رمان حرارت تنت

رمان حرارت تنت پارت 73

 

صدا میزنم : تورج
یکی از زیر دست تورج رد میشه و منو میبینه … یسنا ؟!؟! … لبخند میزنه :
خداروشکر … خداروشکر … خوبی ؟ لبخند میزنم … یه لبخندی که واقعی نیست و
! میگم : خوبم
جلو میاد و لبه تخت میشینه … تورج عصبی درو می بنده و عقب برمیگرده : ما
آسایش نداریم ؟ … حتمی باس بریم یه خراب شده ی دیگه تا ریخته شما رو نبینیم
… ؟
هرلحظه منتظر بودم یسنا عصبی بشه اما لبخند گرمی میزنه و سمت تورج برمیگرده :
… اونا رو راه نمی دین .. اما من دوسته نهانم
… تورج ـ نهان غلط کرد
! اخم میکنم : تورج
! به یسنا نگاه میکنم : ببخشید
! یسنا صداش رو پایین تر از حد معمول میاره و میگه : یه کم حق داره
… بغض میکنم و میگم: ماهرخ خوبه ؟
… ـ داره پر پر میزنه برای دیدنت … دریغ میکنی ازش ؟ ـ تازه به هوش اومدم
با الخند جلو میاد و بیخ گوشم میگه طبقه ی سوم آخرین اتاق سمت چپ … ( صدا
… بلند میکنه ) امیدوارم زودتر خوب بشی
از جا بلند میشه و سمت در میره … رو به تورج زوبن باز میکنه : حال و احوال پرسی
! وظیفه ی هر انسانیه
! تورج در رو نشون میده و میگه : خیر پیش ، یه بارم بسه … دو بار نشه
یسنا با غیض پشت چشمی نازک میکنه و از در بیرون میره … تورج کالفه میاد و لبه
… ی تخت میشینه … یه وََری
… غر میزنه : لعنتیا عینه کَِنه به آدم می چسبن .. اصال معلوم نیـ
بی هوا سرم رو به شونه ش تکیه میدم … بینیم رو باال می کشم و حرفی که می
خواست بزنه توی دهنش می ماسه
حتی دستش رو دورم حلقه نمیکنه و هنوز توی شوک رفته برای این تکیه کردنه …
… یهوییم
. … ـ تو می دونستی … از اول میدونستی
. … ـ نهان
اجازه نمیدم حرف بزنه … اشکم روی پیراهنش روی سر شونه ش چکه میکنه و میگم
… : تنهایی متنفر شدی
!تنهایی مراقب بودی … تنها نگرانم بودی … چرا تنهایی ؟
… ـ ادامه نده
ـ دوسش دارم … داداشه خودمو دوست دارم … عاشقش شدم … زنش شدم …
… بابام … بابا می خواست به من … به دخترش

دستش رو دورم حلقه میکنه و میگه : تموم شد … میریم … دو تایی … هرجا که تو
… بگی … باشه ؟ ـ می خوام ببینمش … می ذاری ؟
ـ بگم نه گوش میکنی ؟
… ـ صبر میکنم تا نظرت عوض بشه … تا هر موقع که تو بگی
ـ می خوای بگی حرفم برات مهمه ؟
ـ می خوام بگم خودت مهمی … اندازه ی همه ی روزای عمرم که بودی … که
! مراقبم بودی
ـ میریم … می برمت … اما آروم باش … آروم باش و به این فکر کن که بزرگ تر
… از همه ی این مشکال خداست
خودش حلش میکنه … شرطه دیدنش رفتنه … میای که بریم … جا بذاریم همه ی
این مشکالت رو … باشه ؟
سر بلند میکنم و نگاش میکنم ، عینه اون که نگام میکنه … منتظر جواب مونده و می
مونم که چی بگم … که خودش به حرف میاد : می خوای تا آخر عمرت با برادرت
نقشه زن و شوهر رو بازی کنین ؟
واقعیت رو توی صورتم میکوبه … دردم میاد … بیشتر از کاری که امیر باهام کرده
… دردم میاد … سر تکون میدم
… مواقفت میکنم که ببینمش و بعدش بذارم برم
به کمک تورج از جا بلند میشم … از اتاق بیرون میریم … لباسای صورتی تو تنم
زشته … داریم تو راهرو قدم میزنیم و میپرسم : چند روزه اینجام ؟
دستش رو دور کمرم حلقه کرده و خم شده تا هم قد من بشه … جواب میده : از
… دیروز … یه روزه
… ـ حالم خوب بود
… ـ دکتر گفت شوکه شدی … خوب میشی … یه شوک عصبی
… ـ ماهرخ چی ؟ ـ نمی دونم
! ـ ندیدیش ؟ ـ نخواستم ببینم
… ـ خیلی چیزا هست که نمیدونی
… ـ گوش نکردم که بدونم
… ـ به حرفه من گوش کن
… ـ اولش خوب شو
! لبخند گرمی میزنم و میگم : یه کوه کنارمه … خوب میشم … باید خوب بشم
لبخندم رو با لبخند جواب میده … از پیچ راهرو که می گذریم نگام میخوره به جمعیتی
که اونجا جمع شدن … اهورای کنار کسری نشسته پای دیوار … آسو و ساغری که
دو طرف سودابه روی نیمکته رو به روی اهورا و کسری نشستن … یاشاره از ریخت
افتاده ی کنار سحرنازی که چشماش سرخه … حق داره … می دونه باباش در حقه
… من جای اون پدری کرده این همه سال

سرونازم گریه کرده … مادر یاشار و اهورا و مجتبی … جماعتی اینجا جمع شدن .. به
جز کمال و ماهرخ … جای خالی شون خیلی برای من پیداس … ماهنوشم هست …
مات برده به دیوار رو به رو نگاه میکنه … شوک زده س ؟ … امیر گفت عاشقش بوده
! … چه حقیقتایی که تا امروز کسی نمی دونسته
صدای قدمای ما رو می شنون … سمت ما برمیگردن … اول نفر کسری هول زده
دستش رو به زمین تکیه میده تا بلند شه … اونقدر هوله که اول سکندری می خوره
… باز تالش میکنه برای بلند شدن … هول شدنش رو می بینم … داداشمه ؟ …
کسری همونه که توی اتاقش به خاطر خواهر گمشده ش به هم ریخته … می گفت
… صدای گریه هام هنوز تو گوششه
… آسو صدا میزنه : نهان
سودابه صدای گریه ش سالن رو برمی داره و خیره خیره قد و باالم رو نگاه میکنه …
خواهر بزرگمه … من خواهر دارم ! منو تورج خواهر داریم … با یه داداش … نه نه ،
…. بغض میکنم … دو تا داداش … مسیح کو ؟
کسری یه قدم نزدیکمون میاد که تورج عصبی صدا بلند میکنه : ما نیومدیم چاق
… سالمتی … هیچکس حق نداره نزدیکه نهان بشه
! دستم رو روی دستش که دور آرنجمه میذارم و التماس وارانه میگم : تورج
پوفی میکشه … باز نگاشون میکنم … کسری چشماش سرخه … مثله من … مثله
سودابه .. مثله تورجی که می خواد به روی خودش نیاره که با این جماعت رابطه ی
خونی داره … تورج حتی نمیدونه ماهرخ همه ی این ساال با نبودش بازم براش تولد
… گرفته
کسری عینه مسیحه و سرخه … با پشت دستش اشکای روی گونه ش رو پاک میکنه
… یه بار به من یه بار به تورج نگاه میکنه … لبخند میزنم و جلو میرم … تورج بازوم
رو محکم نگه میداره … می ترسه … میترسه منم با اون جماعتُُبُر بخورم و تنها
… بمونه … حق داره … نگاش میکنم ومیگم : نمی تونی منکره این رابطه ها بشی
دستش دور بازوم شُُل میشه … جلو میرم … سختمه … سرم هنوز گیج میره … دو
سه قدم میرم … که چشمام برای یه لحظه سیاهی میره … می خوام زمین بخورم
… کسری عینه تیری که از کمون رها میشه سمتم می دوه … زیر بازوی راستم رو
… میگیره و تورج از پشت سمتم می دوه و زیر بازوی چپم رو میگیره
داداش همیشه خوبه … همیشه پناهه … چه دور مونده ی بعد از ۱۸ سال و چه
نزدیک مونده ای مثله تورج … نگاش قفله نگام میشه … جیگرم ریش ریش میشه
با چشمای بارونیش … کسری همیشه خندون و شلوغه … دلم میخواد لمسش کنم
… ما حتی زیاد هم شبیه هم نیستیم … یادم هست که پر گِِله از صدای گریه م بیخ
… گوشش بعد از ۱۸ سال برام حرف میزنه … داداشم همیشه یادم بوده
اشکام بند نمیان … اندازه ی همه ی عمرم این دور روز اشک ریختم … سر انگشتام
رو روی گونه ش نگه می دارم می خوام حرف بزنم .. دهنم باز میشه اما چیزی نمیگم
… کسری به اخم و تخم تورج اهمیت نمیده و محکم بغلم میکنه … می خواد باهاش

🆔 @romanman_ir

نوشته های مشابه

‫5 دیدگاه ها

    1. تورج همون حمید که تو ۱۵ سالگی از خونه با میثم رفته ولی من حدس میزنم مسیح پسر میثم و ماهنوش یعنی پسرخاله نهان

  1. سلام چند وقتدپیش فک کنم همین سایت یا سایت رمان دونی یه رمان گذاشتن بعد نویسمده گفتن پاکش کنید اگه میشه اسم اون رمان بگین ممنون

  2. 😭😭😭چرا آخه اینقد خوبه این رمان
    کاش زود زود ‌‌پارت میزاشتین😭😭
    خداییش جا داره یه خسته نباشید و خدا قوت به نویسنده خوش قلمش بگمممم 😍

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا