رمان تقاص فصل ۵

دلم مي خواست سرمو به ديوار بکوبم. باورم نمي شد که اينقدر ساده داريوش منو هم مثل يه تيکه آشغال از قلبش بيرون انداخته باشه. هنوز باورم نمي شد! کاش مرده بودم. زندگي ديگه معنايي نداشت. بدون داريوش؟ اينقدر منتظر بودم که زنگ بزنه و تاريخ خواستگاري رو معلوم کند، ولي حالا چي شد؟ من بايد اينجا باشم، روي تخت بيمارستان و اون کجا؟ حتماً دنبال کاراي ازدواجش. آخ خدا کاش مرده بودم!
اين بار با صداي رضا به خودم اومدم:
– چرا حرف نمي زني رزا؟ بگو ديگه. بگو! چرا اينکارو کردي؟
اين قدر گيج و منگ بودم که نمي دونستم بايد چي بگم؟ آخ کاش همه شون مي رفتن گورشونو گم مي کردن! مي خواستم تنها باشم. مي خواستم به حال بدبختي خودم خون گريه کنم! من بازيچه شدم! خدايا من له شدم! لهم کرد. داريوش بي شرف لهم کرد. خدايا طاقت ندارم. بابا که وضعيت منو ديد به مامان و رضا تشر زد:
– الان چه وقت اين حرفاست؟ نمي بينين حال اين بچه خوب نيست. بعداً هم مي شه در اين روابط صحبت کرد.
حرفاي بابا تلنگري بود به احساسات من. اشک از چشمام ريخت بيرون … مامان دستمو فشرد و زمزمه کرد:
– الهي قربونت برم مامان! چرا گريه مي کني؟!! چته؟ خوب حرف بزن …
همون لحظه دکتر اومد توي اتاق و با ديدن جمعيت و وضعيت من غريد:
– چه خبره! چرا اينقدر دور مريض رو شلوغ کردين؟!! بفرماييد بيرون لطفاً! اين وضعيت اصلا براش مناسب نيست.
همه انگار منتظر اين حرف بودن که رفتن بيرون، فقط مامان و بابا و سپيده موندن. دکتر با اخم ظريفي دفترچه پايين تختم رو برداشت و مشغول ورق زدن شد، همزمان به سمت دستگاه هاي بالاي سرم اومد و مشغول چک کردم وضعيتم شد. بابا دستمو فشار مي داد و با نگراني به اشکايي که دونه دونه روي صورتم سر مي خوردن و قصد بند اومدن هم نداشتن نگاه مي کرد.دکتر بعد از چک کردن وضعيتم گفت:
– خوبه. همه چيز درست و به جاست! ولي بهتره امشب هم تحت نظر باشه، اگه تا فردا هم همه چي خوب بود مي تونين ببرينش.
بابا و مامان با خوشحالي سرشونو تکون دادن، دکتر چرخيد به سمت و گفت:
– خب خانوم خانما اول بگو بدونم دليل اين اشکا چيه؟!! نگو به خاطر شکست عشقي دست به خودکشي زدي که اونوقت خودم مي کشمت!
اخماي بابا و مامان در هم شد. صداي دکتر تو ذهنم اکو بر مي داشت! شکست عشقي! شکست عشقي!!! رزا! رزاي مغرور و سرزنده فاميل! دختري که به زمين زير پاشم فخر مي فروخت! شکست عشقي … پسررقيب بابا … داريوش … له شدم! له! غرق خودمو و ضعيت اسف بارم بودم که صداي خودمو شنيدم:
– خودکشي؟!! نه دکتر خودکشي در کار نبود! سرم گيج مي رفت، يه کم هم مشکل تنفسي داشتم، سرمو از پنجره بردم بيرون که نفس بکشم ولي بعد نفهميدم چي شد! فقط مي دونم ترسيدم … خيلي ترسيدم …
اين من بودم؟!! رزا ! رزاي بدبخت مفلوک! ببين کارت به کجا کشيده که براي جمع کردن ذره هاي شخصيت وجو بي شخصيتت مجبوري دروغ به هم ببافي. بايد از درون بشکني، نابود بشي، بي وجود بشي! اما از بيرون بخندي. بيچاره! تازه کارت در اومده! تا کي مي خواي فيلم بازي کني؟!! تا کي؟!!
صداي هق هق سپيده بلند شد و با گريه از اتاق خارج شد. مطمئناً فهميده بود که دروغ مي گم. سپيده تنها کسي بود توي اين جمع که خبر از درون پر تلاطم من داشت! اون به حال من ترحم مي کرد و من هميشه از ترحم متنفر بودم. خوش به حال سپيده! به عشقش مي رسيد. مامان با وجود مخالفت بابا و مامانش با عشقش ازدواج کرد. خاله با عشق ازدواج کرد. خاله کيميا هم با عشقش ازدواج کرد! اين وسط سرنوشت من شبيه سرنوشت خسرو بود! حالا احساس اونو به راحتي درک مي کردم. اونم عشقشو باخت و ميدان رو براي تاخت و تاز باباي من که رقيبش بود باز گذاشت، من هم بايد ميدان رو براي رقيب باز مي ذاشتم. هرچند که رقيبي نبود. من توي زندگي داريوش عددي نبودم که بخوام خودمو رقيب دختر عموش بدونم! چرا توي اون حالت هيستريک مرگو انتخاب کرده بودم؟!! چرا؟!! من بايد زنده مي موندم و به ديگروني که خبر از دل زارم داشتن، مي فهموندم که من هنوزم همون رزاي مغرور گذشته ام! چيزي تغيير نکرده بود، جز اينکه … تيکه اي از قلبم گم شده بود. مي خواستم فرياد بزنم مامان من بزرگ شدم، به خدا ديگه بزرگ شدم ولي به چه قيمتي؟ به قيمت تيکه تيکه شدن قلبم. آخ که بزرگ شدن چه تاوان سختي براي من داشت!
مامان رو به دکتر که با بهت به رفتن سپيده خيره مونده بود گفت:
– دختر خاله شه دکتر از خواهر به هم نزديک ترن طاقت ديدن اين وضعيت رزا رو نداره.
دکتر سرشو به نشونه فهميدن تکون داد، بعدش هم با خونسردي چيزي توي دفترچه اش يادداشت کرد و گفت:
– مي دونستم که دختري با خصوصيات تو خودکشي نمي کنه، ولي مي خواستم مطمئن بشم. در هر صورت از يه مرگ حتمي نجات پيدا کردي چون مي خواستم خودم راحتت کنم. با اجازه.
خواست از اتاق خارج بشه که بابا گفت:
– آقاي دکتر!
دکتر به سمت بابا برگشت و گفت:
– بله؟
– مي تونم چند لحظه وقتتون رو بگيرم؟
دکتر همين طور که از در خارج مي شد گفت:
– بله خواهش مي کنم.
بابا هم دنبالش راه افتاد. مامان نگاهي به من کرد و گفت:
– عزيز دلم چند دقيقه استراحت کن منم الان مي يام!
بعد از اين حرف سراسيمه دنبال بابا و دکتر دويد. وقتي مامان از اتاق خارج شد، فشار ريزش اشکام روي گونه هام بيشتر شد. مطمئنا همه دليل اين اشکا رو شوک بعد از حادثه مي دونستن. اما خودم چي؟!! اي خدا من قرار بود بعد از اين چطور زندگي کنم و روزامو به شب برسونم؟!! چطور بايد هم رزا مي موندم و خوددار و هم براي عشق از دست رفته ام عزاداري مي کردم؟!! فقط يه چيز مي دونستم، اونم اينکه نبايد اجازه مي دادم ديگرون شکست خوردن منو بفهمن. کسي که عشق براش بي معني بود، حالا اين طوري از درد جفاي معشوقش روي تخت بيمارستان افتاده! همينطور که اشک مي ريختم مشتاي گره شدم مو هم روي تشک مي کوبيدم، کاش مي مردم! رزاي احمق!!! چه راحت گذاشتي بازيچه ات کنن … تقاص عشق خسرو رو تو پس دادي … خيلي هم بد پس دادي …
توي فکراي عذاب آورم غوطه مي خوردم که سپيده اومد تو … وقتي ديد کسي توي اتاق نيست يه راست اومد به طرفم، صورتمو با خشونت گرفت بين دستاش و با صدايي که سعي مي کرد خيلي بالا نره گفت:
– رزاي احمق!!! چرا اين کارو کردي؟!!! هان؟!!!
باز فشار روانيم زياد شد، باز زد به سرم، مثل ديوونه ها زدم زير خنده و گفتم:
– چند بار بايد بگم؟ اومدم هوا بخورم …
فشار دستاش روي صورتم زياد شد، پريد وسط حرفم و گفت:
– داري دروغ مي گي! تو منو هم احمق تصور کردي؟ داريوش بهت چي گفت؟
سعي کردم دستشو پس بزنم، صورتمو به چپ و راست تکون دادم تا دست از سرم برداره. اما بيفايده بود، با چشماي سرخ و اشکي و خشم آلود خيره شده بود توي چشمام و جواب مي خواست. مشتي توي مچ دستش کوبيدم و گفتم:
– ولم کن!
– بهت مي گم چي گفت؟!!! چي گفت بهت رزا؟!!
– منم مي گم ولم کن! هيچي نگفت، هيچ چيز به خصوصي نگفت.
نمي خواستم بفهمه. نمي خواستم بدونه داريوش خوردم کرده! بذار دليل جدايي من و داريوش براش توي ابهام باقي بمونه. نميخواستم از بازيچه شدنم خبردار بشه. ديگه نتونست جلوي خودشو بگيره و داد کشيد:
– حرف مي زني يا خفه ات کنم؟ ازت پرسيدم چي بهت گفت که خودتو انداختي پايين؟ اون حق نداشته …
اين بار من حرفشو قطع کردم و سعي کردم هر طور شده آرومش کنم و بحث رو تموم کنم، گفتم:
– بس کن سپيده! هر چي که بود تموم شد. من خودمو پرت نکردم پايين. هر چي که به دکتر گفتم حقيقت داشت. داريوش فقط چشم منو به روي حقيقت باز کرد. اون راست مي گه، من خيلي ساده ام!
چونه اش لرزيد، صورتمو ول کرد و صورت خودشو با دست پوشوند. صداش با گريه مي لرزيد:
– اي خدا!
آره خدا! بشنو!!! بشنو صداشو! اگه صداي منو نمي شنوي صداي اينو بشنو که از بدبختي من به ضجه افتاده. باز داشتم نفس کم مي آوردم، ماسکي رو که دکتر از روي صورتم کنار زده بود رو چنگ زدم، ولي قبل از اينکه بذارمش روي صورتم گفتم:
– چته؟ چرا خدا رو صدا مي کني؟ من بايد ناراحت باشم که نيستم. همين بهتر که اول کاري چشمام باز شد و از اون سادگي و خيالات خام بچه گونه بيرون اومدم. من نمي تونستم با يه پسر بوالهوس زندگي سعادت باري داشته باشم.
کاش حرفام حقيقت داشت. کاش از از دست دادن داريوش راضي و خشنود بودم. سريع ماسک رو گذاشتم روي بينيم که خفه نشم. سپيده با بغض ناليد:
– ولي رزا تو اونو خيلي دوست داشتي اون … اون … يه روز بر مي گرده. قول مي دم!
از زير ماسک به زور گفتم:
– چه برگرده … چه بر نگرده … ديگه به من ارتباطي نداره! … دار … يوش …. براي من …. مرده.
سپيده تو سکوت با ترجم بهم خيره شد. متنفر بودم از اين نگاهش، چشمامو بستم که نبينم و تو دلم گفتم:
– چقدر سخته آدم حرفايي رو بزنه که توي قلب و دلش جايي نداره و همه دروغه! من … مني که عاشق داريوش بودم … مني که از دو هفته نديدنش اينطور شيدا و بي قرار مي شدم، چطور مي تونم به راحتي فراموشش کنم؟!
دوباره اتاق شلوغ شد و همه دورم رو گرفتن به گمون خودشون مي خواستن از ذهن من اون خاطره بدو پاک کنند. ولي زهي خيال باطل! اين تازه اول درد و غصه و رنج من بود. من داريوش رو از دست داده بودم!!! داريوش رو به گذشته مامان و بابام باخته بودم. داريوش رو به دختري به نام مريم باخته بودم! کسي که به قول داريوش نجيب ترين بود! و من لابد نا نجيب ترين!
* * * * * *
فرداي اون روز از بيمارستان مرخص و به علت شکستگي هر دو پا و دست راستم يک ماه از مدرسه محروم و خونه نشين شدم. تو اين مدت همه دوستام به ملاقاتم مي يومدن و درسايي رو که جزوه برداري کرده بودن، برام مي آوردن. تابلوي داريوش به انبار منتقل شد، چون هر بار با ديدنش حالم حسابي بد مي شد و ساعتها گريه
مي کردم و ضجه مي زدم. مامان فهميده بود، خيلي سعي مي کرد خودشو بهم نزديک کنه اما هر بار با سري من مجبور مي شد بيخيال بشه و از پيشم بره. هيچ وقت رک بهم نگفت از دردم خبر داره. منم سعي مي کردم به روي خودم نيارم! ياد داريوش آتيشم مي زد، قلبم پر بود، پر از نفت و پر از عشق و من ميون اين همه احساسات متضاد در حال رواني شدن بودم! چه راحت از دستش داده بودم.
اون سال سال سرنوشت ساز من بود، سال کنکورم، ولي اصلاً حوصله درس رو نداشتم. مني که هميشه عاشق درس خوندن و گرفتن معدلاي بالا بودم تا بعدش بتونم از بابا جايزه هاي قلمبه سلمبه درخواست کنم از درس بيزار شده بودم. فقط دلم مي خواست يه گوشه بشينم و به خاطراتم با داريوش فکر کنم و اونو حداقل تو عالم خيال داشته باشم. داريوش با من کاري کرده بود که هر لحظه از تصور مرد ديگه اي کنار خودم حالت تهوع بهم دست مي داد. حس مي کردم ديگه هيچ پسري روي کره زمين پيدا نمي شه که بتونه به اندازه داريوش همه چي تموم باشه! بالاخره اين خيالات کار دستم داد و يه روز که تو خونه تنها بودم و مامان با خاله براي خريد بيرون رفته بودن و رضا هم دانشگاه بود، از سکوت و خلوتي اتاقم استفاده کردم. گوشي رو برداشتم و قبل از اينکه پشيمون بشم شماره داريوش رو گرفتم. اصلاً دست خودم نبود. بي اراده به سمتش کشيده مي شدم. چون هنوز هم باور اينکه ديگه اونو ندارم برام مشکل بود. بعد از چندتا بوق صداي ظريف و ملوس دختري روانم رو از هم پاشيد …
گفت:
– بفرماييد.
جواب ندادم. چي مي تونستم بگم؟!! فقط داشتم تند تند توي ذهنم شماره اي که گرفته بودم رو با شماره داريوش تطبيق مي دادم که مطمئن بشم اشتباه نگرفتم. دختره دوباره گفت:
– چرا حرف نمي زني؟
صداي مردي جا افتاده از اون طرف اومد که گفت:
– مريم جان کيه عمو؟
پس اين بود! اين مريم بود! دختر روياهاي داريوش، حتماً با هم ازدواج کرده بودند که گوشي اش رو اون جواب مي داد! دوست داشتم قطع کنم و برم يه گوشه گورخودمو با دستاي خودمو بکنم و بعدم خودمو چال کنم، اما نمي تونستم بدون حرف گوشي رو قطع کنم، از اين رو گفتم:
– هيچ وقت نمي بخشمت مريم خانم!
بعدم بغضي که داشت خفه ام مي کرد رو خيلي راحت شکستم و ارتباط رو قطع کردم. زد به سرم، با فرياد گوشي رو روي زمين کوبيدم و گفتم:
– آشغال عوضي! حالم ازت به هم مي خوره! چرا منو بازيچه کردي؟ تو بايد تقاص پس بدي. اگه تا امروز هنوز از تب عشقت مي سوختم، حالا مي گم تا بدوني، ديگه ازت متنفرم! ديگه واقعاً ازت متنفرم! تو روح منو پژمرده کردي. داريوش. داريوش نمي بخشمت! تو بايد عذاب بکشي! تو بايد جواب اين همه ظلمو نسبت به من بدي! نامرد
بي شرف رذل! چطور تونستي با احساسات من بازي کني؟ مگه من چي کارت کرده بودم داريوش؟ من که به قول تو کوچولو بودم. چرا کاري کردي که ديگه از عشق و دوست داشتن بيزار بشم؟ اي خدا …. من با اين درد چي کار کنم؟
نشسته بودم روي زمين ، زار مي زدم، مشت توي سرم مي کوبيدم و داد مي کشيدم. ملاجم داشت متلاشي مي شد که دستام خسته و به حال افتادن کنارم، و خودم بي حال تر ولو شدم پايين تختم. همه انرژيم از بدنم رفته بود، همينطور که آروم هنوز هق مي زدم،توي خودمو روي پارکت ها يخ کرده مچاله شدم! براي يه عاشق چه دردي سخت تر از اين بود که عشقش رو در کنار ديگري ببينه؟
* * * * * *
دو ماه طول کشيد تا کم کم تونستم با شرايط جديدم خو بگيرم و با ياد و خاطراتش نوحه سرايي نکنم و طبيعي تر برخورد بکنم. امارزاي قبلي مرده بود و به جاش يه رزايي اومده بود که مثل رباط فقط روزگارش رو سر مي کرد. همين و بس! عشق داريوش رو کامل از دلم بيرون کرده بودم و به جاش تخم نفرت کاشته بودم و با يادآوري حرفاش و برخورد آخرش مدام اون تخم رو آبياري مي کردم تا ازش يه درخت تنومند بسازم و بتونم يه روزي ريشه داريوش رو هم باهاش بخشکونم. ديگر حتي با شنيدن اسمش هم حالم بد مي شد. ديگه اصلاً احساس دل تنگي براش نمي کردم. امتحان هاي ترم اولمون شروع شده بود و من بازم سعي مي کردم مثل قبل با جديت فقط درس بخونم و افت شديدم رو هر طور شده جبران کنم و خودمو به بقيه بچه ها برسونم. قبول داشتم که شکست خيلي سختي خوردم. شکستي که منو داغون کرده بود. اينقدر محکم زمينم زده بود که به سختي تونستم دوباره بلند بشم. اما بالاخره که چي؟!! اين زندگي لعنتي جريان داشت و من بايد باهاش سازگار مي شدم وگرنه نابودم مي کرد. دلخوشي اون روزام شده بود درس خوندن و وقت گذروندن توي کلاس پيانو دقيقا از وقتي که از شمال برگشتيم کلاس پيانو ثبت نام کرده بودم اونم به اصرار داريوش. چون اعتقاد داشت استعدادش رو دارم و اين تنها چيزي بود که بعد از داريوش نتونستم بيخيالش بشم. خيلي دوست داشتم ديگه کلاس نرم و از خيرش بگذرم فقط و فقط چون داريوش دوسش داشت! اما علاقه خودم بالاخره مجبورم کرد تو اين يه مورد کوتاه بيام. مامان و بابا از تغييراتم تعجب مي کردن اما چندان هم ناراضي نبودن، دختر سرخوش و الکي خوش و لوسشون يه شبه بزرگ شده بود و ديگه خبري از اون رفتار هاي جفنگش نبود! يه بار هم که مامان خواست جدي در مورد داريوش باهام حرف بزنه فقط گفتم چيزي بين من و داريوش نبوده و دليل جمع کردن تابلوي داريوش هم فقط و فقط اين بود که حس خوبي بهم نمي داد. تا وقتي نمي شناختمش برام عزيز بود اما وقتي فهميدم چه جونوريه از زل زدن بهش اذيت مي شم. مامان ميخواست قبول نکنه، اما جديت من بالاخره قانعش کرد. اون روزها علاوه بر مشکلات روحي و رواني که داشتم يه مشکل ديگه هم گريبانگيرم شده بود و اون نفرت از همه مردا و پسراي دور و برم بود. غريبه ها رو که اصلا داخل آدم هم حساب نمي کردم، اما اين وسط رضاي بيچاره بدجور مورد اصابت ترکش هاي من قرار مي گرفت. حالم از همه مردا به هم مي خورد. رضاي بيچاره اوايل خيلي سعي مي کرد دوباره خودشو به من نزديک کند، ولي وقتي ديد هر بار با تندي جوابشو مي دهم بالاخره يه روز عصباني شد و گفت:
– رزا تو معلوم هست چته؟ چند وقته عين سگ پاچه مي گيري! البته دور از جون سگ، تو از سگ هم بدتر شدي.
حساس و زودرنج داد کشيدم:
– آره آره من سگم! حالم از همتون به هم مي خوره. حالم از هر چي جنس مذکره به هم مي خوره برو گمشو از اتاق من بيرون. دست کثيفتو هم به من نزن!
رضا که انگار بالاخره يه چيزي دستگيرش شده بود، گفت:
– به من راستشو بگو رزا. تو اينجوري نبودي. کدوم نامردي اين بلا رو به روزت آورده؟
چشمامو بستم و جيغ کشيدم:
– به تو ربطي نداره گمشو بيرون گمشو بيرون!
رضا با خونسردي روي تختم نشست و گفت:
– تا نگي کدوم الاغي باعث شده تو اينقدر بدبين بشي نمي رم بيرون. رزا چرا نمي فهمي؟ من برادرتم! دوستت دارم! نگرانتم! دلم مي خواد تو رو مثل گذشته ببينم. شاد و خندون. کجاس اون رزايي که از در و ديوار بالا مي رفت و اشک منو در مياورد؟
– مُرد! اون رزا مرد. به تو ربطي نداره. سيريش از اتاق من برو بيرون وگرنه جيغ مي زنم.
– نيست که الان نمي زني؟! در هر صورت هر کاري که مي خواي بکني بکن، من نمي رم تا بگي.
بعدش هم از جا بلند شد و به جاي خالي تابلوي داريوش نگاه کرد.
چند لحظه اي حرف نزد، ولي آخر طاقت نياورد و گفت:
– بايد حدس مي زدم!
دوباره با پرخاشگري هولش دادم و گفتم:
– چي رو بايد حدس مي زدي؟ هان؟ چيزي رو که من خودم هم نمي دونم.
با ملايمت وسط جفک پروني هاي من دستمو گرفت و گفت:
– داريوش! آره؟
بازم اسم اون لعنتي! جيغ زدم و گفتم:
– خفه شو! اسم اونو نيار. حالم ازش به هم مي خوره از تو هم همينطور.
با وجود مخالفت من بغلم کرد و گفت:
– فداي تو خواهر خوبم! بيا برام بگو و خودتو اينقدر عذاب نده. داريوش با روح حساس خواهر من چي کار کرده؟ هان؟
اينقدر آروم و با ملايمت حرف مي زد که باعث شد، بغضم بترکه و بزنم زير گريه. رضا در حالي که بغلم کرده بود، آروم آروم تکونم مي داد. دو تايي روي زانو روي زمين نشسته بوديم. همينطور که زار مي زدم، گفتم:
– رضا اون منو نابود کرد. اون منو کشت. رضا بهم گفت منو نمي خواد. گفت فقط مي خواسته چند روز باهام خوش باشه، ولي رضا اون منو دوست داشت. عاشقم بود! اون به خاطر من حاضر بود هر کاري بکنه! رضا چطوري اون عشقش اينطوري از بين رفت؟ بهم مي گه همشو بازي کرده. اصلاً همه مردا دروغ گو هستن. ما زنا رو ساده گير
مي آرن و تا مي تونن ازمون سوء استفاده مي کنن، بعد هم عين آشغال پرتمون مي کنن يه گوشه!
يه دفعه رضا مثل شير زخمي شد و با فرياد گفت:
– مگه اون عوضي با تو چي کار کرده؟ رزا؟
گريه امون حرف زدن بهم نمي داد. غيرت هم امون صبر کردن به رضا نمي داد:
– رزا با توام!
اصلاً قادر به حرف زدن نبودم و هق هق مي کردم. رضا به ضجه افتاده بود:
– رزا … رزا جونم تو رو ارواح خاک باباجون بگو … دِ حرف بزن تو داري منو سکته مي دي … بگو که خاک بر سر نشديم … رزا!
با گريه به زور گفتم:
– عشق من و اون پاک بود رضا! به پاکي گلها، ولي اون منو زير پاش له کرد و رفت.
رضا آروم شد. نفس عميقي کشيد و دوباره بغلم کرد. چند لحظه توي سکوت فقط کمرمو نوازش کرد و بعد گفت:
– گريه نکن عزيزم! گريه نکن خواهر گلم. اون قدر تو رو ندونسته. اون احمق بوده که از تو گذشته. تو يه جواهري. هزاران نفر حاضرن جونشونو بدن تا تو فقط بهشون نگاه کني! رزا فراموشش کن. همه جا از اين مرداي عوضي پيدا مي شه. وقتي مامان برام گفت، وقتي تعريف کرد که پسر خاله کيميا دقيقا کپي خسروئه ترسيدم. برات ترسيدم رز … تو عاشق تابلوت بودي و ا زاين که عاشق خود واقعي نقاشين بشي ترسيدم. اون پسر خسرو بود! کسي که مامان ما بهش نارو زده بود. رزاي عزيزم، مقصر منم که زودتر تو رو از اين جريان دور نکردم. من احمق سرم گرم مهستي شده بود و تورو از ياد برده بودم. ولي رزا اگه تو بخواي مي رم پدرش رو در مي آرم. اگه اين آرومت مي کنه به خدا اينکارو مي کنم. رزا اصلاً هر چي تو بگي! تو بگو چي کار کنم که گريه نکني؟ من طاقت گريه هاي تو رو ندارم!
با اين حرفش ياد حرف داريوش افتادم و گريه ام شدت گرفت. اون روز کلي با رضا درد و دل کردم، ولي اين چيزي از نفرتي که نسبت به مردا پيدا کرده بودم کم نمي کرد. اون روز، روز آخري بود که با رضا اينقدر راحت درد و دل کردم. اگه از رازداريش مطمئن نبودم هرگز حرف هاي دلمو بيرون نمي ريختم. از اون روز به بعد، رضا خيلي هواي منو داشت و نمي ذاشت زياد با خودم خلوت کنم. پشت سر هم مهموني مي گرفت و دختر پسراي فاميل رو دعوت مي کرد. يه لحظه نمي ذاشت توي خودم باشم. اينقدر با سام سر به سرم مي ذاشتن که دادم رو در مي آوردن. همه فاميل فکر مي کردن آروم شدن من فقط به خاطر اون حادثه است و من چقدر خوشحال بودم که کسي خبر از راز من نداره. البته به جز رضا و سپيده و بعدها مهستي … تو تموم مهموني هايي که رضا مي گرفت مهستي هم حضور داشت. دختر خيلي خوبي بود و حسابي منو جذب خودش مي کرد. بهد از گذشت يه مدت وقتي خيلي پيله رضا شده بود و دليل غم توي چشماي منو پرسيده بود رضا جريان رو سربسته براش تعريف کرده بود. البته قبلش به خودم گفت و وقتي گفتم برام مهم نيست مهستي هم بدونه جريان رو به مهستي گفت. براي همين مهستي هم به اکيپ رضا و سام و سپيده پيوسته بود و اينقدر سر به سرم مي ذاشتن که دوست داشتم سر به بيابون بذارم. اوايل از دستشون کلافه مي شدم و پرخاشگري مي کردم، ولي کم کم عادت کردم. مهستي تقريباً هر روز به خونه ما مي يومد و کلي با هم حرف مي زديم. از هر دري به جز داريوش! تو اين اومد و رفت ها داريوش کم کم کمرنگ شد و من يه درجه يه درجه به سمت رزاي قبل متمايل شدم. عيد هم اومد و رفت و بعد از ديد و بازديد هاي عيد من به کل افسردگي و ناراحتي هامو از دلم بيرون ريختم و به قول معروف دلمو خونه تکوني کردم. پيش مي ياد شبايي که با يادآوري يه خاطره از داريوش تا صبح اشک بريزم اما ديگه مثل قبل زندگيم مختل نشده بود و روزها زندگي آروم خودمو داشتم. يه روز بعد از تعطيلات عيد داشتم از مدرسه بر مي گشتم که ماشين عمو فرشاد جلوي پام زد روي ترمز. با دقت که نگاه کردم ديدم ايلياست. شيشه رو کشيد پايين و با خنده گفت:
– بفرما خانوم در خدمت باشيم.
خيلي وقت بود که ايليا رو نديده بودم، و خيلي وقت هم بود که حرفاي اون شبش تو مهموني رضا رو از ياد برده بودم. براي همين هم ابرويي بالا انداختم و با لبخندي کج شبيه زهرخند گفتم:
– برو در خدمت زنت باش.
– اونو که ندارم، هر وقت گرفتم چشم رو چشمم! حالا شيرين زبون افتخار بده و بيا بالا.
از تملق شنيدن بيزار بودم، کاش مي شد هر طور شده دکش کنم، گفتم:
– نمي دم آقا، برو پي کارت.
همه داشتن نگامون مي کردن.
ايليا که متوجه اين موضوع شده بود گفت:
– بيا بالا ديگه رزا آبروم رفت! همه دارن نگامون مي کنن.
با نگاهي به همکلاسي هام که با خنده هاي پر طعنه بهم خيره شده بودن با حرصو لج در ماشين رو باز کردم سوار شدم. چاره اي نبود! تاکسي مفتي بود ديگه. ايليا گفت:
– حال عمو فرهاد چطوره؟ زن عمو جون و رضا چطورن؟
– يکي يکي بپرس تا جوابتو بدم. چه خبرته همه رو با هم مي پرسي؟ مي ترسي خسته شي؟
– خيلي خوب خانم گل. ناراحت نشو. عمو چطوره؟
تو دلم گفتم خانوم گل و زهرمار! اما به زبون گفتم:
– خوبه ولي سلام نمي رسونه. چون خبر نداشت که تو امروز مي ياي دنبال من.
صداي قهقهه اش توي ماشين پيچيد. با دست چپ فرمون رو گرفت و با دست راستش آروم دماغم رو فشار داد که باعث شد يه کم تو خودم جمع بشم. بي توجه به حال من گفت:
– ديوونه! حالا سوال دوم. زن عمو جونم چطوره؟
اخمام يه کم درهم رفته بود. از تماس فيزيکي با مردا بيزار بودم، گفتم:
– اونم خوبه. رضا هم خوبه ديگه زحمت نکش.
لبخند زد وگفت:
– آخ رزا نمي دوني چقدر دلم براي اين چرت و پرت گفتنات تنگ شده بود. خيلي وقت بود که تو هم بودي.
رومو برگردوندم و گفتم:
– دستتون درد نکنه. حالا ديگه من چرت و پرت مي گم پسر عمو جون؟
از عمد پسر عمو رو با غيظ گفتم، اصلا به روي نامبارکش نياورد و گفت:
– نه بابا ببخشيد. حرفاي شما خيلي هم شيرينه و به دل مي شينه.
ديگه داشت حرصمو در مي آورد، گفتم:
– خوب منظور؟
لبخند مرموزي زد و گفت:
– منظور خاصي نداشتم. همينطوري گفتم که بدوني.
پوفي کردم و گفتم:
– خيلي خوب دونستم. حالا بگو ببينم امروز اينطرفا چي کار مي کردي؟
– دم خونه يکي از دوستام کار داشتم، گفتم سر راهم تو رو هم سوار کنم يه خورده بخندم از دستت.
– اِ؟ وقت گريه ات هم مي رسه. حالا که اشکتو در آوردم مي فهمي
نچ نچي کرد و گفت:
– تو نبايد اين کارو با من بکني!
تو دلم پوزخند زدم، ابرومو انداختم بالا و گفتم:
– مثلاً چرا؟
– حالا…
– مرضو حالا. ببين يه کاري مي کني که يادم بره از من هشت سال بزرگ تري.
– تو با من راحت باش هر چي هم که دلت مي خواد دري وري بگو. مهم نيست.
باز زهرخند زدم و گفتم:
– مگه من چه فرقي با بقيه دارم؟
داخل خيابونمون پيچيد و گفت:
– يه فرق اساسي!
مي خواستم اگه زري مي خواد بزنه همين جا بزنه تا آب پاکي رو با تشتش با هم بکوبم تو سرش خيالش رو از هفتاد جهت راحت کنم. پس گفتم:
– خوب بگو مي خوام بدونم.
جلوي در خونه مون ايستاد، چرخيد به طرفم، لبخند محوي زد، دست راستشو گذاشت روي قلبش و گفت:
– ببين قلب من خيلي بزرگه، يه عالمه آدم هم توش هستن که يک يکشون برام عزيزن. اما نکته مهمش اينجسات، اين قلب بزرگ براي همه آدمايي که توش هستن يه جايگاهي تعيين کرده. جاي همه آدماي اين تو …
ضربه اي روي قلبش زد و ادامه داد:
– توي گوشه کناراي قلبمه … اما قلب من يه حاکمم داره که به کلش فرمانروايي مي کنه و قسمت اعظمشو هم اشغال کرده. تو … رزا … تو حاکم قلب مني …
آب دهنمو قورت دادم. باز حالت هيستريکم داشت عود مي کرد، الان بود که ايليا رو با شيشه پشت سرش يکيکنم. نسبت به هر گونه حرف عاشقونه اي آلرژي داشتم.
با تمام توانم سعي کردم جلوي خودمو بگيرم و خونسرد باشم، از اين جهت خودمو به کوچه علي چپ زدم و گفتم:
– به عنوان خواهري ديگه؟
به من من افتاد و گفت:
– نه به عنوان …
– به عنوان چي؟
– به عنوان … به عنوان … رزا شايد بهتر باشه اين حرف توسط بزرگترا مطرح بشه.
نفسم به شماره افتاده بود. مي خواستم حرفش رو بزنه تا بکوبمش. از اينرو با خشم گفتم:
– ترجيح مي دم خودت بگي.
سرش رو به طرفم برگردوند. توي چشمام زل زد و گفت:
– حالا که اينطور مي خواي باشه … به عنوان همسري!
بعد هم بدون توجه به من و چشماي سرخم و دستاي مشت شده ام تند تند ادامه داد:
– خونه دوستم بهونه بود، امروز از قصد اومدم سروقتت که حرفامو بزنم. نمي خوام از دستت بدم رزا … مي خوام بابا و مامانو بفرستم خونه تون که درخواستمو رسمي مطرح کنن … احساس منم احساس يکي دو روزه نيست که …
وسط حرفاش با تموم خشمم در ماشين رو باز کردم و در حالي که پياده مي شدم گفتم:
– ايليا ببند دهنتو! ديگه نمي خوام از اين حرفا بشنوم، وگرنه کلاهمون توي هم مي ره، مي فهمي؟
خيلي جلوي خودمو گرفتم که با مشت نرم توي صورتش و فحشش ندم! با غيظ رفتم سمت در خونه، ايليا سريع از ماشين پياده شد و دنبالم راه افتاد و سردرگمي گفت:
– ولي … آخه چرا؟
ديگه نتونستم خودمو کنترل کنم، چرخيدم به طرفش و تقريبا با داد گفتم:
– محض اِرا! گفتم بار آخرت بود. حالم از اين حرفاي آبگوشتي به هم مي خوره! نمي خوام از هيچ جنس نري اين حرفا رو بشنوم.
انگار نمي فهميد من حالم خرابه که ادامه داد:
– ولي رزا تو بالاخره يه روز ازدواج مي کني.
تازه بدتر انگشت گذاشت روي نقطه ضعفم! صدام شبيه جيغ شد:
– نــــــه! نـــــــه! فهميدي؟!!! من تا زنده ام مجرد باقي مي مونم! حالا از اينجا برو. بـــــــرو و ديگه از اين چرت و پرتا نگو!!! بــــــــــــرو گفتم!!!!
خيلي جلوي خودمو گرفتم که نگم گورتو گم کن. ايليا با ناراحتي عقب گرد کرد، دلخور شده بود اما به اندازه ارزني ناراحتيش برام اهميتي نداشت. سوار ماشين شد و با سرعت از اونجا دور شد. اندوهگين و عصبي با بدني لروزن، در رو باز کردم و وارد خونه شدم. مامان و رضا تو هواي پاک بهاري روي ايوون نشسته بودن و روي ميز جلوشون پر از ميوه و تنقلات بود. با بي حالي سلام کردم و وارد خانه شدم. قبل از اينکه برم تو صداي رضا رو که آروم از مامان پرسيد:
– چشه؟
رو شنيدم. مامان هم درحالي که با تعجب نگام مي کرد، شونه هاشو بالا انداخت. بي توجه با حالي گرفته رفتم تو يه رسات رفتم سمت پله هاي مارپيچ که خودمو به غار تنهاييم يعني اتاقم برسونم. روي اولين پله بودم که رضا يک دفعه دستم رو گرفت:
– هي خانم! کجا با اين عجله؟
دستمو کشيدم و گفتم:
– ولم کن رضا حال ندارم. مي خوام برم بخوابم.
رضا با نگراني گفت:
– چي شده رزا؟
– هيچي بابا ولم کن.
دستمو محکم تر چسبيد، اومد ايستاد روي پله بالايي من و گفت:
– رزا تو تازه خوب شده بودي. دوباره چت شده؟
عصبي و لاي دندوناي به هم فشرده ام غريدم:
– من چيزيم نيست.
– داري دروغ مي گي. يه چيزيت هست چشمات داره داد مي زنه.
– خيلي خوب بهشون مي گم داد نزنن.
– يا مي گي يا …
پا کوبيدم روي زمين! ول کن نبود اين بشر! اه!
– خيلي خوب بابا مي گم پسره سمج!
خنديد و گفت:
– آفرين دختر خوب.
بدون مقدمه گفتم:
– ايليا ازم خواستگاري کرد.
چهره رضا درست شبيه يک علامت سوال شده بود. که هي به شکل علامت تعجب در مي يومد و بعد دوباره علامت سوال مي شد. هر بار دهن باز مي کرد چيزي بگه، ولي انگار پشيمون مي شد و دوباره دهنشو مي بست.
دست آخر با صدايي دورگه گفت:
– ايلياي عمو؟
– بله ايلياي عمو!
دستي توي صورتش کشيد و گفت:
– اي … لا اله الا الله من ديگه عقلم به جايي قد نمي ده. پاي خواستگاراي توي خونه رو بريدم، مي يان جلوي راهت، به خودت مي گن. رزا تقصير خودته که اينقدر خوشگلي!
با بغض گفتم:
– تو هم خوشگلي! اينقدر همه مي يان توي خيابون ازت خواستگاري کنن؟
رضا از حرف کودکانه من خنده اش گرفت و گفت:
– ببين خره من که دلم مي خواد و از خدامه کسي برام نمي ياد، اونوقت تو که نمي خواي از آسمون برات مي باره!
– شوخي نکن رضا حوصله ندارم.
– چشم عزيزم جدي مي شم. تو خيلي حساس شدي رزا! يه خواستگاري که اينقدر عصبانيت نداره. جواب رد
مي دادي بره.
– نه پس مي گفتم بياد همين امشب بريم محضر!
قيافه اي متفکر به خودش گرفت و گفت:
– خب اينم فکر خوبيه.
با جيغ گفتم:
– رضـــــــــا!!!!
خنديد و گفت:
– حالا که جواب رد دادي پس ديگه دردت چيه؟ هان؟
ولو شدم روي پله و گفتم:
– هيچي من با خودم مشکل دارم.
اونم نشست کنارم، دست انداخت دور شونه ام و گفت:
– پس اگه با خودت مشکل داري با خودت هم حلش کن و توي جمع بروزش نده، که بخواي همه رو درگير کني.
دستمو توي هوا تکون دادم و گفتم:
– چشم آقاي واعض.
– چشمت بي بلا. حالا برو لباساتو عوض کن بيا بيرون پيش ما.
سرمو کج کردم و گفتم:
– بازم چشم.
رضا دستشو روي سرم کشيد و بعدم خم شد و روي مقنعه مو بوسيد. لبخندي بهش زدم که جوابمو داد و گفت:
– بدو برو لباس عوض کن بيا بيرون پيش ما …
سرمو به نشونه موافقت تکون دادم و از جا بلند شدم رفتم از پله ها بالا … واقعاً که داداش خوب داشتن غنيمته! اگه رضا نبود من تا يک هفته حالم گرفته بود، ولي رضا باعث شد که زياد توي خودم نمونم. بعضي وقتا فقط حرف زدن در مورد مسئله اي که باعث ناراحتي مي شه درد رو تسکين مي ده. حتي اگر راه حلي هم براي اون درد نداشته باشيم و رضا خيلي راحت منو مجبور مي کرد که حرف بزنم. لباسمو تند تند عوض کردم و پيش اونا رفتم. مامان يکي از پاهاشو روي پاي ديگه اش انداخته بود و به پشتي مبل تکيه داده بود. رضا هم دستاشو تو هم قفل کرده و اندکي به سمت جلو خم شده بود. روي يکي از صندليها کنار مامان نشستم. هر دو شون زل زده بودن به من، اخم کردم و گفتم:
– آدم نديدين؟
مامان خنديد و گفت:
– آدم بداخلاق نديدم. تو اين خونه فقط تو خوش اخلاق بودي که چند وقته معلوم نيست چته!
رضا زير لبي گفت:
– مامان بيخيال …
مامان هم آهي کشيد، پاهاشو جابه جا کرد و يه دفعه بي مقدمه گفت:
– يه خبر دارم رزي.
با خونسردي و بي تفاوتي گفتم:
– چه خبري مامان؟ خوب يا بد؟
دونه اي انگور از ظرف جدا کرد، توي دهنش گذاشت و گفت:
– نمي دونم اونش ديگه به تو بستگي داره!
– يعني چي؟
– براي سپيده خواستگار اومده.
يه دفعه احساس کردم جلوي چشمام سياهي رفت. دستههاي صندلي رو چنگ زدم. داشتم حسادت رو با جز جز بدنم حس مي کردم. چرا سپيده بازيچه نشد؟!! خوش به حالت سپيده! خوش به حالت! مامان بي توجه به حال من گفت:
– حالا بگو کي؟
نيازي به پرسيدن نبود، فقط سرمو تکون دادم که يعني کي؟ مامان اصلاً متوجه وضعيت اسفبار من نبود.
علاوه بر من چشماي رضا رو هم مي ديدم که هي به مامان اشاره مي کرد، ولي مامان اينقدر هيجان زده بود که رضا رو هم نديد و گفت:
– آرمين، دوست داريوش، پسر کيميا! يادته؟ من نمي دونم اين دوتا چطور از هم خوششون اومد؟ چون سپيد هم جواب مثبت داده!
با بغضي کشنده در گلو گفتم:
– مبارکش باشه.
سپيده حتي به من نگفته بود! بازم ترحم! ترحم! ترحم! قيافه ام لحظه به لحظه داشت درهم تر مي شد، چه روز کوفتي بود امروز! خدايا من چرا نمي ميرم؟!! مامان تازه متوجه حال من شد، به چهره ام دقيق شد و گفت:
– خوب حالا ببينم خوشحال شدي يا ناراحت؟
براي اينکه دليلي براي ناراحتي ام داشته باشم، گفتم:
– ناراحت شدم. چون اگه سپيد ازدواج کنه من خيلي تنها مي شم.
بازم دروغ! بازم لاپوشوني! بازم حفظ اين غرور لعنتي حال به هم زن! رضا وسط حرفم اومد و گفت:
– دشمنت تنها باشه! پس من کي هستم؟
لبخندي که به رضا زدم تلخ بود، خيلي تلخ، حتي تلخ تر از فنجون قهوه اي که براي خودم ريختم و با مزه مزه کردنش سرم رو گرم کردم. اون روز توي تنهايي خودم و به دور از چشم بابا و مامان و رضا خيلي گريه کردم. سپيده چه آسون داشت به آرزوش مي رسيد، ولي من بيچاره بايد تا آخر عمر بنا به تاوان يه اشتباه مي سوختم!
* * * * * *
کنکور نزديک بود و من سخت مشغول مطالعه و تست زني بودم. با غرق شدن توي درس خودمو از مشغوليت هاي فکري رها مي کردم. تنها چيزي که باعث مي شد به زندگيم ادامه بدم توي اون روزاي کوفتي که حسادت از سپيده منو به مرز نيستي مي کشوند اين بود که درسم رو ادامه بدم. بايد دانشگاه قبول مي شدم. بايد به سپيده و آرمين و رضا و حتي داريوش مي فهموندم که ضربه اي که داريوش به من زد اصلاً قابل توجه نبوده. ولي براي اينکه به اونا ثابت کنم اول بايد به خودم ثابت مي کردم. براي همينم حسابي غرق کتابام شده بودم، سپيده هم مشغول خوندن بود. آرمين يه پاش اصفهان بود و يه پاش تهران، خيلي وقتا توي درسايسپيده به دادش مي رسيد و سپيده ازم مي خواست درساي مشترکمون رو برم با اونا بخونم. اما من اصلاً دلم نمي خواست خلوتشون رو به هم بزنم. از طرفي هم ديدن سپيده و آرمين با هم فقط و فقط منو ياد حماقت خودم مي انداخت. براي همين به تنهايي خودم چسبيدم و هر بار به بهونه اي پيشنهادش رو رد کردم. نامزدي سپيده نزديک بود. اصلاً باورم نمي شد که سپيده اينقدر راحت ازدواج کنه. اول مي خواست نامزدي رو بندازه براي بعد از کنکور ولي وقتي رفت و اومدهاي آرمين رو ديد تصميم گرفت هر چه زودتر جريان رو رسمي بکنه تا خيال آرمين هم راحت تر بشه. براي مراسم نامزديش مامان و رضا بيچاره ام کردن. مامان چند تايي ژورنال خريده بود و با رضا مي خواستن از داخل اونا براي من لباس سفارش بدن. دو تا سليقه کاملاً متفاوت! مامان لباساي سر و سنگين رو مي پسنديد و رضا لباساي عجق وجق امروزي! آخر سر مامان از دست رضا خسته شد و رو به من گفت:
– تو چرا لال موني گرفتي؟ خوب خودت يکي رو انتخاب کن ديگه. همش که نمي شه ما برات بپسنديم.
با خنده گفتم:
– آخه مامان جون شما مگه مهلت مي ديد؟
در همين حين رضا که هنوز با هيجان ژورنال رو ورق مي زد هيجان زده گرفتش به سمت من و گفت:
– ببين رزا اين لباس محشره! به تو هم خيلي مي ياد.
بعد با لحن خاصي رو به مامان گفت:
– در ضمن جلف هم نيست.
ژورنال رو گرفتم و با دقت به لباس خيره شدم. لباس بلند قهوه اي رنگي بود که سرتاسر پر از پولک و منجوق بود. تلالوي زيبايي داشت. از بالا تا سر زانوها تنگ تنگ بود و از زانو به بعد چين مي خورد و گشاد مي شد. يه کم هم دنباله داشت. بالاي لباس هم به صورت دکلته بود و شالي از جنس خود پارچه براي پوشوندن گردن و بازوها قرار داده شده بود. برام خيلي هم مهم نبود چي بپوشم، براي همينم سرم رو تکون دادم و گفتم:
– همين خوبه!
مامان گردن کشيد و گفت:
– ببينم …
ژورنال رو دادم دست مامان و خودم پا روي پا انداختم. هنوزم نگاه رضا بهم همراه نگراني بود. از وقتي جريان ازدواج سگيده و آرمين پيش اومده بود باز داشتم توي يه افسردگي خاص فرو مي رفتم. و رضا مي خواست بازم جلوشو بگيره اما خيلي هم موفق نبود. مامان گفت:
– خوبه! شيکه … همين رنگ رزا؟!!
رضا قبل از من گفت:
– آره … به رنگ موهاش خيلي مي ياد.
مامان از جا بلند شد ژورنال رو برداشت، رفت پشت سر مرضا يکي يواش زد پس گردنش و در حالي که ادشو در مي آورد گفت:
– خاله زنک! تو رو چه به اين حرفا؟!!
قبل از اينکه رضا بتونه چيزي بگه مامان رفت سمت اتاقش تا سوئيچ ماشينش رو برداره و بره براي خريد پارچه.
به محض اينکه مامان، من و رضا رو تنها گذاشت رضا گفت:
– رزا بيا اتاق من کارت دارم.
– چي کار داري رضا؟ حوصله ندارم.
چشماشو گرد کرد و گفت:
– مي گم بيا کارت دارم.
به دنبال اين حرف از جا بلند شد، دستمو گرفت و از روي صندلي بلندم کرد. با بي حالي در حالي که زير لب غر غر مي کردم، همراه رضا به اتاقش رفتيم. رضا در رو بست و من روي يکي از مبل هاي راحتي اتاقش نشستم. سر کشوي ميزش رفت و بعد از در آوردن پاکتي کنارم نشست. گفتم:
– چي کارم داري؟ اين چيه؟
کله شو با انگشت اشاره اش خاروند و گفت:
– رزا قول مي دي که عصباني نشي؟
– چي شده رضا؟
– بايد قول بدي.
پوفي کردم و گفتم:
– خيلي خوب سعي مي کنم.
– قول بده.
دستمو تو هوا تکون دادم و با عصبانيت گفتم:
– لا اله الا الله خيلي خوب قول مي دم!
پاکت رو به سمتم گرفت و گفت:
– بيا اين مال توئه.
پاکت رو گرفتم و با تعجب نگاش کردم. رضا گفت:
– چته جن ديدي؟
پاکتو تکون تکون دادم و گفتم:
– اين چيه رضا؟
قيافه اش رو کج و معوج کرد و گفت:
– يه نامه اس.
– دارم مي بينم، ولي از طرف کيه؟
– از طرف … خوب بخون مي فهمي ديگه.
– تا نگي من در اين نامه رو باز نمي کنم.
– خوب از طرف … از طرف …
اعصابم خيلي ضعيف شده بود طاقت صبر کردن نداشتم، داد کشيدم:
– مرگو از طرف … دِ جون بکن ديگه!
– اِ ببين از بس بد اخلاقي مي ترسم بهت بگم ديگه! بي تربيت.
از جا بلند شدم و گفتم:
– رضا يا حرف مي زني يا …
رضا دستاشو بالا آورد و گفت:
– خيلي خوب مي گم مي گم. چرا عصباني مي شي؟
بعد چشماشو بست، دستاشو رو به آسمون دراز کرد و گفت:
– خدايا خودمو به خودت مي سپرم … از طرف ايلياس.
با عصبانيت داد کشيدم و گفتم:
– کي؟
رضا با حالتي خنده دار پريد پشت صندلي و گفت:
– هيشکي به خدا تقصير من نيست! اين ايليا پدر منو در آورد از بس که اومد دم دانشگاه.
با تمسخر گفتم:
– هه هه دلمون خوشه داداش داريم و داداشمون هم غيرت داره!
رضا از پشت مبل بيرون اومد و با جديت، طوري که مشخص بود بهش برخورده گفت:
– چي داري مي گي رزا؟ اين ربطي به غيرت نداره. اون که نمي خواد باهات دوست بشه! ايليا تو رو از من خواستگاري کرد! هزار بار از من خواهش کرد. نمي تونستم باهاش با خشونت رفتار کنم. البته خيلي هم اون اوايل تحويلش نمي گرفتم، ولي بعد کم کم دلم به حالش سوخت.
باز اعصابم تحريک شده بود، چشمامو بستم و جيغ کشيدم:
– تو دلت بايد به حال من بسوزه! تو بايد به حال من که خواهرت هستم خون گريه کني! اونوقت …
قبل از اينکه بتونم حرفمو کامل کنم، بغلم کرد و گفت:
– رزا مي دونم با اين حالي که تو داري نبايد اين حرفو مي زدم، ولي من عملم و عقلم يه کم با هم تاخير داره. تو بايد منو ببخشي! حالا هم اگه نمي خواي اينو بخوني بده برم پسش بدم. من گفتم گرفتن نامه اش و دوباره جواب رد بهش دادن مي تونه از رو ببرتش. وگرنه محال بود تو رو اذيت کنم … رزايي … خواهري آروم باشه ديگه … اينقدر نلرز عزيز من … اصلا گور باباي ايليا هم کرده!
فين فين کردم، کم کم داشتم آروم مي شدم. خشمم لحظه اي بود و بي اراده.
خودمو از تو بغل رضا بيرون کشيدم و در حالي که به نامه نگاه مي کردم، گفتم:
– از دست تو من نمي دونم چي کار کنم! خوبه مي بيني حال منو!
لبخندي زد و گفت:
– حق داري! ببخشيد … بده من نامه رو مي برم پسش مي دم بهش هم مي گم ديگه مزاحم تو نشه. خوبه؟
باز به پاک توي دستم خيره شدم. داشتم وسوسه مي شدم بخونمش، از اينکه حرفاي دروغا پسرا رو بشنوم حرصم مي گرفت، اما همين که تجربه تلخ گذشته ام باعث مي شد به دروغاشون پي ببرم آروم مي شدم. ديگه محال بود گول بخورم. براي همين گفتم:
– حالا که ديگه دادي مي خونم چه زري زده! ولي بار آخرت باشه رضاها!
رضا وقتي ديد آروم شدم، با خوشحالي، تند و سريع گفت:
– باشه باشه قول مي دم.
اشکامو پاک کردم و از جا بلند شدم. مي خواستم برم توي اتاق خودم نامه رو بخونم رضا هم جلومو نگرفت . ته دلم خوشحال بودم که ايليا به جاي رضا با مامان يا بابا حرف نزده. اصلا حوصله نداشتم براي رد کردن ايليا براي بابا و مامان دليل و منطق بيارم. وارد اتاقم که شدم، روي تخت نشستم و بي حوصله پاکتو باز کردم. باز که نه! تقريباً پاره کردم. نامه خيلي خودموني نوشته شده بود :
به نام آنکه باعث شد عاشق بشم
رزاي عزيزم سلام هيچ نمي دونم از کجا شروع کنم و چي بنويسم اصلاً نمي دونم
حرف حسابم چي هست تنها و تنها اينو مي دونم که عاشقت شده ام به حدي که
قابل بيان نيست. رزاي عزيزم هيچ ميدوني اسم قشنگت برام معناي عشق ميده
چون اسم گليه که بيان عشقه ودلدادگيه هيچ نميدونم چرا اون روز از حرف من
اينقدر عصباني شدي شايد من حرف بدي زده باشم ولي باور کن که من جز حرف
دلم چيزي نگفتم اون روز تا شب تو خيابونا پرسه زدم و خودم رو سرزنش کردم
حتماً فکر مي کني که ديوونه شدم خوب شايد هم حق با تو باشه و من واقعاً
ديوونه اون دوتا چشم تو شده باشم هميشه خدا رو شکر مي کنم که چشماي منو
با تو يه شکل و يه رنگ آفريده اين باعث مي شه که دلم زياد برات تنگ نشه رزا
مي دونم که زياد از حد چرت و پرت مي گم ولي باور کن دست خودم نيست همين
که ميدونم تو قراره اين نوشته ها رو بخوني دست وپامو گم ميکنم رزاي قشنگم
من از همون روزاي اولي که به دنيا اومدي عاشقت شدم ولي اين رازو تو دلم نگه
داشته بودم تا عشقم که تو باشي بزرگ بشه خانم بشه فکر مي کنم که حالا ديگه
وقت اين رسيده باشه که به تنها آرزوي زندگيم که ازدواج با تو باشه برسم رزا اگه
بگي نه منو از آسمون به زمين پرت ميکني ولي اگه جوابت مثبت باشه پرواز کردنو
به من ياد ميدي اميدوارم با عشقت يه پرنده بشم نه يه بند باز مرده
فداي تو هميشه خاک پاي تو ايليا
بعد از خوندن نامه کاغذ رو مچاله کردم و داخل سطل آشغال انداختم و با غيظ گفتم:
– آره جون خودت! همتون اولش از اين چرت و پرتا مي گين، ولي بعد از يه مدت همه اونا يادتون مي ره. از هر چي عشقه متنفرم! زندگي منم شده شبيه زندگي تو قصه ها، هيچيش به واقعيت نمي خوره. همه دروغ و ريا!
ايلياي احمق مثل بچه هاي دبيرستاني برام نامه عاشقونه نوشته بود! کارش به جاي اينکه به نظرم قشنگ بياد مسخره بود و حرص در بيار. اما خيلي زود فراموشش کردم، مثل همه حادثه هاي ديگه زندگيم … ضربه اي که بهم خورده بود اينقدر بزرگ بود که اين ضربه هاي کوچيک خيلي زود کمرنگ و بعد محو مي شدن …
دقيقا يه هفته بعد لباسم آماده شد، و نامزدي سپيده فرداي همون روز بود. تو طول اين مدت خريدهاشون رو با آرمين انجام داده بودن. و تموم مدت يا سپيده يا آرمين به اصرار ازم مي خواستن که همراهيشون کنم. ولي من نمي تونستم. چون مطمئناً با به ياد آوردن بلايي که به روزم اومده بود گريه ام مي گرفت و روز اون دوتا رو هم خراب مي کردم. لباس اماده شده، درست شبيه طرحي بود که ديده بودم. پارچه اش هم شبيه همون بود. رنگ قهوه اي که به قول رضا بدجور به رنگ موهاي حنايي من مي يومد. يه جفت کفش قهوه اي رنگ هم خريده بودم که حدود هشت سانت پاشنه داشت. به قول رضا دراز که بودم، حالا ديگه نردبون دزدا شده بودم. نمي دونم چرا هيچ ذوقي نداشتم. اگه تو شرايط ديگه اي بود از کنار سپيده تو اين چند روز تکون نمي خوردم و کلي سر به سرش مي ذاشتم، ولي حالا ديگه دل و دماغ گذشته رو نداشتم. حتي دلم نمي خواست که فردا به مراسم برم و آرزو مي کردم خيلي دير فردا بشه. چون مي دونستم که خونواده هاي عمو فرشاد و فرزاد هم دعوت دارن، پس مطمئناً ايليا هم بود. اصلاً دلم نمي خواست باهاش روبرو بشم. حوصله اش رو به هيچ عنوان نداشتم. ولي مثل هميشه بازم کاري از دستم بر نيومد و فردا از راه رسيد. مامان از صبح بال بال مي زد که هر چه زودتر خودشو برسونه اونجا، اون از من بيشتر ذوق داشت! همينطور به من و رضا و بابا تشر مي زد که عجله کنيم. ما هم که يکي از يکي خونسردتر بي توجه به داد و هوارهاي مامان با خونسردي آماده شديم، وقتي سوار ماشين مي شديم که راه بيفتيم مامان بيچاره ديگه نا و قدرتي براي حرف زدن نداشت از بس جيغ جيغ کرده بود. مراسم از ساعت شش عصر شروع مي شد، ولي ما زودتر دعوت داشتيم. يکي از روزاي آخر ماه ارديبهشت بود. هوا يه کم گرم تر شده بود و سبزي درخت ها از هميشه سبز تر … ارديبهش عروس ماه ها بود! خونه خاله زياد با خونه ما فاصله نداشت. چند خيابون پايين تر بود. بالاخره رسيديم و وارد خونه شديم. سرتاسر باغ رو چراغوني کرده بودن و ميز و صندلي چيده بودن. البته مراسم توي خونه برگزار مي شد اما براي اينکه افرادي که حوصله موسيقي رو ندارن راحت باشن حياط رو هم آماده کرده بودن. اون روز قرار بود خطبه اي هم خونده بشه. با ديدن حياط و ريسه هاي لامپ آهي از ته دل کشيدم. رضا که کنارم راه مي يومد گفت:
– چي شده رزا؟
فقط کم موند رضا بفهمه من حسوديم شده! براي همينم سريع لبخندي نيم بند زدم و گفتم:
– هيچي
– هيچي که خيلي زياده.
به لبخندم عمق دادم و چيزي نگفتم. رضا با احتياط گفت:
– رزا …
– بله؟
– راستش از ديشب تا حالا يه سوال برام پيش اومده که داره خفه ام مي کنه.
– بپرس.
– اون، دوست آرمين، شوهر سپيده اس مگه نه؟
مي دونستم که منظورش از اون داريوشه! براي رعايت حال من اسمش رو نمي آورد. آخ که چقدر رضا خوب و مهربون بود. خيلي آروم گفتم:
– آره.
– رزا به نظر تو ممکنه که … امشب … اونم بياد اينجا؟
برق سه فاز از کله ام پريد و خشک شدم سر جام. نگام تو نگاه رضا ميخ شده بود و انگار منتظر بودم هز آن بگه شوخي کردم! اه! چرا اين قضيه به فکر معيوب خودم نرسيد؟ مگه نه اينکه داريوش دوست صميمي آرمين بود؟ پس حتماً امشب هم تو مراسم عقد دوستش شرکت مي کرد! باز من بايد مي ديدمش! لابد کنار همسرش … خدايا چرا اين عذابي که من مي کشم تموم نمي شه؟!! يه دفعه سردم شد و لرز کردم. از شدت سرما دندونام به هم مي خورد. رضا دست پاچه شد و گفت:
– رزا چت شد؟ من احمق باز نسنجيده حرف زدم! رزا چته؟
به زور گفتم:
– چيزيم نيست. فقط بذار يه کم بشينم.
مامان و بابا که جلوتر از ما مي رفتن، به ساختمون رسيدن و وارد شدن. بي حال و جون روي يکي صندلي هاي کنار ديوار نشستم. آفتابي که تو حياط تابيده بود، باعث گرم شدنم مي شد و از به هم خوردن دندونا و سرماي درونم کم مي کرد.رضا داشت کنارم بال بال مي زد و هي حالمو مي پرسيد. اما نمي شنيدم، نمي خواستم که بشنوم. شب پيش چشمم پر رنگ و پر رنگ تر مي شد. بايد با داريوش چشم تو چشم مي شدم، بايد دست حلقه شده زنشو دور بازوش مي ديدم. بايد مي رفتم جلو بهش تبريک مي گفتم و خونسرد لبخند مي زدم. بايد به روي خودم نمي اوردم. بايد مي رقصيدم. بايد مي چرخيدم. بايد مي خنديدم … بايد … بايد … دستاي رضا شونه هامو فشرد و صداشو بالاخره شنيدم:
– رزا … رزا جان … خوبي؟ رزا داري سکته م مي دي! من مي رم مامانو صدا کنم …
صدا کردن مامان مصادف بود با خبردار شدن همه اونايي که تو خونه بودن و مي دونستم که کم نيستن! پس سريع مچ دستشو گرفتم و گفتم:
– من خوبم! خوبم رضا لازم نيست قشون کشي کني …
دستمو محکم گرفت، نشست کنارم و گفت:
– بدنت يخ زده دختر!
آهي کشيدم و گفتم:
– فقط يه لحظه شوکه شدم! اصلا يادم نبود … بالاخره … بايد با حقيقت روبرو بشم. مهم نيست …
رضا دستمو فشار داد و سرمو چسبوند به سينه اش. داشتم از وجود برادرم انرژي مي گرفتم که صداي داد آرمين و سپيده از روي ايوون بلند شد. اومده بودن دنبالمون و حالا هم داشتن فحشمون مي دادن که عين عاشق و معشوقا نشسته بوديم کنار هم. اونا چه خبر داشتن از درد من؟!! از جا بلند شدم ، دست رضا رو کشيدم و گفتم:
– بريم تو داداشي … الان برامون حرف در مي يارن …
لبخندي رضا هم تلخ بود … مثل خودم…
همه با هم وارد خونه شديم، سعي مي کردم در جواب تيکه ها و مسخره بازي هاي سپيده و آرمين جوابي بدم که خيلي هم با رزاي گذشته فرقي نداشته باشم. زندايي و صدف و خاله و سپيده و آرمين و پدر مادرش، سام و عمو پيمان و مينو و دايي شهرام هم اومده بودن. حوصله هيچ کسو نداشتم، اما کاملا با ظاهري معمولي با تک تکشون دست و روبوسي کردم و روي يه صندلي جدا نشستم. رضا رفته بود تو اتاق سام و من مجبور بودم تنهايي سر کنم. داشتم با انگشتاي بلند دستم بازي مي کردم که آرمين و سپيده اينطرف و اون طرفم نشستن. آرمين گفت:
– رزا خانوم کم پيدا شدي؟
سپيده سريع گفت:
– مردشور برده کلاس مي ذاره.
با دلخوري گفتم:
– من کلاس مي ذارم؟ براي کي؟
– نمي دونم والا! اينو بايد تو بگي. ببين من چقدر بهت زنگ زدم و التماست کردم که با من براي خريدام بياي تا يه خورده از اون سليقه مليحه بگوميت استفاده کنم، ولي تو همش گفتي نه نمي تونم، سرم درد مي کنه، پام گرفته، ديسک کمرم عود کرده!
بي جون خنديدم و گفتم:
– گمشو سپيد من کي از اين حرفا زدم؟
– وقت گل ني. تو اينقدر براي من ناز نکردي؟
آرمين با ملايمت دست سپيده که روي پشتي مبل من گذاشته بود گرفت و گفت:
– ببين سپيد حالا يه کاري بکن که بره.
نگام رو دستاشون خشک شد، خيلي از چشمم فاصله نداشت … ديدم … ديدم و سوختم … ديدم و ياد اخرين شب با داريوش بودنم افتادم … شبي که به درخواستش احترام گذاشتم و بعد اون خيلي راحت منو متهم به نانجيبي کرد … شبي که درخواست عشقم شد درخواست خودم و نفهميدم با اين کار دارم خودمو شخصيتمو زير سوال مي برم! صداي پر ناز سپيده همراه با ضربه اي که به بازوم کوبيد از افکارم جدام کرد:
– خيلي خوب ديگه دعوات نمي کنم، ولي اگه يه بار ديگه…
انگشت سبابه اش رو که به نشونه تهديد تو هوا تکون مي داد، گرفتم و گفتم:
– خيلي خوب مامان بزرگ ديگه تکرار نمي شه. خوبه؟
پاشو رو پاش انداخت و با لودگي گفت:
– بله. حالا پاشو برامون برقص.
مي دونستم شوخي مي کنه، براي همين هم اخم کوچيکي کردم و گفتم:
– اِ باز تو چرت و پرت گفتي؟
سپيده غش غش خنديد و گفت:
– مگه بده؟ برا من نرقصي براي کي مي رقصي پس؟! اصلا بيخيال اينو مي خواستم بهت بگم، بعدازظهر تو هم با من مي ياي آرايشگاه ديگه؟
با تعجب گفتم:
– من؟ من ديگه براي چي؟
– وا خوب معمولا زنا براي چي مي رن آرايشگاه؟
مسلما نمي رفتم، حوصله اين بزک دوزک کردنا رو نداشتم. وقتي حوصله خودمو هم نداشتم ديگه بقيه اش معلومه بود! خشک و بي حوصله گفتم:
– نه من ديگه کجا بيام؟ خودت برو …
چشماي قهوه اي روشنشو گرد کرد و گفت:
– شما غلط مي کني! بايد بياي. برات وقت گرفتم.
اينبار نوبت من بود که چشمامو گرد کنم:
– آخه واسه چي؟ من خودم مي تونم موهامو درست کنم. آرايشم که نمي کنم، پس دليلي نداره …
– اگه خودت درست کني به قول رضا شبيه شعبون بي مخ مي شي. تو جاي خواهر مني بيشعور! بايد همراهم باشي، تو نباشي من کيو با خودم ببرم؟ سامو؟ بايد بياي، مي خوام امشب غوغا کني!
پوزخندي زدم و گفتم:
– به چه مناسبت؟!! اين تويي که بايد امشب نگين مجلس باشي.
ابرو بالا انداخت و گفت:
– براي اينکه من يه چيزي مي دونم که تو نمي دوني.
اعصابم خورد شد:
– سپيده مثل آدم حرفتو بزن اينقدر لقمه رو دور سرت نچرخون لطفاً.
– اِ چقدر تو خنگ شدي رزا! امشب قراره يه نفري بياد اينجا که دلم مي خواد جلوش ستاره باشي.
مي دونستم کيو مي گه، اون تو چه فکري بود و من تو چه فکري! من تو فکر فرار بودم و اون تو فکر ستاره کردن من … بازم سعي کردم خونسرد باشم … بازم سعي کردم لرزش لعنتي بدنمو قطع کنم:
– کي؟
عصباني شد و گفت:
– سرخکي! عمه من!
براي اينکه عصبي ترش کنم تا از اين مقوله پرت بشه، گفتم:
– خوب عمه تو چه ربطي به من داره؟
سپيده نفسشو به نشونه عصبانيت با صدا بيرون داد و گفت:
– بيشعور! امشب داريوش و خاله کيميا قراره بيان اينجا.
چشمامو بستم، بازم شنيدن اسمش تو دلم غوغا به وجود اورد. وقتي خودم تو ذهنم يادش مي کردم اينقدر که ديگرون اسمشو مي بردن عذاب نمي کشيدم. کاش سپيده زودتر بهم گفته بود اونوقت هر طور شده بود از زير مهموني امشب در مي رفتم و نمي اومدم. حتي اگه همه دلخور مي شدن، حتي اگه سپيده باهام قهر مي کرد. چشمامو باز کردم و با صدايي که مي لرزيد و هيچ جوره نمي تونستم لرزششو قطع کنم گفتم:
– چرا زودتر به من نگفتي؟
حال خرابمو مي فهميد، دستمو گرفت توي دستش و گفت:
– چون مي دونستم اگه بفهمي بيست کيلومتري خونه ما هم پيدات نمي شه.
اقت موندن نداشتم، واقعا طاقت ديدنش رو نداشتم. به درک بذار هر کي هر چي مي خواد پشت سرم بگه، فقط مي خواستم برم. مي خواستم فرار کنم. سپيده گفت داريوش و خاله کيميا ، نگفت با زنش مي ياد! اما اگه زنش رو هم دنبالش مي ديدم ديوونه مي شدم. سپيده لابد مراعات منو کرد، از جا بلند شدم و گفتم:
– الان هم دير نشده. من ترجيح مي دم برم خونه.
سپيده با عصبانيت دستمو کشيد و در حالي که مي شوندم سر جام، گفت:
– بگير بتمرگ سر جات!
آرمين که تا اون لحظه سکوت کرده بود گفت:
– ببين رزا اين داريوش به سرش زده! اون تو رو خيلي دوست داشت. من حاضر بودم روي عشق اون قسم بخورم. نمي دونم چرا يه دفعه پشت پا زد به همه چيز! ولي تو هم اينو بدون که اگه بخواي جا بزني نه تنها داريوش، بلکه خونواده ات هم مي فهمن موضوع از چه قراره!
به زور جلوي بالا رفتن صدامو گرفتم و گفتم:
– يعني چه آرمين؟ چي رو قراره بفهمن؟ اصلا بذار بفهمن … همه بفهمن بهتر از اينه که با دوست عوضي و تو زنش چشم تو چشم بشم …
سپيده با تعجب به من نگاه کرد و خواست چيزي بگه که آرمين پيش دستي کرد و با کلافگي گفت:
– هنوز زني در کار نيست رزا … داريوش با مامانش مي ياد. بعدش هم من يه سوال ازت مي پرسم … صادقانه جوابمو بده …
سپيده پريد وسط حرفش و گفت:
– آرمين … زن چيه؟!!! يعني چي؟!!!
آرمين دست سپيده رو گرفت و با چشماش بهش اشاره کرد يعني فعلاً هيچي نگو، بعد چرخيد سمت من و گفت:
– رزا … تو هنوزم داريوش رو دوست داري؟
خنديدم، هيستيريک، بلند، بريده بريده و گفتم:
– جوک مي گي؟!!!
– جدي پرسيدم رزا!
خنده م بند اومد، دندونامو روي هم فشار دادم و گفتم:
– معلومه که نه! حالم ازش به هم مي خوره. موجودي به آشغالي اون نديدم!
خيلي خونسرد پا روي پا انداخت و گفت:
– خيلي خوب پس اگه نظرت اينه بايد بموني تا بهش بفهموني هيچ ارزشي براي تو نداشته و تو خودتو به خاطر اون عقب نکشيدي. بايد بهش بفهموني که اين موضوع هيچ ضربه اي به تو نزده. خوب؟
به فکر فرو رفت. آرمين بد نمي گفت، اگه توان انجام اين کار رو پيدا مي کردم خيلي خوب مي شد. که بمونم، که از بالا نگاش کنم، که بهش پوزخند بزنم و بهش نشون بدم من خيلي هم آرومم. که برام پشيزي ارزش نداشته و نداره! ولي اگه مي تونستم!!! من اگه از اونجا مي رفتم همه اونايي که جريان رو مي دونستن فکر مي کردن که من هنوزم داريوش رو دوست دارم و طاقت ديدن اونو در حالي که به يه نفر ديگه تعلق داره رو ندارم. من که تا اينجا اين همه زجر کشيده بودم، اينم روش! با صدايي که به زور شنيده مي شد گفتم:
– خيلي خوب مي مونم.
سپيده دو کف دستشو به هم کوبيد و گفت:
– عاليه بايد با من بياي بريم آرايشگاه.
فکري از ذهنم گذشت که باعث شد بي اختيار لبخند بزنم. گفتم:
– باشه مي يام!
آرمين خودش ما رو تا دم آرايشگاه رسوند. وقتي که از ماشين پياده مي شديم گفت:
– هر وقت که کارتون تموم شد يه زنگ به من بزنيد تا بيام دنبالتون.
سپيده ساک لباساشو برداشت و گفت:
– باشه عزيزم.
آه کشيدم، دوتايي با آرمين خداحافظي کرديم و وارد سالن بزرگ آرايشگاه شديم. به جز من و سپيده مشتري ديگه اي اونجا نبود. وسايلمونو به دختر بيست و سه چهار ساله اي داديم و سپيده همراه خانوم مسني که مدير آرايشگاه هم بود به اتاقي ديگه رفت، چون تقريباً حکم عروس رو داشت و ما تا تموم شدن کار نبايد مي ديديمش! همون دختري که وسايلمون رو تحويل گرفته بود رو به من گفت:
– اينجا بشينين …
و به صندلي گرداني جلوي يکي از آينه ها اشاره کرد. مانتومو در اوردم، شالمو هم برداشتم و نشستم روي صندلي.
دستي زير موهاي بلند و پر پشتم فرو کرد و گفت:
– چه مدلي دوست دارين خانم؟
– راستش نمي دونم، ولي خوب يه مدلي مي خوام که يه جورايي خيلي خاص و منحصر به فرد باشه!
با لبخند سرشو تکون داد و گفت:
– اوکي … مي دونم بايد چي کار کنم.
بعد تند تند شروع به پيچيدن موهام با بيگودي هاي سايز متوسط کرد. يه ساعتي کار پيچيدن موهام طول کشيد، بعد از اون کلاه پلاستيکي روي سر باد کرده ام کشيد و زير سشوار داغ نشوندم. همه حواسم پي شب و حوادثي بود که ممکن بود رخ بده. شايد اگه داريوش نمي خواست بياد مي تونستم خودمو راضي کنم که يه کم خوش بگذرونم. اما حالا چي؟! همه اش نگران اين بود که بغضم با ديدنش بترکه و بزنم زير گريه. يا کنترلم رو از دست بدم برم تا مي خوره بزنمش! دوست داشتم زل بزنم تو چشماش بگم نا نجيب تويي نه مني که فقط با تو بودم! امشب يه جورايي شب نامزدي رضضا هم محسوب مي شد چون مهستي و خونواده اش هم به درخواست بابا مي يومدن و حضور مهستي کنار رضا رابطه شون رو رسميت مي بخشيد. نمي دونستم استرس روبرو شدن با خونواده مهستي رو داشته باشم، چون بالاخره برخورد اول خيلي مهمه! يا استرس روبرويي با داريوش و خاله کيميا … خوبه زنش نمي يومد! حدود يه ساعت زير سشوار نشسته بودم. گوشواره هام حسابي داغ شده بود و پوستمو مي سوزوند. وقتي سشوار رو خاموش کرد شروع کرد به باز کردن بيگودي هاي سرم. موهام حسابي فر خورده بود. موي فر خيلي به صورتم مي يومد. موها رو ژل مي زد و بالاي سرم با گير سر کوچکي محکم مي کرد و ادامه اونو از طرفين صورتم آويزون مي کرد. بينش هم يه قسمتايي از موهامو صاف کرد و سيخ سيخ ژل زد که صاف و فر در هم قاطي بشه. مدلش محشر بود! خيلي خوشم اومد. بعد از اتمام موهام سراغ آرايش صورتم رفت. آرايشي مليح و دخترونه روي صورتم زد که زيباييم رو بيشتر کرد. بعد از اتمام آرايش سراغ ويترين وسط سالن رفت و تاجي کوچيک و خيلي ظريف طلايي رنگي ازش بيرون آورد ، روي ميز وسط سالن گذاشت و بعدش به سمت تلفن رفت و با نگهبان ساختمان تماس گرفت:
– مش باقر قربون دستت از گلفروشي پايين پنج شاخه رز نارنجي بخر و بيا.
بعد از اون گوشي رو قطع کرد و گفت:
– امشب حسابي بايد مواظب خودت باشي وگرنه به خونه نرسيده مي دزدنت!
جوابش فقط يه لبخند جمع و جور بود. همين قر و فر و مسخره بازي ها رو کم داشتم فقط با اين حالم! پنج دقيقه بعد زنگ در به صدا در اومد. خانم آرايشگر که اسمش مونا بود، در رو باز کرد و گلا رو از نگهبان تحويل گرفت. سپس با دقت تمام گلا رو کامل از شاخه جدا کرد و با سيم هاي باريکي به تاج وصل کرد. وقتي کارش تموم شد تاج رو گرفت به طرفم و گفت:
– خوب شد؟
واقعا قشنگ شده بود! گفتم:
– عاليه مونا جون مرسي.
تاج رو با دقت روي سرم البته به صورت کج و روي قسمت راست سرم قرارش داد و با چند تا گير سر محکمش کرد. تو آينه خودم رو با دقت بر انداز کردم. خوشگل بودم. خودم اينو خوب مي دونستم، اريوش چطور تونست از من بگذره؟ درسته که همون دو سه نفر دوست دخترشو هم که من ديدم خيلي خوشگل بودن و چيزي از من کم نداشتن، اما بازم حق نداشت با من چنين معامله اي رو بکنه. داريوش بايد عقوبت کاراشو پس مي داد. بايد مي فهميد از چه لعبتي گذشته! لباسمو از داخل کاورش در آوردم و تو اتاق پرو پوشيدم. مونا با پدر براق کننده اي بالا تنه برهنه امو و قسمتي از پامو که از چاک پيرهن بيرون مي زد رو براق کرد. ديگه حرف نداشت! ساعت هفت بود. مهموني از ساعت هشت شروع مي شد، ولي کار سپيده هنوز تموم نشده بود. به در اتاق زدم و گفتم:
– سپيد تموم نشد؟
خانم آرايشگر گفت:
– تا نيم ساعت ديگه تمومه.
بعد از اون صداي سپيده اومد که گفت:
– يه زنگ بزن به آرمين بگو بياد.
– باشه.
به دنبال اين حرف با تلفن اونجا شماره آرمين رو گرفتم. بعد از چند بوق پي در پي آرمين با صدايي ناراحت گوشي رو جواب داد:
– بله؟
– سلام آرمين منم رزا.
– سلام کارتون تموم شد؟
– آره زنگ زدم که بياي دنبالمون.
– راستش رزا…
لحنش طوري بود که کاملا مشخص بود يه اتفاقي افتاده! نگران شدم و گفتم:
– چي شده؟
نفسشو فوت کرد و گفت:
– من نمي تونم بيام.
با تعجب گفتم:
– نمي توني؟ يعني چه که نمي توني؟ پس ما چي کار کنيم؟ چي شده آرمين؟
آرمين خنديد و گفت:
– بابا يکي يکي بپرس. خودم نمي تونم بيام، ولي يه نفر ديگه رو الان مي فرستم بياد دنبالتون. بذار يه نفرو پيدا کنم که بيکار باشه.
– خودت چرا نمي توني؟
– راستش چيزه … به سپيده نگي ها. داشتم از گلفروشي مي اومدم که يه موتور پيچيد جلوم. براي اينکه به اون نزنم، زدم به يه درخت و ماشين داغون شد. حالا سعي مي کنم يه نفرو پيدا کنم يا سام يا رضا رو مي فرستم بيان سراغتون.
با نگراني گفتم:
– حالا خودت خوبي؟ چيزيت نشد؟
– نه من خوبم. فقط رزا به سپيده نگي ها! الکي نگران مي شه فقط …
– خيلي خب نمي گم.
– يه خورده صبر کنين تا من بفرستم بيان دنبالتون. نياين پايين ها!
– باشه فقط زودتر. اگه کسي نيست هم زود خبر بده تا ما با آژانس بيايم …
– خيلي خوب فعلاً خداحافظ.
– خداحافظ.
بعد از قطع کردن تلفن روي يکي از مبلا لم دادم. مونا هم جلوي يکي از آينه ها مشغول آرايش صورت خودش بود.داشت گرمم مي شد، اسمش ارديبهشت بود اما رسماً تابستون شده بود. يکي از ژورنال هاي روي ميز رو برداشتم و مشغول تماشا شدم. هنوز ژورنال رو کامل نديده بودم که در اتاق باز شد و اول الهه خانم همون آرايشگر سپيده و به دنبالش سپيده با لباس سفيد ساده ولي زيبايي که مخصوص امشب دوخته شده بود، بيرون اومدن. خيلي خوشگل شده بود. ابروهاي پيوسته و کمونيش، نازک تر از قبل شده بود و ديگه هم پيوسته نبود. همين قيافشو از اين رو به اون رو کرده بود. با برداشتن موهاي زايد صورتش، پوستش هم سفيد تر شده و از تميزي برق مي زد. جلو رفتم و در حالي که گونه اش رو مي بوسيدم، گفتم:
– قربونت برم چقدر ناز شدي!
با ناز اخم کرد و گفت:
– تا تو باشي من اصلاً به چشم نمي يام. ورپريده حتي امشب هم از من خوشگل تري.
– غلو نکن ديگه.
هنوز حرفم تموم نشده بود که از نگهباني تماس گرفته و گفتن که به دنبال من و سپيده اومدن. تند تند براي سپيده گفتم که مشکلي براي آرمين پيش اومده و اون نمي تونه به موقع خودش رو برسونه. با تعجب گفت:
– پس کي اومده دنبالمون؟
– نمي دونم يا رضا يا سام.
– آرمين کجاست؟ چرا نمي تونه؟!
– مثل اينکه ماشينش بين راه خراب شده بود. رفته ماشينو درست کنه، گفت زود خودشو مي رسونه.
سپيده با نگراني گفت:
– طوريش که نشده؟
خنديدم و گفتم:
– نه بابا ، گفتم ماشينش خراب شده خودش که خراب نشده.
سپيده قانع شد، اما تو صورتش هنوزم نگراني موج مي زد. با تشکر از الهه خانم و مونا از آرايشگاه خارج شديم. به محض باز کردن در به دنبال رضا يا سام چشم چرخوندم اما با ديدن فردي که به ماشين تکيه داده بود و سيگار دود مي کرد نفس بريده خشکم زد! نفس تو سينه ام حبس شد و يه قدم رفتم عقب. سپيده که پشت سرم بود غر زد:
– اوي! چته؟!! پامو لگد کردي! برو بيرون ديگه …
باورم نمي شد که خودش باشه، ولي بود! داريوش بود با همون ظاهر اغوا کننده! سرش پايين بود و به ما نگاه نمي کرد. زل زده بود به دود سيگارش … اولين چيزي که اومد تو ذهنم اين بود:
– داريوش که سيگار نمي کشيد!
دومين چيز:
– چقدر خوش تيپ شده!
کت شلوار مشکي پوشيده بودف با پيرهن مشکي و کروات مشکي. درسته که تيپش سرتا پا مشکي بود اما خيلي بهش مي يومد. سپيده که ديد از جام تکون نمي خورم، از کنارم رد شد و يه دفعه سر جاش ايستاد. اونم داريوش رو ديده بود، اما داريوش هنوز متوجه ما نشده بود. سپيده چرخيد به طرفم و گفت:
– اين اينجا چي کار مي کنه؟ مگه نگفتي سام يا رضا؟
نمي تونستم چشم از داريوش بدارم. قلبم ازش دلگير بود چشمام ولي نافرماني مي کردن و مي خواستن مدتي که نديده بودنش رو جبران کنن … يه دفعه سرشو اورد بالا و ما رو ديد. نگاش روي من ميخ شد، آخرين پکو به سيگارش زد … انداختش روي زمين و زير پا لهش کرد … سپيده کمرمو گرفت و يه کم فشار داد:
– به خودت مسلط باش رزا … بيا بريم …
بعد از اين حرف دستمو گرفت و دنبال خودش کشيد … داريوش چشم ازم گرفت، ولي من هنوزم داشتم با نگام مي خوردمش! چرا از رو نمي رفتم؟! چرا دست از سرش بر نمي داشتم؟ چرا با نفرت نگاش نمي کردم؟ چرا اين شيفتگي لعنتي از نگام پر نمي زد؟ چرا با ديدنش يادم رفت چقدر ازش بيزار بودم؟ چرا هنوزم باورم نمي شه يه بازيچه باشم؟! صداشو شنيدم، معذب از نگاه خيره من سر به زير شده و همونجوري که نگاش خيره آسفالت کف خيابون بود زير لب سلام کرد. سپيده بلند جوابشو داد، ولي من جواب ندادم. مي خواستمم نمي تونستم جواب بدم! چه برسه به الان که اصلا نميخواستم باهاش هم کلام بشم!
داريوش به روي خودش نياورد، به ماشينش اشاره کرد و گفت:
– بفرماييد سوار بشيد.
سپيده زودتر از من در عقب رو باز کرد و سوار شد. حيف که نمي شد با اون ظاهر آراسته ام با تاکسي برم، وگرنه حتماً از اونجا فرار ميکردم. چيزي که ازش مي ترسيدم از همين لحظه اول به سرم اومد. بالاخره نگاه افسار گريخته ام رو به زنجير کشيدم و رفتم که سوار بشم. محال بود جلو بشينم پس در عقب رو که اسير دستاي سپيده بود باز تر کردم و خواستم کنارش بشينم که آروم گفت:
– خوب نيست دو تا زن عقب بشينن. برو جلو.
ديگه داشتم از کوره در مي رفتم. با اخم در حاليکه هنوز از شوک ديدن داريوش صدام لرز داشت گفتم:
– به من چه که خوب نيست؟
– اِ الاغ مي گم زشته! تو برو جلو بشين.
صدامو بردم بالا، برام مهم نبود بشنوه، گفتم:
– من نمي رم، اگه خيلي ناراحتي خودت برو.
بي توجه به خشم و حال خراب من، چشمکي زد و گفت:
– شرمنده من شوهر دارم. اگه جلو بشينم سرمو از دست مي دم. ولي تو آزادي، پس بپر جلو.
به دنبال اين حرف در رو از دستم بيرون کشيد و بست. داريوش معذب کنار در ايستاده بود، وقتي اين صحنه رو ديد در جلو رو برام باز کرد و با التماس خيره شد توي چشمام. براق نگاش کردم، طاقت نياورد، سرشو انداخت زير. دستش روي دستگيره در ميلرزيد. اين ديگه چه مرگش بود؟!! اين که مرگ رو انداخته بود به جون من، پس خودش چش بود؟ وقت براي کل کل نبود، زمان داشت از دست مي رفت، پايين لباسمو جمع کردم و سوار شدم. در رو آروم به هم زد، چند لحظه اي سر جاش پشت به شيشه مکث کرد و بعد ماشين رو دور زد و سوار شد. واقعاً چه وضعيتي بود! حتي تو فکرم هم نمي گنجيد که توي چنين موقعيتي قرار بگيرم. دوباره سوار ماشين داريوش بشم، دوباره بشينم کنار دستش! نوار غمگيني توي ضبط مي خوند. هر کي نمي دونست فکر مي کرد مجلس ختم و عزاداري مي ريم. داريوش تموم حواسش به رانندگي بود. چقدر اين حالتشو دوست داشتم! در حالي که شش دونگ حواسش به جلو بود، اخمي نازک چهره ش رو مغرورانه تر و دلنشين تر مي کرد. تقريباً روي صندلي لم مي داد و دست چپش رو دراز کرده روي فرمون مي ذاشت. دنده رو با انگشت سبابه دست راستش عوض مي کرد. دل لعنتيم با ديدنش توي سينه بي قراري مي کرد، دوست داشتم با دو دست گلوي دلمو بگيره اينقدر فشار بدم تا خفه بشه . تا توي دستام جون بده تا ديگه اين موجود عوضي رو نخواد! نگامو ازش گرفتم و به مناظر بيرون خيره شدم. نبايد فکرم رو مشغول اون مي کردم. چند دقيقه اي تو سکوت گذشت که داريوش خيلي آروم درست مثل زمزمه گفت:
– خيلي خوشگل شدي!
باز دلم تکون خورد و باز من سرش داد زدم، دستمو مشت کردم. نبايد خودمو مي باختم، با خونسردي ظاهري، بدون اينکه بهش نگاه کنم گفتم:
– من خوشگل بودم!
سکوت کرد، اما بعد از چند ثانيه آروم گفت:
– بر منکرش لعنت …
طاقت نداشتم باهام اين جوري حرف بزنه، ديگه نداشتم! نمي خواستم بازم بازيچه باشم، نمي خواستم بذارم باز به ريشم بخنده! وسط حرفش پريدم و با عصبانيت گفتم:
– حالم از اين حرفا به هم مي خوره! لطفاً تمومش کن.
انگشتاي داريوش که دور فرمون محکم شده بود محکم تر شد و سکوت کرد. قلبم بدجنسي مي کرد، شايدم داشت نوحه سرايي مي کرد. کنجکاو بودم که بفهمم امشب تا چه حد بدبختي رو به چشم مي بينم، پس پرسيدم:
– مريم خانم رو با خودتون نياورديد؟
پرسيدم اما به اين فکر نکردم که شايد جواب داريوش ريشمو خشک کنه! اخم صورتش عميق تر شد و گفت:
– نه مريم کار داشت، نتونست بياد.
به جواب دقت نکردم، سوختم وقتي اسم مريم روي لباش جاري شد. آتيش گرفتم، ذره ذره خاکستر شدم. دلم مي خواست خرخره اش رو بجوم. دست خودم نبود، نمي تونستم ببينم جلوي من اسم کس ديگه اي رو به زبون بياره. مسير برام طولاني تر از هميشه شده بود، ولي بالاخره رسيديم. تموم مکالمه من و داريوش تو همون چند تا جمله خلاصه شد و همون چند تا جمله نصف عمر منو گرفت. سپيده هم که کلا روزه سکوت گرفته بود! داريوش، جلوي در خونه خاله شيلا ترمز کرد و من و سپيده پياده شديم. آرمين کنار در منتظر بود. از اونجا به بعد سپيده با آرمين همگام شد. ديگه طاقت موندن کنار داريوش رو نداشتم. خيلي سريع خودمو داخل خونه کشيدم و به دو به طرف سالن رفتم. همينطور که حدس مي زدم از قبل کسي توي حيا ننشسته بود و همه سالن رو ترجيح داده بودن. جمعيت زياد بود و کولر کفاف خنک کردن خونه رو نمي داد. داخل سالن هوا خيلي گرم بود و دختر و پسر توي هم وول مي زدن. بوي اسفند و عطر در هم مخلوط شده و معجون خوش بويي ساخته بود. مامان با ديدنم به طرفم اومد و بعد از بوسيدنم و تعريف از آرايش آراييشگره، با دست به سمتي اشاره کرد و گفت:
– کيميا اومده. برو جلو سلام کن. خوبيت نداره.
زير لب چشمي زمزمه کردم و با اينکه اصلاً دلم نمي خواست با اون همکلام بشم به سمتش رفتم. انتظار داشتم بازم ازش تيکه و کنايه بشنوم. اما تو دلم قسم خوردم اگه حرفي زد جوابشو بدم، ديگه داريوش وجود نداشت که باه خاطرش دندون سر جيگرم بذارم. اما بر خلاف تصورم، خاله با محبت گونه مو بوسيد و حالمو پرسيد. انگار حالا که ديگه خيالش راحت شده بود مهربون شده بود. تازه بيشتر لجم گرفت! چقدر از آدماي دو رو بيزار بودم. يه کم کنار خاله نشستم اونم به اجبار و در جواب سوالاش جواباي کوتاه زوري دادم. داريوش هنوز نيومده بود تو و همون توي حياط مونده بود.از چشماي خاله رضايت رو مي شد خوند. مي دونستم هنوزم دوست نداره من و پسرش روبرو بشيم، هرچند که دليلي براش پيدا نمي کردم. پسر جونش که با شخص مورد نظر مامان باباش نامزد کرده بود. ديگه چه فرقي داشت براشون؟! وقتي ديدم ديگه طاقت کنار خاله بودنو ندارم بلند شدم و مثلاً براي کمک راهي آشپزخونه شدم. ظاهراً کمکي از دست من بر نمي يومد و همه کارا انجام شده بود. پذيرايي رو هم که مستخدما داشتن انجام مي دادن. اون وسط مونده بودم چي کار کنم! نه حوصله بيرون رفتن و ديدن هياهوي دختر پسرا رو داشتم، نه مي شد برم توي حياط، چون داريوش بيرون بود. نه تو اين شلوغي مي تونستم سپيده رو گير بکشم و بشينم کنارش. تو آشپزخونه هم که کمکي از دستم بر نمي يومد، به ستوني که وسط آشپزخونه بود تکيه دادم و به تکاپوي مستخدما خيره شدم. کاچي به از هيچي! تو فکراي فرسايشي خودم فرو رفته بودم که درست کنار گوشم از جا پروندم:
– نبينم سر گردون باشي عزيزم!
به طرف صدا برگشتم، ايليا بود. با لبخند در حالي که ليواني شربت رو بين انگشتاش گرفته بود، کنار به کنارم ايستاده بود. از ديدنش احساس سرما کردم، ولي با خونسردي ظاهري گفتم:
– حوصله ام سر رفت. هيچ کاري نيست من بکنم.
نگاش عوض شد، چرخيد، ليوان شربتش رو روي ميز وسط آشپزخونه گذاشت و گفت:
– چرا يه کاري هست!
– چه کاري؟
اومد نزديکم، قبل زا اينکه بتونم جلوشو بگيرم، دستاشو حلقه کرد دور کمرم و گفت:
– با من برقص عزيزم …
نمي دونم چرا ازش مي ترسيدم. با بي ميلي و دستپاچگي هولش دادم عقب و گفتم:
– نه حوصله اشو ندارم. بعدم خوشم نمي ياد بچسبي به من …
ايليا خنديد و گفت:
– عاشق همين جفتک انداختناتم! خيلي خب! بيا بشينيم يه جا يه کم صحبت کنيم، خيلي وقته دنبال يه فرصتم براي حرف زدن با تو … رقص بهونه بود!
چيزي که ازش مي ترسيدم داشت سرم ميومد، اصلا امادگي حرف زدن با ايليا رو توي خودم نمي ديدم، چشممو دوختم به جمعيت سالن، داريوش رو ديدم، پس اومده بود تو … کنار خاله کيميا نشسته بود، اما حسابي تو فکر بود و اصلا توجهي به دور و برش نداشت. با صداي ايليا به خودم اومدم:
– بريم يه جا بشينيم؟ اصلاً بريم تو حياط خلوت تره راحت تر مي شه حرف زد، خيلي حرفا باهات دارم رزا …
نفسمو فوت کردم و گفتم:
– من حرفي با تو ندارم ايليا …
قيافه اش در هم شد و گفت:
– تو چت مي شه رزا؟ چرا اينقدر تلخ شدي؟!!
چي بهش مي گفتم؟ مي گفتم منو تلخ کردن؟ ايليا چي کم داشت که من باهاش اينجوري برخورد مي کردم؟!!! واقعاً هيچي کم نداشت … خوشگل … خوش تيپ … جذاب … تحصيلکرده … آرزوي هر دختري بود … هميشه اگه مي خواستم تو فاميل کسي رو به خوشگلي مثال بزنم دست مي ذاشتم روي رضا و سام و ايليا … اما حالا ديگه خوب مي دونستم همه چي ظاهر نيست … و گذشته از اون ديگه نمي تونستم به مرد جماعت اعتماد کنم. مگه من چند سالم بود؟ همه اش هجده سالم بود! اما تجربه اي که به دست آورده بودم به اندازه کل زندگيم ارزش داشت. اگه مي تونستم دوباره به يه مرد اعتماد کنم و اگه مي تونستم ايليا رو تي قلبم جانشين داريوش کنم قطعاً خوشبخت مي شدم، اما نمي تونستم. از احساس پر از کينه و نفرت خودم هم که چشم پوشي مي کردم، يه عمر ايليا رو به چشم برادرم نگاه کردم. مثل سام! کلا هيچ وقت چشم و نظري روي پسراي فاميل نداشتم. با صداي ايليا چشم ازش گرفتم و آه کشيدم:
– رزا نامه منو خوندي؟ مگه نه؟
چرا ايليا خفه نمي شد؟ چرا دست از سرم بر نمي داشت؟ من يه تنه چقدر فشار رو مي تونستم تحمل کنم مگه؟ داشتم کم مي اوردم. دوست داشتم دستامو بذارم روي گوشام بگم تو خفه شو! بعدم برم جلوي داريوش و جيغ بزنم توام از جلوي چشمام گمشو! مي ديدمش که با خاله کيميا هر از گاهي پچ پچي مي کنن و بعد دوباره سرشو مي اندازه پايين. يه ليوان خالي گرفته بود دستش و باهاش بازي مي کرد…. رزا حواست کجاست؟ تو هپروت سير مي کني؟!!!
با کلافگي چشم از داريوش گرفتم و گفتم:
– چي مي گي ايليا؟ چرا دست از سرم بر نمي داري؟ آره نامه ات رو خوندم … جوابمم همونيه که بوده …
اخماش بيشتر در هم شد، بازومو گرفت بين دستاش و همينطور که فشار مي داد با صداي ناراحت و عصبي گفت:
-دِ …آخه چرا؟
زل زدم توي چشماش و گفتم:
– من با تو خوشبخت نمي شم. توام با من خوشبخت نمي شي!
پوزخند مسخره اي زد و گفت:
– اوه ببخشيد شما خدا هستين؟ اين چه حرفيه؟ مگه تو علم غيب داري؟
– نخير من علم غيب ندارم. نعوذبالله خدا هم نيستم ولي مي دونم با تو خوشبخت نمي شم چون من تو رو به چشم برادرم مي بينم. نمي تونم به عنوان شوهر آينده ام بهت نگاه کنم.
دستش شل شد و گفت:
– ول کن اين مزخرفاتو! من که برادر تو نيستم! تو فقط يه داداش داري اونم رضاست …
– بس کن ايليا … من حرفمو زدم … نظرمم عوض نميشه. از بچگي به تموم پسراي فاميل به چشم برادراي بزرگترم نگاه کردم و با همين ديد بزرگ شدم. تو نمي توني نظر منو عوض کني … فهميدي؟
– ولي …
– ديگه ولي و اما نداره.
– رزا…
– خواهش مي کنم ايليا! بذار مثل هميشه با هم خوب باشيم. درست مثل يه خواهر و برادر!
فکش منقبض شد و گفت:
– اين حرف آخرته؟
– حرف اول و آخرمه.
– کسي رو دوست داري؟
گوشم سوت کشيد، نه من کسي رو دوست نداشتم! من هيچ وقت حماقت نکردم! من هيچ وقت شکست نخوردم، زبونم به حرف اومد:
– معلومه که نه!
– ولي من نمي تونم به اين راحتي ازت بگذرم.
از کوره در رفتم و با خشم گفتم:
– بايد بگذري. همينه که من مي گم! نه نه نه.
– اينو بدون رزا من تا وقتي که مجردي منتظر مي مونم. شايد نظرت تغيير کنه.
– نظر من تغيير نمي کنه.
در حالي که با ناراحتي از من جدا مي شد گفت:
– از اين ستون به اون ستون فرجه.
پامو با خشم روي زمين کوبيدم و زدم از آشپزخونه بيرون. مي خواستم يه گوشه بتمرگم! حسابي پاهام درد گرفته بود. روانمم که کلا نابود شده بود! همينطور که دنبال يه صندلي مي گشتم که بشينم، نگاه سرکشم بي اختيار سر خورد به سمت داريوش. در کمال تعجب ديدم فارغ از زمان و مکان به من خيره شده. گويي اصلا تو اين دنيا نبود! با عصبانيت نگاهمو ازش گرفتم و سعي کردم تموم خاطراتي رو که باهاش داشتم تو گورستون ذهنم دفن کنم تا شايد بتونم زندگي کنم. بتونم عادي باشم! مثل همه آدماي ديگه. ولو شدم روي صندلي و همينطور که با پوست لبم ور مي رفتم، مشغول تماشاي رقص و پايکوبي بقيه شدم. آرمين و سپيده داشتن وسط مي رقصيدن، دورشون رو همه جووناي فاميل گرفته بودن و وضعي شده بود ديدني. کاش حوصله قبل رو داشتم و براي سپيده مي ترکوندم! اما حيف! حسابي توي خودم بودم که صداي رضا منو از فکر خارج کرد. با هيجان گفت:
– رزا اومدن!
با تعجب نگاش کردم، توي اون کت شلوار خاکستري رنگ حسابي خواستني شده بود!
گفتم:
– کي؟
– اِ چقدر پرتي! مهستي و خونواده اش ديگه.
از جا بلند شدم و گفتم:
– آهان کجان؟
– تازه رسيدن. هنوز وارد سالن نشدن.
– خيلي خوب من مي رم استقبالشون، به مامان هم بگو.
– گفتم، رفته دم در.
حسابي دلم براي مهستي تنگ شده بود. خيلي وقت بود که نديده بودمش. با خوشحالي به پيشوازش رفتم. کت و دامن سفيدي پوشيده بود که بدنش رو کامل از ديد نامحرم پوشونده بود. با ديدنم از خونواده چهار نفري اش جدا شد و به طرفم اومد. هيجان زده، همديگه رو گرم بغل کرديم. مهستي در حالي که چشماي درشت مشکيشو درشت تر کرده بود، گفت:
– چقدر خوشگل شدي بلا! چه خبره؟
– بابا اين حرفا چيه؟ من همونم که بودم … خودت هم خوشگل شدي زن داداش …
با اومدن مامان و بابا و برادر مهستي حرفم نيمه تموم موند. تازه مي خواستم بهش بگم که داريوش هم اينجاست چون مي دونستم که حسابي مشتاق ديدن اين تحفه است! مهستي با سرمستي دست خانم مسني رو که تقريباً شبيه خودش بود گرفت و گفت:
– بيا با مامانم آشنا شو. مامان جون اين رزاس، خواهر رضا.
مامانش به گرمي گونه مو بوسيد و گفت:
– خوشبختم دخترم. تعريفاي مهستي از شما چندان هم بيراه نبود! واقعاً ملوس و دوست داشتني هستي …
لبخند زدم و گفتم:
– ممنون نظر لطفتونه.
بعد از مامانش نوبت بابش بود. مردي قد بلند، چهار شونه با سبيل هاي تاب دار سفيد و موهاي جو گندمي. از اون چهره هايي که اصولاً خانما عاشقشون هستن! صداي کلفت و مردونه اي هم داشت. باهاش دست دادم و از ديدارشون ابراز خشنودي کردم. بعدش نوبت رسيد به برادرش … اينطور که از مهستي شنديه بودم برادرش بيست و هفت سالش بود و تازه از آمريکا برگشته بود. مهستي مي گفت براي تحصيل ده سال آمريکا بوده از پونزده سالگي تا بيست و پنج سالگي، بعدش برگشته ايران، اما هفت ماه پيش دوباره براي انجام کارايي از جمله گرفتن مدرکش رفته بود امريکا. براي همينم من تاحالا نديده بودمش و توي مهموني هايي که مي گرفتيم مهستي تنها مي يومد. ولي رضا ديده بودش و بعضي وقتا ازش يه چيزايي تعريف مي کرد. حالا با ديدنش به اين نتيجه رسيدم که واقعا هم تعريفيه! مهستي دست دور شونه برادرش انداخت و گفت:
– حالا آقا گله رو مي خوام بهت معرفي کنم. داداش جون من مهندس راه و ساختمان، آقاي باربد شفيعي.
قبل از اينکه من حرفي بزنم، باربد دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت:
– خوشبختم خانم.
دستش رو فشردم و گفتم:
– به همچنين! از اينکه اومديد ممنونم. اميدوارم امشب بهتون خوش بگذره.
باربد در حالي که با اون چشماي قهوه اي درشتش براندازم مي کرد جنتل مآبانه يه تاي ابروشو بالا انداخت و گفت:
– قطعاً همينطوره رزا خانم.
مشغول آناليزش شدم، باربد بيشتر شبيه پدرش بود تا مادرش. قد بلند، هيکل درشت و چهارشونه، صدايي گيرا و مردونه، چشماي درشت قهوه اي تيره، پوست گندمي و موهاي قهوه اي روشن و لخت. حالت موهاش تقريباً شبيه موهاي داريوش بود. تيکه تيکه و بلند که تو بعضي از قسمت ها روي پيشونيش ولو شده بودن. روي هم رفته قيافه اش جذاب و دخترپسند بود. يه جورايي جذبش شده بودم. دليلش براي خودمم نامعلوم بود، شايد دليلش صداي بمش بود، چون خانوما از راه گوش عاشق مي شن و صداي باربد واقعاً مردونه و بم بود. شايدم شباهت موهاش به موهاي داريوش بود، البته فقط تو حالت، وگرنه موهاي داريوش طلايي بود و موهاي باربد قهوه اي! صداي سرفه باربد و بعدم لبخند جذاب و کجش باعث شد به خودم بيام و بفهمم کلي وقته زل زدم بهش! خاک بر سر من! آبروم رفت تو همين برخورد اول … سري براش تکون دادم و سريع رفتم پشت مامان ايستادم که داشت با مامان مهستي حرف مي زد و دعوتشون مي کرد که بشينن. بابا هم داشت با باباي مهستي حرف مي زد و از برق چشماي هر دوشون معلوم بود که حسابي از سليقه رضا راضين. رضا هم که ديگه سر از پا نمي شناخت و بين مهستي و باربد وايساده بود و داشت باهاشون حرف مي زد! يه لحظه نگام چرخيد سمت سپيده و آرمان که سر جاشون نشسته بودن، با اشاره سپيده سر به زير از خونواده شفيعي عذر خواهي کرده و پيش سپيده رفتم.
سپيده نشگوني از بازوم گرفت و گفت:
– ناقلا اينا کي بودند؟
اخمامو در هم کردم و همينطور که بازومو ماساژ مي دادم با قيافه اي در هم رفته از درد گفتم:
– سپيده حالت خوبه؟
– وا سوال من چه ربطي به حالم داشت؟
– يعني تو مهستي رو نمي شناسي؟ دوست رضا!
چشماشو گرد کرد و گفت:
– آهان. اِ اين مهستي بود؟ چه ناز شده. سفيد بهش مي ياد، يه لحظه نشناختمش. اونا کي بودن باهاش؟
– خونواده اش. بابا مامان و برادرش.
با نگاهي خريدارانه باربد رو برانداز کرد و با ابروهاي بالا پريده گفت:
– برادر خوشتيپ و جذابي داره!
باز ياد نگاه خيره خودم به باربد افتادم و اعصابم خورد شد، سپيده داشت با نگاش باربد رو مي جويد. مشتي زدم تو بازوش و گفتم:
– اينقدر نگاش نکن خوب! مي فهمه داريم در موردش حرف مي زنيم! اسکل!
نگاه ازش گرفت و گفت:
– لامصب عين اين مانکناي ايتاليايي مي مونه! تيپشو نگاه! آدم آب از لب و لونچش راه مي افته!
زير چشمي نگاهي به تيپ باربد انداختم، حسابي مشغول صحبت با بابا بود و حواسش به ما نبود. کت و شلوار قهوه اي پوشيده بود با پيراهن کرمي و کروات قهوه اي. حق با سپيده بود. خوش تيپ بود و جذاب. با صداي سپيده افکارم به هم ريخت:
– حس مي کنم يه رقيب واسه داريوش پيدا شد، تا الان حواس همه دخترا به داريوش بود، حالا نصفشون دارن مي يان سمت اين آقا خوش تيپه، گفتي اسمش چي بود؟
از لاي دندوناي به هم چسبيده ام غريدم:
– باربد!
بعد با خشم گفتم:
– آدم نمي شي تو؟! شوهر کردي خير سرت! هيز گيري مي کني هنوز؟ خاک بر سرت کنم من! خوردي پسر مردمو!
لجم گرفته بود که باز يادم اورد داريوش معرکه بود! باز يادم اورد چيو از دست دادم! هر چند که … من توي اين از دست دادن کاره اي نبودم … من اگه نجابت هم به خرج داده بودم باز هم بازيچه بودم … شک نداشتم! قبل از اينکه سپيده بتونه حرفي بزنه، آرمين گفت:
– چيه داريد در مورد چي حرف مي زنيد؟ فکر منو نمي کنيد که يه وقت حسوديم مي شه.
سپيده زود گفت:
– حرفاي ما زنونه اس!
آرمين هم با بدجنسي گفت:
– واي از اون حرفاي …
من و سپيده هم زمان حرفش رو قطع کرديم و گفتيم:
– آرمين واقعاًَ که!
آرمين قهقهه اي سر داد و گفت:
– به من چه؟ خودتون هم خوب مي دونين چقدر بي تربيتين! وگرنه من که چيزي نگفتم …
هر سه خنديدم و نگام افتاد به داريوش هم چطور با حسرت به ما زل زده. خاله کيميا هم نگاشو دنبال کرد و بعد با نگراني دستشو گرفت توي دستش … نگامو ازش گرفتم … لعنتي! يه لحظه هم نمي تونستم شاد باشم! بدون اينکه حرفي به سپيده و آرمين بزنم ازشون دور شدم و به آشپزخونه رفتم. ليواني آب خنک خوردم. وقتي يه کم احساس آرامش کردم، از آشپزخونه بيرون و اومدم و يه نقطه خلوت تو سالن پيدا کردم و تنها رفتم نشستم. بازم تو خاطراتم گم شده بودم. کل خاطراتم سه ماه هم نبودف ما مي تونست يه عمر زندگيمو مختل کنه. خودمم از اين نوسانات روحي و احساسي خودم به تنگ اومده بودم. يه روز از عشق داريوش پر مي شدم و دلم براش پر مي زد يه روزم به خاطر بلايي که به روزم آورده بودم حالم ازش به هم مي خورد و تا حد مرگ ازش متنفر مي شدم. نمي تونستم يکي رو به اون يکي غالب کنم، هميشه يا مغلوب بودم يا غالب. بستگي به موقعيت داشت.
با صدايي دوباره از فکر خارج شدم. انگار امشب نمي شد يه کم با خودم خلوت کنم:
– عذر مي خوام رزا خانم. مي شه من اينجا بشينم؟
به بالا که نگاه کردم، متوجه باربد شدم. لعنتي بو عطر تلخ و س*ک*س*ي*ش مست کننده بود! به قدري که بي اختيار آدم هوس مي کرد تو لبه کتش رو بگيره و سرشو فرو ببره توي سينه اش و هي بو بکشه! چه فکرا!!! داشتم خل مي شدم! سريع يه کم خودمو کنار کشيدم و گفتم:
– خواهش مي کنم بفرماييد.
کنارم روي صندلي نشست و پاي چپشو انداخت روي پاي راست، پوفي کرد، دست به سينه شد و گفت:
– آدم توي اين همه سر و صدا سرسام مي گيره.
واي صداش داشت عصبيم مي کرد. چرا اينقدر از صداش خوشم اومده بود؟!! به لبخندي مصنوعي اکتفا کردم و حرفي نزدم. چون حرفم نمي يومد، جيغم مي يومد! دوست داشتم سر خودم جيغ بکشم! دوباره گفت:
– مي تونم ازتون در خواست کنم با هم بريم داخل باغ؟ سر و صدا اون قسمت کمتره! از چشماي شما هم مي خونم که از صدا خسته شدين …
درست عين يه خرگوش اسير هيپنوتيزم چشماي مار از جا بلند شدم و گفتم:
– اوه بله … خواهش مي کنم!
باربد از جا بلند شد، دستشو گذاشت توي کمرم و به نرمي منو به سمت در حدايت کرد. از برخورد دستش با کمرم حس بدي نداشتم. يعني اصلاً احساس نکردم قصد سو استفاده داره. به خودم تشر زدم:
– خوب بيشعور! ده سال آمريکا بوده! فرهنگ اون با تو کلي فرق داره!
آهي کشيدم و بدون اينکه به دور و بريام نگاه کنم، همراه باربد زدم بيرون. حياط خلوت بود و تک و توک افراد مسن روي صندلي هاي ولو شده بودن و از خودشون پذيرايي مي کرد. باربد به سمت آخر باغ که خلوت بود و کم نر تر اشاره کرد و گفت:
– بريم اونجا … فکر کنم دنج تر از اونجا جايي گير نمي ياد …
رفتم همون سمت … چرا به فکر خودم نرسيده بود زودتر از خونه بزنم بيرون؟!! مغزم داشت از اونهمه گوم گوم منفجر مي شد. روي صندلي ولو شدم و بي اختيار گفتم:
– آخيش …
نشست کنارم، باز همون لبخند کج جذابشو تحويلم داد و گفت:
– با اينکه فقط بيست و هفت سالمه نمي دونم جووناي ديگه اين همه انرژي رو از کجا مي يارن؟ احساس پيري
مي کنم.
باهاش احساس صميميت مي کردم، زود براي اين حس … اما انگار باربد برام غريبه نبود. هيچ حس بدي نسبت بهش نداشتم. خنديدم و گفتم:
– مشکل از ماست! شادي و نشاط اونا طبيعيه.
ابروش رفت بالا و گفت:
– شما هم احساس منو دارين؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
– تقريباً، ولي خوب نه هميشه! بعضي وقتا پايه جمع خود منم و اگه دو دقيقه مثلاً براي آب خوردن برم انگار همه جا سکوت و خاموشيه، ولي بعضي وقتا هم مثل الآن اصلاً حوصله ندارم.
اونقدر باهاش راحت نبودم که بگم يکي از همجنسات نشاط منو کشت! با لحني که خنده توش موج مي زد گفت:
– شايد حضور ما باعث اين کسالت شما شده.
هول شدم و گفتم:
– نه اصلاً! خواهش مي کنم اين حرف رو نزنيد. اصلاً منظورم اين نبود …
لحنش صميمي شد و با لبخند گفت:
– راحت باش! متوجه شدم … مزاح کردم!
نفسمو دادم بيرون و گفتم:
– ترسيدم بد برداشت کنين، آخه شما خيلي براي ما عزيزين …
با ترفندي زيرکانه گفت:
– من؟
حتي شوخي هاش هم دل ادمو نمي زد. يه جوري بود! يه جوري که هيچ کدوم از مرداي دور و بر من نبودن! انگار بلد بود چطور بايد از يه زن دل ببره! بلد بود چطور همه حواس يه خانوم رو معطوف به خودش بکنه. شايدم تو ذاتش بود! در هر صورت با اخمي ساختگي گفتم:
– منظورم کل خانواده شما بود.
خنده اي کوتاه کرد و دستشو توي جيب کتش فرو برد و گفت:
– اگه سيگار بکشم ناراحت مي شي؟
ياد داريوش افتادم … داريوش که سيگاري نبود!!! با حس نگاه منتظرش داريوش رو به شدت پس زدم و گفتم:
– نه خواهش ميکنم، راحت باشين …
جعبه اي فلزي از داخل جيبش بيرون آرود، سيگار اين شکلي نديده بودم تا حالا … حالا انگار چند مدل سيگار ديده بودم تاحالا!!! نه بابام سيگاري بود نه داداشم نه عموهام نه شوهر خاله ام نه داييم … پسراي فاميل هم اگه براي شيطنت هر از گاهي سيگاردود مي کردن تو جمع اين کار رو نمي کردن که من سيگارشون رو ببينم … با اين وجود از جعبه سيگارش خوشم اومد … سيگاري گوشه لبش گذاش، با فندک فلزي مستطيلي شکلش روشنش کرد، دود غليظي از دهنش بيرون فرستاد، سيگار رو گرفت بين دو انگشت شست و سبابه اش و گفت:
– چه رشته اي مي خوني رزا جان؟
جان؟ من کي شدم رزا جان؟!!!! لا اله الا الله! چرا از دست اين مرتيکه عصبي نمي شدم پا شم گورمو گم کنم برم تو؟ اين آرامش يهو از کجا پيداش شده بود؟ زبون باز کردم:
– تجربي.
چشماش گرد شد، دود توي دهنش موند، چند لحظه مکث کرد، دود رو از دهنش خارج کرد و گفت:
– اوه! دبيرستاني هستي؟!!
پس چي فکر کرده بود؟!! چقدر جا خورد! سرمو تکون دادم و گفتم:
– بله …
پک محکم تري به سيگارش زد و گفت:
– فکر مي کردم بزرگتر باشي، مثلا سال دوم سوم دانشگاه … اما با اين وجود، کاملا مطمئن بودم هر رشته اي که بخوني مربوط مي شه به تجربي … شايد پزشکي … شايد هم پرستاري …
مشغول بازي با ناخن هاي لاک زده ام شدم و گفتم:
– چرا؟
– بهت مي ياد، شبيه خانوم دکتراي ايده آليسم هستي. که البته مخلوطي از فمينيسم هم توي تو هست …
يا پنج تن! اين چي داشت مي گفت؟!! بابا زير ليسانس حرف بزن مرتيکه! از نگاهم شياد فهميد هيچي نفهميد که لبخندي زد و گفت:
– کاملاً از چشمات مشخصه که هر چيزي رو درحد کمال ميخواي ، مغروري و غرورت از کمال گرايي تو نشات گرفته. فمنيسم بودن هم که کلا توي تموم زن ها هست … کم و زياد داره … اما وجودش غير قابل انکاره …. همه تون به نوعي دنبال زن سالاري هستين و اينکه سر تو هميشه رو به بالاست اين رو ثابت مي کنه …
حرفاش که تموم شد خيره شد توي چشمام و گفت:
– غير از اينه خانوم دکتر فمنيسم بعد از اين؟
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
– چي بگم … خوب … شايد …
باز خنديد، در حد دو سه ثانيه صداي خنده اش رو شنيدم، بعد قطع شد، پک آخر رو به سيگارش زد، زير کف چرم قهوه اي رنگش خاموشش کرد و گفت:
– بگذريم، سال چندم هستي رزا جان؟
اينقدر جلوش کم اورده بودم که حرف زدن عادي خودمو هم يادم رفته بود! چي مي شد چهار تا کلمه قلمبه سلمبه ياد ميگرفتم و الان به خوردش مي دادم تا منو احمق فرض نکنه؟!!!
من … اومم … پيش دانشگاهي هستم.
دستشو گذاشت پشت صندلي من، اما بازم فاصله رو حفظ کرد و گفت:
– قصد ادامه تحصيل که داري؟
– خب … مطمئناً.
– اميدوارم موفق بشي.
باز داشتم تو آرامش فرو مي رفتم و استرس لحظاتي قبلم رو از ياد مي بردم. لبخند زدم و گفتم:
– خودم هم همينطور. ممنون از لطفتون.
صداي موسيقي گوش خراش از داخل قطع شد، به دنبالش صداي موسيقي لايت بلند شد و چراغ ها هم خاموش شد. آخ که چقدر به اين آرامش نياز داشتم، آخيش! صداي باربد روي حوض آرامشم موج انداخت، پي در پي و دنبال هم … اما از بينش نبرد …
– افتخار مي دي؟
نگام توي چشماي قهوه ايش گره خورد، چشماش يه قدرت جاذبه عجيبي داشتن. تو دلم اعتراف کردم حتي بدتر از داريوش! اصلاً نفهميدم چي شد که سرمو به نشونه مثبت تکون دادم. دستمو گرفت بين انگشتاي کشيده اش و گفت:
– بريم داخل پرنسس … رقصيدن بين چهار تا پيرمرد صفا نداره …
خنده ام گرفت و دنبالش کشيده شدم … چراغ ها خاموش بود، اما به جاش شمع هاي پايه بلندي که روي ميزاي پذيرايي بود رو روشن کرده بودن. داريوش از يادم رفته بود … آرمين و سپيده و دو سه تا زوج ديگه داشتن مي رقصيدن. مي دونستن الان همه منو کنار باربد مي بينن اما برام مهم نبود. دستاشو دور کمرم پيچيد و حس کردم کمر بارکيم بين دستاي بزرگش گم شد، لبخند زدم و لبخند تحويل گرفتم، يه دستشو سر داد از روي کمرم به سمت دستم و انگشتاشو فرد کرد بين انگشتاي دستم. ناچار اون يکي دستمو گذاشتم روي شونه اش … آهنگي که پخش مي شد آهنگ مورد علاقه آرمين بود که هميشه براي سپيده مي خوند، اما اون لحظه دل منو خون مي کرد … برام عجيب بود که باربد هم زمزمه وار هم صداي داريوش شد …. هه! حتي اسم خواننده هم مي خواست يادم بياره چه به روزم اومده … سعي کردم توي کلمات شعر گم بشم و به هيچي فکر نکنم …
– کـجــاي ايـن جــنـگـل شــب
پنهون مي شي خورشيدکم
پشـت کدوم ســد ســکـوت
پـر مـي کــشــي چــکـاوکم
چرا بـه من شک مي کني
مـن کـه مـنـــم بـراي تــو
لبـريـزم از عـشــق تــو و
سـرشــارم از هــواي تــو
دسـت کدوم غزل بـدم
نـبــض دل عـاشـقـمـو
پشت کدوم بهانه باز
پنهون کنم هق هقـمو
گـريه نمي کنم نـــرو
آه نمي کـشـم بشين
حرف نمي زنـم بمـون
بغض نمي کنم ببيـن
سفر نکن خورشيدکم
ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگه منه
راهييه اين سفر نشو
نزار که عشق من وتو
اينجا به اخر برسه
بري تو و مرگ منم
رفتن تو سر برسه
گـريه نمي کنم نـــرو
آه نمي کـشـم بشين
حرف نمي زنـم بمـون
بغض نمي کنم ببيـن
نـوازشــم کــن و بـبـيــن
عشق مي ريزه از صدام
صدام کــن و ببـين که باز
غنچه مي دن تـرانه هام
اگر چه من به چـشـم تو
کمـم قـديمي ام گمـم
آتشـفشـان عـشـقـمـو
دريـــاي پــر تـلاطــمــم
گـريه نمي کنم نـــرو
آه نمي کـشـم بشين
حرف نمي زنـم بمـون
بغض نمي کنم ببيـن
تموم طول اهنگ محو صداش بودم … ديگه به اين فکر نمي کردم که چقدر کلمه به کلمه اين شعر وصف حال منه! ديگه به داريوش فکر نمي کردم، فقط غرق زمزمه باربد بودم که يه دستش دور کمرم بود و يه دستش توي دستام. نگاش تو نگام و بدون لبخند برام مي خوند … شايدم براي دل خودش مي خوند، اما اين خوندنش بدجور به دل من نشسته بود. آهنگ تموم شد … قبل از اينکه زوج ها وقت کنن از هم جدا بشن چراغ روشن شد و صداي دست و سوت بلند شد … ذهنم به سمت باربد کشيده شده بود اما دلم هنوز پا برهنه دنبال داريوش مي دويد … باربد ازم جدا شد و دستمو محکم گرفت و کشيد که بريم بشينيم. نگام رفت سمت داريوش … اما نبود … خاله کيميا تنها بود … دور تا دور سالن رو نگاه کردم … خبري از داريوش نبود … بيخيالش شدم و با راهنمايي باربد روي صندلي نشستم، باربد هم کنارم نشست و گفت:
– تجربه شيريني بود … به جرئت مي گم شيرين ترين تجربه ام بود …
جوابش بازم فقط يه لبخند نيم بند بود. عجيب جلوش احساس کمبود داشتم و نمي دونستم چرا؟!!
خنديد و گفت:
– سنگيني نگاه مامان بابا رو هنوزم روي خودمون حس مي کنم، نگاشون نمي کنم چون مطمئنم با ديدن دهن باز مونده شون خنده ام مي گيره!
بي اراده من به جاي اون به بابا ومامانش نگاه کردم، حق با باربد بود. داشتن با بهت به ما دو نفر نگاه مي کردن، نگاشون طوري بود که از خجالت رنگ عوض کردم و سريع نگامو دزديدم. از ديدن عکس العمل من خنده شو جمع کرد و گفت:
– معذب نباش رزا جان … مشکل اونا با منه! خيلي سعي کردن توي ايران سر منو به شکلي گرم کنن … اما موفق نشدن … دليل بهتشون هم اينه که براي اولين باره دارم توي کشورم با دختري که هم وطنمه مي رقصم!
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
– جدي؟!!
سرشو تکون داد و گفت:
– بله … و هيچ وقت تصورش رو هم نمي کرد رقصيدن با يه دختر ايراني اينقدر شيرين باشه برام …
لبخندي زدم و گفتم:
– پس اميدوارم از اين به بعد هم پارتنر شما کسي باشه که اين حالت خوب رو ازتون دور نکنه.
دستم رو که هنوز هم توي دستش مونده بود و اصلا متوجهش نبودم رو فشرد و خواست چيزي بگه که با شنيدن صداي ايليا و ديدنش روبرمون سکوت کرد.
– رزا جان يه لحظه مي ياي؟
بالاخره يه اتفاقي افتاد که من يه ذره از اين باربد دل بکنم! لامصب چه جاذبه اي داشت! نمي شد ولش کرد! از جا بلند شدم و بعد از عذر خواهي از باربد با ايليا همراه شدم. ايليا با خشم منو کشيد يه گوشه خلوت و گفت:
– اين مرتيکه کي بود؟
از دهنش بوي تند الکل حس مي شد. فهميدم چه غلطي کرده! خيلي وحشت کردم. از اينکه بي آبرويي راه بندازه وحشت کردم! آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
– اِ ايليا درست صحبت کن! اولاً مرتيکه نه و جناب مهندس باربد شفيعي! دوماً اون تقريباً مي شه برادر زن رضا در آينده.
– اُه و شايد بشه شوهر دختر عموم نه؟
– ايليا منظورت از اين حرفاي نيش دار چيه؟
– تو اونو مثل برادرت نمي دوني؟ فقط من در به در رو مثل برادر خودت مي دوني و نمي توني به درخواستم جواب مثبت بدي؟ خيلي خوب من داداشت باشم. قبول. اگه من داداشت هستم بهت اجازه نمي دم با هر کس و ناکسي برقصي! شير فهم شد؟ من غيرت دارم!
دستمو از دستش کشيدم بيرون، خواستم ازش فاصله بگيرم و گفتم:
– ايليا تو حالت خوب نيست.
باز دستمو گرفت، محکم کشيد و گفت:
– کجا؟ من خيلي هم خوبم. چرا بد باشم؟ امشب محبوبم بهم گفته که تو مثل برادرمي! چرا بد باشم؟ توپ توپم!
چون تقريباً داشت داد مي زد، گفتم:
– ايليا تو رو خدا آروم باش!
– نمي تونم رزا. نمي تونم دارم ديوونه مي شم. هر چي فکر مي کنم به نتيجه اي نمي رسم. علت جواب منفي تو رو نمي فهمم. من همه چيز دارم. خونه، ماشين، پول، تحصيلات، قيافه، تيپ از همه مهم تر عاشقتم! ولي نمي دونم چرا تو چشمات کور شده و اينا رو نمي بيني؟
با عجز گفتم:
– من مي بينم ايليا، ولي نمي تونم! باور کن نمي تونم.
– مي توني! بايد بتوني! مجبورت مي کنم.
کم مونده بود گريه ام بگيره، تقريباً التماس کردم:
– ايليا تو رو خدا دست از سر من بردار.
– چي داري مي گي؟ من از بچگيم عاشق تو بودم. اين چيزي نيست که يه روزه اومده باشه. حالا چطور انتظار داري به اين راحتي فراموشش کنم؟ تو بايد زن من بشي! مي فهمي؟ بايد!
– ايليا …
مچ دستمو که محکم گرفته بود و فشار مي داد رو به طرف در سالن کشيد. نمي خواستم باهاش برم بيرون خيلي مي ترسيدم. اما هر کاري کردم دستمو ول نکرد و منو کشون کشون با خودش برد از خونه بيرون. جيغ و داد هم نمي شد بکنم! بدجور آبروريزي مي شد. همين که رفتيم توي باغ تازه تونستم حرف بزنم و با عجز گفتم:
– منو کجا مي بري؟
هيچ جوابي نداد. ديگه طاقت نياوردم و دستمو محکم از دستش خارج کردم و گفتم:
– ايليا تو ديوونه شدي؟
رخ به رخم ايستاد، چشماشو کوبوند توي صورتم و گفتم:
– بودم!
دستمو تو هوا تکون دادم و عصبي گفتم:
– خيلي خوب پس برو خودت رو به يه ديوونه خونه معرفي کن. اينجا جاي ديوونه ها نيست. بي شرف تو به دختر عموت هم رحم نمي کني؟ تو ادعاي عاشقي داري؟ تو هيچي نيستي. چه برسه به عاشق! تو پستي … تو رذلي.
دستش رو بالا برد، ولي قبل از اينکه بتونه روي صورتم فرود بياره، دستش ميون زمين و هوا گرفته شد. دستامو که برده بودم بالا تا از صورتم محافظت کنم رو آوردم پايين و با تشکر به ناجي ام نگاه کردم. اون کسي جز داريوش نبود! داريوش بي توجه به نگاه بهت زده من، با عصبانيت به ايليا گفت:
– چي کار مي خواي بکني عوضي؟
ايليا حالت طبيعي نداشت، با خشم غريد:
– به تو مربوط نيست!
– درسته به من مربوط نيست، ولي تو هم حق نداري دست روي يه زن بلند کني. کسي که از تو ضعيف تره. حالا لطف کن گورتو گم کن تو، وگرنه من مي دونم و تو!
ايليا اول نگاهي به قد بلند داريوش که حدود يه وجب از خودش بلند تر بود، انداخت و بعدش به من. بعد از اون دستشو از دست داريوش کشيد بيرون، روي زمين تف کرد و در حالي که پاهاشو مي کوبيد روي زمين رفت از خونه بيرون … وقتي در رو پشت سرش بست، تازه داريوش برگشت به طرف من و گفت:
– حالت خوبه؟
نمي خواستم جلوش کم بيارم، نمي خواستم فکر کنه بهش مديون شدم و ديگه چيزي نمي گم. با پرخاش گفتم:
– چرا دخالت کردي؟
انتظار اون برخورد رو نداشت چون با تعجب گفت:
– رزا!
قيافه م رو با نفرت جمع کردم و گفتم:
– اسم منو نيار که حالم بد مي شه.
يه قدم بهم نزديک شد و با حالتي عجيب غريب که براي اين داريوش سنگ دل بعيد بود گفت:
– يعني تا اين حد از من بدت مي ياد؟ ديگه از من متنفر شدي؟ آره رزا؟
صداش درست مثل گذشته بود پر از عشق و علاقه! ولي من ديگه گول نمي خوردم. خوب مي دونستم که چون مريم نيست، مي خواد حوصله اش سر نره. و چه خر احمقي ساده تر از من؟
با پرخاش گفتم:
– بيشتر از اونچه که فکرش رو بکني!
نگاه بهت زده اش، صداي پر عشقش، دستشا لرزونش حالمو داشت خراب مي کرد، اونقدر که نفهميدم چي شد و با بغض و جيغ جيغ گفتم:
– چي فکر مي کني؟ که هنوز عاشق و ديوونه ات هستم؟ کور خوندي! تو منو شکستي. تيکه تيکه کردي بيچاره کردي. تو باعث شدي همه به من بگن ديوونه. چرا؟ چون به خاطر توي آشغال خودمو از پنجره اتاقم پرت کردم پايين. کاش مرده بودم، ولي نمردم! فقط دست و پام شکست. تو دل منو، دست و پاي منو، غرور منو شکستي. گناهت خيلي سنگينه. ازت متنفرم. متنفر! تو باعث شدي از واژه عشق بيزار بشم. حالا هم که زن گرفتي. اصلاً برو راحت باش. چهار تا زن بگير! به من هيچ ربطي نداره. بهتر که شناختمت.
اينقدر سست بودم و شکننده که حتي نمي تونستم براي حفظ غرورم سرم رو بگيرم بالا و ادعا کنم هيچ اتفاقي نيفتاده! شکستم و گذاشتم اين شکستنم رو داريوش با چشم ببينه! فکر مي کردم الان به ريشم مي خنده و مي گه بهتر! يه عاشق بيشتر! اما داريوش شقيقه هايش رو به شدت فشار داد و در حالي که سرش پايين بود، تلو تلو خوران لب باغچه نشست. بي توجه بهش عقب گرد کردم و وارد سالن شدم. سر خودم هم به شدت درد مي کرد. بغض تو گلوم داشت خفه ام مي کرد. اما جلوش رو گرفته بودم که نشکنه. اينجا جاش نبود! دلم مي خواست به جايي پناه ببرم که هيچ کس مزاحم نباشه. هيچ کسي ادعاي عشق و عاشقي نکنه. صداي داريوش نباشه. جايي که اصلاً صداي مرد نباشه! روي يکي از صندلي هاي آخر سالن نشستم و سرمو ميون دستام گرفتم. داشت منفجر مي شد. توي همين حالات به سر مي بردم که يه دفعه از يک طرف سالن صداي جيغ بلند شد. با تعجب به اون طرف نگاه کردم و ديدم که سه تا دختر جوون که نمي شناختمشونم، کنار پنجره ايستاده ان، جيغ مي زنن و به بيرون اشاره مي کنن. بعد از چند لحظه يکيشون از حال رفت و اون سه تا هم نشست کنار اون و شروع کردن به گريه کردن! زن و مرد کنار پنجره رفتن و همه با هم يه دفعه به بيرون هجوم بردن. سريع خودمو کنار پنجره رسوندم. چيزي جز جمعيت نمي ديدم. صداي آرمين رو شنيدم که با فرياد مي گفت:
– بذاريدش توي ماشين من.
بعد از اون جمعيت به طرف ماشين آرمين رفتن. خاله کيميا هم در حالي که روي دست يکي از زن ها از حال رفته بود، داخل ماشين گذاشته شد. سپيده و رضا هم سوار شده و ماشين به حرکت دراومد. ديگه کسي به داخل برنگشت و همه از همون جا به خونه هاشون رفتن. مات و مبهوت مونده بودم که چي شده؟ کسي به من چيزي
نمي گفت. مامان هم تقريباً مثل من چيزي نفهميده بود. وقتي ازش پرسيدم، شونه بالا انداخت و گفت:
– مي گن يکي چاقو خورده! نگران کيميا اينام …
با بهت به مامان خيره شدم! چاقو؟!!! اما مامان هم چيز بيشتري نمي دونست، لباس پوشيديم و رفتيم خونه چون اونجا کسي نمونده بود. خاله شيلا هم که مثل ما مبهوت مونده بود چي شده با سردرد رفت توي اتاقش که استراحت کنه. کم فشار روش نبود از صبح تا حالا! مراسم هم که به اين شکل به هم خورد! توي خونه با مامان انواع و اقسام حدس ها رو زديم. ذهنم به هر شکلي که بود مي خواست داريوش رو پس بزنه، نمي خواستم باور کنم که شايد براي داريوش اتفاقي افتاده باشه. رضا حتي جواب گوشيشو هم نمي داد که بفهميم چي شده! ديگه داشت مي زد به سرم که مامانو راضي کنم بريم بيمارستان. بابا با خيال راحت رفته بود خوابيده بود! خدا اگه يه اپسيلون از خونسردي مردا رو به زنا مي داد دنيا بهشت مي شد! هر چي مامان سکوت مي کرد ذهن من ديوونه وار دلايل و شواهد رو مي چسبوند به داريوش، داريوش توي حياط بود … داريوش براي خداحافظي نيومد. خاله کيميا حالش به هم خورد … خاله رو هم بردن بيمارستان … تو اين قضيه داريوش دخيل بود … اما چاقو؟!! کي بهش چاقو زده بود؟!!! شايدم يکي رو با چاقو زده بود! واي خدا داشتم خل مي شدم! ساعت شش صبح بود که بالاخره رضا اومد. خسته و کوفته. اصلا اجازه ندادم حتي براي لباس عوض کردن به اتاقش بره و از همون جلوي در آويزونش شدم. مامان هم دنبال من افتاده بود و دوتايي با سوالاتمون بيچاره اش کرديم. خسته و کوفته، اول ليواني آب خورد و در حالي که با بي حالي روي يکي از مبلها مي افتاد، گفت:
– چيزي نبود بابا! شلوغش مي کنين! داريوش از حال رفته بود!
من که رسماً لال شدم اما مامان گفت:
– يعني چي که داريوش از حال رفته؟ مگه داريوش صرع داره که يهو از حال بره؟!! بعدش هم اونجا چو افتاده بود که يه نفر چاقو خورده!
رضا چند لحظه با تعجب نگامون کرد و بعد خنديد، خنده اش هم بي جون بود، دستي روي سرش کشيد و گفت:
– امان از يه کلاغ چهل کلاغ! نه بابا اين خبرا نبوده! چند هفته پيش داريوش سرما مي خوره، يه سرما خوردگي شديد. بعد از اون دچار ميگرن مي شه. امشب هم ميگرنش عود مي کنه و از حال مي ره و چون درحال قدم زدن بوده و يک دفعه مي افته، اون دخترا خيلي مي ترسن و شروع مي کنن به جيغ زدن. بقيه هم همينطور. قضيه چاقو هم از اين قرار بود که داريوش مي افته روي يکي از ميزاي توي حياط، روي ميزم چاقو بوده ديگه ، بازوشو بريده … وقتي ميخواستن ببرنش بيمارستان از بازوش خون مي رفت، همه فکر کردن چاقو خورده.
نفسي که سينه ام بيرون فرستادم پر از آرامش بود. پس زنده بود! همين براي من بس بود! بقيه اش ديگه بهم مربوط نمي شد.
مامان کفت:
– حالا خوب بود؟!! کيميا چطور بود؟ مي خواستم بيام بيمارستان اما اينقدر هول هولش شد که نفهميدم کجا رفتين!
رضا از جا بلند شد که به اتاقش بره و تو همون حالت گفت:
– خوب بودن …
من و مامانم که ديگه خيالمون راحت شده بود از جا بلند شديم و براي خواب به اتاقامون رفتيم. حالا که خيالم راحت شده بود يه جورايي با بدجنسي فکر مي کردم حقش بود! به جهنم که ميگرن گرفته، تشنج مي کنه! به جهنم که دستشو نابود کرده! هر چي سرش بياد حقشه، اون منو خورد کرد. اين بلاها همه اش حقشه! بايد تا زنده بود عقوبت پس مي داد.
***
فرداي اون روز به سپيده زنگ زدم. نگرانش بودم، بالاخره نامزديش به هم خورده بود و حالا مي دونستم روحيه اش داغونه. بعد از احوالپرسي متوجه صداي گرفته اش شدم و با ناراحتي گفتم:
– سپيد! چرا صدات گرفته؟ گريه کردي؟ به خاطر نامزدي؟
فين فين کرد و گفت:
– نه بابا، نامزدي که آخرش بود! همه داشتن مي رفتن ديگه، فقط يه خورده سرما خوردم.
آهي کشيدم و گفتم:
– از داريوش چه خبر؟
– هنوز بيمارستانه. منم مي خوام براي عيادت برم، ولي حالش ديگه خوب شده. قراره فردا با خاله برگردن اصفهان.
– آرمين چطور؟ نمي ره؟
– چرا آرمين هم مي ره، ولي حالا يه دو هفته اي پيش من تلپه، بعد مي ره.
هنوز حرفش تموم نشده بود که صداي آرمين بلند شد:
– سپيده بيا پس. من رفتم، دير شد!
با خنده گفتم:
– آقا داماد کارت داره. برو تا منو نکشته.
اونم خنديد و گفت:
– پس فعلاً باي عزيزم.
– خداحافظ .
گوشي رو گذاشتم، ولي ديگه خودم نبودم. از تنهايي خودم دلم گرفته بود، بازم داشتم به سپيده حسودي مي کردم و توي دلم فحش نثار داريوش مي کردم که منو به اين روز انداخت. آدم تا وقتي مزه يار داشتن رو نچشيده باشه تنهاييش عذابش نمي ده، اما همين که يه بار طعمشو بچشه اين تنهايي براش مي شه مثل قفس! منم اون لحظه حس مي کردم که توي يه قفس زندوني شدم و نفس کم آوردم! من تا خوشبختي چندان فاصله اي نداشتم، ولي همه چي خراب شد و من به دره بدبختي سقوط کردم. از اتاقم رفتم بيرون تا يه کم برم پيش رضا و از اين فکراي کسل کننده ام کم کنم. مي خواستم يه کم در مورد باربد فضولي کنم بلکه ذهنم از داريوش فاصله بگيره. اما همين که رسيدم به اتاق رضا ديدمش که لباس پوشيده و آماده داره به خودش عطر مي زنه. با قيافه اي درهم گفتم:
– داري مي ري بيرون؟!
نگام کرد و گفت:
– آره عزيزم … زود بر مي گردم … کاري داشتي باهام؟!
صداي مامان از پشت سرم بلند شد:
– بريم رضا …
همزمان با رضا به عقب نگاه کردم، مامان هم لباس پوشيده و اماده بود. کجا داشتن مي رفتن دوتايي با هم؟! رضا اخمي کرد و گفت:
– مامان شما کجا؟
قيافه مامان متعجب شد و گفت:
– ميخوام بيام ديدن داريوش ديگه … زنگ زدم به کيميا بنده خدا حالش اصلا خوب نبود. زشته من نيام …
رضا من مني کرد و گفت:
– ولي مامان … خسرو هم هستا!
چشماي مامان گرد شد و گفت:
– چي؟!
– خسرو توي بيمارستانه، ديشب خاله کيميا خبرش کرد … فکر نکنم دوست داشته باشي باهاش روبرو بشي، اونم بدون بابا!
باد مامان خالي شد، افتاد روي مبلاي اتاق رضا و گفت:
– اين کجا پا شده اومده ديگه؟! مي خواستم بيام کيميا رو ببينم …
رضا رفت سمت در اتاق و گفت:
– باباشه بالاخره … من زود مي يام … به خاله هم مي گم مي خواستي بياي بيمارستان …
مامان اخم کرده گفت:
– سلام بهش برسون …
– حتما …
از کنار من که رد مي شد گونه م رو کشيد و گفتک
– ميام با هم حرف مي زنيم خواهري … فکر کنم کاريم داشتي …
دست به سينه شونه بالا انداختم و گفتم:
– نه ديگه برو …
رضا خم شد گونه مو بوسيد و رفت … مامان دوباره با خاله کيميا تماس گرفت و خودش جريان رو تعريف کرد. مي دونستم خاله هم چندان مايل نيست مامان و خسرو با هم روبرو بشن … وقتي گوشي رو قطع کرد راه افتاد سمت اتاقش و گفت:
– اگه اين گذشته دست از سر من برداره خيلي خوب مي شه!
پشت سر مامان راه افتادم، نمي خواستم تنها بمونم. حالم خوب نبود … گفتم:
– چطور بود حالش مامان؟
– کيميا مي گفت خوبه … عصر بر مي گردن اصفهان …
مامان حوصله حرف زدن نداشت، باز غرق خاطراتش شده بود. ولي منم نمي تونستم ولش کنم و برم توي اتاق خودم. پس رفتم توي اتاقش و گفتم:
– مامان يه چيزي بپرسم؟!
مامان همينطور که مانتوشو در مي اورد گفت:
– بگو …
– چرا از خسرو بدت مي ياد؟
مامان پوزخندي زد و گفت:
– بدم نمي ياد …
– پس چرا نرفتي بيمارستان؟
آهي کشيد و گفت:
– ازش بدم نمي ياد … اما ازش خجالت مي کشم … اگه خسرو به من فحش داده بود، اگه کتکم زده بود … حتي اگه ازم پرسيده بود چرا اين کار رو کردي؟! الان اينقدر شرمنده نبودم … اما اون فقط رفت … رفت و غيب شد … تا مدت ها مي ترسيدم سر و کله اش پيدا بشه و يه طوري ازم انتقام بگيره … اما هيچ وقت نيومد! هيچ وقت … همين منو شرمنده کرد … فرهاد هنوز که هنوزه منتظره که يه روز خسرو بره سر وقتش … براي همينم روزي که فهميد کيميا رو پيدا کردم فکر کرد کيميا از طرف خسرو اومده … ميخواد راه برگشتشو هموار کنه و بعد بياد سروقتمون …
– پس اگه اينجوري فکر مي کنه چرا مي ذاره باهاش بري و بياي؟
– چون پاي خسرو هنوز وسط نيومده … فرهاد فقط نمي خواد که من با خسرو روبرو بشم … وگرنه کيميا دوست من بوده …
خاطرات داريوش به سختي برام کمرنگ شد. البته هيچ وقت پاک نشد، ولي تا جايي که در توانم بود اون و خاطراتشو به گوشه اي ترين نقطه هاي مغزم تبعيد کردم. فقط يه ماه تا کنکور وقت برام باقي مونده بود و به هيچ عنوان نمي خواستم اين همه زحمتي که کشيدم به فنا بره. سفت و سخت مشغول تست زني بودم، امتحاناي پيش دانشگاهي هم شروع شده بود و ديگه وقت سر خاروندن هم نداشتم چه برسه به فکر کردن به داريوش. توي اون گير و دار وارد شدن باربد به زندگيم يه موهبت بود! يه شب خونواده مهستي ما رو به صرف شام دعوت کردن خونه شون، اول تصميم داشتم نرم، اما ديدن دوباره باربد اون مانکن خوش اشتسل خوش صحبت واقعا تحريکم کرد و رفتم … اون شب هم با تيپ محشرش بدجور منو تحت تاثير قرار داد. يه تي شرت آلبالويي پوشيده بود با يه شلوار کتون مشکي … مثلا تيپ تو خونه اش بود! اما صد تا پسر تو خيابون رو مي ذاشت توي جيبش. به خصوص که هيکلش هم زياد از حد بي نقص بود!با استقبال خوبشون که مواجه شديم يخ هاي من هم وا رفت و خيلي صميمي باهاشون مشغول شوخي و خنده شدم. بين گپ زدنامون مامان بحث کنکور و امتحاناي منو وسط کشيد و باربد خيلي ريلکش پيشنهاد کرد که توي تست زني بهم کمک کنه. بابا از خدا خواسته قبول کرد و نظر خودمو پرسيد. منم از خدام بود يه نفر که تو اين مورد تجربه داره کمکم کنه. پس از فردا کلاساي خصوصي من و باربد شروع شد. هر بار هم يه جا برگزار مي شد … يه روز خونه ما … يه روز خونه خودشون … يه روز هم توي شرکت مهندسي فوق العاده هاي کلاسش! توي درس فوق العاده جدي بود و وقتي يه نکته رو مي گفت از ترس اينکه مبادا دعوام کنه خيلي زود ياد مي گرفتم. همين باعث شد سرعتمون حسابي بره بالا و طبيعتا بازدهي هم خوب بشه … امتحاناي پيش دانشگاهيمو با موفقيت پشت سر گذاشتم. اصلاً فکرش رو هم نمي کردم که بتونم با اين نمرات عالي قبول بشم. کمترين نمره ام هجده و نيم بود! اين نمره هاي خوب رو بيشترش رو مديون باربد و سخت گيري هاش بودمف براي همين هم همون روزي که کارنامه م رو گرفته با يه سبد گل رفتم دفترش و از خجالتش در اومدم. از بعد از امتاحانا فقط دو هفته تا کنکور وقت داشتم و اون دوهفته اوج فشار من بود … همه دروس رو يه بارخونده بودم و زمان مرور رسيده بود. باربد مرور رو به خودم سپرده بود، اما سوالات کنکور سالهاي قبل رو برام تهيه کرده بود. هر شب بعد از شرکتش مي يومد پيش من، يکي از کنکور ها رو اجرا مي کرديم، تصحيح مي کرد درصد مي گرفت و يه رتبه تقريبي هم بهم مي داد. روز به روز رتبه ام داشت بهتر مي شد و من روز به روز بيشتر مديون باربد مي شدم و محبتش. بالاخره روز نهايي از راه رسيد. روزي که بايد کنکور مي دادم. اينقدر هول داشتم که فقط قبل از امتحان سه بار دستشويي رفتم و باربد و رضا به من مي خنديدن. هر دوشون اومده بودن که منو سر جلسه ببرن. متاسفانه سپيده حوزه اش با من فرق مي کرد و نمي تونست همراه من باشه. سام مسئول بردن اون شده بود. اگه با هم بوديم مي تونستيم براي هم قوت قلب باشيم ولي حيف … هرچند که سگيده با داشتن قوت قلبي مثل آرمين که از همون اصفهان روزي شش بار بهش زنگ مي زد چه نيازي به من داشت؟ جلوي در حوزه که رسيديم، باربد با اطمينان گفت:
– اگه درسايي رو که بهت دادم خوب فهميده باشي، امروز همه سوالا رو راحت جواب مي دي.
راست مي گفت. همه قسمتاي کتاب ها رو برام توضيح داده بود. حتي قسمتايي هم اضافه تر گفته بود. پس مشکلي نبود، چون منم همه رو بلد بودم. سرمو تکون دادم و خواستم پياده بشم که رضا گفت:
– رزا حواست به نمره منفي باشه، در ضمن اصلاً هم عجله نکن. با توجه به وقتي که داري، ببين براي هر سوال چقدر مي توني وقت بذاري؟
باربد هم گفت:
– راست مي گه. زمان بندي يادت نره، براي هر مبحث عمومي يه ربع! يه ربع که تموم شد برو سر مبحث بعدي، وقتو تلف نکن! حالا بهتره بري هر وقت کارت تموم شد يه زنگ به من بزن. ما همين دور و برا هستيم.
قبول کردم و با عجله خداحافظي کردم و سر جلسه رفتم. روي صندلي فلزي کوچيکي که اسم و شماره من روش نوشته شده بود نشستم. بعد از چند دقيقه معطلي پاسخنامه ها و بعدش هم دفترچه هاي سوال بينمون تقسيم شد. از ديدن سوالات به قدري ذوق زده شده بودم که حد نداشت. همه رو بلد بودم. اونقدر تند تند حل مي کردم که دستم درد گرفته بود. دقيقاً همزمان با تموم شدن وقت آزمون، سوالاي منم تموم شد! با خوشحالي، پاسخنامه ام رو تحويل مسئول دادم و از جلسه خارج شدم. نيازي به زنگ زدن نبود، چون ماشين باربد همونجا جلوي در پارک شده بود. با ذوق در رو باز کردم و سوار شدم. رضا و باربد همزمان پرسيدند:
– چي شد؟
براي اينکه کمي سر به سرشون بذارم گفتم:
– خيلي سخت بود. خيلي! بعضي از سوالاشو اصلاً تا حالا نديده بودم.
قيافه باربد حسابي در هم شد، و نفسشو با خشم فوت کرد. رضا با ناراحتي گفت:
– يعني قبول نمي شي؟
سرمو به نشونه نه تکون دادم و بغ کرده يه گوشه صندلي نشستم، باربد دستاشو توي موهاش فرو کرد و گفت:
– اصلاً مهم نيست رزا. حالا انشاالله سال ديگه قبول مي شي. بيشتر با هم کار مي کنيم. امسال زياد وقت نداشتيم.
داشتم از خنده منفجر مي شدم.
در حالي که سرمو زير انداخته بودم، گفتم:
– خوب آره، اما مي دونين چيه؟
رضا که هنوزم پکر بود گفت:
– چيه؟
– شنيدم اگه آدم قبول بشه ولي نره دانشگاه دو سال از کنکور محروم مي شه … مي ترسم اگه بخوام سال ديگه دوباره کنکور بدم محروم بشم ….
باربد چشماشو ريز کرد و گفت:
– يعني چي؟!!
ديگه نتونستم بيشتر از اين قيفاه در همم رو حفظ کنم و با غش غش خنده گفتم:
– يعني اينکه امسال صد در صد قبولم!
باربد و رضا هر دو فريادي از شادي کشيدند و باربد با خوشحالي گفت:
– دختر پس چرا اذيت مي کني؟!! داشتم از خودم نا اميد مي شدم!
رضا هم خنديد و گفت:
– اين وروجک اذيت کردن تو خونشه! کاملاً طبيعيه باربد جون!
باربد نفسشو با خوشحالي اينبار بيرون فرستاد و گفت:
– آخيش راحت شدم … خوب اگه گفتين حالا چي مي چسبه؟!
همراه رضا با تعجب نگاش کرديم، خودش گفت:
– يه جشن جانانه سه نفره!
رضا زود بل گرفت و گفت:
– مهمون باربد جون ديگه؟
باربد هم با خنده گفت:
– چون خوشحالم قبول مي کنم، ولي يکي طلبت باشه آقا رضا!
اون روز سه تايي با هم ناهار رو توي يه رستوران درجه يک خورديم و کلي خوش گذرونديم. باربد واقعاً پسر خوش مشرب و امروزي بود. اونقدر هم همه رفتاراش شيک و ساني مانتال بود که آدم کنارش احساس غرور مي کرد. تو اين اخلاقش برعکس داريوش بود، داريوش همه رفتاراش ساده و بي شيله پيله بود. آدم کنارش راحت بود، اما کنار باربد بايد مدام حواست رو جمع مي کردي که آبرو ريزي نکني. وقتي که جشنمون به بهترين شکل سپري شد، باربد ما رو جلوي در خونه پياده کرد، بوقي زد و رفت … همينطور که داشتيم وارد خونه مي شديم رضا گفت:
– اين باربد پسر خيلي خوبيه. ولي يه بدي داره!
– چي؟
– زيادي امريکايي شده … تقصير خودش هم نيست … از پونزده سالگي تا بيست و پنج سالگي اونور بوده … دقيقا سالايي که شخصيت آدم شکل مي گيره … الان يه جورايي فرهنگ گريز شده … دقت کردي از همه چي ايراد مي گيره؟! چرا قاشق مخصوص سوپ خوري ندارن؟ چرا چنگالاشون اين مدليه؟ چرا قاشقشون گوديش کمه؟ دستمالشون رو چرا اين مدلي پيچيدن؟ چرا لباس گارسوناشون اين مدليه؟! چرا گوشت خوک سرو نمي کنن؟ و هزار تا بهونه بني اسرائيلي ديگه … نمي دونم چرا برگشته؟!! اون نمي تونه توي ايران دووم بياره … پسريمثل باربد جاش همونوره …
اين چيزايي که رضا مي گفت اصلاً به نظر من عيب نبود! باربد خيلي هم پسر خوبي بود. هر چه که بود، حداقل از داريوش نامرد بهتر بود. با رضا وارد خونه شديم. مامان که طاقت نداشت، سوال بارونمون کرد و مدام مي پرسيد، چي شد؟ چي شد؟ رضا زودتر از من جواب سوال مامان رو داد و خيالش رو راحت کرد. شب هم خبر به گوش بابا رسيد. خوشحالي اونها قابل وصف نبود. از همه بيشتر رضا خوشحال بود. تو موقعيتي مناسب با سپيده هم تماس گرفتم. اون برعکس من ناراحت بود و مي گفت کنکورش رو خيلي خوب نداده. شايد چون کسي رو مثل باربد نداشت و بيشتر حواسش پي نامزد بازي بود اين اتفاق براش افتاده بود. با بدجنسي تو دلم گفته حقشه! مي خواست اينقدر نچسبه به آرمين جونش … فرداي اون روز بابا حسابي غافلگيرم کرد. ژورنالي از جديدترين ماشيناي خارجي جلوي روم گذاشت و گفت:
– هرکدوم رو که دلت خواست انتخاب کن.
با حيرت گفتم:
– بابا ولي اين ماشينا خيلي گرونه! تازه توي ايران اصلاً نيست!
تو کاري به اين چيزا نداشته باش. هر کدوم رو که خوشت اومد، انتخاب کن. ديدي که براي رضا هم ماشين گرفتم. ماشين اون هم خيلي گرون تموم شد. پس راحت باش.
با خنده گفتم:
– ولي بابا شما از کجا مي دونين که من حتماً قبول بشم؟ يه وقت نشدم، اونوقت چي؟
– اولاً که اطميناني که تو به من مي دي، از هر روزنامه و سند و مدرکي با ارزش تره. دوماً اگه قبول نشدي هم اصلاً مهم نيست. بالاخره من بايد يه ماشين براي تو بگيرم.
شايد همين سهل گيري هاي بابا بود که منو اونقدر لوس بار اورد تا يه ضربه عشق کامل از پا بندازتم! کاش بابا منو قوي بار مي اورد. کاش اينقدر لي لي به لالام نمي ذاشت! با اين وجود بابا رو خيلي دوست داشتم و واقعاً که مي پرستيدمش. با ذوق شروع به ورق زدن ژورنال کردم. به هر ماشيني که مي رسيدم با هيجان مي گفتم:
– همين خوبه همين عاليه.
ولي وقتي ورق مي زدم، ماشيني قشنگ تر از قبلي پيش روم نمايان مي شد. به آخرين صفحه ژورنال که رسيدم، خشکم زد … ماشين داريوش بود … خود خودش بود … آب دهنم رو قورت دادم، انگشتم رو روي ماشين گذاشتم و گفتم:
– اينو مي خوام بابا …
رضا خم شد روي ژورنال و گفت:
– اين يه کم مدلش قديمي شده ها! الان بي ام و ماشين داده بيرون باقلوا!
آهي کشيدم و گفتم:
– نه همينو مي خوام … سفيدشو …
ماشين داريوش مشکي بود … مي خواستم همون شکل باشه اما يه رنگ ديگه … خودمم نمي دونستم چرا ميخواستم ماشينم شبيه ماشين اون باشه … يه ميل وسواس گونه بود … بابا ژورنال رو گرفت و خريد همون ماشين تصويب شد … دو ماه بعد رتبه هاي کنکور اعلام شد. با ديدن رتبه خوبم از خوشحالي داشت گريه ام مي گرفت. رضا هم به محض فهميدن، همه جا جار زد. همه مطمئن بوديم که بعد از انتخاب رشته، رشته مورد علاقه مو اونم تو خود تهران قبول مي شم. اين خبر مثل بمب ترکيد. همه فاميل از طريق تلفن تبريک گفتن. رو ابرا سير مي کردن رسيدن به آرزوهام بار سنگين غم روي شونه هامو سبک مي کرد. باز به باربد زنگ زدم و کلي تشکر کردم. اونم متواضعانه مي گفت که همه اش حاصل تلاش خودمه، علاوه بر خوشحالي يه غمي رو توي صداش حس مي کردم که نمي فهميدم دليلش چيه. خيلي هم با باربد راحت نبودم که آويزونش بشم بپرسم چشه! سپيده همونطور که خودش حدس مي زد رتبه اش چندان تعريفي نداشت، ولي بد هم نبود. جالبي کار اينجا بود که اصلاً ناراحت نبود و مي گفت:
– من که نمي خوام برم سر کار … فقط مي خوام يه مدرک بگيرم حالا هر رشته اي باشه مهم نيست.
عاشق اين عقايدش بودم! بابا به مناسبت قبولي من، جشن بزرگي ترتيب داد. درست مثل جشني که براي رضا گرفته بود. قرار شد همه کاراي جشن زير نظر خودم باشه و همه چيز هم به سليقه من باشه. ليست مهمون ها رو به کمک مامان و رضا تهيه کرديم. تقريباً همه رو دعوت کرديم. هم از تهران و هم از اصفهان. به اصرار رضا حتي داريوش و همسرش رو هم دعوت کرديم. خاله کيميا هم که روي شاخش بود! دوست داشتم بفهمه من چه شاخ غولي شکستم چشمش در بياد! براي همه کارت نوشتيم و با پست پيشتاز همه رو پست کرديم. فقط کارت دعوت باربد رو خودم شخصاً به دفترش بردم. با ديدن کارت لبخندي زد و گفت:
– تبريک مي گم خانوم دکتر فمنيسم!
پشت چشمي نازک کردم و با ناز گفتم:
– مرسي آقاي مهندس نمي دونم چي چي ايسم!
غش غش خنديد و گفت:
– بيسواد کوچولو! خوب ببينم حالا مي خواي توي کدوم رشته درس بخوني؟
خيلي وقت بود که به اين قضيه فکر مي کردم. شايد اگه داريوش دندونپزشک نبود، حتماً دندونپزشکي
مي خوندم. ولي دوست نداشتم هم رشته اش باشم، مي خواستم جراح بشم تا چشمش در بياد! به خاطر همينم با رضايت بقيه اهل خونواده پزشکي رو انتخاب کردم.
رو به باربد با اخم گفتم:
– اولا که بيسواد خودتي، دوماً پزشکي.
– اون که پر واضح بوده خانوم دکتر! منظورم اين بود که توي چه رشته اي مي خواي تخصص بگيري؟
سوتي زدم و گفتم:
– حالا کو تا تخصص!
باز با ژست دختر کشش ابروشو بالا انداخت و گفت:
– يعني تصميمتو نگرفتي؟
دستامو تو هم تاب دادم و گفتم:
– خوب چرا به احتمال زياد قلب.
لبخند زد، چند لحظه سکوت بينمون حاکم شد، با چشماش انگار داشت منو مي بلعيد، بعدش لبخندي عمشق گرفت و گفت:
– اتفاقاً خيلي هم خوبه! هم به پرستيژت مي ياد، و هم به درد آينده من مي خوره!
– آينده تو؟!! چه ربطي به تو داره؟
گردنشو کج کرد و دستاشو روي ميز تو هم قلاب کرد … پا کوبيد روي زمين و گفت:
– چون شايد بتوني قلب منو هم درمون کني.
با چشماي گرد شده و ترسيده گفتم:
– واه! مگه تو بيماري قلبي داري؟
سرشو به پشتي مبل چرمي که روش نشسته بود تکيه داد، خمار نگام کرد و گفت:
– آره بعضي وقتا احساس مي کنم که قلبم به شدت تير مي کشه.
– تا حالا دکتر نرفتي؟
پوزخند زد و گفت:
– نه چون مي دونم که دردم درمون نمي شه.
با غيظ گفتم:
– يعني چي؟ باربد بيماري لاعلاج که نداري!!!
خنديد و گفت:
– چرا اتفاقاً اين بيماري لاعلاجه!
– چي مي گي تو؟ من که سر در نمي يارم.
– حالا بذار وقتي تخصصت رو گرفتي ميام دردم رو بهت مي گم. شايد تو بتوني درموني براش پيدا کني.
– تو … واقعاً که!! يعني مي خواي تا هشت نه سال ديگه تحمل کني؟
لبش کج شد و گفت:
– آره تحمل مي کنم. مجبورم ديگه!
نفسمو فوت کردم، دست به سينه نشستم و گفتم:
– باربد خيلي ببخشيدها. ولي واقعاً که خلي!
خنديد ، نرم و مردونه :
– مرسي نظر لطفته.
با غيظ خودمو پرت کردم جلو و گفتم:
– خوب ديوونه تو بايد بري دکتر. شايد خطرناک باشه.
دستشو تو هوا تکون داد ، انگار خسته شده بود از اين بحث، گفت:
– نترس درد من جسمي نيست. روحيه.
با حيرت گفتم:
– روحي يعني چه؟
– وقتي تخصص بگيري مي فهمي.
فهميدم ديگه دوست نداره در اين مورد حرف بزنه، در حالي که هنوز تو بهت فرو رفته بودم، از جا بلند شدم و کيفمو برداشتم. ديگه بايد بر مي گشتم خونه … خيلي از کاراي جشن مونده بود …
صاف نشست و گفت:
– مي خواي بري؟
– آره بايد برم خونه اميدوارم روز جشن ببينمت.
مشغول صاف و صوف کردن کاغذاي روي ميز جلوش شد و گفت:
– فکر نمي کنم بتونم بيام.
با تعجب و ناراحتي گفتم:
– اِ چرا؟
– خوب يه خورده کار دارم. از قبل مونده و بايد تمومش کنم …
با اخم و ناراحتي گفتم:
– يعني کارت از جشن من مهم تره؟
با ديدن حالت من لبخند زد، دست از سر کاغذاي روي ميز برداشت، ايستاد کنارم و گفت:
– مسلماً نه، ولي مجبورم انجامش بدم.
سعي کردم اصلا نشون ندم ناراحتم، مي خواستم فکرکنه برام مهم نيست، گفتم:
– خيلي خوب مجبورت نمي کنم، ولي خوشحال مي شم اگه بياي.
باربد آدمي نبود که به اين آسونيا گول بخوره، خنديد و گفت:
– تا ببينم چي مي شه.
راه افتادم سمت در و باربد هم تا دم در بدرقه ام کرد.
براي روز جشن لباسي از ساتن صورتي و آبي روشن سفارش دادم که کامل پوشيده بود و حتي ذره اي از بدنم رو هم نشون نمي داد. کلاه صورتي رنگي ست لباس رو سرم گذاشتم که روش گل هاي درشت آبي رنگ کار شده بود. دامنش پف دار و بلند بود و کم از لباس عروس نداشت! خودم مدلش رو خيلي دوست داشتم. هم پوشيده بود هم شيک و چشم در بيار … اون شب باربد همونطور که گفت نتونست بياد، ولي مهستي و بابا و مامانش اومدن. مهموناي اصفهانمون هم نيومدن و من بي جهت خوشحال شدم. از روبرويي با داريوش و مريم خيلي مي ترسيدم، مطمئن بودم اينبار اگه بياد بدون مريم نمي ياد. همون بهتر که کلا نيومدن! خاله کيميا روز قبل از جشن با مامان تلفني صحبت کرده و از بابت نيامدنشون عذر خواسته بود. شب جشن کلي به من خوش گذشت! حتي از جشن رضا هم بيشتر، بماند که چقدر با سپيده دور از چشم آرمين آتيش سوزونديم و هر هر و کر کر راه انداختيم. آخر جشن هم بابا سوئيچ ماشينم رو از طرف خودش و مامان به من هديه کرد. از خوشحالي فريادي کشيدم و گفتم:
– کجاس بابايي؟
بابا که از هيجان من خنده اش گرفته بود، گفت:
– توي باغ. زير سايه بون کنار ماشين رضا پارکش کردم.
با ذوق به باغ دويدم. چند نفر ديگه از جمله سپيده هم همراه من به باغ اومدن. با ديدن ماشين سفيد رنگ که مثل ستاره تو باغ مي درخشيد، زبونم بند اومد. همه انگشت به دهن مونده بودن! با دزدگير قفل در رو باز کردم. علاوه بر رنگ يه فرق ديگه هم با ماشين داريوش داشت اونم اين بود که شيشه هاش دودي بود و باعث مي شد راننده پيدا نباشي البته اگه سقفش رو جمع نمي کردي … رضا همون شب ازم قول گفت که سقفش رو وقتي که تنهام برندارم. همه با حيرت اطراف ماشين مي چرخيدن و هر کدوم يه چيزي مي گفتن:
– ايول چه با حاله!
– جون مي ده واسه خيابون ما.
– اي خدا چي مي شد يکي از اينا هم از آسمون واسه من مي افتاد پايين؟
– رزا بببين چقدر واسه بابا مامانت عزيزي که اين ماشينو واست خريدن.
– نه عزيزم خدا بايد شانس بده! مگه من عزيز نيستم؟
– جداً هم که خدا شانس بده. مگه ما دانشگاه نرفتيم؟ کسي برامون يه خط موبايل هم نخريد. ديگه چه برسه به ماشين!
– حالا اسمش چيه؟
– جون دوتايي درش رو باز کن توشو ببينيم.
– اجازه هست باهاش يه عکس بگيريم؟
بابا ببين! بايد براي منم بخري.
– نخير اين ماشين به هر کسي نمي خوره.
– آره راست مي گه. بايد به صاحبش بياد. رزا خودش از همه لحاظ تکه. ماشينش هم مثل خودشه.
– دستتون درد نکنه ديگه. يعني ما چون خوشگل نيستيم، پزشکي هم قبول نشديم، دل نداريم و بايد بريم بميريم؟
ديدم کار داره بالا مي گيره. پا در ميوني کردم و گفتم:
– بچه ها جشن تو خونه اس نه اينجا. بهتره برگرديم تو.
با اين حرف من همه رفتيم تو. اما قيافه اکثر جووناي جمع درهم شده بود، تا ساعتي حرف از ماشين من بود که چشم همه رو خيره کرده بود و مامان باباها هي چشم غره تحويل مي گرفتن. سپيده هم کنار گوش من مسخره بازي در مي اورد و من روده بر مي شدم از خنده. حول و هوش ساعت دوازده بود که مهموني تموم شد و بعد از خوردن شام کم کم همه قصد رفتن کردن. ساعد دوازده نيم خونه خالي از جمعيت شده بوده و خودمون چهار تا مونده بوديم. بعد از اينکه آخرين مهمان رو بدرقه کرديم، همگي از خستگي روي مبل ها ولو شديم. رضا زود گفت:
– ديدين چشم همه داشت در مي يومد؟
مامان با اخم گفت:
– اِ رضا هنوز از اين خونه بيرون نرفتن، بساط غيبت رو پهن کردي؟ از قديم مي گفتن غيبت مال زناس، ولي انگار تازگي دنيا بر عکس شده!
رضا اخمي کرد و گفت:
– وا يعني چه خوب؟ مگه دروغ مي گم؟ اين که غيبت نيست. مگه خودتون نديدين که دخترا مي خواستن رزا رو تيکه تيکه کنن. پسرا هم که انگار ماشاالله حيا رو سر کشيدن آبرو رو قي کردن. انگار نه انگار که رزا يه داداش و يه بابا داره که بالا سرش هستن. با اون چشماشون مي خواستن قورتش بدن! ديگه کم کم داشتم از کوره در مي رفتم. يه جوري حسادت از همه شون چکه مي کرد، که من جرئت نکردم کادومو بهش بدم ….
به دنبال اين حرف جعبه کادو پيچ شده اي رو که دستش گرفته بود و من ميخش شده بودم رو گفت طرفم و گفت:
– بيا فنچ کوچولو … چيز بهتر از اين به ذهنم نرسيد برات بگيرم … گذاشته بودم تو اتاقم که کسي کش نره، همين الان رفتم آوردم …
با ذوق کادو رو گرفتم و تند تند بازش کردم … با ديدن موبالي خوشگل صورتي رنگ داخل جعبه جيغي از شادي کشيدم و شيرجه رفتم توي بغلش … محکم گونه مو بوسيد و گفت:
– فکر کنم ديگه وقتشه که موبايل داشته باشي …
بابا و مامان هم با سر تاييد کردن … تند تند مشغول ور رفتن با موبايل شدم تا زود همه کاراشو ياد بگيرم … سپيده هم جديدا موبايل خريده بود که راحت تر با آرمين در ارتباط باشه … مي خواستم اول شماره ام رو به اون بدم … شماره اي که خودمم نمي دونستم چنده … رضا که هنوزم دق دليش خالي نشده بود گفت:
– اما خيلي لجم گرفت … اينقدر نديد بديد بازي در اوردن از فک و فاميل ما بعيد بود والا!
بابا با ملايمت گفت:
– نه باباجون. تو بايد حق رو به اونا بدي. کدومشون ماشين اينجوري زير پاشون دارن؟ خوب به هر حال يه خورده بهشون بر مي خوره که با اون سنشون اينقدر نمي تونن واسه ماشين خرج کنن، ولي الآن يه دختر نوزده ساله بايد همچين ماشيني سوار بشه!
رضا که يه کم آروم تر شده بود گفت:
– اين درست، ولي حرف من چيز ديگه ايه. اون پسرايي که خودم خبر دارم، هر کدوم دويست تا دوست دختر دارن، به چه حقي اينطوري زل مي زنن به رزا؟ حالا خوبه لباسش هم پوشيده بود، وگرنه درسته مي بلعيدنش!
بابا دستي سر شونه رضا زد و گفت:
– اين ديگه تقصير توئه.
رضا ديگه نزديک بود از تعجب پس بيفته، گفت:
– من؟! مگه من چي کار کردم؟ اصلاً به من چه مربوطه؟ من رفتم بهشون گفتم زل بزنين به خواهرم؟
بابا با خنده گفت:
– صبر کن تا بگم. تقصير تو اينه که به مامانت رفتي، خوب رزا هم به تو رفته ديگه. هر جفتتون مثل ستاره
مي مونين. خود تو امشب همه حواست به رزا بود و متوجه نشدي دخترا چه طور نگات مي کردن! باهات شرط
مي بندم که بيشتر دختراي اين جمع ديوونه تو هستن. مي گي نه ازشون بپرس. من هميشه بايد به خاطر داشتن بچه هاي به اين زيبايي نگران باشم که نکنه خداي نکرده اين زيبايي براشون دردسر ساز بشه.
ذوق مرگ شدم! بار اولي بود که بابا مشتقيما از خوشگلي من و رضا تعريف مي کرد. رضا لبخند تلخي زد و گفت:
– يه روزي فکر مي کردم که جذاب تر از من رو خدا خلق نکرده، ولي چند وقتيه که فهميدم يه نفري وجود داره که دست منو از پشت بسه! من در کنار اون هيچي نيستم.
بعد به من نگاه کرد. توي نگاهش غم عظيمي وجود داشت. خوب مي دانستم منظورش کيست. منظور رضا داريوش بود. همون آدمي که با من بازي کرد. وقتي دوباره ياد اون روزا افتادم از خشم دل پيچه گرفتم. از جا بلند شدم و گفتم:
– من مي رم توي اتاقم ديگه ، خيلي خسته شدم، خوابم مي ياد.
رضا هم براي فرار از سوالاي بابا، زود بلند شد و گفت:
– منم همين طور.
با هم به رسم بچگي گونه مامان و بابا رو بوسيديم و بعد از شب به خير به طرف اتاق هامون رفتيم. همينطور که از پله ها بالا مي رفتيم گفت:
– ببخشيد رزا که دوباره باعث شدم يادش بيفتي، ولي دست خودم نيست! جذابي اون هميشه توي ذهن منه.
لبخندي تلخي زدم و گفتم:
– مهم نيست. من ديگه حالم از اسمش هم به هم مي خوره.
رضا با تعجب پرسيد:
– يعني ديگه دوسش نداري؟!
از تعجب رضا منم تعجب کردم و گفت:
– معلومه که ديگه دوسش ندارم! انتظار داشتي چي بشنوي؟ اصلاً مگه اشکالي داري که من ديگه اونو دوست نداشته باشم؟
رضا با تته پته گفت:
– نه نه چه اشکالي؟
بعد از اين حرف به سرعت شب بخير گفت و به طرف اتاقش رفت. هيچ از کارش سر در نياوردم، ولي نمي دونم چرا هر بار که بحث داريوش پيش مي يومد بر عکس هميشه ازش طرفداري مي کرد! شايد داريوش مهره مار داشت و رضا هم از اون خوشش اومده بود.
* * * * * *
تو چشم به هم زدني يه سال از دانشگاهم تموم شد. واقعاً که دانشگاه محيط فوق العاده اي داشت. عاشقش بودم و هر روز با شوق سر کلاس ها حاضر مي شدم. هر چند که رضا عقيده داشت همچينم آش دهن سوزي نيست. اما من دوسش داشتم! رشته من واقعاً سخت بود، بعضي وقتا اشکم در مي يومد از سختي دروس، اما به خاطر علاقه شديدم هر طور که شده بود خودمو به اساتيد و دانشجوهاي ممتاز مي رسوندم. تازه سال دوم شروع شده بود و من حسابي تو درسام غرق شده بودم. رابطه ام با باربد خيلي صميمي شده بود، ولي تجربه ثابت کرده بود تا وقتي که من از اون سراغ نگيرم اونم سراغ من نمياد. از رفتار خنثي اي که داشت خوشم مي يومد. نه اينقدر بهت مي چسبيد که حالتو بد کنه نه ولت مي کرد به امان خدا.
تقريباً دو سه هفته اي بود که خبري ازش نداشتم. شايد به خاطر غرورش بود که حاضر نبود هيچ وقت پيش قدم بشه اما هر بار هم که من سراغي ازش مي گرفتم با روي باز ازم استقبال مي کرد. براي همين هم هيچ وقت از پيش قدم شدن اسحسا بدي بهم دست نمي داد. توي همين مدتي که باهاش دوست بودم، تقريباً اخلاقياتش رو شناخته بودم، بي اندازه مغرور بود، اما من غرور رو لازمه يه مرد مي دونستم. براي همين هم اين شده بود يه پوئن مصبت براي باربد ، از لوس بازي و زن هاي لوس بيزار بود و من چقدر سعي مي کردم جلوش لوس نباشم! اهل ناز کشيدن به هيچ عنوان نبود! کوتاه نمي يومد و غد و يه دنده بود! با اين موضوع يه کم مشکل داشتم، اما بازم شخصيتش طوري بود که هميشه مجبور مي شدم من کوتاه بيام. همين اخلاقيات منحصر به فردش داشت منو کم کم جذبش مي کرد، از نگاهش نسبت به خودم يه چيزايي فهميده بودم ولي هميشه يم خواستم خودم رو گول بزنم. اصلاً امادگي يه عشق جديد رو نداشتم! هر چه من بيشتر با باربد صميمي مي شد فاصله رضا باهاش بيشتر مي شد و من دليلش رو نمي فهميدم. چيزي به من نمي گفت، اما هر از گاهي بدش نمي يومد بد باربد رو پيش من بگه و زير آبش رو بزنه. بدگويي هاش هم هميشه خلاصه مي شد توي غد بودن و مغرور بودن باربد که من خيلي هم دوست داشتم. جالب تر اينجا بود که سپيده هم از باربد بدش مي يومد و هميشه مي گفت:
– نه به مهستي که اينقدر خاکي و مهربونه، نه به اين داداش از دماغ فيل افتاده اش! آقا فکر کرده رئيس جمهور آمريکاس. شايد هم احساس آلن دلوني بهش دست داده.
نمي دونستم چرا باهاش بدن وقتي من هيچ بدي از باربد نديده بودم. با من هميشه خوب بود، مهربون بود، کلاس مي ذاشت اما حالمو بد نمي کرد! معقول بود! دوست داشتني بود۱ توي يه کلمه باربد يه جنتلمن واقعي بود!
اون روز تصميم گرفتم از دانشگاه به کتابخونه برم. چند تايي کتاب لازم داشتم که حتماً بايد براي ترم جديد مطالعه مي کردم. پشت چراغ قرمز که توقف کردم، طبق معمول هميشه چند تايي نگاه خيره رو روي ماشينشم حس کردم. برام طبيعي بود، همين که منو نمي ديدن باعث مي شد معذب نشم. سرم رو چرخوندم تا ماشيناي دور و برم رو ديد بزنم که بغل ماشينم، ماشين باربد رو ديدم. يکي ديگه از اخلاقيات باربد اين بود که توي چراغ خطرها يا کلا هر وقت ديگه عادت نداشت کله شو بچرخونه و به دور و برياش نگاه کنه! يکي دوباري هم که مچ منو در حين اين عمل گرفته بود دعوام کرده بود! باربد زياد از حد غيرتي بود، خودش براي پرستيژش کله شو نمي چرخوند، اما بدش مي يومد من پسراي ديگه رو ديد بزنم! بارها اينو بهم گفته بود اما تو گوش من فرو نمي رفت … از بازي کردن با غيرتش خوشم مي يومد … شيشه ماشين رو پايين کشيدم، باربد هنوزم نگاهش به جلو بود. چون فاصله دو ماشين خيلي کم بود دستم رو بيرون بردم و به شيشه اش سمت راستش ضربه زدم. سريع سرش رو بر گردوند. به محض ديدنم چشماش گرد شد. شيشه اش رو پايين داد و گفت:
– خودتي؟
با خنده گفتم:
– سلام عرض شد جناب آقاي مهندس باربد شفيعي.
– سلام خانوم دکتر کم پيدا … حلال زاده داشتم بهت فکر مي کردم! تو کجا اينجا کجا؟!!
تقريباً توي محله باربد اينا بودم، براي همين تعجب کرده بود، گفتم:
– شما که سايه اتون سنگينه به ما سر نمي زنين، خواستم چوب کاريت کنم بيام خونه تون.
خنديد و گفت:
– هيچ کس هم نه و تو! تو بخواي منو ببيني مي ياي شرکت …
منم خنديدم و گفتم:
– داشتم مي رفتم کتابخونه … تو اين محله است …
– باريک الله! خانوم اکتيو … حالا مي تونم ازتون تقاضا کنم امروز رو به خاطر من بيخيال کتابخونه بشين و اجازه بدين يه قهوه در خدمتتون باشم؟!
از خدا خواسته گفتم:
– ممنون مي شم.
صداي بوق ماشيناي پشت سرمون نشون از سبز شدن چراغ داد، باربد با دست به خيابون روبرويي اشاره کرد و راه افتاد … حدود دويست متر بعد از چهار راه جلوي کافي شاپ شيکي ايستاد. منم ماشينم رو پشت ماشينش پارک کردم و پياده شدم. همزمان با هم در ماشين ها رو قفل کرديم و رفتيم توي پياده رو، بهم لبخند زد، در کافي شاپ رو باز کرد تا اول من برم داخل … نور ملايم قرمز رنگي اونجا رو روشن کرده بود. زني با چادر مشکي پشت يکي از ميزها نشسته بود و مشغول خوراندن آب ميوه به دختر بچه اي سه چهار ساله بود. دختر و پسر ديگه اي هم پشت يکي ديگه از ميزا مشغول صحبت بودن. باربد ميزي رو تو گوشه اي ترين نقطه انتخاب کرد و روي يکي از صندلياي پشت اون نشست. ديگه خوب مي دونستم نبايد انتظار داشته باشم باربد مثل داريوش صندلي برام عقب بکشه … از خوش خدمتي جلوي خانوما بيزار بود … جنتلمن بود اما به قول خودش نمي خواست خانوم ذليل باشه! با اينکه برام گرون تموم مي شد اما به اين رفتارش خو گرفته بودم … زياد توي ذهنم با داريوش مقايسه اش مي کردم ولي هميشه هم با اين فکر که کاراي داريوش ريا و تزوير بوده، اما باربد حداقل به قول خودش آنسته! دلمو خوش مي کردم. پيش خدمتي جلو اومد و بعد از تعظيم کوتاهي منويي رو جلوي من گذاشت، قبل از اينکه فرصت کنم منو رو بردارم، باربد سريع تر از من گفت:
– دو فنجون قهوه اسپرسو لطفاً.
خوب بله ديگه، دعوت شده بودم به صرف قهوه! دندون سر جيگرم گذذاشتم و به پيش خدمت لبخند زدم يعني همينو مي خوريم … بعد از رفتنش باربد غريد:
– لبخندت واسه چي بود؟!
اخم کردم و گفتم:
– اخم کنم خوبه؟
– نخير خوب نيست … براي چي دل و دين اين ببنده خدا رو به بازي مي گيري … شما ديگه يه خانوم متشخصي … نبايد به يه گارسون لبخند بزني …
به اين رفتارش هم عادت داشتم … پس فقط خنديدم و گفتم:
– بگذريم …
نگاهي به دور و برم انداختم و گفتم:
– تا حالا با هم کافي شاگ نيومده بوديم باربد …
سرشو تکون داد و گفت:
– آره … مسيرمون هميشه ختم مي شد به رستوران … عصر بيرون نيومده بوديم خوب …
– درسته … ولي من کافي شاپ خيلي دوست دارم …
دستش رو روي ميز سر داد سمت دستم … انگشتامو توي انگشتاش گرفت و فشار داد … يه لحظه احساس خاصي بهم دست داد که از چشماي تيز بينش دور نموند و لبخند زد … باربد توي دست گرفتن و رقصيدن و اين گزينه ها با من خيلي ريلکس بود … برعکس داريوش! اما هيچ وقت هم پاشو از گليمش دراز تر نمي کرد و همين احتراممو نسبت بهش زياد مي کرد … علي رغم اينکه مي دونستم توي آمريکا چقدر آزاد بوده، اما همين که اينجا به من احترام مي ذاشت برام خيلي ارزش داشت … خيلي پيش خدمت دوباره برگشت، قهوه ها رو آماده شده روي ميز گذاشت و قبل از رفتن با لبخند به من نگاهي کرد و گفت:
– دستور ديگه …
باربد مچ پر رو که روي ميز بود گرفت بين دستاش ، با ترس بهش نگاه کردم … مي خواست چي کار کنه، پسره با تعجب به دستش و بعد هم به باربد نگاه کرد … باربد دستشو پس زد و گفت:
– دستور ديگه هم باشه من صادر مي کنم… کاري داري به من بگو!
پسره سرشو تکون داد و تند گفت:
– بله آقا … شرمنده …
بعد هم سريع جيم زد … با ناراحتي به باربد نگاه کردم و گفتم:
– باربد جان اين کار از تو بعيده …
تلخ نگام کرد و گفت:
– اينم جواب لبخندت بودا! حرف گوش کن يه کم …
باز حرف رو عوض کردم و گفتم:
– قهوه ت رو بخور …
بدون شيرين کردنش شروع کردم به مزه مزه کردن … داغ بود اما مي چسبيد … تازه اول مهر بود، اما هوا به طور عجيبي سرد شده بود … باربد با تعجب نگام کرد و گفت:
– رزا … تلخ مي خوري؟!!
باز نقطه ضعفم … باز سلايقم … دوست نداشتم کسي به سليقه م گير بده … اخم کردم و گفتم:
– آره … عادت هميشگيمه …. بعد از يه سال نمي دوني؟
قيافه اش رو در هم کرد، چند بار سرشو به نشونه مشمئز شدن تکون داد و گفت:
– اوف ! قهوه تلخ که خيلي بد طعمه. غير قابل خوردنه. دقت نکرده بودم به اين قضيه … چه جوري اين زهرمار رو مي خوري؟
با ناراحتي گفتم:
– باربد واقعاً که! من مي خوام اونو بخورم. اونوقت تو اينجوري مي گي؟ دستت درد نکنه.
باربد از ديدن قيافه من خنده اش گرفت و گفت:
– ناراحت شدي؟ خوب من نمي خواستم ناراحتت کنم، فقط نظرم رو گفتم. آخه مي دوني من يه خورده زيادي رکم!
مي دونستم! پس فقط قيافه در هم کردم و بازم مشغول مزه مزه کردن قهوه ام شدم.
باربد خدنه اش شدت گرفت و گفت:
– لوس نشو رزا! حالا که طوري نشده تو اينطور اخم کردي. طوري شده؟ الکي براي من ادا در نيار …
باز به اسب شاه گفتن يابو بهم بر خورد و گفتم:
– من نه لوسم نه ادا در ميارم. مگه من ميمونم؟
باربد زد زير خنده و گفت:
– نه اصلاً… تو خيلي بهتر از ميمون هستي!
ميدونستم داره شوخي مي کنه، اما ديگه طاقت نياوردم. فنجونمو کوبيدم روي ميز، کيفمو برداشتم و خواستم برم بيرون که دستمو گرفت و گفت:
– بگير بشين رزا. شوخي کردم.
ناز کشي تو مرام باربد نبود، انتظار داشتم هر آن بگه برو خوش اومدي! اما اينکه جلوم رو گرفت برام خيلي ارزش داشت، پس نشستم و بدون اينکه خودمو از تک و تا بندازم گفتم:
– شوخي لوسي بود! باربد باز يه لبخند مکش مرگ ما تحويلم داد و گفت:
– خيلي خوب قبول خانوم دکتر. بشين بذار مثل دو تا آدم بالغ با هم صحبت کنيم …
فنجون قهوه م رو برداشتم، پشت چشمي براي باربد نازک کردم و مشغول خوردن شدم … باربد هم خنديد و مشغول شيرين کردن قهوه اش شد. چند لحظه تو سکوت سپري شد تا اينکه باربد پا رو پاي انداخت، و يه کم پاهاشو کج کرد تا راحا بتونه بشينه … در همون حالت غر هم زد:
– اينقدر ميزهاشون کوچيکه پاي آدم جا نمي شه …
نگاهي به پاهاي بلند باربد که سمت چپ ميز روي هم انداخته بود کردم و با خنده گفتم:
– قد تو همچين يه ذره زيادي بلنده … چنده قدت؟
باربد سري تکون داد و گفت:
– آخرين بار که اندازه گرفتم حدوداً يک و نود بود …
خواستم سوتي بزنم اما سريع جلوي خودم رو گرفتم … قد داريوش يک و هشتاد شش بود … از دست ذهنم خسته شدم و قيافه ام در هم شد! تا کي مي خواستم اين دو نفر رو باهم مقايسه کنه؟
– چه مي کني با درسات رزا؟ سخته نه؟
فنجونم رو توي دست چرخوندم و گفتم:
– سخت واسه يه لحظه شه … اما دوستش دارم … سختيش برام اهميتي نداره نياز به تلاش بيشتر داره …
– تو مي توني … اراده توي چشمات تحسين برانگيزه …
لبخندي زدم و گفتم:
– اميدوارم بابت اين اعتمادت جوابي داشته باشم … وگرنه آبروم مي ره …
– مسلما مي توني … راستش رزا … مي خواستم امروز در مورد يه جرياني باهات جدي صحبت کنم …
صاف نشستم، جدي حرف زدن با باربد کار سختي بود. وقتي مي افتاد رو دور جدي بودنش واقعاً جلوي احساس بچگي بهم دست مي داد و ترجيح مي دادم سکوت کنم. اون لحظه هم سکوت کردم و با نگام نشونش دادم که مي شنوم:
– در مورد همون جريان معالجه منه … اگه يادت باشه در موردش باهات صحبت کرده بودم …
سريع گفتم:
– آره! در مورد بيماري قلبيت …
با خودم فکر کردم الان مي گه که مي خواد از ايران بره! اما با لبخندي شوخ گفت:
– هنوز نمي توني منو درمان کني؟!! درد قلبم خيلي زياد شده!
از دستش حرصم گرفت! پسره احمق! اينهمه دکتر متخصص عالي توي تهران بود، گير داده بود به من! بايد بميره تا بفهمه … اما برام عجيب بود که هيچ کدوم از اعضاي خونواده اش خبري از بيماريش نداشتن!
– باربد خيلي ببخشيد ولي تو احمقي!
لبخند تلخي تحويلم داد و گفت:
– مي دونم!
– چرا نمي ري دکتر؟
به من اشاره کرد و گفت:
– اومدم ديگه!
– اه!!! من کجام دکتره؟!! تازه سال دومم … پنج سال ديگه يه پزشک عمومي مي شم ! خجالت بکش … مي ميري!
– و مي تونم اين اميد رو به خودم بدم که براي تو مهم باشه؟!
با لج گفتم:
– نخير برام مهم نيست، اصلا اينقدر صبر کن تا بميري …
خنديد و گفت:
– خيلي زود عصبي مي شي …
– خودت که بدتري …
– بيخيال اين حرفاف الان مي خوام در مورد بيماريم حرف بزنم … در مورد دردي که خيلي تلاش کردم خودم درماني براش پيدا کنم اما موفق نشدم … مي خوام بهت بگم … اما …
آهي کشيد و گفت:
– حس ميکنم جلوي تو باربد هميشگي نيستم! دل و جرئتم کم مي شه …
– مي ترسي؟!!! مگه چي مي خواي بگي؟ لابد مي ترسي بگم بايد عملت کنم! فک کن من بخوام عملت کنم!
اينو گفتم و خنديدم، باربد ولي لبخند هم نزد و در ادامه حرفاش گرفت:
– اگه تو بخواي منو درمان کني، برات از آب خوردن هم راحت تره! نياز به عمل و درساي سنگين پزشکي هم نداره …
يه بوهايي داشت به مشامم مي رسيد … تو سکوت بهش خيره موندم و باربد همراه با آه، به نگاه خيره به روي ميز ادامه داد:
– حس مي کنم دلباخته يه دختر شدم … يه دختري که از نظر من معمولي نيست … علاقه منم معمولي نيست … يه دوست داشتن عميق و وسواس گونه … شرايطم مناسب عشق و عاشقي نيست … براي همينم هيچ وقت نخواستم عاشق بشم … الان هم … نمي دونم اسم احساس من عشقه يا دوست داشتن! اما هر چي که هست … آزاردهنده شده …
قلبم داشت تند تند مي کوبيد … باربد عاشق يه دختر شده بود … گفت يه دختر … نگفت من … من … يه حس تندي داشت قلبمو مي سوزوند … چيزي شبيه حسادت … باورم نمي شد! اما به دختري که باربد عاشقش شده بود حسادت مي کردم … علاقه اون به من نبود … گفت يه دختر! نگفت تو … من لايق باربد نبودم … هيچ وقت …
وقتي سکوتش رو ديدم فهميدم بايد يه چيزي بگم، اون نبايد مي فهميد حالم دگرگون شده، نمي خواستم دوستي که دشاتيم از بين بره. نمي خواستم پيش خودش يه فکر ديگه بکنه … با سرفه اي صداي خش دار شدمو صاف کردم و گفتم:
– خوب اينطور که از شواهد امر پيداست، قضيه خيلي ريشه داره … اما باربد جان، کاري که نداره. توي چيزي کم داري که نگران باشي، مرد و مردونه برو باهاش حرف بزنه و از علاقت بگو … اون نظرش در مورد تو چيه؟ يعني مي گم از نگاهاش نفهميدي که دوستت داره يا نه؟
بعد زا اين سوال کنجکاوانه به باربد خيره موندم تا جواب دلخواهمو بگيرم، باربد آهي کشيد و بعد از چند دقيقه بالاخره نگام کرد و گفت:
– نمي دونم! اون خيلي بي تفاوته.
اينبار نوبت من بود که نگامو ازش بدزدم، فنجونم رو توي نعلبکيش سر و ته کردم و گفتم:
– قصدت چيه؟
با تعجب گفت:
– يعني چي؟ چه قصدي؟
نعلبکي رو روي ميز کشيدم اينطرف اونطرف و گفتم:
– منظورم اينه که مي خواي ازدواج کني يا دوستي؟
– خوب معلومه! ازدواج.
لعنتي! اين دختر کي بود که به اين راحتي دل باربد رو قاپ زد؟!!! چه باربد راحت بود! چرا من احمق فکر مي کردم باربد به من علاقه داره؟ چرا حس مي کردم نگاهاش بي منظور نيست؟ اما خوب همين که هيچ وقت ازم خبر نيم گرفت نشون مي داد که اون تو فکر کس ديگه بوده … صدام داشت آروم مي شد:
– پس برو خواستگاري.
پوفي کرد و گفت:
– مي خوام، ولي فکر نکنم بشه. آخه داره درس مي خونه. هدف ديگه اي هم جز اين نداره …
سرمو گرفتم بالا، بايد کنار مي يومدم ديگه! اينقدر احمق بودم که به شباهت اون دختر با خودم پي نبرده بودم هنوز! گفتم:
– اين چه ربطي داره؟
با لبخندي مارموذ دستمو گرفت توي دستش، فشاري داد و گفت:
– خودتو بذار جاي اون. اگه يه خواستگار با شرايط من برات پيدا بشه و تو هم همين اوايل درست باشي، قبول مي کني؟
نمي دونستم! بعيد هم نبود! باربد هيچ کمبودي نداشت، يه مرد ايده آل براي هر زني بود. بايد يه چيزي مي گفتم، اگه مي گفتم نه که مي گفت چرا دو ساعته زر مي زني پس؟! اگه مي گفتم آره … باربد دوستم بود بايد براي خوشبخت شدنش هر کاري مي کردم، حتي اگه شده، هولش بدم به سمت يه نفر ديگه، پس براي اينکه مطمئنش کنم گفتم:
– معلومه که قبول مي کنم. اگه دوسش داشته باشم، صد در صد قبول مي کنم!
نگاه باربد روشن شد، گوشه لباش چال افتاد و گفت:
– جدي؟
لبخند تلخي زدم و گفتم:
– جدي جدي.
چشماش رو بست. در همون حين دستشو فرو کرد توي جيب سوئي شرت مشکيش، جعبه مخمل سورمه اي رنگي بيرون کشيد، چشماشو باز کرد، در جعبه رو باز کرد، گذاشتش رو ميز، حلقه ظريف با يه نگين درشت بهم لبخند زد. داشتم با بهت بهش نگاه ميکردم، چي کار داشت مي کرد؟!!! نفس عميقي کشيد و با همون لبخند کنج لبش گفت:
– خودت گفتي جدي، پس آره؟!!!
با بهت نگاهي به باربد کردم و نگاهي به حلقه ظريف خوشگل … هي دهن باز مي کردم يه چيزي بگم هي يادم مي رفت. آخر سر به طور گفتم:
– يعني چي؟!!
باربد خنديد و گفت:
– تو ولايتي که من بزرگ شدم، وقتي يه پسر به يه دختر حلقه مي ده يعني داره ازش تقاضاي ازدواج مي کنه! ولايت شما رو نمي دونم!
نفس تو سينه ام گره خورد، سريع دستمو گذاشتم روي سينه ام و اون يکي دستم رو هم گذاشتم روي دهنم. نگاهم لحظه اي روي حلقه و لحظه اي روي باربد ميخ مي شد … باربد از من خواستگاري کرد؟ دختري که دوسش داشت من بودم؟!!!! به زور گفتم:
– من … تو ….
نگاش مهربون شد، دستمو فشار داد و گفت:
– عزيزم چرا تعجب کردي؟!! من که چيزي نگفتم! فقط ازت درخواست ازدواج کردم!
سرم رو بين دستام گرفتم. باورم نمي شد، اين همه صغري کبري چيدن به خاطر خواستگاري از خودم باشه! هر چند که اگه اينقدر احمق نبودم از همون اول مي فهميدم! باربد … مرده ايده آل از ديد هر زني … عاشق من شده بود! از من خواستگاري کرده بود … صدام گنگ و نا مفهوم به گوشش رسيد:
– چرا باربد؟ چرا من؟
با صداي جدي گفت:
– مي شه دستاتو برداري بذاري ببينمت؟!!
نا خوادآگاه دستامو برداشتم و نگاش کردم، گفت:
– خيلي وقت بود که مي خواستم يه طوري بهت نشون بدم که فراتر از بقيه هستي و بدجوري توي قلبم خودتو جا کردي، ولي راستش نمي تونستم. هم شرايط خودم جور نبود، هم نگران بودم که از دستم ناراحت بشي. چون ديده بودم که يکي دو تا از خواستگاراتو چطور با ترش رويي رد کردي. نمي خواستم به اين زوديها بهت بگم، ولي خوب راستش نتونستم جلوي خودمو بگيرم. من از جو دانشگاه ها خبر دارم … دانشگاه چطوريه. نمي خوام وقتي به خودم بجنبم، ببينم از دستم رفتي …
من هنوز هم توي بهت فرو رفته بودم. البته اصلاً نمي تونستم منکر ذوقي بشم که پيشنهاد باربد توي دلم ايجاد کرده بود. گفتم:
– من … راستش من خيلي غافلگير شدم!
خنديد و گفت:
– ببخشيد خيلي يک دفعه اي گفتم، ولي خوب من زياد حوصله مقدمه چيني ندارم، زود حرفمو مي زنم.
خنده ام گرفت و گفتم:
– و اين اصلا خوب نيست آقا …
فنجون قهوه مو برداشتم و گرفتم به سمتش تهديد وار گفتم:
– بپاشم بهت؟!!
خنديد و گفت:
– نيازي به اين کار نيست … فقط اگه راضي هستي حلقه رو دستت کن …
نگام روي حلقه خوشگل وسط ميز قفل شد … کار درست چي بود؟ درست بود که ديگه هيچ احساسي نسبت به داريوش نداشتم، ولي نمي دونستم بعد از عشق تندي که نسبت به اون داشتم مي تونم دوباره عاشق مرد ديگه اي بشم يا نه؟
دوباره صداي داريوش توي ذهنم پيچيد:
– تا چند هفته ديگه مي خوام با دختر عموم ازدواج کنم. دختري که از نجابت تکه!
باز يادم افتاد که بازيچه اش شدم، باز يادم افتاد انتقام باباشو از من بدبخت گرفت! يه دفعه اي گر گرفتم، داريوش از ذهنم کنار رفت و پر رنگ تر از اون باربد جاشو گرفت … مهربوني هاي اين مدتش تو ذهنم اومد … خوبي هاش … اين که از هر نظر کامل بود … ان که کنارش واقعا احساس امنيت داشتم … نفسمو فوت کردم بيرون و گفتم:
– باربد مي خوام چند تا سوال ازت بپرسم ، جواب منو که بدي منم جوابت رو مي دم. باشه؟!
جدي نگام کرد و گفت:
– حتماً!
زل زدم تو چشماش و گفتم:
– تا حالا چند تا دوست دختر داشتي؟
اول خوب بر و بر نگام کرد، بعد هم زد زير خنده و گفت:
– ديوونه! ترسيدم گفتم مي خواي چه سوالي بپرسه! حسادت از همين الان شروع شد؟
– حسادت نيست باربد! مي خوام بشناسمت! اينا چيزائيه که هيچ وقت در موردش حرف نزديم …
ابرو بالا انداخت و گفت:
– توي آمريکا دو سه نفر بودن … البته نه خيلي جدي … اما توي ايران هيچ کس … فقط خودت بودي …
– مطمئني که بعداً دوباره هوس نميکني؟!
– رزا جان … من که بچه نيستم! اين چه حرفيه؟! من دلم آرامش داشتن يه خونواده رو مي خواد … اونم با دختري که خودم انتخابش کردم …
باز مشغول بازي با فنجون مادر مرده شدم و گفتم:
– يه سوال ديگه که جوابش برام خيلي مهمه … به نظر تو … من دختر نجيبيم؟!
با نگاهي عميق به چشمام، گفت:
– براي چي داري اين سوالا رو مي کني؟
نمي شد بهش بگم چون از همين طرق يه بار بدترين ضربه رو خوردم. مار گزيده از ريسمون سياه و سفيد مي ترسه … فقط شونه اي بالا انداختم و گفتم:
– محض اطلاع …
– معلومه که نجيبي! رزا چرا به خودت توهين مي کني؟! اين طرز سوال پرسيدن نه تنها توهين به خودته که به من و انتخابم هم هست … تو دختري فوق العاده اي هستي .. خونواده سرشناس و اصيلي هم داري … من مدت ها در موردتون تحقيق کرد … با چشم باز انتخابت کردم … دوستت دارم و همه جوره هم قبولت دارم …
– خوبه! پس نمي خواي که يه روز عوضم کني …
– تا جايي که عقايدم زير سوال نره هرگز قصد عوض کردن نه تنها تو که هيچ بني بشري رو ندارم …
زل زدم توي چشماش … چشماي تيره اش برق خاصي داشت که مي تونست منو به زانو در بياره … مطمئن بودم که بعد از داريوش ديگه هيچ وقت عشق رو تجربه نمي کنم … اما به باربد وابسته بودم … دوستش داشتم … از گرفتن دستش گرم مي شدم … شايد اگه باربد رو از دست مي دادم ديگه هيچ وقت نمي تونستم همين يه کم حس رو هم نسبت به مردي پيدا کنم … پس تصميمم رو گرفتم، دستم رو جلو بردم، حلقه رو از داخل جعبه برداشتم و توي انگشتم فرو کردم …
صورت باربد درخشيد، با چشمايي پر از احساس گفت:
– قبول کردي رزا … آره؟!!
لبخندي زدم و انگشتر رو توي دستم بهش نشون دادم و گفتم:
– توي ولايت ما وقتي يه دختر حلقه اهدايي يه پسر رو دستش کنه يعني پيشنهاد ازدواجشو قبول کرده …
خنديد … از ته دل قهقهه زد، دستشو جلو آورد و دستمو گرفت … بالا برد و به نرمي همون انگشتي که حلقه رو توش کرده بودم رو بوسيد … باز گرم شدم و نگاه ملتهبمو دوختم بهش … باربد پسر با تجربه و سرد و گرم چشيده اي بود خيلي زود پي به حالم برد و چشمک زد … از شرم سرخ شدم و سريع دستمو از دستش بيرون کشيدم … بلند شدم و گفتم:
– خوب بريم ديگه … ديره مامان نگرانم مي شه …
باربد پول ميز رو حساب کرد، دنبالم راه افتاد و گفت:
– من به مامانم مي گم خيلي زود با مامانت تماس بگيره … از همين امشب منتظر باش عزيزم …
لبخندي به چشماي مشتاقش زدم و گفتم:
– باشه ، بابت قهوه هم ممنون …
– خواهش مي کنم … نوش جان …
باربد به جاي اينکه بره سمت ماشين خودش دنبال من راه افتاد، در ماشين رو باز کردم و گفتم:
– من برم ديگه … سلام به مهستي و مامانت و بابات برسون … مال مهستي مخصوص باشه …
دستشو تکيه داد به سقف ماشين و گفت:
– حتما …
سوار شدم و منتظر نگاش کردم، تا دستشو برداره در رو ببندم. با همون حالتش سرشو يه کم پايين آورد و گفت:
– از حالا به بعد ديگه شيشه ماشينتو پايين نمي کشي خانوم! چون نمي خوام توي چشم باشي.
خنده ام گرفت و گفتم:
– بذار پاي غيرت يا حسادت؟!!
– هر دو عزيزم … من يه مرد آبانيم! حسود و مغرور …
چشمامو گرد کردم و گفتم:
– نگو به اين خرافات ها اعتقاد داري …
در جوابم فقط خنديد و در رو بست، شيشه مو دادم پايين و گفتم:
– با من کار نداري؟
پلک زد و گفت:
– نه برو به سلامت … در ضمن اينو هيچ وقت يادت نره که …
وقتي ديدم حرفشو تموم نکرد گفتم:
– يادم نره که چي؟
سرشو آورد پايين، روي صورتم خم شد، چشمکي زد و گفت:
– خيلي دوستت دارم.
و قبل از اينکه بتونم جلوشو بگيرم گونه م رو بوسيد، گيج و گنگبهش خيره شدم، صورتش حالت عجيبي داشت، حالتي که داست به منم سرايت مي کرد، بي اراده دستمو روي جاي بوسه اش گذاشتم. لبخندي زد و گفت:
– بقيه اش باشه طلب جفتمون … به زودي!
از شيطنتش خنده ام گرفت. بعد از زدن اين حرف، دستشو نزديک پيشونيش تکوني داد به معني خداحافظ و رفت سمت ماشين خودش و سوار شد. اين تماس ها برام جالب بودن، حس خوبي داشتن. از دست باربد ناراحت نمي شدم، چون تا قبل از اينکه منو نامزد خودش بدونه هرگز منو نبوسيده بود، الان هم به نظرم حق داشت. اما تازه داشت يه پسرده هايي از جلوي چشمم کنار مي رفت .. من و باربد؟ زن و شوهر؟ آيا آمادگيشو داشتم؟ خودمم نيم دونستم دارم چه غلطي مي کنم … ماشين رو روشن کردم و راه افتادم. ديگه نه حوصله شو داشتم نه وقتشو که برم کتابخونه. براي همينم يه راست و با سرعت رفتم سمت خونه. هنوزم نمي دونستم کاري که مي کنم درسته يا نه! يعني بايد به يه علاقه صرف اعتماد مي کردم؟ آيا بابا و مامان و رضا با اين ازدواج موافقت مي کردن؟ چرا که نه؟! مگه باربد چي کم داشت؟! رضا که بايد از خداش هم باشه، برادر زنش مي شد شوهر خواهرش و اين صميمت ها رو بيشتر مي کرد. مي دونستم دلشوره م بي دليله و باربد مي تونست براي من همسر بي نظيري باشه. وارد خونه که شدم فقط مي خواستم با رضا حرف بزنم، هيچ کس توي ساين نشيمن نبود و با پرسيدن از يکي از خدمتکارها فهميدم که رضا توي اتاق خودشه. با سرعت پله ها رو بالا رفتم. جلوي در اتاقش که رسيدم، توقف کردم و در زدم. حالا که کار داشتم باهاش در مي زدم! وگرنه منو چه به اين غلطا؟! صداي رضا اومد که گفت:
– بله؟
گفتم:
– منم رضا مي تونم بيام تو؟
– از کي تا حالا اينقدر مودب شدي؟بيا تو.
در رو باز کردم و رفتم تو. کف زمين نشسته بود و چند کتاب جلوي روش باز بود.
گفتم:
– مثل اينکه مزاحم شدم. مي خواي برم يه وقت ديگه بيام؟
صاف نشست و گفت:
– نه خوب کردي. بشين ببينم چي تو رو اينقدر مودب کرده که در ميزني؟!!!
جلوش روي زمين نشستم، نمي دانستم از کجا بايد شروع کنم؟ يکي از کتابهاي قطورش رو برداشتم و گفتم:
– بايد سخت باشه نه؟
خيلي مختصر و مفيد گفت:
– آره مشکله. دو روز ديگه امتحان دارم، به خاطر همينه که دارم مي خونم … رزا من تو رو مي شناسم يه چيز مهمي مي خواي به من بگي! نه؟ پس مقدمه چيني نکن و برو سر اصل مطلب.
رضضا خيلي تيز بود و ديگه نمي شد از دستش در برم. وگرنه همون لحظه فرار مي کردم. نمي دونم چرا اينقدر خجالتي شده بودم! همينطور که با بند هاي انگشتام رو هي باز و بسته مي کردم و بهشون خيره مونده بودم، گفتم:
– رضا تو اينو قبول داري که بالاخره يه روزي من بايد ازدواج کنم! حالا نه فقط من، بلکه هر دختر و يا پسري يه روز از مجردي خارج مي شه. مگه نه؟
خنده اي کرد و گفت:
– خوب معلومه!
– نمونه اش خود تو که قراره به زودي با مهستي ازدواج کني.
چشماشو ريز کرد و گفت:
– خوب که چي؟
بدون اينکه سرمو بالا بيارم گفتم:
– خوب من دوست دارم بدونم که اگه خواستم ازدواج کنم عکس العمل تو مامان و بابا چيه؟
هنوز پي به منظورم نبرده بود، چون با لبخند و مهربون گفت:
– خوب مي گيم مبارکت باشه. ديوونه اين حرفا چيه که مي زني؟
دلمو به دريا زدم و گفتم:
– خوب پس اگه حرفي نداريد، بايد بگم که من قصد ازدواج دارم!
بعد از اين سرمو آوردم بالا و توي چشماش خيره شدم، با بهت بهم خيره مونده بود. نه به اون مقدمه چينيم نه به اين يهويي حرف زدنم! خسته نباشم! رضا چشماشو گرد کرد و گفت:
– تو مي خواي چي کار کني؟
باز سر به زير شدم و گفتم:
– مي خوام ازدواج کنم.
رضا با يه حرکت خودشو کشيد سمت من، سورتمو با دستش بالا آورد و در حالي که موشکافانه و با اخم نگام مي کرد گفت:
– با … با کي؟
از حرکت رضا جا خورده بودم، همينطور که با ترديد نگاش ميکردم، گفتم:
– خب … با باربد.
انگار ضربه ام خلي کاري بود که رضا رنگ لبو شد ، دستشو عقب کشيد و با خشم فرياد کشيد:
– باربد؟! اون پسره مغرور از خود راضي؟
من که اصلاً از عصبانيت رضا سر در نمي آوردم، گفتم:
– وا چته رضا! همين الان گفتي تبريک مي گي؟!! من نمي دونم تو چه پدر کشتگي با باربد داري؟! دوست ندارم در موردش با اين لحن حرف بزني.
رضا نفس عميقي کشيد، لحنش اينبار پر از التماس شده بود، گفت:
– رزا من جنبه ندارم. بگو که داري شوخي مي کني!
از روي زمين بلند شدم، نشستم روي مبل و گفتم:
– شوخي چيه؟ خيلي هم جدي دارم مي گم. باربد امروز از من خواستگاري کرد و گفت که مي خواد بياد با بابا حرف بزنه، ولي اول نظر منو خواست. منم قبول کردم.
رضا اومد به طرفم، نشست کنارم، شونه هامو محکم چسبيد و گفت:
– بدون هيچ شناختي قبول کردي؟
دستاش رو پس زدم و گفتم:
– من روي اون شناخت کافي داشتم. بيشتر از يک ساله که ميشناسمش … ريز و درشتش رو مي دونم. اما در هر صورت نيازه که در موردش تحقيق کنيم … خواستم به تو بگم که قبل از مراسم خواستگاري اين کار رو تو بکني …
رضا کلافه و آشفته دست توي موهاش کرد، با همون حالت آرنجاشو روي زانوهاش گذاشت و به جلو خم شد، صدا شبيه ناله بلند شد:
– رزا مي فهمي داري چي مي گي؟ تو …تو اونو به داريوش ترجيح مي دي؟
خشکم زد! اصلاً فکر نمي کردم بعد از اين همه وقت درست توي چنين شرايطي اسمي از داريوش ببره! باز بغض کردم، باز يادم افتاد به بدبختيم … وقتي شروع کردم به حرف زدن صدام مي لرزيد:
– اسم اون آشغال عوضي رو نيار. حالم ازش به هم مي خوره. ديگه اگه بياد دست و پامو ببوسه هم حاضر نيستم حتي نگاش کنم. باربد سگش مي ارزه به اون پست فطرت. اون يه پسر هوس بازه، ولي باربد خيلي آقا وار از من خواستگاري کرده. چطور مي توني اين دونفر رو با هم مقايسه کني و داريوش رو ترجيح بدي؟!!!
رضا بدون اينکه حالتش رو عوض کنه، گفت:
– من … من نمي تونم تو رو وادار به کاري بکنم، ولي… ولي بهتره قبلش با آرمين و سپيده هم مشورت کني. خوب؟
پوفي کردم و گفتم:
– مگه اونا چقدر تجربه اشون از من و تو بيشتره؟
رضا سرشو آورد بالا، زل زد توي چشمام و با التماس گفت:
– ازت خواهش مي کنم رزا! باهاشون حرف بزن، شايد اونا بتونن تو رو سر عقل بيارن.
ديگه داشتم شک مي کردم، گفتم:
– من سر عقل هستم رضا. کسي هم نمي تونه نظر منو عوض کنه، نمي فهمم تو چت شده!!!
– من هيچيم نشده! فقط همين يه بار به حرف من گوش کن، قول مي دم ديگه هيچ وقت هيچي ازت نخوام …
نفس عميق کلافه اي کشيدم و گفتم:
– حالا که اصرار داري باشه. فردا يه سر به سپيده مي زنم، ولي آرمين متاسفانه اصفهانه، اينجا نيست که بخوام نظر اونو هم بپرسم.
– آرمين امروز مي ياد تهران. ديشب به من زنگ زد و براي امروز قرار گذاشت که همه با هم بريم بيرون. ولي من الان باهاش تماس مي گيرم و مي گم که بيان اينجا.
باز شوک زده شدم و گفتم:
– رضا! تو چرا اينجوري شدي؟ يعني اينقدر مهمه؟
رضا از جا بلند شد و در حالي که به سمت گوشي تلفن هجوم مي برد، گفت:
– آره آره مهمه. خيلي هم مهمه!
کاملاً گيج شده بودم. نمي دونستم چرا رضا اينقدر اصرار داره که آرمين و سپيده هم حتماً با خبر بشن. با تعجب نگاش مي کردم، شماره آرمين رو گرفت و بعد از چند لحظه وقتي ارتباط وصل شد با همون حال عجيبش شروع به حرف زدن کرد:
– الو سلام آرمين جان حالت خوبه؟
– …
– آره آره همه خوبن. آرمين گوش کن ببين چي مي گم.
– …
– فعلاً لازم نيست که نگران بشي. فقط گوش کن!
– …
– آرمين. تو کي مي رسي تهران؟
– …
– ببين وقتي که رسيدي، برو دنبال سپيده و يه راس بياين اينجا. از پشت تلفن نمي تونم توضيح بدم. بايد حتماً اينجا باشي .
– …
– هر چي زودتر بهتر.
– …
– آره آره در همون رابطه اس.
– …
– باشه پس منتظرم.
– …
– قربانت سلام برسون. خداحافظ.
بعد از قطع مکالمه از جا بلند شدم و گفتم:
– واقعاً که! د رضا حرف بزن خوب! چي شده؟!!! چرا مي خواي منو شهره عام و خاص کني؟
رضا در حالي که با کلافگي طول و عرض اتاق رو طي مي کرد، گفت:
– رزا نمي دونم نمي فهمي يا خودتو مي زني به نفهمي؟
– من چي رو نمي فهمم رضا؟ تو چرا نمي فهمي من شايد نمي خواستم اين ماجرا رو الان آرمين و سپيده بفهمن. هنوز که چيزي معلوم نشده.
طوطي وار و هذيون گونه گفت:
– تو نمي دوني رزا. تو هيچي نمي دوني.
رفتم ايستادم جلوش و گفتم:
– خوب بگو تا بدونم.
– نمي شه. يعني اگه دست من بود همين الان بهت مي گفتم، ولي نمي شه. اجازه ندارم!
ديگه چشمام از اون بيشتر گرد نمي شد، گفتم:
– از کي؟
رضا چند لحظه سکوت کرد و سپس گفت:
– ببين رزا من نمي تونم هيچي به تو بگم. ولش کن خوب؟ حالا سپيده و آرمين هم مي يان. بعد يه کاريش
مي کنيم.
ديگه مطمئن شدم که هيچي نيست، رزا فقط از روي کينه اي که نسبت به باربد داشت مي خواست اين بازي ها رو در بياره تا من همه چيزو به هم بزنم. مسلماً چيزي غير از اون نبود که اگه بود رضا به من مي گفت. خنده اي از روي تمسخر کردم و گفتم:
– واقعاً که خيلي جالبه! باورم نمي شه که قضيه ازدواج من براي تو اينقدر لاينحل باشه که بخواي همه رو خبر کني.
رضا اين بار با ملايمت گفت:
– لاينحل نيست رزا. اين قضيه خيلي هم حل شده است. تو هر وقت که بخواي مي توني ازدواج کني، ولي شخصش براي من مهمه.
باز عصبي شدم و گفتم:
– يعني چي؟ مگه باربد چشه؟ براي اينکه مغروره؟ باشه. مگه بده؟ اتفاقاً مرد هر چي مغرورتر باشه بهتره. تازه اون قراره برادر زن آينده ات باشه. اين چه طرز حرف زدنه؟ فکر مي کردم خيلي برات ارزش داره.
– معلومه که ارزش داره. ببين! اون برادر مهستيه؟ قبول. برادر زن منه؟ قبول. ولي اينکه بخواد شوهر تو بشه رو قبول ندارم. من نمي تونم اونو به عنوان شوهر خواهر قبول کنم.
– من نمي فهمم! آخه چرا؟ مگه اون چه هيزم تري به تو فروخته؟ ببينم مگه چيز بدي ازش ديدي؟
– نه نه به خدا. مگه قراره چيزي ازش ببينم؟ همين که گند دماغه خودش خيلي بده! نيست؟
– اگه قراره شوهر من بشه، خودم مي تونم درستش کنم.
نمي توني.
– مي تونم. من هر کاري که بخوام مي تونم بکنم!
– خيلي خوب باشه. مي توني. ولي آيا نظر من برات مهم نيست؟
چند لحظه مکث کردم، سپس گفتم:
– چرا خوب. خيلي مهمه! اگه نبود که ازت نظر خواهي نمي کردم.
– پس اگه مهمه يه خورده ديگه هم صبر کن.
خنده ام گرفت و گفتم:
– جوري حرف مي زني انگار من همين الان سر سفره عقد نشستم. اونا حتي هنوز خواستگاري هم نيومدن.
صداي تلفن همراهش باعث شد از ادامه دادن بحثمون صرف نظر کنيم. با سرعت گوشي رو از روي ميز کنار دستش برداشت و جواب داد:
– بله بفرماييد.
– …
– سلام چي شد؟
– …
– خوب خيلي خوبه. پس تو و سپيده تا سه چهار ساعت ديگه اينجايين درسته؟
– …
– باشه منتظريم. زود بياين خداحافظ.
بعد از قطع کردن ارتباط گفتم:
– چي شد؟
– گفت پروازشو جلو انداخته و داره مي ياد. تا برسه و بره دنبال سپيده يه کم طول مي کشه. ببين رزا ازت خواهش مي کنم، عجولانه تصميم نگيري.
نميتونستم رضا رو درک کنم! به هيچ عنوان نمي تونستم درکش کنم! اين که به خاطر سليقه خودش بخواد منو از ازدواج منصرف کنه برام خيلي عجيب بود. با اين وجود من تصميم خودم رو گرفته بودم و برام مهم نبود نظر بقيه چيه، علاوه بر اينکه يم خواستم با باربد ازدواج کنم، همه اش به اين هم فکر مي کردم که اگه داريوش بفهمه من ازدواج کردم چه عکس العملي نشون مي ده؟ مسلما از طريق آرمين مي فهميد. چقدر دوست داشتم قيافه اش رو اون لحظه ببينم. اونم بايد مي فهميد که خاطرخواهاي من کم نيستن و من هر وقت اراده کنم مي تونم ازدواج کنم. اونم نه با آدماي معمولي با پسراي همه چي تمومي مثل باربد. رضا روي تختش دراز کشيده بود و به سقف زل زده بود. خيلي آروم از اتاقش خارج شدم و به اتاق خودم رفتم. چهار زانو روي تختم نشستم. چند لحظه بدون اينکه به چيز خاصي فکر کنم، به يه گوشه خيره شدم و بعد يه دفعه از خودم پرسيدم:
– رزا تو عاشق باربدي؟
جداً چه سوالي سختي از خودم پرسيدم! جوابش رو نمي دونستم. من عاشقش نبودم ولي دوسش داشتم. اونقدر دوستش داشتم از تصور ازدواجش با يه نفرر ديگه حسودي کنم. يعني يه دوست داشتن ساده مي تونست باعث خوشبخت شدنم بشه؟ من تنها با خوشبخت شدنم مي تونستم انتقامم رو از داريوش بگيرم. من يه روزي عاشق داريوش بودم. حاضرم قسم بخورم که حتي يک هزارم احساسي رو که نسبت به داريوش داشتم، نسبت به باربد نداشتم. باربد مغرور و خودخواه کجا و داريوش مهربون و خاکي کجا؟ از طرفي ثروت باربد هم در برابر ثروت داريوش هيچي نبود … داريوش ماشين آخرين سيستم زير پاش بود، اما ماشين باربد يه پارس معمولي بود. اما من اينقدر ثروت دور و برم بود که ديگه دنبالش نبودم. من دنبالم يه تکيه گاه محکم بودم، تو اين مورد داريوش لنگ مي زد، داريوش تکيه گاه محکمي نبود اما باربد مثل کوه استوار بود و مي شد يه عمر بهش تکيه کرد. روي تخت دراز کشيدم و چشمامو بستم. خيلي خسته بودم، خيلي زياد … اونقدر که به محض بسته شدن چشمام خوابم برد …
پريدم توي اتاق سپيده و نق زدم:
– حالم داره به هم مي خوره!
سپيده که در حال مرتب کردن لباساش بود، با تعجب به من نگاه کرد و گفت:
– وا! از من؟
با حرص گفتم:
– نخير از تو نه. از اين هوا! از اين روز مزخرف! از صبح تاحالا نشستيم داريم دونه هاي بارونو مي شماريم.

4/5 - (4 امتیاز)

Check Also

رمان تقاص فصل ۸ قسمت ۱

– يالا ديگه حالا صداي قار و قور شکم آرمين تا بالا هم مي رسه. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.