رمان دیازپام پارت ۱

 

 

روبروی آینه ی کوچک توی تنها اتاق خونه ایستادم. موهای مشکی و نرمم رو کامل بافتم و لچکو روی پیشونیم بستم.

مادر وارد اتاق شد. نگاهی به قد بلند و هیکل تقریباً درشتش انداختم.

لباسهای بلند و پرچین بختیاریش تنومندتر نشونش می داد.

-این کار و نکن دختر … برای چی میخوای بری اون عمارت؟

چرخیدم و رو به روش قرار گرفتم.

-تو نگران چی هستی؟ چرا من و از اون عمارت دور می کنی؟ بعدشم، توی این ۲۳ سال سن همه من و به چشم یه پسر دیدن، دیگه ترس نداره!

-تو نمی فهمی … مگه یک روز دو روزه؟ باید بادیگارد پسر فرنگ رفته ی خان بشی، اگه بفهمن چی؟ من جز تو کسی رو ندارم.

-نمی فهمن مادر من، خیالت راحت … بعدش شاید اصلاً توی مسابقه برنده نشدم!

مادر با نگرانی دست روی دستش زد.

-مثل پدر خدابیامرزت لجبازی!

-خودت گفتی معلوم نیست پدر مرده باشه، پس حتماً زنده است. من انتقام تمام قبیله ام رو از این خان و خان زاده هاش می گیرم … هرچند الان دیگه دوره ی خان و خان بازی تموم شده اما شماها هنوز پایبند عقاید پوسیده ی قدیم هستین.

مادر سریع دستش و روی دهنم گذاشت.

-آروم دختر، آروم … قرار نیست کسی بفهمه تو کی هستی و ما چرا تو این روستای لعنتی هستیم.

سری تکون دادم. مادر دستش رو از روی دهنم برداشت.

پدرم رو ندیده بودم اما مادر می گفت مرد قدبلند و تنومندی بوده، مثل دخترعموش، مادرم!

 

مادر صورتم رو توی دستهاش گرفت.

-اسپاکو، از کل خانواده ام فقط تو برام موندی … نمیخوام تو رو هم از دست بدم.

-نگران نباش مادر.

-آخه مادر نیستی تا دلنگرونی من و بفهمی.

گونه های سفیدش رو بوسیدم. نگاه آخر و تو آینه به خودم انداختم.

۲۳ سال بود که به عنوان یه پسر ( لال) که با لکنت حرف میزنم تو کل منطقه می شناختنم.

هیچ کس نمی دونست دخترم بخصوص بخاطر قد بلندم و چهره ی گندم گونم.

خان قرار بود برای پسر دومش که قراره از اروپا برگرده بادیگاردی بگیره و تقریباً نصف جوونهای روستا ثبت نام کرده بودن.

بهترین موقعیت برای نزدیک شدن به خانواده ی خان بود. هرچند مادر راضی نبود اما تمام این سالها فقط بخاطر انتقام از خان زنده بودم و نفس می کشیدم.

سراشیبی پر از درخت رو طی کردیم. عمارت خان دقیقاً بهترین جای روستا بود.

خیلی ها پشت در عمارت ایستاده بودن. لنگه ی بزرگ در آهنی عمارت باز شد. یکی از بادیگاردهای خان اومد بیرون.

-دونه دونه بیاید داخل.

همراه مادر وارد عمارت شدیم. با دیدن عمارت لحظه ای با دهن باز به اون همه بزرگی و شکوه خیره شدم.

مادر سقلمه ای بهم زد.

قسمتی از عمارت که چمن کاری شده بود رو صندلی چیده بودن. به همون قسمت رفتیم.

 

مادر نگاهی به اطراف انداخت و با تن صدای آرومی گفت:

-بیا الانم دیر نیست برگردیم … آخه دخترجون این همه سال زبون رو جیگرم گذاشتم، فرستادمت تهران تا درس بخونی نه اینکه الان بیای اینجا.

نگاهی به اطراف انداختم. وقتی دیدم کسی متوجه ما نیست گفتم:

-خودتم میدونی سالها منتظر این لحظه بودم؛ بعدش هم تمام اهالی این شهر میدونن که من یه پسر ناقص یا به گفته خودشون کسی که لکنت داره باید لال باشه و اکثرا فکر میکنن من لالم پس نگران نباش.

مادر با تأسف سری تکون داد. یکی از پسرهای ده با دیدنم دستی تکون داد.

سری براش تکون دادم. با جا گرفتن همه بالاخره خان و همسرش اومدن.

با دیدن خان نفرتم شعله ور شد. بی اختیار دستهام رو مشت کردم. خان شروع به صحبت کرد.

-ما فقط یه نفر رو می خوایم که همه فن حریف باشه.

نگاهم رو با نفرت به خان دوختم. مردی با قد بلند و چهارشونه با موهای جوگندمی که بیشتر سفید بودن.

لباسهای محلیش اون رو تنومندتر نشون می داد. برام جای سؤال داشت که چرا باید بین پنج بچه ی خان فقط یکیشون از ایران بره.

میدونستم خان دو دختر و سه پسر داره. شازده ی خان هنوز نیومده بود. یکی از زیردستهای خان اومد جلو.

سر جمع ده نفر بیشتر نبودیم. از بین ده نفر، سه نفر انتخاب شدن تا مسابقه بدن.

خوشحال بودم که جزو اون سه نفر هستم. با رفتن بقیه جوانی سوار بر اسب از ته باغ اومد جلو.

یکی از خدمتکارها سریع دهنه ی اسب رو گرفت.

 

جوان از اسب پیاده شد و رفت سمت خان و همسرش.

-سلام پدر، چه خبره؟

خان: سلام پسرم. داریم بادیگاردی برای برادرت انتخاب می کنیم.

پسر سوتی زد و اومد جلو. نگاهی به تک تکمون انداخت. لحظه ای روی چهره ام مکث کرد.

-خوبه … مسابقه ی اسب سواریشون با من.

خان: عالیه، می سپارم به خودت.

و روی صندلی کنار همسرش نشست. پسر جوان اومد جلو و به همون خدمتکار گفت:

-سه تا از بهترین اسبها رو بیار.

مرد سریع رفت و بعد از چند دقیقه با سه تا اسب برگشت. پسر نگاهی به اطراف انداخت.

با دست دامنه ی کوه رو نشون داد.

-میخوام تا اون دامنه ی کوه برید و برگردید.

پریدم روی اسب و دهانه اش رو توی دستم گرفتم.

نگرانی رو توی چشمهای مادر احساس می کردم اما من راهم رو انتخاب کرده بودم.

با دیدن دامنه ی کوه ها که نمای زیبایی به عمارت خان می داد پوزخندی زدم.

تا چشم کار می کرد طبیعت و مناظر زیبا تو ویلای باغ به چشم می خورد.

با سوت پسر خان زیر شکم اسب زدم و با تمام قوا شروع به تاخت کردم.

زیر درختی که تو دامنه ی کوه بود اسب رو نگهداشتم. بعد از چند دقیقه اون دو تا هم اومدن. به جای اولمون برگشتیم.

پسر خان دستی زد.

-آفرین پسر … ببینم تیراندازیتم مثل اسب سواریت عالی هست یا نه!

 

مگه می شد اسب سواری و تیراندازیم بد باشه وقتی مادرم در زمان خودش یکی از بهترین اسب سوارها بوده!

با تموم شدن مسابقه پسر خان اومد سمتم و زد روی شونه ام.

-حرف نداری پسر، کارت عالی بود.

مامان اومد سمتم. مشخص بود از اینکه اول شدم ناراحته اما می دونست انقدر لجباز هستم که دوباره دنبال یه راه جدید برای ورود به این عمارت بگردم.

با صدای پسر خان به سمتی که خان و زنش نشسته بود رفتیم.

مادر پوشیه زده بود و فقط دو تا چشمهاش معلوم بود. خان نگاهی به سر تا پام انداخت.

-بیا جلو پسر ببینم.

با نفرت قدمی سمتش برداشتم.

-هرچند خیلی تنومند نیستی اما بردین خیلی از کارت تعریف می کنه. اسمت چیه؟

اومدم دهن باز کنم که مادر با همون صدای پر از صلابتش گفت:

-اسپاکو آقا.

خان کمی به مادر خیره شد.

-خودش مگه زبون نداره؟

-بخاطر لکنت زبونش خیلی حرف نمی زنه آقا.

خان سری تکون داد.

-پس اینطوری به درد ما نمیخوره.

-اما خان، پسرم رانندگی هم بلده.

خان به همسرش نگاه کرد. بردین اومد جلو.

-پدر سخت گیر نباش …گرشا هم که کلاً کم حرفه؛ پس همین به دردش میخوره.

خان قبول کرد. باورم نمی شد بالاخره تونستم وارد عمارت خان بشم!

-برید اما از فردا صبح اول وقت اینجایی تا کارهات رو بگم.

-چـ … چـ … چشم.

همراه مادر از عمارت بیرون اومدیم.

 

همین که کمی از عمارت دور شدیم مادر شروع به صحبت کرد.

-دختر تو میدونی داری چیکار می کنی؟

-آره مادر، من بعد از سالها انتظار دارم به خواسته ام نزدیک میشم.

-سر خودت رو به باد میدی … اصلاً تو چرا تهران پیش دائیت نمی مونی؟ اونجا میتونی سر کار هم بری.

چرخیدم و رو به روی مادر قرار گرفتم ابروئی بالا دادم.

-نچ! زمانی که ازت خواهش کردم بریم تهران قبول نکردی، حالا من قبول نمی کنم.

نگاهم رو به کوه سرسبز رو به روم دوختم.

-از فردا سایه سایه ی زندگیت میشم زانیار خان!

تمام اون شب کابوس دیدم. با تکون های دست مادر خمیازه کشان بیدار شدم.

-چیه مادر؟

-اینطوری می خواستی هر روز صبح به اون عمارت نفرین شده بری؟!

با آوردن اسم عمارت سریع چشمهام باز شد و نگاهم رو به ساعت دوختم. خیلی وقت نداشتم!

-چرا زودتر بیدارم نکردی مامان؟

-والا از خروس خون بالای سرتم.

مامان از اتاق بیرون رفت. سمت کمد لباسهام رفتم. نگاهی انداختم.

چسبهای پهنی که توی کمد گذاشته بودم برداشتم. یک دور کامل بالا تنه ام رو چسب زدم.

پیراهن مردونه ی گشادی همراه شلوار پوشیدم و لچک رو محکم روی موهام بستم.

فقط خدا رو شکر کردم که خیلی از پسرها توی این روستا موهاشون بلند بود.

 

نگاه آخر رو توی آینه انداختم. توی این لباسهای گشاد، برآمدگی های بدنم پوشیده بود.

-نمیخوای چیزی بخوری؟

نگاهی به سفره ی کوچیک دو نفره مون انداختم. مثل تمام وقتهایی که از تهران می اومدم رنگی بود.

-دیرم شده مامانم.

-صبر کن منم بیام.

-کجا بیای؟! نمیخوام هیچ ریسکی کنم، لطفاً خونه بمون.

با اینکه نگاهش ناراضی بود اما قبول کرد. از خونه بیرون اومدم.

هوای بهاری دلچسب اما کمی با سوز همراه بود. از خونه ی ما که تقریباً به جنگل نزدیک بود تا عمارت خان راه زیادی بود.

نگاهی به کلبه ی کوچیکمون انداختم. هیچ وقت نفهمیدم چرا بعد از فوت پدرم، مادرم نه سمت خانواده ی خودش رفت نه خانواده ی پدریم!

هرچند، هیچ اطلاعی از خانواده ی پدریم نداشتم جز اینکه میدونستم پدرم یه بختیاری بوده و مادرم از خانواده ای کولی.

تنها دائیم از خانواده اش جدا شده و تهران ساکنه اما بقیه اقوام مادریم هنوز مثل عشایر گاهی اینورن گاهی اونور.

با دیدن در بزرگ عمارت نفسم رو بیرون دادم. نگهبان جلوی در با دیدنم سری تکون داد و در و باز کرد.

وارد حیاط بزرگ عمارت شدم. مردی تقریباً میانسال اومد سمتم.

-تو اسپاکو هستی؟

-سـ … سلام.

سری تکون داد.

-همراهم بیا.

دنبالش راه افتادم.

-فعلاً کاری نداری، آقا چند روز آینده میاد.

 

-از روزی که آقا بیاد کارهات شروع میشه.

سری تکون دادم.

-سعی کن همیشه به موقع بیای.

بردین با اسب از اسطبل بیرون اومد و با دیدنم دستی تکون داد.

-سلام پسر، چطوری؟

لبخندی زدم و دستی رو هوا تکون دادم.

بردین: آقا قدرت شما برو، بقیه اش رو من میگم.

آقا قدرت با نارضایتی سمت دیگه ی حیاط رفت. بردین با اسبش اومد سمتم.

-اینا یه کم زیادی سخت گیرن وگرنه برادر من اونقدرها هم نیاز به بادیگارد نداره. پدرم زیادی بزرگش کرده! چند سالته؟

-بیست و سه.

زد روی شونه ام.

-پس من یه دو سالی ازت بزرگترم!

سری تکون دادم.

-میای اسب سواری کنیم؟

عاشق اسب سواری بودم. با اشتیاق سری تکون دادم. قدرت رو صدا کرد و بعد از چند دقیقه با یه اسب دیگه اومد.

به همون قشمتی که مخصوص اسب سواری بود رفتیم.

-خب رفیق، آماده ای؟

-بـ … بله.

اسب با سرعت می دوید. با رسیدن به جائی که علامت گذاشته بودیم نفس زنان گفت:

-ایولا، خیلی عالیه. باورم نمیشه … تو اسب سواریت از منم بهتره!

با صدای عصبی خان هر دو از اسب پایین اومدیم.

-اینجا چه خبره؟!

-سلام پدر.

-تو داری با یه رعیت اسب سواری می کنی؟

 

-تو اینجا یه وظیفه بیشتر نداری اونم اینه که گوش به فرمان باشی تا ببینی اربابت چی میگه. حالام برو، سه شنبه صبح همینجا باش.

-چـ … چشم.

عصبی دستش رو روی هوا تکون داد.

-بهتره کمتر حرف بزنی؛ خیلی بلدی که میخوای حرف هم بزنی!

با نفرت نگاهم رو ازش گرفتم و سمت در عمارت راه افتادم. “کم کم می فهمی من کیم جناب خان مغرور!”

چند روزی وقت بود تا یه سر به تهران بزنم. دلم برای هاویر (در یاد ماندن) تنگ شده بود.

باید با مادر صحبت می کردم. وارد خونه شدم. مامان با دیدنم تعجب کرد.

-فعلاً پسر خان تشریف نیاوردن، میخوام چند روزی برم تهران.

-خیلیم خوبه. برو شاید نظرت عوض شد.

چشمهام رو لوچ کردم و ابرویی بالا دادم. خیلی زود وسایلم رو جمع کردم. با اتوبوس به نزدیک ترین شهر روستا رفتم.

خدا رو شکر شهری بود که به مرز ترکیه نزدیک بود و می شد گفت یه شهر توریستی به حساب می اومد.

وارد سرویس بهداشتی شدم. سریع لباسهام رو با لباسهای خودم عوض کردم.

موهای بلندم رو به سختی توی کلیپس سفیدم جمع کردم. کفش های مشکی آدیداسم رو پام کردم و شالی روی سرم انداختم.

تو آینه چشمکی زدم. از فرودگاه بیرون اومدم و ماشینی گرفتم.

کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم. رو به روی در فلزی خونه ی دائی ایستادم.

 

نگاهی به خونه انداختم. از زمان بچگیم گاهی فقط تابستون ها می اومدم اما زمانی که درس خوندم و کنکور دادم تا تموم شدن درسهام فقط تابستون ها پیش مامان بودم.

زنگ رو فشردم. صدای جیغ هاویر بلند شد.

-اسپاکو، توئی؟

-اگر در و باز کنی!

در با صدای تیکی باز شد. حیاط کوچک اما سرسبز دائی رو رد کردم. در سالن باز شد و هاویر پرید توی بغلم.

-وای دختر، چقدر دلم برات تنگ شده بود!

-دل منم.

با هم وارد خونه شدیم.

-بقیه کجان؟

-رفتن خونه ی خاله ام.

-تو چرا نرفتی؟

-اووف، فکر کن یه درصد من حوصله ی اون دخترهای از دماغ فیل افتاده شو داشته باشم! چی شد اومدی اینورا؟!

شالم رو باز کردم و مانتوم رو از تنم درآوردم. هاویر ابروئی بالا داد.

-بابا هیکل!

-زهر مار … تو باز چشمت افتاد به من هیز شدی؟

لبهاش رو غنچه کرد.

-خب چیکار کنم؟ ببین توام رفتی باشگاه، منم؛ اما فکر می کنم هیکل تو خیلی بهتره!

-خفه بابا برو یه چی بیار بخوریم. کلی حرف دارم برای زدن.

-نوکر مامانت غلام سیاه. یالا، خودتم بیا.

سری تکون دادم و با هم وارد آشپزخونه شدیم. هاویر کمی میوه همراه چائی توی سینی گذاشت و با هم به سالن برگشتیم.

-خب تعریف کن.

-بالاخره تونستم وارد عمارت بشم.

هاویر گیلاسی که لای لبهاش بود رو توی بشقاب گذاشت.

 

4/5 - (8 امتیاز)

Check Also

رمان دیازپام پارت ۵۳

-یادم رفته بود که شما عزیز کرده ی آقاجونتون هستین! سر برگردوند و نگاهش و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.