رمان حرارت تنت

رمان حرارت تنت پارت 12

5
(5)

مسیح فقط اخمو ایستاده و محل نمیده ، میگم : ما می بریم !
مسیح زیر چشم نگام میکنه و بعد می پرسه : قانون بازی چیه ؟
انگاری مسیح تا حالا بازی نکرده و حرف یاشار اینو ثابت میکنه که میگه : مسیح اولین بارته هول نکنی …
همه میخندن و ساغر میگه : پاهاتون رو باز نکنین … از خط بیرون نزنین … مانع حریف نشین . به شالی که باهاش
پاتون رو بستم دست نزنین …
پس ساره با کی بازی میکرده ؟ مسیح مچ دستم رو میگیره و من از همین الان نمی تونم خودم رو با مسیح هماهنگ
کنم .. مرتب سکندری می خورم و همه مسخره مون می کنن … اما مسیح کار خودش رو میکنه و نه به من محل میده
نه به بقیه …
پشت خط که وایمیسیم . ساغر میشمره : یک …. دو …

همه راه می افتن … سکندری می خورن و پسرا بعضی وقتا سر دخترا داد میزنن … منو مسیح هم راه میریم .. مرتب بازانو
زمین می خورم … مسیح حتی خم نمیشه کمکم کنه … کلافه و عصبی باز بلند میشم و ما از همه عقب افتادیم … مسیح
نگام میکنه و میگم : تو رو خدا بجنب …
بچه پررو ، همه ش تو می افتی بعد من بجنبم ؟
پس یهویی بگو با ختیم دیگه …
لبخند کجی میزنه و میگه : می خوای ببری ؟؟؟
ما داریم تو صلح حرف میزنیم و بقیه با هم تیمیشون دعواشون شده … از همه عقب افتادیم و با حسرت به تیم ها نگاه
میکنم و میگم : آره … ولی الان اونا می بَر…
حرفم تموم نشده که بی هوا خم میشه و دستش رو دور کمرم حلقه میکنه … منو بالا میکشه و مثل هندوونه منو زیر بغل
میگیره و پام هنوز به پاش وصله که با سرعت جلو میره … از کنار بقیه میگذره و همه وا رفته ما رو نگاه میکنن و من
خشکم زده … اما وقتی از کنار اونا رد میشیم و قیافه هاشون رو میبینم . همونطوری که تقریبا کله پا شدم میخندم و جیغ
میکشم : هوراااا …. زود تر بروووو … آفریییین …
مسیح مگه با اسب حرف میزنی ؟
خنده م میگیره و از ته دل می خندم و میگم : نه بابا ، با مسیحم !

از خط پایان میگذریم و مسیح زمینم میذاره و چون بی هواس یهو سرم گیج میره اما خنده هنوز روی لبمه … می خوام
باز زمین بخورم که بازوم رو میگیره و نگهم میداره …
مسیح چی شد بچه ؟
محل نمیدم و در عوض جیغ میکشم : ما بردیم …. هوراااا …
مسیح یواش …
باز محل نمیدم و دست به کمر می ایستم : میبینم که کم آوردین ….
همه سر جاهاشون وا میرن و روی زمین می شینن … مسیح با لبهای باز شده از خنده ش نگام میکنه و من اونقدر
خوشحالم از بردی که توش هیچ سهمی نداشتم که حواسم نیست … ساغر میگه : جرزنی کردین …
بهروز تقلبه عاقا …
میترا که می خنده میگه : دمت گررررم مسیح ، عالی بود …
بهروز بهش تشر میزنه : زهره مار …

کسری انگار گونی زیر بغلش زد و در رفت …
سمانه قبول نیست …
مسیح دِهَه … ببندین بابا ، قوانین بازی حفظ شده … مانع کسی هم نشدیم .. طنابم که هنوز وصله … قبلشم که قوانین
رو پرسیدم ، والسلام … ماستا رو کیسه کنین ، عُرضه داشتین ، بغل میگرفتین …
کسری به پیشونیش میزنه و میگه : فک کن من سمانه رو کول میگرفتم …
سمانه اخم میکنه و همه می خندن … بیچاره فقط یه کمی تپل تر از بقیه س …
سمانه زهره مار …
بهروز به من نگاه میکنه و میگه : تو توی خونه تون نون پیدا نمیشه بخوری ؟
یاشار بهم میخنده و میگه : چرت میگه ، همینطوریش بیسته بیستی …
مسیح جمع کنین بساطتون رو …
چی رو جمع کنن … هرکی دونگ خودش رو بده !
مسیح کوتاه بیا بچه !
واقعا مثل بچه ها آرنجش رو میگیرم و سرم رو بلند میکنم تا بهتر ببینمش و میگم : تو رو خدا ، دیدی چقدر مسخره مون
کردن ؟

مسیح خم میشه و شال رو باز میکنه … جلو میره و اول یقه ی کسری رو که روی زمین نشسته چنگ میزنه و دست دیگه
ش رو جلوش نگه میداره : پیاده شو ..
کسری به منه علیله ذلیل رحم کن …
میخندم و مسیح میگه : کم بنال …
کسری دست میکنه تو جیبش و دونگش رو میده ، بعدی نوبت یاشاره و قبل از اینکه مسیح چیزی بگه خودش دست تو
جیب میکنه وپول رو به مسیح میده : صد رحمت به شرخر …
بعدی نوبت بهروزه و مسیح باز یقه ی بهروز رو از پشت چنگ میزنه و میگه : بیا بالا …
بهروز دونگش رو میده و به طعنه میگه : انگاری بدت نمیاد با پارتنر اهورا بریزی رو هم …
مسیح نگاش میکنه و میگه : چرا بدم بیاد ؟ بهتر از طاق زدنه دوست دخترم با دوستمه !

بهروز سرخ میشه و من حس میکنم مسیح بهش تیکه انداخته و میخوام جو عوض بشه که جلو میرم ودست مسیح رو
که هنوز گیره یقه ی بهروزه رو میگیرم و میگم : خب سینما افتادیم دیگه ..
مسیح نگاه سرخ شده ش رو از بهروز میگیره و پول رو سمتم میگیره و میگه : آره !
مژگان نهان انگاری خیلی وقته منتظری با مسیح بری سینما …
میدونم مژگانم به من تیکه میندازه و من برام مهم نیست چی میگه و در عوض بدم نمیاد کمی حرصش بدم و دستم رو
دور ساعد مسیح حلقه میکنم و میگم : چرا بدم بیاد ؟ مسیح چشم کور کنه !
کسری بلند میخنده و یاشار دست میزنه ، بقیه وا رفته نگام میکنن و بیچاره ها فکر میکنن اَرِه رو به اهورا میدم و تیشه
رو از مسیح میگیرم ! چه اهمیتی داره بقیه چه فکری میکنن ؟
همین موقع ماشین اهورا میاد و جلوی ساختمون پارک میکنه … دست مسیح رو ول میکنم و سمت ماشین میرم … پیاده
میشه و با دیدنم لبخند مهربونی میزنه … نوک دماغم میزنه و میگه : نیستی خانوم خانوما …
خبر داری بردیم ؟
اهورا مکث میکنه و میگه : چی رو ؟

بهروز نبودی دوست دخترت رو کِش رفتن !
مسیح پوزخند میزنه و دست هاش رو توی جیب شلوارش می بره و اهورا ابرو بالا میندازه و میگه : اون کِش شلواره که
کِش میره !
قری به سر و گردنم میدم و میگم : تو این مسابقه بردیم …
اهورا به بقیه نگاه میکنه و انگار تازه دو هزاریش می افته و میگه : آهان … اونوقت با کی ؟
با آقا غوله !
اهورا درجا به مسیح نگاه میکنه و اول کمی بهش خیره س و بعد لبخند میزنه و میگه : خوبه دیگه ، با هم شام افتادین…
ولی من خیلی پرت تر از این حرفام و نگاه اهورا و پوزخند مسیح با خیرگی بهروز برام معنا نداره که به نایلون های توی
دست اهورا نگاه میکنم و میگم : چی گرفتین ؟
اهورا همه نایلوناش رو توی یه دست میگیره و دست آزادش رو دورم حلقه میکنه و میگه : خرت و پرت تا جوجه مون
بخوره…
کسری از جا بلند میشه و همراه یاشار سمتمون میان …
کسری اهورا اون چیزی که گفتم آوردی ؟

یاشار آقا هرچی گرفتی به نهان نمیدیم …
مشتی به بازوش میزنم و میگم : گمشو ، همه ش برای منه …
اهورا بچه ها ، دعوا نکنین …
کسری چشم بابایی !
ما حرف میزنیم و مسخره بازی در میاریم غافل از اینکه مسیح تا لحظه ی آخر نگاهش خیره ی من و خانواده شه که
انگاری خوب منو به جمعشون راه دادن …
*
جدی غذا بلد نیستی ؟
تو جواب ساغر با نهایت سادگیم میگم : نه به خدا …

سمانه آخی ، اهورا گناه داره …
میترا با آرنجش ملایم به پهلوم میزنه و پر شیطنت میگه : وقتایی که میرین خونه ، چی می خورین پس ؟
سیما تند جواب میده : از نمک وجود همدیگه می خورن …
بعد همه شون زیر خنده میزنن و سرخ میشم از شوخی شون و میگم : خاک تو سرتون !
از آشپزخونه بیرون میام و سر و صدای پسرا از توی حیاط به گوشم میخوره … بی توجه از پله ها بالا میرم و وارد راهروی
طبقه ی بالا میشم … می خوام سمت اتاقم برم که پچ پچ میشنوم ….
میخوام محل ندم اما کنجکاو تر دوست دارم نزدیک شم و بفهمم چه خبره … صدا از دو تا اتاق بالاتر به گوشم می رسه
و آروم آروم سمت اتاق قدم برمیدارم … گوشه ی در بازه و از لا به لای اون به داخل اتاق نگاه میکنم … مسیح رو به منه
و یه دختر پشت به در ایستاده …
مسیح کلافه س و صدای دختر رو میشنوم : ساره رو ول کردی !
مسیح پوزخند میزنه و میگه : نگرفته بودم که بخوام ولش کنم …
حامله بود …
تاوانه هرزگیش بود …
تو پدر بچه شی …

به آنی مسیح کبود میشه و میدونم که حساب دختره با کرام الکاتبینه و همینم میشه … مسیح با خشم تند جلو میره و یقه
ی دختر رو توی دستش میگیره … محکم اونو به دیوار می کوبه وبالا میگیره … حالا فقط نوک پاهای دخترک روی
زمینه و داره میره که سرخ بشه از بی نفسی … من نیم رخ دختر رو میبینم …
مژگان ؟!؟!؟
صدای پر از عصبانیت مسیح رو میشنوم : ببند دهنت رو زنیکه …. اینقدر اون بچه رو به ریش من نبند … اون بچه ی من
نیست !
قطره اشکی از روی گونه ی مژگان سُر می خوره و میگه : می دونی یاشار رو دوست ندارم !
سوالی نمی پرسه و داره به مسیح ندا میده … مسیح در عوض پوزخند میزنه و میگه : توام میدونی که یاشارم تو رو نمی
خواد !

مژگان فقط به خاطر بودن با توعه مسیح …
مسیح تند یقه ی مژگان رو ول میکنه که مژگان روی زمین سُر میخوره … من وا میرم … مژگان به گریه می افته و میگه:
چرا به چشمت نمیام ؟
مسیح عصبی می خنده و میگه : د آخه تو غرور نداری ؟ فهم نداری ؟ نمی فهمی من حتی تو و امثال تو و ساره رو آدم
حساب نمیکنم … امشب تو بغله یکی لاس میزنی فردا تو بغل اون یکی ؟ فکر کردی یاشار تو رو می خواد ؟
مژگان ساکت روی زمین نشسته و زانوهاش رو بغل گرفته .. آروم اشک میریزه و میگه : تو حتی اندازه ی نهان هم به
من توجه نمیکنی …
اسمم که وسط میاد وا میرم … مسیح دستی بین موهاش میکشه و میگه : فقط حس میکنم اون کسی که من فکر میکنم
نیست !
منظور مسیح رو شاید فقط من فهمیدم ، نه مژگان .. از در فاصله میگیرم و به سمت اتاق میرم و با خودم میگم من واقعا
اون کسی که مسیح فکر میکنه نیستم … حتی گاهی حس میکنم با اهورا بودنم خیانت به اسم توی شناسنامه ایه که
صاحبش مرتب به هر بهانه ای روی من دست بلند میکنه تا دق و دلیش از ساره رو سر من خالی کنه … بغض میکنم و
هنوزم دلگیرم از مسیحی که به روی خودش نمیاره آخرین بار با چه وضعی از خونه ش بیرون زدم …
*
مراقب باش …
پر هیجان نگاه میکنم و به یاشار که دلواپس به اهورا نگاه میکنه میگم : خیلی کیف میده …
یاشار تو کم داریا …

خب منم دلم میخواد برم بالا …
بهروز کنار یاشار ایستاده و به من نگاه میکنه … نگاهش معذبم میکنه و قدمی عقب میرم که به یه جای سِفت و سخت
میخورم و برمیگردم .. با دیدن مسیح لبم رو گاز میزنم و میگم : ببخشید ، حواسم نبود …
ریز بین نگام میکنه که با دست اهورا رو نشونش میدم و میگم : نگاه اهورا کجاست ؟
با همون صدای بَم و مردونه ش نگام میکنه و میگه : دوست داری بری ؟
لب و لوچه م آویزون میشه و میگم : کسری و یاشار تا میرم نزدیک درخت نمی ذارن بالا برم …

خطرناکه …
متعجب میگم : آقا غوله ترسیده ؟
لبخند کجی میزنه و میگه : جبرانه مافات کنم ؟!
بابت ؟
اعصابی که اون شب خورد شد و گندی که زده شد … لبت هنوز کبوده …
خیره خیره نگاش میکنم که بی هوا خم میشه ، هنوز قصدش رو نفهمیدم که هر دو دستش رو پشت رونای پام میذاره و
منو عینه آب خوردن بالا میکِشه … شوک زده چشام گشاد میشه و دستاش هنوز پشت رون های پامه که شل نگه میداره
… می ترسم بیفتم و خیلی غریزی پاهام رو دور کمرش حلقه میکنم و دستام رو دور گردنش … مسیح دستاش رو از
پشت رون هام برمیداره و این بار جفت دستاش رو پشت کمرم میزنه … بهت زده به مسیحی نگاه میکنم که صورتش
دقیقا جلوی صورتمه و تا حالا این همه بهش نزدیک نبودم …
حس میکنم به جای من قلبم حرف میزنه و شک میکنم که مسیح صدای ضربانش رو نشنوه … با لکنت میگم : چ ..
چیکار میکنی ؟؟؟
میترا چه خبره بابا ؟
کسری اصلا معلوم نیست پنبه برمیداره یا آدم …
یاشار رنگش گچ شده مسیح ، بذارش زمین …
مسیح محل نمیده و اخم آلود سمت درخت میره … من هنوز آویزونشم و میگه : محکم بگیر نیم وجبی !
منظورش رو وقتی میفهمم که دستاش رو از روی کمرم برمیداره و به درخت میگیره … خیلی با احتیاط میره و اهورا فقط
با اخم به ما زل زده … مسیح کار بلد تر از این حرفاس و من بعد ها می فهمم که مسیح صخره نورد هم هست …
مشغول بالا رفتنه و آروم میگه : به لبو گفتی زکی از قرمزی !

نگام رو از گردن تیره و فک محکمش بالاتر کش میدم و نگاش میکنم که حتی مسیح نگامم نکرده از کجا فهمیده و
میگم : زشته !
زشت اینه من با این هیکلم باس آویزون شم تا تو یادت بره سه شب پیش رو ، از من نترسی !

یه جوری می شم از اینکه مسیح غیر مستقیم که نه … اما مستقیم داره میگه ببخشمش … مسیح فرق کرده ؟ سابقا
ککش هم نگزیده بود برای زدنم !
بچسب بهم ، سرت نخوره به شاخه …
تند سرم رو روی سینه ش میذارم و منم می خوام بگم تَنِت از گرما به تنور گفته زکی … اما نمیگم و حس میکنم مسیح
گرمش نیست و فقط تب کرده از مماس بودن بدنم با بدنش !
خداروشکر میکنم درخت اونقدر شاخه ی قطوری داره که یکی مثل مسیح بالا بره و نگه آی سرم !!!! درخت بیچاره …
روی دور ترین شاخه از اهورا که خیلی هم قطوره صبر میکنه و من با ترس پایین رو نگاه میکنم … همه سرشون رو بالا
گرفتن و ما رو نگاه میکنن که سرم گیج میره و چشم میبندم … نگاه مسیح بدجور پشت پلکم داغ میذاره که چشم باز
میکنم و نگام قفله مردمک سیاه رنگش میشه !
اونقدری اخموعه که خط اخم افتاده روی پیشونیش و بِر و بِر منو نگام میکنه و میگم : تو دیگه کی هستی ؟!
از همون فاصله ی فوق نزدیکمون ابرویی بالا می ندازه و بهم میگه : کی ام ؟!
لبخند دندون نمایی میزنم و میگم : مرد عنکبوتی !
مکث میکنم و با نگاهم سرتا پاش رو آنالیز میکنم و میگم : البته سه چهار تاش رو روی هم گذاشتن تا شده مرد عنکبوتی!
اشاره م به گنده بک بودنشه که میخنده و میگه : کم وِر بزن بچه !
خنده م میگیره و میگم : خو من حرف نزنم کی بزنه ؟!
عمیق نگام میکنه و میگه : خاک مُرده پاشیدن تو خونه از وقتی نیستی …
مات نگاش میکنم و شک میکنم که یعنی واقعا مسیح از دلتنگی حرف زده یا نه که با لبخند موذی میگه : بس که وِر
میزنی وقتی هستی !
چشام گشاد میشه و حواسم نیست که الان جایی بین زمین و آسمونیم و میخوام دستم رو باز کنم که تند میگه : خر نشو
بچه ، جفتمون به فنا میریم

حرصی خودم رو جلو میکشم و بازوی عین سنگ سفتش رو گاز میگیرم .. که داد میزنه : کَندیش توله سگ !

هم خنده ش گرفته ، هم دردش گرفته و هم می خواد عصبی باشه تا مثلا بهم رو نده …
اما خبر نداره که رو داده و صدای قهقهه م لا به لای شاخه های درخت پخش میشه و اِکوش پایین میره که کسری داد
میزنه : خبریه ما هم بیایم ؟
بهروز میگه : سر خر میخوان چیکار ؟
به منو مسیح تیکه میندازه و صدای اهورا رو میشنوم : بیاین اینجا …
مسیح جواب میده : بریم پایین !
سری تکون میدم که به سمت پایین میره و یه لحظه دستش روی تنه در میره و جیغ میکشم … حلقه ی دستام رو دور
گردنش تنگ تر میکنم وتقریبا صورتم مماس با پوست گردنش شده … نفس میکشم و نفسام پوستش رو لمس میکنه
که میگه : نفس نکش بیخه خِرم …
نمی فهمم چرا نفهمی گرفتم و حالیم نیست که الان موقعیت شوخی نیست که لبخند میزنم و روی گردنش رو فوت
میکنم … حرکت نمیکنه و انگاری خشکش زده که باز فوت میکنم … سرش رو پایین میاره و بیخ گوشم با صدای آروم
وسوسه انگیزی میگه : یادت ندادن کِرم ریزی واسه مرد جماعت خطرناکه ؟!
لبم رو گاز میگیرم و سرم رو عقب میکشم … چیزی نمیگم و مسیح چرا این همه بی ادبه ؟ وقتی پایین میرسیم دستش
رو دور کمرم حلقه میکنه و پاهام رو از دور کمرش باز میکنم … بقیه دست میزنن و هورا میکشن …
میترا کنارم میاد و میگه : خوش به حالت ، چه کیفی کردیا …
میخندم و جاوید رو به مسیح میگه : وجدانا کاه بلند میکنی تو ؟؟؟
ساغر نهان لباست کثیف شده …. ) رو به مسیح ( توام همینطور …
مسیح بیخیال پای درخت میشینه و میگه حالا وقت هست …
کسری بچه ها قرار بود بریم بساط بیاریم واسه فرداها …
ساغر شلوغش نکنی کسری …
مهدی با یکی دو تا پیک هیچکی نمُرده …
بابک بریم تا شب نشده برگردیم ، فردا مهمونا می رسن …
اهورا تو نمیای مسیح ؟
مسیح الان اعصابش رو ندارم …

همه مشغول حرف زدن و برنامه ریختن برای فردایی هستند که قراره تولد برگزار بشه … از جمع دور میشم و دستی به
لباس کِرم رنگم میکشم تا لکه ی سبز رنگ برگ هایی که روی تنه ی درخت رشد کرده بودند از بین بره … اما فایده
نداره …
کلافه از پله ها بالا میرم … وارد اتاقم میشم و در اتاق رو میبندم اما چفت نمیشه و فقط روی چهار چوب مکث میکنه …
محل نمیدم و ذهنم فقط درگیر همون لکه س و من این لباس کِرم رنگی که کسری برام خریده رو دوست دارم … صدای
بسته شدن در اتاق میاد و من محل نمیدم …
با خودم میگم من هولش دادم و کمی با وقفه بسته شده … اما یکی بیخ گوشم با لحن ترسناک و پر هوسی میگه : تشنه
ی تن و بدنه عینه برفتم !
هین بلندی میکشم و تند دو سه قدم جلو میرم و به عقب نگاه میکنم …. با دیدنش ترس برم میداره و میخوام خونسرد
باشم … میگم : ت .. تو … تو ای .. تو اینجا چی می خوای ؟
با همون نگاه آلوده ش سر تا پام رو اسکن میکنه و میگه : معلوم نیست چی میخوام ؟؟
یه قدم جلو میاد و یه قدم عقب میرم …
ال .. الان ..الان همه .. میان !
توی یه جهش بلند و تند سمتم میاد و جیغ میکشم که هنوز صدا از دهنم بیرون نرفته دستش رو جلو دهنم میذاره و
پشت سرم می ایسته …. سرم رو به شونه ش تکیه داده و هنوز کف دستش جلوی دهنمه لرزش بدنم بی وقفه س …
صداش رو میشنوم :
با اهورا و مسیح آره… اشکالش چیه یه ساعتم با بهروز آره ؟!
با دو دستم به دستش چنگ میزنم و لگد پرونی میکنم تا ولم کنه … اما می خنده و انگار حریص تر میشه که با دست
دیگه ش لباسم رو از سرشونه میگیره و میکِشه … لباس پاره میشه و سرم گیج میره … بی حس و با دلهره چشام خمار
میشه برای از هوش رفتن …
الان وقت بیهوشی و حمله دست دادن نیست … من این ضعفم رو دوست ندارم … یه پرده از گذشته جلوی چشمم میاد
… دکلته ی سیاه رنگی که جِر خورده بود …

وقت خوش گذرونیه کوچولو …

صدای بهروز منو به حال میاره و بی جون میشم ، اما لرزم به حدیه که خودم میدونم داره رو به نابودی می بره منو …
وقتی می بینه که دیگه تقلا نمیکنم دستش رو برمیداره و من جون ندارم که حتی داد بزنم … با لای تنه ی برهنه م رو
روی زمین میذاره و پارکت های یخ زده ی کف اتاق برای یه لحظه نفسم رو تنگ میکنه و میگه : آفرین ، حالا شد ….
چشمکی میزنه و میگه : خودتم راضی میشی !
خم میشه و به جون لبام می افته که با دو تا دستام به پیراهنش از شونه چنگ میزنم و می خوام دورش کنم … لباس
زیرم رو پاره میکنه و نفسم میره … امرز حتما همینجا میمیرم و شاید مردم ….
صدای پا میاد …. به سرعت برق ازم فاصله میگیره و به در نگاه میکنه … صدای پا از در اتاق رد میشه و دور میشه ترس
برم می داره ، بهروز نفس راحتی میکشه که صدا قطع میشه … یه قطره اشک از گوشه ی چشمم رو شقیقه م سُر می
خوره که باز صدا میاد و این بار به سمت اتاقه منه … بهروز از روی زمین بلندم میکنه و روی تخت پرتم میکنه همراه
لباسایی که پاره کرده و پتو رو روی تنم میکشه … همه ی اینا توی چند صدم ثانیه طول میکشه و خودش پشت پارتیشن
اتاق پناه میگیره …
کسی به در میزنه و من حال خوشی ندارم … در اتاق آروم باز میشه و نگام به مسیح می افته … زبونم قفل کرده و نمیتونم
حرف بزنم .. فقط با چشمای اشکی نگاش میکنم که سمتم میاد و کنار تخت می ایسته .
حالت خوبه ؟
جوابی نمیدم و ملتمس نگاش میکنم که نره … منه لعنتی از ترس زبونم بند اومده .. پشت دستش رو روی پیشونیم میذاره
و خشکش میزنه …
لرز داری !
تند صاف می ایسته و با خشم دور تا دور اتاق رو نگاه میکنه و مسیح از خیلی قبل تر ها می دونه من از تنها موندن با
جنس مخالف توی یه اتاق لرز میکنم و تب میکنم و اینطوری به هم میریزم … باز به من نگاه میکنه و میگه : کی بود؟!
قطره های اشک جدیدی میریزم که عربده میکشه : حرف بزن لامصب ..
ب … ب …

عقب برمیگرده … سمت کمدا میره و با خشونت درشون رو سمت بیرون میکِشه … مسیح فهمیده هرکی که بوده هنوز
توی اتاقه … داخل حموم و دستشویی رو چک میکنه … حالت عصبی راه میره و زیر لب فحشای رکیکی میده و میدونم
اعصابش به هم ریخته س …
صدای گریه م اتاق رو برمیداره که سمت من نگاه میکنه و با دستش محکم روی پیشونیش میزنه و میگه : ت*م بابام
نیستم اگه کاری نکنم خون بالا نیاره …

من میتونم به جایی که بهروز پنهون شده اشاره کنم اما بعید میدونم مسیح خون به پا نکنه و من نگرانه مسیحم ؟ .. جای
بعدی که سر میزنه پارتیشنیه که بهروز اونجا پناه گرفته … ته دلم خالی میشه و پارتیشن رو روی زمین پرت میکنه …
میخکوب بهروز رنگ پریده میشه … بهروز نگاش میکنه و میگه : م .. مسیح … ببین داداش …. م …
پتو رو روی صورتم میکشم و نمی خوام ببینم چی میشه .. نمی خوام بلند شم و جلوی مسیح رو بگیرم … نمی خوام مسیح
تن بی لباسم رو ببینه … اصلا بقیه کجان ؟ … صدای افتادن … شکستن … داد و بیداد و عربده … نمی دونم چقدر میگذره
که سکوت میشه و سکوت اتاق رو فقط نفس نفس زدن های با خس خس و عصبانیت مسیح میشکنه …
صدای پاهاش رو میشنوم که سمت تخت میاد و بعدش بی هوا پتو رو میکشه … چشمام رو محکم روی هم فشار میدم
و توی خودم مچاله میشم … کبود شده نگام میکنه و دستاش رو سمت پیرهنه آبی رنگی که کمی تنگشه میبره و میکشه
… دکمه هاش هر کدوم یه سمت میرن و پیراهن رو درمیاره …
روی نیم تنه م میندازه و انگار مسیح فکر میکنه حصار پیراهنش از حصار پتویی که روم انداخته شده قوی تره .. نمی
دونم چرا ؟ اما منم همین حس رو دارم …
خودش پشت به من لبه ی تخت میشینه … هر دو دستش رو به لبه ی تخت تکیه میده و نیم تنش رو جلو عقب تاب
میده و می فهمم که طاقت نداره … چرا از بهروز خبری نیست و صداش رو نمیشنوم ؟! … نگام رو دور تا دور اتاق چرخ
میدم و میبینمش … خونی و بیجون و بی هوش کف اتاق افتاده و خون بالا آورده و مسیح واقعا کاری کرده تا خون بالا
بیاره …
دستم رو جلو میبرم و روی دستش میذارم که تند دستش رو میکشه و از لبه تخت بلند میشه و میگه : چیکار کرد باهات؟؟؟

انتظار چی داره ؟ توقعه چی داره ؟ می خواد چی رو براش تعریف کنم ؟ … جون گرفتم همین چند دقیقه انگار که میگم:
آ … آروم ..
پوزخندش هزار برابر از خودش عصبی تره و میگه : آروم ؟؟؟ … آروم باشم ؟؟؟ بی پدره بی ناموس دست گذاشته رو
صاحابه اسمی که تو شناسنامه مه …
هیچی .. نشد !
هیستریک و عصبی می خنده و میگه : د آخه اگه چیزی میشد که الان نفسشم بریده بودم !
صدای زنگ گوشیش میاد و گوشی رو برمیداره ، عصبانیتش فروکش نکرده و داد میزنه : الو … چی چی رو کجا موندی؟
من اینجا جنازه انداختم تو رفتی آب شنگولی بگیری فردا لَش بشی اینجا ؟!؟! … به خداوندی خدا نیای جمعش نکنی
نفسشم می بُرم … اتاق ساره !

اون هنوز منو ساره صدا میزنه و من بدم میاد از ساره گفتنش … چرا ؟ مگه اشکالش چیه ؟ … گوشی رو قطع میکنه و
سمت کمد میره .. دستش رو داخل میبره و یه دسته لباس آویزون شده بیرون میاره و روی تخت میندازه : بپوش تا
نیومدن …
خودش سمت سرویس بهداشتی اتاق میره … بی حس و حال بلند میشم و دمه دستی ترین پیراهن رو برمیدارم و نگام به
بهروز می افته ، یه نفر چقدر می تونه احمق باشه ؟ بد موقع و بد جایی رو انتخاب کرده بود برای نزدیک شدن به من…..
مسیح قبل از اومدنمون گفته بود بهروزم هست و وقتی بهروز هست باید ترسید !
همونطور روی تخت نشسته م و حس میکنم دلم خنک شده که بهروز رو با این حال و روز میبینم که در سرویس باز
میشه و مسیح بیرون میاد . با دیدنم میگه : رو تخت نمون … اونجا بشین ..
به کاناپه ی سیاه رنگ دو نفره ی اتاق اشاره میکنه که وقتی نگاه من رو میبینه صدا بلند میکنه : می خوای بیان ببینن ،
بگن بساط حال و هولت با بهروز به راه بوده و رو تختی ؟!؟!
از جا بلند میشم و سکندری می خورم که جلو میاد و بازوم رو میگیره … تا کنار کناپه می بره و میشینم … هنوز چند
دقیقه نگذشته که در با شتاب باز میشه و کسری به محض دیدن بهروز میگه : یا ابوالفضل ….
یاشار از پشت کسری بیرون میاد : چه خبره اینجا ؟

پشت بندش مهدی و بابک و جاوید هرکدوم با دیدن بهروز یه برخوردی میکنن و اهورا تازه وارد میشه ، قبل از دیدن
بهروز منو میبینه و سمتم میاد : نهان ، حالت خوبه ؟
تازه نگاه همه شون سمت من برمیگرده و من خجالت میکشم …
کسری و یاشار با عجله جلو میان و میگن : چی شده ؟
مسیح رو به همه میگه : خواست دست از پا خطا کنه که دستش رو شکستم !
دخترا هم پشت بند بقیه داخل میان و وا میرن با دیدن اوضاع مژگان به مسیح نگاه میکنه و میگه : اون وقت تو چرا
دستش رو شکستی ؟
مسیح با اخم زل میزنه به مژگانی که فقط من می دونم منظورش چیه … دهن باز میکنه جواب بده که ساغر میگه : چون
رگ و ریشه داره …. چون با اهلش میره و پا کج میذاره … نه با نهانی که اونقدر ناشیه که با یه شوخیه دیروز ظهر ما بره
و تا غروب آفتابی نشه …
قطره های اشکم پشت سر هم سُر میخورن و اهورا جلوی پام زانو میزنه … دستام رو میگیره و میگه : نهان … حرف
بزن…
اَ … اَگه مسیح نبود …

صدای گریه م بلند میشه که کسری تند جلو میاد و سرم رو روی سینه ش میذاره … روی سرم بوسه های ریز میزنه و
یاشار سمت دیگه م نشسته و دستم رو گرفته … حقیقت اینه که من این جمع چهار نفره رو دوست دارم و صدای مسیح
میاد …
مسیح بابک این لاشی رو ببر بیرون … هر بار میبینمش می خوام سرمو بکوبم تو دیوار …
بابک حله داداش … می برمش …
کمی که آروم تر میشم کسری ازم فاصله میگیره و سمانه میگه : چطور کشوندیش اینجا ؟
خشکم میزنه و بهش زل میزنم … با منه ؟؟ تا بیام بفهمم چی قراره بشه کسری سیلی محکمی تو صورت سمانه میکوبه
و دخترا جیغ میزنن … میترا بینشون می ایسته و جاوید بازوی کسری رو میگیره …
کسری اینو زدم تا بدونی هرکسی مثل تو عوضی نیست و همه رو با خودت طاق نزنی …
سمانه پر نفرت به کسری نگاه میکنه و بعد به من … بلند میگه : از اولش میدونستم !

چی رو میدونسته ؟ … اهورا عصبی بلند میشه و میگه : تو گه خوردی که می دونستی … نهان با منه … والسلام ! هرکی
واسه هرکی ارزش قائله ، لزوما باهاش تیک نزده …. حالیته ؟؟؟
سمانه با عصبانیت بیرون میره و ساغر روی مبل وا میره و میگه : خبر مرگم چی می خواستم و چی شد ؟
کسری سمت ساغر برمیگرده و بین این بهبهه ی بحث و درگیری از توی گلدون روی عسل کنار من یه گل برمیداره و
سمت ساغر میگیره ، میگه : با من دوست میشی !؟
مات نگاش میکنم و ساغر مات نگاش میکنه !!! مسیح جلو میره پس گردنی بهش میزنه : ک*س*خل شدی مرتیکه ؟!
لبم رو گاز میزنم … مسیح واقعا بی تربیته … کسری اخم میکنه : چمه مگه ؟ الان سینگله سینگلم … سمانه رفته … از
قبلم با آزیتا کات کردم … شمیم هم خیلی وقته که نیست اصن فک کنم شوهر کرد … اگه گذاشتی دستم به همین آب
باریکه بند باشه !
ساغر شاکی میشه : من آب باریکه م ؟؟؟ …
کسری نه خره ، الان در تلاشم که ینی مخت رو بزنم و دلت برای تنهاییم بسوزه …
مهدی خیلی خری کسری !
ساغر چه یهویی …
کسری خب خواستم روز تولدت خودم رو بهت کادو بدم … بده ؟
ساغر لبخند میزنه و از جاش بلند میشه : پاشو جمع کن بچه پررو .. کلی کار دارم ، وقت مسخره بازی نیست که …

از اتاق بیرون میره و کسری روی پارکت های اتاق به هم ریخته میشینه … یاشار میگه : این بار، دفعه ی چندمه که ردت
میکنه ؟ …
اهورا سری قبل سوم بود … الان چهارمه …
مسیح مغز یابو نخورده که به این جواب مثبت بده …
کسری من آخر مخش رو میزنم ، حالا ببین ….

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا : 5

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نوشته های مشابه

یک دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا