رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت 164

 

 

_مجبور بود قبول کنه مگه راه دیگه ای هم داشت ؟؟

 

عصبی به سمتم اومد و بالای سرم ایستاد

 

_پس حدسم درست بود و تو پُرش کردی

 

_دیوونه شدی ؟؟

اون خیلی وقت بود که ازت خسته شده بود

 

خم شد و با یه حرکت موهام رو گرفت و با تموم قدرت کشید

 

_آااااااااخ

 

سرش رو کنار گوشم آورد

 

_بگو کجا قایم شده وگرنه تضمین نمیدم زنده از اینجا بیرون بری

 

آنچنان تکون محکمی به موهام داد

که جیغی خفه ای کشیدم سرم سنگین شده بود و گیج میزدم

 

_من ازش خبری ندارم

 

_میخوای حرفت رو باور کنم هااااا ؟؟

 

دیگه داشت گریه ام میگرفت

این آدم هیچی حالیش نبود و جلوی چشماش رو خون گرفته بود و من رو مقصر همه اتفاقا میدونست

 

از درد زیر دستش داشتم مثل مار به خودم میپیچیدم ولی اون بی اهمیت فقط حرف خودش رو تکرار میکرد و ازم میخواست که بگم جای رُزا کجاست

 

وقتی برای بار هزارم باز سوالش رو تکرار کرد

با بغض دستشو گرفتم تا از توی موهام جدا کنم که یکدفعه صدای فریاد بلندی عمارت رو لرزوند

 

_اینجا چه خبرههههههههه هااا

 

صداش برام زیادی آشنا بود

صدای آشنایی که قلبم رو لرزوند و هق هقم رو بلند کرد

 

” نیما  ”

 

بعد از اینکه به خواست خواهر استیون توی شهر گشتیم و چند مکان تفریحی رفتیم که من اصلا حوصلشو نداشتم و بخاطر فرار از فکر درباره رفتار آیناز رفته بودم

 

بلاخره به خونه برگشتم

ولی همین که وارد حیاط شدیم و چشمم به ماشین های مشکوک خورد

 

ترس به جونم افتاد و بی اهمیت به خواهر استیون با عجله وارد سالن شدم لعنتی خونه پُر بود از افراد اون رئیس دیونه

 

خشمگین صدامو بالا بردم و فریاد کشیدم اینجا چه خبره ولی افرادش بدون اینکه جوابی بهم بدن سمتم اومده و دستام رو گرفته و کشون کشون از پله ها بالا بردن

 

تموم مدت تقلا میکردم تا از دستشون نجات پیدا کنم ولی همین که به اتاق رسیدیم و چشمم به آینازی که موهاش توی دست رئیس بود خورد

 

خشکم زد و ناباور نگاهش کردم

با دیدن من هق هقش بالا گرفت و اسمم رو زیرلب زمزمه کرد

 

دیگه نفهمیدم چی شد

انگار به سرم زده باشه عصبی به عقب چرخیدم و با لگد توی شکم یکیشون کوبیدم که پخش زمین شد و مشت بعدیم بود که توی صورت اون یکی فرود اومد

 

با چشمای که آتیش ازشون بیرون میزد به سمت رئیس رفتم و فریاد کشیدم :

 

_چطور جرات کردی بهش دست بزنی هاااا؟؟

 

همین که نزدیکش رسیدم و میخواستم حرکتی بکنم با یه حرکت تفنگ پشت کمرش رو بیرون کشید و روی سر آیناز گذاشت

 

_جلو نیا وگرنه شلیک میکنم

 

 

باورم نمیشد اون تفنگ داشت

قدمام از حرکت ایستاد و با ترس سر جام خشکم زد

 

_آروم باش

 

مثل روانی ها بلند خندید :

 

_چیه رنگت پرید

 

اون حرف میزد

ولی من همه حواسم پی سر تفنگش که روی سر آیناز بود و سعی میکردم اوضاع رو کنترل کنم

 

_اون تفنگ رو بزار کنار تا با هم حرف بزنیم

 

بیشتر روی سرش فشارش داد

آیناز با ترس جیغ خفه ای کشید که چشمامو با دلهره بستم

 

_بگید رُزا کجاست و خودتون رو راحت کنید

 

_تو چرا نمیفهمی که ما ازش بیخبریم

 

عصبی شد و از پشت دندونای چفت شده اش غرید :

 

_به من دروغ نگوووو لعنتی

 

میترسیدم توی اوج عصبانیت بلایی سر آیناز بیاره پس با فکری که به ذهنم رسید دستامو روی هوا به نشونه تسلیم گرفتم و به دروغ لب زدم :

 

_اوکی اوکی میگم کجاست

 

چشماش برقی زد :

 

_بگو میشنوم

 

نیم نگاهی به آیناز که با چشمای گرد شده نگاهم میکرد انداختم و به دروغ شروع کردم به حرف زدن

 

 

 

_توی یه خونه بیرون از شهرِ

 

_بیرون شهر ؟؟ دقیقا کجا ؟؟

 

آب دهنم رو با ترس قورت دادم ، حالا چی بهش میگفتم

 

_من که اینجا رو دقیق نمیشناسم که بهت بگم

 

تفنگ رو بیشتر روی سر آیناز فشار داد و فریاد زد :

 

_داری دستم میندازی نهههههه ؟؟

 

با ترس یک قدمی بهشون نزدیک شدم

 

_نه نه باور کن راست میگم

تو که میدونی من اهل این کشور نیستم و برای پروژه اینجا اومدم

 

انگار حرفمو باور کرده باشه

چندثانیه بی حرف نگاهم کرد یکدفعه اشاره ای به افرادش کرد و خطاب بهشون گفت :

 

_زود خودتون رو جمع و جور کنید باید بریم

 

دستپاچه به سمتم اومدن

و تا به خودم بیام از هر دو طرف دستامو گرفتن

 

_راه بیفت

 

با تعجب نگاهشون کردم

 

_کجاااا ؟؟

 

رئیس عصبی گفت :

 

_بریم به آدرسی که میگی ولی امیدوارم راست گفته باشی وگرنه این دفعه دیگه بهتون رحم نمیکنم

 

 

 

میخواستم فقط وقت بخرم تا فکری چیزی برای رهایی از این مخمصه به ذهنم بیاد

ولی انگار این‌ مردک بیخیالمون نمیشد

و اصلا نمیشد خرش کرد

 

به اجبار همراهش شدم ولی همین که صدای جیغ از ته دل آیناز رو شنیدم با ترس به سمتش چرخیدم

 

با دیدن موهای بلندش که حالا توی دست اون مردک چنگ شده بودن و سعی داشت اینطوری بلندش کنه و همراهش خودش بیارتش

 

خشمم اوج گرفت

و با تقلا سعی کردم به سمتش برم که مانعم شدن

 

_ولش کن عوووضی

 

کریح خندید :

 

_داری اذیت میشی نه ؟؟

پس درست حدس زدم زیادی عاشق این دختری

 

از اینکه هیچ کاری از دستم برنمیومد عصبی فقط دندونامو روی هم سابیدم و در جوابش گفتم :

 

_ولش کن اینجا بمونه فقط من و تو بریم

 

انگار از اذیت کردن من لذت میبره

موهاش رو با شدت بیشتری کشید که اونم با صورتی درهم دنبالش کشیده شد

 

_نوووچ همه باهم میریم

 

با اینکه خون داشت خونم رو میخورد و عصبی بودم ولی با وجود اسلحه روی سر آیناز نمیتونستم هیچ کاری بکنم

 

پس به اجبار سکوت کردم و همراه باهاشون از پله ها پایین رفتم

 

 

 

تموم مدت داشت این موضوع توی ذهنم چرخ میخورد که چطوری گولش بزنم و دَکِش کنم

 

همینطوری حرفی زده بودم  تا بیخیالمون بشه ولی الان مثل چی توش گیر کرده بودم و حالا گیج شده بودم که باید چیکار کنم چیکار نکنم

 

با ورودمون به حیاط همین که میخواست به اجبار سوار ماشینمون کنه و همراه خودش ببره در حیاط عمارت باز شد

 

و صدای آژیر پلیس بود که فضا رو پُر کرد

باورم نمیشد یعنی ما نجات پیدا کردیم ؟!

