رمان حرارت تنت

رمان حرارت تنت پارت 70

 

چشمام رو می بندم و میگم : من عاشقه مسیح شدم
ـ تقلب که میکردی ایلگار دعوات میکرد … همیشه می گفت ماه پشت ابر نمی مونه
… می گفت بار کج به نمنزل نمیرسه … کی فکرشو می کرد بعد از ۱۸ سال با مسیح
ازدواج کنی تا از دست مازیار در بری ؟
نگاش میکنم و با صدای خش دار میگم : خیلی دوستت داشتم ! چرا ؟ چرا این کارو
باهامون کردی ؟
ـ باید با مازیار می رفتی … با اون هواپیما … با تورج می رفتی … باید نمی موندی
… … ما می تونستیم مثل همیشه شاد زندگی کنیم
… ـ دلت برای ماهرخ نسوخت ؟
ـ فاصله ی بین عشق و نفرت اندازه ی یه مو قطر داره … من به هر کاری دست زد
بودم برای داشتنش … حتی از بچه هام دست کشیده بودم … اما اون منو ندید …
! نخواست که ببینه
… ـ تو با مریمم نبودی
کالفه از جا بلند میشه … سمت تلفن میره و میگه : بعد از ماهرخ دیگه کسی مهم نبود
! … نه مریم ، نه اون زنایی که باهاشون بودم
به ساعت روی دیوار نگاه میکنه و میگه : دیگه باید ماهرخ رو بیدار کنیم ( به سمت من
برمیگرده ) نظرت چیه ؟ تار میبینمش از پشت اشک هایی که امروز نمی خوان
تمومش کنن … جوابی نمیدم … گوشی رو بر می داره و شماره میگیره … می
ذاره روی بلندگو تا منم بشنوم … خیلی نمی گذره که صدای گرفته ی ماهرخ تو
… گوشم می پیچه
… ـ الو
میثم با چشمایی که برق می زنه … از حسرت و از خوشی و شایدم اشک میگه :
! ماهرخ
ماهی مکث میکنه … معلومه که شوکه شده و میثم میگه : به نفعته کسی اون اطراف
! نفهمه کسی که پشته خطه منم … به نفعته چون گمشده هات رو پیدا میکنی
ماهرخ جیک نمیزنه … میثم لبخند میزنه و میگه : بهت آدرس میدم تا بیای …
دخترت دست بسته االن رو به روی منه … منو یاده تو می ندازه … دارم خودم رو
کنترل میکنم تا دست از پا خطا نکنم … اما قول نمیدم …. کِشِِشه عجیبی بهش دارم
!
صدای بغض کرده ی ماهرخ دلم رو ریش میکنه : خوا … خواهش میکنم … تو رو
… خدا … التماست میکنم امیر
… امیر یا میثم ؟ … اخم میکنه و میگه : گفتم کسی نفهمه
ـ به خدا کسی خونه نیست … به ارواح خاکه بابام راست میگم … کاریش نداشته
باش تو رو خدا … هرجا بگی میام
… فقط … فقط به بچه هام کاری نداشته باش ..
! با صدای بغض کرده میگم : نیا … تو رو خدا نیا

میثمی که حاال فهمیده بودم اسمش امیره با خنده نگام میکنه ، اما با ماهرخ حرف
میزنه : بیا خیابونه () کوچه ی () پالک () …. تنها نباشی بد می شه ماهرخ …. بد
… میشه عزیزم ! فقط یک ساعت وقت داری
تلفن رو قطع میکنه و به من نگاه میکنه : همه بسیج شدن تا تو رو پیدا کنن … تو
آبروی اون خانواده ای … غیرته مسیح ! … کاش ما اونجا می رفتیم … ماهرخ تنها
! مونده بود
! ـ اذ .. اذیتش نکن
دستاش رو از هم باز میکنه و میگه : ماهرخ تنها کسیه که می تونی مطمعن باشی
! بهش آسیبی نمی رسونم
! ـ اون تنها نمیاد
لبخند گرمی میزنه و باز سرجاش می شینه : تو اونو نمی شناسی … به خاطر شما دو
تا میاد … مسیح و تورج دست به کی کردن تا تو رو پیدا کنن ، یه صلح موقتی …
تورج ازماهرخ دوری می کنه … اندازه ی همه ی این سال ها ازش دلخوره و براش
… این مهمه که فقط تو رو پیدا کنه و با تو بره … دور بشه
ـ تو توی گوشش خوندی ؟
ـ فکر میکنی کمال و ماهرخ نبودن شما براشون خیلی مهمه ؟
. … ـ همه ی این سالها تولد گرفتن برای بچه هایی که هیچوقت کنارشون نبودن
! ـ منم همه ی سال ها برای تو پدری کردم
ـ اما منو به مازیار فروختی … با جهان دست به یکی کرده بودی …. تورج اینا رو
میدونست که از تو که حرف میزدم حرصی می شد … من اندازه ی یه پدر دوستت
… داشتم
نیم تنه ش رو جلو میکشه و آرنج هاش رو روی زانوهاش میذاره و نگام میکنه : بهتره
… به پدر بودنم فکر نکنی
… الزمه برای عذاب دادنه چند نفری از نقش پدر بودن در بیام
از جا بلند میشه و به نوبت دو تا صندلی چوبی عین صندلی من یکی رو با فاصله ی دو
… متری سمت راستم و یکی رو هم به همون فاصله سمت چپم می ذاره
! ـ این برای ماهرخ … اینم برای مسیح
!ترسیده نگاش میکنم و میگه : مََـ … مسیح دیگه چرا ؟
چشمکی میزنه : زیادی سنگ انداخته تو کار مازیار و جهان … وقتشه ادب شه …
وقتش نیست ؟ … از همه مهم تر، باید به خانوم بزرگ نشون بدم نتیجه ی بدقولی
! چی میشه
سر در نمیارم از حرفاش … دلم نمی خواد مسیح رو ببینم … برادر بزرگ تری که
شوهرمه و من هنوزم وقتی اسمش میاد دلم میره و دست و پای احساسم می لرزه از
عشق ، از عالقه ای که بهش دارم … مسیح نابود میشه اگه مطمئن بشه من
… خواهرشم

این بار تلفن همراهش رو برمی داره و شماره میگیره … صدای مسیح از بلندگو که
پخش میشه ته دله من خالی میشه … مطمئن میشم یا امیر کشته میشه یا مسیح …
… مسیح خون میریزه اگه بیاد
… ـ الو
… ـ سالم مسیح خانه بزرگ
… ـ کی هستی ؟
! ـ پدر زنت
مسیح مکث میکنه و امیر ادامه میده : میثم یا همون امیر … محاله تورج از من حرف
! نزده باشه
. … صدای حرصی مسیح میاد : بنال کدوم گوری هستی ؟
… پوزخند امیر بیشتر توی ذوقم میزنه : می خوای از بیمارستان اینجا بیای ؟
ته دلم خالی میشه … می ترسم … امروز اندازه ی همه ی عمرم و چه بسا بیشتر
ترسیدم !! امیر از بیمارستان بودنه مسیح حرف میزنه …. گوشی رو که قطع میکنه به
چشمای من نگاهی میندازه … چشمای نگرانی که به چشماش خیره س و بازم
آدرسی رو که به ماهرخ گفته به اون می گه … اونقدری نگرانم که گوشام کر شده و
. … حتی نمی شنوم مسیح چهجوابی به امیر می ده … تلفن رو قطع میکنه
میگه : بعده دو روز زیر و رو کردن هرجایی که می شناخته و گرد و خاک با تورجی که
براش قسم می خوره خبریاز تو نداره ، داغون و لِِه …. توی خونه ش خفه می کنه
… خودش رو با مشروب و سیگار و کوفت … معده ش خونریزی میکنه
حس میکنم یکی قلبم رو می گیره و تو ی دستاش فشار میده … که نفسم ذره ذره از
ال به الی انگشتاش داره در میره … حتی گریه م بند اومده از شوکه حرفایی که
: شنیدم … امیر بی اهمیت به من می خنده و میگه
ـ زیادی به خواهرش دل بسته انگاری …. ( خنده ش عمیق تر میشه ) حاال فکرش رو
بکن تورجه از همه جا مونده میره پیشه مسیح تا تو رو پیدا کنن و اونجا مسیح خون
!!! باال آورده رو پیدا میکنه …. چه شود
. … تکون می خورم : خیلی کثافتی …. ( جیغ میزنم ) خیلی کثافتی
… اخم مالیمی می کنه : دو تا داداشا با هم خوبن و تو یه دونه خواهر موندی
صدای گریه م اونقدری بلنده که توی سالن پخش میشه … حاال همه ی دلهره ها
سراغم اومده … دلهره ی گناه و دل بستن به داداشم و رابطه داشتن باهاش …
دلهره ی مسیحه بیمارستان مونده و تورجه بیچاره … دلهره ی ماهرخی که توی راهه
تا برسه … دلهره ی همین مرد دیو ماننده رو به رویی که از کِشِِش داشتن به من …
! به دخترش حرف میزنه
صدای زنگ آیفون ال به الی صدای گریه م پخش میشه و ترس بَرَِم می داره … از
آیفون نگاه میکنه و با دیدن ماهرخه تنها لبخند پر ذوقی میزنه … دکمه ی باز شدن

🆔 @romanman_ir

نوشته های مشابه

‫3 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا