سه شنبه , خرداد ۶ ۱۳۹۹
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم / رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۳۶

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۳۶

 

بی اختیار خیره پسربچه تُپل و چشم درشتی که قطره های اشک از چشماش سرازیر بودن و فین فین کنان شلوارم رو توی چنگش میفشرد بودم که نورا تکونی به دستم داد تا ولش کنم و با ناراحتی خطاب به پسربچه لب زد :

_هیچی نیست پسرم گریه نکن !!

ولی پسربچه بدون اینکه پامو ول کنه با لحن بچگونه ای بغض آلود لب زد :

_مامانمو اذیت نکن !!

با شنیدن صداش بالاخره به خودم اومدم …هه پس اون بچه ی حرومزاده اش اینه !!
همونی که نتیجه صیغه چند ماهه اش با اون امیرعلی پست فطرت بود

با یادآوری گذشته دندونامو روی هم فشردم و بدون هیچ گونه رحم و مروتی توی صورت نورا فریاد زدم :

_میبینم خجالت نکشیدی و توله ات رو با خودت آوردی !!!

چشماش روی هم فشرد و با صدای لرزونی لب زد :

_تو رو خدا آروم داداش… بچه میترسه !!

عصبی به عقب هُلش دادم که از شدت ضربه چند قدم عقب رفت و با برخورد پشتش با دیوار آخ آرومی از بین لبهاش بیرون اومد

پسر بچه ای که هنوز حتی اسمشم رو هم نمیدونستم با دیدن این حرکتم زد زیر گریه و درحالیکه با مشت بهم ضربه میزد با لبهای آویزون فریاد کشید :

_ بد چرا مامانمو میزنی !!!

عصبی تکونی به پام دادم تا کنار بره ولی با لج بازی بیشتر به پام ضربه میزد و سعی میکرد از تموم قدرتش برای دفاع از مادرش استفاده کنه

برای ثانیه دلم براش لرزید ولی با یادآوری اینکه اون کسی نیست جز بچه حرومزاده امیرعلی و نورا خشم تموم وجودم رو در برگرفت

و بدون اینکه بدونم دارم چیکار میکنم عصبی یقه اش رو از پشت سر گرفتم و درحالیکه از خودم جداش میکردم با یه حرکت روی هوا معلق گرفتمش و با حرص سرش فریاد کشیدم :

_ساکت شووو !!

با شنیدن صدای فریادم دست و پاش که روی هوا در حال تکون دادن بود بی حرکت شدن و با چشمای گشاد شده از ترس خیره دهنم شد

چند ثانیه بی روح خیرم شد ولی کم کم لباش از زور بغض لرزید و با صدای بلندی زد زیر گریه !!

صدای گریه اش روی اعصابم بود و حس میکردم دارم دیوونه میشم ، نورا دستپاچه به طرفم قدم تند کرد و درحالیکه سعی داشت پیرهن پسربچه رو از بین انگشتای قدرتمندم بیرون بکشه عصبی گفت :

_طرف حساب تو منم …حرصت رو سر بچه خالی میکنی ؟!

بچه اش رو تقریبا توی بغلش پرت کردم و بدون اینجا جوابی بهش بدم عصبی خواستم ازش فاصله بگیرم و به اتاقم برگردم که شنیدم زیرلب زمزمه کرد :

_هه حاشا به غیرتت که با بچه طرف میشی !!

دیگه نفهمیدم چی شد و به قدری خون جلوی چشمام رو گرفت که انگار جنون به سرم زده باشه با یه حرکت دستمو دور گلوی نورا حلقه کردم و با تموم قدرت توی صورتش غریدم :

_هه غیرت ؟! آره راست میگی اگه یه ذره غیرت توی وجودم بود که جلوی تو رو میگرفتم با شناسنامه سفید این توله رو پس نمینداختی

صورتش قرمز شد و با ناباوری نگاهم کرد که انگار واقعا دیوونه شده باشم فشار بیشتری به دستم آوردم و با حرص اضافه کردم :

_پس زود از جلوی چشمام گمشو همو…..

یکدفعه باقی حرفم با حرکت مامان و چیزی که گفت نصفه موند

 

دستم رو گرفت و درحالیکه اشکاش سرازیر شده بودن فریاد کشید :

_دیونه شدی ؟؟ ولش کن خواهرتو

بدون اینکه توجه ای بهش بکنم دندونام روی هم سابیدم و عصبی گفتم :

_نووووچ نمیشه باید زبونش رو براش کوتاه کنم !!

لبای نورا از فشار دستام نیمه باز مونده بودن و با چشمای به اشک نشسته خیره ام بود کم کم دستاش سست و بی حس شدن و پسرش از بین دستاش پایین افتاد

پسرش با مشت به پام ضربه میزد و ازم میخواست مادرش رو ول کنم ولی من چشمام فقط و فقط نورا رو میدید

درست عین روانی ها از اینکه داشت اینطوری جلوی چشمام جون میداد لذت میبردم و یه طورایی گوشام جیغ ها و فریاد های مامان و پسر نورا رو نمیشنید

که مامان با نگرانی به دستم چنگ انداخت و ملتمس نالید :

_ نی…نیما پسرم ولش کن کشتیش !!

با دستای لرزونش سعی کرد به عقب هُلم بده وقتی دید بی فایده اس با مشت به بازوم میکوبید و سعی داشت از نورا جدام کنه

ولی از بین اون ها تنها کسی که تموم مدت بدون هیچ واکنشی ایستاده بود تا من حرصم رو خالی کنم نورا بود بس !!

میدیدم که چطور چشماش گشاد شدن و صورتش به کبودی میزنه ولی هیچ تلاشی برای اینکه ولش کنم نمیکرد

به زور لبهاش رو تکونی داد و با صدای خفه ای لب زد :

_دا …داش

با شنیدن صداش انگار تازه هوش و حواسم سرجاش اومده باشه ولش کردم و با بهت و ناباوری چند قدم عقب رفتم و درحالیکه دستام رو جلوی صورتم میگرفتم زیرلب نالیدم :

_من….من داشتم چیکار میکردم خدایا !!

نورا روی زمین نشست و بی حال درحالیکه سرش رو به دیوار تکیه میداد به شدت شروع کرد به سرفه کردن و مدام دستش رو‌ به گلوی متورم و سرخ شده اش میکشید

پسرش که از زور گریه به هق هق افتاده بود خودش رو توی بغل مادرش انداخت و مامان با عجله به سمت آشپزخونه رفت ولی من بی روح فقط نگاهم روی کسی بود که یک روز تمام زندگیم بود

باورم نمیشد به هیولایی تبدیل شدم که قصد جون خواهر خودم رو داشتم حس عذاب وجدان گریبان گیرم شده بود که یکدفعه با بوسه بی جونی که نورا روی سر پسرش زد

باز همه گذشته جلوی چشمام جون گرفت و عصبی با دستای مشت شده زیرلب زمزمه کردم :

_لعنتی !!

خشمگین به طرفش رفتم و خواستم براش خط و نشون بکشم که مامان پیراهنم رو از پشت محکم کشید و با حرص گفت :

_بکش عقب نیما …. دستت بهش بخوره شیرم رو حلالت نمیکنم !!

با این حرفش کلافه دستی پشت گردنم کشیدم که خم شد و لیوان آب رو جلوی لبهای نورا گرفت و با بغض لب زد :

_بمیرم برات مادر همش تقصیر منه !!

نورا یه کمی از آب رو خورد و بی جون سرش رو به سر پسرش تکیه زد که عصبی به طرف اتاقم راه افتادم و بلند خطاب بهشون گفتم :

_میرم دوش میگیرم برگشتم اینجا توی خونه ام نبینمتون !!

دستگیره در رو گرفتم ولی هنوز داخل اتاق نشده بودم که با حرفی که نورا زد پاهام از حرکت ایستاد و خشن به سمتش برگشتم

نه این دختر آدم بشو نبود !!

_ ما قرار نیست جایی بریم !!

یعنی چی قرار نیست جایی برن ؟! از اینکه اینطوری داشت روی اعصابم یورتمه میرفت و بدون اینکه کوتاه بیاد حرف میزد عصبی با قدمای بلند به سمتش رفتم و خطاب بهش فریاد زدم :

_یعنی چی این حرفت هااااا ؟!

ولی قبل از اینکه بهش نزدیک بشم مامان سینه به سینه ام ایستاد و هشدار آمیز گفت :

_ بهش نزدیک شدی نشدی هااا نیما ؟؟!!

دندونام روی هم سابیدم و بلند فریاد کشیدم :

_میخوای زیر دست و پام لِه نشه از اینجا ببرش !!

دستمو روی هوا تکونی دادم و خشن اضافه کردم :

_زووود !!

و بدون اینکه منتظر پاسخی از جانبش باشم وارد اتاقم شدم و در رو بهم کوبیدم لعنتی !!!

کلافه چرخی دور خودم زدم و با یادآوری اتفاقایی که چند دقیقه پیش افتاده بود با حرص زیر وسایل روی میز زدم که پخش زمین شدن و هر تکه ای ازشون یه گوشه ای افتاد

خدایا ….حالا با این مصیبت تازه باید چیکار میکردم ؟!

چنگی توی موهای آشفته ام زدم و‌ انگار خیلی به روح و روانم فشار اومده باشه هر دو دستم رو دو طرف سرم قرار دادم و شروع کردم به سرم فشار آوردن

آره اینا میخواستن من رو دیوونه کنن !!

یکدفعه نگاهم از توی آیینه به خودم افتاد و با دیدن سر وضعی که داشتم پووف کلافه ای کشیدم و درحالیکه حوله رو از تو کمد چنگ میزدم به طرف حمام راه افتادم

از دیشب که مست و پاتیل اومده بودم خونه و اینم از الانم که سروضعم اینه و تا از خواب بیدار شدم با نورا و پسرش روبه رو شدم و بدتر از همه بوی گند الکلم بود که تقریبا تموم خونه رو برداشته بود

با لباسای تنم زیر دوش آب سرد ایستادم تا کم کم از فشار زیادی که روم بود کاسته بشه چون حس میکردم سرم هرآن در حال ترکیدنه و از شدت خشم الان که هرچی سر راهم هست رو بزنم بشکنم

از شدت سرمای آب کم کم اون حس خشم درونم کمتر شد و انگار تازه به خودم اومده باشم نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و درحالیکه دستامو به دیوار شیشه ای حمام تکیه میدادم چشمام رو بستم

بعد از اینکه حالم یه خورده رو به راه شد از حمام بیرون زدم و سشوار رو به برق زدم مشغول خشک کردن موهام بودم که تقه ای به در اتاق خورد و امیلی با سینی غذا وارد شد و گفت :

_خانوم گفتن غذا رو براتون بیارم اتاقتون !!

بی حرف سری به نشونه تایید براش تکون دادم که سینی غذا روی‌ میز گذاشت خواست بیرون بره که با یادآوری چیزی سشوار خاموش کردم و صداش زدم که به طرفم برگشت و منتظر نگام کرد

_اون زن با بچش رفته یا هنوزم هستن ؟!

با تعجب نگام کرد و گفت :

_اگه منظورتون با نورا خانمه که دارن وسایلشون جمع میکنن و منتظر شوهرشونن تا بیاد دنبالشون

سرم رو کج کردم و با بُهت لب زدم :

_شوهرش ؟!

چی ؟! این چی میگه ؟! یعنی امیرعلی هم اینجاس ؟! دیگه نفهمیدم چی شد و با دو از اتاق بیرون زدم

در اتاق مهمونی که حدس میزدم نورا اونجاست با یه حرکت باز کردم که سرش رو‌ بلند کرد با تعجب نگام کرد وارد شدم و عصبی خطاب بهش گفتم :

_ چرا ؟؟؟!

وسایل توی دستش رو توی چمدون انداخت بلند شد به طرفم اومد و سوالی پرسید :

_چی چرا ؟!

دستامو به کمرم تکیه زدم و با حرص غریدم :

_چرا با وجود اون شوهر عوضیت که اینجاست باز قدم نحست رو توی خونه من گذاشتی ؟؟

با لُکنت آروم زیرلب زمزمه کرد:

_ما….مامان گفت بیام و…

باقی حرفش با صدای فریاد پسرش که به سختی خودش رو از روی تخت پایین مینداخت و به طرفم میومد نصفه موند

با لحن مثلا قلدرانه ای صداش رو کلفت و خشن گفت :

_چی از جون مامانم میخوای هااااا ؟!

نورا دستپاچه به سمتش رفت و درحالیکه سعی میکرد بغلش کنه گفت :

_سام آروم باش پسرم چیزی نیست

هه پس اسمش سام بود ، چنان با اخم و نگاه تیزی نگاهم میکرد که انگار مرد بزرگیه و اگه نورا جلوش رو نگیره میخواد من رو تیکه پاره کنه

پوزخندی گوشه لبم نشست و با حرص زیرلب زمزمه کردم :

_این خوی وحشی گریش به اون بابای اَلدنگش رفته !!

فکر نمیکردم حرفم شنیده باشه ولی در مقابل چشمای گشاد شده ام توی بغل نورا شرو‌ع کرد به دست و پا زدن و عصبی بلند داد کشید :

_بزارم زمین مامان تا حسابشو برسم

از این حرفش چشمام گشاد شد که نورا صورتش رو با یه دستش گرفت و‌درحالیکه صورتش به طرف خودش برمیگردوند و خیره چشماش میشد هشدار آمیز گفت :

_هیس…..درست صحبت کن اون داییته !!

لباش رو بهم فشرد و بغض کرده سرش رو توی گودی گردن نورا فرو برد و با صدای خفه ای لب زد :

_دوستش ندارم نمیخوام داییم باشه !!

نیشخندی زدم و کنایه آمیز لب زدم :

_چه وجه تشابهی…در ضمن توام هیچ نسبتی با من نداری و من داییت نیستم !!

نورا تند و تیز نگاهم کرد و گفت :

_به باباش نرفته متاسفانه به داییش رفته و کپی پیس خودته مگه نمیبنیش چه آتیشی میسوزونه ؟!

بی روح نگاهش کردم و بدون توجه به حرفش گفتم :

_زود جولو پلاست رو جمع کن برو پیش شوهرت البته اگه بیرون ننداخته باشدت !!

عقب گرد کردم تا از اتاقش بیرون برم که صدای بغض دارش به گوشم رسید

_برای این اومدم اینجا چون بعد این همه سال دلم برای یه دونه برادرم تنگ شده بود و میخواستم هر طوری شده باهات آشتی کنم و دلت رو به دست بیارم حتی با به جون خریدن هر جور توهین و تحقیری ولی میبینم که دلت سنگ تر از این حرفاس !!!

هه…سنگ ؟!
به طرفش برگشتم و خواستم جواب دندون شکنی بهش بدم که امیلی وارد اتاق شد و با حرفی که زد خشمگین دستامو مشت کردم

 

_خانوم شوهرتون گفتن بهتون بگم حاضر شید بیاید پایین که منتظرتونن !!

سام با خوشحالی از بغل نورا پایین پرید و درحالیکه به سمت در خروجی میرفت بلند گفت :

_آااااخ جون بابا

نورا به عقب چرخید و همونطوری که با عجله سعی در جمع کردن وسایلش داشت خطاب به امیلی گفت :

_بیا کمکم این چمدونا رو ببریم پایین

امیلی چشمی زیرلب زمزمه کرد و با عجله به طرفش رفت و خواست چمدونش رو برداره که یکدفعه با فکری که به ذهنم رسید با یه حرکت دسته چمدون رو از دستش بیرون کشیدم

و بدون توجه به چشمای گشاد شده امیلی و نورا با قدمای بلند از خونه بیرون زدم نورا که تقریبا شصتش خبردار شده بود چه قصدی دارم هول و دستپاچه دنبالم راه افتاد

_بده خودم میبرم !!

وقتی دید اهمیتی به حرفش نمیدم نفس نفس زنون سد راهم شد و درحالیکه سعی داشت چمدون رو از دستم بیرون بکشه گفت :

_نیمااااا گفتم بده من این لعنتی رو !!

عصبی به عقب هُلش دادم و با یه حرکت در حیاط رو باز کردم و تا نورا به خودش بیاد و بخواد حرکتی بکنه چمدونش رو دقیق جلوی پای امیرعلی که در خونه درحالیکه پسرش توی بغلش بود و منتظر نورا ایستاده بود پرت کردم

نورا وحشت زده توی خیابون اومد و حیرون نگاهش رو بین من و امیرعلی که خنثی نگاهم میکرد چرخوند و با عجله به سمت چمدون شکسته رفت و خواست برش داره

که امیرعلی بلند صداش زد و گفت :

_اینجا چه خبره نورا ؟!

نورا که معلوم بود دستپاچه شده سرجاش ایستاد موهاش رو پشت گوشش زد و با لُکنت آروم زمزمه کرد :

_هی….هیچی بری…..

دست به سینه به دیوار تکیه زدم و درحالیکه توی حرفش میپریدم خطاب به امیرعلی که با اخمای درهم خیرم بود گفتم :

_زنت رو بردار ببر و دیگه ام هیچ وقتم این دور و برا پیداتون نشه وگرنه ….

باقی حرفم رو نصفه نیمه رها کردم و بعد از نگاه خیره ای که به سام مینداختم با اخمای درهم خواستم داخل شم که کسی بازوم رو گرفت و با یه حرکت به عقب برگردوندم

امیرعلی بود که درست عین ببر زخمی نگاهش رو به چشمام دوخته بود عصبی تکونی به دستم دادم که فشاری به بازوم آورد و حرصی گفت :

_چرا حرفت رو نصفه نیمه میزاری ادامه بده وگرنه چی هااا ؟؟

نورا هینی از ترس کشید و با عجله به طرفمون اومد و درحالیکه پیراهن امیرعلی رو از پشت میکشید نگران گفت :

_ولش کن امیرعلی بیا بریم اشتباه از من بوده نباید اینجا میومدم

امیرعلی حرصی دندوناش روی هم فشرد و گفت :

_نه بزار ببینم حرف حسابش چیه !؟

از حواس پرتیش سواستفاده کردم و آنچنان تخت سینه اش کوبیدم که ازم جدا شد و چند قدم به عقب برداشت

دستمو جلوی صورتش تکونی دادم و هشدار آمیز گفتم :

_وگرنه اون روی منو میبینید و دیگه با این داد و هوارها آروم نمیشم فهمیدید ؟!

ُهُلی به در دادم عصبی خواستم داخل خونه بشم که شونه ام رو گرفت بی حوصله به عقب برگشتم که جوابش رو بدم ولی با ضربه محکمی که توی صورتم خورد دادی از درد کشیدم و روی زمین افتادم

🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃

همچنین ببینید

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۲۹

  _دا….دادش با شنیدن صداش گوشی توی دست لرزونم لغزید که آرنجم روی میز ستون …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan