رمان دیازپام

رمان دیازپام پارت 36

5
(6)

-چه شب هایی که برای سلامتیت دعا کردم … من با تو بزرگ شدم اسپاکو، تو خواهرمی!

-میدونم. اون روزهای سخت، تنها نگرانیم تو و دائی بودین. اگر بلائی سرتون میومد هیچ وقت خودمو نمی بخشیدم.

-خیلی بهت سخت گذشت؟

قطره اشکی از چشمم روی گونه ام چکید.

-هر روزش جهنم بود. اگر ویهان پیدام نمی کرد، معلوم نبود چه بلائی سرم میومد.

هر دو روی تخت کنار هم دراز کشیدیم.

-اما باید قاتل مامان و پیدا کنم.

-یه بار راجع به این موضوع به بابا گفتم اما عصبی شد و گفت انقدر راجب گذشته حرف نزن.

سرم و روی شونه ی هاویر گذاشتم.

-خودم یه کاری می کنم.

شب از نیمه گذشته بود و صدای نفس های منظم هاویر خبر از به خواب رفتنش می داد. آروم از تخت پایین اومدم.

شنل بافت روی صندلی توی اتاق و برداشتم و روی شونه های لختم انداختم.

آروم در تراس و باز کردم. سوز سردی از لای در وارد اتاق شد.

پاهای برهنه ام سرامیک های سرد تراس و لمس کرد. کامل وارد تراس شدم و به بدنه ی فلزی تراس تکیه دادم.

نگاهمو به تاریکی شب دوختم. اتفاقات مثل یه تراژدی از جلوی چشم هام عبور کردن.

تنها آدم پررنگ اون روزها ویهان بود.

بازوهامو تو آغوش کشیدم و کمی رو پنجه ی پا بلند شدم. نگاهی به تراس اتاق ویهان انداختم.

نور کمی از لای پرده ی اتاق تراس و روشن کرده بود. نفسم و سنگین بیرون دادم و وارد اتاق شدم.

آروم کنار هاویر دراز کشیدم. قلبم سنگین بود اما دلیل این سنگینی رو خودمم نمیدونستم.

با تکون دستی چشم باز کردم اما چشمهام هنوز طالب خواب بودن.

-پاشو دیگه، چقدر می خوابی؟

-اووف هاویر، ول کن.

-همه سر میز صبحانه منتظرن.

-الان یه دونه از اون فحش ها به همه میدماا!!!

-پاشو بعد به هر کی خواستی فحش بده.

میدونستم هاویر دست بردار نیست. با اخم از تخت پایین اومدم و وارد سرویس بهداشتی شدم.

آبی به دست و صورتم زدم که باعث شد خواب از سرم بپره.

هاویر آماده روی تخت نشسته بود. نگاهی به سر تا پاش انداختم.

-عروسی میری؟

ابروئی بالا داد.

-نچ، نمیخوام فکر کنن با یه پلشت طرفن!

-جااان؟؟؟ حرفای جدید می زنی!!!

زد روی شونه ام.

-آماده شو دیگه.

-دیر نمیشه.

موهامو شونه زدم و فرق انداختم وسط موهام. از دو طرف بافتمشون و روی شونه هام انداختم.

شومیز بافت لیموئی با شلوار راسته ای که پاچه هاش تا بالای قوزک پام بود و یه چاک خیلی کوچیک میخورد پوشیدم.

-بریم.

هاویر نگاهی به سر تا پام انداخت.

-بدک نیستی!

-بروو …

با خنده از اتاق بیرون اومدیم. همه دور میز صبحانه جمع بودن. پیرمرد نگاهی به هر دومون انداخت.

-دفعه ی بعد قبل از بزرگ ترها سر میز حاضر باشید!

نفسم و سنگین بیرون دادم. باز این حس رئیس بودنش گل کرد و اینجا رو با پادگان اشتباه گرفت. کنار هاویر نشستم.

دست دراز کردم تا ظرف پنیر و بردارم که دستی همزمان دراز شد و روی دستم نشست. سرم چرخید و نگاهم به نگاه ویهان تلاقی کرد.

هول کردم و سریع دستم و از زیر دستش کشیدم اما گرمی دستش هنوز روی پوستم حس می شد.

ظرف پنیر و کنارم گذاشت. زیر چشمی به بقیه نگاهی انداختم. از اینکه همه درگیر صبحانه بودن نفس آسوده ای کشیدم.

بعد از صبحانه هر کس دنبال کاری رفت. همراه دخترها به حیاط رفتیم و توی آلاچیق نشستیم.

فرانگیز: برای چی بی خبر رفتی اسپاکو؟

شونه ای بالا دادم.

-نمیدونم.

فرانک: اون روزی که تو رفتی تا غروب هیچکس متوجه رفتنت نشد، تا اینکه آریا اومد. یعنی همه ی ما فکر می کردیم رفتی خونه ی آریا اما با اومدن آریا متوجه اشتباهمون شدیم. همه جا رو در به در دنبالت بودیم اما هیچ اثری ازت نبود تا اینکه ویهان اومد. تا اون روز ویهان و انقدر عصبی ندیده بودیم. ما همه میدونیم که خاله قبل فوتش تو رو به ویهان سپرده و اون لحظه ویهان فکر می کرد که نتونسته از امانتی خاله مراقبت کنه.

فقط سری تکون دادم چون دوست نداشتم همه اینو یادآوری کنن که من و امانت به ویهان سپردن! ذکیه وارد آلاچیق شد.

-آقا گفتن بیاین کارتون داره.

نگاهم با نگاه هاویر گره خورد.

-باشه شما برو.

فرانک: یعنی آقاجون چیکارت داره؟!

-حتماً دوباره میخواد یادآوری کنه که اینجا پادگانه و حواسمو جمع کنم!

هر سه زدن زیر خنده. بلند شدم.

-میرم ببینم چیکارم داره.

پشت در اتاقش مکث کردم و آروم دو ضربه به در زدم.

-بیا تو.

وارد اتاق شدم و همون جلوی در ایستادم.

-کارم داشتین؟

به پشتی صندلیش تکیه داد.

-تو هیچ وقت ادب یاد نمی گیری؟

-فکر کنم از تربیت کردنم بیست و اندی سال میگذره!

-زبونتم که کوتاه نشده!

-مگه قرار بود کوتاه بشه؟

-این لجبازیت به مادرت رفته.

-فکر کنم ارثی باشه … از شما به مادرم و از مادرم به فرزندش!

-هیچ وقت نخواستم با مادرت لج کنم.

پوزخندی زدم.

-اگه لج نکردین، پس چرا طردش کردین؟

-مادرت با آبروم بازی کرد.

-کدوم آبرو؟ همه ی اون اتفاق ها دسیسه ی یکی دیگه بوده اما چوبشو مادر من خورد و حالام گریبان منو گرفته.

دستشو رو هوا تکون داد.

-صدات نکردم تا راجب گذشته حرف بزنی.

-گذشته دیگه تموم شده.

-گذشته برای شما خیلی ساله تموم شده اما اون گذشته، آینده ی الان منو ساخته.

از پشت میز کارش بیرون اومد. با گامهای محکم و استوار اومد سمتم و با فاصله رو به روم ایستاد.

هر دو دستش و از پشت روی کمرش به هم قفل کرد و چشمهاش و بهم دوخت.

-داشتی امنیت خانواده ام رو به هم میزدی!

-اصراری به موندن ندارم.

-حالا که جون همه رو به خطر انداختی؟

عصبی گوشه ی لبمو به دندون کشیدم.

-نمی خواستم امنیت شما و خانواده ی عزیزتون رو به چالش بکشم، فقط رفتم انتقام مادرم رو بگیرم.

-چه انتقامی؟ تا کی میخوای با این فکر پوچ زندگی کنی؟ اون یه حادثه بود و تموم شد.

چشمهامو تنگ کردم.

-باورم نمیشه این حرف و از دهن یه پدر راجب دخترش شنیده باشم.

سرمو به طرفین تکون دادم.

-اگر پدر منم مهر الان شما رو داشت، خوشحالم که ندیدمش. اگر امری ندارین من برم.

-بهتره از ویهان فاصله بگیری!

گوشهام لحظه ای قفل شدن و چشمهام از حد معمولش فراخ تر شد.

-بله؟؟

-همینی که شنیدی دختر جون، از ویهان فاصله بگیر.

-مگه الان بهش چسبیدم؟

-اون اگه بهت توجه می کنه فقط به خاطر قولیه که به مادرت داده.

-من متوجه حرفهای شما نمیشم.

-خوب متوجه میشی اما خودت رو به نادونی میزنی.

دلم می خواست سرش فریاد بزنم. قدمی به عقب برداشتم.

-نوه ی عزیزت ارزونی خودت، من نیازی نه به ویهان نه به امثال شما ندارم.

-خوبه!

در اتاق و باز کردم و خودمو کامل از اتاق بیرون پرت کردم که تو سینه ی سختی فرو رفتم.

بغض گلومو چنگ زده بود.

-حالت خوبه؟

با شنیدن صداش سالن آوار شد روی سرم.

-اسپاکو؟

چنان محکم اما با آرامش اسممو صدا کرد که دلم ضعف رفت. سرم و بالا آوردم.

فاصله ی صورتهامون به اندازه ی یه کف دست بود. حرفهای پیرمرد تو سرم فریاد زد.

-خوبم.

و سریع از کنارش رد شدم. پله ها رو بالا رفتم و جسم سنگینمو پرت کردم توی اتاق.

دستمو لای دندونهام گذاشتم تا صدای فریادم بلند نشه. پاهام سست شد و روی تخت نشستم.

دلم برای آغوش مامان و عطر تنش تنگ شده بود اما حرف های پیرمرد باعث می شد تا هر لحظه بیشتر از قبل ازش متنفر بشم.

تمام روز تو اتاقم موندم. هاویر چند بار پرسید که چی شد اما هر بار بغض گلومو چنگ می زد و باعث می شد تا نتونم حرف بزنم.

حالمو درک کرد و آروم شروع به نوازش موهام کرد. هر دو سکوت کرده بودیم.

ممنون بودم ازش که درک می کرد و می دونست تا خودم نخوام حرفی نمیزنم و پیله ام نمی شد اما تنها هم نمیذاشت بمونم درست مثل یه همدم و یه خواهر از تمام دنیا.

باید از ویهان فاصله می گرفتم. اینطوری برای هر دومون خوب بود. بعد از یک روز کامل و سکوت حالم کمی بهتر شد.

شب بزرگ ها خونه ی عمه خانوم دعوت بودن. دخترها از نبود بزرگ ترها استفاده کردن و خونه ی خاله جمع شدیم.

با کمک هم لازانیا درست کردیم. فرانک آهنگ گذاشت و مجبورم کردن تا باهاشون برقصم.

آشو و ویهان خونه ی یکی از دوستهاشون رفته بودن.

فرانگیز: بچه ها نظرتون چیه بریم استخر؟

هاویر: این موقع شب؟

فرانگیز: آره، آبشم آشو تازه عوض کرده. اونام که معلوم نیست کی میان.

همه موافقت کردیم. مایو دو تیکه ای …

پوشیدم و موهامو بالای سرم گوجه کردم. چهارتایی پریدیم توی آب و به سر و کله ی هم زدیم. خسته از آب بیرون اومدیم.

نمیدونم چی شد پام سر خورد و رو هوا معلق شدم. اومدم دستمو به نردبان توی استخر بگیرم اما سرم به لبه ی استخر اصابت کرد و پرت شدم کف استخر.

صدای جیغ و فریاد دخترها به گوشم می رسید اما توانائی هیچ عکس العملی رو نداشتم.

آب داشت داخل دهانم می شد و حس خفگی هر لحظه بیشتر می شد.

چشمهام سیاهی رفت که دستی دور کمرم حلقه شد و تو تاریکی فرو رفتم.

با حس سنگینی چیزی روس دستم چشم باز کردم. سرم درد می کرد. توی اتاق چشم گردوندم، توی اتاقم بودم.

آخرین چیزی که یادم بود افتادن توی آب بود و دیگه چیزی یادم نمی اومد. دست بردم و روی پیشونیم گذاشتم.

باند روی پیشونیم حاکی از این بود که سرم زخمی شده. نگاهم پایین اومدو روی موهای مجعد و پرش خیره موند.

دستش روی دستم بود و سرش و روی دستم گذاشته بود. وسوسه ی لمس موهاش باعث شد دستم آروم سمت سرش بره.

حرفهای پیرمرد توی سرم اکو شد. بدون اینکه به موهاش دست بزنم، دستم روی هوا سست شد.

تکونی به خودم دادم که باعث شد ویهان سریع سرشو بلند کنه.

نگاهمون با هم تلاقی کرد. صدای بم و خشدارش آروم و گوش نواز توی گوشم نشست.

-کی بیدار شدی؟

-تازه.

-حالت خوبه؟

-خوبم اما نمیدونم بعد از افتادنم توی آب چه اتفاقی افتاد!

کمی روی صورتم نیم خیز شد. فاصله ی کممون باعث شد هرم نفس هاش همراه با عطر تنش مشامم رو پر کنه.

با انگشت آروم …

روی باند دست کشید.

-به خیر گذشت! یه ضرب کوچیک به سرت خورده که الان بهتره.

-ساعت چنده؟

-فکر کنم صبح شده باشه.

-بقیه؟

-جز عمو نذاشتم کسی چیزی متوجه بشه.

روی صندلی نشست و آروم دستمو توی دستش گرفت.

-حتماً باید همیشه یه بلایی سر خودت بیاری؟!

آروم از درد چشمهام رو باز و بسته کردم.

-نمیدونم چی شد که افتادم تو آب!

با انگشت شصتش آروم پشت دستم رو نوازش کرد.

-کاری می کنی حتی بیرون از این خونه هم نگران باشم نکنه بلائی سر خودت بیاری!

لبخند تلخی زدم.

-گفتم که بزرگ شدم.

بلند شد.

-میدونم اما برای خودت، نه برای من. میرم بگم برات صبحونه ات رو بیارن تو اتاق.

-مطمئنی پیرمرد اجازه میده؟

برگشت و تصنعی اخمی میان ابروهای پر و مردونه اش نشست.

-آقاجون! … نگران اونش نباش، با من.

با بیرون رفتنش از اتاق، نگاهمو به سقف بالای سرم دوختم. ذهنم خالی بود. در اتاق باز شد و هاویر پرت شد تو اتاق.

-رو تخت مرده شور خونه ببینمت اسپاکو …. تو آخر این پسره رو جوون مرگ می کنی!

روی تخت نشستم و به پشتی تخت تکیه دادم.

-چی شده مگه؟!

-چی شد؟!! دختر، تو مگه دست و پات مال خودت نیست؟ خدا خیلی بهمون رحم کرد که ویهان همون لحظه رسید!

-چی؟ همون لحظه؟ یعنی منو با اون لباسا دید؟!

هاویر پشت چشمی نازک کرد.

-نه تو رو خدا، چادر سرت کردیم! توی آب افتاده بودی، مگه زور ما می رسید تا بیاریمت بیرون؟ ویهان وقتی فهمید افتادی تو آب، نبودی ببینی چطور شیرجه زد تو آب و کشیدت بیرون. آورد اتاقت و ما لباس هاتو عوض کردیم. آشو اومد و پیشونیتو باندپیچی کرد … خدا رحم کرد بقیه دیر اومدن، جز بابا کسی متوجه نشد. بعدشم اجازه نداد کسی پیشت باشه و تا صبح بالای سرت موند!

به زور دخترها صبحونه ام رو خوردم. دائی وارد اتاق شد. دخترها بیرون رفتن. اومد کنارم لبه ی تخت نشست.

-هر روز که میگذره بیشتر پیش مادرت شرمنده میشم!

-این چه حرفیه دائی؟

اشک توی چشمهای همیشه مهربونش حلقه بست.

-حقیقته دائی جان … اگر بلائی سرت میومد، اون دنیا جلوی مادرت سرافکنده بودم.

-دائی؟

-جانم؟

-ویهان راست میگه مامان عمو رو دوست داشته نه بابا رو؟

دستمو توی دستش گرفت.

-عاشق بودن، عشق واقعی فداکاری می خواد! مادرت عاشق پدرت نبود اما پدرت یه عاشق خودخواه بود. با اینکه میدونست مادرت عموت رو دوست داره و به اسم هم هستن، اما حسادت و عشق کورش کرد. طوری وانمود کرد که همراه مادرت به عموت خیانت کردن. هیچکس حرفهای مادرت رو قبول نکرد … آقا جونم مادرت رو مجبور کرد با پدرت ازدواج کنه و از خونه بیرونش کرد. نارین خود شیطانه!

-نارین؟

-زن عموت.

-و نامزد شما؟

سری تکون داد.

-این زن ذره ای رحم نداره … نمیدونم چیکار کرد تا تونست با عموت ازدواج کنه اما باز هم دست از سر زندگی مادرت برنداشت. پدرت که فکر می کرد داشتن مادرت رو مدیون اون زنه، مادرت رو مجبور کرد به اون روستای دورافتاده برن.

-چرا سنگ قبری از پدرم نیست؟

نگاهشو به چشمهام دوخت.

-چون نه زنده ی پدرت معلومه نه مرده اش.

-چی؟

-اگر چیزی بهت نگفتیم فقط به این دلیل بوده که امید واهی بهت ندیم … چون هیچ جا نیست.

-یعنی امکان داره زنده باشه؟

-ما تمام ایران و زیر و رو کردیم اما هیچ اثری ازش نبود.

گلومو چنگ زدم.

-چرا زندگی من اینطوریه دائی؟ چرا همه اش باید تو حسرت باشم، چرا؟

کشیدم توی آغوشش.

-آروم باش عزیزم.

-میخوام برم.

-کجا؟

-دنبال پدرم.

-الان جز این خونه هیچ کجا برای تو امن نیست.

-عمو اگر عاشق مادرم بود چرا انقدر از ما متنفر بود؟

-چون هیچ وقت نفهمید تمام این نقشه ها زیر سر زنیه که زیر یه سقف داره باهاش زندگی می کنه.

-از همشون بدم میاد … چرا هیچ کس متوجه کثافت کاریهاشون نیست؟

-چون مدرکی نیست. به دائیت قول بده بدون اطلاع من و ویهان هیچ کاری نکنی، باشه؟

سری تکون دادم.

-یکم استراحت کن.

با رفتن دائی اشک سمجی که پشت پلکم کمین کرده بود روی گونه ام چکید.

نمیدونستم از پدرم متنفر باشم یا دلم برای مظلومیت مادرم بسوزه!

هر چی بود باعث شد از عشق متنفر باشم. تمام دردسرها از عاشقی شروع میشه.

اما چیزی ته دلم می خواست پدرم زنده باشه و ببینمش.

***

دور میز شام نشسته بودیم که خاله گفت:

-پیشونیت چی شده عزیزم؟

نگاهی به ویهان انداختم.

-از پله ها افتادم.

خاله: مراقب خودت باش عزیزم.

-این دختر خوشش میاد جلب توجه کنه و دیگران رو نگران!

دستمو مشت کردم و از سر میز بلند شدم. نگاهمو با نفرت بهش دوختم.

-بشین!

-صرف شد.

-مهم نیست … تا همه بلند نشدن حق نداری بلند شی!

-مگه پادگانه؟

خاله لب گزید. زن دائی سرش و پایین انداخت و هاویر ریز خندید.

-مثل اینکه روز اول و قانونهای این خونه رو فراموش کردی! بشین …

گوشه ی لباسم کشیده شد و هاویر با التماس نگاهم کرد. همراه با بغض و نفرت سر جام نشستم بدون اینکه لب به چیزی بزنم.

همین که از سر میز بلند شد مثل پرنده ای که از قفس آزاد شده سمت در سالن راه افتادم.

با باز کردن در سالن و هجوم هوای آزاد به صورتم، نفسم رو با هق بیرون دادم.

عصبی دستی زیر چشمهام کشیدم و سمت ته باغ شروع به قدم زدن کردم.

باید دنبالش می گشتم؛ اگر زنده باشه! روزنه ی امیدی توی قلبم روشن شد.

روی نیمکت چوبی زیر درخت بید مجنون نشستم. بازوهامو به آغوش کشیدم.

-آه مامان، کاش زنده بودی … کاش از این شهر لعنتی با هم می رفتیم …

-دختر کوچولومون که دوباره قهر کرده اومده ته باغ!

از عالم و آدم عصبی بودم. از روی نیمکت بلند شدم. نگاهش و به چشمهام دوخت.

-چی از جونم میخوای؟

لحظه ای تعجب توی نگاهش نشست.

-منظورت چیه؟

-منظورم واضحه؛ دست از سرم بردار … قول میدم مامانم اون دنیا یقتو نچسبه! از توجه های الکی بدم میاد … از این خونه و آدمهاش بدم میاد …. می فهمی؟

دستی لای موهاش برد.

-اگه از آقاجون ناراحت شدی، خودت میدونی یکم تنده.

پوزخند صداداری زدم.

-وای چقدر جالب! به ما که رسید وا رسید. بله اقاجونتون تنده اما فقط با من نه با کس دیگه ای! ازت خواهش می کنم دنبال زندگی خودت باش، شاید اینجوری آقاجونتم دست از سر من برداره!

خواستم از کنارش رد بشم که مچ دستمو گرفت.

-آقاجون چیزی بهت گفته؟

-نه، چی باید بگه این مرد شریف و مهربان؟ الانم میخوام تنها باشم.

-چرا واضح صحبت نمی کنی؟

چرخیدم و رو به روش قرار گرفتم.

-مگه شماها واضح صحبت می کنید؟ اصلاً من جز اینکه میدونم تو پسر دائیمی، چی ازت میدونم؟ هوم؟ هیچی … یکیتون دنبال اون قاتلی که مامانمو جلوی چشمهای خودم زنده زنده سوزوندش نگرفتین! تا اومدم میپرسم هم تو هم دائی گفتین دنبالشو نگیرم … باشه، نمی گیرم!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا : 6

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا