: ببین… یاد بگیر روی حرف بزرگترت حرف نزنی کوچولو… برو دراز بکش.
گلی به سمت در رفت: همش غر می زنه امشب… معلوم نیست چشه!
بیرون رفت و نگاه وحید را با خود برد. تعجب خود را در چشمان وحید و لبخند خود را بر لبان محسن پهن کرد.
وحید از خود پرسید: این با من بود؟! من امشب غر می زنم یا اون؟ دختره سرتق… حرف حرف خودشه.
سر که برگرداند، محسن با لبخندی در چشمانش به او خیره بود.
-ها؟!
محسن جرعه ای دیگر از چایش را خورد: داداش و نظر بازی؟!
چشم های وحید از این حرف درشت شد: حرف دهنتو بفهم مردک!
-اینو به کسی بگو که چلچراغ چشاتو ندیده باشه برادر من.
وحید چایش را سر کشید: خبری نی… اشتباه می کنی.
محسن هم استکانش را در سینی گذاشت و در حالیکه از آشپزخانه خارج می شد، گفت: اینو به کسی بگو که تو روزش حداقل با چند دختر قرار نداشته باشه و با این جنس سر وکله نزنه ، امروز عاشق نشه و فردا پشیمون.
جلوی در ایستاد و نگاهی به پذیرایی کرد و دوباره به برادر بزرگش خیره شد: دستت روئه… فقط موندم چرا طرفت چیزی نمی گیره… یا تو باغ نیست یا شما داری بد نخ میدی… یا اون می فهمه و داره با بی محلی ردت می کنه.
و بیرون رفت. نگاه وحید همچنان به جای خالی محسن بود و از خودش سوال می پرسید که چرا گلی هیچ حساب خاصی روی او باز نمی کند؟! هر چند او هم چیزی بروز نداده بود ولی جنس نگاه گلی هم همیشه یک جور بود.
شاید قلب گلی برای این حس نو ظهور کال بود.
پوفی کشید و دستی میان موهایش…
دوباره به سراغ یخچال رفت.
گلی با کمک راحله لباس ها را در کمد می چید که صدای وحید به گوششان رسید: پایه های گاز کجاست؟
هر دو به هم نگاه کردند. راحله گفت: برو ببین چی میگه؟
گلی به آشپزخانه رفت: چی میخواین؟
وحید دستی در میان موهایش کشید: پایه های گازو بهت دادم کجا گذاشتی؟
گلی کنار شقیقه اش را خاراند و چشمانش را تنگ کرد. از خستگی، تنها تصاویری مبهم به ذهنش می آمد. قادر به تمرکز نبود.
-نمی دونم… شاید دادم به آقا محسن.
وحید با خود گفت: ناکس امشب واس اولین بار اومده، شده آقا محسن! اونوقت بعد از این مدت من هنوز رستاخیزم… آقای رستاخیز.
نگاه گیج گلی میان آشپزخانه و کارتن ها می چرخید: آقای رستاخیز الآن احتیاج دارید؟
وحید تکیه به کانتر داد: میخوام گازو وصل کنم… چرا اینقدر گیج می زنی؟
گلی جلوی کارتن های کف آشپزخانه زانو زد و سر در اولین آنها کرد: کجا گذاشتم؟ چرا هیچی یادم نمی یاد؟ ای بابا…
تنها چیزی که در آن لحظه می خواست این بود که همه بروند و او همانجا وسط وسایل سرش را بگذارد و بخوابد. فعالیت های مغزی اش یک به یک رو به خاموشی می رفت. کمی سرگیجه داشت و از فشار پایین حالت تهوع. مرتب آب در دهانش جمع می شد. به سختی خودش را کنترل می کرد که با سر داخل کارتن نرود که بازویش کشیده شد. وحید او را کشید و کنار دیوار نشاند.
گلی با دهانی باز پرسید: چی شده؟
وحید لیوانی برداشت و از آب پر کرد: دیشب نخوابیدی نه؟
گلی چند بار پشت هم پلک زد تا بتواند تمرکز کند: نه… سرمون شلوغ بود نتونستم بخوابم.
چند قند داخل لیوان ریخت: ناهار چی خوردی؟
گلی سرش را به دیوار تکیه داد: تخم مرغ.
پلک هایش جادوگرانی شده بودند که او را برای رفتن به دنیای شیرین و سپید خواب اغوا می کردند.
-بخور.
چشم گشود. وحید روبرویش روی زمین زانو زده بود و لیوان را جلوی او گرفته بود. دست دراز کرد و لیوان را گرفت و جرعه ای از آن را خورد. چهره در هم کشید: اَیی… چقدر شیرینه!
-اَیی نداریم… تا ته می خوریش… باس یه کم روت کار شه تا حرف گوش کن شی… من نمیدونم چرا اینقدر رو حرف من حرف میاری… وقتی میگم برو دراز بکش… یعنی برو دراز بکش… اونوقت تو حرف منو چَپَکی می کنی و میری لباس می چینی.
گلی کمی دیگر نوشید: دیدید گفتم امشب زیاد غر می زنید… من خوبم.
وحید با انگشت شصت و اشاره کنار لبش کشید: نمی دونم چه اصراریه خودتو خوب نشون بدی بچه… روبراه نیستی ولی واس ما قپی میای.
-باز که شدم بچه؟
نگاه نوازشگر وحید برای قلب گلی آغوش باز کرد و او را نرم در بغل فشرد.
-بیشتر مواظب خودت باش.
با صدای زنگ وحید دست در موهایش کشید و بلند شد: فکر کنم محسنِ.
***
گلی و راحله سفره را جمع کردند و وسایل را به آشپزخانه بردند.
پا که در آشپزخانه گذاشت، گفت: آقای رستاخیز؟
دو مرد به او نگاه کردند. او ابتدا گیج به هر دو نگاه کرد و بعد با شرم گفت: منظورم…
ابروی راست وحید بالا رفت.
گلی نیم نگاهی شرمگین به وحید انداخت: منظورم آقا وحید بودند.
لبخند چون گل بر لبان راحله و محسن شکفت.
وحید که پایه های گاز را وصل می کرد، کمر راست کرد: کاری داری؟
گلی سفره را محکمتر در میان دستانش فشرد: اوم… می خواستم بگم خسته شدید… بقیه رو بذارید فردا خودم انجام می دم.
وحید به سیاهی دور چشم گلی نظری انداخت: اینا که کاری نی… ولی اگه خسته ای باشه… می ریم یه روز دیگه میایم.
گلی لبخندی بی جان و خسته به جمع حاضر در آشپزخانه زد: من برای خودم نگفتم… راحله و عالیه خانم تازه از مشهد رسیدن و شما هم سرکار بودید… خوب… خوب…
سفره را روی کانتر که از جنس سنگ سفید مرمر بود، گذاشت و پشت سینک ایستاد: پس بی زحمت گازو وصل کنید تا چایی درست کنم.
راحله دست های او را گرفت و کنار کشید: بیا تو برو یه کم دراز بکش تو اتاق خواب… داری از حال میری… پسرها هم الآن میرن.
گلی خجالت زده از آشپزخانه خارج شد: برم ببینم عالیه خانم کاری ندارند.
و صدای وحید را شنید: سرتق.
قبل از اینکه به اتاق برود، وارد دستشویی شد . آبی به صورتش زد. از دیروز صبح که از کرج آمده بود تا حالا چشم روی هم نگذاشته بود. با شرایطی که او داشت خیلی هم دوام آورده بود. سرش را به دیوار دستشویی تکیه داد و آرام کف زمین تازه شسته شده نشست. پلک هایش روی هم افتاد و خواب به سراغش آمد و او را در آغوش کشید و ربود…
با صدای کوبیده شدن در، چشمانش را به سختی از هم گشود.
کسی او را صدا می زد: گلی… در رو باز کن.
صدای کوبیده شدن محکم در و صدای عصبانی مرد: در رو باز کن دِ لامصب… داری اون تو چکار می کنی یه ساعته؟ باز کن درو گلی.
دستی به دیوار و دستی دیگر به زانو گرفت و بلند شد. کلید را چرخاند و در را باز کرد. راحله و وحید چسبیده به در و عالیه خانم و محسن با چشمانی نگران در طرفین.
لب باز کرد: چی شده؟
قیافه ی خواب آلود گلی لبخندی روی لبان راحله و عالیه خانم جاری کرد و صدای قهقهه محسن را در خانه پیچاند و خشم در چشمان وحید تزریق کرد.
راحله که به سختی تلاش می کرد لبهایش زیاد کش نیایند، آرام گفت: تو دستشویی خوابیدی؟
صدای خنده محسن بلندتر… فشار دندان عالیه خانم روی لبش بیشتر و آتشفشان خشم وحید رو به انفجار.
گلی با سری افکنده گفت: ببخشید… خسته بودم… نفهمیدم چی شد.
وحید با حرص آستین های پیراهنش را پایین داد و کتش را از روی مبل برداشت و رو به محسن با عصبانیت گفت: ببند تا نبستمش… راه بیفت.
کنار عالیه خانم ایستاد: شما هم بگیرید بخوابید… فردا خودم میام دنبالتون… کاری نمونده… اگرم بود بذار واس ما… خودتون دست نزنید… خدافظ.
تا گلی به خودش بجنبد و چیزی بگوید، وحید رفته بود.
با پشت دست چشمش را مالید: راحله… چی شد؟ من کار بدی کردم؟ ناراحت شد نه؟
راحله دست گلی را کشید و به طرف اتاق خواب هدایتش کرد: خوب حق داره … یه ساعته داریم بهت میگیم برو دراز بکش… اونوقت تو رفتی تو دستشویی خوابیدی.
و بلند خندید. عالیه خانم از کنار آنها رد شد و رختخوابی پهن کرد: سربه سرش نذار… خسته بوده عزیز جان…
رو کرد به گلی: بیا بخواب کاری که نمونده… ما هم رختخواب میندازیم که بخوابیم.
گلی انگشتان دو دستش را در هم پیچید و سرش را کمی کج کرد: تو رو خدا عالیه خانم از این کارا نکنید… من از خجالت می میرم… آخه چرا اینقدر زحمت می کشید.
عالیه خانم بلند شد و از بازویش گرفت و در رختخواب خواباندش: وحید بچه ام حق داره میگه خیلی سرتقی.
-دیگه چی میگه در مورد من آقا وحید؟
عالیه خانم دست نوازش بر سر گلی کشید: میگه بهتره این دختر یه کم به حرف بزرگترش گوش کنه.
دست های نوازشگرش را به موهای مواج گلی بخشید: یک بار… دوبار… ده ها بار…
تا گلی و خواب هم آغوش شدند.
صدای گوشی راحله به گوش رسید. پیام وحید را خواند: خوابید؟
نگاه پرسشگر مامانش را که دید، آرام گفت: داداشه… میگه خوابید؟
عالیه خانم با چشمانش صورت دختری را کاوید که دل پسر بزرگش را بی آنکه بداند از آن خود کرده بود. و با دستش تارهای حسرت زده را نوازشی دوباره کرد.
راحله جواب داد: نگران نباش خوابیده… هوای عروسکتو داریم داداشِ من.
چند ثانیه بعد جوابی دریافت کرد: فعلا ما به چشم این عروسک نمی یام… قبل از خواب درو قفل کنید… شب خوش.
***
ظرف میوه را کنار سینی چای گذاشت.
-بشین دختر جان. نیومدیم که چیزی بخوریم. با سپیده اومدیم بیشتر با هم آشنا شیم.
گلی از این آشنایی بیشتر می ترسید.
لبخند لرزانی زد: کاری نکردم که. خیلی خوش اومدید. بفرمایید چاییتون سرد نشه.
سپیده که به مانند اسمش سفید بود، نگاهش را دور تا دور خانه چرخاند. خانه ای که وسایل اندک دختر مستاجر در آن گم بود.
سوده خانم پرسید: اینجا فامیل نداری؟
گلی که روبروی آنها نشسته بود، با هر سوال لرزی بر تنش می افتاد.
-چرا فامیل دارم ولی ترجیح می دم سربار کسی نباشم و خونه زندگی خودمو داشته باشم.
-خوب کاری می کنی. یه هفته مهمون . دو هفته مهمون. چقدر آخه؟ میگن دوری و دوستی. خوب کاری کردی. چند وقته تنها زندگی میکنی؟
اضطراب بر تارهای صوتی اش چنگ انداخت و باعث لرزش صدایش گردید: یه مدت با دوستم تویه خونه زندگی کردم. بعد به خاطر یه سری مسائل از هم جدا شدیم و من چند وقتیه تنها زندگی می کنم.
نمی دانست با جواب های مبهمش تا چه حد می تواند صاحبخانه سرد و گرم چشیده را قانع کند اما تمام سعی اش را می کرد تا دروغ نگوید و حقیقتی را هم بازگو نکند. امروزه هر سوالی درباره زندگی اش او را تا مرز سکته پیش می برد.
-چند سالته؟
مسیر نگاهش را به سمت سپیده تغییر داد.
-بیست و شش سال.
لبان نازکش به لبخندی باز شد: ولی کمتر بهت می خوره. اوم. بیست و یک. بیست و دو.
گلی لبخندش را با لبخندی پاسخ داد: چون کوتاه و لاغرم.
سوده خانم به خنده افتاد: چه تعریفی از خودت کردی! ریزه ای و بامزه نه کوتاه و لاغر.
گوشی اش به صدا درآمد. ببخشیدی گفت و به آشپزخانه رفت و کنار سینک ظرفشویی پیدایش کرد. اسم بزرگمهر را که دید، نگران نگاهی به پذیرایی انداخت، جایی که مادر و دختر نشسته بودند.
-الو.
صدای نگران بزرگمهر در گوشی طنین انداخت: کجایی؟
گلی دلواپس گفت: خونه.
صدای عربده بزرگمهر در فضایی خالی اکو کرد و به گوش گلی رسید: کدوم خونه؟! من که اینجام! این جا که خالیه!
گلی لب گزید. چیزی درباره نقل مکانش به او نگفته بود و او حالا با خانه ای خالی روبرو شده بود.
صدای فریادی دیگر: میگم کجایی لعنتی؟! دِ حرف بزن.
گلی به سختی نفس حبس شده اش را بیرون فرستاد، تکه تکه.
-از اونجا رفتم. یه جای دیگه خونه گرفتم.
آن سوی خط سکوت بود و سکوت. دوباره نگاهی به پذیرایی انداخت. ترس و دلهره مهمان های جدید آن خانه شدند.
-آدرسو برات پیام می کنم. بیا به این آدرس.
صدای خشن بزرگمهر در گوشی پیچید: گلی. گلی. خدا به دادت برسه.
و تماس را قطع کرد. دست گلی به سمت لبهایش رفت و از اضطراب زیاد لب پایینش را بین انگشتانش محکم فشرد. بزرگمهر هنگام عصبانیت با هیچ بلای طبیعی قابل مقایسه نبود. با قدم هایی سست و لرزان راهی پذیرایی شد. رفت و جای قبلی نشست.
سوده خانم به چهره ی پریشان گلی خیره شد. دو حس از چشمان او دریافت کرد: استیصال و ترس.
دستی به زانوهایش گرفت و بلند شد: سپیده پاشو بریم. پایین کلی کار داریم. باید ناهار آماده کنیم.
گلی هم با آنها بلند شد: کجا سوده خانم؟ چیزی هم که نخوردید؟ حداقل چایی تونو بخورید.
سوده خانم که کمی پای راستش می لنگید، به سمت در رفت و گفت: دیر نمیشه گلی جان. راه دوری که نمی ریم. همین پایینیم. هر روز می تونیم همو ببینیم. برو به کارات برس.
گلی در چهارچوب ایستاد: بد شد آخه. پس بازم بیاید بالا.
-میایم. تو هم برو به کارات برس.
گلی در را بست. همانجا پشت در با دستی روی دستگیره ایستاد. در دل دعا کرد بزرگمهر آرام بیاید و برود و آبروی او را به بازی نگیرد.
با دستانی لرزان، آدرس را برای او پیامک کرد و منتظر نشست با قلبی که با ترس می تپید.
***
صدای زنگ که در خانه پیچید، از جایش پرید. قلبش سرسام آور می تپید. دستش را روی سینه اش گذاشت. زنگ دوم طولانی تر به صدا درآمد و خبر از بی طاقتی بزرگمهر می داد. آب دهانش را قورت داد و با پاهایی لرزان به سمت آیفون رفت و در را باز کرد.
دست روی دستگیره در گذاشت، چند نفس عمیق کشید و آن را به سمت پایین فشار داد. صدای پاهایی که تند و محکم بر پله ها فرود می آمد، شنیده می شد. چند ثانیه نگذشت که بزرگمهر در پاگرد طبقه نمایان شد. تنها قسمت سفید چهره اش، سفیدی چشمانش بود. گلی حرکت تند قفسه سینه اش را می توانست به راحتی ببیند. چشم های پر از خشمش را به گلی دوخته بود.
دست به دیوار گرفت و پا روی پله گذاشت و گلی هم قدمی عقب.
بزرگمهر پله ای بالاتر و گلی قدمی عقب تر.
نگاه ها پیچیده در هم، یکی پر از خشم، دیگری پر از هراس.
پله ای بالاتر. قدمی عقب تر.
بزرگمهر با نگاهی تیز و برنده سری تکان داد و گلی لب پایینش را زیر دندان برد.
وارد خانه که شد، در را چنان محکم به هم کوبید که چهارچوب در لرزید و صدای مهیبی در ساختمان سه طبقه پیچید.
گلی از جایش تکان نخورد. حرفی نزد. ترس رخنه کرده در وجودش باعث کوبش بی امان قلبش شده بود.
-گفتم باید همه چیزو بهم بگی. گفتم یا نگفتم؟
تن صدایش را کمی بالاتر برد: گفتم دیگه خودت تنها نیستی. گفتم یا نگفتم؟
فریاد کشید: گفتم منو در جریان کارات بذار. گفتم یا نگفتم گلی؟
دوباره دست لرزان گلی به سمت لبهایش رفت و لب زیرینش را فشرد.
هوار کشید: من باید برم با یه خونه ی خالی روبرو بشم. آره؟
آره را چنان هوار کشید که گلی از جایش پرید.
-می فهمی چه حالی داشتم وقتی رفتم و خونه خالی بود؟!
تن صدایش همچنان شیشه می لرزاند: قصدت از این کارا چیه؟ می خوای بگی من هیچی نیستم. اینو میخوای بگی؟
گلی به سمتش رفت. دستانش را بالا برد و چند بار تکان داد: باشه بزرگمهر. آروم. آروم.
بازویش اسیر پنجه های بزرگمهر شد. سرش را آنقدر پایین آورد که صورتشان در چند سانتی متری هم بود: هر گهی دلت می خواد می خوری اونوقت باشه بزرگمهر.
در صورتش فریاد کشید: با من در میفتی؟ می خوای جلوی من وایسی؟ حالیت می کنم گلی. یادت می دم با من چجور رفتار کنی.
دنیا روی سر گلی آوار شد. با قشقرقی که بزرگمهر به پا کرده بود، دیگر در این ساختمان جایی نداشت. حاضر بود جلوی او زانو بزند ولی او دست از نعره زدن بردارد.
درمانده و دل آشوب دستش را روی لب های بزرگمهر گذاشت و در چشمانش التماس ریخت: داد نزن. آبرو برام نذاشتی. نامرد چی میخوای از جونم؟
پره های بینی بزرگمهر به تندی باز و بسته می شد. دست گلی را برداشت و گفت: من نامردم؟من؟ راست میگی من نامردم. ولی من مردی رو در حق تو تموم کردم. من در حق زنم نامردی کردم. می فهمی یا نه؟
مچ هر دو دستش در دستان بزرگمهر بود و نگاه ها به هم.
سینه گلی از درد سوخت. آبروی او که این روزها در مَشکی سوراخ بود و لحظه به لحظه می چکید و کم می شد، حالا هم این مرد با دشنه ای به جان مشک افتاده بود. آب از سر گلی گذشته بود و امروز فردا، وسایلش را باید روی کولش می گذاشت و دنبال خانه ای دیگر می گشت، پس فریادی دیگر توفیری در اصل ماجرا ایجاد نمی کرد.
-ازت متنفرم. از تو و از زنت و از بچه ات متنفرم. خدا همه اتونو لعنت کنه. خدا لعنتت کنه که از زندگی بیزارم کردی. برو لعنتی. از زندگی من برو بیرون که آبرو برای من نذاشتی.
با تمام وجودش فریاد کشید: برو تا نزدم بلایی سر بچه ات نیاوردم. برو دنبال این کثافت که به خاطر تو شده یه خونه به دوش نیا. ازت متنفرم. خدا لعنتت کنه.
چنان فریاد کشید که گلویش خراشید: برو. برو نامرد.
بزرگمهر دست های گلی را رها کرد. گلی با کف دستش روی سینه او کوبید: تف به اون مردیت بیاد که برای من خرج می کنی و تمام دنیا رو با من دشمن کردی. دوست و آشنا برام نذاشتی. چرا نمی ری لعنتی. برو پی کارت.
بزرگمهر با چهره ای درهم همچنان ایستاده بود. گلی دور و برش را نگاه کرد و بلند گفت: نمیری نه؟ منم بلایی سر بچه ات میارم که تا عمر داری مثل من حسرت به دل بمونی.
بزرگمهر احساس خطر کرد. در رفتار گلی دیوانگی مشهود بود. نمی دانست دنبال چه می گردد ولی فهمید ماندنش آنجا یعنی بلایی که هر لحظه ممکن بود بر سر بچه اش نازل شود. قدمی عقب گذاشت.
-رفتم گلی.
قدمی دیگر.
-منو نگاه گلی . من دارم میرم. آروم باش.
گلی همچنان دیوانه وار دور خودش می چرخید و زیر لب چیزی را زمزمه می کرد.
-ببین. دارم می رم. کاری به بچه نداشته باش.
در که با صدای محکمی بسته شد، به خودش آمد. دست روی صورتش گذاشت و روی زمین نشست. تمام وجودش می لرزید. فاصله ی چندانی تا جنون نداشت. تند نفس می کشید و زیر لب تکرار می کرد: خدا. خدا غلط کردم. خدا منو چه به لطفی به این بزرگی. خدا مث سگ پشیمونم. منو چه به زن صیغه ای شدن.
نگاهی رو به بالا کرد و با لبهای آویزان و صدایی بلند گفت: چرا من؟ چرا یکی دیگه نه؟! بچه اشو می دادی یکی دیگه. سهمی که به من دادی از این ماجرا خیلی زیاده واسم. دردش زیاده. دارم تو جهنمی که از تصمیم غلطم ساختم می سوزم. گر گرفتم خدا. از این مرد بدم میاد. از بچه اش بدم میاد. از خودم بدم میاد. از داداش بدم میاد. خدا این بچه ارو بگیر راحتم کن.
نعره زد: خدا دارم می میرم.
دوباره: خدا دارم می سوزم. حالیته؟ خدا کجایی؟
-گلی جان.
گلی چشم بر هم نهاد و در دل نالید: تموم شد. از این جا هم باید برم.
دست به زانو زد و با هر جان کندنی بود، بلند شد. دنیای سیاهی که برای خودش ساخته بود، انتهایی نداشت. هر چه پیش می رفت در ظلمات بیشتری فرو می رفت. دنیایش باتلاقی شده بود و او را تا چانه اش پایین کشیده بود و او داشت جان میداد. بی هیچ یاوری. همدمی. رفیقی.
در را که باز کرد، چشمش به بزرگمهر افتاد که روی اولین پله ی رو به پشت بام نشسته بود. نگاه از او گرفت و به سوده خانم داد که در پاگرد با چهره ای پر از سوال ایستاده بود.
-چیزی شده؟
گلی آب دهانش را فرو فرستاد. به بزرگمهر نگاه کرد: خیره، طولانی.
گلی حس موجود در چشمان بزرگمهر را خواند: پشیمانی. مردی که گدازه های خشمش سرسام آور بیرون می ریخت و زود هم فروکش می کرد و سرد می شد.
آهی کشید و به سوده خانم گفت: چیزی نیست… از اقوامند… دارن میرن… ببخشید به خاطر سروصدا.
و سوده خانم نگاه مشکوکش را نمی گرفت و قلب گلی را بیچاره تر می کرد. گلی چیزی نمی گفت فقط نگاه شکاکش را با نگاه غمگینش پاسخ می داد.
زن دست به دیوار گرفت و لنگ لنگان از پله ها پایین رفت. بزرگمهر از جایش بلند شد. گلی به داخل خانه برگشت و قبل از اینکه بزرگمهر به او برسد در را بست و قفلش کرد.
-گلی در رو باز کن حرف بزنیم… گلی…
گلی عقب عقب رفت و کنار دیوار نشست، با زانوهایی در آغوش.
-من عصبانی بودم… باز کن بیام تو با هم حرف بزنیم.
با انگشت چند ضربه به شیشه های در قدیمی زد: گلی به بچه آسیبی نرسونی.
باز هم بچه… فقط بچه… تمام نگرانی ها، عذرخواهی ها، پشیمانی های بزرگمهر به بچه ختم می شد. گلی سرش را روی زانوهایش گذاشت و خودش را تاب داد.
-من تخت خریدم … تو ماشینه دم در… باید بیارم تو تا صاحب ماشین بره به کاراش برسه… باز کن درو…
سکوت تلخ و سیال خانه گاهی به گلی نگاه می کرد و گاهی به سایه بزرگمهر پشت در.
بزرگمهر روی پله نشست: تا درو باز نکنی از اینجا نمی رم… خود دانی.
گلی بلند شد و به آشپزخانه رفت. استکان ها را شست. میوه ها را در یخچال جا داد.
جارو برقی را برداشت و آن را روی آخرین درجه تنظیم کرد و با صدایی کر کننده خانه ی تمیز را دوباره جارو کشید، بی حواس، بی حوصله، بی تمرکز… آشپزخانه… پذیرایی… اتاق خواب…
و هنوز سایه بزرگمهر از پشت شیشه دیده می شد.
حوله ی حمامش را برداشت و به آن سمت رفت که زنگ خانه را زدند.
-کیه؟
-خانم با این بار پشت ماشین چکار کنم؟ یه ساعته تو کوچه علافم… عجب آدمایی هستید! من کار دارم خانم… آقاتون چی شد؟
گلی گوشی را گذاشت و دکمه را فشار داد.
سایه تکان خورد. گلی در را باز کرد و به آشپزخانه رفت. حوله را گوشه ای انداخت و نشست.
چند دقیقه بعد صداهایی به گوشش رسید. ولی نگاه او به پنجره ای بود که روشنایی را به داخل خانه ی او هدایت می کرد. کاش کورسویی هم به زندگی تاریکش تابیده می شد.
لحظاتی بعد بزرگمهر به آشپزخانه آمد و گلی را کز کرده گوشه ی آن دید. همانجا ابتدای آشپزخانه نشست. زانوهایش را بالا آورد و دستانش را از آنها آویزان کرد.
-وقتی رفتم تو خونه و دیدم خونه خالیه، قلبم از کار افتاد… هزار جور فکر به ذهنم اومد… گفتم بلایی سر بچه آوردی و فرار کردی… گفتم دزد زده… گفتم اتفاقی برات افتاده… هزار جور فکر… مگه نگفتم بهم بگو میخوای چکار کنی… چرا اومدی اینجا؟ گلی…
گلی همچنان به نور تابیده شده در فضای دلگیر آشپزخانه نگاه می کرد.
-تو که منو می شناسی… زود جوش میارم… وقتی عصبانی می شم تو چیزی نگو… بذار آروم شم بعد حرفتو بزن… نمیخوای چیزی بگی؟ چرا دوباره اسباب کشی کردی؟ دست تنها بودی؟ یه زنگ می زدی به من یا مامان.
بزرگمهر لب فشرد. دخترک به او محل نمی گذاشت. او را نادیده می گرفت. نگاه خیره به پنجره اش را دوست نداشت.
-گلی با توام… بعد می گی چرا هوار میکشی… حرف بزن ببینم چی شده؟ صاحبخونه جوابت کرد؟
و قیافه ی مردی با پوستی سبزه و نگاه سیاه و گرم در ذهن گلی نقش بست. مردی نرم، آرام و همراه… کمی و فقط کمی دلتنگ شد.
بزرگمهر از جایش بلند شد و به سمت اتاق خواب رفت. تکه های تخت را سر هم کرد. تشک را روی آن گذاشت. ملحفه را کشید و در آخر روی آن نشست. دو دستش را روی صورتش گذاشت و پوفی کشید. چه زندگی مزخرفی داشت. باید با هزار ترفند و بهانه شرکت را ترک می کرد و به سمت گلی می راند. شب هم نشده باید به خانه می رفت و به خانواده اش می رسید. آبش با گلی در یک جوی نمی رفت و همیشه با هم بحث داشتند. همیشه دل نگران بود و کاری از دستش بر نمی آمد. حالا هم که معلوم نیست دخترک چرا خانه اش را عوض کرده است و با داد وبیداد های او قهر کرده بود. فشار پدر و مادر ش برای دیدن دوباره ی گلی هم از طرف دیگر… نگران رسوایی بود، وقتی مردم رازش را می فهمیدند… مردی نبود که زندگی اش را در بوق کند و جار بزند ولی داشتن فرزندی از زنی دیگر هم چیزی نبود که بتواند روی آن سرپوش بگذارد… این روزهایش بد می گذشت، باکلافگی، سردرگمی، دلهره… و او مرد بود و باید همه دردهایش را درون سینه اش حبس می کرد و دم نمی زد.
زندگی بی امان به او فشار می آورد… همه از او توقع داشتند و کسی او را درک نمی کرد… احساس می کرد تنها و یک تنه قرار است با سرنوشت مجهولش روبرو شود و بارش را به دوش بکشد.
از جایش بلند شد. دست به کمر شد و در اتاق قدم زد… بالا … پایین.
از قهر متنفر بود… از اینکه کسی به او بی محلی کند… او بزرگمهر مصطفوی بود… نفسی گرفت و به آشپزخانه رفت. گلی پشت سینک ایستاده بود… کوچولوی معصوم… کوچولویی با موهای پریشان و رها شده که اسیر دیو سرنوشت شده بود… اگر همسر واقعی اش بود، در آغوشش گم می شد… این دختر با نگه داشتن بچه اش به او لطف بزرگی کرده بود ولی نمیدانست چرا سنگ بنای رابطه اشان با بحث و دلخوری و گلایه گذاشته شده بود.
قدم جلو گذاشت… جلوتر… جلوتر…
دستانش را باز کرد و در آغوشش کشید: آغوش عذرخواهی.
گلی لرزید. عضلاتش منقبض شد. تنها صدای شرشر آب، موسیقی لحظاتشان بود.
بزرگمهر سرش را نزدیک گوشش برد: نباید داد می کشیدم… زیاد گرد و خاک کردم… ولی توهم باید به من می گفتی..
گلی تقلا کرد تا از آن آغوش نفرت انگیز بیرون بیاید ولی دستان بزرگمهر همچون زنجیری محکم دور او پیچیده شده بود.
-منو در جریان کارات بذار… این حقمه بدونم تو چکار میکنی… نیستم … نمی تونم باشم ولی تو بگو… سعی می کنم بیشتر بهت سر بزنم… تو هم با من راه بیا.
گلی در زندان بازوانش احساس خفگی می کرد.
-کی از منیت میفتی بزرگمهر که دیگه اینقدر منم منم نکنی… ازت بدم میاد.
بزرگمهر چشم بست و تلاش کرد آرام باشد. نفسی عمیق گرفت.
-دستاتو باز کن… خوشم نمیاد منو بغل کنی.
بزرگمهر دستانش را باز کرد و کنارش ایستاد و به کانتر تکیه داد. بد نبود، حداقل زبانش به کار افتاده بود. رگ خواب گلی را خوب بلد شده بود.
گلی کاسه ای را دستش گرفته بود و می سابید.
-مامان میخواد برای آخر هفته دعوتت کنه… خواستم بدونی.
گلی همچنان کاسه را می سابید: از هر کی که به تو مربوطه بدم میاد.
دست بزرگمهر مشت شد: حساب من از اونا جداست… کارای منو پای اونا ننویس… مامان بهت زنگ میزنه دعوتت کنه.
-من جایی نمی رم.
صدای بزرگمهر محکم و هشدار دهنده بود: گلی!
گلی کاسه می مالید. بزرگمهر دست برد و کاسه را از میان دستانش کشید و داخل سینک پرت کرد: این لعنتی چه مرگشه که اینقدر می مالیش؟! گوش میدی چی میگم؟!
نگاه گلی به کاسه ی خفه شده در کف: هر کی میخواد منو ببینه میاد اینجا… من جایی نمی رم.
تلفن بزرگمهر به صدا درآمد. از جیبش درآورد و از کانتر جدا شد: جانم حاجی؟

-بیرونم… گفتم کار دارم…

-شرمنده یکم طول کشید… الان راه میفتم میام… چشم..اومدم.
دم در آشپزخانه ایستاد: چیزی لازم نداری؟
گلی دوباره کاسه را برداشته بود و می سابید.
آه محبوس در سینه بزرگمهر راه به بیرون یافت و خود را آزاد کرد.
گلی صدای در را که شنید با همان کاسه ی در دستش کنار سینک نشست و به دیوار زل زد.
حالا با زن صاحبخانه چکار می کرد. با داد و قالی که راه انداخته بودند، بی شک تا الآن چیزهایی فهمیده و یا برایش سوال شده بود.
دیگر نمی دانست چه چیزی درست است و چه چیز غلط… کاش کسی با فانوسی در دست، راه و بیراه را به او نشان می داد.
از جایش بلند شد و کاسه را در سینک انداخت. دست هایش را شست و به طبقه پایین رفت. پشت در ایستاد. اگر نمی گفت، چند روز بیشتر برای خود می خرید ولی با عذاب پنهان کاری چه می کرد و اگر می گفت باید احتمال از دست دادن دوباره خانه را می داد… خانه به دوشی.
همچنان ایستاده بود با تردیدی به وسعت ماندن یا رفتن.
دستش بالا آمد ولی نکوبید. اضطراب، آشوبی در دلش به پا کرده بود. معده اش متلاطم بود و ذهنش هزار تکه… کف نم دار دستش را با کنار شلوارش پاک کرد.
ضربه زد… سوده خانم در را باز کرد. ایستاده روبروی هم… بی حرف ولی با همهمه ای در چشمانشان.
گلی لبی تر کرد: میشه بیاید بالا حرف بزنیم.
سوده خانم در را بیشتر باز کرد: بیا تو.
گلی، نامطمئن، سرش را بالا انداخت: نه… شما بیاید بالا لطفا… من میرم منتظرتونم.
گلی کنار در خانه اش ایستاد تا صاحبخانه اش آمد. هر دو وارد شدند و همانجای قبلی نشستند. دیگر خبری از چای و میوه و تعارفات معمول نبود. گاه سوال و جواب بود.
گلی چهارزانو نشسته بود، با دستانی پیچیده در هم از فشار روانی. سوده خانم چیزی نمی پرسید، می دانست بدون پرسش سوالی، به جواب خواهد رسید، علت عربده های مرد، صحبت از بچه، مردی و نامردی…
نگاه گلی به دستانش: باید یه چیزایی رو بدونید… بعد یه تصمیماتی بگیرید… من…
-منم بیام تو؟
گلی نگاهی به سپیده انداخت. با بودن او دیگر جایی برای توضیحی دوباره نمی ماند. سرش را به علامت مثبت تکان داد.
سه زن نشسته در میان پذیرایی… آماده برای گرفتن تصمیمی سرنوشت ساز.
-من خیلی چیزها رو بهتون راست گفتم… پرستارم… خانواده ام کرج زندگی می کنند… خانواده رستاخیز میشه گفت از آشناهامند.. اینجا تو این شهر فامیل دارم که اگه نداشتم خوشبخت تر بودم… بهتون گفتم دونفریم.. اینم دروغ نگفتم ولی نفر دوم دوستم نیست… نفر دوم…
نگاهش را بالا کشید و در چشمان سوده خانم دوخت.
زبان روی لبش کشید: بچه ایه که تو شکممه.
نگاه سوده خانم سخت شد، سرد، غیر قابل نفوذ.
صدای وای سپیده تنها ملودی حزن انگیز میان آنها بود. حالا که تا اینجا پیش آمده بود، باید ادامه می داد: اون مردی که اومد عربده کشید و رفت، پدر این بچه است… زن صیغه ایشم… متاسفم که از اول نگفتم.
لبان گلی لرزید… اشک، چشمان غمگینش را در خود غرق کرد. سوخت، قلبش از حجم درد این جمله ها سوخت… بی آبرویی او نسیمی شده بود و خانه به خانه، محله به محله می وزید و همه را مطلع می کرد… وای گلی… وای… وای به دل تنهایت… وای به پشت خالی ات.
سوده خانم دست به زمین گرفت و با کمکش برخاست. سپیده و گلی هم بلند شدند. راه افتاد. نگاه سپیده میان گلی و مادرش حیران… آستین پیراهنش را گرفت: سوده خانم.
ایستاد ولی برنگشت: برو بگرد دنبال یه خونه دیگه… اینجا دیگه نمون.
دنیای گلی از حرکت ایستاد… قلبش ایستاد… نفسش بند آمد… نامردای تاکی؟!
سوده خانم رفت… دید که از در بیرون رفت… دید که از پله ها پایین رفت… نفسش برگشت… قدمی برداشت.. قدمی دیگر با سرعتی بیشتر… دوید… پله ها را چند تا یکی پایین رفت…خودش را به او رساند.
دامنش را گرفت و زار زد: دستم به دامنت سوده خانم… نشنیده نرو… حکم نده… بذار حرفمو کامل بزنم… نا نجیب نیستم به والله… به علی… بشنو بعد برو.
سوده خانم دامنش را کشید: هر چی بگی، هر دلیلی بیاری، نمی تونی دروغتو کاری کنی.
گلی دوباره به دامنش چنگ زد: آخه اگه می گفتم صیغه ایم… حامله ام… بهم خونه میداید؟
زن خواست قدمی بردارد ولی دست گلی محکم گیر لباسش بود: اگه من بهت نمی دادم یکی دیگه می داد.
گلی سرش را بالا گرفت: کجا برم که چشم ناپاک دنبالم نباشه… کجا برم که دلم گرم صاحبخونه اش باشه که تو بی کسیم سراغم نمی یاد واسه رضای پایین تنه اش… کجا برم که به خاطر صیغه ای بودنم ، کثیف ندونن ام… دستم به دامنت سوده خانم اگه از اینجا بیرونم کنی باید برم گور و گم شم… رحمت بیاد به بی کسیم.
سپیده که ترحم و دلسوزی در چشمانش موج می زد رو به مادرش گفت: مامان بذار بنده خدا حرفشو بزنه.
جوابش چشم غره ای بود و حرکت سری که به داخل اشاره می کرد.
دست برد و لباسش را از میان چنگ گلی بیرون کشید: به اون آقای رستاخیز بدتر از خودت بگو دنبال خونه باشه برات.
رفت و در را بست.
دوزانو نشسته روی زمین… نگاهش به در بسته… قلبی که می زد و نمی زد… نفسی که می آمد و نمی آمد… سرنوشتی که میداد و می گرفت… لحظاتی که به فرزندش جان می بخشید و شیره ی جان او را می گرفت.
از جایش بلند شد… از پله ها به طرف خانه اش دوید… وارد شد… سر چرخاند با اخمی بر چهره… از کنار پشتی برش داشت… شماره را گرفت.
یک بوق… دو بوق…
-الو گلی عزیزِم.
-شیرین جون به دادم برس.
-چی شده گلی جان؟
گلی دست میان موهایش برد. لبانش سفید و خشک شده بودند. دور خودش می چرخید.
-مامان به صاحبخونه گفتم… داشتم حناق می گرفتم… از رستاخیز و خانواده اش که قایم کردم … بزرگمهرم امروز اومد و داد و قال راه انداخت … بهم شک کرده بود… من بهش گفتم ولی شیرین جون… شیرین جون نموند بشنوه چه خاکی به سرم شده که به اینجا رسیدم… دستم به دامنت مامانی… یه کاری کن.
-آخه عزیزم من از این راه دور چه کار کنم برات گلم؟
چیزی تا زار زدنش نمانده بود: شیرین یه کاری کن تا دق نکردم… از اینجا کجا برم؟ اینجا هم وحید برام جور کرده… اونجا که نباید بیام… خونه ی دوستام که نمی تونم بمونم… اینم که میگه دنبال یه خونه ی دیگه باش… چه خاکی تو سرم بریزم مامان… یه کاری برام بکن تو رو قرآن.
مامان سکوت کرد. شاید می اندیشید.
-برو گوشی رو بده بهش.
گلی ایستاد: می خوای چه کار کنی شیرین جون.
-میخوام از رولَه نازِم بگم… از زبون یه مادر بشنوه شاید کوتاه بیاد همه کسِم… این تنها کاریه که از این راه دور می تونم بکنم.
گلی مضطرب گفت: یعنی تو میگی منصرف میشه مامان؟
-امیدوارم به اینکه خودش مامانه … بچه داره… به خاطر تو التماسش می کنم… قربون صدقه اش میرم… هر کاری لازم باشه می کنم برات عزیزِم…
-شیرین جون … همه کسمی… ببینم چکار میکنی مامانی.
به سرعت پله ها را پایین رفت و با انگشت ریز روی شیشه کوبید.
کسی در را باز نکرد.
دوباره کوبید.
سپیده دردرگاه نمایان شد. گلی گوشی را به سمتش گرفت: اینو بده سوده خانم.
سپیده اول به دست دراز شده و گوشی نگاه کرد، بعد به گلی: این چیه؟!
گلی ملتمسانه گفت: بده مامانت حرف بزنه… سپیده خواهش می کنم.
دست او با کمی تعلل بالا آمد و گوشی را گرفت و در را بست. گلی عقب کشید، روی پله نشست و سرش را به دیوار چسباند و منتظر به در چشم دوخت.
ثانیه ها نمی گذشتند…
زمان هم او را دق می داد… خوب حق داشت مگر او از عالم و آدم چه کم داشت که از کنار گلی رد شود لگدی برای او نپراند… حق داشت… امروزه همه حق داشتند برای گلی تصمیم بگیرند… همه حق داشتند قضاوتش کنند… لهش کنند… او یک زن صیغه ای بود… زن مردی متاهل… بقیه جریان به درک.
ثانیه ها نمی گذشتند.
از جایش بلند شد. آرام و قرار از جانش رخت بربسته بود. طاقت نیاورد و نشست. پاهایش را تاب میداد. نگاهش از در جدا نمی شد. تمام وجودش گوش شده بود تا صدای پایی که به در نزدیک می شود را بشنود. دست به نرده گرفت و بلند شد.. طاقت از کف داده بود… اگر به او می گفت خانه را خالی کند، می رفت و خودش را سر به نیست می کرد، بی شک.
در باز شد. سپیده گوشی اش را به او برگرداند و دوباره در را بست. آرام و لرزان گوشی را به گوشش برد: مامان هنوز هستی؟
-آره عزیزِم.
از صدایش مشخص بود برای کسب رضایت زن صاحبخانه یا شاید بخت بد دخترش گریسته بود.
یکی یکی پله ها را بالا رفت، سنگین، به کندی.
-چی گفت؟
-همه چیزو گفتم گلی… از اون شب تا حالا… فقط گوش داد… گفتم منی که مادرتم کبابه دلم برات… گفتم اگه قرار کسی تو رو عاق کنه، نفرین کنه، اون فقط منم که این کارو نمی کنم… گفتم دعای خیرم دنبال توئه که با بچه تو شکمت زیر آقای مریضتو تمیز می کنی… گفتم این دختر خرج خانواده اشو میدم… گفتم گلیم گل پرپر شده است…
گریه کرد: گلیم نفسه که این روزها از دردش دارم می سوزم.
هق زد: گفتم ببخشش به آقای پیر و رو قبله اش… ببخشش به دل پر درد داداشش… بخشش به قلب پر سوز شیرینش… گلی فقط همین کارا از دستم برات برومَد روله.
-اون چی گفت؟
-گفت باید فکرکنه ولی بهتره دنبال خونه هم باشی… روله جون صبر کن… ایشالله خود خدا دری به روت باز کنه.
گلی نشست: شیرین دعام کن… محتاج دعای توی مادرم که شاید تو درگاه خدا بگیره و این بار با دل من راه بیاد و من آواره نشم.
-الهی که خدا به دلت راه بیاد و دل این زنو نرم کنه بذاره بمونی… الهی به حق فاطمه زهرا دل این زن برات نرم شه گلی جانم.
لبخندی محزون از این همه مهر بر لب گلی نشست: الهی منم فدای دل مهربون تو شیرین جون… کپل خودم.
-عزیزم یه کم صبر کن… خودتو اذیت نکن… یادت باشه اون بچه تو شکمت، تو رو می فهمه… غصه بخوری اونم اذیت میشه…
گلی ابرو در هم کشید: هر چی می کشم از دست اونه… باز تو ازش دفاع کن مامان.
-روله اون خودش خواسته بیاد؟ آخه اون طفلک معصوم و از همه جا بی خبر چه گناهی کرده که اینجوری داره میاد تو این دنیا… گلی اون بچه مثل برگ گله.. پاک و معصوم… دلش ناز تو رو می خواد… دلش می خواد باهاش حرف بزنی… صداش کنی… خودت که تنهایی… اون طفل معصومم از تنهایی دق میکنه اگه تو باهاش حرف نزنی… خدا رو خوش نمیاد.
-شیرین جون دستت درد نکنه… برو به کارات برس.
صدای مامان توبیخ کننده بود: گلی! تا کی فرار؟
-مامان خواهش می کنم… الآن وقت این حرفا نیست… من خودم در به در این خونه و اون خونه ام، اینو کجای دلم بذارم؟! بشینم باهاش حرف بزنم؟ کاری نداری؟
-نه… فقط بهم زنگ بزن ببینم چی شد.
-باشه عسلم… آقا رو به جای من ببوس… خدافظ.
-خدا به همرات.
***
سرش روی بالش بود و خودش کنار دیوار دراز کشیده. نگاهش به کاغذ دیواری کنار اتاق خواب بود که دیگر سفیدی اش به زردی می گرایید، ولی ذهنش، هزار جا سیر می کرد.
” اگه واقعا نذاره بمونم چی؟ باید چکار کنم؟ دوباره کجا دنبال خونه بگردم؟ به وحید و خانواده اش نگه؟”
نشست، دل آشوب.
” اگه اونا بفهمن که بیچاره میشم… اگه اونا هم تنهام بذارن چی؟ بیچاره وحیدم به خاطر من به دروغ گویی محکوم شد.”
زانوهایش را در آغوش کشید و سرش را به دیوار چسباند.
” فردا میرم پیشش هم کرایه دو هفته رو میدم هم کلیدای خونه اش… نمیذارم بفهمه… اگه اونا هم فکر کنند که نانجیبم چی؟ خدا کنه حرف های مامان روش اثر بذاره و بتونم اینجا بمونم.”
آه همنشینش شد. امروز برای چندمن بار دو چشم سیاه و براق و یک لبخند گرم و بزرگ در خاطرش نقش بست. یک چیزی را مطمئن بود: به این زودی ها چیزی به او نخواهد گفت و او و خانواده اش را تا آخرین لحظات برای خودش نگه خواهد داشت.
از جایش برخاست و به آشپزخانه رفت. دلش از گرسنگی ضعف می رفت. تنهایی با قلبی غم باد گرفته، چیزی از گلویش پایین نمی رفت. از نهار ظهرش کمی باقی مانده بود که از یخچال بیرون آورد و گرمش کرد.
” حالا تو این گیر ودار، مامان بابای اونو کجای دلم جا بدم… سوده میگه بگرد دنبال خونه… من پرو پرو مهمون میخواد برام بیاد.”
نگاهی به آشپزخانه ی نسبتا بزرگش انداخت.
” فردا وقتی رفتم وحیدو دیدم باید برم میز ناهارخوری بخرم… اونا که روی زمین نمی شینن شام بخورن که… قیافه ی سوده بامزه میشه ببینه من رفتم میز و صندلی خریدم… ولی این مهمونی رو هر جور شده می گیرم و از پسرشون شکایت می کنم… نشستن اون سر شهر و دستور صادر می کنند… برات دارم بزرگمهر خان… میخوای در جریان تمام کارام باشی… پس باش.”
تابه را روی موکت قهوه ای گذاشت و مشغول شد.
” چقدر دلم آش رشته ی مامانو می خواد… عیبی نداره گاهی وقتا برم پیش خانواده ی رستاخیز تا مامانش یه کم نازم کنه؟ بهم بگه عزیز جان؟ یه غذای دور همی بخوریم؟ یه کم با هم حرف بزنیم؟ کجا ناشکری کردم که شد این جوابش؟ خدا… میشه زیاد بهم سخت نگیری؟ یه کم این نیشگونایی که میگیری رو آروم تر بگیر که زیاد دردم نیاد قربونت بشم… من که به غلط کردن افتادم… تو بیا و بزرگی کنو این چوبایی که باهاش داری فلکم میکنی یواش تر بزن… آخه دردش یه کم زیاده بی طاقتم میکنه فدات شم… ببین تنهام… ببین هیشکی به فکرمن نیست… هیشکی منو نمیخواد… حالا که فقط تو موندی یه کم آروم تر تنبیهم کن.”
لقمه ای دیگر در دهانش گذاشت و دلش خواست پیش آقا بود و دست او را بر سرش می کشید.
***
همین که وارد شد، کتش را درآورد و روی کاناپه انداخت. دو روز بود از گلی خبری نداشت. به آشپزخانه رفت. در یخچال را باز کرد و بطری آبش را برداشت. درش را باز کرد و سر کشید.
تنها در آن خانه حوصله اش سر نمی رفت؟! در این دو روز و دو شب نباید سراغی از آنها می گرفت؟! او را که آدم حساب نمی کرد ولی راحله و مادرش را چطور؟!
بطری را روی میز ناهارخوری گذاشت و یکی از صندلی ها را بیرون کشید و نشست. دستهایش را روی سینه چلیپا کرد و به میز چشم دوخت.
“این که هیچی نمی گیره… باس چکارکنم؟ برم بگم ازت خوشم اومده؟ میگه اومده که اومده …منو سننه… اگه نگمو اونم هیچی نفهمید چی؟ اگه یکی زودتر از من دست جونبوند چی؟ نه! کسی رو اینجا نداره که… بیمارستان چی؟ پر دکتر و پرستار.”
چشمانش را تنگ کرد. داشت به نتایج ناخوشایندی می رسید.
” نکنه من واسش کمم؟! هوم؟! یه دیپلمه…حرف زدنمم که داغونه…آره کمم دیگه که به چشمش نمی یام… شاید حق با محسنِ… داره غیر مستقیم دَکَم میکنه.”
از این نتیجه گیری تلخ بلند شد و به اتاق خواب رفت. تی شرتی از کمد لباسهایش بیرون کشید و پیراهنش را با آن تعویض کرد. دستش پایین تی شرت ماند.
” بهش زنگ بزنم؟ بگم چی آخه؟ بگم حالت خوبه؟ اونم بگه آره خوبم… بعد چی؟”
پوفی کشید.
” عجب مصیبتی شده… محسن چی می گفت؟ می گفت بد نخ میدم؟ استغفرالله… ببین بی شرف چی زور چپون کرده تو مخ ما. “
کلافه بود. تکلیفش با دلش روشن بود از او خوشش می آمد. در این میان تکلیفش با خود گلی مشخص نبود. ظاهرا خط نگاهش هم مانند لحن حرف زدنش داغان بود که گلی آن را نمی خواند. آیا گلی می دانست کسی یک محله آن طرف تر دقایقش را به یاد او سپری می کند؟ موقع عقد قرارداد، گرفتن حق کمیسیون، رفتن سر ساختمون، دیدن زمین، خواب، خوراک فقط یک کلمه در ذهنش جولان می داد: گلی.
موجودی بغلی و دوست داشتنی که رد پایش را می توانست حتی در خواب هایش ببیند.
” ملت روزی با صد نفرن، اونوقت منه دیلاق از پس یه بند انگشتی برنمیام… به چه بهانه ای ببینمش؟ من که مرد رفتن و رو در رو حرف زدن نیستم پس چجور حالیش کنم تا از دستم نرفته؟”
شاید بهتر بود کمی پیش محسن کلاس ببیند. دلش نمی خواست برای گلی مزاحمتی ایجاد کند. بی صفتی در مرامش نبود ولی این دختر بد جور حسش را قلقلک می داد. وقتی کنارش بود حس آرامش جریان داشت و وقتی دور بود بی قراری.
دستی در موهایش کشید. شاید بد نباشد به مادرش بگوید برای وعده ای او را دعوت کند تا از این طریق کمی رفع دلتنگی کند. در را باز کرد و به طبقه ی پایین رفت.
***
نگاهی به ناهید انداخت که میز شام را می چید. امروز کلی اخم و تخم حاجی را به خاطر مرخصی چند ساعته اش تحمل کرده بود… مرخصی که این روزها تعدادش رو به افزایش بود. ناهید دیس پلو را روی میز گذاشت و چشمش که به بزرگمهر افتاد، لبخندی ناز تحویلش داد که گل لبخند را روی لب او شکوفاند.
بلاخره نفهمید گلی چرا اسباب کشی کرده بود. دخترک محلش نداده بود وحالا او پشیمان از عربده هایی که کشیده بود. زن صاحبخانه را به یاد آورد با آن نگاه سرزنش گرش.
نگاه از ناهید گرفت و به گوشی روی میز داد. می توانست تا او سرگرم میز چیدن بود حالی از گلی بپرسد.
گوشی را برداشت و شروع به تایپ کرد: چه خبر؟ زن صاحبخونه سوال جوابت نکرد؟
مبل که تکان خورد، سرش را بالا آورد و به زنش خیره شد.
ناهید ابرو بالا فرستاد: چیکار میکنی؟
چشم تنگ کرد: اس ام اس میدی؟ به کی؟
لبش را کمی کج کرد: به اون یکی زنت؟
قلب بزرگمهر فرو ریخت… چشم از ناهید نمی گرفت… فهمیده بود؟! از کجا؟! او که خیلی مراقب بود! نکند مادرش چیزی لو داده بود؟ حالا باید چکار می کرد؟ چه جوابی بدهد؟ لب باز نکرد و فقط خیره به او بود… دستش با گوشی در آن خشک شده بود.
صورتش را خم کرد و نزدیک صورت بزرگمهر برد: آره پسر بد؟ تنبیهت کنم؟
ابرو های بزرگمهر بالا رفت. ناهید بازوانش را به دور گردن بزرگمهر و پاهای کشیده و بلورینش را دور کمرش حلقه کرد و لبخندی زد: چجور تنبیهت کنم خودت بگو؟
بر لبان بزرگمهر بوسه ای نشاند. سرش را عقب برد و با ناز گفت: اینجوری خوبه؟ تنبیه میشی؟
لب های بزرگمهر تا بنا گوش باز شد… نفس راحتی کشید… زندگی هنوز ادامه داشت.
-نه مثل اینکه تنبیه نشدی.
پاهایش را دور کمر بزرگمهر محکمتر کرد و لبانش را شکار. بوسید، پشت هم، بی نفس.
-اینجوری چی؟ نه مثل اینکه تو متنبه نمی شی!
بزرگمهر دستانش را دور کمر ناهید پیچاند و او را به پشت روی مبل خواباند و با خنده گفت: اینا که نازه عزیزم… با اجازه ات من میخوام تنبیهت کنم.
و صدای خنده او طعنه ای زد به دلمشغولی چند دقیقه پیش بزرگمهر. و تلفن همراهش گوشه ی مبل افتاده بود و منتظر لمس واژه ی ارسال.
***
همین که وارد املاک شد، آقا جواد با لبخندی جلو آمد و گفت: خوش اومدید.
-سلام آقا جواد ممنونم.
نگاهی به در بسته اتاق و پرده کشیده شده اش انداخت. تا خواست حرفی بزند، مرد گفت: نه باراک اوباماست نه جلسه ی هسته ایه… ولی کسی تو اتاقشونه.
گلی به سختی لبخندش را کنترل کرد: من که چیزی نگفتم.
نگاه مرد می خندید: گفتم بدونید… برم بگم باهاشون کار دارید؟
گلی به سمت مبل رفت: نه نمی خواد… صبر می کنم عجله ای ندارم.
آقا جواد هم با حرکت او چرخید: چیزی می خورید براتون بیارم.
-نه … ممنونم.
کمی بعد در اتاقش باز شد و خانمی جوان و قد بلند از آن خارج شد. نگاه گلی پی او لغزید تا زمانی که از املاک بیرون رفت.
-نمیرید تو؟
سرش را به طرف آقا جواد چرخاند: چرا… میرم.
از جایش بلند شد و به در ضربه ای زد.
-بله؟
صدای گرم و بمش گوش نواز بود. دیواره های قلب گلی کمی لرزید. اعتراف کرد شاید کلید و کرایه بهانه ای بود برای دیدن مردی از جنس پناه.
در را باز کرد و قدمی داخل گذاشت که با وحید نشسته پشت میز، چشم در چشم شد.
تعجب را در چهره اش خواند. رفته رفته لبخندی در چهره ی دلنشینش نمایان شد و به لبهای گلی هم سرایت کرد.
پیش تر رفت: سلام.
وحید با خود گفت: ” قربونت برم خدا… این عروسکو زود زود بفرست دیدن من… پورسانتشم قبول… هر چی باشه میدم.”
از پشت میز بلند شد و کنارش ایستاد: سلام… خوش اومدی.
با دست مبل را نشان داد: بشین.
گلی نشست و او هم مبل روبرو را اشغال کرد. وحید نگاه مشتاقی به او انداخت و در دل گفت: عروسک من.
-خوب هستید؟
-خدا رو شکر… از اینورا؟
گلی دست در کیف کرد و کلید و پاکت پول را درآورد و روی میز وسط گذاشت: راستش اومدم اینارو بهتون بدم.
وحید نگاهی به آنها انداخت: خوب… اینا چی ان؟
– کلید های خونه اتون و کرایه اون دو هفته.
چشم تنگ کرد: کرایه؟!
-بله.
-تو اون خونه کم اذیت نشدی… مجبور شدی دوباره اسباب کشی کنی… اون خونه واست یه زحمت دوباره بود… پس لازم نی کرایه ای هم بدی.
گلی اخمی کرد: ولی من میخوام شما کرایه ارو از من بگیرید.
وحید نیم تنه اش را به جلو خم کرد و مستقیم به او نگاه کرد: درستش اینه که من این پولو ازت بگیرم ولی این پول بهم نمی چِسبه… خاطرات تلخی پشتشه… حالا اگه نگیرم ناراحت می شی؟
گلی نگاه مستقیم و سنگینش را تاب نیاورد و نگاه دزدید که از چشم وحید دور نماند: بله ناراحت میشم… این که من تو اون خونه اذیت شدم ربطی به کرایه خونه نداره… یکی دیگه منو قضاوت کرد، شما چرا عذاب وجدانشو دارید؟ شما و خانواده اتون لطف رو در حق من تموم کردید… پس پولو بردارید و منو خوشحال کنید.
وحید دوباره به مبل تکیه داد: باشه اگه تو می خوای حرفی نی… بر می دارم.
و سکوت و بازی قایم باشک دو نگاه … دو دل.
رشته ی محبت از نگاه وحید به قلب تنها و محزون گلی راه یافت و گره ای کوچک زد و فشاری به آن وارد کرد.
نگاه وحید سنگینی می کرد روی قلبش. بلند شد: من برم دیگه … یه سری خریدم دارم که باید انجام بدم.
وحید همچنان به او می نگریست: خرید؟
گلی کیفش را برداشت: بله… باید برم میز ناهارخوری و دو تا مبل تک بخرم… از اونورم شام خونه ی شما دعوت شدم… یعنی عالیه خانم ظهری زنگ زد و دعوتم کرد.
وحید متعجب گفت: تنهایی میخوای بری میز و مبل بخری؟!
نگاهی به ساعتش انداخت و با لحن توبیخی گفت: الآن؟! یه نگاه به ساعتت انداختی؟! این کارا مال صبحه نه دم غروب گلی خانم!
-نمیخوام که کار خاصی کنم… میرم انتخاب می کنم و یه ماشینم برای آوردنش کرایه می کنم… همین.
بد نبود به این دختر نشان می داد اگر او میخواست، فقط اگر او می خواست می توانست همراهی مطمئن برایش باشد.
از جایش بلند شد و سوئیچش را از روی میز برداشت: باشه بریم.
ابروهای گلی وسط پیشانی اش دیده می شد: کجا؟!
وحید کنارش ایستاد: تو چی فکر میکنی؟ وقتی میگم بریم…یعنی کجا؟
-ببینید من نیومدم اینجا که مزاحم کار شما بشم… فقط اومدم…
وحید میان حرفش آمد: کسی گفت تو مزاحمی؟ میدونم کاراتو خودت می کنی… این همه مدت تو تهرانیو بار زندگیتو خودت کشیدی… تنهایی از پس همه کارات برمیای… ولی قبول کن بعضی کارا مردونه اس… می خوای بری میز و مبل بخری… باشه، مسئله ای نی ولی اینجور مواقع بهتره یه مرد کنارت باشه… فکر کنم وقتش رسیده که یه کم به مرد جماعت تکیه کنی.
فکر کرد از این واضح تر نمی تواند حرف دلش را بزند ولی وقتی با نگاه غمگین گلی مواجه شد، کمی جا خورد. شاید داشت به زور خودش را تحمیل می کرد.
سرش را خم کرد تا به چشمان گلی نزدیکتر شود: حرف بدی زدم؟ گلی منو نگاه کن.
و گلی اندیشید که هر چه در این چند ماه کشیده است از همین نامرد جماعت بوده و بس.
-منو نیگا… گلی.
صدای پر مهر و نرمش، قلب غمگین گلی را نوازشی کرد و حزن او را زدود.
نگاهش را به اون دو چشم سیاه و چسبناک داد.
-اگه نخوای مزاحمت نمی شم… فقط فکر کردم واس یه دختر سخت باشه بره راسته مبل فروشا و با کاسب جماعت سروکله بزنه… باز اگه نخوای مشکلی نی… می تونی بری ولی مراقب خودت باش… مشکلی هم پیش اومد بهم زنگ بزن.
نگاهها پیچیده در هم. مشاعره ای بود بین دو آنها، مشاعره ای عاشقانه.
و گلی حس کرد می تواند غربت و بی کسی اش را میان خطوطِ حضور پر رنگ این مرد گم کند… می تواند اندوه و دلتنگی اش را به دستان این مرد بسپارد و از حجم بار روی دوشش کم کند.
لب گشود با لبخندی مطمئن: بریم؟
خوشی در چشمان وحید پایکوبی کرد: مشکلی نی؟ اگه اذیتی…
گلی سرش را به طرفین تکان داد: نه… فکر کنم وقتش رسیده به یه مرد تکیه کنم.
حجم حس گرم لانه کرده در چشمان وحید، یک به یک دردهای گلی را ذوب کرد و خاصیت عشق همین بود.
به سمت در رفت و دستش را روی دستگیره گذاشت: خوبه… فقط امیدوارم از اون خانمها نباشی که کل بازارو زیر و رو میکننو آخر سر دست خالی برمی گردن خونه.
و گلی لبخند زد و دلش می خواست به او بگوید رنگ نسکافه ای پیراهنش با آن آستین های تا شده تا آرنج، عجیب به چهره اش می آید اما لب گزید و چیزی نگفت.
وحید با چشمانی تنگ شده که شیطنت از آنها چکه می کرد، گفت: چیه؟
گلی جا خورد: چی چیه؟
گوشه ی لب وحید بالا رفت: چیزی می خوای بگی؟
چشم های گلی درشت شد و سرش را به طرفین تکان داد: نه… هیچی.
-ولی میخواستی چیزی بگی… بد جور نیگام می کردی.
گلی لب فشرد: آقای …
وحید تیز نگاه کرد.
گلی خندید: چرا اینجوری نگام می کنید؟! می خواستم بگم آقا وحید.
-تو که راست میگی بچه؟
گلی براق شد: دوباره؟!
وحید با انگشت اشاره اش آرام به سر گلی زد: اینقدر واس من یکی گردن نکش… هزار بار… راه بیفت تا دیر نشده … حداقل واس شام برسیم خونه.
و در را باز کرد و منتظر شد گلی خارج شود.

2/5 - (3 امتیاز)

Check Also

رمان راز یک سناریو پارت ۱۶

و نگران به چشمان جمع شده از دردش نگاه کرد. گلی دستش را پس زد. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.