رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۱۰۶

 

 

 

 

امیرعلی که از صدای داد بابا خشکش زده بود به خودش اومد و بعد اینکه با خشم نیم نگاهی سمت من انداخت دندوناش روی هم سابید و تلخ گفت :

 

_باشه این بارم من شدم تقصیر کار !!!

 

و بدون اینکه مهلت حرف زدن به کسی بده عقب گرد کرد و بدون توجه به مامانی که با نگرانی صداش میزد و دنبالش راه افتاده بود بیرون رفت و محکم در سالن رو بهم کوبید 

 

هنوز دستم روی صورتم بود و گیج و منگ سر جام ایستاده بودم که با صدای نگران جورج به خودم اومدم 

 

_خوبی ؟! 

 

ازش خجالت میکشیدم 

آره دوست نداشتم شاهد کتک خوردن من از برادرم باشه و اینقدر جلوش خار و کوچیک بشم ولی چیزی که شده بود و نمیتونستم هیچ جوره جمعش کنم

 

پس به سختی لبخندی که بی شباهت به پوزخند نبود روی لبهام نشوندم و آروم لب زدم :

 

_خوبم !! 

 

فهمید دارم دروغ میگم این رو از نگاه نگرانش که مدام بین چشمام میچرخید راحت میشد حدس زد

 

اصلا مگه میشه از برادرت ، از هم خون خودت پیش کسی که قراره باهاش ازدواج کنی کتک بخوری و حالت خوب باشه ؟!

 

نمیدونم یهو چی شد برای ثانیه ای جلوی چشمام سیاهی رفت و پاهام لرزید ولی همین که میخواستم نقش زمین شم دستای جورج دور کمرم پیچید و کمکم کرد روی مبل بشینم

 

_چی شدی ؟؟ تو که گفتی حالت خوبه ؟! 

 

با چشمای بسته درحالیکه سرمو به پشتی مبل تکیه میدادم دست لرزونمو روی‌ هوا تکونی دادم و گفتم :

 

_هیچی نیست فقط سرم گیج رفت !!

 

خواست باز چیزی بگه که صدای عصبی بابا که تنها خدمتکار خونه رو مخاطب قرار داده بود سکوت خونه رو شکست 

 

_یه لیوان آب براش بیار زود باش

 

_چشم قربان !!

 

طولی نکشید لیوان آب قندی توی دستای جورج قرار گرفت و اون داشت به زور به خوردنم میدادش ، چند قاشق که خوردم حالم یه کم بهتر شد و دستش رو‌ پس زدم 

 

_نمیخورم بسه !!

 

 

_همش رو بخور برات خوبه

 

_نمیتونم جورج !!

 

موهای جلوی صورتم رو کناری زد و نگاهش رو توی صورتم چرخوند که با رسیدن به جای سیلی امیرعلی اخماش رو توی کشید و عصبی زیرلب زمزمه کرد :

 

_حیف که داداشته وگرنه ……

 

باقی حرفش رو نصف و نیمه رها کرد و عصبی به عقب چرخید که نگاهش توی نگاه تیزبین بابا که تموم مدت روی مبل رو به رومون نشسته و زیرنظرمون داشت ، نشست

 

نگاه ازش دزدید و کلافه دستی به صورتش کشید که بابا صداش رو با سرفه ای صاف کرد و جدی خطاب بهمون حرفی زد که هر دو متعجب خشکمون زد 

 

_اوکی موافقم !!

 

چی ؟! یعنی الان بابا به این سادگی قبول کرد ؟! 

 

با تعجب‌ صاف نشستم و کم کم لبخندی خواست کل صورتم رو بپوشونه ولی با حرف بعدیش فهمیدم زهی خیال باطل ، توی این خونه نباید به این زودی برای هر چیزی خوشحال شد

 

_ولی شرط دارم !!

 

جورج که عین من یهویی دِپرس شده بود زودتر از من خودش رو خودش رو جمع و جور کرد و گفت :

 

_چه شرطی ؟؟ هر چی باشه قبوله

 

بابا به مبل تکیه داد و بعد از اینکه زبونی روی لبهاش کشید جدی گفت :

 

_با خانوادت میای و تموم رسم و رسومات رو اجرا میکنی !!

 

چی ؟! با خانوادش بیاد ؟! تموم رسم و رسومات ؟! اینا دیگه چی بودن که بابا داشت به خاطرشون اذیتمون میکرد ؟؟

 

چشمام گرد شد و دستپاچه خواستم اعتراضی بکنم که جورج دست سردمو توی دستش گرفت و فشرد

با این حرکتش بهم فهموند که آروم باش

 

آب دهنم رو صدادار قورت دادم و دستپاچه توی‌ جام تکونی خوردم که جورج بدون اینکه خم به ابرو بیاره و دلیلی بیاره که نمیتونم و نمیشه و فلان 

 

سری در تایید حرفای بابا تکونی داد و گفت :

 

_چشم بله حق شماست !!

 

 

بابا که دیگه خشم چند لحظه پیش توی صورتش نبود با رضایت سری تکون داد و چیزی گفت که خشکم زد و ناباور موندم 

 

_از این به بعدم باید آیناز اینجا توی خونه من بمونه !! 

 

چی ؟! اینجا بمونم ؟؟اونم پیش امیرعلی ؟؟ 

نه این یکی رو دیگه عمرا نمیتونستم تحمل کنم 

وحشت زده بابا رو صدا زدم و گفتم :

 

_ولی بابا من خودم خونه دارم و می…..

 

توی حرفم پرید و جدی گفت :

 

_همین که گفتم !!

 

_آخه نمیشه که اینطوری 

 

بدون توجه به اعتراض های من بلند شد و درحالیکه تنهامون میزاشت بلند گفت :

 

_میخواید باهاتون موافقت کنم شرایطم رو باید قبول کنید وگرنه ……

 

باقی حرفش رو‌ نصف و نیمه رها کرد و به قدماش سرعت بخشید وحشت زده بلند شدم تا دنبالش برم و قانعش کنم ولی همین که یک قدم برداشتم جورج سد راهم شد و درحالیکه دلجویانه صدام میزد گفت :

 

_وایسا دختر آروم باش !!

 

کلافه نگاهش کردم 

 

_چطور آروم باشم آخه ؟؟ مگه ندیدی چی گفت ؟؟ من توی این خونه بمونم دق میکنم

 

هنوز داشتم بیقراری میکردم که با دستاش صورتم رو قاب گرفت و درحالیکه نگاهش رو‌ بین چشمام میچرخوند با لحن دل گرم گننده ای گفت :

 

_هیس قول میدم زودی همه چی رو درست کنم فقط کافیه چند روزی رو تحمل کنی اوکی ؟! 

 

اینقدر آرامش توی نگاه و کلامش بود که با وجود ناراحتیم ، باز بی اختیار سری در تایید حرفش تکونی دادم و سکوت کردم 

 

اصلا کاری جز سکوت ازم برنمیومد چون بلایی بود که خودم سر خودم آورده و ازش خواسته بودم پیش خانوادم بیاد و باهاشون در میون بزاره

 

با وجود کلافگی که از سر و صورتش میبارید ولی بازم بوسه کوتاهی روی پیشونیم نشوند و گفت :

 

_آفرین دختر خوب !!

 

 

دلم نبود اینجا بمونم ولی کاری هم از دستم برنمیومد و میدونستم بابا اگه لج کنه دیگه بیخیال نمیشه پس مجبور بودم فعلا به هر سازی که اونا میزنن برقصم 

 

جورج که متوجه ناراحتیم شده بود ازم جدا شد و گفت :

 

_دیگه غصه نخور اوکی ؟!

 

آب دهنم رو وحشت زده قورت دادم 

 

_آخه میترسم نتونم تحمل کن……

 

باقی حرفش با نشستن انگشتش روی لبم نصف و نیمه موند

 

_هیس زودی تموم میشه قول میدم بهم اطمینان کن !!

 

با ناراحتی و بغض چسبیده بیخ گلوم سری در تایید حرفش تکونی دادم که آروم لب زد :

 

_من برم دیگه !!

 

شونه به شونه اش راه افتادم که وارد حیاط شد و‌ به سمت در خروجی راه افتاد ، بیقرار صداش زدم که بدون اینکه به سمتم برگرده قدماش از‌ حرکت ایستاد 

 

میخواستم در مورد آزمایش دوباره و اطمینان بیشتر در مورد بچه ازش سوال بپرسم ولی از خجالت نای حرف زدن نداشتم و نمیدونستم اصلا چی بگم و از کجا شروع کنم

 

وقتی دید هیچی نمیگم با تعجب به سمتم برگشت و درحالیکه نگاهش رو‌ توی صورتم میچرخوند سوالی پرسید :

 

_بله ؟! چیزی شده ؟؟

 

قدمی سمتش برداشتم 

 

_میگم اوووم میشه ……

 

پشیمون شده باقی حرف رو خوردم و درحالیکه دستامو بهم میچلوندم دستپاچه ادامه دادم :

 

_هیچی اصلا هیچی بیخیالش !!

 

دودلی و استرس رو‌ از توی نگاهم خوند چون کلافه بهم نزدیک شد و جدی پرسید :

 

_میشه حرفت رو بزنی و بگی میخواستی چی بگی ؟؟! 

 

 

خجالت زده سرمو پایین انداختم 

 

_میخواستم اگه میشه آزمایش بدم !!

 

حس میکردم چطور از شدت شرم عرق روی مهره های کمرم راه افتاده و از درون درحال سوختنم ، خجالت میکشیدم از جورجی که همه جوره پشتم بود همچین درخواستی داشته باشم 

 

ولی کاری از دستم برنمیومد و نمیتونستم دست به دامن کسی دیگه بشم و همچین درخواستی ازش بکنم چون میخواستم این موضوع سکرت بمونه و کسی ازش خبر دار نشه

 

داشتم توی حال بدم دست و‌ پا میزدم که دستش زیر چونه ام نشست و سرمو بالا گرفت ، با شرم نگاهمو ازش دزدیدم که صدام زد و جدی گفت :

 

_به من نگاه کن !!

 

به سختی نگاهم رو توی چشماش دوختم که اخماش رو توی هم کشید و با لحن عصبی گفت :

 

_دیگه نبینم برای کاری که هیچ گناهی توش نداری شرمنده باشی و اینطوری بلرزی !!

 

لحن دستوری و عصبیش باعث شد بی اختیار نَم اشک توی چشمام بشینه و با بغض لب بزنم :

 

_میدونم ولی باز دست خودم نیست !!

 

هر دو بازوم رو توی دستاش گرفت 

 

_فردا میام دنبالت میریم آزمایش دقیق تری بدی ولی به شرطی که دیگه آه و اشکی ازت نبینم اوکی ؟! 

 

سری در تایید حرفش تکونی دادم که خوبه ای زیرلب زمزمه کرد و بالاخره بعد از خدافظی کوتاهی که ازم کرد جلوی چشمای منتظرم سوار ماشین شد و رفت

 

نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم و به عقب برگشتم و نگاهم رو به ساختمون پدری دوختم باید هر طوری شده این چند روز رو تحمل میکردم آره !!

 

با این فکر لبامو بهم فشردم و مصمم به طرف اتاقم راه افتادم تا بتونم زودی خودم رو جمع و جور کنم و آرامش از دست رفته ام رو به دست بیارم

 

بر اکثر تصوراتم که خوابم نمیبره شب سرم به بالشت نرسیده بیهوش شدم و تا صبح نفهمیدم چی به چیه و اصلا متوجه گذر زمان نشدم ، صبح با برخورد نور آفتاب که از لا به لای پرده ها داخل اتاق تابیده میشد از خواب بیدار شدم

 

گیج روی تخت نشستم و اطراف رو از نظر گذروندم و کم کم مغزم به کار افتاد که جریان چیه و اینجا چیکار میکنم لعنتی باید قبل اینکه جورج برسه آماده میشدم نیم‌ نگاهی به ساعت روی پاتختی انداختم و با دیدن عقربه هاش با عجله بلند شدم و به سمت سرویس راه افتادم و بعد از انجام کارها و تعویض لباسام از اتاق بیرون زدم

 

اگه به خودم بود که ساعت ها همونجا توی اتاق میموندم و بیرون نمیومدم ولی باید تکلیف این کارو مشخص میکردم و از وجود بچه مطمعن میشدم با رسیدنم به سالن یکراست قصد بیرون رفتن از خونه رو داشتم ولی هنوز دستم روی دستگیره ننشسته بود صدای جدی بابا و حرفی که زد باعث شد قدمام از حرکت بایسته

 

_صبح به این زودی کجا دخترم ؟! 

 

به اجبار به سمتش برگشتم که با دیدنش که حوله به دست مشغول خشک کردن صورتش بود مواجه شدم

 

_یه کم بیرون کار دارم 

 

به سمت آشپزخونه راه افتاد 

 

_اوکی اول صبحانه بخور بعد برو

 

و بدون اینکه مهلت اعتراضی بهم بده رفت ، پووووف کلافه ای از سر بیچارگی کشیدم حالا اگه ما نخوایم پیش امیرعلی و بقیه صبحونه بخوریم باید کی رو ببینیم ؟!

هنوز دودل سر جام ایستاده بودم که با حس ضعفی که توی بدنم پیچید بی اختیار دستمو روی شکمم کشیدم اصلا یادم نمیمومد دیروز آخرین بار کی غذا خوردم

 

برای اینکه صدای بابا رو درنیارم به اجبار دنبالش راه افتادم خداروشکر جز خودش و مامان کسی نبود سلام صبح بخیر کوتاهی زیرلب زمزمه کردم و پشت میز جای گرفتم

بدون اهمیت به سنگینی نگاهشون با لذت نگاهمو روی وسایل صبحانه چرخوندم ولی همین که دستم میخواست به سمت بلند کردن مربا آلبالو چیزی که به شدت داشت بهم چشمک میزد ، بره 

صدای سام و جیغ بلندش باعث شد خشکم بزنه و با ذوق به سمت منبع صدا برگردم 

 

_سلااااام عمه !!

 

همچنین ببینید

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت 94

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۱۰۸

    بعد گفتن این جمله ، دیگه نفهمیدم چی شد چون دنیا جلوی چشمام …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *