یکشنبه , شهریور ۲۸ ۱۴۰۰

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۹۶

 

 

یکی از پرستارا با عجله به سمتم اومد

_چی شده ؟!

اشاره ای به آیناز بیهوش تو بغلم کردم و از ته دل فریاد زدم :

_توی جاده پیداش کردم کمکش کنید حالش خیلی بده !!

اشاره ای به پرستارای دیگه کرد و بلند گفت :

_ تخت رو بیارید

زودی تخت رو آوردن ، بی معطلی روش خوابوندمش که با سرعت به سمت داخل اورژانش بردنش ، با ترس و دلهره دنبال تختش راه افتادم

که پرستاری سد راهم شد و جدی گفت :

_شما نمیتونید داخل شید

درحالیکه نمیتونستم نگاه از صورت رنگ پریده آیناز بگیرم خطاب بهش خشمگین غریدم :

_برو کنار باید کنارش باشم

تا بخوام حرکتی کنم و داخل شم در‌‌ رو‌ بستن و پرستار درحالیکه با دستاش مانع جلو رفتنم میشد جدی گفت :

_به خودتون مسلط باشید آقا گفتم نمیشه !!

هر کاری کردم و خودم رو به در و دیوار کوبیدم فایده نداشت و نمیزاشتن داخل شم به اجبار روی نیمکت های سرد بیمارستان نشستم

و درحالیکه صورت سرد و بی روح آیناز برای ثانیه ای هم از جلوی چشمام کنار‌ نمیرفت سرمو به دیوار تکیه دادم و چشمامو بستم

خدایا یعنی چطور این‌ بلا سرش اومده و به این حال و روز افتاده !!

توی فکر غرق بودم که یکدفعه با صدای زنگ گوشیم از فکر بیرون اومدم و گیج بدون باز کردن چشمام گوشی رو از جیبم بیرون کشیدم و دم گوشیم گذاشتم

_الووو

_کجایید قربان داریم میریم داخل منطقه رو بگ……

توی حرفش پریدم و با صدایی خفه ای لب زدم :

_گشتن رو تموم کنید

بهت زده گفت :

_چرا چی شده ؟؟

چشمامو باز کردم و درحالیکه نگاه یخ زده امو به رو به رو میدوختم بی روح لب زدم :

_چون پیداش کردم

 

صدای بهت زده اش تو گوشم پیچید

_واقعا ؟؟

آب دهنم رو به سختی قورت دادم و با صدایی که از ته چاه بیرون میومد نالیدم :

_آره الانم بیمارستانم

با نگرانی صدام زد و گفت :

_بیمارستان چرا ؟؟

حوصله حرف زدن نداشتم ولی به اجبار زبون باز کردم و گفتم :

_فقط بدون حالش خوب نیست

_میخواید منم بیام بیمارستان قربان ؟!

_نه زودی افرادت رو جمع کن و برگرد

با اصرار گفت :

_ولی نمیشه که شما رو اینجا تنها بزاریم

کلافه دستی به صورتم کشیدم

_برگردید همین که گفتم

_چشم قربان !!

درحال صحبت با اون بودم ولی یکدفعه با دیدن چند پرستار و دکتری که با عجله به سمت اتاقی که آیناز رو برده بودن میرفتن وحشت زده بلند شدم

و بدون توجه به اونی که پشت گوشی بود و مدام صدام میزد به سمت اتاق قدم تند کردم و خطاب به پرستاری که هنوز داخل نشده بود گفتم :

_چی شده ؟!

نگاهی بهم انداخت و دودل گفت :

_یه کم حال بیمار خوب نیست

بهش نزدیک تر شدم و دستپاچه لب زدم :

_یعنی چی ؟؟ چش شده ؟؟

_به خودتون مسلط باشید تا دکتر معاینه اش کنه

تا خواستم باز ازش سوال ازش بپرسم بی معطلی داخل شد و من رو با دنیای از سوال و فکر تنها گذاشت

با نگرانی از پشت شیشه اتاق نیم نگاهی به داخل انداختم ببینم چه خبره ولی یکدفعه با کشیده شدن پرده مخصوص جلوی دیدم گرفته شد

با اعصابی داغون درحالیکه لعنتی زیرلب زمزمه میکردم لگدی به دیوار کنارم کوبیدم و با نفس نفس های عصبی نگاهم رو به اطراف چرخوندم

نمیدونم چقدر زمان گذشته بود و من هنوز همونجا نگران چرخ میزدم و توی فکر بودم خدایا یعنی حالا باید چیکار میکردم ؟؟
اگه بلایی سرش میومد چه جوابی به خانوادش میدادم و چی میگفتم ؟؟

باید تا دیر نشده خبرشون میکردم آره !!
با این فکر گوشی رو بالا گرفتم و خواستم شماره امیرعلی رو بگیرم ولی یکدفعه پرستاری از اتاق بیرون زد و با چیزی که گفت با نگرانی به سمتش قدم تند کردم

_دکتر گفت همینجا منتظر بمونید باهاتون کار داره

با نگرانی‌ نیم نگاهی‌ از لای‌ در نیمه باز‌ به داخل انداختم و گفتم :

_اتفاقی افتاده ؟! حالش خوبه

لبخند خسته ای زد و گفت :

_بله بهترن نگران نباشید !؛

با این حرف احساس کردم بار سنگینی از روی شونه هام برداشته شده نفسم رو با صدا بیرون فرستادم و زیرلب آروم لب زدم :

_ممنونم !!

با لبخند سری تکون داد و از کنارم گذشت با رفتنش انگار یکدفعه جون از پاهام رفته باشه یکدفعه پاهام لرزید و اگه دستمو به دیوار نگرفته بودم پخش زمین میشدم

به سختی روی نیمکت توی سالن به انتظار نشستم و با حالی بد سرمو به دیوار تکیه دادم خدایا شکرت که حالش خوبه !!

باورم نمیشد من یه روزی به چنین حالی بیفتم و برای یه دختر اینطوری غش و ضعف برم با یادآوری آیناز لبخندی نیمه جون گوشه لبم سبز شد

و زیرلب با لحن آرومی زمزمه کردم :

_با من چیکار کردی دختر !!

هرچند اولش از لج نیما و بخاطر گذشته بهش نزدیک شدم ولی الان داره کم کم باورم میشه حسم بهش دروغ و اشتباه نیست

من گرفتار و عاشق این دختر شدم !!

توی فکرای دَرهَم بَرهَمم غرق بودم یکدفعه با نشستن دستی روی‌ شونه ام به خودم اومدم و گیج نگاهمو به فرد سفید پوش بالای‌ سرم دوختم :

_حواستون پیش منه جناب ؟؟

معلوم بود چندباری صدام زده و من حواسم نبوده گیج تکونی خوردم و به سختی بلند شدم

_بله بله ببخشید !!

لبخندی زد و گفت :

_شما همراه بیمار آیناز…..

پس دکترش این بود ، توی حرفش پریدم و دستپاچه لب زدم :

_بله بله منم !!

سری تکون داد و گفت :

_خواستم در رابطه با وضعیت ایشون باهاتون حرف بزنم

_بله در خدمتم !!

_ایشون باید تحت مراقبت کامل باشن و مدتی رو توی بیمارستان بمونن چون …..

حرفش رو نصف و نیمه رها کرد و با حالت خاصی نگاهش رو به چشمام دوخت

 

سری تکون دادم و سوالی پرسیدم :

_چون چی دکتر ؟؟

_چون اولا معلوم نیست کی به هوش بیان دوما بخاطر ضربه ها و زخمایی که روی تنش هست باید به پلیس اطلاع داد

اخمامو توی هم کشیدم و با تعجب پرسیدم :

_پلیس ؟؟

دستاش رو توی جیب روپوش تنش فرو برد و جدی گفت :

_بله چون این یه مورد مشکوکه !!

دهن باز کردم که مخالفت کنم ولی با یادآوری نیما خشمگین دندونامو روی هم سابیدم و سری در تایید حرفای دکتر تکونی دادم و گفتم :

_بله درست میگید !!

با حالت خاصی نگاهش روم چرخوند و تاکید وار گفت :

_پس ممنون میشم تا اومدنشون اینجا رو ترک نکنید

با این حرفش مات و مبهوت خشکم زد یعنی چی این حرفش ؟؟ خواست از کنارم بگذره که با یه حرکت سد راهش شدم

و با اخمای درهم درحالیکه اشاره ای به خودم میکردم با بُهت پرسیدم :

_ نگید که به من مشکوکید ؟؟

بی تفاوت نگاهی بهم انداخت و سکوت کرد که صداش زدم و گفتم :

_با شما بودم دکتر !!

خیره چشمام شد و با بی تفاوتی گفت :

_من شما رو به چیزی متهم نکردم ولی چون همراهش بودید طبق مراحل قانونی باید جوابگوی بعضی چیزا باشید

پوووف کلافه ای کشیدم چه گرفتاری شده بودم با اینکه رسوندمش بیمارستان و جونش رو نجات دادم حالا باید به خودمم گیر بدن و کم مونده بازداشتمم بکنن

دستی پشت گردنم کشیدم و درحالیکه باز‌ سرجام روی‌ نیمکت مینشستم با خستگی لب زدم :

_اوکی ممنونم دکتر !!

با لبخند سری برام تکون داد و از کنارم گذشت درحالیکه از پشت سر خیره رفتنش بودم توی فکر فرو رفتم که یکدفعه با دیدن کسایی که وارد سالن میشدن

نگاهم سمتشون چرخید جدی به سمت پذیرش رفتن و شروع کردن باهاشون حرف زدن ولی من توی ذهنم به دنبال پیدا کردن توضیح قانع کننده ای برای گفتش بهشون بودم

نمیدونم چقدر توی فکر بودم که یکدفعه با قرار گرفتن دو تا پا که جلوی دیدم رو گرفته بودن به خودم اومدم و نگاهم سمت بالا کشیده شد

همون افسر پلیسی بود که حالا با چشمای ریز شده درحالیکه پرونده ای زیربغلش بود خیره من شده و پلکم نمیزد

وقتی دید نگاهش میکنم دستش رو به نشونه سلام جلو آورد و گفت :

_سلام ببخشید آقای …..

بلند شدم و درحالیکه دستش رو به گرمی میفشردم آروم اضافه کردم :

_هاوارد هستم !!

_بله جناب هاوارد شما همراه بیمار بودید درسته ؟؟

سری تکون دادم و گفتم :

_بله من بودم

پرونده توی دستش رو به سرباز پشت سرش داد و با اشاره ای بهش فهموند که چیزایی رو یادداشت کنه اونم با دقت خیره دهنم شد و شروع به نوشتن کرد

_میشه بگید خانوم رو کجا پیدا کردید ؟!

بدون اینکه دستپاچه بشم صدام رو با سرفه ای صاف کردم و گفتم :

_توی جاده منتهی به ….. پیداشون کردم که کنار جاده افتاده بودن

با چشماش ریز شده با دقت پرسید :

_میدونید چه بلایی سرش اومده ؟؟

اگه الان از نیما حرفی میزدم فکر میکردن دارم بهش تهمت میزنم و بیفایده بود پس باید حساب شده حرف میزدم

با این فکر زبونی روی لبهام کشیدم و جدی گفتم :

_نه اطلاع دقیقی ندارم فقط دیدم اینطوری کنار جاده افتادن رسوندمش بیمارستان

_ایشون رو از قبل میشناسید درست میگم ؟!

توی چشماش خیره شدم و گفتم :

_بله دوست دخترم هستن !!

با تعجب آهانی زیرلب زمزمه کرد و جدی پرسید :

_بنظرتون توی اون جاده اونم خارج شهر چیکار میکردن ؟؟

کلافه دستی به صورتم کشیدم

_نمیدونم !!

ابرویی با تعجب بالا انداخت و سوالی پرسید :

_مگه نگفتید دوست دخترتونن ؟؟

داشت با سوال و جواب هاش دیونه ام میکرد ولی باید تحمل میکردم پس با این حرفش سری در تکونی دادم و گفتم :

_بله ولی چند روزی بود که غیبش زده و ازش خبری نداشتم و حالام که توی این حال بد پیداش کردم

نیم نگاهی‌ به سربازی که کنارش ایستاده بود انداخت و با حالت خاصی زیرلب زمزمه کرد :

_عجیبه !!

بی حرف نگاهش کردم که سری تکون داد و با حالتی که انگار قصد داره مُچم رو بگیره سوالی پرسید :

_بعد شما که میگید چند روزی ازش خبر نداشتید چطوری اونجا اونم بیرون شهر پیداش کردید ؟؟

حالا چی میگفتم ؟!
یعنی حالا ماجرای ردیابی رو میگفتم

اول نخواستم حرفی بزنم و چیز دیگه ای بگم ولی با یادآوری نیما و حال بدی که آیناز داشت دندونامو حرصی روی هم فشردم و گفتم :

_چون دنبالش بودم تا بالاخره پیداش کردم

با تعجب گفت :

_یعنی میخوایید بگید هیچ اطلاعی ازش نداشتید و تا این حد پیگیرش بودید ؟؟

سری تکون دادم و گفتم :

_بله شما باشی و دوست دخترت یهویی غیبش بزنه نگران نمیشید ؟؟

سری تکون داد و گفت :

_بله شما درست میگید

بی روح خیره اش شدم که مشکوک سوالی پرسید :

_خوب نگفتید چطور پیداش کردید اونم توی اون منطقه دور افتاده

بدون اینکه وقت رو تلف کنم و برای گفتنش دودل باشم بی معطلی گفتم :

_به کسی شک داشتم که بهش آسیب زده باشه پس کسی رو گذاشتم تغیبش کنه و زیرنظرش بگیره اینطوری راحت پیداش کردم

اخماش رو توی هم کشید

_حالا اون کسی که بهش شک داشتید کیه ؟؟

نگاهم رو توی چشماش دوختم و بی معطلی اسمش رو به زبون آوردم

_نیما احمدی !!

با چشمای ریز شده سوالی پرسید :

_آدرس و محل کارش ؟؟

زبونی روی لبهام کشیدم و با نفرت زیرلب زمزمه کردم :

_شرکت …..

سری تکون داد و با اشاره ای به سرباز کنارش بلند خطاب بهش دستور داد :

_اسم و آدرسش رو یادداشت کن

_چشم قربان !!

بعد از اینکه خوب بازجوییم کرد و همه سوالی پرسید بالاخره دستش رو جلو آورد و خسته گفت :

_خیلی ممنونم از همکاریتون آقای هاوارد

دستش رو به گرمی فشردم و با لبخندی گفتم :

_خواهش میکنم!!

_امیدوارم دوست دخترتون هرچه زودتر خوب بشن

_ممنونم لطف دارید

_فقط اینم بگم که تا خانوم بهوش بیان و حرفای شما رو تایید کنن از شهر خارج نشید و در دسترس باشید

به اجبار لب زدم :

_اوکی مطمعن باشید من جایی نمیریم

بالاخره بعد از خداخافظی کوتاهی که کرد رفت روی نمیکت توی سالن نشستم و درحالیکه از پشت خیره رفتنشون میشدم پوزخندی زدم و زیرلب زمزمه کردم :

_این دفعه دیگه کارت ساخته اس نیما !!!

 

” نیما “

قصد داشتم بعد از انجام کارهام زودی به خونه برگردم ولی بخاطر این مدت نبودم کارهای شرکت به قدری بهم ریخته و آشفته شده بود

که مجبور به راست و ریست کردن کارها شدم و درگیری هام اینقدر زیاد شد که زمان و مکان از دستم در رفته بود ، با دقت مشغول کار بودم

پرونده جلوم رو ورقی زدم و در حال بررسی کردنش بودم که تقه ای به در خورد و کسی وارد اتاق کارم شد

_ببخشید قربان !!

از صداش متوجه شدم منشیِ ، پس بدون اینکه سرمو بالا بگیرم زبونی روی لبهام کشیدم و گفتم :

_بله باز پرونده ای مونده که نیاورده باشیش ؟؟

چند قدم جلو اومد و گفت :

_نه قربان همه رو آوردم ولی میخواستم بپرسم که چی میل دارید براتون سفارش بدم ولی اینم بگم فقط یه رستوران این موقع شب بازه پس انتخابتون محدوده !!

با این حرفش آنچنان سرمو بالا گرفتم که صدای تَرق تَرق مهرهای گردنم توی فضا پیچید و با تعجب پرسیدم :

_مگه ساعت چنده ؟؟

نیم نگاهی به ساعت مچی روی دستش انداخت و بی تفاوت لب زد :

_نزدیکه یک شبه منم بخاطر اینکه کمکتون کنم اینجا موندم !!

سرمو کج کردم و بهت زده لب زدم :

_چی ؟؟؟؟

شونه ای بالا انداخت و بی تفاوت جمله اش رو دوباره تکرار کرد :

_یک شب قربان و شما هم تا الان هیچی نخوردید

وااای خدایا چطور آیناز رو از یاد برده بودم تکونی خوردم و درحالیکه بلند میشدم توی حرفش پریدم و دستپاچه لب زدم :

_من باید برم زود این پرونده ها رو جمع کن !!

وقتی دید من اونطور دستپاچه دور خودم میگردم و سعی دارم زودی جمع کنم برم گیج به سمتم اومد و گفت :

_ولی‌ قربان خودتون گفتید باید هر طوری شده همه اینا رو تموم کنید و منم مجبور کردید اینجا پیشتون بمونم کمک کنم !!

کتم رو چنگ زدم و درحالیکه به سمت در میرفتم بیقرار لب زدم:

_دیگه نمیخواد بمونی برو !!

دستپاچه دنبالم راه افتاد و گفت :

_ولی قربان این همه پرونده رو من چیکار کنم

کلافه به سمتش برگشتم

_اصلا ولشون کن نمیخواد جمع کنی فقط در ها رو قفل کن و برو اوکی ؟؟

گیج و مبهوت نگاهم کرد ولی من بدون اینکه منتظر پاسخی از جانبش باشم وارد آسانسور شده و دکمه پارکینگ رو فشردم

پوووف لعنتی چطور آیناز رو فراموش کرده و تا این موقع شب اینجا توی شرکت مونده بودم امیدوارم خطایی ازش سر نزده باشه وگرنه این بار نمیتونم دیگه آروم بمونم و کاریش نداشته باشم

سوار ماشین که شدم با تموم قدرت پامو روی گاز فشردم و با سرعت توی جاده افتادم باید تا دیر نشده خودم رو به خونه میرسوندم

ولی هرچی میرفتم مگه میرسیدم ؟!
بخاطر اینکه دور از شهر بود خیلی زمان میبرد تا برسم ولی من بیقرار فقط پامو روی گاز فشار میدادم و کلافه از بین ماشین ها لایی میکشیدم چون فکر اینکه اون الان خونه تنهاست و معلوم نیست داره چیکار میکنه داشت دیوونه ام میکرد

با یادآوری اینکه حتما گرسنه اس و سرراهمم هیچ رستورانی اون موقع شب باز نبود به اجبار از فروشگاه شبانه روزی یه مقدار مواد غذایی خریدم

ولی همین که به خونه رسیدم و در رو باز کردم با دیدن خونه ای که توی تاریکی و سکوت غرق بود برای ثانیه ای خشکم زد ولی زودی به خودم اومدم و با عجله لامپ رو روشن کردم

 

با روشن شدن سالن و دیدن صحنه ای که رو به روم بود بی اختیار نایلون خوراکی هایی که خریده بودم از بین انگشتای لرزونم پایین افتاد و تموم مواد داخلش پخش زمین شد

تموم خونه بهم ریخته بود و از همه بدتر دیدن بالکنی بود که شیشه اش شکسته و تموم زمین پُر بود از خورده شیشه هایی که از خون ریخته شده روشون برق میزدن

یعنی چه اتفاقی افتاده ؟؟
نمیخواستم چیزی که اتفاق افتاده رو باور کنم و به این که در نبودم از این خونه فرار کرده و رفته فکر کنم

پس وحشت زده به سمت اتاق قدم تند کردم و درحالیکه بلند اسم آیناز رو صدا میکردم و لامپ ها رو روشن کردم

ولی با ندیدنش توی اتاق وحشت تموم وجودم رو فرا گرفت نمیخواستم به فکری که توی ذهنم داشت کم کم جون میگرفت پرو بال بدم پس جنون وار مدام زیرلب ‌کردم :

_نه نه امکان نداره رفته باشه !!

با عجله به سمت دستشویی و حمام یورش بردم ولی دَر هر کدوم رو که باز میکردم خبری از آیناز نبود و انگار آب شده و به زمین رفته هیچ اثری ازش نبود

با دیدن حمام خالی لگد محکمی به دَرش کوبیدم و خشمگین زیرلب زمزمه کردم :

_لعنتی یعنی کجا رفته ؟؟

اخمام توی هم فرو رفت و شروع کردم از زور‌ خشم نفس نفس زدن ، حالا باید چیکار میکردم و کجا رو دنبالش میگشتم ؟؟

بدون توجه به خورده شیشه های ریخته شده روی زمین به سمت بالکن یورش بردم و از اون بالا نیم نگاهی به پایین انداختم رَد خون همه جا به چشم میخورد

دستی به ملافه های پاره شده کشیدم و زیرلب حرصی غریدم :

_دختره احمق !!

با این وضع بدش فکر نکنم زیاد دور شده باشه با این فکر دستی پشت گردنم کشیدم و بی معطلی سراغ آشپزخونه رفتم و بعد از برداشتن چراغ قوه از‌خونه بیرون زده و به سمت پشت خونه جایی که بالکن قرار داشت رفتم

چراغ قوه رو روشن کردم با دقت به اطراف چرخوندم رَد پاهاش و خون ریخته شده اش تا یه جاهایی معلوم بود عصبی راه جلو رو در پیش گرفتم

هر چی جلوتر میرفتم رَد پاهاش روی زمین کمرنگ و کمرنگ تر میشد وقتی که دیگه کامل ناپدید شدن عصبی چرخی دور خودم زدم و بلند فریاد زدم :

_کجا رفتی لعنتی !!

نمیدونم دقیق چند ساعت بود داشتم گیج دور خودم میچرخیدم و مشغول بودم که دیگه نایی توی تنم نمونده بود

توی تاریکی خسته کنار تنه درختی نشستم و با نفس نفس های بریده نگاهم رو به اطراف چرخوندم معلوم نبود دختره دیونه کجا رفته

اینطوری پیاده گشتن بیفایده بود هوا تاریک شده و میترسیدم اتفاق بدی براش بیفته باید برمیگشتم و تا دیر نشده با ماشین باز دنبالش میگشتم با این فکر به قدمام سرعت دادم و برگشتم تا ماشین رو بردارم

تا برگشتم زودی ماشین رو برداشتم و با سرعت شروع کردم منطقه رو گشتن ولی هرچی میگشتم هیچی به هیچی !!

هیچ اثری ازش نبود !!
تموم بدنم از زور ترس و خشم میلرزید فکر نبودن و از دست دادنش داشت دیوونه ام میکرد و از پا درم میاورد

عصبی مشت محکمی به فرمون کوبیدم و داد بلندی از زور خشم زدم :

_کجایی دختر !!!

اینقدر با ماشین دور و اطراف چرخیدم که دیگه آفتاب طلوع کرده بود و نایی توی تنم نمونده بود ، ماشین کنار جاده پارک کردم

و خسته و کلافه نگاهم رو به آسمون و خورشیدی که کم کم داشت طلوع میکرد دوختم و توی فکرم این میچرخید

که الان کجاست و داره چیکار میکنه ؟؟!
تقریبا مطمعن شده بودم توی این منطقه نیست چون جایی نبود که نگشته باشم ولی چطور و با کمک کی تونسته بود از این منطقه بره ؟؟

چون رفت و آمد این دور و برا کمه و اگه کسی بهش کمک نکرده باشه نمیتونست قدم از قدم برداره حرصی دکمه بالایی پیراهنم رو باز کردم توی فکر فرو رفتم

که یکدفعه با یادآوری إریک دستم روی یقه ام خشک شد و ناباور زیرلب زمزمه کردم :

_نگو که کار تو بوده !!

با فکر به اینکه إریک کمکش کرده باشه خشم تموم وجودم رو در برگرفت و حرصی درحالیکه گوشی رو از جیبم بیرون میکشیدم زیرلب غریدم :

_فقط بدونم کار تو بوده اونوقت خدا به دادت برسه !!

شمارش رو گرفتم و عصبی منتظر موندم تا جواب بده طولی نکشید صدای جدیش توی گوشم پیچید

_الووو بله !!

دندونامو روی هم سابیدم و حرصی غریدم :

_چیکارش کردی ؟؟؟!

گیج لب زد :

_چی رو چیکار کردم ؟؟ منظورت چیه ؟؟

از اینکه خودش رو به اون راه میزد و احمق فرضم میکرد حس میکردم راه تنفسم بسته اس و دارم خفه میشم پس از ماشین پیاده شدم و درحالیکه بیقرار راه میرفتم خطاب بهش غریدم :

_من رو چی فرض کردی هاااا ؟؟ با آینازم کجا بردیش ؟؟

_چی میگی برا خودت دیوونه شدی ؟؟

مشت محکمم روی کامپوت ماشین کوبیدم و بلند فریاد زدم :

_آره دیوونه شدم بگوو کجایی ؟؟

عصبی گفت :

_ خونه ام….چه میدونم دختره کجاست

با مشت های گره کرده صداش زدم و گفتم :

_منو بازی نده !!

انگار بهش برخورده باشه صداش رو بالا برد

_نیما انگار به سرت زده دیونه شدی هااااا؟؟

یعنی باور کنم ازش خبری نداره ؟!
بیقرار شروع کردم به راه رفتن و کلافه دست پشت گردنم کشیدن

_یعنی میخوای بگی تو نیومدی اینجا ؟؟

صدای جدیش تو گوشیم پیچید :

_نه چرا باید بیام ؟؟

لگد محکمی به سنگ ریزهای جلوم پام کوبیدم و گفتم :

_پس کی میدونسته اینجاست و فراریش داده ؟؟

صدای پوزخندش توی گوشم پیچید و با تمسخر گفت :

_ هه پس بالاخره رفت !!

یعنی چی این حرفش ؟؟ نکنه از چیزی خبر داره؟؟ دندونامو حرصی روی هم سابیدم و گفتم :

_چی میدونی راستشو بگو ؟؟

_هیچی !!

صداش زدم و بیقرار لب زدم :

_هرچی میدونی بهم بگو إریک !!

عصبی گفت :

_چیزی نمیدونم اگه میدونستممم چیزی بهت نمیگفتم !!

گوشی رو به دست دیگه ام دادم و عصبی بلند گفتم :

_یعنی چی این حرفت هاااااا

با نفرتی که برام بی سابقه بود صدام زد و گفت :

_حالت خوبه ؟؟ با اون بلاهایی که سرش آوردی دختره کم مونده بود زیر دستت بمیره بعد میپرسی یعنی چی؟؟ اگه چیزی هم میدونستم هیچ وقت بهت نمیگفتم مطمعن باش

دهن باز کردم چیزی بارش کنم ولی یکدفعه با پیچیدن صدای بوق آزاد توی گوشم عصبی گوشی رو جلوی صورتم گرفتم و بلند داد زدم :

_ لعنتی حالا گوشی روی من قطع میکنی هااااا ؟؟

با فکر به اینکه احتمال زیاد ازش خبری داره عصبی باز شروع کردم بهش زنگ زدن ولی مگه گوشی رو برنمیداشت ؟؟

هرچی زنگ میخورد برنمیداشت اینقدر زنگ خورد تا با صدای پخش شدن زنی توی گوشم فهمیدم گوشی‌ روم خاموش کرده ، از زور خشم و حرص تموم بدنم میلرزید

چطور جرات کرده گوشی روی من خاموش کنه نکنه داشت دروغ‌ میگفت که ازش خبری نداره ؟! باید سراغش میرفتم و با چشمای خودم میدیدمش چون عجیب مشکوک میزد

با این فکر سوار ماشین شدم تا به سمت خونه اش برم ولی همین که دستم به سمت سوییچ ماشین رفت با پیچیدن صدای زنگ گوشی توی فضا با فکر به اینکه حتما إریکه

بدون اینکه نگاهی‌ به صفحه گوشی بندازم تماس رو وصل کردم و عصبی فریاد زدم :

_گوشی روی من قطع میکنی هاااا بگو چیکارش کردی ؟؟

یکدفعه با پیچیدن صدای مهدی توی گوشم و حرفی که زد بی اختیار خشکم زد

 

همچنین ببینید

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت 91

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۹۱

  _ولی اینطور به نظر نمیاد یعنی چی این حرفش ؟! نکنه به چیزی شک …

۲ دیدگاه ها

  1. هی ما هیچی نمیگیم
    از با شعور بودنمونه
    چرا مث آدم پارت نمیزارید

  2. آه نیما چقدر حال بهم زنه،خواهشا آیناز با نیما ازدواج نکنه که خیلی بی مزه میشه.
    پارت بعدی رو کی میزارید؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *