رمان تقاص فصل ۷

با وحشت گفتم: – زده به سرت؟!!! اين حرفا چيه؟! طلاق بگيرم بچه مو هم سقط کنم … بعد تا اخر عمر بشينم يه گوشه زار بزنم … دستي دستي خودمو بدبخت کنم! ديگه چي عزيزم؟ سپيده آهي کشيد و گفت:- مي خواستم مطئن باشم که واقعا باربد رو دوست داري … الان ديگه مطمئن شدم، چون تو هيچ علاقه اي به بچه داشتي اما اينجوري داري از بچه باربد و خود باربد دفاع مي کني. باشه تو درست مي گي، بايد بموني سر زندگيت، اما حق نداري به اين راحتي ها برگردي. باربد بايد تعهد بده. اونم تعهد کتبي که اگه يه بار ديگه دست روي تو بلند کرد تو مي توني ازش طلاق بگيري و بچه ات رو هم ازش بگيري. خنده ام گرفت باز … گفتم:- باربد ديگه از اينکارا نميکنهف همينطور که تو اين سه سال نکرده بودم … اما به خاطر گل روي تو که به خاطر من کوبيدي از اصفهان اومدي اينجا چشم! سپيده پشت چشمي نازک کرد و گفت:- حالا پاشو کاراتو بکن بريم. چشمامو گرد کردم وگفتم:- کجا؟- دکتر.- دکتر براي چي؟- اول براي اينکه مطمئن بشيم بچه ات سالمه. دوم به خاطر اينکه از سرت عکس بگيريم. سوم به خاطر اينکه يه دوايي چيزي بگيريم صورتت زودتر خوب شه. آخر هم بريم پزشکي قانوني برگه طول درمان واسه ات بگيرم تا در آينده يه مدرک ازش داشته باشي. حرفاش همه منطقي بود، پس مطيع از جا بلند شدم و به اتاق رفتم و لباسامو عوض کردم. به تشخيص دکتر هم بچه سالم بود و هم مادر بچه. پزشک قانوني هم بعد از معاينه برام ده روز طول درمان نوشت. سپيده تموم مدت حرص مي خورد و فحش به باربد مي داد. عجيب بود که با وجود وضعيت پيش اومده دوست نداشتم سپيه به باربد توهين کنه … اما چيزي هم نمي شد بهش بگم چون عصبي تر مي شد. موندنم خونه بيتا خالي از دردسرم نبود … مهم ترينش اين بود که مامان تا شب از نبودم مطلع مي شد و کلي دلواپسم مي شد. وقتي به سپيده و بيتا گفتم هر دو با من هم عقيده بودن ولي مونده بوديم چطور به مامان خبر بديم. اصلاو ابدا نمي خواستم خونواده ام چيزي از مشکلم بفهمن. نمي خواستم باربد از چشمشون بيفته! هر سه نشسته بوديم فکر مي کرديم چه جوري خبر به مامان بديم که بيتا گفت:- من يه فکر خوب دارم. بهتره که رزا زنگ بزنه خونشون و بعد به مامانش بگه که دارن با دوستاش مي رن مسافرت. سپيده عاقل اندر سفيهانه نگاش کرد و گفت:- بيتا مخت عيب کرده؟ اونوقت خاله نمي گه عقلت کمه توي ماه چهار حاملگي مي خواي با دوستات بري مسافرت؟ يه کم فکر کردم و گفتم:- سپيده زنگ مي زنم خونه و به مامان مي گم با باربد حرفم شده و اومدم خونه يکي از بچه ها. بعدش هم مي گم قراره با اونا بريم چند روزي شمال و اگه باربد بهش زنگ زد نگه که از من خبر داره. اينطوري مامان قبول مي کنه. – والله من نمي دونم بايد چي بگم؟ خودت بهتر مامانت رو مي شناسي، ولي به نظر من حالا که راستشو مي خواي بگي اصلاً نگو مي خواي بري مسافرت. بگو همين جا مي موني.به سمت تلفن رفتم و گفتم:- اين کار بهتر هست ولي اگه بگم خونه دوستم مي مونم گير مي ده مي خواد بياد اينجا منو ببينه و بعد ممکنه باربد دنبالش بياد و بفهمه من اينجام. يا خود مامان آدرسو بهش بده و مهم تر از همه اينکه صورت منو توي اين شکل و روز مي بينه و مي فهمه قضيه از چه قرار بوده. – خب آره اينم هست. – پس من همون مي گم مي رم مسافرت. گ بعد از اين حرف گوشي تلفن رو برداشتم و رو به بيتا گفتم:- با اجازه بيتا جون. بيتا اخمي کرد و گفت:- خجالت بکش!
خنديدم و شماره خانه رو گرفتم. بعد از دو بوق گوشي رو برداشت:- الو بفرماييد. – سلام ماماني. – سلام عزيزم خوبي دخترم؟- خوبم مامان شما خوبي؟ بابا و رضا چطورن؟- همه خوبن سلام مي رسونن. – سلامت باشن. – باربد چه طوره؟- احتمالاً خوبه. مامان با لحن خنده داري گفت:- وا ! چرا احتمالاً؟- راستش مامان…لحن من زنگ خطر رو براي مامان به صدا در آورد. با ترديد گفت:- چيزي شده رزا؟- راستش مامان نگران نشي ها …- دِ مثل آدم حرف بزن ديگه بچه! – چيزي نشده مامان من و باربد يه خورده با هم بحثمون شده. – واي خاک تو سرم. چرا؟- هيچي سر يه موضوع کوچيک. – حالا حالت خوبه؟- آره مامان چيزي نشده که …. اما… من الان خونه يکي از بچه هام. مي خوام براي اينکه باربد يه خورده تنبيه بشه ازم بي خبر بمونه. – خب مامان چرا خونه دوستت؟ بيا اينجا خونه خودمون. اينطوري که خيلي بهتره. بيا اينجا قشنگ تعريف کن ببينم چي شده. اصلاً ارزش اينو داشته که خونه زندگيتو ول کني و قهر کني؟- نه مامان جون من اينجا راحت ترم. به خصوص که قراره با بچه ها يه چند روزي بريم شمال ويلاي اونا. صداي مامان شبيه جيغ شده و گفت:- رزا حالت خوبه؟ مي خواي با اين وضعت بشيني توي ماشين و بري مسافرت؟ – مامان مجبورم. براي روحيه ام خيلي خوبه. بعدش هم آروم مي ريم چيزيم نمي شه. – لازم نکرده. پاشو بيا همين جا اگه باربد سراغتو گرفت نمي گم که اينجايي.- نه مامان نمي خوام بيخود بابا و رضا رو ناراحت کنم. – يعني چي؟ خب ناراحت بشن! پاشو بيا اينجا ببينم چي شده .- مامان جان ازتون خواهش مي کنم. – رزا برات خوب نيست. چرا اينقدر خيره سري تو دختر؟ – من مواظب خودم هستم. – نمي دونم بايد به توي کله شق چي بگم. – چيزي لازم نيست بگين. فقط واسم دعا کنين و بگين برو به سلامت.مامان هنوزم ترديد داشت، اما بهم اعتماد هم داشت. براي همين هم گفت: – خيلي خب برو به سلامت، ولي رزا تو رو به جون مامان مواظب خودت باشيا. – چشم قربونت برم الهي. حواسم هست. – تو دست انداز نرينا!- باشه.چشم.
– تو آب نريا! – چشم چشم چشم. – چشمت بي بلا منو از خودت بي خبر نذار.- بازم چشم. راستي مامان اگه باربد زنگ زد يا اومد اونجا بگين از من هيچ خبري ندارين. يه ذره هم دعواش کنين تا بترسه خب؟- چشم خودم بلدم. ولي اول بگو جريان چي بوده … شما که دعوا نداشتين با هم …- قربونتون برم الهي! هنوزم نداريم … يه چيز جزئي بود … اما مي خوام ديگه تکرار نشه، براي همينم تصميم گرفتم تنبيهش کنم … – نمي گي چي شده؟ – گفتن نداره آخه مامان من … يه چيز مسخره … – مطمئني جدي نيست؟-بله مطمئنم … – خيلي خوب … صلاح مملکت خويش خسروان دانند … اما مراقب خودت باش. کاري نکن که شرمنده باربد بشم. خيلي هم بيخبرش نذار … گناه داره بچه م …خنديدم و گفتم:- چشم … من ديگه برم بچه ها منتظرن. شما کاري نداري؟- نه عزيزم ديگه سفارش نکنم ها. – چشم فعلاً خداحافظ. – به سلامت. گوشي رو گذاشتم و با سپيده و بيتا نفسي راحت کشيديم. سپيده گفت:- خب اين از خاله. حالا مي ريم سراغ دانشگاهت. – اُخ … اينم شده قوز بالا قوز. – تو که نمي توني بري دانشگاه. به دو دليل. بيتا ادامه داد :- اول به دليل اينکه صورتت خيلي ضايع اس. دوم به خاطر اينکه باربد صد در صد مي ياد دم دانشگاه. – حق با شماست. پس تا يه هفته دانشگاه تعطيله. – حالا بيخيال همه اينا پاشين به فکر ناهار باشيم که گرسنه مي مونيم. با خنده گفتم:- نهار مهمون من. بريم بيرون. سپيده با اخم گفت :- با اين ريختي که آقا باربد براي تو ساخته نمي تونيم دو قدم بريم اونورتر. چه برسه به رستوران! راست مي گفت! يادم رفته بود صورتم چقدر بي ريخت شده! گفتم:- خب زنگ مي زنيم برامون بيارن. سپيده روي زمين ولو شد و گفت:- خب حالا که اينطوريه باشه، ولي گفتي مهمون توها. – خيلي خب خسيس. خنديد و گفت:- رفتم اصفهان خسيس شدم. بيتا کتابي به طرفش پرت کرد و گفت:- غلط کردي که اصفهانيا خسيسن.
سپيده نشست و گفت: – آره خب حق با توئه زياد هم خسيس نيستن. يعني اين پيشرفته هاشون خيلي خيلي هم ولخرجن، مثل آرمين. ولي واي و امان از دست اون قديمي هاشون! يعني آخر خساستن. بيتا لبخندي زد و گفت:- آره حرفتو قبول دارم، ولي توي همين تهران هم من خيلي ها رو ديدم که از خسيسي دست اون اصفهاني اصيلا رو از پشت بستن. توي اصفهان وقتي واسه يکي مهمون مياد يه سفره براش پهن مي کنن از اين سر تا اون سر خونه ولي اينجا توي تهران يه بشقاب غذا مي ذارن روي اپن براي همه مي گن سلف سرويسه! بفرماييد تورو خدا تعارف نکنين . خوب آخه مسلمون چيو بايد بخوريم؟ اينو من بخورم يا تو که صاحبخونه اي؟من و سپيده خنده مون گرفت و سپيده گفت:- اي بابا دلت خيلي پره ها بيتا! همه عالم و آدم دارن مي گن اصفهانيا خسيسن. بعدش هم تو اومدي خونه من، من برات سلف چيدم؟! کثافت بي چشم و رو … اجازه صحبت به بيتا ندادم و گفتم:- بابا شما چي کار دارين کي خسيسه کي نيست؟ به ما چه! ما خودمونو مي بينيم. حالام بيتا زنگ بزن تا نهار رو بيارن. من که شماره رستوراناي اين دور و بر رو نمي شناسم. بيتا گوشي رو برداشت و زنگ زد غذا رو سفارش داد …اون روز غذا رو همراه با خنده و شوخي خورديم. گوشيمو هم روشن کرده بودم به خاطر مامان، باربد ده باري زنگ زد ولي جواب ندادم. نزديک هاي ساعت نه شب بود که مامان به گوشيم زنگ زد. خنده روي لبم ماسيد. مي دونستم حتماً يه خبري شده! گوشي رو برداشتم و جواب دادم:- جانم بفرماييد؟ – سلام رزا جان …- سلام مامان گلم … – رزا مامان رسيدين؟ حالت خوبه سالمي؟ بچه ات خوبه؟ با خنده گفتم:- بله مامان خوبم. باور کنين سالم سالمم. – رزا زنگ زدم بگم که باربد يه ساعت پيش اومد اينجا. نمي دوني با چه وضعي! – با چه وضعي؟- هيچي آشفته آشفته. اومد و گفت به رزا بگين بياد بريم خونه. من الکي خودمو زدم به اون راهو گفتم: وا رزا که اينجا نيست. گفت مگه مي شه؟ رزا جز اينجا جايي نمي ره. گفتم: مگه چيزي شده که تو ازش خبر نداري؟ يعني نمي دوني همسر باردارت کجاس؟ روي مبل وا رفت و گفت که با هم بحثتون شده و تو هم گذاشتي رفتي. بعد هم خواهش کرد که اگه توي خونه هستي بذاريم تو رو ببينه. ولي من کلي باهاش بحث کردم و گفتم که تو اينجا نيستي و اگه بلايي سر تو بياد روزگارش رو سياه مي کنم. – خب بعدش چي شد؟- هيچي تا وقتي خودش همه جا رو نگشت مطمئن نشد. کلي شانس آوردم که رضا و فرهاد خونه نبودن. وگرنه معلوم نبود که چي مي شد. – به بابا گفتين؟- هنوز نه، ولي بايد بهش بگم. چون ممکنه سراغ اونم بره. – يه جوري بگو که هول نکنه ها. – باشه، ولي رزا يه چيز ديگه هم هست. – چي مامان ؟- خوب نيست که آدم چند روز از شوهرش فرار کنه. کلي واست حرف در مي يارن. حداقل يه زنگ بهش بزن ولي نگو که کجايي.- نه مامان هرگز اين کارو نمي کنم. بذار يه خورده بترسه حقشه. – رزا اگه به کلانتري خبر داد چي؟توي فکر فرو رفتم. حق با مامان بود. اگه اين کار رو مي کرد اصلاً به نفعم نبود، ولي از طرفي خود باربد هم مقصر بود و امکانش بود که از ترسش به کسي خبر نده. مامان گفت:- حالا چي کار مي کني؟
– نمي دونم چي کار کنم. – رزا بهتره بياي همين جا ما هم بهش مي گيم که تو اينجايي، ولي فعلاً نمي خواي ببينيش. – نه مامان اون اگه بفهمه من اونجام ديگه دست بردار نيست. – در هر صورت اينطوري هم درستش نيست. – مي دونم ولي ديگه عقلم به جايي قد نمي ده! – من که مي گم اون به اندازه کافي تنبيه شده. فردا برگرد خونه. سريع گفتم:- نه مامان نه! – اي بابا! همينجوري مي خواي آتيش بزني به زندگيت؟! اومديم و فردا گفت زني که چند روز بي خبر بذاره از خونه بره ديگه قابل اطمينان نيست … اونوقت مي خواي چي کار کني؟حرفاي مامان همه اش درست بود … گفتم:- خودمم گيج شدم. بالاخره تا صبح يه فکري مي کنم. – باشه منو هم بي خبر نذار. – چشم. – چشمت بي بلا. حالا کاري نداري؟ – نه مامان جون سلام برسونين. – سلامت باشي مواظب خودت و بچه ات باش. گوشي رو که گذاشتم، حسابي به فکر فرو رفتم. سپيده گفت:- چي شد؟ خاله چي گفت؟با درماندگي به سپيده نگاه کردم و همه چيز رو براش تعريف کردم. بيتا و سپيده هم توي فکر فرو رفتن. حرفاي مامان کاملاً منطقي بود. بيتا گفت:- بايد با شوهرت تماس بگيري، ولي بگو حالا حالا ها خونه نمي ري.به سپيده نگاه کردم تا نظر اونو هم بدونم. سپيده گفت:- بهش يه زنگ بزن. فکر نکنم اون باهات تندي کنه. احتمالاً تا الان فهميده که چي کار کرده و کلي هم نگرانته، ولي بهش بگو نمي ري خونه تا آدم بشه. – الان بزنم؟- نه بذار فردا بزن. بذار يه خورده ديگه هم حرص بخوره. – باشه موافقم. سپيده از جا بلند شد و شروع کرد به قر دادن و تو همون حالت گفت:- بابا بي خيال هر چي مرده. امشبو خوش باش. همه اشون گند اخلاقن. حالا بلند بگو مرگ بر هر چي جنس مذکره. هورا!از رقص سپيده من و بيتا دلمون رو گرفته بوديم و مي خنديديم. درست مثل پيرزنايي مي رقصيد که توي عروسي نوه اشون مي رقصن. اون شب اينقدر خنديدم که نگراني از دلم پر زد. آخر شب هم سه نفري کنار هم و روي زمين خوابيديم. * * * * * *
گوشي رو توي دستم جا به جا کردم و گفتم:- شايد الان سر کار باشه. سپيده چهره در هم کشيد و گفت:- اَه … بايد خيلي بي احساس باشه که توي اين وضعيت پاشه بره سر کار! حق با سپيده بود. با ترس شماره موبايلش رو گرفتم. سپيده سريع گوشيو از دستم کشيد و زد روي آيفون و دوباره پسم داد … بعد از چهار بوق صداي خسته اما هيجان زده باربد تو گوشي پيچيد:
– رزا… رزا عزيزم … خودتي؟
دلم براي صداش هم تنگ شده بود … صداي جذاب و بم و خواستنيش … جلوي احساساتم رو گرفتم و سعي کرد سرد برخورد کنم، گفتم:- انتظار داشتي کي باشه؟ توهمت؟- عزيز دلم … تو کجايي آخه؟- به اونش کاري نداشته باش. فقط زنگ زدم که بگم من حالا حالا ها بر نمي گردم. تو بايد به خودت بياي. لطف کن اينقدر دنبال من نگرد.- رزا … عزيزم ببخشيد. من مي دونم که مقصرم … ولي باور کن دست خودم نبود. – آهان پس يادتون اومده که چه غلطي کردين … بله مي دونم دست تو نبوده، دست اون زهرماري بود که کوفت کرده بودي!چند لحظه اي ساکت شد و بعد گفت:- رزا… رزا برگرد خونه. اينجا بي تو سوت و کوره. – بذار باشه. تو احتياج به اين سکوت داري.- رزا من از ديشب تا حالا هر جا که به فکرم رسيد دنبالت گشتم. به خدا داغون شدم رزا … – اگه نگرانم بودي که روم دست بلند نمي کردي. – رزا من که گفتم ببخشيد. باور کن ديشب وقتي ديدم نيستي و وضعيت خونه رو ديدم تازه يادم افتاد چه غلطي کردم … وگرنه صبح که هيچي يادم نبود … فقط متعجب بودم که چرا روي کاناپه خوابيدم … رزا به خدا من شرمنده ام … اصلا نمي دونم چرا همچين غلطي کردم. قول مي دم ديگه هيچ وقت تکرار نشه … هيچ وقت … – نيازي به عذر خواهي تو ندارم و همينطور هم که گفتم حالا حالا ها بر نمي گردم. آهي کشيد و گفت:- عزيزم تو توي وضعيتي نيستي که بخواي قهر کني.منظورش رو فهميدم، ولي براي اينکه خودش اعتراف کنه پرسيدم:- مگه من چمه؟- خانوم من تو بارداري!با حرص خنديدم و گفتم:- خوبه مي دوني و اون کارو کردي! اگه بچه ام سقط شده بود چي؟با صدايي آروم گفت:- خدا نکنه! خونم به جوش اومد و داد کشيدم:- خدا نکنه؟ اگه مي کرد چي؟ تو اصلاً فهميدي که پريشب چه غلطي کردي؟سکوت کرد و چيزي نگفت. سپيده ليواني آب به دستم داد و اشاره کرد که آروم باشم، ولي نمي تونستم. يهو بغضي که به سختي تو گلو خفه اش کرده بودم سر باز کرد و با هق هق گريه گفتم:- تو آدم نيستي! اگه بودي اونجوري با زن باردارت رفتار نمي کردي. اگه بودي تا خر خره زهرمار کوفت نمي کردي و بياي بيفتي به جون زنت. باربد، ديگه دلم باهات صاف نمي شه. حتي اگه خودت رو بکشي. خيلي دلم مي خواد بيام و دست گلي رو که روي صورتم کاشتي نشونت بدم، ولي حيف، حيف که حالا حالاها تحمل ديدنت رو ندارم. صداي باربد پر از درد و پشيموني بود:- رزا…- رزا بي رزا. رزا مرد!داد کشيد:- خدا نکنه … اِ!تو سکوت فقط هق هق کردم، با ناراحتي گفت:- خيلي خب عزيزم … هر چي مي خواي به من بگي بگو. فقط برگرد خونه.مثل بچه ها گفتم:- نمي خوام.
– رزا … عزيزم برات توضيح مي دم. – نيازي نيست. چه توضيحي مي خواي بدي؟! کارت توضيح هم داشت؟ – من مي دونم که اشتباه کردم. اونم يه اشتباه خيلي خيلي بزرگ، ولي تو ببخش. نمي دونستم چي بگم. شايد حق با اون بود. من بايد به حرفاش گوش مي دادم. وقتي سکوتم رو ديد گفت:- رزا عزيزم باور کن اون شب حال درستي نداشتم. آخه تمام زحماتم به هدر رفته بود. کلي روي اون نقشه هاي لعنتي کار کردم. نقشه يه برج و سه تا پاساژ زيرش بود. کار راحتي نبود، ولي من با هر زحمتي بود جفت و جورش کردم. اما همين که به اون مرتيکه گفتم بياد ببينه، اون…. آه خدا… هر وقت يادم مي افته ديوونه مي شم! اون عوضي از نقشه ها خوشش نيومد و با هم درگير شديم. اونم زد همه رو پاره کرد و رفت. بعدش… ولش کن. اون شب گفتن نداره. همين قدر بدون که بار آخرم بود. بهت قول مي دم عزيزم. قول مي دم. با بغض گفتم:- ولي تو حق نداشتي دق و دلتو سر من خالي کني!- من شرمنده اتم. بي مقدمه گفتم:- پالمر کيه؟اينقدر جا خورد که تقريباً توي گوشي داد کشيد:- کي؟با خونسردي گفتم:- شنيدي چي گفتم فکر نکنم نيازي باشه که دوباره تکرارش کنم.- تو … تو اين اسمو از کجا شنيدي؟- از خودت.- از من؟!!- آره خودت اون شب گفتي.چند لحظه اي سکوت کرد و بعدش گفت:- چي مي گفتم؟- شک داري به خودت؟ يعني تو نمي دوني چي مي گفتي؟با کلافگي گفت:- باور کن يادم نيست … مي شه تو بهم بگي؟- مي گفتي به پالمر و دار و دسته اش گفتي که منو دوست داري.دوباره چند لحظه اي سکوت کرد و سپس گفت:- همين؟- آره … باربد پالمر کيه؟ اصلاً اين چه جور اسميه؟صداي نفس عميقش رو شنيدم. بعد از اون سريع گفت:- باور کن نمي دونم! اون لحظه که حالت عادي نداشتم. چرت و پرت گفتم لابد.چون خودمم همينطور فکر مي کردم ديگه دنبال بحثو نگرفتم و گفتم:- باربد …- جانم؟ انگار مي خواستم ناز کنم، خودمم مي دونستم قهر بي فايده است! من باربد رو دوست داشتم … گفتم:- من دل چرکين شدم. دست خودمم نيست. فهميد نرم شدم، براي همينم با صداي فوق العاده ملايمي گفت:- نکن رزا جان. با خودت اينطور نکن عزيزم. واسه بچه خوب نيست. تو هم بيا عقده هاتو سر من خالي کن، ولي به خودت فشار نيار
حرفي نزدم. با لحني ملايم گفت:- بر مي گردي خونه؟تحت تاثير لحن مهربونش و دلتنگي شديد خودم بي اراده شدم و گفتم:- فردا !- چرا همين الان نمي ياي؟ اصلاً بگو کجايي؟ خودم مي يام دنبالت. – نه فردا مي يام. خنديد و گفت:- باشه. مي دونم يه دنده و لجبازي. هر چي که تو بگي، ولي آدرس بده خودم مي يام دنبالت. درست نيست تو با اين حالت با تاکسي بياي. ماشينم که نبردي عزيزم. – من با تاکسي اومدم با تاکسي هم بر مي گردم. – رزا اينقدر لجباز نباش!اعصابم ضعيف شده بود و خيلي زود عصبي مي شدم. گفتم:- من همينم که هستم! سريع فهميد هوا پسه، کوتاه اومد و گفت:- خيلي خب عزيزم باشه. پس مواظب خودت باش.- خب.- رزا دلم خيلي واست تنگ شده! آه کشيدم، منم دلم براش شديد تنگ شده بود. شايد اگه با هوشياري زده بود توي صورتم ازش کينه به دل مي گرفتم اما همين که يادم مي يومد توي مواقع هوشياري خيلي هم منطقي و مهربون رفتار مي کنه دلم مي بخشيدش و براش تنگ مي شد … ادامه داد:- رزا عزيزم باور کن من خيلي دوستت دارم، ولي اون لحظه حالت طبيعي نداشتم. تقصير خودم نبود.حقيقت رو مي گفت، اما زبونم تلخ شد و گفتم: – آره باربد خان. بگو من نبودم دستم بود، تقصير آستينم بود. سکوت کرد و چيزي نگفت. با لحني خشن گفتم:- در هر صورت من خودم فردا مي يام. فعلاً کاري نداري؟- فقط بازم مي گم مواظب خودت باش.- خب باشه هستم. خدافظ …- مي بينمت عزيز دلم … خداحافظ.وقتي گوشي رو گذاشتم، چشمامو بستم و نفس عميقي کشيدم. زندگيم هنوزم پايه هاي محکمي داشت فقط بايد يه کم براش از خود گذشتگي نشون مي دادم. با شنيدن صداي پوف سپيده چشمامو باز کردم و تازه متوجه قيافه بر افروخته اش شدم و خنده ام گرفت. سپيده منفجر شد:- هر هر و مرگ… زده ناکارت کرده اونوقت با دوتا دوستت دارم، دلم واست تنگ شده، خر شدي؟سعي کردم جلوي خنده مو بگيرم و گفتم:- سپيده جونم خواهر گلم من که نمي تونم تا تقي به توقي خورد بگم آ برو که رفتيم، من طلاق مي خوام! – کي گفت طلاق بگير؟ من مي گم چند روز بمون اينجا تا حالش جا بياد و بدونه، بدون تو خونه اش جهنمم نيست! بفهمه خونه بي زن يعني چي؟ اونوقت تو خيلي راحت مي گي من فردا مي يام خونه. وقتي مي خواست بگه من فردا مي يام خونه صداشو تو دماغي کرد و اداي منو درآورد. من و بيتا زديم زير خنده و سپيده عصبانيتش بيشتر شد. گفتم:- سپيده چرا اينقدر حرص مي خوري؟ من بالاخره بايد برمي گشتم. خب چي کار کنم؟ – هيچي فردا يه دسته گل هم براش بگير و برو دستبوس! با لبخند گفتم:- سپيد، اون شوهرمه! من دوسش دارم. اون به من نياز داره. خب دست خودش نبود. يه جورايي هم حق با اونه.
سپيده يک دفعه زد زير گريه و نشست روي زمين. در همون حالت گفت:- دروغ نگو. تو دوسش نداري! من مي دونم. بعدش هم اگه يه مرد زنش رو بزنه حق داره؟ نخير من نمي ذارم… نمي ذارم تو مثل يه برده باشي. من باربد رو مي کشم. اون قدر فرشته اي مثل تو رو نمي دونه. اون … اون …بهت زده چند لحظه بهش نگاه کردم، اين چش شد يهو اين وسط؟ در به در باربد که سپيده هنوزم باهاش بد بود! بيتا هم داشت با تعجب به سپيده نگاه مي کردم، دلم با ديدن هق هقش ريش شد، نشستم کنارش دستو گرفتم و گفتم:- سپيده تو چرا اينطوري شدي؟ مي گي چي کار کنم؟ خب بگو تا همون کارو بکنم. سپيده با هق هق گفت:- تو که عاشقش نيستي؟ هستي؟ با حيرت گفتم:- سپيده اين چه حرفيه؟ براي تو چه فرقي داره؟ با فرياد گفت:- جواب منو بده. دستامو گرفتم بالا و گفتم:- خيلي خب. خيلي خب! مي گم. تو حرص نخور! من باربد رو دوست داشتم. عاشقش نبودم، تحت تاثير همين حسم باهاش ازدواج کردم. سه ساله که دارم باهاش زندگي مي کنم، الان شده همه کسم. خيلي خيلي دوسش دارم … با غيظ گفت:- تو عمراً باربد رو به اندازه داريوش دوست نداري!چپ چپ به سپيده نگاه کردم! اصلا رعايت بيتا رو نمي کرد! زرت حرف خودشو مي زد … کاملا فهميدم حال خرابش به خاطر چيه! به خاطر همون رازي بود که همه مي دونستن جز من ولي ديگه برام مهم هم نبود … يکي دوبار که بهش فکر کردم به اين نتيجه رسيدم که شايد داريوش همه حرفايي که به من زده دروغ بوده باشه! شايد هيچ وقت از من سو استفاده نکرده باشه، اما هر چي هم که بود دليلي نداشت اينقدر بد منو بکشنه و له کنه! بدجور تحقيرم کرد براي همينم هيچ اهميتي ديگه برام نداشت … آهي کشيدم و در جواب چشماي دريده شده سپيده گفتم:- بارربد رو خيلي دوست دارم … خيلي … آره قبول دارم که حسم شبيه اوني نيست که نسبت به داريوش داشتم. اين حس يه احساس نرم و ملايمه. وابستگي شديد نداره. ديوونگي نداره. در به دري نداره. لازم نيست دم به دم غرورتو بشکني. آره سپيده! آره من دوسش دارم. اون شوهرمه. پدر بچه امه. لياقتش هم خيلي خيلي از اون عوضي بيشتره. شايد اگه اون وارد زندگي ام نشده بود، من با تمام وجودم به باربد محبت مي کردم و بيشتر از اينا عاشقش مي شدم … هنوز يادم نرفته اون اوايل چقدر باربد و داريوش رو مقايسه مي کردم توي ذهنم و حرص مي خوردم! همينا باعث به وجود اومدن يه سري سردي ها بين من و باربد مي شد … من به خاطر همه اون روزا تا آخر عمر عذاب وجدان دارم … سپيده با حرص گفت:- نيست که الان بهش محبت نمي کني! نيست که خيلي کم محليش مي کني! نيست که غرورتو به خاطرش نمي شکني! ساکت شدم و ديگه چيزي نگفتم. سپيده دلش از جاي ديگه پر بود. من هر کاري ميکردم به خاطر باربد جاي دوري نمي رفت. به خاطر همسرم مي کردم!!! کي از اون به من نزديک تر؟!! اصلا هم ناراحت نبودم بابتش … سپيده که سکوت منو ديدگفت:- منو باش که به خاطر تو پاشدم اومدم اينجا. تازه به کسي هم چيزي نگفتم.با لبخندي تلخ گفتم:- ازت خيلي ممنونم سپيد. منو ببخش. من نمي تونم روي حرف شوهرم حرف بزنم. از زور عصبانيت خنديد و گفت:- هه هه خيلي مطيع شدي! – بخند! حقم داري، ولي اين بار ديگه نمي خوام ببازم. من تحمل يه شکست ديگه رو ندارم. در ضمن باربد خيلي هم پشيمون بود. همين برام بسه. سپيده با عصبانيت از جا بلند شد و در حالي که اشکاشو پاک مي کرد به سراغ مانتو و روسريش رفت.
با غصه گفتم:- مي خواي بري؟- بله! بمونم واسه چي؟- حداقل تا فردا بمون. – نمي خوام! – سپيده….- چيه؟با مظلوميت گفتم:- هيچي! زنگ بزنم واست آژانس بياد ؟سپيده نگاهي عميق به چهره اشک آلودم انداخت و تو همون حالت گفت:- نه مي رم سر کوچه سوار ماشين مي شم. – ولي آخه …- گير نده رزا! بعد از اون سريع دکمه هاي مانتوش رو بست و با بيتا روبوسي و خداحافظي کرد، ولي به من فقط گفت:- مواظب بچه جونت باش. خداحافظ. به ناچار لبخندي تلخ زدم و گفتم:- تو هم مواظب خودت باش. به آرمين هم سلام برسون. سپيده سرش رو زير انداخت و از در خارج شد. بيتا منو بغل کرد و گفت:- ناراحت نشو. اخلاق سپيده اينجوريه ديگه. با بغض گفتم:- آخه سپيده هيچ وقت اينجوري نبود. هميشه منو درک مي کرد و حقو به من مي داد، ولي…بيتا در حال نوازش موهام گفت:- اون به خاطر خودت عصباني شد. آخه خيلي دوستت داره. نمي دوني ديروز صبح وقتي اومد بالاي سرت چه اشکي مي ريخت و چه جوري قربون صدقه ات مي رفت. گريه ام شدت گرفت و سرمو روي شونه بيتا گذاشتم. بيتا هم بي حرف سرمو تو آغوشش گرفت. دلم از بي کسي خودم خون شده بود، به هيچ کس نمي تونستم بگم چه دردي دارم! همين يه نفري هم که خبردار شده بود ولم کرده بود … بغض داشت بيچاره م مي کرد و هر چي هم گريه مي کردم انگار بازم خالي نمي شدم. شايد يک ساعتي از رفتن سپيده مي گذشت و من هنوز تو آغوش بيتا بي تابي مي کردم که زنگ در رو زدن. با ترس سرمو از روي شونه بيتا برداشتم و گفتم:- کسي قراره بياد اينجا ؟بيتا با تعجب گفت:- نه من که کسي رو اينجا ندارم! شايد همسايه باشه. تو بشين برم ببينم کيه؟ آيفون رو برداشت و گفت:- کيه؟نمي دونم کي بود که بيتا زد زير خنده و گفت:- ديوونه! و بعد شاسي در باز کن رو فشار داد. پرسيدم:- کي بود بيتا؟ – باورت مي شه؟ سپيده بود. الان هم داره مي ياد تو. از جا پريدم و گفتم:- نه!!!
“نه” من با صداي در، در هم آميخت و سپيده با لبخندي بر لب اومد تو. به طرفش رفتم و بدون اينکه اجازه بدم حرفي بزنه محکم کشيدمش تو بغلم. دوباره گريه ام گرفته بود و به شدت زار مي زدم. اون لحظه حس مي کردم سگيده همه کس منه! سپيده با خنده گفت:- ولم کن بابا! له شدم. برو اونور. تو عادت داري منو تف مالي کني؟ با خنده ازش جدا شدم و گفتم:- الهي قربونت برم سپيده! مي دونستم بر مي گردي، ولي اين همه وقت کجا بودي؟ الان يه ساعته که از خونه رفتي بيرون. چهره سپيده در هم رفت و گفت:- اعصابم از دستت خورد بود. رفتم يه تابي زدم و بعد ديدم دلم نمي ياد تنهات بذارم، اين بود که برگشتم.دوباره بغلش کردم و گفتم:- من فداي تو بشم! حتماً خيلي هم گريه کردي. آخه چشات سرخه. بغض گلوي سپيده رو گرفت و با زحمت گفت:- از سنگ که نيستم! آدمم حس دارم! ولي بيخيال مهم نيست … بعد خنديد و گفت:- حالا ببينم براي نهار فکري کردين يا نه؟من و بيتا بهم نگاه کرديم و خنديدم. سپيده هم خنديد و گفت:- اين نگاه و خنده يعني که نه. خيلي خب ايرادي نداره، من امروز واستون غذا مي پزم که از دست پخت من فيض ببرين.با بيتا دست زديم و من گفتم:- هورا به افتخار سپيده عزيزم! سپيده پشت چشمي نازک کرد و در حالي که به سمت آشپزخونه مي رفت، گفت:- حالا که اسم شکم اومد، بنده عزيز شدم؟ بيتا هم همراهش وارد آشپزخونه شد و پرسيد:- سپيده اين پلاستيکا چيه گذاشتي پشت در و اومدي تو؟سپيده گفت:- واي خاک بر سرم! بيتا جون لطف کن بيارشون تو. – باشه ميارم، ولي چي هست؟- يه خورده ميوه و جگر و تنقلات واسه اين ملکه خانوم. البته واسه خودش نيست ها، واسه اون نانازيه که تو شکمشه. بيتا خنديد و گفت:- دستت درد نکنه. سپس از آشپزخونه خارج شد و به سمت در رفت. چند لحظه بعد با سه پاکت خيلي بزرگ برگشت. با حيرت نگاش کردم که خنديد و گفت:- کاراي اين سپيده هيچ وقت با عقل جور در نمي ياد. انگار مي خواسته واسه يه مدرسه خوراکي بخره! – حالا چي هست ؟کنار من نشست و در همون حال گفت:- منم نمي دونم. بذار باز کنم تا ببينيم چيه؟ دست داخل يکي از پاکت ها کرد و مقدار زيادي جگر و گوشت کبابي و سينه مرغ ازش بيرون کشيد. داخل پاکت بعدي انواع و اقسام ميوه جات قرار داشت. ميوه هايي که اصلاً مال اين فصل نبودن و حيرت من و بيتا رو چند برابر کردن! به خصوص زردآلو! داخل پاکت بعدي هم لبنيات درجه يک اعم از ماست و پنير و خامه و شير بود. بيتا سپيده رو صدا زد و گفت:- سپيده مگه اينجا قحطي اومده بود که تو اينهمه خريد کردي؟ در ضمن اين در به در که فردا مي ره خونشون. تکليف اين همه چيزي که تو گرفتي چي مي شه؟ بايد خودت ببريشون.
سپيده خنديد و گفت:- اولا من امروز همه اينا رو به خورد اين مي دم. هر چيش هم که موند بايد ببره خونشون و کوفت کنه. دوما اينکارو کردم که اين خانم بدونه هنوز خيلي ها هستن که ديوونه وار دوسش دارن! با صداي بلند گفتم:- منم قربون تمومشون مي رم. – جدي؟!- بله پس چي فدات بشم ؟بالاخره روز قشنگ ما با شوخي و خنده سپري شد و سپيده اينقدر چيز توي حلق من کرد که داشتم مي ترکيدم. شب حدود ساعت هشت بود که مامان زنگ زد. از دست خودم عصباني شدم که بهش زنگ نزده بودم. واقعاً که سهل انگار بودم. با عذر خواهي قضيه رو براش گفتم. مامانم خوشحال شد و تاييدم کرد. قبل از گذاشتن گوشي گفت:- رزا گوشيو مي دم به بابات. مي خواد باهات حرف بزنه.دلم لرزيد. حالا جواب بابا رو چطوري مي دادم؟ بعد از چند لحظه صداي بابا تو گوشي پيچيد:- سلام دخترم.- سلام بابايي. خوبين؟- من خوبم دخترم تو چطوري؟نگراني توي صداش بي داد مي کرد. گفتم:- ممنون بابا خوبم.- يه چيزايي شنيدم بابا…سکوت کردم. حرفي نداشتم که بزنم. بابا خودش ادامه داد:- دوست دارم خودت بگي.- چيزي نشده بابا. يه جر و بحث جزئي…- جزئي؟- بله باور کنين …- پس من بايد پيش خدا و باربد شرمنده باشم که دخترم به خاطر يه جر و بحث جزئي از خونه اش اومده بيرون.- بابا …- ببين بابا من که نمي دونم ماجرا سر چيه؟ نمي خوام مجبورت کنم که بهم بگي فقط مي تونم پدرانه نصيحتت کنم. وقتي که مادرت برام گفت چي شده باورم نشد. مي خواستم از خود باربد بپرسم ولي ترجيح دادم اول با تو صحبت کنم. بابا من شوهرت دادم چون فکر کردم ديگه عاقل و بالغ شدي. هر مشکلي هم که داشته باشي بايد سعي کني با حرف زدن حلش کني. با اين کار فقط خودت رو از چشم شوهرت مي اندازي. تو کي توي خونه بابات از اين ماجرا ها ديدي که ياد گرفتي؟ کي ديدي مامانت چمدون دستش بگيره و بخواد بره قهر؟ مگه ما دعوا نکرديم؟ معلومه که کرديم. دعوا بين همه زن و شوهر ها هست. اين حرفا رو مادرت بايد يادت بده نه من ولي مثل اينکه اونم نتونسته درست تو رو تربيت کنه.سرزنش ها و نصيحت هاي بابا اشکمو سرازير کرد. چقدر دلم مي خواست همه چيز رو به بابا بگم تا منو متهم نکنه. حيف … حيف که نمي خواستم شوهرم رو از چشم بابا بندازم. به ناچار گفتم:- بله بابا … حق با شماست. من خودم فهميدم که اشتباه کردم. فردا هم دارم برمي گردم خونه.- من نمي خوام سرزنشت کنم بابا … ولي دوستم ندارم که شرمنده باربد و خونواده اش بشم. نمي خوام فکر کنم که توي تربيت تو کوتاهي کردم. اگه موضوع بزرگي بود مي تونستم حق رو به تو بدم و تشويقت هم بکنم و ازت بخوام بياي همين جا خونه خودمون تا خودم حمايت کنم. ولي تو مي گي موضوع کوچيکي بوده.- بله بابا همينطوره. من اون لحظه عصبي بودم و اشتباه کردم.- خوشحالم که خودت متوجه شدي. از ته دل گفتم:- دوستتون دارم بابا. حرفاتون هيچ وقت از يادم نمي ره.- منم دوستت دارم دخترم … بيشتر مراقب خودت و بچه ات باش.- چشم بابا.- سلام به دوستات هم برسون. فردا که رفتي خونه ات يه خبر هم به ما بده. اگه شد يه سر بهت مي زنيم.تو دلم دعا کردم وقت نکنن به من سر بزنن. نمي خواستم کبودي صورتم رو ببينن. با اين حال گفتم:- قدمتون رو چشم. سلامتيتون رو مي رسونم.- شبت به خير بابا.- شب شمام به خير.بعد از گذاشتن گوشي، سپيده گفت:- واقعاً که!با تعجب گفتم:- هان؟!- آخه اينم آدمه؟ همين که فهميد تو فردا مي ري خونه ديگه خيالش راحت شد، يه زنگ هم به اين گوشي وامونده ات نزد حالتو بپرسه! باهات شرط مي بندم که دوباره رفته و خودشو ول کرده وسط اون نقشه هاي کوفتيش. حيف اين همه سرزنش که از بابات به خاطر اون شنيدي. کاش همه چيزو به عمو فرهاد مي گفتي حال باربد رو مي گرفتي.- تو صداي بابا رو از کجا شنيدي؟- صداي گوشيت بلند بود قشنگ صداي عمو مي اومد.لبخند تلخي زدم، ولي چيزي نگفتم. سپيده با حرص گفت:- تو چرا به رضا چيزي نمي گي؟- نمي شه. – چرا؟- آخه کلي وقت طول کشيد تا باربد رو به عنوان داماد خونواده قول کرد … به محض اينکه بفهمه باز مي افته روي اون دنده اش … – خب حق داره … – بابا شما انگار مختون تاب برداشته ها! مگه زندگي بازيه که هر وقت دلتو زد بهمش بزني؟ – در هر صورت منم اين عقيده رو دارم که اون احمق لياقت يه تار موي سوخته تو رو هم نداره. اينو که گفت، بيتا خنديد و گفت:- منظور سپيده همون موي گنديده اس. سپيده هم خنده اش گرفت و گفت:- خب حالا همون! شمرده شمرده گفتم:- نمي دونم اين کينه تو از باربد بات چيه! اما اينو قبول کن که من دوسش دارم سپيده و اينقدر در موردش بد حرف نزن! بارربد عشق منه! اينو مي فهمي؟!!! خوشت مي ياد منم بد آرمين رو پيش تو بگم؟ سپيده انگار فهميد که تند رفته … چند لحظه اي سکوت کرد و بعد گفت:- حق با توئه … ببخشيد … اون شب بنا به خواسته من ديگه حرفي راجع به باربد و کاري که کرده بود نزديم، مثل شب قبل هم بزن و بکوب و خندهنداشتيم. اما سعي کرديم شب آرومي داشته باشيم … تا ساعت يازده بيدار بوديم و بعد هر سه از خستگي خوابمون برد.
* * * * * *
صبح از سر و صداي بيتا و سپيده بيدار شدم. اونقدر بي حال بودم که درست نمي فهميدم سپيده به بيتا چي مي گه؟ يه کم روي تخت نشستم و چشمامو ماليدم. به ساعت مچي ام که نگاه کردم ساعت هشت و نيم صبح بود. از جا بلند شدم که از اتاق خارج شم، ولي صداي اونا باعث شد که سر جام وايسم و با کنجکاوي گوش کنم. سپيده با صدايي که از زور بغض دورگه شده بود مي گفت:- بيتا تو رو خدا بس کن! به خدا اگه مي دونستم مي خواي اينجوري کني اصلاً برات تعريف نمي کردم. بيتا در حالي که گريه مي کرد گفت:- سپيده آخه اين نامرديه! مگه مي شه؟سپيده با دلخوري گفت:- اِ بيتا ساکت باش چرا هوار مي کشي ؟بيتا صداشو کمي پايين آورد و گفت:- آخه باورم نمي شه. – باورش براي منم سخت بود، ولي من با چشم خودم شاهدم. – گناه…- نه نگو دلت واسه کسي نسوزه بيتا. – نمي دونم ….- داره ديوونه مي شه! اگه ديده بوديش .ديگه طاقت نياوردم و از اتاق رفتم بيرون. بايد مي فهميدم اونا در چه موردي صحبت مي کنن. رنگ سپيده با ديدن من پريد و گفت:- تو … تو … بيدار بودي؟بي توجه به سپيده گفتم:- بيتا چرا داري گريه مي کني؟بيتا سريع چشماشو پاک کرد و گفت:- چيزي نيست رزا جون. دلم گرفته بود. – وا يعني چه ؟سپيده گفت:- ببينم جواب منو ندادي. تو از کي بيدار شدي؟ يعني مي خوام ببينم صداي تلفن بيدارت کرد؟شونه هامو بالا انداختم و گفتم:- نه من از صداي تو که داشتي بيتا رو دلداري مي دادي بيدار شدم. سپيده نفس عميقي کشيد و گفت:- چيزي نيست. راستش از شهرستان زنگ زدن و گفتن که حال پسر عموي بيتا اصلاً خوب نيست. با نگراني گفتم:- چرا؟- چون قبلاً خواستگار بيتا بوده، ولي اين بيتاي احمق بهش محل نذاشته. يعني جواب رد داده. حالا اين در به در افتاده توي رخت خواب. مامانش زنگ زده بود که به اين بگه، ولي من گوشي رو برداشتم. وقتي شنيدم خيلي ناراحت شدم. ولي فکر نمي کردم اينم ناراحت بشه. اين بود که واسه اش گفتم، ولي به اين روز افتاد. با ترديد گفتم:- آره بيتا؟بيتا لبخند تلخي زد و گفت:- آره باور کن! با ناراحتي گفتم:- آخي … حالا حالش چطوره؟ … بيچاره! فکر نمي کردم ديگه کسي از عشق تب کنه. – خوبه. مامانش مي گفت حالا يه خورده بهتر شده، ولي در هر صورت بيتا بايد يه زنگ بهش بزنه. – سپيده راست مي گه بيتا يه زنگ بهش بزن. – باشه باشه مي زنم، ولي حالا نه. عصر زنگ مي زنم. سپيده از جا بلند شد و با خنده گفت:- خب بس کنين ديگه بهتره رزا صبحانه اش رو بخوره که بايد دوباره برگرده خونه اش. لبخندي بهش زدم و وارد دستشويي شدم. آبي به دست و صورتم زدم و نگاهي به صورتم کردم. خيلي بهتر از روز اول شده بود، ولي هنوز هم کبود بود و وقتي دست مي زدم درد مي گرفت. دوباره سپيده منو به زور سر سفره نشوند و لقمه هاي بزرگ بزرگ رو به زور تو دهنم فرو کرد. هر چي التماس مي کردم بس کنه قبول نمي کرد و به کار خودش ادامه مي داد. بعد از نان و پنير نوبت شير عسل بود و بعد نوبت آب پرتغال. اينقدر خورده بودم که هر لحظه حس مي کردم الان مي ترکم. به کمک سپيده لباس هامو عوض کردم و چمدونم رو بستم. سپيده بقيه خوراکي ها رو تو پلاستيکي جا داد و سفارش کرد که تو خونه همه رو بخورم. بعدش با آژانس تماس گرفت. بيتا گوشه اي ايستاده بود و با ناراحتي حرکات ما رو زير نظر گرفته بود. اينقدر مظلوم شده بود که بي اراده بغلش کردم و زير گوشش زمزمه کردم:- بايد حلال کني. اين چند روزه خيلي مزاحمت شدم. بغضش ترکيد و با گريه گفت:- خجالت بکش! اين چند روزه از بهترين روزاي زندگي من بوده، کاش نمي رفتي. با رفتن شما منم خيلي تنها مي شم. به شوخي گفتم:- اين چند روزه من نديدم تو يه دقيقه هم درس بخوني. يعني چه؟ دختر اومدي اينجا که خر بزني، نه اينکه تازه خر بشي. بيتا خنديد و گفت:- قول مي دي که بازم پيشم بياي؟ – معلومه! من اينقدر هام بي وفا نيستم. در ضمن بذار آدرسم رو برات بنويسم تو هم بياي پيشم، چون من با اين وضعيتم شايد زياد نتونم تکون بخورم. قبول کرد و من آدرسم رو براش نوشتم. با صداي زنگ سپيده بلند شد و گفت:- پاشو خانومي آژانس اومد. از جا بلند شدم و خواستم وسايلم رو بردارم که سپيده و بيتا نذاشتن و خودشون وسايل رو برداشتن. آهسته از در خارج شدم و به سمت ماشين رفتم. دلم نمي يومد از اون خونه دل بکنم. از اون خونه نقلي و کوچيکي که تو اين چند روز برام آرامش و صميميت رو به ارمغان آورده بود. با بغض نگاهي به آجراي رنگ و رو رفته اش کردم. سپيده که ساک ها رو عقب ماشين گذاشته بود با خنده گفت:- دکي. عوض اينکه منو نگاه کنه بغض کنه، به يه مشت تير و آهن و آجر نگاه مي کنه! ولي زياد هم جاي تعجب نداره. همه اش از اثرات اون ضربه ايه که به سرش خورده. بيتا وسط گريه خنديد، ولي من تازه بغضم ترکيد و با گريه سپيده رو بغل کردم :- هان؟ چي شد مهربون شدي؟- امروز بر مي گردي ؟- با اجازه اتون همين الان بر مي گردم. – حالا چه عجله ايه ؟- خب منم ديگه اينجا کاري ندارم. تا همين الان هم آرمين خيلي بهم لطف کرده که پا نشده بياد دنبالم. خنديدم و گفتم:- خيلي دلم برات تنگ مي شه. – منم همينطور دختر ديوونه. – مواظب خودت باش. – هه! نگاه کن ببين کي داره به کي مي گه مواظب خودت باش! – خيلي خب باشه. منم مواظب خودم هستم. – قول بده. – قول مي دم. – اگه ديدي باز وحشي شد سريع از جلوي چشمش دور شو.- ديگه نمي شه. – حالا که يه بار شده بازم ممکنه بشه.
خيلي خب باشه. حالا لازم نيست تو اينقدر نفوس بد بزني! – چشم ولي از ما گفتن بود. – خب. – ديگه بهتره بري. الان راننده آژانسه مي ره. خنديدم و با بوسيدن گونه اش ازش جدا شدم. بار ديگه بيتا رو هم بغل کردم و بوسيدمش. با بغضي کشنده تو گلو ازشون جدا شدم و سوار ماشين شدم. راننده گفت:- خانوم برم ترمينال يا فرودگاه يا راه آهن؟از سوالش تعجب کردم و گفتم:- هيچکدوم آقا برين خيابون ….اين بار نوبت راننده بود که تعجب کنه، ولي چيزي نگفت و راه افتاد. با نگاهي به خودم تازه متوجه شدم که چرا راننده اينطور فکر کرده. من با اون همه ساک و چمدون و اون خداحافظي پر آه و ناله به نظرش مسافر رسيده بودم. خنده ام گرفت، ولي جلوي خنده ام رو گرفتم که در موردم فکر بد نکنه. وقتي رسيدم کرايه رو پرداختم و وسايل رو از عقب ماشين برداشتم. زنگ رو زدم که باربد براي کمک پايين بياد، برام عجيب بود که از صبح تا حالا يه زنگ هم نزده ببينه من کي مي رم خونه! عجيب تر از اون اينکه هر چي صبر کردم کسي جواب نداد. نگاهي به ساعت کردم. ساعت ده بود و سابقه نداشت که باربد تا اين موقع خواب باشه. کليدم رو در آوردم و در رو باز کردم. به زحمت وسايل رو تا دم آسانسور کشيدم و سوار شدم. به چشم به هم زدني پشت در خونه بودم. باز هم زنگ زدم که شايد در رو باز کنه، ولي کسي باز نکرد. اين بار هم کيلد انداختم و در رو باز کردم. خونه مثل هميشه مرتب و منظم بود. صدا زدم :- باربد؟ کسي جواب نداد. وسايل رو همون جا پشت در گذاشتم و به سمت اتاق خواب رفتم. انتظار داشتم باربد رو خوابيده روي تخت ببينم، ولي کسي نبود. خواستم جاهاي ديگه رو بگردم که ياداشتي روي ميز توالت نظرم رو جلب کرد. دست خط باربد رو سريع شناختم، نوشته بود:
سلام عزيزمبه خونه خوش اومدي. ببخش که مجبور شدم برم.رز اين روزا خيلي کارام توي هم گره خورده!کاراي عقب مونده هم زياد داشتم که بايد انجام ميدادم.در ضمن تو لازم نيست غذا درست کني. خودم برايناهار يه چيزي مي گيرم. تو فقط مواظب خودت وکوچولومون باش.قربانت باربد.
بغضي که تو گلوم چنگ انداخته بود ترکيد. همون جا نشستم روي زمين و زدم زير گريه. واقعاً دلم شکسته بود. باربد تا چه حد مي تونست بي احساس باشه؟ انگار نه انگار که من بعد از دو روز برگشته بودم خونه. مثل هميشه رفته بود سر کار. حس مي کردم باربد عوض شده! مشروب نمي خورد که خورد، دست بزن نداشت که پيدا کرد، بي توجه و بي احساس نبود که شد! نمي دونستم چرا، ولي باربد عوض شده بود! چقدر خوب بود اگه نيومده بودم و باربد ظهر مي فهميد کسي يادداشت مزخرفش رو نخونده. مظلومانه گوشه اي کز کرده بودم و اشک مي ريختم. خودم دلم به حال خودم سوخت. شايد يه ساعتي اشک ريختم تا اينکه خسته شدم. از جا بلند شدم. دلم حسابي هواي يک حمام آب گرم کرده بود. لباسهامو در آوردم و وارد حمام شدم. زير دوش آب به اين فکر مي کردم که نبايد اجازه بدم پرده هاي حرمت بين من و باربد بيشتر از اين پاره بشه. بايد زندگي ام رو حفظ کنم. نبايد اجازه مي دادم بچه ام تو محيطي پر از تشنج و نا آرام رشد کنه. دوش آب رو بستم و با عزمي راسخ از حموم خارج شدم. لباسي رو که به تازگي باربد برام خريده بود به تن کردم و هماهنگ با رنگش آرايش کردم. موهام رو هم بالاي سرم جمع کردم. ساعت يک دوازده بود و باربد تا يک ساعت ديگه مي يومد. خدا رو شکر خونه رو خودش تميز کرده بود و من کار زيادي نداشتم. اول به مامان زنگ زدم و گفتم که به خونه برگشته ام تا خيالشون راحت بشه بعد هم جلوي تلويزيون نشستم و مشغول تماشاي يک فيلم سينمايي شدم. اون چنان غرق تلويزيون بودم که متوجه صداي در نشدم. وقتي به خودم اومدم که دوتا دست از پشت روي چشمام قرار گرفت. با وحشت جيغي کشيدم که سريع دستاشو برداشت، اومد جلوم و گفت:- نترس عزيزم … با ديدن باربد نفس بريده دست روي قلبم گذاشتم و با اعتراض گفتم:- باربد!
باربد خنديد و گفت:- جون دلم عزيزم؟ چي شد ترسوندمت؟دستمو از روي قلبم برداشتم، يه تيکه از موهامو باز ريخته بودم روي گونه کبود شده م و باربد نمي تونست شاهکارش رو ببينه، همونطور که من نشسته بودم و باربد ايستاده بود گفت:- سلام … نترسونديم! سکته م دادي! دستمو کشيد که بايستم و گفت:- عليک سلام عزيزم. من غلط بکنم … واي رزا نمي دوني چقدر دلم برات تنگ شده بود. زل زدم توي چشماش قهوه اي خوش حالتش … تصميم گرفته بودم راجع به اينکه چرا امروز هم رفته سر کار حرفي نزنم. دلم نمي خواست دلخوري پيش بياد. براي همين هم بي حرف جلوش ايستادم. موهامو نرم از روي صورتم کنار زد و تازه نگاش به گونه کبود شده ام افتاد. چشماشو چند لحظه با درد بست و لب گزيد. نفس عميقي کشيدم و دستاشو گرفتم توي دستم، چشماشو باز کرد و با شرمندگي خم شد، گونه کبودمو نرم بوسيد. بازم حرفي نزدم. گفت:- رزايي منو مي بخشي؟لبخند زدم و گفتم:- اگه نبخشيده بودمت که اينجا نبودم. اونم که انگار منتظر همين حرف بود يهويي محکم بغلم کرد، دادم بلند شد:- آخ بچه امو له کردي. با خنده خم شد، روي شکمم رو بوسيد و با لحن بچه گونه اي گفت:- ببخشيد بابايي. فقط مي خواستم مامانت رو ناز کنم. خنديدم و گفتم:- اين ناز کردن بود؟باربد هم خنديد و گفت:- يه جورايي آره.- پاشو پاشو ببينم امروز مي توني به من ناهار بدي يا نه؟ از جا بلند شد و پاکت هاي همراهش رو به آشپزخانه برد. زير لب گفتم:- خدايا مي گن زناي حامله خيلي پاکن. البته من ادعاي پاکي ندارم، چون مي دونم گناهام هم خيلي زياده. ولي اگه يه ذره، فقط يه ذره دوستم داري، حرفام رو بشنو. اي خداي مهربون! من فقط مي خوام باربد هميشه همينطور باشه. هميشه مهربون باشه و دوستم داشته باشه. اي خدا! من مي خوام هميشه خوشبخت باشم. خوشبخت!از جا بلند شدم و با دلي شاد و سبک به آشپزخونه رفتم تا به باربد کمک کنم. * * * * * *
توي ماه هشتم بودم و حسابي سنگين شده بودم. از دانشگاه مرخصي گرفته بودم و در استراحت کامل به سر مي بردم. اغلب مواقع مامان يا مهستي پيشم بودند. بقيه وقتها هم خود باربد کمک حالم بود. سپيده هم روزي چند بار تلفني از احوالم جويا مي شد و لحظه اي منو به حال خودم ول نمي کرد. قرار بود وقتي نه ماهه شدم به خونه خودمون بروم تا تموم مدت مامان کنارم باشه و اين برام خيلي خوب بود. توي اين چند ماه باربد اينقدر خوب و مهربون شده بود که حد نداشت! بالطبع منم بيش از هميشه بهش محبت مي کردم. تموم زندگي من تو باربد و بچه مکه حالا ديگه مي دونستم دختره، خلاصه شده بود. با اشتياق تموم حرکاتش رو دنبال مي کردم و قربون صدقه اش مي رفتم. تنها چيزي که ناراحتم مي کرد تلفن هاي مشکوکي بود که به باربد مي شد. و باربد هر وقت که به گوشي اش جواب مي داد حالت عجز رو تو چهره اش مي خوندم انگار که دلش نمي خواست جواب بده ولي مجبور بود. بعد از اينکه جواب هم مي داد صورتش از خشم سرخ مي شد. هيچ وقت عادت نداشتم که در مورد اين تلفن ها چيزي ازش بپرسم. چون مي دونستم که جوابي نميده. سعي مي کردم بيخيال باشم و اين دم آخر استرس به خودم و بچه ام وارد نکنم. با خوش خيالي فکر مي کردم يک دوران بحران کاري براش پيش اومده که به زودي رفع مي شه. از زندگي ام خيلي خيلي راضي بودم. تا اينکه اون روز نحس رسيد. روزي که هر وقت يادش مي افتم آرزو مي کنم که کاش شب قبلش مرده بودم و هيچ وقت اون صحنه ها رو نمي ديدم.کاش اصلا هيچ وقت به دنيا نمي يومدم!!! هيچ وقت فکر نمي کردم عمر خوشبختيم اينقدر کوتاه باشه! اون روز مهستي از صبح پيشم بود، ولي نزديک عصر که شد براي ديدن يکي از دوستاش از پيشم رفت. قبل از رفتن به باربد خبر داد که داره مي ره تا باربد زودتر بيايد. هنوز نيم ساعتي از رفتن مهستي نگذشته بود که در باز شد و باربد اومد داخل. با حيرت گفتم:- باربد اين وقت روز خونه اومدي براي چي ؟باربد با لبخندي مهربون گونه ام رو بوسيد و گفت:- عزيزم اومدم يکي از نقشه هام رو از توي انبار بردارم. البته نقشه بهانه است، بيشتر اومدم که يه سري به تو زده باشم. با لوس بازي سرم رو روي شونه اش گذاشتم و گفتم:- باربد تو که نقشه توي انبار نداشتي. سرمو کشيد روي سينه اش و گفت:- چرا عزيزم. نقشه هاي زمان تحصيلم رو گذاشتم توي انبار. حالا به چند تاشون نياز دارم. تا تو يه آب پرتغال درست کني بخوري منم اومدم. – مگه ديگه نمي ري سر کار؟ – چرا ولي قبلش يه خورده پيش محبوبم مي مونم. گونه اش رو بوسيدم و گفتم:- باشه عزيزم من منتظرت مي مونم. باربد بوسه ام رو پاسخ داد و از در خارج شد. پارچ شربت رو از يخچال خارج کردم و بيرون روي ميز گذاشتم. خودم هم منتظر نشستم تا باربد بياد و با هم بخوريم. نيم ساعت از رفتنش گذشته بود که اومد … خواستم با لبخند براش شربت بريزم که با ديدن تابلوي داريوش توي دستش رنگم پريد … صداي باربد پر از عجز بود:- اين چيه رزا؟به دنبال حرفش تابلوي داريوش از دستش افتاد جلوي پاش. حالت بهت اون لحظه ام رو هيچ طوري نمي تونم توصيف کنم! باربد بي حال نشست روي کاناپه و سرشو گرفت بين دستاش، هيچ توضيحي از جانب من اون لحظه براش قابل قبول نبود. چشمام رو بستم و تو دلم ناليدم:- اي خدا! حالا چي مي شه؟ حالا چي مي شه ؟!کاش از اول همه چيز رو به باربد گفته بودم. کاش هيچ وقت اين تابلوي نحس رو با خودم نمي اوردم. کاش باربد اجازه مي داد همه چيز رو صادقانه براش تعريف کنم. خدايا چه اشتباهي کردم! صداي تحليل رفته اش اشکم رو در آورد:- اون شب … اون شب جشن …. چهره اين پسر چيزي نيست که به اين راحتي از ياد آدم بره … چقدر احمق بودم که متوجه نشدم! همون لحظه که من داشتم با تو مي رقصيدم ديدم که اين پسره مي خواد با نگاش گردنم رو بزنه. فهميدم يه چيزايي هست، اما فکر نمي کردم تا اين حد جدي باشه … که بشينه تو عکسشو بکشي و بعد پشت تابلو … آهي کشيد و ادامه داد:- بنويسي، داريوش عزيزم تا ابد عاشقت خواهم ماند! واي خداي من! چطور يادم به اين نوشته نبود؟ واي … واي… با بغض گفتم:- باربد صبر کن بذار واست توضيح مي دم. با ناراحتي و عذاب نگام کرد، تند تند شروع کردم به حرف زدن، هر چيزي رو که لازم بود بدونه براش گفتم. بدون دروغ، صداقت محض! باربد بهم ايمان داشت، اينو از نگاش که لحظه به لحظه بيشتر رنگ عوض مي کردم مي فهميدم، داشتم باور ميکرد حرفامو … حرفام که تموم شد نشستم تا چيزي بگه، دست کشيد توي صورتش و سرشو آورد بالا … لبخند تلخي نشست کنج لبش وگفت:- حيف که ديوونه تم … وگرنه محال بود حرفاتو باور کنم!ذوق زده از اينکه حرفامو باور کرده خواستم برم سمتش و بغلش کنم، يه لحظه حس کردم زندگيم واقعاً از هم پاشيده! هنوز بهش نرسيده بودم که گوشيش زنگ خورد. باربد با کلافگي نگاه از من گرفت و گوشيش رو از جيبش در آورد. با ديدن شماره زير لب فحشي داد و چند قدم ازم فاصله گرفت و جواب داد. اينقدر بلند حرف مي زد که به خوبي مي شنيدم ولي چيزي که برام جاي تعجب داشت اين بود که باربد انگليسي حرف مي زد. خيلي هم عصبي بود و مدام فرياد مي کشيد. اينبار ديگه از هميشه بدتر بود! در کمال حيرت و تعجبم چندين بار نام پالمر رو ميون حرفاش شنيدم. شايد ده دقيقه اي باربد داد کشيد و آخر هم عصبي شد و گوشي رو توي ديوار کوبيد. گوشيش هزار تکه شد. بي توجه به من به سمت در رفت و از خونه خارج شد. وقتي در رو محکم به هم کوبيد منم روي کاناپه ولو شدم. با پايم محکم به تابلو کوبيدم و سرمو چسبيدم، استرس پشت استرس داشت بهم وارد مي شد. کمرم تيرهاي بدي مي کشيد، اما مي دونستم به خاطر همون استرسيه که از سر رد کردم. با درد از جا بلند شدم تا ليواني آب بخورم. ليوان به دست وسط آشپزخونه ايستاده بودم که در خونه باز شد. با اين فکر که باربد برگشته خوشحال شدم. چون مدام استرس داشتم که نکنه باربد ديگه برنگرده. نکنه باورم نکرده باشه؟ از همونجا با مهربوني گفتم:- باربد عزيزم برگشتي؟هر چي منتظر شدم جواب نداد. تند تند فنجوني قهوه براش حاضر کردم و خودم رو براي يک منت کشي مفصلتر حاضر کردم. قهوه رو برداشتم و در حالي که با خنده مي گفتم:- عزيزم تو که مي دوني من طاقت قهرتو ….از ديدن صحنه پيش چشمم فنجون قهوه از دستم ول شد و بي اراده جيغ کشيدم. باربد دست و پا بسته گوشه پذيرايي افتاده بود و دو مرد قلچماق يکي با اسلحه و اون يکي با باتوم بالاي سرش ايستاده بودن. باربد با چشمايي نگران به من خيره شد و سعي کرد با چشماش چيزي رو به من بفهمونه ولي من از ترس فلج شده بودم. فقط ناليدم:- باربد.و روي زمين افتادم. پاهام قدرت نگه داشتنم رو نداشتن. مردها با چشماني دريده و خشن به من زل زده بودن. يکي از اونا پوزخندي زد و در حالي که لگدي حواله پهلوي باربد مي کرد به انگليسي چيزي گفت که نفهميدم. اون يکي که از قيافه اش هم معلوم بود ايرانيه اسلحه رو از دوستش گرفت و باتوم رو به دستش داد. بعدش اسلحه رو به سمت من نشونه رفت و گفت:- صدات در بياد اول يه گوله تو شيکمت خالي مي کنم که از شر اون بچه ات راحت بشيم بعد هم خودتو با شوهرت خلاص مي کنم. شيرفهمه؟با چشمايي از حدقه در اومده فقط ولو شدم روي مبل پشت سرم. همون موقع حس کردم که زير پام خيس شد. با ترس دست کشيدم و متوجه شدم کيسه آبم پاره شده. به گريه افتادم. اون لحظه چه کاري از دست من بر مي يومد؟ ترس از دست دادن بچه زبون قفل شدمو باز کرد، با هق هق گفتم:- باربد … باربد …. بچه داره به دنيا مي ياد.چشماي باربد پر از ترس شد. شروع کرد به لگد پروندن. ولي مرد خارجي با چوب ضربه محکمي به سرش زد که باربد بي حال شد. با اين حال چشماش رو نبست. مرد ايراني داد کشيد:- همه اش تقصير خودته باربد … هر کاري بهت گفتن نکن کردي. فکر کردي بچه بازي بود؟ قانون اين باند همين بود. نه زن و نه بچه! ولي تو چي کار کردي؟ لعنتي …. هيچ نمي خواستم ببينم کارت به اينجا مي کشه ولي تو هيچ وقت به حرفاي من گوش نکردي. تو فکر کردي پالمر باهات شوخي داره؟ تو نديدي با کسايي که بهش خيانت مي کنن چي کار مي کنه؟ نمي ديدي که افرادش يهو غيب مي شن و ديگه هيچ نشوني ازشون پيدا نمي شد؟ باربد تو زندگيتو خودت از خودت گرفتي. باربد دوباره براي حرف زدن تقلا کرد و اين بار مرد ايراني جلو رفت و در دهنش رو باز کرد. باربد با التماس گفت:- تو رو به کسي که مي پرستي با زن و بچه ام کاري نداشته باش.خداي من اين باربد بود؟! باربد مغرور من بود که اينطور التماس مي کرد؟ مرد سري به تاسف تکون داد و گفت:- متاسفم باربد … ديگه کار از اين حرف ها گذشته … ما خيلي دير فهميديم که تو داري بچه دار مي شي. اگه زودتر مي فهميديم شايد کاري از دستمون بر مي يومد ولي حالا ديگه …باربد فرياد کشيد:- لعنت به تو لعنت به پالمر … کشتن زن و بچه من چي بهتون مي رسونه. رزا از هيچي خبر نداره. من هيچ وقت نذاشتم اون چيزي بفهمه يا حتي به چيزي شک کنه. بذار اونا برن بعد هر بلايي دلت خواست مي توني سر من بياري.مرد ايراني فقط سرش رو تکان مي داد، ولي چيزي نمي گفت. کم کم داشت دردم مي گرفت. با فرياد گفتم:- اينجا چه خبره؟ بچه من داره به دنيا مي ياد. من بايد برم بيمارستان.مرد ايراني به طرفم چرخيد و به سمتم يورش آورد. در دهنم رو محکم گرفت و از لاي دندوناي قفل شده اش غريد:- خفه شو. صداتو بلند نکن. اشک از چشمام مي جوشيد. دستش رو پس زدم. اينبار نوبت من بود که التماس کنم:- تو رو خدا!تو اون لحظه جز بچه ام هيچ چيز برام مهم نبود. اصلاً سر از حرفاي اونا در نمي آوردم و نمي خواستم که در بيارم. با خودم فکر مي کردم باربد تو کار خلاف رفته، اين قضيه مهم بود اما نه به اندازه از دست رفتن بچه ام! تنها حسي که اون لحظه داشتم حس ترس بود. ترس از دست دادن دخترم. باربد گفت:- نمي بيني که داره درد مي کشه؟ تو هم مثل اون عوضيا بي احساس شدي و احساستو کشتي؟ رزا چه گناهي کرده که داري شکنجه اش مي کني؟مرد ايراني پوزخندي زد و گفت:- اگه احساسمو نکشته بودم الان اينجا نبودم.بعد از اين حرف در دهن باربد رو دوباره محکم بست و اسلحه رو روي شقيقه اش گذاشت. با ديدن اين صحنه حس کردم فلج شده ام. خواستم جيغ بکشم که پارچه اي محکم جلوي دهنم رو گرفت. مرد خارجي محکم دهنم رو بست و سپس با اشاره مرد ايراني باتوم رو به دست گرفت و اولين ضربه رو به شکمم فرود آورد. باربد با دهان بسته فرياد مي کشيد و صداي خفه اي توليد مي کرد. مي ديدم که اشک از چشماش مي ريزه. از درد چشمام سياهي رفت. اشک هام مثل سيلاب فرود مي يومدن. خدايا چي شده بود؟ اين چه بلايي بود که به ناگاه بهمون نازل شده بود؟ ضربه دوم فرود اومد و اينبار ناخواسته با دهن بسته جيغ کشيدم. باربد همچنان فرياد مي زد. ضربه ها نه تنها به شکمم که به سر و کمر و پاهام هم وارد مي شد. دستام رو محکم گرفته بود و من حتي نمي تونستم با دستام از شکمم مراقبت کنم. درد تو بدنم پيچيده و منو بي حس کرده بود. خون زمين رو پوشونده بود و من نمي دونستم اين خون از کجا مي ياد؟ توي دهنم هم طعم شور خون رو حس مي کردم. ضربه هاي باتوم محکم و محکم تر به شکمم فرود مي يومد و من ديگه رمقي براي ناليدن هم نداشتم بي حس روي زمين دراز کش شدم و به باربد خيره شدم. اولين بار بود که اشک هاش رو مي ديدم. دونه هاي درشت اشک از چشماش فرو مي غلتيد روي صورتش. و عجز تو نگاش بيداد مي کرد. مرد ايراني دستش رو بالا برد و همين باعث شد ضربه هاي درد آور متوقف بشه. مرد خارجي نزديک مرد ايراني رفت و با پچ پچ چيزي بهش گفت. مرد ايراني هم چند بار سرش رو به نشونه تفهيم تکون داد و اسلحه رو به مرد خارجي سپرد. قبل از اينکه مرد خارجي کاري بکنه مرد ايراني دستش رو گرفت و جمله اي بهش گفت که باعث شد مرد چند لحظه اي بي حرکت روي مبل بشينه. مرد ايراني بالاي سر باربد رفت و با ناراحتي گفت:- باربد تو تنها کسي هستي که دلم نمي خواد اين معامله رو باهاش بکنم. ولي مگه چاره اي جز اين دارم؟ هيچ وقت دلم نمي خواست که کارت به اينجا بکشه. کاش به حرفم گوش کرده بودي و هيچ وقت تو عشق اين لعنتي اسير نمي شدي. تو چرا هيچ وقت حرف هاي ما رو جدي نگرفتي؟ يادت رفته پارسال ارشک به خاطر بچه دار شدن چه بلايي سرش اومد؟ البته اون از تو زرنگ تر بود و تا وقتي بچه اش چهار سالش شد اجازه نداد کسي چيزي بفهمه. ولي يادته وقتي فهميديم چي شد؟ باربد اينا جلوي چشمت بود ولي بازم کار خودتو کردي؟ نه به خودت رحم کردي نه به زنت؟ من پدرم در اومد تا تونستم پالمر رو براي ازدواج تو راضي کنم. همون روزي که فهميد عاشق شدي دستور مرگتو صادر کرد، ولي من جلوش وايسادم و گفتم تو مهره اصلي گروهي. من نجاتت دادم. ولي با اين کارت ديگه کاري از دست من هم بر نيومد. پالمر رابطه شو به کل با ايراني ها قطع کرد. اون ديشب براي هميشه از ايران رفت. دار و دسته اش هم تا يک ساعت ديگه همه شون مي رن. منم دارم مي رم. تو آخرين مهره ايراني گروه بودي که …. خودت خودت رو سوزوندي. بيشتر از تو دلم براي زنت مي سوزه که بدون اينکه چيزي بدونه داره تاوان پس مي ده. به اينجا که رسيد مشتي توي پيشونيش کوبيد و فرياد زد:- اي لعنت به من! لعنت به من که تو رو وارد اين بازي کثيف کردم. بايد از همون اول مي فهميدم ايراني جماعت به خاطر احساسش هيچ وقت نمي تونه تو اين کار موفق بشه. منم اگه مي بيني دووم آوردم به خاطر اينه که يه رگم امريکائيه. تعجب نکن. آره … من هيچ وقت بهت نگفتم که مامانم امريکائيه. باربد پالمر دائيه منه! هيچ وقت پيش خودت فکر نکردي که چرا من اينقدر با پالمر صميمي هستم و چرا اون به همه حرف هاي من گوش مي کنه؟ منو ببخش که اين حرفها رو الان دارم بهت مي گم. تو ديگه براي گروه وجود خارجي نداري پس الان ديگه دونستن اين رازها اهميتي نداره. قبل از اينکه اين کله زرد عوضي ماموريتشو انجام بده مي خوام يه خواهشي ازت بکنم. منو … به خاطر همه چيز ببخش. هر کاري از دستم بر مي يومد براي تو که بهترين دوستم بودي کردم ولي ديگه …به اينجا که رسيد سکوت کرد. صورتش رو با دستش پوشوند و به مرد خارجي اشاره کرد. مرد خارجي از جا برخاست و ماشه اسلحه رو کشيد. دلم مي خواست فرياد بزنم. دلم مي خواست اينقدر جيغ بکشم که از گلوم خون فواره بزنه ولي چرا هيچ کاري از دست من بر نمي يومد؟ چرا من لال شده بودم؟ چرا حتي اشکي از چشمم نمي ريخت؟ چر با وجود اين همه درد نمي مردم؟ چرا؟ چرا؟!!! باربد … باربد عزيزم… با ترس چشمام رو بستم. نمي خواستم هيچ چيز ببينم. مي خواستم بميرم. بميرم و همه چيز رو فراموش کنم. با صداي مرد ايراني دوباره با وحشت چشم گشودم:- دهنتو باز مي کنم … دوست دارم آخرين حرفاتو بشنوم. اگه چيزي مي خواي به زنت بگي بگو. اين آخرين کاريه که مي تونم برات بکنم. وقتي در دهن باربد رو باز کرد باربد اولين کلمه اي که وسط هق هقش گفت اسم من بود. ولي من قدرت پاسخ گويي نداشتم. باربد ناليد:- رزا … عشق من … من نبايد هيچ وقت تو رو وارد بازي خودم مي کردم. فکر مي کردم اينقدر قدرت دارم که بتونم ازت مراقبت کنم. ولي نداشتم. الان تنها حسي که دارم نفرته. از خودم متنفرم وقتي تو رو توي اين وضعيت مي بينم. من که خودم مي دونستم چه آشغالي هستم نبايد هيچ وقت عاشق تو مي شدم. تويي که در برابر من يه فرشته اي! رزا منو ببخش. حلالم کن عزيز دلم.
تقلا کردم حرف بزنم. مرد ايراني سريع در دهنم رو باز کرد و من به زحمت در حالي که خون از دهنم مي ريخت گفتم:- با … بار…بد … من …. فق … فقط … تو .. رو دوس… دوست دا… رم. بين … من و … دا … داريو…انگار تو اين لحظات آخر مي خواستم خودم رو تبرئه کنم. باربد به ياريم شتافت و در حالي که از زور گريه ضجه مي زد گفت:- مي دونم عشق من … مي دونم! تو نجيب ترين همسر روي زميني. منو ببخش اگه سرت داد زدم و متهمت کردم. من فقط حسادت کردم رزا اگه يه مهلت ديگه داشتم جور ديگه اي باهات تا مي کردم. مي شدم يه عاشق پاکباخته چون تازه فهميدم غرور به هيچ دردم نمي خوره. منو ببخش اگه مدام اذيتت مي کردم. منو ببخش اگه بهت زخم زبون مي زدم. ببخش اگه تلافي خستگي کارهاي اينا رو سر تو … عزيز دلم خالي مي کردم. رزا … يه چيزايي هست که تو بايد بدوني … اين آخرين فرصتيه که من مي تونم به کثافت کاريهام جلوي تو اعتراف کنم. عزيزم من مهندس نبودم … من … فقط اسم مهندسي رو يدک مي کشيدم. من … جاسوس …هنوز حرفش تموم نشده بود که خون از شقيقه اش راه افتاد. خدا خدا خدا! باربدم چه مظلومانه پر کشيد. دلم مي خواست خرخره مرد خارجي رو بجوم. چطور تونست؟ چطور دلش اومد؟ چرا نمي تونستم عزاداري کنم؟ چرا از چشمام جاي اشک خون نمي چکيد؟ باربد … باربد عزيزم! چرا نذاشتن حرفاتو کامل بزني؟ چرا من نمي مردم؟ مگه من چقدر تحمل داشتم؟ کثافت ها سر اسلحه صدا خفه کن گذاشته بودند که از صداش همسايه ها خبر دار نشن. مرد ايراني کنارم زانو زد و گفت:- جونتو بهت مي بخشم. اين کارو فقط به خاطر باربد مي کنم. تو خطري براي ما نداري. جيغ هاي بلند و کر کننده ام تبديل به ناله شده بود. درست عين بچه گربه اي که تو جايي گير افتاده باشه. يا بچه اي که توان زاري کردن نداشته باشه. مرد ايراني از جا بلند شد و همراه مرد خارجي سريع از خونه خارج شدن و در رو بستن. باربدم کنار ديوار افتاده بود و جويي از خون سرخ کنارش جاري بود. نفسم ديگه بالا نمي آمد. انگار منم داشتم مي مردم. مي خواستم بميرم. مي خواستم پيش باربد بروم. ديگر زندگي رو نمي خواستم. حتي بچه رو هم از ياد برده بودم. صداي تلفن سکوت رو مي شکست. چرا کسي به داد ما نرسيد؟ چرا خوشبختي ام نابود شد؟ حس مي کردم صورتم کبود شده و ديگه قدرت نفس کشيدن ندارم. در برابر دست قدرتمند سرنوشت تسليم شدم و چشمام رو بستم.* * * * * وقتي چشمام رو باز کردم بازم تو بيمارستان بودم. بار سومي بود که تو بيمارستان بستري مي شدم. همين که چشمام رو باز کردم از زور درد به خودم پيچيدم و ناله اي بلند و گوش خراش سر دادم. دو پرستار سريع چيزي سوزنده زير پوستم فرو کردن و من ديگه چيزي نفهميدم. بار دوم که چشم باز کردم کسي توي اتاق نبود. هنوزم درد داشتم. نه فقط زير شکمم که تموم بدنم درد مي کرد. از زور درد ناله مي کردم و اشک مي ريختم. نمي دونستم چقدر گذشت که پرستاري همراه با سام وارد اتاق شدن. چشماي سام مثل دو کاسه خون شده بودو اولين بار بود که توي لباس پزشکي مي ديدمش، پرستار با ديدن چشماي باز من رو به سام گفت:- آقاي دکتر به هوش اومده. سام نگاهي پر از درد به من کرد و گفت:- خدا رو شکر!!!! رزا جان … عزيز دلم … خوبي؟نمي تونستم حرف بزنم، فقط سرسنگينمو به طرفين تکون دادم و سام غريد:- سريع بهش يه مسکن تزريق کنين. – آقاي دکتر هر مسکني که بهش تزريق مي کنم باعث مي شه دو روز بخوابه. هم خونواده اش و هم مامورا شاکي شدن.سام با عصبانيت داد کشيد:- شما چي کار به حرف اين و اون دارين؟ حواستون به خود مريض باشه. اين بيچاره همه بدنش خونريزي داشته. تازه سقط جنين هم داشته! خيلي درد داره. تو همون کاري رو بکن که من بهت مي گم. پرستار با گفتن چشم، آمپولي وارد سرمم کرد. با شنيدن سقط جنين سرم گيج رفت. فقط صداي خودم رو شنيدم که مي گفت:- واي بچه ام…. بچه ام … نه! دستاي سام رو مي ديدم که بازوهام رو گرفته و داره يه چيزايي مي گه اما نمي شنيدم. دوباره توي عالم بي خبري فرو رفتم. با صداي زمزمه اي زيبا چشمام رو باز کردم … کسي دعا مي خوند. چه اتفاقي افتاده بود؟ صدا پر سوز و زيبا دعا مي خوند. اين دعا رو قبلاً هم شنيده بودم، ولي نمي دونستم که چه دعائيه؟ سرم رو به سمت صدا بر گردوندم. زني کنارم روي صندلي نشسته بود. چشماش بسته و مشغول خوندن دعا بود. دستم توي دستاي گرمش بود. با دقت که نگاش کردم مامان رو شناختم و تمام وقايع دوباره جلوي چشمام رژه رفتن. دلم مي خواست فرياد مي زدم و مامان رو صدا مي کردم. ولي نمي شد. صدام در نمي يومد. به زحمت دستم رو که تو دست مامان بود تکون دادم.. با اين حرکتم مامان هراسون نگاشو به من دوخت و با چشماي باز من زد زير گريه و در حالي که دستمو مي بوسيد گفت:- رزا … رزاي مامان … الهي مامان پيش مرگت بشه. خوبي عزيز دلم؟با بي حالي سرم رو تکون دادم و زمزمه وار خواستم از باربد و بچه ام بپرسم که در اتاق باز شد و سام به همراهي دو پرستار وارد شدن. با ديدن چشماي باز من لبخندي زد و گفت:- حالت چطوره دختر؟ به زحمت گفتم:- خوب نيستم سام. اخماي سام در هم شد و گفت:- درد داري؟- خيلي … مامان با ناراحتي گفت:- الهي درد و بلات بيفته به جون من که تو رو اينجوري نبينم. سام رو به مامان گفت:- نترسيد خاله. اين داره خودشو واستون لوس مي کنه، وگرنه من مي دونم چيزيش نيست. شش روزه که اينجاست. بيشتر زخماش خوب شده و ديگه موردي نداره. با بغضي کشنده تو گلو و صدايي که همين بغض لرزونش کرده بود گفتم:- دارم مي سوزم … آتيش گرفتم … مامان بچه ام … مامان باربد …. واي مامان باربدم… مامان به گريه افتاد و قيافه سام هم درهم شد. چرا مامان گريه مي کرد؟ خدايا چه زود خوشبختي ام از دست رفت. چه زود همه چيز از هم پاشيد. من زار مي زدم و سام توي سکوت معاينه ام مي کرد. وقتي کارش تموم شد پرسيدم:- بچه ام … بچه ام چي شد؟سام با غيظ جواب داد:- بچه چيه؟ خيلي شانس آوردي که خودت زنده موندي. بي اراده دوباره زدم زير گريه و گفتم:- سقط شد؟مامان هم باز بغضش ترکيد و گفت:- خدا رو شکر که خودت سالم موندي عزيزم. پرستار که از گريه من هول شده بود، از سام پرسيد:- آقاي دکتر خواب آور بهش تزريق کنم؟نمي خواستم باز هم تو عالم بي خبري به سر ببرم. به خاطر همينم با التماس به سام نگاه کردم تا اون جلوي پرستار رو بگيرد. قبل از سام مامان که از نگاهم همه چيزو فهميده بود، در حالي که خودش هم با ناراحتي پا به پاي من زار مي زد به سام گفت:- تو رو خدا ديگه بچه ام رو نخوابون سام. بذار گريه کنه تا خالي بشه. اينجوري از غصه دق مي کنه! سام هم سرش رو تکون داد و گفت:- به نظر من هم بهتره گريه کنه. اينجوري روحش هم درمان مي شه. دختر خاله من قوي تر از اين حرفاست … در حالي که زار مي زدم، تو دلم گفتم:- کاش دل من با اين گريه ها درمون مي شد. ساعت ملاقات که شد رضا و بابا و سپيده که نمي دونم چه وقت از اصفهان برگشته بود، همراه آرمين و خاله به ملاقاتم اومدن. سام هم که دائم توي اتاق من پلاس بود … البته همه فاميل اومده بودن، اما خودم نخواستم کس ديگه اي رو ببينم. صورت همه تکيده و پژمرده بود. هنوز جرات نکرده بودم از باربد چيزي بپرسم. همه سياه پوشيده بودن و اين نشون مي داد که خاک بر سر شدم. هيچ کس با هيچ کس حرف نمي زد و بغض بود که تو گلوها مي شکست و اشک بود که مثل بارون صورت ها رو مي شست. مهستي و بابا و مامانش نتونسته بودن به ديدنم بيان و من چقدر دلم مي خواست تو اين لحظات کنارشون باشم. دلم مي خواست حالم خوب باشه که بتونم باري باربدم خون گريه کنم، يقه چاک بدم و موهامو بکنم! باربد من ارزشش بيشتر از اين حرفا بود. اينقدر گريه کرده بودم که چشمام باز نمي شد و هر روقت ياد اون صحنه اي مي افتادم که مغز باربد درست وسط حرف زدنش از هم پاشيد حالت مرگ و تشنج بهم دست مي داد … تو همون ساعت ملاقات افسري از کلانتري بالاي سرم اومد و بي توجه به حال من شروع به سوال و جواب کرد. بابا وقتي ديد با سوالاي اون حال من مدام بدتر مي شه با خواهش اونو از اتاق خارج کرد. رضا از همه به من نزديک تر بود. دستش رو فشردم و به خودم جرئت دادم و پرسيدم:- رضا باربد تنهام … تنهام گذاشت؟ بغض رضا ترکيد و با هق هق سر تکون داد. در حالي که زار مي زدم گفتم:- حالا من چي کار کنم؟ من بدون باربد چه کاري از دستم بر مي ياد؟ هم خودش رفت هم بچه اشو برد. آخه چرا؟! خدا من چي کار کردم که مستحق اين همه عذابم؟ باربد تو که اينقدر نامرد نبودي. باربد … باربد …وقتي شروع کردم به جيغ کشيدن چند پرستار به همراه دکتر سراسيمه وارد اتاق شدن و به زور همه رو بيرون کردن. بعد از تزريق آرامبخش دوباره به عالم خواب پا گذاشتم تا فراق باربد رو راحت تر تحمل کنم. روز بعد هفته باربد عزيزم بود و من هنوز هم روي تخت بيمارستان افتاده بودم و جز گريه کاري از دستم بر نمي يومد. چقدر دلم مي خواست پيشش برم. مگه من چقدر طاقت داشتم که تو يه روز هم بچه ام رو از دست دادم و هم شوهر عزيزمو؟ آخ که اگه خون هم از چشمام مي چکيد کم بود. توي چشماي همه مي خوندمکه دوست دارن بفهمن چي شده؟!!! چه اتفاقي افتاده که باربد رو کشتن و منو به اين روز انداختن؟!!! اما جرئت نداشتن چيزي ازم بپرسن … مامان و سپيده پيشم مونده بودند و بقيه براي مراسم رفته بودن. هر سه گريه مي کرديم و از دست هيچ کدوممون براي اون يکي کاري بر نمي يومد. از مامان پرسيدم:- مامان … جاش خوبه؟گريه مامان شديدتر شد و گفت:- مامانم اين حرفا چيه که مي زني؟ يه وجب خاک که ديگه خوب و بد نداره!مامان چطور دلت مي ياد اينطور حرف بزني؟ قد بلند باربد من يه وجب بود؟ خاک بي رحم چطور تونست اون قد و قامت رو زير خودش پنهون کنه؟ چطور دلش اومد باربد منو بگيره؟ چقدر دلم مي خواست خودم با دست خودم قاتلش رو بکشم. کاش مي دونستم پالمر عوضي کي بود که حکم مرگ باربد منو صادر کرد. اون بي رحمي که حاضر شد منو بيوه کنه بايد زنده زنده تو آتيش سوزونده مي شد. پتو رو روي سرم کشيدم و از ته دل زار زدم. در همون حال کسي به در زد و وارد شد. نمي خواستم ببينم کيه، براي همين هم پتو رو کنار نزدم. صداي مامان اومد:- رزا جون … مامان از آگاهي اومدن … مي توني حرف بزني؟سريع پتو رو کنار زدم. مي خواستم حرف بزنم. مي خواستم هر چي مي دونم بگم که شايد سوزش دلم آروم بشه. مامور با ديدن چشماي سرخ من سرش رو زير انداخت و گفت:- خانوم مي دونم که حالتون خوب نيست و شرايط روحيتون از شرايط جسميتون هم بدتره. ولي شما تنها راه رسيدن ما به يه باند خلافکار بزرگ هستين. اگه مي خواين قاتل هاي شوهرتون دستگير بشن بايد به سوالاي ما جواب بدين.- چي مي خواين بدونين؟- هر چي که ديدين براي ما بگين. اين که چند نفر بودن؟ چطور وارد خونه شدن؟ هدفشون چي بود؟پريدم وسط حرفش و گفتم:- دو نفر بودند. يه مرد خارجي و يه مرد دو رگه …هر چه که ديده و شنيده بودم تعريف کردم. وقتي حرفاي باربد و مرگ ناجوانمردونه اش رو تعريف کردم ديگه رمقي تو تنم نمونده بود و در حالي که ضجه مي زدم از حال رفتم. يک ماه گذشت. ولي من تو عالم تاريک خودم گم شده بودم. دوست داشتم بدونم چه گناهي کرده بودم که اين چنين مستحق سوختن بودم! اينقدر از درون مي سوختم که درد جسمم رو به کل از ياد برده بودم. اشک بي اراده از چشمام فرو مي چکيد و من به اين فکر مي کردم که پس کي اين چشمه لعنتي خشک مي شه؟ تموم اطرافيانم اشک مي ريختن و به غصه بي پايان من اضافه مي کردن. تا کي بايد شاهد رنج اطرافيانم باشم؟ تا کي بايد مثل آينه دق جلوي روشون باشم و ناراحتشون کنم؟ از ته دل آرزو کردم که بميرم. چون ديگه اميدي به زندگي نداشتم. ديگه هيچ چيزي وجود نداشت که منو به اين زندگي لعنتي دل خوش کنه. کاش جرئت خودکشي داشتم! کاش مي تونستم بند زندگي ام رو با دستاي خودم پاره کنم! اما افسوس که جرئت چنين کاري رو تو خودم نمي ديدم. تموم مدت يک ماه رو تو بيمارستان بستري بودم. هيچ کس از من نمي خواست گريه نکنم هيچ کس نمي خواست که غصه نخورم چون مي دتنست حرفش غير منطقيه. داغي که روي دل من بود براي يک عمر غصه دار شدن بس بود. بالاخره بعد از يک ماه به اصرار خودم و خونواده ام دکتر رضايت به مرخصي ام داد. وقتي از بيمارستان خارج شدم براي اولين بار در طول اون مدت پدر جون و گلنوش جون و مهستي رو ديدم. جلوي در بيمارستان منتظرم بودن. با ديدن اونا شوکه شدم و درد خودم رو از ياد برده بودم. هر سه انگار هزار سال پير شده و داغون شده بودن. مهستي به محض ديدن من خودش رو توي آغوشم رها کرد و از ته دل هق هق کرد. هر دو توي آغوش هم زار مي زديم و کسي نمي تونست آروممون کند. مهستي با گريه گفت:- ديدي رزا؟ ديدي چه داغي نشست رو دلم؟ من تازه داشتم عمه مي شدم ولي حالا بايد براي داداشم سياه بپوشم. براي يه دونه داداشم. واي رزا دارم آتيش مي گيرم. من بودم و همين يه داداش. رزا باربد تازه داشت بابا مي شد! خدا …. من دردمو به کي بگم؟ تقاص خون داداشمو از کي پس بگيرم؟ چه جوري اتيش دلمو خاموش کنم؟رضا به زور مهستي رو که داشت از حال مي رفت از آغوش من بيرون کشيد. خودش هم داشت زار مي زد. سپيده زير بازويم رو گرفته و در حالي که گريه مي کرد خواست منو به سمت ماشين ببره که پدر جون جلو اومد و منو از سپيده گرفت. با ديدن موهاي يک دست سفيد پدرجون و قامت خميده اش سوز دلم بيشتر شد و ناليدم:- پدر جون …پدر جون با محبت پيشونيمو بوسيد و رو به رضا گفت:- رضا بابا … تو مهستي و گلنوش رو ببر. من با عروسم مي يام. رضا اطاعت کرد و به کمک سپيده و سام، مهستي و گلنوش جون رو که از حال رفته بود به سمت ماشين خودش برد. پدر جون هم منو داخل ماشين خودش نشوند و بدون توضيحي به بقيه راه افتاد. اينقدر خسته بودم که بي اراده چشمام بسته شد. با توقف ماشين چشم گشودم و با نگاهي به اطراف بهشت زهرا رو شناختم. اشک دوباره از چشمام جاري شد و به کمک پدر جون پياده شدم. پدر جون منو سر خاک باربد عزيزم برد و من براي اولين بار خونه جديد باربد رو ديدم. همراه پدر جون چنان از ته دل زار مي زديم و باربد رو صدا مي کرديم که توجه همه به سمتمون جلب شده و اشک همه رو در آورده بوديم. کم کم حس کردم روحم آروم شده و به آرامشي موقتي رسيده ام. پدر جون هم آروم شده بود و با دستمالي اشک هاش رو پاک مي کرد. پس از لحظاتي که توي سکوت گذشت پدر جون نگام کرد و گفت:- رزا جان … امروز آوردمت اينجا که هم خونه جديد شوهرتو ببيني هم بشيني پاي درد دل پدر شوهر بدبختت… وقتي باربد پونزده سالش بود فکر کردم توي اين مملکت نمي تونه درس بخونه. گفتم اينجا براي پسر من جاي پيشرفت نداره. اين بود که براش ويزاي تحصيلي گرفتم و فرستادمش آمريکا … آخ که وقتي يادم مي افته خودم با دست خودم بچه امو فرستادم جايي که باعث مرگش شد مي خوام سرمو بکوبم توي ديوار. باربد ده سال اونجا بود و وقتي برگشت ديگه نمي شناختمش. انگار يه نفر ديگه شده بود. پسر مهربون و دل رحم من يه آدم مغرور و سنگدل شده بود. فکر کردم کم کم خوب مي شه و به حالت عادي بر مي گرده. براش شرکت زدم و از مهندس شدن پسرم به خودم باليدم. ولي الان فهميدم چقدر احمق و نادون بودم. من هيچ وقت نتونستم سر از کاراي پسرم در بيارم. وقتي عاشق شد انگار دنيا رو بهم دادن. از خدام بود که باربد زن بگيره. راستش تا قبل از ديدن تو هر دختري رو که بهش پيشنهاد مي کردم فقط باعث عصبي شدنش مي شد و با فرياد مي گفت هيچ وقت زن نمي گيره. از زن ها بيزار بود و نمي ذاشت هيچ وقت هيچ جنس مونثي اطرافش باشه. وقتي فهميدم عاشق تو شده حاضر بودم همه چيزم رو بدم تا تو قبولش کني. چه کسي از تو بهتر؟ بعد از ازدواجتون خيالم يه جورايي راحت شده بود. ولي کاش مي دونستم که باربد با ازدواج کردنش داره به سمت مرگ قدم بر مي داره. وقتي افسر آگاهي برام تعريف کرد که قضيه چي بوده هزار بار توي خودم له شدم بابا. کاش هيچ وقت براش زن نمي گرفتم کاش هيچ وقت ازش نمي خواستم. کاش اول سر از کارش در مي اوردم و از اون لجنزار مي کشيدمش بيرون بعد تو رو هم وارد اين جريان مي کردم. الان که فکر مي کنم مي بينم هيچ وقت نتونستم براي باربد پدر خوبي باشم. پدري که اينقدر از بچه اش غافل باشه … الان فقط عذاب وجدان دارم. اگه پسرم زير خروارها خاک خوابيده اگه تو بيوه شدي و بچه اتو از دست دادي اگه گلنوش بي پسر و سياه پوش شده اگه مهستي به قول خودش يکي يه دونه و بي برادر شده همه اش به خاطر غفلت من بوده. مني که به خاطر عشق زياد به فرزندم خواستم اونو آزاد بذارم.با صداي گرفته گفتم:- نه پدر جون … هيچي تقصير شما نيست. تقدير اين بود که باربد زودتر از همه ما بره و تا ابد ما رو داغدار خودش کنه. پدر جون بي حرف اشک هاشو پاک کرد. گفتم:- من هنوز هم نمي دونم قضيه چي بود؟! هر چي حرف ها رو کنار هم مي چينم تا پازل ذهنم را تکميل کنم به هيچ جا نمي رسم. پدر جون با سنگ ريزه اي روي اسم باربد خط کشيد و گفت:- منم تازه همه چيز رو فهميدم… اسکات پالمر اسم سر دسته يک گروه جاسوسي توي امريکاست که دانشجوها رو از مليت هاي مختلف توي گروه خودش جذب مي کنه تا بتونه سر از کارهاي همه کشورها در بياره. براي دولت آمريکا کار مي کنه و براي همينم هست که هيچ وقت پليس بين الملل نمي تونه گيرش بندازه. پشتش به دولت گرمه! باربد توسط دوست صميمش به اون باند کشيده مي شه و چون پسر ساده اي بوده خيلي راحت گول مي خوره. شرط اصلي اين باند اين بوده که اعضاش ازدواج نکنن و اگه کردن هيچ وقت بچه دار نشن. ولي باربد قانون شکني کرده و به خاطر همين حکم قتلش صادر شده. زمزمه کردم:- چطور نفهميدم؟ من چهار سال کنارش بودم ولي هيچي نفهميدم، فق اين اواخر هر از گاهي مي ديدم تلفن هاي مشکوکي بهش مي شه. – اگه سر نخ ها رو گرفته بوديم شايد خيلي چيزها مي فهميديم ولي افسوس… – آخه باربد چه نوع اطلاعاتي مي تونست به اين سازمان بده؟!!- اونا دانشجو هاي رشته هاي مختلف رو جذب مي کردن … کار باربد اين بود که اينجا براشون برج هاي بي نقص مي ساخت و تحويلشون مي داد. گروه هاي سي**اسي هر وقت وارد ايران مي شدن بدون اينکه شک بر انگيز باشن مي رفتن توي اين برجا ساکن مي شدن. از طرفي باربد براشون زمين خاري مي کرده و يه جورايي داشته موقعيت رو جور مي کرده که اگه روزي تقي به توقي خورد و خواستن وارد ايران بشن بي دردسر بتونن نصف شهر رو مالک بشن و کسي نتونه بهشون چيزي بگه … با بغض گفتم:- بدون باربد چطور ادامه بدم؟- باربد روزي که وارد اين باند شده فکر اين روزشو هم کرده. چون وصيت نامه اي نوشته و توي وصيت نامه اش ذکر کرده که مي دونه ممکنه جوون از دنيا بره.صورتمو بين دستام پوشوندم و ناليدم: – واي خداي من!- تمام اموالش رو به تو بخشيده.سريع گفتم:- اون پول ها حرومه اصلاً شايد به خاطر همين بچه من زنده نموند چون با پول حروم تقويت مي شد. همه اون پول ها رو به سازمان خيره ببخشين شايد اينجوري روح باربد هم آروم بگيره.پدر جون لبخند پر از غمي زد و گفت: – باربد راست مي گفت که مي گفت، تو فرشته اي دخترم. فرشته …- فرشته! فرشته اي که با عشقش جون باربد رو ازش گرفت … از خودم بيزارم! اگه زودتر فهميده بودم هيچ وقت رضايت نمي دادم بچه دار بشيم … – باربد خودش عاشق اين بود که بچه اي از تو داشته باشه … پسرم فکر مي کرد خيلي زرنگه و مي تونه از دست باند فرار کنه. اينطور که روشن شده باربد قصد داشته از کار براي گروه انصراف بده و بعد هم تو رو برداره و براي هميشه از ايران خارج بشه. اما متاسفانه دستش رو شده و اين بلا سرش اومده … آهي کشيدم و گفتم:- تو زندگي باربد راز هاي زيادي وجود داره که ديگه دست کسي بهش نمي رسه. بعد از اين حرف هر دو سکوت کرديم و با همون سکوت يه کم بالاي سر باربد نشستيم و سپس هر دو از جا بلند شديم و از اونجا خارج شديم
وقتي به خونه رسيدم جلوي در خونه گوسفندي رو به زمين زدن و سرش رو بريدن. اگه قبل از اين بود حتماً از ديدن اين صحنه خيلي ناراحت مي شدم، هيچ وقت طاقت نداشتم ببينم سر يه موجود زنده رو جلوي چشمام مي برن! اما اين واسه گذشته بود، جلويچشماي من جون باربدم رو گرفته بودن! حيوون که چيزي نبود! پس کاملاً بي تفاوت از روي خونهاي ريخته شده رد شدم و رفتم توي خونه. سپيده يک طرفم و طرف ديگه ام سام ايستاده بودن. هر دو سعي مي کردن هر طور که شده سر به سر من بذارن تا بلکه لبخند کوچيکي بزنم ولي تلاش هاشون بي فايده بود. همونطور که خودم خواسته بودم کسي براي عيادتم به خونه نيومده بود و فقط همون هايي بودن که تو بيمارستان به ملاقاتم مي يومدند. گلنوش جون و پدرجون و مهستي هم بهشون اضافه شده بودن. کسايي که بيشتر از بقيه هم دردم بودن و با ديدنشون احساس آرامش مي کردم. تا چند روز خونه ما بودن، ولي بعد از يه هفته هر کي به خونه خودش برگشت. حتي سپيده هم به اصفهان برگشت. آرمين هم که زودتر برگشته بود. با رفتن اونا احاس راحتي کردم. ديگه مجبور نبودم نقش يه آدم بي غم رو بازي کنم. حالا مي تونستم با خيال راحت خودم باشم. خود خودم! مثل اون روزي شده بودم که بعد از حرفاي داريوش خودمو از پنجره پرت کردم پايين و بعد از اون قضيه چقدر نقش بازي کردم و چقدر برام سخت بود اين نقش بازي کردنا. بي توجه به نگاهاي نگران مامان و بابا به اتاقم رفتم و در رو بستم.
چهلم باربد هم گذشت ولي من هيچ تغييري نکردم. تنها اوقاتي که از خونه خارج مي شدم مواقعي بود که مي رفتم سر خاک باربد. چقدر ازش گله مي کردم و مي گفتم که از تنهايي به ستوه اومدم. براي بار دوم عشقمو از دست داده بودم و اينبار عشق حيقيقم از دستم رفته بود!تحملش از جون دادن برام سخت تر و طاقت فرساتر بود! مواقع ديگه از صبح که از خواب بيدار مي شدم، همونجا روي تخت مي نشستم و تکون نمي خوردم. مني که توي دوران مجردي هر روز صبح براي گفتن صبح به خير به اتاق تک تک افراد خونواده مي رفتم و خونه رو روي سرم مي ذاشتم، حالا فقط آرزو مي کردم که کسي براي صبح به خير به اتاقم نياد، ولي آرزوم هيچ وقت برآورده نشد. صبح همين که خدمتکار خبر بيداريمو به مامان و بابا مي داد، هر دو با سيني اي پر از صبحونه به اتاقم مي يومدن و به زور چند لقمه به خوردم مي دادن. التماسشون مي کردم، زار مي زدم که مي خواستم که منو به حال خودم بذارن، اما بي فايده بود. سپيده هم مرتب تلفن مي زد و راحتم نمي گذاشت. ديگه خسته شده بودم. ذهنم به اندازه کافي مغشوش بود و اونا بيشتر روانيم مي کردن! يه روز همين که مامان و بابا مهستي و رضا وارد اتاقم شدن خودمو گوشه تخت جمع کردم و شروع کردم به جيغ زدن. اصلاً دست خودم نبود، ولي همينطور اشک مي ريختم و با جيغ ازشون مي خواستم تنهام بذارن. هر چهار نفرشون به گريه افتاده بودن و سعي مي کردن آرومم کنن. اما من ديگه آروم شدني نبودم. زده بودم به سيم آخر! بابا بغلم کرده بود و مرتب تکرار مي کرد:
– آروم باش رزا جون. آروم باش بابا. ما که کاريت نداريم. به خدا فقط نگرانتيم. باشه ما مي ريم. فقط تو آروم باش.
اما حتي توي بغل بابا هم که يه روزي امن ترين جا برام بود احساس نا امني مي کردم و جفتک مي پروندم. آخر سر رضا با فرياد گفت:
– دست از سرش بردارين. برين بيرون اينقدر زجرش ندين. بذارين تنها باشه. بياين برين بيرون.
و همه رو از اتاق بيرون کرد. خودش هم از اتاق خارج شد. چقدر تنهايي رو دوست داشتم. دلم مي خواست تا ابد تنها باشم. دلم مي خواست همه آدما رو بکشم و فقط خودم روي کره زمين زندگي کنم. همين که همه از اتاقم بيرون رفتن، لحاف رو روي سرم کشيدم و خوابيدم. بازم کابوس به سراغم اومد. مي ديدم که يه بچه ناز و شيرين توي بغلمه و به آرومي شصت دستش رو مي مکه. چشماي درشت و سبز رنگش رو به چشمام دوخته و صدايي بچه گونه از دهنش خارج مي کنه. دلم براش ضعف مي رفت. محکم توي بغلم فشارش دادم و پيشونيش رو بوسيدم. بچه ام گشنه اش بود. سينه مو که توي دهنش گذاشتم، با ولع شروع به خوردن کرد. همون لحظه حس کردم يه نفر نشست کنارم، چشم از دخترم گرفتم و سرم رو چرخوندم، باربد بود که با لبخند نشسته بود کنارم و به بچه مون خيره شده بود. لباس بلند سفيدي پوشيده بود و بوي عطر مي داد. سنگيني نگاهمو که حس کرد نگام کرد و دستشو جلو آورد، آروم گونه مو نوازش کرد. بهش لبخند زدم و دوباره به بچه مون نگاه کردم که با ولع شير مي خورد، همه چي آروم بود و خوشبختي کنارمون چنبره زده بود. اما خوشبختيمون خيلي کوتاه بود چون يهو از داخل تاريکي روبرومون مرد خارجي پيداش شد. با خنجري توي يه دست و اسلحه اي توي دست ديگه اش! بچه مو محکم به سينه ام فشار دادم و گفتم:
– باربد دوستت اومده. بهش بگو سر و صدا نکنه دارم بچه رو مي خوابونم.
از چشماي باربد خشم زبونه مي کشيد، سريع از جا بلند شد و جلوي من سينه سپر کرد. صداي شليک اومد و زانوهاي باربد شل شد و جلوم روي زمين افتاد. با ترس بهش خيره شدم و ديدم که پيشونيش سوراخ شده و خون مثل فواره بيرون مي ريزه. جيغ کشيدم و خواستم فرار کنم که مرد خودش رو به من رسوند و با يه حرکت بچه مو از توي بغلم بيرون کشيد. قبل از اينکه فرصت کنم عکس العملي از خودم نشون بدم خنجرش رو بالا برد و گذاشت روي گلوم بچه م. دستمو بالا بردم اما دير بود چون خون فواره شد و سر جدا شده از تن بچه ام افتاد روي دستم، و بعد روي زمين … دستم خونيمو روي سرم گذاشتم و از اعماق وجودم داد کشيدم:
– نــــــــــه!
از صداي خودم بيدار شدم. در اتاق با شدت باز شد و رضا و مامان و بابا و مهستي دوباره اومدن تو. مامان محکم بغلم کرد و در حالي که به شدت گريه مي کرد گفت:
– رزاي عزيزم. قربونت برم من الهي! چي شدي؟ مامان خواب بودي؟ خواب مي ديدي؟ تو رو خدا يه چيزي بگو عزيزم.
ضجه زدم:
– مامان … مامان بچه ام… مامان باربد … مامان…
دوباره صحنه جلوي چشمام جون گرفت. احساس مي کردم اون خنجر گلوي منو بريده و اون گلوله تو مغز من خالي شده. دستم رو روي گوش هام فشار دادم و شروع کردم به جيغ کشيدن:
– قاتل ….. قاتل … بچه امو کشتي عزيز دلمو کشتي … قاتل …
همه بهت زده به من خيره مونده بودن. نمي دونستن چي بايد بگن يا چي کار بکنن؟! فقط مامان محکم بغلم کرده بود و اجازه نمي داد خودمو بزنم. رضا سريع با سام تماس گرفت و ازش خواست خودشو برسونه. تا وقتي که سام برسه من فقط جيغ مي کشيدم و از اونا مي خواستم بچه ام رو نجات بدن و اون بيچاره هام به خاطر آروم کردن من قول مي دادن که اجازه ندن کسي به بچه ام آسيبي وارد کند. بالاخره سام رسيد و با ديدن اوضاع من رنگ از روش پريد و سريع از داخل کيفش آمپولي در آورد و در حالي که اونم مثل بقيه اشک مي ريخت سر رضا و بابا داد کشيد:
– بگيرينش پس!
بابا و رضا محکم دست و پامو گرفتن. همه اشک مي ريختن و باعث و باني حال منو نفرين مي کردن. مهستي هم طاقت نياورد و در حالي که نفسش به سختي بالا مي يومد از اتاق خارج شد. دلم مي خواست بميرم. چرا پس نمي مردم؟ فقط همينو مي خواستم! اصلاً من چرا بايد زنده مي موندم و زندگي مي کردم؟ براي کي؟ به چه دلخوشي؟ سام سريع سرنگي رو توي دستم فرو کرد. فرياد مي کشيدم و ازشون مي خواستم که ولم کنن، ولي کسي به حرفم گوش نمي کرد. کم کم بدنم بي حس مي شد و تو عالم بي خبري فرو مي رفتم، ولي قبل از اينکه دارو کامل اثر کنه و خوابم ببره صداي سام رو مي شنيدم که با صدايي باروني رو به بابا مي گفت:
– عمو اين که درستش نيست. رزا رو به حال خودش گذاشتيد که از بين بره؟ بايد ببريدش پيش يه دکتر روانپزشک. اون بايد همون رزاي قبل بشه. عمو خواهش مي کنم کمکش کنيد!
بعد از اون به خواب فرو رفتم و ديگه چيزي نفهميدم. وقتي چشمامو باز کردم از ديدن شخص غريبه اي که تو اتاقم پشت به من و رو به پنجره ايستاده بود وحشت کردم و سريع خودمو گوشه تخت جمع کردم. اينقدر ترسيده بودم که نمي تونستم جيغ بکشم. نمي دونم چرا اونو شبيه مرد دو رگه مي ديدم. دستمو روي شکمم گذاشتم و گفتم:
– تو رو خدا جلو نيا. نکنه مي خواي بچه امو بکشي؟ تو که باربد رو کشتي ديگه با بچه ام چي کار داري؟
مرد غريبه که شايد حدود چهل و خورده اي سن داشت به سمتم برگشت و با لبخندي مهربون از همون جا که ايستاده بود گفت:
– بيدار شدي خانم؟ ساعت خواب.
با دست ديگه ام جلوي چشمامو گرفتم و التماس کردم:
– اذيتم نکن … خواهش مي کنم.
توي اون حالت اصلاً متوجه نبودم که اون مرد ده سالي از مرد دورگه بزرگتره و هيچ شباهتي بهش نداره! همه رو شبيه اون مي ديدم. مرد خنديد و گفت:
– اِاِاِاِ …. خانوم کوچولو! من که نيومدم تو رو اذيت کنم. فکر کنم منو با يه نفر ديگه اشتباه گرفتي. تو اصلاً مي دوني اسم من چيه؟ اسم من کامرانه.
بعد يه قدم جلو اومد و گفت:
– بيا نگاه کن. ببين که من اوني نيستم که تو فکر مي کني.
خودمو روي تخت جمع تر کردم و با صداي گرفته و خش خشيم گفتم:
– دروغ گو! جلو نيا تو اومدي بچه ام رو بکشي.
کامران در جا چرخي زد و گفت:
– آخه من چه طوري مي تونم بچه تو رو بکشم؟ من که چيزي ندارم. اگه دوست داري بيا منو بگرد.
بعد از اين حرف دستاشو بالا گرفت و تو هوا تکون داد.گفتم:
– مي خواي با پات بچه امو بکشي …با لگد.
يه کم ديگه جلو اومد و تقريباً پايين تخت ايستاد و گفت:
– من اونقدر ها زور ندارم خانمي. بعد هم از اين فاصله نه دستم به تو مي رسه و نه به بچه ات.
من که از فاصله نزديکش با خودم کم مونده بود سکته کنم تقريباً جيغ کشيدم:
– اگه جلو بياي خودمو مي کشم!
دستشو مشت کرد خونسردانه گرفت جلوي دهنش و گفت:
– اِِا اين چه حرفيه؟ خجالت نمي کشي همچين حرفي مي زني؟ پس کي قراره بچه اتو بزرگ کنه؟
بچه م! بچه م!!! با حالتي هيستيريک دست روي شکمم کشيدم. شکمم خالي بود، ديگه خبري از اون موجود کوچيک شيطون که هر شب لگد مالم مي کرد نبود! بغض به گلوم چنگ انداخت، با صداي گرفته به ديوار روبرو خيره شدم و ناليدم:
– کدوم بچه؟ اون مرد خارجيه بچه منو کشته!
بعد سريع نگاش کردم تا عکس العملش رو ببينم. انگشتش رو به سمت دهنش برد نوکشو گاز گرفت و متحير گفت:
– جدي مي گي؟!
اونم تعجب کرد! اونم از حال و روز من درمونده شد، بغض کردم و گفتم:
– آره، هم بچه امو کشت هم باربدمو. بچه ام دختر بود. من هر شب خوابشو مي بينم. هر شب توي خواب کلي واسش لالايي مي خونم، ولي …
کامران که نشون مي داد کنجکاو شده کمي خودشو جلو کشيد، نشست لب تختم، همون پايين و گفت:
– ولي چي؟
دستمو مشت کردم و با غيظ و خشم گفتم:
– ولي هميشه اون مي ياد توي خوابم و بچه امو مي گيره مي کشه…
باز بغض کردم و ناليدم:
– اينقدر بچه ام خوشگله که نگو!
– کي مي کشتش آخه؟
– مرد خارجيه ديگه!
– واي خداي من! چقدر بيرحمه. چطور مي تونه بچه به اون نازي رو بکشه؟
چشمامو گرد کردم و گفتم:
– مگه تو بچه امو ديدي؟
شونه هاشو بالا انداخت و گفت:
– نه خودت گفتي. بعدش هم، با داشتن مامان خوشگلي مثل تو معلومه که خوشگل و ناز مي شه.
اخمامو در هم کشيدم و گفتم:
– کي گفته من خوشگلم؟ خيلي هم زشتم.
– اگه يه بار ديگه اين حرفو بزني مي گم خيلي بد سليقه هستي ها!
سپس از جا بلند شد و از داخل کيف سامسونتي که روي ميز تحرير من گذاشته بود، آينه کوچيکي در آورد و به طرفم اومد. من به خيال اينکه خنجري با خودش مي ياره، دوباره مچاله شدم و گفتم:
– جلو نيا اگه به من دست بزني جيغ مي کشم.
کامران سر جاش ايستاد و دوباره دستاشو به نشونه تسليم بالا برد و گفت:
– آخه من چي کارت دارم بابا؟ فقط مي خوام اين آينه رو بهت بدم تا خودتو توش ببيني. همين!
بعد از اين حرف، چند لحظه اي سکوت کرد. وقتي نگاه منو متوجه آينه توي دستش ديد با لبخندي اعجاب انگيز گفت:
– مي تونم بيام جلو سرورم؟
دستمو دراز کردم و آينه رو از دستش گرفتم. گفت:
– حالا خودتو توش نگاه کن تا ببيني خدا چه لطفي در حقت کرده.
مثل آدماي طلسم شده به حرفش گوش کردم و به تصوير داخل آينه زل زدم. دختري توي آينه به من خيره شده بود. چشماي سبز رنگش گود افتاده و زيرش هلال کبود رنگي ديده مي شد، ولي مهم تر از همه غم توي چشماش بود که اونا رو بي روح جلوه مي داد. ابروهاي هلالي و قهوه اي رنگش کمي نامرتب شده بود، ولي اصلاً توي ذوق نمي زد و برعکس اونو شبيه به يه دختر دبيرستاني معصوم کرده بود.
دماغ کوچيک و سر بالاش بر اثر گريه ملتهب شده و به سرخي مي زد. لب هاش کوچيک و قرمز رنگ بود که کمي کبود شده بود. بالاي لبهاش سرخ شده بود و اونم نشوني از گريه بود. گونه هاي برجسته اش هم سرخ بودن. موهاي حنايي رنگش پريشون و آشفته نيمي از صورتش رو قاب گرفته بودن. خيره خيره به دختر توي آينه نگاه مي کردم که کامران آينه رو از دستم قاپيد و گفت:
– هي هي دختر مواظب باش قورتش ندي!
منگ و گيج به کامران نگاه کردم. با خنده گفت:
– خب چطور بود؟
– چي؟
– دختري که دوساعته توي آينه زل زدي بهش.
– يه روزي خوشگل بوده، ولي حالا …
وسط حرفم پريد و گفت:
– خوشگل تر شده.
لب برچيدم و چيزي نگفتم. توي چشماش جاذبه اي بود که آدم رو وادار مي کرد به حرفاش گوش کنه و روي حرفش حرفي نزنه. کامران گفت:
– خب خانم کوچولو حالا بگو ببينم تو چته؟ چرا همه رو نگران خودت کردي؟
زانوهامو کشيدم توي بغلم و گفتم:
– من کسي رو نگران نکردم.
– اِ پس پدر و مادر و برادرت بيخود اينقدر دارن واست بالا و پايين مي پرند؟
بازم سکوت کردم و چيزي نگفتم، چون حرف درستي زده بود. با شيطنت ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:
– حالا بماند که يکي ديگه هم اون بيرون هست که داره خودشو مي کشه!
خيلي خونسرد گونه مو به زانوم تکيه دادم و پرسيدم:
– کي؟
– پسر خاله ات رو مي گم. آقاي سام عاشق!
بعد از اون همه وقت که نخنديده بودم، بي اراده خنده ام گرفت، پوزخند زدم و گفتم:
– سام؟
– نه پس کامران! البته منم بدم نمي ياد دوباره عاشق بشم، ولي در اون صورت تو بايد با يه زن و دو تا بچه هاي
ديگه ام بسازي. مي توني؟
حرفش رو با شوخي و لحن با مزه اي گفت و همين باعث شد دوباره پوزخند بزنم. سرشو تکون داد و گفت:
– ببين تو چقدر ناقلايي! همين که شنيدي هنوز هم عاشق سينه چاک داري، نيشت باز شد.
اخمام سريع در هم شد و گفتم:
– خنده؟!!! من نخنديدم …
– من بودم الان نيشم باز شد پس؟!
– به خاطر اون چيزي نبود که شما گفتي …
– پس به خاطر چي بود؟
– اينکه همه اشتباه مي کنن و تو اشتباهشون غرق مي شن … به اين خنديدم. …
– من اشتباه کردم؟؟!
بي حوصله سرمو جنبوندم. باز پايين تخت نشست و گفت:
– چه اشتباهي کردم؟! سام عاشقت نيست؟!!! محاله باورم بشه!
آهي کشيدم و گفتم:
– سام مثل برادر من مي مونه …
– جدي مي گي؟
– آره.
– مطمئني؟
– هوم
– حتماًحتماً؟
اينبار فقط سرمو تکون دادم …
– واقعاً؟
عصبي شدم و گفتم:
– بابا آره آره آره
قيافه مظلومي به خودش گرفت و گفت:
– پس يعني من ضايع شدم؟
اينبار واقعاً خنده ام گرفت و گفتم:
– آره .
سرش رو تکون داد و با خنده از جا بلند شد. همينطور که در کيفش رو مي بست گفت:
– ببين خانم کوچولو دنيا خيلي بي ارزش تر از اونيه که به خاطرش بخواي خودت رو عذاب بدي. اين اتفاقي که واسه تو افتاد ممکنه واسه خيلي هاي ديگه هم بيفته، ولي هيچ کسي مثل تو اينکارا رو نمي کنه و با آغوش باز به پيشواز مرگ نمي ره. تو هنوز خيلي جووني. خيلي هم خوشگلي! اينو واسه تعارف نمي گم. دارم حقيقت رو بهت
مي گم که بدوني و ارزش خودت دستت بياد. وقتي اومدم توي اتاق و ديدمت با خودم گفتم دست خدا درد نکنه. ببين چي آفريده! باورم نمي شد دختري با مشخصات تو اينطور افسرده شده باشه. تو با اين همه زيبايي، با اين همه ثروت و محبت اطرافيان نسبت به خودت، نبايد اينجوري مي شدي. البته قبول دارم ضربه سختي بوده واست. ولي ديگه کاريه که شده. نبايد که خودتو بکشي! بايد با واقعيت کنار بياي. اين اتفاق افتاده! چه تو بخواي چه نخواي! اگه سالها گريه و زاري بکني جز نابود کردن عمرت و جوونيت هيچي نصيبت نمي شه. نه بچه ت بر مي گرده نه شوهرت! اين اتفاق در اثر سهل انگاري، در اثر زياده خواهي، يا حالا هر چيز ديگه اي افتاده و تو بايد باهاش کنار بياي! مجبوري رزا! مجبور … سعي کن به دنيا و قشنگي هاش لبخند بزني. بدون واسه تو دنيا هنوز تموم نشده. نمي خوام بهت بگم مي توني بازم ازدواج کني، چون مي دونم توي اين شرايط حتي حرف زدن در اين مورد هم آشفته ات مي کنه. پس بهت مي گم دنيا بدون مردها و بدون همسر هم مي تونه زيبا باشه. فقط بايد خودت بخواي. کسي هم کاري نمي تونه بکنه. تا کي مي توني قرص اعصاب بخوري؟ تا کي مي توني به خواب پناه ببري؟ بايد قبول کني که اين ها همه موقته. تو بايد خودتو پيدا کني. حرفامو مي فهمي رزا خانم؟
هر حرفي مي زد حقيقت داشت و من قبولش داشتم. قبول داشتم اما عملي کردن حرفاش برام غير ممکن به نظر مي رسيد. با صدايي لرزون گفتم:
– شما کي هستيد؟
شونه هاشو بالا اندخت و گفت:
– يه بار که گفتم من کامرانم.
– ولي من شما رو نمي شناسم.
– فرض کن از امروز يه دوست به شمار دوستاي قبليت اضافه شده. يه دوست که صلاح تو رو مي خواد.
سپس به طرفم اومد و دستش رو دراز کرد. بي اراده و بدون ترس منم دستمو دراز کردم و باهاش دست دادم. با لبخند گفت:
– بازم بهت سر مي زنم، ولي اميدوارم که خيلي بهتر از امروز شده باشي.
سپس خداحافظي کرد و از اتاق خارج شد. بي اراده از جا بلند شدم و پشت در رفتم. صداي بابا و کامران رو به وضوح مي شنيدم. بابا گفت:
– چي شد آقاي دکتر؟
– چيزي نبايد مي شد. حالش خيلي هم وخيم نيست. راحت با آدم ارتباط برقرار مي کنه و هنوز بيماريش حاد نشده. به خاطر اينه که شما زود به دادش رسيدين. ضربه اي که بهش وارد شده خداييش خيلي سخت بوده. جلوي چشمش شوهرش رو کشتن و جنينشو سقط کردن. درد روحي و جسمي رو در يک آن تحمل کرده. بايد بهش حق بدين که دنيا رو ديگه نتونه قشنگ بببينه ولي به مرور زمان بهتر مي شه. بيماريش مهلک نيست. با چند جلسه رفتار درماني و مصرف يه سري قرص به زودي سلامتيش رو به دست مي ياره. چقدر از روي مرگ همسرش
مي گذره؟
– دو ماه و نيم آقاي دکتر.
– پس هنوز خيلي فرصت داره براي طبيعي شدن. نگران نباشين زود خوب مي شه. به خاطر کابوس هايي که
مي بينه هم من يه سري قرص واسش تجويز مي کنم. اين قرص ها يه کم بي حالش مي کنه، ولي چاره اي نيست. در ضمن اگه باز هم حرفي از بچه اش زد، حالا هر چي که گفت، حرفش رو تاييد کنيد و شما سعي نکنيد حقيقت رو بهش بگين. اون خودش همه چيزو مي دونه، فقط مي خواد فرار کنه. بذاريد اينقدر فرار کنه تا خودش به حقيقت برسه. زياد دور و برش نپلکين. البته زياد هم نبايد تنها بمونه. همه با هم نريد پيشش. يکي يکي بهش سر بزنين. حرفايي که دوست نداره هم بهش نزنيد. سعي نکنيد که به زور از لاک تنهايي اش خارجش کنين. فقط آروم آروم همون چيزايي رو براش بگيد که شنيدنشو دوست داره. غذاهاي مورد علاقه اش رو بپزيد و يه چيز ديگه، کسي رو که خيلي بهش علاقه داره بياريد پيشش. چه دختر چه پسر چه بچه چه مسن! فرقي نداره. بذاريد کنار کسي باشه که بهش خيلي علاقه داره.
بعد از اون ديگه چيزي نشنيدم چون خيلي دور شده بودنه. برام مهم نبود که بابا دکتر روانپزشک برام آورده. دوباره روي تختم برگشتم و زانوي غم بغل کردم. با اينکه حرفاش خيلي روي من تاثير داشت، ولي هنوزم
نمي تونستم با خودم کنار بيام. شايد يک ساعتي تنها بودم که در باز شد و سام وارد شد. بيچاره از ترس همونجا کنار در ايستاد و تکون نخورد. موشکافانه نگاش کردم و گفتم:
– چيزي مي خواي؟
به خودش اشاره کرد و گفت:
– من؟!!!
عاقل اندر سفيهانه نگاش کردم و گفتم:
– نه من!
– نه چيزي نمي خوام. فقط خواستم بيام يه سر بهت بزنم.
با تلخي گفتم:
– خب زدي؟ ديدي که هنوز هم زنده ام؟ حالا مي توني بري.
– رزا تو… تو چرا اينجوري شدي؟
– همينه که هست !
با بغض گفت:
– دلم برات تنگ شده.
عصي بودم، خيلي زياد، بهش توپيدم:
– هه هه خنديدم …. خوبه جلوي چشماتم و اين حرفو مي زني.
کمي جلو اومد و گفت:
– من دلم واسه رزاي شيطون تنگ شده. اوني که اينقدر سر به سرم مي گذاشت که دلم مي خواست سر به بيابون بذارم. چي شد اون رزا؟
بي حوصله، سرمو به زانوهام تکيه دادم و گفتم:
– مرد.
– آره مي دونم، ولي من مي خوام اون دوباره زنده بشه.
– امکان نداره. روح من مرده. ايني که مونده جسممه که قصد دارم اينو هم نابود کنم. اگه قرار بود مرده زنده بشه پس باربد هم بايد تا به حال زنده مي شد.
– رزا!!!!
– بس کن سام من حوصله ندارم. برو بيرون تنهام بذار …
– رزا يادته چقدر با هم بازي مي کرديم؟
– نه.
– خيلي بي انصافي! تو بازي هاي بچگي مون رو يادت رفته؟ يادت رفته چقدر با هم گرگم به هوا بازي مي کرديم؟ چقدر قايم موشک بازي مي کرديم و تو و سپيد من و رضا رو حرص کش مي کردين؟ چقدر لوس بازي در
مي آوردين.
يهويي سفر کردم به خيلي سال پيش، به دوراني که حاضر بودم همه چيزم رو بدم اما هميشه توي همون دوران بمونم. به ياد اون روزا دوباره اشک از چشمام جاري شد و گفتم:
– تو و رضا رو وادار مي کرديم باهامون خاله بازي کنين و شما چقدر از اين بازي بدتون مي يومد!
اشکاي زلال سام هم روي گونه اش مي چکيد:
– وقتي بزرگ تر شديم کلي احساس مردي بهمون دست داده بود. توي مهموني ها از کنار شما دوتا تکون
نمي خورديم که نکنه کسي بهتون چپ نگاه کنه. من تو رو حتي از سپيده هم بيشتر دوست داشتم، ولي به روي خودم نمي آوردم. خيلي دوست داشتم يه روز بهت بگم چقدر واسم عزيزي، ولي جرئتشو نداشتم. هم از سپيده
مي ترسيدم و هم از اينکه تو بخواي برداشت بدي بکني. وقتي توي مهموني ها تو يا سپيده با يه پسر غريبه حرف مي زدين حس مي کردم مي خوام خفه بشم. آرزو مي کردم که اي کاش هنوز بچه مونده بوديم.
همينطور که خودمو به سمتش مي کشوندم گفتم:
– آخ سامي! داداش سام کاش بچه مونده بوديم. کاش وارد اين بازي زجر آور زندگي نمي شديم. کاش هرگز ازدواج نکرده بودم. کاش….
سام سرم رو توي آغوشش گرفت و گفت:
– آبجي گل من. تو واسم هنوز هم مثل گذشته هستي. به همون عزيزي. تو هيچ فرقي واسه ما نکردي. هموني هستي که بودي. همون رزايي که تا مي گفت آخ من و رضا و سپيده مي خواستيم خودمون رو واسش هزار بار قربوني کنيم تا آروم بشه.
– نه سام! من ديگه اون رزا نيستم. من يه زن شکست خورده و دل مرده ام. مي فهمي؟ يه زن!
سام با عصبانيت گفت:
– ديگه اين حرفو جايي نزن وگرنه از دستت دلخور مي شم. چرا سعي مي کني اين افکار منفي رو توي ذهنت جا بدي؟ دست بردار رزا. تو رو خدا دست بردار!
از سام فاصله گرفتم، باز برام غريبه شده بود، به روبرو خيره شدم و با اخم گفتم:
– خوابم مي ياد.
– تاکي؟ تا کي مي خواي فرار کني؟
غريدم:
– گفتم خوابم مي ياد.
– باشه بخواب عزيزم، ولي قبلش بايد قرصاتو بخوري.
مخالفتي نکردم و سام يک سري قرص به خورد من داد. وقتي خوردم، خودش لحاف رو روم کشيد و
پيشونيمو بوسيد. بعدش در گوشم گفت:
– حاضر نيستم با دنيا عوضت کنم. اگه تو چيزيت بشه من و رضا مي ميريم. پس خواهش مي کنم زود خوب شو.
بعد از زدن اين حرف سريع از اتاق خارج شد. بدون توجه به سام و حرفاش باز به عالم خواب پناه بردم.
* * * * * *
سه ماه گذشت. شرايط من توي حالت رکود مونده بود، بدتر نمي شدم اما خيلي هم رو به سمت بهبود قدم بر نمي داشتم! هنوز هم افسرده بودم. کامران هر هفته يه بار ببهم سر مي زد و من فقط ساعت هايي لبخند روي لبم مي نشست و يه کم از افسردگي فاصله مي گرفتم که کامران پيشم بود. تنها تغييري که کرده بودم اين بود که ديگه حقيقت رو قبول کرده بودم که باربد و بچه مو از دست دادم و کاري از دست کسي بر نمي يومده. پدر جون و گلنوش جون هم بيشتر مواقع بيکاريشون رو با من مي گذروندند و انگار با ديدن درد من درد خودشون رو از ياد مي بردن. بيشتر از قبل به من و رضا وابسته شده بودن و اينطوري مي خواستن داغ فرزندشون رو کمرنگ کنند. آپارتمانمون هم خيلي وقت بود دست نخورده مونده بود و جرئت نداشتم پامو اونجا بذارم. ديگه هيچي برام مهم نبود. تموم روزام مثل هم بودن، تا اينکه اتفاق جالبي افتاد و مثل يه شوک کوچيکي يه کم منو تکون داد. اتفاقي که اصلاً انتظارش رو نداشتم. يه روز سپيده که براي مدتي به تهران اومده بود تا هم پيش من باشه و هم خونواده شو ببينه اومد خونه مون. طبق معمول به زور داد و هوار حرفشو به کرسي نشوند و منو از اتاقم بيرون کشيد و به باغ برد. با هم قدم مي زديم و سپيده چرت و پرت مي گفت. به زور ميخواست منو بخندونه اما وقتي ديد موفق نمي شه با حرص روي يکي از نيمکت ها هلم داد و گفت:
– بتمرگ مي خوام باهات حرف بزنم.
من که هنوز هم جاي بخيه هام و ضربه هايي که به بدنم خورده بود درد مي کرد، چهره ام در هم رفت و با درد گفتم:
– آخ!
سپيده هول شد و گفت:
– الهي بميرم. ببخشيد يادم رفته بود.
دستمو گذاشتم روي پهلوم و گفتم:
– مي دونم مهم نيست.
سپيده آهي کشيد و گفت:
– واي رزا نمي دوني چقدر دلم براي اون روزا تنگ شده! اگه من قبلاً اينکارو کرده بودم تو با لنگه دمپايي
مي افتادي دنبالم، ولي حالا عين پيرزنا شدي.
فقط لبخندي زدم و چيزي نگفتم. سپيده کنارم نشست و گفت:
– اصلاً حوصله مقدمه چيني ندارم. مي خوام يه چيزي بهت بگم.
نفسمو با صدا بيرون فرستادم و همينطور که با دامن بلندم بازي مي کردم گفتم:
– تو دو ساعته داري براي من حرف مي زني. حالا تازه مي خواي يه چيزي برام بگي؟
– آره خب اونا همه چرت و پرت بود.
– طبق معمول.
– مي ذاري بگم يا نه؟
– بفرماييد.
– رزا يکي ازم خواسته که تو رو براش خواستگاري کنم. البته مي دونم اصلاً الان جاي اين حرفا نيست. ولي مجبورم بگم. چون اون طرف در به درم کرده.
با بهت به دهنش خيره شدم، چند ثانيه اي طول کشيد تا فهميدم چي گفته. اين قضيه تنها قضيه اي بود که منو از خونسردي و بي تفاوتي بيرون مي کشيد و تبديلم مي کرد به يه ببر خشمگين و عصبي! وقتي تونستم حرفشو هضم کنم، با عصبانيت از جا بلند شدم و گفتم:
– اون طرف غلط کرده با تو!
دستمو محکم کشيد و گفت:
– اِ بذار من کامل بگم بعد جفتک پروني کن.
– سپيده من حوصله ندارم. مي خوام برم توي خونه. بدنم داره مي لرزه.
– باشه باشه مي دونم حالت خوب نيست، ولي بايد کامل بگم. حالا که گفتم بايد تا تهش برم.
براي اينکه زودتر راحتم کند گفتم:
– کي؟
– هان؟
– مي گم کي ازت خواسته با من حرف بزني؟
سرش رو زير انداخت و در حالي که با انگشتاش بازي مي کرد گفت:
– غريبه نيست، مي شناسيش …
حسابي عصبي شده بودم. غريدم:
– من يه سوال پرسيدم جوابمو درست بده.
سرش رو بالا آورد، تو چشمام خيره شد و گفت:
– داداشم.
چنان تعجب کردم که بي اراده دوباره روي نيمکت ولو شدم. دهنم از تعجب باز مونده بود و قادر نبودم هيچ حرفي بزنم. فکر هر کسي رو مي کردم به جز سام!!! سپيده خودش گفت:
– مي دونم تعجب کردي. راستش باور کن خود منم تعجب کردم، ولي سام منو کشته. تصميمشو هم گرفته. مي گه يا رزا يا هيچ کس ديگه.
بغض به گلوم چنگ انداخت ، گفتم:
– ولي سام که …
فهميد چي مي خوام بگم و سريع گفت:
– خب يه روزي مثل داداشت بود. حالا مي خواد شوهرت بشه.
صورتمو بين دستام مخفي کردم و گفتم:
– سپيده من … من نمي تونم!
سپيده که انتظار برخورد بدتري رو از من داشت ، با ديدن حالتم فکر کرد با کمي اصرار مي تونه متقاعدم کنه و براي همينم با هيجان گفت:
– چرا؟ به خدا سام پسر خوبيه. لازم نيست من ازش تعريف کنم چون خودت بهتر مي شناسيش. مطمئن باش با اون به همه چي مي رسي. اگه تو زندگي با باربد خيلي وقتا تنش داشتي تو زندگي با سام به آرامش مي رسي ….
– بس کن! من تو زندگي با باربد تنش نداشتم! من عاشق شوهرم بودم و هستم!من نمي خوام ديگه ازدواج کنم … نمي خوام.
– بالاخره تا کي؟ الان شش ماه از مرگ باربد مي گذره. تو دوباره ازدواج مي کني. الان داغي مي گي نه، ولي مطمئن باش يه روزي مي رسه و تو دوباره ازدواج مي کني. چه حالا، چه ده سال ديگه. تو که سني نداري رزا. تازه بيست و چهار سالته. سام هم بيست و هشت سالشه اونم وقت ازدواجشه.
با تعجب و ناراحتي گفتم:
– اي بابا تو نمي فهمي من يه زن بيوه هستم. هرگز حاضر نمي شم با کسي ازدواج کنم که هنوز ازدواج نکرده و از طرفي هم هرگز حاضر نمي شم با کسي ازدواج کنم که يه بار ازدواج کرده. پس نتيجه مي گيريم که من هرگز ازدواج نمي کنم. من تا اخر عمر عزادار باربد عزيزم مي مونم … درک کن!
– برو بابا ديوونه! تو داري بهونه الکي مي ياري.
از اين بحث کلافه بودم، با بدني لرزون راه افتادم سمت ساختمون و گفتم:
– آره دارم بهونه مي يارم. ولي اينو بدون که من بعد از باربد محاله ديگه ازدواج کنم. مگه من چند تا دل دارم که هي به اينو و اون ببندمش؟
سپيده خواست باز هم پافشاري کند که من وارد شدم و در رو بستم. اصلاً حوصله شنيدن دليل و برهان هاش رو نداشتم. سام رو خيلي دوست داشتم، ولي به چشم برادري. مطمئن بودم که سام از روي دلسوزي اين حرفو زده و هيچ علاقه اي نسبت به من جز به چشم خواهري نداره. چه بسا که خودش بارها اين حرفو زده بود. بعد از اون روز سپيده بارها و بارها اين بحثو پيش کشيد. بار آخر عصباني شدم و گفتم:
– اصلاً به خود سام بگو بياد حرفشو بزنه. مگه تو وکيل وصي اش هستي؟
سپيده هم با خوشحالي قبول کرد که سام رو به سراغم بفرسته. واقعاً خودم هم نمي دونستم قراره به سام چي بگم؟ به مامان قضيه رو گفتم تا ببينم اون چي مي گه. مامان بدون هيچ عکس العملي گفت:
– هر چي که خودت بگي ما هم تابع نظر تو هستيم.
چقدر مامانو دوست داشتم. مي دونستم که به خاطر ناراحت نکردن من اين طور حرف مي زنه. وگرنه هر کس ديگه اي که بود با کلي خواهش و التماس از من مي خواست که لگد به بخت خودم نزنم. سام قرار بود براي عصر پيشم بياد. قبل از اينکه بياد به باغ رفتم و از خدمتکار خواستم بساط عصرونه رو روي ميز بچينه. رضا با مهستي بيرون بود. بابا هم سر کار بود. براي همين راحت مي تونستيم با هم صحبت کنيم. وقتي اومد بي اراده بهش لبخند زدم. سام داداش عزيزم بود. خيلي دوستش داشتم، نه اونطوري که اون مي خواست اونطوري که قلب خودم ميخواست. سام هم جواب لبخندم رو داد و پس از سلام و احوالپرسي جلوم نشست. با دقت توي سکوت نگاش کردم. انگار تازه مي ديدمش. قد بلندي داشت، با هيکلي پر و استخون بندي درشت. صورتش کشيده بود و پوستش گندمي روشن. چشماش شبيه چشماي سپيده بود، درشت و قهوه اي روشن … گيرايي چشماش قبل از هر چيز جلب توجه آدم رو به خودش جلب مي کرد. ابروي چپش به خاطر غروري که هميشه داشت، کمي بالا رفته بود. موهاي صاف و خرمايي رنگش روي سرش موج مي خورد و هر از گاهي قسمتي از اونا روي پيشوني بلندش سر مي خوردن. سام که از نگاه خيره من کلافه شده بود، سرش رو زير انداخت. براي شکستن سکوت بدون مقدمه گفتم:
– خب حرف حساب؟
سام که کاملاً غافلگير شده بود، سرش رو بالا آورد و گفت:
– هان؟
شونه هامو بالا انداختم و گفتم:
– مي گم حرف حساب!
دست راستش رو داخل موهاش فرو کرد و گفت:
– فکر کنم سپيده همه چيزو بهت گفته.
– مي خوام از زبون خودت بشنوم.
چند لحظه اي سکوت کرد و سپس با کلافگي دستش راستشو توي موهاي لختش کشيد و گفت:
– من … مي خوام … مي خوام بيام خواستگاريت.
با اينکه خودمو آماده کرده بودم اما بازم تکون خوردم، نفس عميقي کشيد تا به خودم مسلط بشم، بعدش با تمسخر خنديدم و گفتم:
– جدي؟
بدون اينکه نگام کنه، سرش رو تکون داد و گفت:
– آره.
با عصبانيت گفتم:- سامي به من نگاه کن. سرش رو بالا آورد و توي چشمام نگاه کرد. با خشم گفتم:- کجاي دنيا رسمه که برادر بره خواستگاري خواهرش؟سريع دوباره سر به زير شد و گفت:- رزي خودت هم خوب مي دوني که من برادرت نيستم. کف دستمو کوبيدم روي ميز و با غيظ گفتم:- تا چند روز پيش که بودي!کلافه دست توي موهاي پر پشتش فرو کرد و گفت:- خب حالا تصميم دارم شوهرت بشم، همراه و همسرت بشم. بغض کردم و با صدايي لرزان گفتم:- سام تو داري شخصيت منو خورد مي کني! سام با حيرت و چشماي گشاد شده نگام کرد و گفت:- منظورت چيه؟ مگه من چي کار کردم؟ يعني اگه يه پسري از يه دختر خواستگاري کنه شخصيتش رو خورد کرده؟- نخير. هر کسي ديگه جاي تو بود مهم نبود. وسط حرفم پريد و گفت:- يعني من اينقدر بدم؟- نخير تو خيلي هم خوبي، ولي تصميمت غلطه و هر چه بيشتر اصرار کني، من بيشتر احساس خورد شدن مي کنم. – آخه چرا؟- سام اين تو نبودي که چند ماه پيش به من گفتي به چشم خواهري خيلي دوستم داري؟ هان؟ تو بودي يا نه؟سام حرفي نزد و باز سرش رو زير انداخت. گفتم:- تو به کسي نگفتي که براي چي ميخواي بياي خواستگاري من، ولي من خودم خيلي خوب مي دونم و از تو هم نمي پرسم چرا. سام تو … تو دلت واسه من سوخته! به اينجا که رسيدم بغضم ترکيد و با هق هق گريه گفتم:- تو فکر کردي اگه من بفهمم هنوز هم خاطر خواه دارم خوب مي شم؟ يا اينکه پيش خودت اينطور تصور کردي که خوشبختم کني؟سام سرش رو بالا آورد و من قطره هاي اشک رو براي بار دوم روي صورت جذابش ديدم .با صدايي که از زور گريه مي لرزيد گفت:- من .. من منظورم اين نبود رزا، ولي… طاقت ندارم که بشينم و ببينم داري خودتو نابود مي کني … من حالا نمي تونستم آزادانه واسه ات کاري بکنم. مي خواستم … به عنوان شوهرت دو تا بزنم توي سرت بلکه آدم بشي. از اينکه توي اون موقعيت هم داشت شوخي مي کرد، خنده ام گرفت و گفتم:- به قيمت بدبخت شدن خودت؟با عصبانيت اشکاشو پاک کرد و گفت:- کي گفته من قراره بدبخت بشم؟ هان؟ مگه شرط ازدواج دوست داشتن نيست؟ خوب من دوستت دارم! – نخير اين دوست داشتن با عشقي که يه روزي قراره به همسرت داشته باشي از زمين تا آسمون فرق داره. تو مي توني صبر کني تا جفت مناسبت رو پيدا کني. – رزا تو … تو … چي بگم من به تو؟!!- هيچي لازم نيست بگي ، از هر کي انتظار داشته باشم از تو نداشتم سام! لطفت رو درک مي کنم اما نيازي بهش ندارم. هميشه برادرم بمون …دستمو روي ميز گرفت توي مشتش، فشار داد و گفت:- ببخشيد. من فقط مي خواستم از اين حالت درت بيارم. – کسي نمي تونه منو به اون روحيه اي که قبلاً داشتم برگردونه. يه بار ديگه هم بهت گفتم، اون رزا مرده.- بايد زنده بشه! به هر قيمتي که شده. لبخند تلخي زدم و گفتم:- مغز شوهرم … عشقم جلوي چشمام متلاشي شد … چطور انتظار داري به خاطرش خون گريه نکنم؟!!باز چونه ام لرزيد، سام با غيظ گفت:- اما اون يه جاسوس …سريع پريدم وسط حرفش و گفتم:- هر چي که بود من عاشقش بودم! هيچ وقت نذاشت هيچ موجي زندگيمونو متلاطم کنه. هيچ وقت هيچي حس نکردم … براي همينم باورش برام سخته. باربد من پشيمون بوده، مي خواسته همه چيو بذاره کنار به خاطر من، کارش برام ارزش داره …- اما سالها وطن فروشي کرده … اونا هم که نمي کشتنش به دست قانون کشته مي شد …دست به سينه شدم، بدنم داشت مي لرزيد، خودم خيلي وقت بود که به اين چيزا فکر مي کردم، اگه بچه ام زنده مي موند وقتي بزرگ مي شد و مي فهميد باباش چي کاره بوده چه به روزش مي يومد؟! باربد خطا کرده بود، تاوانش رو پس داد. اما عشق چشممو کور کرده بود، حاضر بودم زنده باشه و سالهاي طولاني به دنبالش از اين کشور به اون کشور متواري بشم، اما فقط باشه … سام سکوتمو که ديد، آهي کشيد و آرام پرسيد:- ديگه قصد ازدواج نداري؟آهم از اون سوزنده تر بود:- هرگز! – رزا تو هنوز خيلي جووني. – با بي رحمي هايي که از روزگار ديدم ديگه چشمم ترسيده. بعد از اون … فقط شش ماهه که عشقمو از دست دادم. هيچ وقت اينقدر بي معرفت نمي شم که زود براش جايگزين بيارم. در قلب من ديگه به روي کسي باز نمي شه …- ولي همه که مثل هم نمي شن. مگه آرمين نيست؟ ببين چه پسر خوبيه. سپيده هم الان خيلي خوشبخته. تو انتخابت غلط بود. همه هم متوجه شدن، ولي من نمي دونم چرا کسي چيزي بهت نگفت؟ منم وقتي فهميدم که ديگه کار از کار گذشته بود. البته اون موقع هم شناخت زيادي از باربد نداشتم. فقط يه چيزايي از زبون رضا شنيده بودم. – رضا از اول هم از اون خوشش نمي يومد و من نمي دونم چرا؟ در ضمن باربد انتخاب غلطي نبود. من باهاش خوشبخت بودم. دوستش داشتم … اينو درک کن خواهش مي کنم!سام نفس عميقي کشيد و گفت: – در هر صورت اميدوارم اين بار اگه خواستي ازدواج کني انتخاب صحيحي داشته باشي. لبخندي زدم و گفتم:- باشه اگه تصميم گرفتم ازدواج کنم، به حرفت گوش مي دم. سعي مي کنم توي اين دنياي پر از گرگ يه بره پيدا کنم.سام با موذي گري خنديد و گفت:- پس اينطور که معلومه منم جز گرگ ها بودم که انتخاب نشدم. با حرص گفتم:- مسخره … خواست جوابمو بده که با اومدن مامان حرفش رو خورد. مامان خيلي ريلکس با سام دست داد و بعد از سلام و احوالپرسي بي مقدمه با لبخند گفت:- خب چي شد؟سام که فهميد مامان هم خبر داشته، از خجالت سرخ شد و سرشو زير انداخت. از رک بودن مامان خنده ام گرفت، لبخند محوي زدم وگفتم:- هيچي بهش فهموندم که داره اشتباه مي کنه.
مامان هم با لبخند گفت:- باور کن سامي وقتي رزا جريانو برام گفت خيلي تعجب کردم. آخه هميشه فکر مي کردم که رزا و سپيده واسه تو مثل هم مي مونن. همينطور که سپيده واسه رضا مثل رزا مي مونه. سام خنديد و گفت:- درست فکر مي کردين خاله. مامان با تعجب گفت :- پس چرا اين کارو کردي؟سام با غيظ چپ چپ نگام کرد و گفت:- مي خواستم به عنوان شوهر آدمش کنم که اينطور تارک دنيا نباشه.مامان خنديد و گفت:- همينطوري هم مي توني خاله جون، ولي به عنوان برادرش. – ممنونم خاله که اين اجازه رو به من مي دين. سام دو ساعتي نشست و سپس رفت. خوشحال بودم از اينکه بالاخره اين قضيه به اتمام رسيده و مجبور نيستم هي وز وز هاي سپيده رو کنار گوشم تحمل کنم. بعد از اين قضيه سپيده بازم به اصفهان بر گشت. دوباره تنها شده بودم. کامران کمتر به ديدنم مي يومد و قرص هام هم کمتر شده بود، ولي هنوز هم افسرده بودم و به هيچ چيز دل خوش نمي شدم. هيچ چيز باعث شادي ام نمي شد. مراسم سال باربد که فرا رسيد سر خاکش درست مثل روز اول گريه مي کردم و سنگ قبرش رو مي بوسيدم. درک نبودنش برام خيلي سخت بود! سخت بود که بخوام باور کن يک ساله باربد رو ندارم!!! بعد از اتمام مراسم وقتي به کمک مامان و مهستي به خونه برگشتيم، همه به اتفاق هم برام يه تصميم جديد گرفتن. مي خواستن منو ببرن سفر تا بلکه از اون حال و هوا خارج بشم، مخالفت هاي من هم تاثيري نداشت. همراه مامان و بابا شبونه راه افتاديم. بابا قرار بود فقط ما رو مستقر کنه و خودش برگرده. تموم طول راه رو خواب بودم و اصلاً ميلي به ديدن جاده با صفا و زيباي چالوس نداشتم. وقتي رسيديم، بارون مي باريد و هوا حسابي مرطوب بود. با اينکه اواخر شهريور ماه بوديم اما هوا سرد شده بود. سريع وارد ويلا شديم. اتاقم دست نخورده منتظرم بود. کاملا بي حوصله، وسايلم رو داخل جالباسي قرار دادم و بدون خوردن شام خوابيدم. ****يک هفته اي از اومدن ما به شمال مي گذشت و حال و هواي من عين روزاي بهاري بود، يه روز خوب و عادي و روز ديگه ابري و باروني. صبح ها با مامان به دريا مي رفتيم و مامان به زور منو توي آب مي کشيد و درست مثل بچه هاي کوچيک با من بازي مي کرد. بعضي وقتا از کاراش خنده ام مي گرفت و بعضي اوقات عصبي مي شدم و داد مي کشيدم. بنا بر قراردادي نا گفته با مامان، عصرهام کامل به خودم تعلق داشت. بعضي اوقات تا شب کنار دريا مي نشستم و به امواج آروم آب خيره مي شدم و بعضي وقتا توي کوچه باغ ها پرسه مي زدم و از طبيعت زيبا لذت مي بردم. ديگه نسبت به زيبايي ها بي تفاوت نبودم، ولي هنوز هم سکوت رو به صحبت کردن و شلوغ کردن ترجيح مي دادم. تموم روزاي اون يه هفته مثل هم گذشت و من باز داشتم کسل مي شدم که يک روز اتفاق عجيبي افتاد و زندگيم رو بازم دچار شوک کرد. يکاون روز يه روز ابري بود و منم از صبح حوصله و دل و دماغ نداشتم، صبحش مامان هر کاري کرد پامو هم از ويلا بيرون نذاشتم و خودمو توي اتاقم حبس کردم. حدود ساعت هفت و نيم عصر يهو آسمون غرشي کرد و شروع به باريدن کرد. بي اراده از جا بلند شدم و به رقص قطره هاي بارون روي درختا و گلاي باغ خيره شدم. زيبايي محسور کننده اي داشت. اونقدر خوشگل بود که حتي منو هم يه کم از اون حالت بي تفاوتي و افسردگي بيرون کشيد. سريع به اتاقم رفتم و بارونيمو تنم کردم. شال مشکي رنگي هم سرم کردم و پايين اومدم. مامان مشغول تماشاي تلويزيون بود. با ديدن من گفت:- جايي مي خواي بري رزا جان؟- آره مي رم بيرون.- زير اين بارون؟حوصله جواب دادن به مامان رو نداشتم. براي همين بي حرف از ويلا خارج شدم. بارون ديوونه وار مي باريد و قطرات درشتش صورتم رو نشونه گرفته بود. در ويلا رو باز کردم و وارد کوچه شدم. تموم ويلاهاي اطراف اعياني و بزرگ بودن. همينطور که سرم رو زير انداخته بودم دستامو تو جيب بارونيم فرو بردم و شروع به قدم زدن کردم. از کوچه اي خارج و به کوچه ديگه اي وارد مي شدم. اصلاً برام مهم نبود که کجا مي رم؟ فقط مي خواستم برم. مي خواستم خودمو به بارون بسپارم و بي خيال از دنيا و آدم هاش جايي بروم که پاهام منو مي کشوندن. همينطور سر به زير مي رفتم که حس کردم کسي صدام کرد. اول فکر کردم اشتباه شنيدم، ولي اشتباه نبود. چون همون صدا دوباره اسممو گفت … وايسادم و برگشتم. نگام توي يه جفت چشم غمگين آبي گره خورد … باورم نمي شد! خيره تو چشماش نگاه مي کردم. حرفي نداشتم که بگم. لبخندي نداشتم تا بهش بزنم و حتي نفرتي ازش به دل نداشتم. دوباره آسمون پيش روم بود. داريوش چند قدم بهم نزديک شد. دستاش رو به ديوار کنارش گرفته بود و من لرزش انگشتاي دستش رو مي ديدم. زمزمه کرد:- رز!! سرم رو تکان دادم، ولي حرفي نزدم. کمي جلوتر اومد و گفت:- خودتي؟لب باز کردم و با صدايي که به زحمت از حنجره ام خارج مي شد، گفتم:- اينطور مي گن.- چقدر عوض شدي!بي حرف نگاش کردم. اونم عوض شده بود. موهاي طلايي رنگ کنار شقيقه اش به سفيدي مي زد، ولي زياد مشخص نبود. کمي چين ريز هم زير چشماش خودنمايي مي کرد. چشماش طراوت و شيطنت گذشته رو نداشت. درست مثل چشماي من دنيايي از غم توي چشماش لونه کرده بود. پخته تر شده و اگه مي خواستم منصف باشم، هزار بار زيباتر! گفتم:- روزگار آدمو پير مي کنه. تو هم عوض شدي.لبخند تلخي زد و گفت:- من شايد پير شده باشم، ولي تو نه … خيلي … بهتر از قبل شدي.نمي دونم چي باعث شده بود که اينطور محتاط حرف بزنه. مطمئناً اگه چند سال قبل، اين ديدار اتفاق مي افتاد اون مي گفت:- چقدر خوشگل شدي! بي اراده لبخند زدم و گفتم:- اينجا چي کار مي کني؟- خودم هم نمي دونم. دست خودم نبود. يه چيزي منو به اينجا مي کشوند. تو چي؟ تو براي چي اينجايي؟شونه هامو بالا انداختم و گفتم:- مامان منو آورد. مي گفت واسم خوبه. – چرا؟تازه فهميدم چي گفتم. دلم نمي خواست اون بفهمه که تو يک روز همه چيزم رو از دست داده ام و به قعر دره بدبختي سقوط کردم. دلم نمي خواست بفهمه که شکست خوردم و ناکام موندم. سريع حرف رو عوض کرد و گفت:- بگذريم … قدم مي زدي؟- آره؟- مي شه با هم باشيم؟- نه …- چرا؟- حوصلتو ندارم. اين من بودم که اينقدر دور از شعور حرف مي زدم؟ شده بودم همون رزاي لوس و زبون نفهم هفت سال پيش. داريوش خنديد و گفت:- اوه ببخشيد مادمازل. مزاحم اوقاتتون نمي شم. رزا زبون نيش دارت هيچ فرقي با گذشته نکرده! سرم رو برگردوندم و با حرص گفتم:- کاش زبونم نيش خودش رو حفظ کرده بود. منظور من همون زماني بود که عاشق داريوش شده بودم و باهاش مهربون رفتار مي کردم، ولي داريوش متوجه نشد و گفت:- مطمئن باش که حفظ کرده نمونه اش همين الان. براي اينکه حرف رو عوض کنم گفتم:- تنها اومدي؟سرش رو پايين انداخت و گفت:- نه با مامان. – پس مريم؟با اينکه اون سوال رو کاملا بي منظر پرسيدم، اما حقم بود که بگه به تو چه؟ ولي داريوش سرش رو بالا آورد و همين طور خيره توي چشمام گفت:- طلاق گرفتيم. بايد تعجب مي کردم، اما من بي تفاوت خيلي وقت بود هيچ چيزي برام عجيب نبود! خونسرد گفتم:- جدي؟ چرا؟ مگه دوسش نداشتي؟انگار عذاب مي کشيد. چشماشو بست، لباشو مکيد و بعدش گفت:- نه … رزا نه! پوزخند زدم، برام عجيب نبود که مريم هم دلشو زده باشه. داريوش تنوع طلب بود. دست خودش هم نبود … گفتم:- ولي تو که مي گفتي …سري تکون داد و ناليد:-نپرس. خواهش مي کنم چيزي در اين مورد نپرس. برام مهم نبود که بخوام اصرار کنم، پس چيزي نپرسيدم و راهمو به سمت ويلا کج کردم. گفت:- کجا مي ري؟- بر مي گردم ويلا مامان نگران مي شه. – بيا بريم ويلاي ما. مامان تو رو ببينه بال در مي ياره. همين چند روز پيش بود داشت مي گفت دلش خيلي برات تنگ شده.بي اراده گوشه لبم به پوزخندي کج شد و گفتم:- جدي؟ با حرارت ادامه داد:- آره … مامان هر چند روز يک بار از تو ياد مي کنه. بيا بريم تا ببينتت. خيلي دلم مي خواد يه جوري خوشحالش کنم و چي بهتر از اينکه تو رو ببرم پيشش.اصلا توان روبرو شدن با خاله کيميا رو نداشتم، دنبال بهونه اي مي گشتم تا درخواستش رو رد کنم. براي همينم گفتم:- من حال ندارم اين همه راه بيام تا ويلاي شما. چشماي داريوش گرد شدن و گفت:- رزا حالت خوبه؟با تعجب گفتم:- آره. چطور مگه؟ – ويلاي ما که همين جاس! مگه نمي بيني؟ با حيرت متوجه شدم که درست جلوي در همون ويلايي ايستاديم که روزي توي اون هزار تا خاطره جا گذاشته بودم. به زور لبخند زدم و گفتم:- اصلاً متوجه نشدم کي رسيدم اينجا! داريوش چيزي نگفت. دوباره راهم رو کج کردم و خواستم برگردم که قدم تند کرد، پيچيد جلوم و گفت:- خب کجا مي ري؟ بيا بريم تو ديگه. – نه گفتم که بايد برگردم. تموم لباسام خيس شده. مي رم عوض مي کنم. – از شش سال پيش هنوز يه دست لباس اينجا داري.مي خواست همه بهونه هامو نابود کنه، با حيرت گفتم:- کدوم لباس؟ تا اونجايي که من يادم مياد مامان تموم لباسامو برداشته بود. – نه اون بلوز شلوار سبزه هنوز اينجاست. تازه ياد لباسم افتادم! يه بار خود داريوش لباسم رو از اتاقم کش رفت و گفت شبا تا وقتي لباسم رو بغل نکنه و بو نکنه خواب به چشمش نمي ياد. از يادآوري اون خاطره قلبم لرزيد. ولي به روي خودم نياوردم و سعي کردم خونسرد باشم:- پس اينجا جا مونده بود؟ چقدر دنبالش گشتم! لبخند زد و گفت:- خب حالا که راه دور نيست، لباس هم داري. ديگه بهونه نيار بيا بريم تو. چه سيريشي بود!!! منم از اون بدتر با سماجت گفتم:- گفتم که نه مي خوام برم ويلاي خودمون. – آخه چرا؟ نمي تونستم بهش بگم از قدم گذاشتن به اين ويلا هراس دارم. چون تموم خاطرات گذشته رو برام زنده مي کنه. از روبرو شدن با مامانت مي ترسم چون حس مي کنم دشمن شاد شدم. فقط گفتم:- من بدون دعوت قبلي جايي نمي رم. در ثاني الان اصلاً حوصله ندارم. بعدش بي حوصله با لحني شمرده گفتم:- من دارم مي رم ويلامون. ازت مي خوام الکي اصرار نکني بيام تو. چون ديگه حوصله جر و بحث ندارم. داريوش مثل بچه هاي معصوم و مظلوم فقط سرش رو تکون داد. دستي به نشونه خداحافظي تکون دادم و راه افتادم. حتي منتظر نشدم تا جواب خداحافظيش رو بشنوم. با دلي مالامال از درد و غصه به ويلا برگشتم. توي راه هر کاري کردم نتونستم از خاطرات خوش دوران هجده سالگي ام فرار کنم. چقدر کنجکاو بودم که بدونم داريوش براي چي همسرش رو طلاق داده و چرا گفت که علاقه اي به اون نداشته؟ دوباره حس فضوليم داشت فعال مي شد و اين نشونه خوبي براي من بود که ديگه هيچ چيز کنجکاوم نمي کرد. وقتي وارد ويلا شدم مامان با دلي نگران و رنگي پريده جلوي در ايستاده بود. سعي کردم لبخند بزنم تا نگرانيش برطرف بشه. با ديدن من جلو اومد و گفت:- رزا! خداي من کجا بودي؟- همين دور و اطراف. مامان شما چرا اينقدر زود نگران مي شين؟ مامان نفس عميقي کشيد و گفت:- خدا هيچ وقت تو رو توي شرايط من قرار نده تا نفهمي من چي مي کشم. محمود رو فرستادم دنبالت. ولي برگشت و گفت پيدات نکرده. مگه کجا رفته بودي؟- بذار بريم تو مي گم. چون تموم لباسام خيس شده. مامان که تازه متوجه وضعيت من شده بود گفت:- اِ اِ نگاه کن با خودش چي کار کرده! بيا بريم تو تا سرما نخوردي. من تو رو آوردم اينجا که حالت خوب بشه حالا تازه سرما هم مي خوري.به همراه مامان رفتيم تو و لباسم رو عوض کردم. مامان شومينه رو روشن کرد و گفت:- بيا بشين اينجا. خنديدم و گفتم:- شومينه توي تابستون؟- اسمش تابستونه، ولي هواش زمستونه. بيا بشين ببينم. به زور منو جلوي شومينه نشوند و خودش هم کنارم نشست. همون لحظه مليحه خانم با ليواني شير کاکائوي گرم اومد. مامان ليوان رو گرفت و گفت:- اول بخور بعد تعريف کن ببينم کجا رفته بودي؟ مي دونستم اگه بگم نمي خورم به زور توي دهنم مي ريزه. براي همين هم به ناچار ليوان رو گرفتم و آروم آروم شروع به خوردن کردم. برام يه سوال پيش اومده بود و اونم اين بود که آيا داريوش خبر از زندگي من داره؟! مي دونه شوهرم کشته شده؟ مي دونه به خاک سياه نشستم و جنينم سقط شده؟!! مني که هميشه دوست داشتم جلوي داريوش سرم رو بگيرم بالا و بگم من خوشبختم حالا برام خيلي سخت بود که بذارم بفهمه چه بلايي سر زندگيم اومده. دوست داشتم به هيچ عنوان نذاشم چيزي در اين مورد بفهمه، اما قبلي بايد مطمئن مي شدم که مامان چيزي به خاله کيميا نگفته باشه. دلم خوش بود که هيچ کدومشون رو توي مراسم باربد نديده بودم … همون طور که شير داغم رو مزه مزه مي کردم پرسيدم:- مامان شما ديگه از خاله کيميا خبر نداري؟ابروهاي مامان بالا رفت و گفت:- چي شده ياد کيميا افتادي؟شونه بالا انداختم و گفتم:- همينطوري … – چرا خبر دارم ازش. – شما مي دونستي که داريوش از همسرش جدا شده؟مامان خيلي خونسرد گفت:- خب آره مي دونستم.- چرا؟- چرا مي دونستم؟- نه چرا طلاق گرفتن؟- آهان … خب کيميا گفت که توافقي جدا شدن و هيچ مشکلي با هم نداشتن. – همينجوري الکي؟- خب الکي الکي هم که نه. حتماً يه چيزي بينشون بوده، ولي کيميا خبر نداشت. – شما مي دونستي که اونا اينجان؟با تعجب گفت:- محمود آبادن؟ – آره قبل از اينکه برگردم ويلا داريوش رو ديدم. مامان با خوشحالي گفت:- چه عالي! آخه اونا از اول تابستون قرار بود بيان. بعد از اون هم ديگه خبري ازش نداشتم. فکر مي کردم که ديگه برگشتن اصفهان. دلو زدم به دريا و بالاخره سوال اصليمو پرسيدم:- ماجراي من رو مي دونن؟مامان هم بي توجه به حال من گفت:- خب آره … اون موقع که حالت خيلي بد بود و منم براي کيميا درد دل مي کردم.تموم نقشه هام نقش بر آب شد پس داريوش مي دونست! سرم رو بين دستام گرفتم و ناليدم:- واي!- چي شدي رزا؟ سرت درد گرفت مامان؟براي اينکه مامان نفهمه من از چي ناراحت شدم گفتم:- آره فکر کنم به خاطر اينه که بارون توي سرم خورده. – تو برو توي اتاقت دراز بکش تا من برات يه قرص بيارم. يه ساعت بخواب بلکه خوب بشي، من از دست تو دق مرگ نشم خيلي به خدا! ولي بايد براي شام بيدار بشي ها. از جا بلند شدم، فعلا بهترين کار همين بود که جلوي چشم مامان نباشم. همينطور که به اتاقم مي رفتم گفتم:- مامان باور کن من اشتها ندارم. مامان عصباني شد و گفت:- بيخود کردي! اگه بيدار نشدي غذاتو مي يارم و توي خواب مي ريزم توي حلقت. خنده ام گرفت و گفتم:- خيلي خوب مي خورم. به آرومي پله ها رو طي کردم و به اتاق رفتم. چند لحظه بعد مامان برام مسکني آورد. مسکن رو خوردم و روي تخت دراز کشيدم. مامان گفت:- راستي چند دقيقه قبل از اينکه برگردي سپيده هم زنگ زد. مي خواست احوالتو بپرسه، ولي تو نبودي. بي حال گفتم:- فردا بهش زنگ مي زنم. مامان بي حرف از اتاق خارج شد و من تازه تونستم خودم باشم … فکرم رفت سمت داريوش. پس مي دونست!!! اما چرا هيچي به روي خودش نياورد؟! به خودم توپيدم:- خوب چرا بايد به روي خودش بياره؟ چرا بايد اهميت داشتي باشي براش؟مغزم داشت متلاشي مي شد. از تصور اينکه بدبختيم داريوش رو شاد کرده باشه عذاب مي کشيدم. اينقدر فکر کردم که مثلاً اومده بودم بخوابم. دريغ از يک لحظه خواب! دوساعت بعد مامان براي شام صدام کرد و من که حوصله اخم و تخمش رو نداشتم پايين رفتم. سر ميز شام داشتم با غذام بازي مي کردم که مامان با شادي گفت:- فردا قراره بريم ويلاي کيميا اينا. به قدري جا خوردم که حد نداشت. تقريباً از جا پريدم و با فرياد گفتم:- چي؟مامان ترسيد و گفت:- چت شد يهو؟ گفتم کيميا زنگ زد و براي فردا نهار و عصرانه دعوتمون کرد بريم ويلاشون. همينو کم داشتم فقط! اخم هامو در هم کشيدم و گفتم:- شما مي تونين برين. من نمي يام. – يعني چي؟- يعني همين که گفتم.مامان جلوم ايستاد و با خشم گفت:- بس کن رزا! اين ادا اطوارا چيه از خودت در مي ياري؟ شش ماهه توي خودت فرو رفتي و حاضر نيستي يک لحظه هم از لاک خودت در بياي. بعد يهويي بغضش ترکيد و گفت:- تا وقتي مارو نکشي دست بر نمي داري؟ فقط خودت رو مي بيني؟ انگار نه انگار که ما اين همه نگرانتيم؟ کاش مادر بودي تا مي فهميدي يه مادر اينجور وقتها چه حالي داره! هي الکي بخنديم و ادا در بياريم که تو شاد بشي، ولي تو حتي يه لبخند واقعي هم براي دلخوشي ما نمي زني. تو اصلاً ما رو نمي بيني. تو فقط و فقط به فکر خودتي. مي خواي تا کي اينجوري باشي؟ تا وقتي که تک تک ما رو زير خاک کردي؟باورم نمي شد که مامان اين حرفها رو بزنه. البته حق با اون بود. من شورش رو در آورده بودم، ولي رفتن به اون ويلاي کذايي برام خيلي سخت بود. خيلي سخت تر از اونچه که تو عقل بگنجه. سخت تر از اون روبرو شدن دوباره با داريوش و مامانش بود. از جا بلند شدم و مامان رو بغل کردم. مامان با عصبانيت منو پس زد و گفت:- من محبتتو نمي خوام. تا وقتي آدمو تا سر حد مرگ حرص ندي آروم نمي شي؟ برو توي اتاقت. برو بازم توي خودت فرو برو و تموم اطرافت رو ناديده بگير. بي توجه به مخالفتش دوباره و اينبار محکم تر بغلش کردم و گفتم:- مامان جونم آروم باش. آره من قبول دارم که مثل سگ شدم و اخلاق ندارم. من قبول دارم که تارک دنيا شدم. همه اينا رو قبول دارم. اما باور کن که دست خودم نيست. حالا شما مي گي من فردا بايد بيام؟ باشه مي يام. فقط به خاطر شما مي يام، چون مي خوام بهتون ثابت کنم که چقدر واسم ارزش دارين. بعد از اين حرف بدون خوردن شام ميز رو ترک کردم و به اتاقم پناه بردم. اتاقي که اون روزا مونسم شده بود. * * * * * *
صبح زود مامان شاد و شنگول بالاي سرم حاضر بود و دستور مي داد:- بدو برو توي حموم. – مامان ول کن تو رو خدا! من دو روز پيش حموم بودم. – يعني چي؟ زن بايد هر روز بره حموم. پوزخندي زدم و گفتم:- زني که شوهر داشته باشه. مامان عصباني شد و گفت:- رزا دلت کتک مي خواد؟ خنده ام گرفت و گفتم:- خيلي خب مي رم. شما خون خودتو کثيف نکن. – من همين جا مي شينم تا بري حموم و بياي.- مامان حموم من دو ساعت طول مي کشه. – زودتر تمومش کن خب. ساعت هشت صبحه. ساعت نه بيا بيرون. با عجز سرم رو خاروندم و گفتم:- واي مامان تو رو خدا ولم کن. مگه مي خوايم بريم عروسي؟اينبار مامان خيز برداشت به سمتم که پريدم توي حمام و در رو بستم. با بي حوصلگي خودم رو شستم و از حمام خارج شدم. مامان با ديدن من از جا برخاست و گفت:- گفتم زود بيا بيرون. نگفتم که گربه شور کني.- يعني چه؟- يعني اينکه تو نيم ساعته چطوري اين همه مو رو شستي؟ – خب شستم ديگه مامان. تو رو به ارواح خاک آقا جون گير نده! مامان به خاطر قسمي که داده بودم ديگه چيزي نگفت، ولي با حوصله موهام رو سشوار کشيد و دم اسبي بست. هر چه اصرار کردم که اونا رو ساده ببافه قبول نکرد و گفت:- نمي شه داريم مي ريم مهموني. بعد از درست کردن موهام کمي صورتم رو آرايش کرد. دلم مي خواست هم خودم هم مامان رو خفه کنم. چون اصلاً حوصله اين کارا رو نداشتم. به خصوص که مي ترسيدم خاله کيميا فکر کنه من براي داريوشش دام پهن کردم!! چقدر متنفر بودم از اينکه کسي بخواد در موردم اينطور قضاوت بکنه، ولي به هر حال در رفتن از زير دست مامان کار هر کسي نبود. تازه گير داده بود منو ببره آرايشگاه که ابروهامو تميز کنه، با بدبختي تونستم منصرفش کنم! کت و دامن آلبالويي رنگي به تن کردم و صندل هاي پاشنه بلند مشکيمو هم پوشيدم. دو ماه بعد از چهلم باربد بود که مامان به زور مشکي رو از تنم در آورد. با اين حال هميشه رنگاي تيره مي پوشيدم. مامان با کلي حوصله ناخن هامو لاک آلبالويي تيره زد. وقتي اعتراض کردم گفت:- رزا چرا مثل اين پيرزنا غر غر مي کني؟ حتما دليلي داره که من اين کارا رو مي کنم. با حرص نفس عميقي کشيدم و گفتم:- اگه مي شه دليلش رو به منم بگين. آخه مادر من من شوهرم تازه يک ساله که رفته زير خاک. درستش نيست اينقدر به خودم برسم.اشک توي چشماي درشت مامان جمع شد و گفت:- نمي خوام کسي فکر کنه دختر من شکست خورده و بدبخت شده. مي خوام تو رو به چشم همون رزاي گذشته نگاه کنن.تحت تاثير احساسات مامان قرار گرفتم و بي اراده محکم بغلش کردم. واقعاً حق با مامان بود. من اگه با سر و وضع ناشايست مي رفتم، خاله کيميا و داريوش متوجه شکست سهمگينم مي شدن. ساعت يازده هر دو حاضر و آماده به سمت ويلاي خاله اينها راه افتاديم. وقتي رسيديم در ويلا باز بود. دلم مي خواست از اول تا آخر چشمام رو ببندم و به هيچ چي نگاه نکنم. دوست نداشتم غمي ديگه به سيلاب غمهام اضافه بشه. مامان بي توجه به حال من در رو باز کرد و داخل شد. جاده اي شني از در ويلا تا ساختمون وجود داشت. همون جاده اي که هر روز با سپيده و داريوش و آرمين توي اون گرگم به هوا يا وسطي و واليبال بازي مي کرديم و چقدر خوش مي گذشت! با قدم هاي سست جاده رو طي کردم تا به محوطه گرد جلوي در رسيدم. تابي که گوشه حياط خلوت قرار داشت برام سراسر خاطره بود. بي اراده بغض کردم و دست مامان رو که توي دستم بود، فشار دادم. مامان نگام کرد و با حيرت گفت:- رزا عزيزم چرا رنگت پريده؟ مي دونستم براي متقاعد کردن مامان مجبورم دروغ سر هم کنم. براي همين گفتم:- چيزيم نيست مامان يه لحظه سرم گيج رفت، ولي الان خوبم. مي دوني که اين روزا افت فشار زياد دارم.- مطمئني خوبي؟- آره مامان بريم. به ايوون که رسيديم خاله کيميا و داريوش رو ديديم که هر دو براي استقبال روي ايوون ايستاده بودن. با ديدن خاله بي اراده دلم گرفت. خيلي شکسته شده بود! با ديدنم دستاش رو از هم باز کرد و زير لب چيزي زمزمه کرد که نشنيدم. با قدماي آهسته به سمتش رفتم، اين جدي خاله کيميا بود که محبت از چشماش بيرون مي زد؟! يه لحظه حسکردم هيچ کينه اي ازش ندارم و خودمو تو آغوشش جا کردم. خاله همينطور که اشک مي ريخت، گفت:- عزيز دلم چقدر خانوم شدي. چقدر فرق کردي.ميون گريه خنديدم و گفتم:- خاله جون چند سال گذشته. – الهي دورت بگردم خاله. حق با توئه. از بعد از عروسي سپيده ديگه تو رو نديدم. – حالا مقصر کيه؟- صد در صد تقصير از منه عزيزم. با صداي مامان از هم جدا شديم:- کيميا يه کم هم دوست قديمتو تحويل بگيري بد نيستا!خاله با خنده به سمت مامان رفت و در آغوش هم فرو رفتن. داريوش که کنارم ايستاده بود آروم گفت:- سلام …اگه رزاي قبل بودم بي توجه بهش سرمو زير مي انداختم مي رفتم تو، اما تنها عکس العملم يه اخم ظريف بود و بعد جواب دادم:- سلام …بعد از اون براي لوگيري از حرفاي بعدي سريع وارد شدم و پالتو و شالم رو به مستخدم تحويل دادم و سرسري دستي توي موهام کشيدم. مامان و خاله و داريوش هم دنبال من اومدن تو. خاله گفت:- چرا ايستادي رزا جان؟ بشين خاله خسته مي شي سر پا. – چشم خاله جون منتظر شما بودم. خاله کيميا و اينهمه محبت!!! يه کم عجيب بود! با هم وارد پذيرايي شديم و نشستيم. لحظه به لحظه مهموني که سالها قبل اينجا برگزار شده بود جلوي چشمم بود و اعصابم رو به هم مي ريخت. خاله و مامان مشغول خنده و شوخي بودند. خاله رو به من گفت:- تو چرا ساکتي عزيزم؟ تو هم يه چيزي بگو.لبخند کج و بي حوصله اي زدم و گفتم:- چي بگم خاله جون؟- نمي دونم والله. حالا دور دور شما جووناس. اگه شما ساکت باشين و افسرده، پس ما بايد چي کار کنيم؟به زور خنديدم و گفتم:- بله حق با شماس.- شوهرت چطوره خاله؟به گوشام شک کردم. فکر کردم اشتباه شنيدم براي همين دوباره پرسيدم:- بله؟خاله کيميا هم دوباره تکرار کرد:- پرسيدم شوهرت چطوره خاله؟ دهنم از حيرت باز موند و فقط به مامان خيره شدم. مگه مامان نگفت که همه چيز رو به خاله گفته؟ پس اين چه سوالي بود؟ مامان زودتر از من تعجبش رو نشون داد و گفت:- کيميا! مگه بهت نگفتم که …و با چشم و ابرو اشاره اي کرد. خاله کيميا با تعجب گفت:- مگه با سام ازدواج نکرده؟خداي من! خبر تا کجا رسيده بود. اونا قضيه سام رو از کجا فهميده بودن؟ بازم قبل از من مامان با خنده گفت:- نه … رزا همون موقع جواب رد داد. تو از کجا فهميدي؟ديگه چيزي نمي شنيدم. بي توجه به صحبت هاي اونا، به داريوش نگاه کردم. نگاش رو به من دوخته بود ولي تا ديد نگاش مي کنم سريع نگاشو دزديد و سرشو پايين انداخت و مشغول بازي با انگشتاش شد. نمي دونم چرا حس مي کردم چهره اش باز شده و مي درخشه. انگار خوشحال بود! بعضي وقتا پيش خودم فکر مي کردم اين چهره معصوم چطور مي تونه اينقدر بد باشه؟ ولي به نتيجه اي نمي رسيدم. پليور مشکي رنگي پوشيده بود که خيلي بهش مي يومد. موهاي طلايي رنگش بي حالت کنار صورتش پراکنده شده بود. متوجه نگاه سنگينم شد و سرشو بالا آورد.با ديدن نگاه خيره ام لبخندي زد و گفت:- خوبي؟شونه هامو بالا انداختم و گفتم:- اينطور به نظر مي رسه. لبخند تلخي زد و دوباره سرشو پايين انداخت. با پوزخند گفتم:- آقاي دکتر مطبتون رو چي کار کردين؟باز نگام کرد و گفت:- هيچي يک سالي هست که درش رو بستم. – يک سال؟!- آره حوصله نداشتم.با تمسخر گفتم: – خرج زندگيتو از کجا در مي آوردي؟!!! اوه ببخشيد! يادم نبود امثال شما دستتون تو جيب باباتونه …باز زبونم تند شده بود و مي خواست داريوش رو به آتيش بکشونه. دست خودم نبود، در برابر اين پسر هميشه تند مي شدم …اخماي داريوش در هم رفت و گفت:- نخير حساب بانکي ام. – که توسط پاپا پر مي شده؟لبخند تلخي زد و گفت:- بازم اشتباه کردي. من خودم به اندازه کافي پس انداز داشته ام و دارم. تا آخر عمر هم نيازي به بابا ندارم. – اوه! بايد ببخشيد … گويا به تيريج قباتون بر خورد! خوب حقيقت يه کم تلخه!با کلافگي دستشو توي موهاش فرو کرد و گفت:- رزا از اينکه حرصم بدي لذت مي بري؟خنده ام گرفت و صادقانه گفتم:- خيلي!به پشتي مبل تکيه داد، چشماشو بست و همونطور آروم گفت:- باشه پس خيالي نيست. حرص بده و از حرص خوردن من لذت ببر. بازم خنديدم و ساکت شدم. حرفي نداشتم که ديگه باهاش بزنم. فضاي بينمون رو سکوت پر کرده بود که خدمتکار اومد و گفت:- خانم ، آقا غذا حاضره. ميز رو چيدم. داريوش اول از جا بلند شد و به دنبالش خاله کيميا هم بلند شد و گفت:- بفرماييد سر ميز. رزا جان خاله بفرماييد. با مامان بلند شديم و سر ميز نشستيم. اصلاً ميلي به غذا نداشتم، ولي مجبور بودم بخورم تا مامان ناراحت نشه. مدت ها بود که فقط به خاطر ناراحت نشدن مامان و بابا غذا مي خوردم، نه براي نياز خودم. کمي برنج ريختم و همراه با قسمتي از رون مرغ مشغول شدم. خيلي زود کنار کشيدم. خاله کيميا گفت:- رزا جان مثل اينکه دوست نداشتي؟- نه خاله خيلي خوشمزه بود. من هم تا اونجايي که مي تونستم خوردم، ولي باور کنين ديگه سير شدم. خاله ديگه چيزي نگفت و مشغول غذاي خودش شد. مامان هم لبخندي نثارم کرد که يعني همين قدر هم که خورده ام خيلي هنر کردم. از ميز فاصله گرفتم و روي يکي از مبل ها نشستم. چند دقيقه نگذشته بود که داريوش هم بلند شد و کنارم اومد. بدون حرف روي مبل کناريم نشست و به نقطه اي خيره شد. خيلي دلم مي خواست بدونم چرا از همسرش جدا شده. بدجوري ذهنم آشفته بود. آروم گفتم:- داريوش.و در کمال حيرت شنيدم:- جانم؟به روي خودم نياوردم و گفتم:- چرا جدا شدين؟چهره داريوش در هم شد. صورتش رو به سمت پنجره برگردوند. با تته پته گفتم:- البته به من ربطي نداره، فقط کنجکاو شدم. آخه تو مي گفتي که خيلي دوسش داري. دوباره چشماشو به طرفم سر داد و گفت:- يه روزي …. شايد … برات بگم، روزي که هر دو امادگيشو داشته باشيم. من امادگي گفتن و تو امادگي شنيدن، ولي حالا نمي تونم رزا … باور کن نمي تونم! سرمو زير انداختم و گفتم:- مهم نيست من نبايد مي پرسيدم. – نه نه ايرادي نداره. تو هر چي که مي خواي بپرسي مي توني، ولي در اين مورد …- باشه. – حوصله داري بريم يه خورده کنار دريا؟بي تفاوت بودم اما از درخواستش شاد شدم و گفتم:- آره اتفاقاً منم خيلي دلم هواي دريا رو کرده. از جا بلند شد و گفت :- پس پاشو بريم. از جا بلند شدم و هر دو پالتو هامون رو برداشتيم و از ويلا خارج شديم. بدون هيچ حرفي کنار هم راه مي رفتيم. برام باور کردني نبود که کنار داريوش راه مي رفتم. کسي که روزي عاشقونه مي پرستيدمش، روزي ازش متنفر بودم و حالا هيچ حسي نسبت بهش نداشتم.گفتم:- داريوش چرا بچه دار نشدين؟داريوش مثل برق گرفته ها گفت:- چي؟انگار من امروز شده بودم فرشته عذاب داريوش و با سوالام داشتم زجر کشش مي کردم! مي شد اين حالت رو از توي نگاهش به خوبي خوند! خونسردانه گفتم:- گفتم چرا بچه دار نشدين؟ آخه سه چهار سالي بود ازدواج کرده بودين.- بچه؟- بله بچه.- خب….خب ما بچه نمي خواستيم. يعني دوست نداشتيم. – آهان …. خب هر کس تفکرات خودشو داره. حتماً مريم خانم دوست نداشتن هيکلشون بهم بخوره! بدنبال اين حرف زدم زير خنده. داريوش با پاش محکم سنگي رو نشونه گرفت و گفت:- کاش اينطور بود! نمي دونم چرا اين قدر پيله کرده بودم. گفتم:- نکنه بچه دار نمي شدين؟- نه رزا … نه … مي گم بهت يه روزي، ولي حالا نه …خواهش کردم ازت!لج کردم و گفتم: – باشه نگو. داريوش ايستاد و با صداي شادي انگار نه انگار که بحثي بينمان به وجود آمده، گفت:- رزا يه خبر دست اول برات دارم که مطمئنم نمي دوني.
با بي تفاوتي گفتم:- چي؟- سپيده و آرمين دارن مي يان اينجا. واقعاً شوکه شدم و گفتم:- چي؟!با لبخند گفت:- همين که شنيدي.- تو از کجا مي دوني؟- مثل اينکه آرمين صميمي ترين دوست منه ها .دستمو روي پيشونيم گذاشتم و گفتم:- اه … آره راست مي گي … حالا کي مي خوان بيان؟- عصر مي رسن.بعد از مدت ها از ته دل خوشحال شدم و گفتم:- واي چه خوب! پس چرا چيزي به ما نگفتن؟- مي خواستن سورپرايزتون کنن، ولي خب من نتونستم چيزي نگم.با يادآوري سپيده و خل بازي هاش لبخندي روي صورتم نشست و زمزمه کردم: – خيلي دلم براش تنگ شده بود. – يه خبر ديگه هم دارم. روي تخته سنگي نشستم و گفتم:- ديگه چي؟نشست کنارم، يه کم به آبي دريا خيره موند و بعد همراه با آهي گفت:- سپيده … داره مامان مي شه. يهويي چرخيدم سمت داريوش … اينقدر حرکتم يه دفعه بود که تعادلم رو از دست دادم و داشتم پرت مي شدم پايين که داريوش سريع بازومو چنگ زد و نگهم داشت … با اين تماس کوچيک با اينکه مستقيم هم نبود صورتم رنگ عوض کرد … ياد اولين تماسمون توي اصفهان افتادم! ياد نگاه باربد توي ذهنم شکل گرفت و به سرعت خودمو کشيدم کنار … حتي به ياد باربد هم نمي خواستم خيانت کنم … از گوشه چشم به داريوش نگاه کردم، لبهاشو کشيده بود داخل دهنش، زل زده بود به دريا و گونه هاش هم يه کمي رنگ گرفته بودن. سعي کردم خاطرات گذشته رو از ذهنم خارج کنم. دوباره ياد حرف داريوش افتادم و باز از جا پريدم، اما اينبار حواسم بود که نيفتم، بهت زده گفتم: – جدي مي گي؟!! داريوش که انگار بدتر از من توي اين دنيا سير نمي کرد گفت:- چيو؟!!سرمو زير انداختم و گفتم:- بارداري سپيده رو … آهاني گفت بعد سريع به حالت عادي برگشت و گفت:- آره آرمين بهم گفت. چقدر هم ذوق مي کرد بنده خدا! از يادآوري بارداري خودم چشمام نم اشک گرفت و با صداي بغض آلود گفتم:- اميدوارم بچه اش سالم به دنيا بياد. داريوش متوجه ناراحتيم شد و سريع گفت:- تازه اول بدبختي هاشونه! کو تا اين بچه بزرگ بشه و بتونه روي پاي خودش وايسه. بي اختيار از دهنم پريد:- تو هنوز هم افکار قبلتو داري؟- کدوم افکار؟دلم نمي خواست مستقيم به حرفاي اون روزمون اشاره کنم. براي همين گفتم:- هيچي. ولي داريوش با صدايي آروم گفت:- هنوز هم روي حرفم هستم. پس به خاطر اين نذاشته بود مريم حامله بشه؟ چه فکرايي مي کردم من! ذهنم کلا معيوب شده بود، يه لحظه ناراحت بودم به خاطر وضعيت خودم، يه لحظه خوشحال واسه سپيده، يه لحظه فضول سرکشي يم کردم تو زندگي داريوش! آسمون غريد و يه دفعه اي باروني سيل آسا شروع به باريدن کرد. داريوش سرشو گرفت رو به آسمون و با چشماي ريز شده گفت:- اوه باز آسمون دلش گرفت! بهتره برگرديم!بي توجه به حرفش دستامو از دو طرف باز کردم و گفتم:- من جايي نمي يام. مي خوام بارون روح و جسممو صيقل بده. مگه ديوونه ام که از بارون به اين قشنگي فرار کنم؟داريوش هم که خوب مي دونست چقدر لجباز و يکدنده ام و حرف حرف خودمه، اصراري نکرد و گفت:- هنوز هم مثل گذشته بارون رو دوست داري؟- فکر کنم تنها چيزيه که از گذشته حفظ کردم. – خيلي چيزاي ديگه رو هم حفظ کردي. – مثلاً؟- زبون نيش دارتو، کنجکاويتو، لجبازيتو و شايد خيلي چيزاي ديگه که من هنوز نديدم. چون مدت زيادي نيست که ديدمت. بي اراده خنديدم و گفتم:- و تو هم هنوز که هنوزه نگاه موشکافانتو داري. آخه تو مجبوري اينجوري همه رو کالبدشکافي کني؟- بعضي ها نياز به کالبدشکافي دارن. چخيدم به سمتش و گفتم:- منظورت منم؟- مگه غير از تو، من کس ديگه اي رو هم کالبدشکافي کردم؟خنديدم و سرم رو به نشونه تاسف تکون دادم، داريوشم خنديد و گفت:- رزا يه چيزي بگم بهم نمي خندي؟- قول نمي دم. – نه قول بده.- خب يه وقت خواستم بخندم. – خيلي خب خيالي نيست بخند. راستش مي خواستم بگم که آخر اين هفته تولدمه. بي اراده گفتم:- هفت مهر … مي دونم. داريوش با چشماي گشاد شده گفت:- جدي يادت بود؟تازه فهميدم چه سوتي بزرگي دادم:- خب … صبح داشتم به تقويمم نگاه مي کردم … آخه من توي تقويمم روز تولد همه رو يادداشت کردم. اين بود که چشمم به روز تولد تو افتاد. – يعني تو اسم منو توي تقويمت يادداشت کردي؟واي خداي من! خواستم درستش کنم بدتر شد. اصلاً چه معني داشت من هنوزم تولد اين مرتيکه رو يادم باشه؟!!! توي دلم فحشي به خودم دادم و گفتم:- خب آره من هر کسي رو که بشناسم اسمشو توي تقويمم مي نويسم، همينطوري الکي.داريوش متوجه شد که خودمم گيج شدم. براي همين ديگه پيگيري نکرد و گفت:- در هر صورت آخر هفته که تولدمه به اصرار مامان جشن مي گيرم.اصلاً نتونستم جلوي خودمو بگيرم و زدم زير خنده. خيلي وقت بود که اينطور با صداي بلند نخنديده بودم. داريوش با ناراحتي گفت:- اِ رزا نخند ديگه! – خجالت نمي کشي با اين سنت تولد مي گيري؟ – خب مامان اصرار کرد. حالا ايرادي نداره که، عوضش يه خورده از اين حال و هوا خارج مي شيم. چيزي نگفتم و فقط خنديدم. داريوش هم اخم کرد ولي ديگه اعتراض نکرد. وقتي خوب خنديدم، با تمسخر گفتم:- کوچولو تفنگ دوست داري برات بخرم يا ماشين؟ البته شايد هواپيما رو بيشتر دوست داشته باشي؟داريوش گفت:- اصلاً من تولد نمي گيرم. اينقدر جدي گفت که خنده ام بند اومد و گفتم:- اِ شوخي کردم. چه معني داره برنامه هاتو به هم بريزي؟- خب وقتي تو اينجوري مي خندي مطمئناً بقيه هم مي خندن و مسخره ام مي کنن. دوباره خنديدم و گفتم:- نه نترس کسي نمي خنده. يعني مثل من پرو نيستن که جلوت بخندن. داريوش هم خنده اش گرفت و گفت:- پس چه بساط غيبتي درست مي کنم. – آره اينقدر خوبه که نگو! من و سپيده هم کلي پشت سرت مي خنديم. باز هم خنديد و گفت:- تو که جلوي روم هم مي خندي. اشکالي نداره، پشت سرم هم بخند. بارون شديدتر شده بود که داريوش به زور وادارم کرد از جا بلند بشم و با هم به ويلا برگشتيم. مثل موش آب کشيده شده بوديم. خاله و مامان کنار شومينه نشسته بودن و مشغول بگو و بخند بودن. از ديدنشون خندم گرفت. چقدر حرف داشتن که با هم بزنن. هميشه مشغول گل گفتن و گل شنيدن بودن. داريوش با خنده گفت:- خسته نمي شين شما دو نفر اينقدر غيبت مي کنين؟ از اينکه اينقدر افکارمون به هم شبيه بود تعجب کردم. مامان با خنده گفت:- شما دو تا چطور؟ دو ساعته رفتين بيرون! – ما که غيبت نمي کرديم. به خدا داشتيم از خودمون حرف مي زديم. خاله چشمکي زد و به داريوش گفت:- آقا داريوش خدا شما رو مي شناسه! داريوش سرخ شد و اعتراض کرد:- مامان!!!خاله از ته دل خنديد و چيزي نگفت. از حرف خاله تعجب کردم ولي به روي خودم نياوردم. مامان با تعجب گفت:- چرا از شما دو تا آب مي چکه؟!!اينبار من گفتم:- بارون شديد شد، تا اومديم بيايم ويلا اين شکلي شديم … – واي رزا الان سرما مي خوري دختر!!! لباس هم نداري اينجا که بخواي عوض کني …برگشتم سمت داريوش و نگاش کردم، منظورمو از نگام فهميد و با لبخند گفت:- بريم بالا بهت بدم … بي توجه به نگاه هاي کنجکاو مامان و خاله از پله ها رفتيم بالا … چقدر توي اون اتاقاي بالا خاطره داشتم!!!به هال بالا که رسيديم روي يکي از مبل هاي راحتي نشستم و گفتم:- منتظر مي مونم لباسم رو بيار … چند لحظه خيره نگام کرد و بعد گفت:- تو اتاق نمي ياي؟!سرمو گرم بازي با موهام کردم و گفتم:- نه … بازم سنگيني نگاشو حس کردم اما سرمو هم بالا نياوردم ببينم چشه! بعد از چند ثانيه بدون اينکه ديگه چيزي بگه رفت توي اتاقي که سالها پيش به من داده بود و لباسمو برام آورد … وقتي لباس رو گرفت جلوم ازش گرفتم و گفتم:- مرسي … داريوش پوزخندي زد و گفت: – مي توني واسه عوض کردنش بري تو اتاق … من مي رم پايين که نگران تنهاي شدن توي اتاق با من نباشي!سرمو آوردم بالا و با تعجب نگاش کردم، لباسش رو عوض کرده بود، وليي موهاش هنوزم خيس بود. من تو چه فکري بودم اون تو چه فکري!!! من تو فکر اين بودم که اگه برم توي اون اتاق با يادآوري خاطراتتم اذيت مي شم و داريوش فکر مي کرد نمي خوام با اون تنها بشم! کلا اين بشر ديوونه بودم! هيچي نگفتم و گذاشتم تو افکار خودش بمونه، يه دستش هنوز به لباسي بود که ازش گرفته بودم، لباس رو که کشيدم ولش کرد و با سرعت رفت از پله ها پايين. منم بدون اينکه وارد هيچ کدوم از اتاقا بشم همونجا توي هال سريع لباسامو عوض کردم، لباساي خيسم رو برداشتم و رفتم از پله ها پايين … مامان با ديدنم لبخند زد و گفت:- بيا بشين عزيزم، الان قهوه مي يارن گرم مي شي …سرمو براي مامان تکون دادم، لباسامو روي يکي از صندلي هاي جلوي شومينه انداختم تا خشک بشه و نشستم روي يکي از بالش هايي که جلوي شومينه و روي زمين گذاشته بودن. مامان و خاله و داريوش هم روي بالش نشسته بودن … همون لحظه خدمتکار هم قهوه ها رو آورد و رفت. داريوش سيني قهوه رو جلوي همه مون گرفت. هنوزم نگام نمي کرد، دلخور بود! به درک! اصلاً برام مهم نبود … بخاري که از روي فنجون ها بلند مي شد بدجور هوس برانگيز بود. يه خورده که خوردم حالم بد شد. چون هم شير داشت و هم شکر و من اصلاً نمي تونستم قهوه اين مدلي بخورم. بدون هيچ اعتراضي قهوه رو روي زمين گذاشتم و نخوردم. کسي هم متوجه نشد که من قهوه ام رو نخوردم. اما فکر مي کردم کسي متوجه نشده، چون داريوش بي حرف از جا بلند شد و لحظه اي بعد با دو فنجون قهوه برگشت. با تعجب نگاهش کردم که يکي از فنجون ها رو به سمت من گرفت و گفت:- بيا خانم، مي دونم تلخ مي خوري … در ضمن اينقدر هم رودربايستي نکن. واقعاً شرمنده اش شدم! اون چزور يادش بود من قهوه تلخ مي خوردم؟!!! قهوه رو گرفتم و با شرم گفتم:- خب نمي خواستم …- بخور الکي هم تعارف نکن. – تو از کجا يادت مونده که من قهوه تلخ مي خورم؟!کاملاً خونسرد گفت:- چون خودمم قهوه تلخ مي خورم!- ولي تو که همچين عادتي نداشتي … شونه هاشو بالا انداخت و گفت:- پيدا کردم …ديگه چيزي نپرسيدم،مامان و خاله کيميا بي توجه به ما همچنان غرق صحبتاي خودشون بودن … همينطور که جرعه جرعه قهوه مون روي توي سکوت مي خورديم، يه دفعه گفت:- اينم يکي ديگه اش.با تعجب گفتم:- چي؟- چيزايي که از گذشته حفظ کردي. قهوه تلخ!خنديدم و گفتم:- چه نکته گير شدي داريوش. – مي خوام بهت ثابت کنم که هيچ فرقي با گذشته نکردي. در جوابش فقط لبخند زدم. چند لحظه اي تو سکوت گذشت. از حالت هاي داريوش حس کردم چيزي مي خواد بگه، ولي خجالت مي کشه. خوب مي شناختمش، براي همين هم خيلي خونسرد و بي تفاوت گفتم:- بگو داريوش. تعجب کرد و گفت:- چي رو بگم؟- هموني که مي خواي بگي. چشماش گرد شد، بعد لبخندي زد و گفت:- رزا خيلي تيزي … مي دونستي؟- آره مي دونستم. بگو چي ميخواي بگي؟با همون لبخندش گفت:- هيچ کس به خوبي تو منو نشناخته تا به حال … راستش مي ترسم ناراحت بشي، براي همينه که نمي گم. فنجونمو گذاشتم روي زمين و گفتم:- نترس آب از سر من گذشته. چه يک وجب چه صد وجب.همينطور که با فنجونش بازي مي کرد زمزمه کرد: – رزا… تو … از من متنفري؟چه سوالي پرسيد! فکر هر چيزي رو مي کردم جز اين، نمي دونستم بايد بخندم، عصبي شم يا ناراحت؟ پوزخندي زدم و گفتم:- چه سوالي!- مسخره اس؟ نه؟ – خب نبايد باشم؟سرشو زير انداخت و گفت:- نفرين دخترايي که به بازيشون گرفتم منو به اين روز انداخت. – من يادم نمي ياد که نفرينت کرده باشم. – ولي من اگه جاي تو بودم نفرين مي کردم. بعدش هم حتماً که نبايد به زبون آورد. همين که دل شماها شکسته واسه بدبختي من کافيه. به خصوص تو!چه خوب بود که خودش فهميده بود از کجا خورده! همين منو راضي مي کرد، با اين وجود گفتم: – ولي من ازت متنفر نيستم. بايد باشم، ولي نيستم. هيجان زده نگام کرد و گفت:- جدي مي گي؟- آره … اما خوب … حسم نسبت بهت خيلي بدتر از نفرته! مي دوني چرا؟!! چون نسبت بهت بي تفاوتم … خيلي بي تفاوت … بهت زده توي چشمام خيره موند … خودش خيلي خوب مي دونست فاصله عشق و نفرت به باريکي يه موئه … اما بي تفاوتي خيلي بدتر از نفرت بود … با صداي زنگ، توجه همه ما به سوي ديگه اي جلب شد. داريوش با صداي خفه اي گفت:- آرمين اينان. چند لحظه بعد خدمتکار اومد و گفت:- خانم دوست آقا، با خانمشون اومدن. خاله با خوشحالي از جا بلند شد و گفت:- دعوتشون کن بيان تو .چند لحظه بعد سپيده و آرمين وارد شدن. با خوشحالي از جا پريدم و سپيده رو محکم بغل کردم. سپيده با خنده گفت:- اِ خره لهم کردي. مي خواي بغلم کني، بغم کن. ديگه چرا سوارم مي شي؟با اخم از خودم جداش کردم و گفتم:- شد يه بار من تو رو بغل کنم مزه نريزي، خوشمزه؟ خب دلم برات تنگ شده بود.
– براي همين عين خر سرتو زير انداختي و اومدي شمال؟ يه زنگ هم نزدي به من بگي.
– ببخشيد باور کن يک دفعه اي شد.
– خيلي خب اين دفعه مي بخشمت، ولي بار آخر باشه ها!
لبخندي به سپيده زدم و مشغول خوش و بش با آرمين شدم. سپيده هم رفت توي بغل مامان … بعد از اينکه سلام و عليک ها تموم شد تو فرصتي که مامان و خاله براي پذيرايي به آشپزخونه رفتن با خنده به سپيده گفتم:
– از ني ني چه خبر؟
سپيده با حيرت نگاهم کرد و گفت:
– اِ تو از کجا مي دوني؟
– خب ديگه کلاغه خبر آورد.
سپيده به داريوش که کنارمون ايستاده بود، چشم غره رفت و گفت:
– اي امان از دست اين کلاغه! ببينم آقا داريوش خوش مي گذره؟
داريوش لبخند تلخي زد و گفت:
– جاي شما خالي.
سپيده با موذماري چشمک زد که داريوش و آرمين رو به خنده انداخت. آرمين دستي به پشت داريوش زد و گفت:
– خب آقاي باکلاس بيا بريم يه خورده قدم بزنيم که دلم لک زده براي کوچه باغاي خوشگل اين دور و بر.
سپيده با اخم گفت:
– خوب بذار برسيم بعد …
آرمين با جديت گفت:
– من اينهمه راه با اين وضعيت شما نيومدم که تفريح کنم عزيزم. خودت خوب مي دوني که من با داريوش چي کار دارم. حالا هم بهتره بشيني … ايستادن زياد برات خوب نيست …
سپيده گفت:
– خب برو نمي خواد اينقدر منو خنگ تصور کني و مثل بچه ها برام توضيح بدي!
آرمين چشماشو گرد کرد و گفت:
– سپيده جون !!! خودت هم مي دوني که قصدم اين نبود.
سپيده خنديد و گفت:
– باشه برو ما قبولت داريم.
– ما چاکر خانومم هستيم.
سپيده پشت چشمي نازک کرد و گفت:
– اون که وظيفته!
آهي کشيدم و بهشون خيره موندم … چقدر دلم براي باربد تنگ شد يهويي … اين عاشقونه حرف زدنا منو فقط ياد يار بي وفاي خودم مي انداخت و بس … چشم ازشون گرفتم که بيشتر شاهد عشق بينشون نباشم. براي سپيده خوشحال بودم، خيلي هم زياد، اما دلمم براي خودم مي سوخت. وقتي به خودم اومدم که آرمين و داريوش داشتن از ويلا مي رفتن بيرون، سعي کردم عادي باشم، پس سپيده رو نشوندم روي صندلي و گفتم:
– خب بگو ببينم چند ماهته؟ به کسي گفتي يا نه؟
سپيده خنديد و گفت:
– لطفاً خفه شو تا همه نفهميدن. نخير کسي نمي دونه.
همون موقع مامان و خاله همراه با يه سيني چايي از آشپزخونه خارج شدند و مامان با ديدن من و سپيده گفت:
– پس داريوش و آرمين کجا رفتن؟
سپيده پيش دستي کرد و گفت:- آرمين طاقت نداشت مي خواست بره کنار دريا. اين بود که دوتايي رفتن.
سيني چايي رو روي ميز گذاشتن و نشستند. مامان و سپيده مشغول صحبت شدن، مامان کلي از اومدن يهويي اونا متعجب شده بود. در حين صحبت اونا من مشغول آناليز کردن خاله کيميا شدم، هر از گاهي با يه دنيا حسرت به من خيره مي شد و وقتي نگاش مي کردم لبخند محزوني مي شد و ازم چشم بر مي داشت. سر از کاراش در نمي ياوردم! اين چش شده بود؟!!! دو ساعتي طول کشيد تا آرمين و داريوش برگشتن. قيافه آرمين خيلي گرفته بود. داريوش هم بدتر از اون بدون اينکه پيش ما بياد يه راست از پله ها رفت بالا … همه مون اينقدر نگاش کرديم تا از نظر مخفي شد. خاله با نگراني از آرمين پرسيد:
– چيزي شده؟
آرمين خودشو ول کرد روي مبل و گفت:
– نه خاله جون چيزي نشده. با هم بحثمون شد. آخه اين پسر شما خيلي کله شقه!
خاله به زحمت لبخندي زد و گفت:
– به هر حال به باباش رفته.
اشاره هايي بين سپيده و آرمين رد و بدل شد که از هيچکدومش سر در نياوردم. با شک از سپيده پرسيدم:
– چيزي شده سپيده؟
– نه بابا چيزي نشده. تو چرا اينقدر مشکوکي؟ قضيه بين آرمين و داريوشه. منم سر در نمي يارم.
دلم گرفته بود، به خصوص اينکه حسابي هواي باربد به سرم زده بود. بيخيال داريوش و دعواش با آرمين گفتم:
– سپيد حال داري بريم يه خورده قدم بزنيم.
سپيده لبخندي زد و گفت:
– من حال دارم، ولي…
بعد آروم طوري که کسي نشنوه گفت:
– ني ني حال نداره. آخه دکتر گفته نبايد زياد تحرک داشته باشم.
لبخند زدم و گفتم:
– پس من تنهايي مي رم.
– تنها؟!
– آره من هر روز تنها مي رم پياده روي.
-آره مي دونم. داريوش هم گفت که توي همين پياده روي هاي تو مچتو گرفته.
از جا بلند شدم و گفتم:
– کاش نگرفته بود و کاش من امروز مجبور نبودم بيام اينجا.
با ناراحتي گفت:
– چرا؟
– خاطرات قبل بدجوري داره خفه ام مي کنه. تازه … خاطرات باربد هم ذهنمو حسابي مشغول کرده … چيزي نمونده که مغزم بترکه …
سپيده با چشماي گشاد شده نيم خيز شد و گفت:
– بازم همون احساس قبل؟
با تعجب گفتم:
– نه بابا توام انگار حالت خوش نيستا! من فقط يادم به کارامون که مي افته دوست دارم هم خودم و هم داريوش عوضي رو خفه کنم.
– نگو رزا. داريوش خيلي بدبخته! خيلي بيشتر از اونکه بتوني تصورش رو بکني.
سرمو تکون دادم و گفتم:
– اينطور به نظر نمي ياد.
سپيده سرشو با افسوس تکون داد و گفت:
– کاش اينقدر ظاهر بين نبودي.
بدون توجه به سپيده رو به خاله و مامان گفتم:
– من مي رم يه خورده پياده روي بکنم.
مامان با نگراني هميشگيش گفت:
– تو که پياده روي ات رو با داريوش رفتي.
– خب چي کار کنم؟ حوصله ام سر رفته. زياد دور نمي شم. همين جا توي باغ ويلا مي مونم.
– باشه برو.
سريع از ساختمون خارج شدم. بارون کم شده بود و نم نم مي باريد. ساختمون رو دور زدم و روي يکي از نيمکت هاي پشت ساختمون نشستم. چشمام رو بستم تا خاطرات گذشته زياد اذيتم نکنه، ولي نمي شد. يه خط در ميون و داروش و باربد توي ذهنم پر رنگ و کمرنگ مي شدن. کاش هيچ وقت دوباره داريوش رو نمي ديدم. کاش باهاش روبرو نمي شدم … حس مي کردم دارم به باربدم خيانت مي کنم. از يادآوري مهربوني هاش اشکم در اومد … نم نم بارون با اشکام قاطي مي شد، دلم براش خيلي تنگ شده بود … ساعت ها روي اون نيمکت نشسته و به دريا خيره شدم. وقتي به خودم اومدم که هوا تاريک شده بود. از جا بلند شدم و نزديک دريا رفتم. موج هاي کف آلود ساحل رو جارو مي کردن. چقدر جاي باربد کنارم خالي بود. چقدر دلم شونه هاي پهنش رو براي تکيه دادن مي خواست. چقدر نبودش آزارم مي داد. رو به دريا از ته دل داد زدم:
– باربد … چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا تنهام گذاشتي؟ تو نمي دونستي که شونه هاي من براي بار سنگين زندگي خيلي ضعيفه؟ تو نمي دونستي من تحمل دوريتو ندارم؟ باربد چطور دلت اومد منو تنها بذاري؟ مگه من عشقت نبودم لعنتي؟ چطور دلت اومد بهم دروغ بگي؟ چرا نذاشتي کمکت کنم؟ باربد من دردمو به کي بگم؟! چطور حالي اين جماعت کنم که بدون تو خنديدن برام سخته؟ باربد … نمي تونم ببخشمت. چرا بي کسم کردي؟
ديگه نتونستم طاقت بيارم و دوباره بغضم ترکيد. دو زانو نشستم و از ته دل زار زدم. اينقدر گريه کردم که غده بزرگ شده تو گلوم کوچک شد و راه نفسم رو آزاد کرد. يه کم از آب شور دريا رو به صورتم پاشيدم. حسابي دير شده بود و بايد بر مي گشتم. سريع از جا بلند شدم، ساختمون رو دور زدم و به داخل ويلا برگشتم. انگار حسابي همه رو نگران کرده بودم، آرمين آماده بود که دنبال من بياد. بقيه هم دور همه نشسته و رنگ همه شون پريده بود! با ديدنم همه شون نفس راحتي کشيدن و مامان با بغض گفت:
– باز تو رفتي بيرون يادت رفت که بايد برگردي؟
با شرم گفتم:
– ببخشيد اصلاً حواسم نبود که دير شده.
همون موقع در باز شد و داريوش وارد شد. خاله گفت:
– مامان تو رفتي بودي دنبال رزا مثلاً؟!!!
با تعجب ازش پرسيدم:
– مگه تو رفته بودي دنبال من؟
– آره
– من که گفته بودم از ويلا خارج نمي شم. پس چطور منو پيدا نکردي؟
– پيدات کردم، ولي اينقدر توي فکر بودي که چيزي نگفتم و با کمي فاصله ازت نشستم.
تعجب کردم که چطور نديدمش! پس اون گريه ها و جيغ هامو شنيده بود! مامان همونطور که مانتوش رو مي پوشيد گفت:
– خب ديگه کيميا جون ما رفع زحمت مي کنيم. تا همين جاش هم خيلي زحمت داديم.
خاه کيميا سريع بلند شد و با ناراحتي گفت:
– کجا مي خواين برين؟ خب شام رو هم بمونين.
– نه ديگه عزيزم ممنون از دعوتت. زحمت هم اندازه داره …
– شما که کسي توي ويلا منتظرتون نيست. مي خواين برين تنهايي چي کار کنين؟ خب بمونين.
مامان داشت نرم مي شد که من گفتم:
– نه خاله جون من سرم درد مي کنه. مي خوام برم يه خورده بخوابم.
خاله لبخندي زد و گفت:
– خب خاله برو همين جا توي يکي از اتاق ها بخواب. اتفاقاً اتاق خودت هنوز دست نخورده سر جاشه.
– اتاق من؟
خاله هول شد و گفت:
– خب همون اتاقي که شش هفت سال پيش توش بودي ديگه.
قبل از اينکه بتونم سوال ديگه اي بپرسم داريوش گفت:
– منظور مامان اينه که از اون سال تا حالا کسي توي اون اتاق ساکن نشده. چون هرکسي اومده اينجا همين اتاقاي پايين رو ترجيح داده.
بعد زير لبي زمزمه کرد:
– البته به جز من …
خودمو به نشنيدن زدم و گفتم:
– آهان ولي من ترجيح مي دم برم ويلاي خودمون. آخه اينجا خوابم نمي بره.
اينبار سپيده وسط حرفم اومد و گفت:
– داغتو ببينم. چقدر ناز مي کني؟ خب اگه سرت درد مي کنه برو بگير همين جا کپتو بذار. مي خواي بري تنهايي اونجا که چي؟ خاله اونجا حوصله اش سر مي ره. تو هم که مي خواي بخوابي.
حق با سپيده بود، مامان بيچاره چه گناهي کرده بود؟!!! به خاطر مامان مجبور بودم قبول کنم، چون گناه داشت که به خاطر من تا نيمه شب رو تنهايي سر کنه. البته برامم سخت بود که دوباره به اتاقي که اونسالا توش ساکن بودم برگردم. اما ناچاراً شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:
– باشه … انگار چاره اي ندارم جز اينکه قبول کنم. پس من مي رم بخوابم.
لبخند به صورت همه اونا دويد. فکر نمي کردم با يه جواب مثبت من همه اونا خوشحال بشن. بي خيال به سمت يکي از اتقاي طبه پايين رفتم که داريوش گفت:
– چرا اينجا؟!! برو بالا ديگه …
بدون اينکه نگاش کنم گفتم:
– نه همين جا خوبه …
سپيده دستمو کشيد و گفت:
– بيا بريم ببينم مگه نمي گي سرت درد مي کنه؟ اينجا سر و صداي ما نمي ذاره بخوابي … بيا بريم بالا …
حالا يکي بياد به اين سپيده حالي کنه نمي خوام برم بالا!!! بي توجه به وضعيتش به زور منو از پله ها کشيد بالا و توجهي هم به اعتراضاتم نکرد … جلوي در اتاق ايستاد و بازش کرد … بعدم بي توجه به حال و روز من کشيدم توي اتاق … بي اختيار چشمامو بستم … همين که پاي توي اتاق گذاشتيم، بوي عطرم توي مشامم پيچيد! خيلي تعجب کردم و چشمام باز شد … سپيده هم چند بار نفس عميق کشيد و کليد برق رو زد … دکوراسيون هموني بود که قبلاً بود. هيچ تغييري نکرده بود. به جز بوي عطر من، بوي سيگاري هم همه جا پخش شده بود، ولي خيلي زياد نبود که آزار دهنده باشه. لابد کار داريوش بود ديگه … با تعجب گفتم:
– سپيده بو رو حس ميکني؟ بوي نينا ريچيه … عطر من …
سپيده يه بار ديگه بو کشيد و گفت:
– هان آره!
– چرا بوي من اينجا مي ياد؟!
سپيده اشاره به تخت کرد و گفت:
– من چه بدونم؟! برو بگير بخواب … يکي دو ساعت ديگه مي يام بيدارت مي کنم.
حوصله کنجکاوي رو نداشتم. يه راست رفتم سمت تخت و ولو شدم روش … سرم واقعا داشت مي ترکيد ، بعد از اون همه گريه عجيب هم نبود! سپيده که ديد خوابيدم روي تخت، لبخندي بهم زد و رفت از اتاق بيرون. سريع چشمامو بستم که هيچ خاطره اي نخواد از اتاق توي ذهنش شکل بگيره، چيزي طول نکشيد که خوابم برد. …
نمي دونم چقدر خوابيده بودم که با تکون دستي چشمام رو از باز کردم. سپيده کنارم لب تخت نشسته بود. با ديدن چشماي باز من گفت:
– خوبي؟
به سختي تکوني به خودم دادم و گفتم:
– مگه بايد بد باشم؟
– منظورم سر دردته.
– آهان، آره خوبم.
خنديد و گفت:
– بايدم خوب باشي. يک ساعت و نيمه مثل مرده ها افتادي روي اين تخت.
– خوب من که گفتم مي خوام بخوابم.
– بسه ديگه. پاشو بريم پايين شام حاضره. همه منتظر تو هستن.

5/5 - (2 امتیاز)

Check Also

رمان تقاص فصل ۸ قسمت ۱

– يالا ديگه حالا صداي قار و قور شکم آرمين تا بالا هم مي رسه. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.