 

لبخندی روی لبهام جاخوش کرد

رئیسی که دستپاچه شده بود موهای آیناز رو محکمتر توی دستاش فشار داد و باز اون تفنگ لعنتی روی سرش گذاشت

 

_جلو نیاید وگرنه تضمین نمیدم که شلیک نکنم

 

با دیدن پلیس انگار شجاع شده باشم دست کسایی که منو گرفته بودن رو پس زدم و به سمتش رفتم

 

_ هی هی داری چیکار میکنی ؟؟

 

با خشم فریاد کشید :

 

_حالا که پلیس رو خبر کردید و کار من تمومه نمیزارم این دختره هم قسر در بره

 

وااای خدای من این دیونه میخواست چیکار کنه ، پلیس دور تا دورمون رو محاصره کرده و تموم افراد بغیر از خودش رو دستگیر کرده بودن

 

_ولش کن تا باهم صحبت کنیم

 

با فکی منقبض شده سری تکون داد و گفت :

 

_من حرفی با تو ندارم فقط زود با عشقت خدافظی کن

 

 

تفنگ رو تکونی داد که با شنیدن صداش قلبم لرزید و همین که میخواست کاری کنه نفهمیدم چِم شد که یهویی و بی فکر به سمتش یورش بردم و فریاد کشیدم :

 

_نهههههههه

 

فریاد بلند من باعث شد حواسش سمت من پرت شه و آینازی که با رنگ و رویی پریده توی آغوشش بود

 

از این فرصت استفاده کنه و با لگد محکمی که روی پاهاش کوبید ازش فاصله بگیره

 

دستپاچه و هراسون سمت آیناز چرخید

و قبل از اینکه زیادی ازش دور شه تفنگ رو به سمتش گرفت و فریاد کشید :

 

_نمیزارم در بری چون همه چیز زیر سر تو بود لعنتی

 

همین که میخواست بهش شلیک کنه

با فریاد بلندی و بدون ذره ای فکر خودم رو جلوی تفنگ انداختم

 

صدای شلیک بلند شد

و درد بود که توی تنم پیچید

 

درد وحشتناکی که حس میکردم

چطور سینه ام رو شکافته و داره جلو میره

 

_آااااااخ

 

تعادلم رو از دست دادم

بدن لرزونم روی زمین افتاد و خون بود که از سینه ام بیرون میزد صدای جیغ های مکرر آیناز توی گوشم میپیچید

 

ولی قدرت هیچ عکس العمل و حتی به سمتش چرخیدن و آروم کردنش رو نداشتم

 

از لای پلکای نیمه بازم پلیس رو دیدم که به دستای رئیس دستبند میزد دیگه کم کم پلکام روی هم افتاد و نفهمیدم چی شد و بیهوش شدم

 

 

” آیناز ”

 

چیزی که جلوی چشمام میدیدم باورم نمیشد

نیما روی زمین افتاده بود اونم غرق در خون خودش

 

با دیدن این صحنه دیگه نفهمیدم چی شد و انگار به سرم زده و دیونه شده بودم با بدنی لرزون هیستریک وار پشت سر هم فقط جیغ میکشیدم

 

جیغ هایی که داشت گوش هام رو کر میکرد

ولی قدرت کنترلشون رو نداشتم

 

حس میکردم گلوم خَش برداشته و دارم اذیت میشم ولی چشمام فقط به جسم نیمه جون نیما که روی زمین افتاده ، خیره بود

 

حتی قدرت پلک زدن هم نداشتم

اشکا تموم صورتم رو پُر کرده بودن تلو تلو خوران چند قدمی جلو رفتم که تعادلم رو از دست داده و روی زمین افتادم

 

درد توی زانوهام پیچید

ولی اون لحظه هیچ چیزی جز نیما برام مهم نبود نیمایی که بخاطر من خودش رو جلوی تفنگ انداخت

 

طولی نکشید اورژانس اومد و جسم نیمه جونش روی برانکارد گذاشتن و بلندش کردن

 

دستپاچه سعی کردم بلند شم و دنبالشون برم که بخاطر لرزش زیاد بدنم پاهام بهم پیچ خورد و نزدیک بود باز زمین بخورم

 

که دستی از پشت سر بازوم رو گرفت و مانع از افتادنم شد

 

_آروم باش

 

 

صدای گرفته استیون بود

چطور ازم میخواست که آروم باشم

 

همونطوری که گیج میزدم عصبی دستش رو پس زدم و قبل از اینکه دیر بشه میخواستم دنبال دکترایی که داشتن نیما رو میبردن برم

 

ولی باز چند قدم برنداشته بودم سرم گیج رفت خم شدم و درحالیکه دستمو به سرم میگرفتم گرفته نالیدم :

 

_آااااخ

 

از پشت پرده اشک ماشین اورژانس رو دیدم که روشن شد همین که نیما رو سوار کردن هق هق گریه هام بالا گرفت

 

و با صدایی که بخاطر جیغ هام گرفته بود به سختی گفتم :

 

_وایسید کجا میبرینش

 

اینقدر صدام ضعیف و گرفته بود

که به سختی به گوش خودم میرسید چه برسه به اونایی که مشغول کارشون بودن و سعی داشتن نیما رو نجات بدن

 

این بلا بخاطر من لعنتی سرش اومد

درسته ازش ناراحت بودم ولی دلمم نمیخواست این بلا سرش بیاد

 

با حرکت ماشین اورژانس و دور شدنش ازمون روی زمین آوار شدم که استیون زیر بازوم رو گرفت و گفت :

 

_بلند شو ببرمت دنبالش بیمارستان

 

 

دستپاچه سعی کردم بلند شم که بخاطر ضعف زیاد بدن و فشارم که افتاده بود نتونستم و باز روی زمین آوار شدم

 

با نگرانی سمتم خم شد

و با یه حرکت دستش زیر زانوهام نشست و به آغوشم کشید

 

توی آغوشش معذب بودم

ولی اینقدر حالم بد بود و به فکر نیما بودم که توی ذهن و فکرم هیچ چیزی جز اون جولان نمیداد

 

با سرعت رانندگی میکرد

طوری که نفهمیدم چطوری به بیمارستان رسیدیم

 

با متوقف شدن ماشین انگار نیروی مضاعف پیدا کرده باشم با عجله پیاده شده و دنبال نیمایی که روی تخت برانکارد بیمارستان وارد اورژانس میشد دویدم

 

ترسیده خطاب به پرستار هایی که با عجله تختش رو هُل میدادن پرسیدم :

 

_تو رو خدا حالش چطوره ؟؟

 

_نبضش ضعیفه و خون ریزی زیادی داره

 

لرزون نالیدم :

 

_یعنی چی ؟؟

 

_یعنی متاسفانه حالش خوب نیست و ممکنه بیمارو از دست بدیم

 

با این حرفش برای یه ثانیه جلوی چشمام سیاه شد و قدمام از حرکات ایستاد

 

 

برای حفظ تعادلم دستمو به دیوار گرفتم

که دستی از پشت روی کمرم نشست و صدای گرفته استیون توی گوشم پیچید

 

_حالت خوبه ؟؟

 

_ن….نه

 

_اونا کی بودن چی از جونتون میخواستن با….

 

_همش تقصیر من لعنتی بود

 

اشکام با سرعت پایین چکیدن و تموم صورتم رو پُر کردن وقتی حال بدم رو دید دلسوزانه گفت :

 

_باشه نمیخواد در موردش حرف بزنی

 

دستمو گرفت و همین که میخواست کمکم کنه تا دنبال نیما وارد بخش بعدی بشیم

 

خواهرش با صورتی از خشم سرخ شده خودش رو بهمون رسوند و با صورتی گریون رو به روم ایستاد و جیغ کشید :

 

_اینجا چی میخوای هااااا همش تقصیر توعه هرزه س که الان نیما داره با مرگ دست و پنجه نرم میکنه

 

راست میگفت حق داشت

همین فکر هم داشت نابودم میکرد

 

خواست به سمتم حمله ور بشه که داداشش سد راهش شد

 

_بسه به خودت بیا

 

عصبی اشاره ای به من کرد و خطاب به استیون فریاد زد :

 

_مگه ندیدی پلیس گفت بخاطر این دختره این اتفاق افتاده و دنبال اون بودن

 

_میدونم ولی الان وقت این حرفا نیست

 

دستمو گرفت و خواست ببره که عصبی پوزخندی زد و بلند گفت :

 

_کی وقتشه نکنه وقتی که نیما مُرد

انگار یادت رفته اونی که روی اون تخت دراز به دراز افتاده رفیقته

 

 

یکدفعه استیون کنترلش رو از دست داد و سرش فریاد کشید :

 

_گفتم بس کن چون وقت خوبی رو برای این حرفا انتخاب نکردی

 

با شنیدن صدای داد ، داداشش شوکه سکوت کرد که استیون دستم رو کشید و کمکم کرد تا همراهش برم

 

نیما رو به اتاق عمل برده بودن

با ترس به شیشه های اتاق عمل خیره شده و پلکم نمیزدم

 

فشارم مدام بالا پایین میشد این رو قشنگ متوجه میشدم چون حالم اصلا خوب نبود خدایا همه این ماجراها بخاطر من اتفاق افتاده بود

 

لعنت به منی که بخاطر دختری که نمیشناختم خودم رو توی این دردسرا انداختم و باعث این همه مشکل شدم

 

بی جون سرمو به دیوار راهرویی که به اتاق عمل ختم میشد تکیه دادم درست مثل کسی که روحی توی تنش نیست بی جون خشکم زده بود

 

_بیا اینو بخور

 

بی اهمیت به دست دراز شده استیون که پاکت آبمیوه ای به سمتم گرفته بود گرفته لب زدم :

 

_چرا نمیارنش بیرون

 

_میاد

 

_ولی چندساعتی گذشته

 

_نگران نباش !!

 

نگاه خسته و درمونده ام رو به صورتش دوختم و با بغضی که داشت خفه ام میکرد لب زدم :

 

_ولی من از شدت استرس دارم میمیرم

 

 

 

با دستای لرزونش پاکت آبمیوه رو جلوی لبهام گرفت

 

_یه کم بخور

 

بی حال سرمو عقب کشیدم

 

_نمیتونم

 

کنار پام روی زمین نشست و دستامو گرفت

 

_به خودت بیا باید قوی باشی

 

چشمامو با درد بستم

 

_سخته !!

 

_به نیما فکر کن ببینه اینطوری و توی این حال هستی خیلی ناراحت میشه

 

با آوردن اسم نیما بغض چنبره زده روی گلوم سر باز کرد و بی احتیار با صدای بلند زدم زیر گریه

 

میون گریه هام بریده بریده لب زدم :

 

_میترسم اتفاقی براش بیفته

 

از سر و روش کلافگی و ناراحتی میبارید

ولی با این وجود سعی داشت من رو به خودم بیاره و امیدوارم کنه

 

مشغول دلداری دادن به من بود

که در اتاق عمل باز شد و دکتر بیرون اومد

 

با دیدنش انگار انرژی به پاهام برگشته باشه با عجله بلند شدم و به سمتش رفتم

 

_حالش چطوره آقای دکتر ؟؟

 

کلاه مخصوص اتاق عمل رو از سرش بیرون آورد و نگاه ازم دزدید

 

_ما تموم تلاشمون رو کردیم اما ….

 

وحشت به وجودم نشست

 

_اما چی ؟؟

 

_اما متاسفانه زیاد نتونستیم کاری کنیم و ایشون ….

 

باقی جمله اش رو دیگه نشنیدم

انگار تموم بیمارستان دور سرم میچرخه سرم به دوران افتاد و بیهوش روی زمین افتادم

 

 

با شنیدن صداهای که از اطراف به گوشم میرسید بیدار شدم ولی قدرت باز کردن چشمامو نداشتم

 

صدای نگران استیون رو مشناختم که خطاب به کسی پرسید :

 

_حالش خوب میشه آقای دکتر ؟؟

 

_بله به زودی بهوش میاد

 

_پس چرا یهویی بیهوش شد ؟؟

 

_شوک عصبی باعث این حالشه

 

_بله این مدت خیلی تحت فشار بود و از طرفی هم دقیقه آخر خبر خیلی بدی شنید

 

_براش چندتا آرامبخش توی سِرُمش تزریق کردم به زودی حالش بهتر میشه و بهوش میاد

 

_ممنون دکتر !!

 

صدای قدماش که ازم دور و دورتر میشد توی گوشم پیچید که نشون از رفتن دکتر میداد ، به سختی لای پلکای بهم چسبیده ام رو باز کردم

 

صورت تار استیون رو میتونستم تشخیص بدم پلکی زدم تا واضح تر ببینم و در همون حال با صدای ضعیفی زمزمه کردم :

 

_اینجا کجاست ؟!

 

با شنیدن صدام به سمتم چرخید و با خوشحالی سمتم خم شد

 

_بیدار شدی ؟؟ خوبی ؟؟

 

گیج لب زدم :

 

_من اینجا چیکار میکنم ؟؟

 

با تعجب نگاهشو توی صورتم چرخوند

 

_چیزی یادت نمیاد ؟؟

 

تکونی خوردم و سعی کردم بلند شم

 

_نه !!

 

کمکم کرد راست بشینم و با چشمای غمگینش بهم زُل زد

 

_هیچی یادت نمیاد ؟؟

اینکه دیروز چه اتفاقی افتاد و غش کردی

 

چرا با حرفاش دلم داشت آشوب میشد

با استرس دستامو دو طرف سرم تکیه دادم و با سردردی که دچارش شده بودم گرفته زمزمه کردم :

 

_هیچی یادم نمی…..

 

باقی جمله ام با نقش بستن سینه تیر خورده نیما توی ذهنم نصف و نیمه رها شد و چشمام تا آخرین درجه گشاد شدن

 

_هیعععععععععع خدای من

 

_چیزی شده ؟؟ سرت درد میکنه بگم دکتر بیاد ؟؟

 

وحشت زده پرسیدم :

 

_نیما کجاست ؟؟

 

 

 

با شنیدن عجز توی صدام ، کنارم لبه تخت نشست و گرفته دستامو توی دستش گرفت

 

_نگران نباش حالش خوبه

 

هنوز صدای دکتر که گفته بود متاسفم توی گوشم زنگ میخورد و تکرار میشد ولی حالا استیون داشت چی میگفت

 

نکنه برای آروم کردن من داره دروغ میگه که حالش خوبه ؟؟

 

هق هق گریه هام اوج گرفت و با درد و عذاب وجدان زجه زدم :

 

_ولی دکتر گفت متاسفممممم

 

فکر مُردن نیما باعث شده بود جنون بهم دست بده گیج خودم رو تکون میدادم و زیرلب هزیون وار مدام میگفتم

 

_من باعث شدم بمیره

 

بین گریه هام عصبی بلند خندیدم و دستی روی گونه های خیسم کشیدم

 

_جلوی چشمام جون داد

 

صداهایی توی ذهنم اِکو میشد و داشت دیونه ام میکرد دستمو روی گوش هام گذاشتم

 

_بسه بس کنید

 

استیون نگران دورم میچرخید تا آرومم کنه ولی من هیچ صدایی جز صداهایی که توی مغزم اِکو میشدن رو نمیشنیدم

 

نمیدونم چقدر توی اون حال بد

دست و پا زدم که یکدفعه استیون شونه هام روگرفت و درحالیکه تکون محکمی بهم میداد توی صورتم فریاد کشید :

 

_به من نگاه کن میگم نیما زندس !!

 

 

 

ناباور نگاهش کردم

 

_دروغ که نمیگی ؟؟

 

نگاهش رو بین چشمام چرخوند

 

_نه

 

اشکام با سرعت بیشتری پایین چکیدن و با شوق لب زدم :

 

_واقعا ؟؟ یعنی یعنی نُمرده ؟؟

 

تلخ خندید :

 

_نه نمُرده ولی ….

 

خنده ای که میخواست روی لبهام بشینه با این حرفش یکدفعه پَر کشید

 

_ولی چی ؟؟

 

ازم فاصله گرفت و کلافه چرخی دور خودش زد

 

_اووووف نمیدونم چطور بگم

 

داشتم توی حال بدی دست و پا میزدم ولی اون اینطوری حرف رو دور سرش میگردوند و حاضر نبود درست حسابی چیزی بهم بگه

 

یکدفعه کنترلم رو از دست دادم و‌ بلند فریاد کشیدم :

 

_چی شده چرا ازم پنهون میکنی ؟؟ دارم میمیمرم بگو چه بلایی سر….

 

_توی کُما رفته

 

 

ادامه حرفم با چیزی که گفت توی دهنم خشکید و‌ ناباور چندثانیه نگاهمو توی صورت غرق در اشکش چرخوندم

 

_چی ؟؟

 

لباش از زور بغض میلرزیدن

 

_دکترا تموم تلاششون رو کردن و الان باید منتظر بمونیم تا از کُما بیرون بیاد

 

وحشت سراسر وجودم رو‌ فرا گرفت

دیگه نفهمیدم دارم چیکار میکنم عین کسایی که جنون بهشون دست داده

 

با یه حرکت سِرُم توی دستم رو بیرون کشیدم که خون ازش فواره زد ، با عجله از تخت پایین رفتم

 

_داری چیکار میکنی ؟؟

 

با نفس های بریده لب زدم :

 

_خودم باید ببینمش

 

بخاطر ضعف زیادی که داشتیم چندقدمی جلو نرفته بودم که سکندری خوردم و با سر نقش نقش زمین شدم

 

_آااخ

 

دستپاچه سمتم خم شد و بازوم رو گرفت

 

_ولی تو حالت خوب نیست

 

_ولم کن باید ببینمش

 

وقتی دید حریفم نمیشه مجبور شد کمکم کنه تا پیشش برم ولی همین که از پشت شیشه سرتاسری اتاق ، چشمم به جسم بی جون و صورت بی روحش که ماسک جلوی بینی و دهنش بود خورد

 

پاهام سست و بی حس شد و اگه استیون محکم نگرفته بودم باز روی زمین آوار میشدم

 

 

بی اختیار با بغض زیرلب زمزمه کردم :

 

_واااای واااای خدای من

 

_بیا بریم روی صندلی بشین

 

_نه میخوام ببینمش

 

دستمو روی شیشه گذاشتم و با ناراحتی خیره اش شدم باورم نمیشد این نیما باشه

 

نیمایی که اونقدر انرژی داشت و همش مشغول کار و تلاش بود حالا اینطوری بی حرکت و بی جون روی تخت افتاده باشه

 

_باورم نمیشه

 

دستش پشت کمرم نشست

 

_اینقدر ناامید نباش

 

اشکام رو پس زدم تا صورتش رو بهتر ببینم

 

_میخوام برم پیشش

 

_نمیشه ملاقات ممنوعه !

 

به سمتش برگشتم نگاهش کردم و با التماس گفتم :

 

_تو رو خدایی که میپرسی کمکم کن برم پیشش !!

 

بی حرف چندثانیه دودل نگاهم کرد و انگار دلش به حالم سوخته باشه گفت :

 

_اوکی میرم ببینم چیکار میشه کرد

 

 

 

تموم مدتی که استیون رفت تا با دکتر حرف بزنه من به شیشه اتاقش چسبیده و با حال بد خیره شده بودم

 

بالاخره استیون اومد و گفت دکتر گفته میتونم چند دقیقه ای پیشش برم بعد از اینکه لباس مخصوص پوشیدم با عجله وارد اتاقش شدم

 

صدای بلند دستگاهایی که بهش وصل بودن سکوت اتاق رو شکسته بود با ترس نگاهمو بینشون چرخوندم

 

یعنی حالش اینقدر بد بود که این همه دستگاه بهش وصل کرده بودن ؟

 

پاهامو به زور دنبال خودم کشیدم و کنار تختش ایستادم صورتش رنگ پریده و در عرض همین یه روز زیر چشماش سیاه و گود شده بود

 

باور نمیکردم این آدم رنجور و مریض نیما باشه

دست لرزونم جلو بردم و دستش رو گرفتم سرد و بی حس بود

 

درست مثل آدمای بی روح و مُرده….

 

کلمه مُرده توی ذهنم پررنگ و پررنگ تر شد و باعث شد قلبم بگیره و با پلکی که بزنم اشکام تموم صورتم رو پُر کنن

 

با بغض اسمش رو صدا زدم :

 

_نیما

 

چه ساده بودم که فکر میکردم تا صداش کنم عکس العملی نشون میده با دست آزادم آروم صورتش رو‌ نوازش کردم و بی اختیار چیزایی رو به زبون آوردم که برای خودمم تازگی داشتن

 

_بخشیدمت نیما

با وجود اون همه بلا که سرم آوردی بدون دلم باهات نرم شده و بخشیدمت یادت باشه اینجا منتظرتم یه وقت تنهام نزاری و بزاریم بی کس توی این غربت

 

 

نوشته های مشابه

‫4 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا