رمان تقاص فصل ۴

با مهموناي جديد هم سلام و احوالپرسي کردم و سر جام کنار سپيده نشستم. سپيده هي از گوشه چشم بامز هنگام مي کرد و من سعي مي کردم نگامو ازش بدزدم. ديده بود داريوش اومده دنبال من حالا هي کرم مي ريخت. کم کم همه مهمونا اومدن. بيشترشون جوون و مجرد بودن. انتظار داشتم اکيپ دوستاي داريوش هم همون شري اينا باشن، ولي خبري نشد ازشون. دخترا مثل پروانه دور داريوش
مي چرخيدن و اصلاً هم براشون مهم نبود اگه ذره ذره شخصيتشون آب بشه و بريزه. بنده خدا داريوش حق داشت با يه نه شنيدن از من اينقدر تعجب کنه! به عينه داشتم مي ديدم تو مرام داريوش نه وجود نداره و همه درخواست نشنيده براش هلاکن! خيلي برام مهم نبود که دخترا دارن براش خودکشي مي کنن، چون حواس اون کامل به من بود و حواس منم به اون! قلب من زنجير شده بود به قلب داريوش. فقط از ترسم بود که ازش دوري مي کردم. مي ترسيدم ولم کند و من نابود بشم! صداي آهنگ که بلند شد همه دختر و پسرا وسط رفتن. به سپيده گفتم:
– اگه امشب بخواي فقط با آرمين باشي مي کشمت! من اينجا کسي رو جز تو نمي شناسم.
خنديد و گفت:
– خيلي خوب چرا گازم مي گيري؟ من که اينجا پيش توام.
– گفتم که يه موقع سرتو زير نندازي، عين گاو پاشي بري!
سپيده که همه حواسش به دختر و پسراي اون وسط بود، گفت:
– مي بيني چقدر سعي در خودنمايي دارن؟
تکه اي خيار تو دهنم گذاشتم و گفتم:
– ول کن بابا! به ما چه.
– ولي من تصميم دارم اينا رو مات کنم!
– چه طوري؟
– پاشو ما هم بريم وسط … تو کلاس رقص رفتي. مي توني همه رو بکني تو قوطي!
خيار توي گلوم پريد و به سرفه افتادم. سپيده چند بار محکم پشتم کوبيد. بعد از اينکه به حالت طبيعي برگشتم، سپيده دوباره گفت:
– چه مرگت شد يک دفعه؟ مگه من چي گفتم که هول کردي؟
– داري چرت مي گي!
– چرت چيه؟ تو بايد اينکارو بکني! واسه تو که کاري نداره.
– چي داري مي گي؟ من جلو اين همه چشم که از قضا يه نفرشون رو هم نمي شناسم! عمراً!
– اِ لوس! پاشو ديگه.
– با اين لباس نمي تونم سپيده گير نده ديگه!
– داري بهونه مي ياري!
– خوب آره دارم بهونه مي يارم. من اين کارو نمي کنم!
– بلند شو ديگه. جون من، اصلاً جون داريوش!
اه لعنتي! روي قسم خيلي حساس بودم! چپ چپ که نگاش کردم فهميد کم آوردمف از جا پريد و دستمو کشيد. ناچاراً باهاش همراه شدم. رقصيدن برام کار سختي نبود، اما عادت نداشت جلويي کسايي که نمي شناختمشون خودنمايي کنم! اون وسط اينقدر شلوغ بود که نمي شد تکون خورد! غر زدم:
– آخه اينجا مي شه رقصيد؟!! فقط يه خورده ها. باشه؟
سپيده دستامو ول کرد و گفت:
– باشه، فقط يه خورده.
دوتايي مشغول شديم، سپيده معمولي مي رقصيد مثل همه آدماي ديگه، ولي من اصول رقصيدن رو خوب بلد بودم. ضربه هاي آهنگ رو تو ذهنم مي شمردم، يک ، دو ، سه ، چهار ، پنج، شش، هفت ، هشت. حرکت رو عوض مي کردم. اصلاً نمي ذاشتم رقصم تکراري بشه و هيچ حرکتي رو دوبار انجام نمي دادم. خوب بلد بودم چطور مي شه چشم بيننده رو روي خودم ميخکوب کنم به طوري که دلش نياد به کس ديگه اي نگاه کنه. همونطور هم شد، توي يکي از چرخشام چشمم به داريوش افتاد، با بهت بهم خيره شده بود و با دست راستش مشغول باز کردن کرواتش بود! نگامو ازش گرفتم و به رقصم ادامه دادم، اهنگ حسابي اوج گرفته بود که يهو صدا قطع شد! من و سپيده و چند نفر ديگه که وسط مونده بودن خشک شديم و صداي هووووو و داد و هوار بلند شد. داريوش کنار ضبط ايستاده بود و با موذماري گفت:
– ببخشيد، اين ضبط وقتي خيلي داغ مي کنه يهو قطع مي شه!
مي دونستم يه کرمي ريخته … اما ديگه به روي خودم نياوردم و با سپيده رفتيم نشستيم. هر دو نفس نفس مي زديم. سپيده خنديد و گفت:
– خفن حال کردم! دلم که هيچي همه وجودم خنک شد.
– ديوونه اي تو! اما حال داد، دمت گرم! قر تو کمرم داشت وول مي زد.
– بله! من تو رو مي شناسم! فقط بلدي دماغتو بدي بالا و بگي نه!!
خواستم جوابشو بدم که کسي نشست کنارم
چرخيدم و داريوش رو ديدم، پوزخندي زدم و گفتم: – که ضبط خرابه!!
نه لبخند زده بود نه اخم کرده بود، با همون صورت ماسکي گفت:
– خرابم نباشه يه وقتايي مجبوره خراب بشه!
– که چي؟!! مسخره!
– چه معني داره اين همه چشم با لذت به تن و بدن تو خيره بشن؟!! چه معني داره وقتي تو نگاه مردا خيره مي شم چيزي جز شه*وت نبينم؟!! چه معني داره که اينجا راست راست راه برم و به روي خودم نيارم؟!! يعني متوجه نبودي که وقتي مي رقصيدي شالت سر مي خورد و بازوهات پيدا مي شد؟! متوجه نبودي چطور همه به قوس و فرو رفتگي هاي بدنت …
با شرم و کمي خشم گفتم:
– بس کن ديگه!!!
تازه صورتش داشت خشم پنهانشو نشون مي داد، آب دهنش رو قورت داد و گفت:
– هيش!!! اينجا اگه کسي قراره بقه چاک بده و هوار بزنه منم خانوم نه شما!
– هيچ کار من به تو مربوط نيست …
– هست! همه کاراي تو به من مربوطه. ببين رزا اين احساسات عجيب غريب به اندازه کافي دارن اذيتم مي کنن، تو ديگه بدترم نکن!!
معذب به سپيده نگاه کردم، دوست نداشتم اين حرفا رو بشنوه. خيلي راحت از نگاهم پي به حالم برد که از جا بلند شد و گفت:
– من مي رم پيش آرمين …
با رفتن سپيده به داريوش توپيدم:
– احساسات عجيب غريب تو به من چه ربطي داره؟!! چرا دست از سر من بر نمي داري؟!! من آزاد بزرگ شدم و آزاد هم مي مونم!
خم شد به طرفم و گفت:
– فکر کردي من خوشحالم که آزاديمو از دست دادم؟!! من آدمي بودم که اگه سرمو لاي گيوتين هم مي ذاشتم نمي خواستم زير بار ازدواج و زن و زندگي و مسئوليتاي بعدش برم! اما چي شد؟!! نفهميدم چي شد که الان اين بلا به سرم اومد! تو … شايد به قول شيخ شيراز آن داشتي … يا هر چيز ديگه اي! رزا …
پوزخندي زدم و گفتم:
– من آن نداشتم! تو مثل بابات عاشق چشم و ابروي من شدي! اگه بلايي سر قيافه من بياد عشق توام دود مي شه مي ره توي هوا آقا!
يه جوري گفتم مثل بابات انگار مامان باباي خودم اينجوري عاشق نشدن! پوزخندي که نشست گوشه لبش اعصابمو خورد کرد، با همون پوزخند گفت:
– اشتباه تو همين جاست که فکر مي کني من عاشق چشم و ابروت شدم! دختر تو مگه چند سالته؟!! همه اش هجده سالته!!! يه دختر تو اين سن و سال يعني اوج نياز! يعني وقتي يه پسر بياد دم گوشش به قول تو هي وز وز عاشقانه سر بده دست و پاش مي لرزه. اون محکم محکماش هم کم مي يارن! اما تو … ببين کم مونده التماست کنم اما بازم مي گي نه! بازم خشکي! سردي! مغروري! فکر مي کني با اين رفتارت مي توني منو پس بزني. خبر نداري هر نه که تو مي گي من بيشتر اسيرت مي شم. رزا يه چيزي رو خوب توي گوشت فرو کن. تو دست و بال من دخترايي بودن که از زور خوشگلي بيش از اندازه نمي شد توي صورتشون نگاه کرد!!! اما همونا با وجود اينکه خيلي هاشون هم رشته خودم و دختراي فوق العاده خوب و نجيبي بودن حتي يه بار هم نتونستن دل منو بلرزونن! دخترايي که هر مردي حسرت يه نگاشونو داره! از لحاظ سني و موقعيت خونواده گي هم همه جوره با من و خونواده ام جور بودن. اما چي شد که من دلم واسه تو لرزيد! دِ لعنتي باور کن خودمم نمي دونم!!! تو که ده سال از من کوچيکتري، تو که قيافه ات در برابر خيلي از دوستاي رنگ و وارنگ من معموليه! تو که تحصيلاتت فعلا در حد ديپلمه! تو که مادرت پدر بابامو در اورده و يه عمر سردي رو به بابام و بدبختي رو به مامانم بخشيده … من حتي نبايد به تو نگاه هم مي کردم! اما انگار تو منو جادو کردي … من بي اراده دنبالت کشيده مي شم! اينا رو مي فهمي؟!! مي توني درک کني؟!!!
به بهت بهش خيره موندم. چي داشت مي گفت اين؟!! مونده بودم چي جوابشو بدم که از جا بلند شد و بدون اينکه ديگه حتي نگام کنه ازم دور شد. حق با او بود، من زيادي خودمو گم کرده بودم. زيادي خونسرد و مغرور شده بودم! اما اخه مگه راهي به جز اين داشتم؟!! چطور نمي فهميد من خودم دارم مي ميرم!! به سختي جلوي خودمو گرفتم که بهش نگم مي ميرم واسه چشماش! که نگم قبل از ديدنش مي شناختمش! من هم دل داشتم به خدا. به جز جريان خونواده هامون من مي ترسيدم از اينکه تب تندش زود فروکش کنه! مي ترسيدم از شکست تو عشق. عشق داريوش دروغ نبود، اينو از نگاش مي خوندم، ولي داريوش به لاابالي گري و هرزگي عادت کرده بود. چطور
مي تونست يک عمر با يک زن و سالم زندگي کنه. اگه يک روز پشيمون مي شد چي؟ اون وقت من مي موندم و يه دل شکسته و داغون!
– زياد فکر نکن. با آرمين رفتن توي حياط هوا بخورن.
صداي سپيده بود که باعث شد از فکراي آزار دهنده خودم دور بشوم. با اخم بشقاب ميوه ام رو که توي دستم خشک شده بود، روي ميز گذاشتم و گفتم:
– سپيده! تو چرا اينقدر فکرت منحرفه؟ من اصلاً به داريوش فکر نمي کردم.
– اولا که خواهشاً منو خر فرض نکن! من تو رو بزرگت کردم! دوما من فکرم منحرف نيست. اين تويي که دو ساعته داري به در حياط و مسيري که داريوش و آرمين رفتن نگاه مي کني!
و با ابروش به طرف در اشاره کرد. خودم اصلاً متوجه نشده بود! بيخيال پنهون کاري، با غم به سپيده گفتم:
– سپيده نمي خوام زياد باهاش صميمي بشم. از عاشق داريوش بودن مي ترسم. نمي خوام عاشقش باشم! اصلاً … اصلاً اگه اون يه روزي منو ول کنه چي؟ اگه تب تند کرده باشه چي؟
سپيده با لبخند دستمو گرفت و گفت:
– اين چه فکريه که مي کني؟ اون واقعاً تو رو دوست داره. به آرمين هزار بار تا حالا گفته و ازش راهي خواسته که بتونه تو دل تو واسه خودش جا باز کنه، ولي دل سنگ تو نرم نمي شه. به خدا اون دوستت داره! خيلي هم زياد. پس اينقدر شکاک نباش. بعدش هم بايد يه چيزي رو بهت بگم، روابط داريوش با دختراي ديگه خيلي محدود بوده! پس فکر نکن خيلي هم تنوع طلبه …
با تعجب گفتم: – يعني چه که محدود بوده؟!
– يعني اينکه … همه شون دوست اجتماعي محسوب مي شدن، به هيچ کدومشون دست هم نزده!
با چشماي گرد شده نگاش کردم، خياري برداشت، مشغول پوست کندن شد و گفت:
– اونجوري به من نگاه نکن! آرمين بهم گفت که بهت بگم. گفت خود داريوش نمي ياد چنين چيزي رو به تو بگه، اما من بهت بگم که خيالت راحت بشه. هيچ رابطه نامشروعي نداشته تا حالا …
حتي نمي تونستم حرف بزنم! خداي من! مگه ممکنه ؟ تکه اي خيار به زور چپوند توي دهنم و گفت:
– منم وقتي شنيدم همين شکلي شدم، چون همه اش فکر مي کردم اين و دوست دختراش تا ته خط رو هم ليس مي زدن! اما وقتي آرمين بهم گفت چيزي بينشون نبوده کپ کردم! داريوش فقط دور و برش رو پر از دختراي رنگ و وارنگ مي کرده که حوصله اش سر نره!
– اما … آخه …
– بله، مي دونم چه مرگته! مگه مي شه يه پسر تا اين سن غريزه نداشته باشه؟!! منم اين يهو ا زدهنم در رفت جلو آرمين حيثيتمم رفت، ولي آرمين اصلا به روم نياورد و بعدش هم گفت داريوش عقايد مخصوص خودش رو داره … يعني وقتي بهم گفت داريوش نظرش در مورد بقيه دخترا چي بوده کپ کردم!!! هميشه مي گفته اين دخترا امانت دست من هستن، من تو امانت خيانت نمي کنم. آرمين مي گفت بودن دخترايي که خودشون مي خواستن با داريوش رابطه داشته باشن، اما داريوش هميشه مي گفته اينا الان داغن دو سه سال ديگه مثل سگ پشيمون مي شن! پس هيچ وقت اين کار رو نمي کنم.
وقتي قيافه بهت زده منو که پلک هم نمي زدم ديد گفت:
– مطمئن باش به زودي عشقي که اون به تو داره، به دل خودت هم سرايت مي کنه و اين بدبيني ازت دور مي شه. داريوش لياقت عشق رو داره … براي يه ذره شيطنت که هر پسري ممکنه انجام بده نمي شه کسي رو دار زد!
بي اراده يه لبخند نشست گوشه لبم ولي بازم چيزي نگفتم. بقيه شب يه گوشه نشستم و به رقصيدن بقيه نگاه کردم. آرمين و داريوش هم بعد از چند دقيقه برگشتن تو. اما قيافه داريوش عجيب پکر بود! آخر شب بعد از شام همه سر جاشون نشستن. آرمين وسط رفت و گفت:
– طرفداراي سالسا آماده باشن.
صداي جيغ و هورا بلند شد و چند تا دختر و پسر آماده وسط رفتن. منم خداي رقص سالسا بودم! اما نمي دونستم با کي بايد برقصم! داريوش از جا بلند شد و يه راست رفت سمت يکي از دخترايي که تنها يه گوشه نشسته بود، دختره لباس کوتاه قرمز رنگي تنش بود. قيافه خيلي قشنگ و ملوسي هم داشت. پاهاي برهنه اش رو با جوراب نازک مشکي پوشونده بود اما اون جوراب ها چيزي از قشنگي پاهاي کشيده اش کم نمي کردن. در جواب پيشنهاد رقص داريوش سرشو تکون داد و با لبخند دستشو توي دست داريوش گذاشت و بلند شد. قلبم داشت مي زد توي دهنم! داريوش مي خواست با يه نفر ديگه برقصه؟!!! واي خدا جون! ديدنش از جون کندن سخت تر بود. وقتي که ديدم دوتايي با هم رفتن وسط و منتظر موسيقي ايستادن. هر دو تا دست دختره تو دست داريوش بود. نگام پر عجزم کشيده شد سمت ارمين، جلوي سپيده وايساد و ازش تقاضا کرد. ولي سپيده سالسا بلد نبود، براي همين هم پيشنهادشو رد کرد. آرمين اخماشو در هم کرد و رفت سمت ضبط ، در همون حالت با صداي بلند گفت:
– قبول نيست! سلطان رقص سالسا بي پارتنر مونده! اما باشه … طوري هم نيست … شما خوش باشين!
خواست موسيقي رو پلي کنه که از جا بلند شدم. نميخواستم لج داريوش رو در بيارم، اما مي خواستم بهش حالي کنم که منم سالسا بلدم برقصم! مي خواستم بيخيال اون دختره بشه. نگاه داريوش مات موند روي من، رفتم سمت آرمين و گفتم:
– تنها نمي موني، اگه منو به پارتنري قبول داشته باشي!!
آرمين با تعجب نگام کرد و گفت:
– بلدي رزا؟!
نيازي نبود آرمين بدونه سالسا رو زير نظر يکي از بهترين اساتيد سالسا توي انگستان ياد گرفتم! پس گفتم:
– اي … همچين!!
آرمين ذوق زده دستمو گرفت و گفت:
– ايول! پس بزن بريم …
موسيقي رو پلي کرد و منو کشيد وسط، همه نرم نرم شروع کردن. چشمم خيره به داريوش بود، و چشم اون خيره به دستاي جفت شده من و آرمين. بيا ديگه داريوش … بيا … آرمين اينقدر حرفه اي مي رقصيد که مجبور شدم بيخيال ديد زدن داريوش بشم و حواسم رو بدم به آرمين … اما دلم خون بود. توي ايران جز با رضا هيچ وقت سالسا نرقصيده بودم. چون سالسا يه تماس هاي بدني خاصي داره که جز با محرم با کس ديگه رقصيدنش باعث عذاب مي شه! مثل من که داشتم عذاب مي کشيدم و کم کم داشتم به گه خوردن مي افتادم! وقتي که آرمين پاي منو بلند مي کرد و دور کمرش تاب مي داد. وقتي که دستش از نزديک گردنم تا روي کمرم سر مي خورد، وقتي گردنم رو تا روي گونه ام لمس مي کرد … وقتي که هر دو بازوم اسير دستاش مي شد … بيچاره آرمين از هيچ کدوم از تماساش حس بدي بهم دست نمي داد چون کاملا بي منظور و فقط براي زيباتر شدن رقص اون کار ها رو مي کرد. اما چون عادت نداشتم مور مورم مي شد. توي انگليس هم استادمون خانوم بود و خودش پارتنرم مي شد. گاهي هم با رضا با هم مي رقصيدم چون دو تايي براي آموزش رفته بوديم. اونم به خواست بابا که عاشق سالسا بود، يه وقتايي با مامان مي نشستن و منو رضا براشون سالسا مي رقصيديم. يا گاهي اوقات من باله مي رقصيدم … بالاخره آهنگ تموم شد. همه دست و سوت و جيغ مي کشيدن! نفس نفس زنون با چشم دنبال داريوش گشتم، ولي نبود. پارتنرش رو ديدم که تنها روي يکي از مبل ها نشسته و براي ماهايي که رقصيده بوديم دست مي زنه. اما خبري از خودش نبود
. آرمين يواشکي کنار گوشم گفت:
– چه غلطي کردم رزا! امشب داريوش با چاقو مي ياد بالاي سرم …
خنده ام گرفت و گفتم:
– فعلاً که فکر کنم رفته يه جا خودشو سر به نيست کنه!
– من نمي دونم چرا هي جديداً يادم مي ره اين داريوش خيلي غيرتيه!
دوتايي با هم خنديدم و آرمين گفت:
– ديدمش که رفت توي باغ، وسطاي رقص بود. همون موقع مي خواستم تمومش کنم، چون تازه فهميدم چه غلطي کردم! اما نمي شد … مي ري دنبالش؟ الان فقط به تو نياز داره …
آهي کشيدم و گفتم:
– کجا برم آخه؟
– برو توي باغ، باهاش حرف بزن تا بفهمه عمدي در کار نبوده …
خودمم مي خواستم برم پيش داريوش، با اينکه از دستش دلخور بودم، اما نمي خواستم به خاطر اين قضيه ناراحت باشه. حس آدماي مقصر رو داشتم. وارد محوطه ويلا شدم، نسيم خنکي از سمت پشت ويلا و دريا مي وزيد، خبري از داريوش نبود. حدس زدم پشت ويلا باشه، پس ويلا رو دور زدم و اون طرف رفتم. دقيقا روي يکي از نيمکت هاي چوبي روبروي دريا نشسته بود و به دريا زل زده بود. نمي دونم اين چه حس عجيبي بود که دوست نداشتم ناراحتيش رو ببينم اما به درخواستش هم نمي تونستم جواب مثبت بدم. حتي با وجود اينکه الان مي دونستم داريوش هرزه نيست، ولي بازم نمي تونستم بهش بگم که دوسش دارم. آروم آروم به نيکمت نزديک شدم، ماه فقط يه کم کم داشت تا کامل بشه ، شايد چيزي حدود يه هفته … هر وقت ماه کامل مي شد يادم مي يومد به اون شبي که نقاشي داريوش رو کشيدم و دلمو بهش باختم. زير نور مهتاب از پشت چه تنديسي ساخته بود!! بي حرف روي نيمکت کنارش نشستم و زل زدم به دريا. نسيمي که مي وزيد باعث مي شد شالم هي سر بخوره … با دو دست شونه هامو بغل کردم. با ديدنم جا خورد، اما هيچ عکس العمل خاصي نشون نداد و بازم به دريا خيره موند … زمزمه کردم:
– چرا نذاشتي رقص سالساتو ببينم؟!!
آهي کشيد و سکوت کرد … گفتم:
– چرا همه اش فرار مي کني؟!
صداش ناله مانند بلند شد:
– رز …
چقدر دلم مي خواست بگم جان دل رز؟!!! اما به بله اي کوتاه اکتفا کردم … آهي کشيد و گفت:
– تو پاکي … تو زلالي … اونقدر پاک … اونقدر شفاف و نجيب که من به خودم اجازه نمي دم حتي دستتو بگيرم! رز … فکر مي کني آسون بود ديدن تو تو بغل آرمين؟! مي دوني چقدر داشتم به خودم فشار مي آوردم که نيام تو رو از توي بغلش بکشم بيرون و وادارت کنم با خودم برقصي؟ که با عطش دست بکشم روي بدنت؟!! که پاتو بچسبونم به خودم؟!! که سرمو فرو کنم توي گردنت و هزار بار گردنت رو ببوسم؟!! فکر کردي راحت بود جلوي خودم رو بگيرم که بغلت نکنم؟ که کمر باريکت رو توي دستام فشار ندم و هيکل محشرت رو به خودم نچسبونم؟!! فکر مي کني راحت بود؟!!! ولي رز … اومدم بيرون … اومدم بيرون تا بغلت نکنم … تا نبو … نبوسمت!!
حال من تو اون لحظه گفتن نداشت، رو به موت بودم!!! چي داشت مي گفت داريوش؟!!! ادامه داد:
– جونم داره در مي ياد! اما صبر مي کنم، صبر مي کنم تا خانومم بشي … پس نابودم نکن! نکن با من اين کارا رو … من طاقت ندارم! چه اون پسر دوست صميميم باشه چه هر کسي … ديدن تو توي بغل ديگرون مي کشتم رز …
محو و مات داشتم نگاش مي کردم، لاي دهنمم نيمه باز مونده بود. يهو از جا بلند شد، جلوم پام روي ماسه ها زانو زد، گوشه پايين لباسم رو گرفت سرشو خم کرد، کشيدش روي پلکاش و گفت:
– رز من … خاک زير پاتو به چشم مي کشم اگه مال من بموني … بهم قول بده ديگه اتفاقي که امشب افتاد هيچ وقت تکرار نشه! قول بده شکنجه اي که امشب منو دچارش کردي ديگه تکرار نکني … قول بده رز …
قلبم داشت تند تند مي زد، بي اراده شدم، بي اختيار شدم، دستمو بردم جلو. مي خواستم دستاشو بگيرم، مي خواستم لمسش کنم! مي خواستم بغلش کنم. به خصوص الان که مي دونستم آغوشش تن هيچ زني رو لمس نکرده بيشتر تشنه و شيفته مي شدم. اصلاً مي خواستم جونمو فداش کنم!!! با چشم دست لرزونمو که به جستجوي دستاش مي رفت رو دنبال کرد، ولي همين که دستم بهش رسيد از جا بلند شد، يه قدم عقب رفت و با عجز گفت:
– نه رز … نه عزيز من … نه قشنگ من … الان وقتش نيست … بذار براي وقتي که مال من شدي … بذار براي وقتي که تونستيم بدون استرس با هم باشيم … بذار ناب بمونه! بذار پاک بمونه …
نفسم بالا نمي يومد ديگه … از جا بلند شدم و قبل از اينکه اختيار از دستم بره و خودمو پرت کنم توي بغلش دويدم سمت ويلا …
– کاش مي ديدم چيست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست
حالم بد بود … همه بدنم مي لرزيد. نياز به تنهايي داشتم… نياز به يه جايي داشتم که توش داد بکشم .. اينقدر داد بکشم که همه غمام زا يادم بره! مگه من چقدر توان داشتم؟!! چقدر؟!!- کاش مي گفتي چيست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست وارد ويلا شدم، همه داشتن تو هم مي لوليدن و کسي منو نمي ديد. به دو رفتم سمت پله ها و رفتم بالا. تنهايي اتاقم رو نياز داشتم … اشکام روي گونه روون شدن. من عاشق داريوش بودم. شايد بيشتر از عشقي که اون نسبت به من داشت. ولي ترديد داشت مثل خوره وجودمو مي خورد و مي سوزوند. دلم مي خواست بدون توجه به آينده به آغوش گرمش پناه ببرم و بگم منم تو رو دوست دارم، داريوش بيشتر از جسمم محتاج روحم بود و من … من چي؟!! حاضر بودم جسممو بهش بدم اما از دادن روحم امتناع مي کردم. چون امکان نداشت، مسلماً خونواده ها اين اجازه رو به ما نمي دادن. باباي اون و باباي من دشمن هم بودن، وصلت ما غير ممکن بود! حتي اگر باباي منم راضي مي شد محال بود باباي داريوش رضايت بده. مگه نه اينکه خاله کيميا گفت خسرو کينه به دل گرفته؟! کينه مي تونست خرمني رو به آتيش بکشه و اون خرمن مسلماً عشق من بود. شايد اين وسط مامان و خاله کيميا هم دوباره مجبور مي شدن از دوستيشون بگذرن. براي اينکه اين دوتا دوست دوباره از هم جدا نشن، براي اينکه بابامو با دشمنش روبرو نکنم، براي اينکه داريوش رو رودرروي خونواده اش قرار ندم، مجبور بودم مهر خودمو به طور کامل از دل اون بيرون کنم و خودمم کم کم فراموشش کنم. ولي مگه مي تونستم بعد از داريوش دل به يه مرد ديگه ببندم؟! محال بود!
با اشک و آه و ناله و بغض لباسمو در اوردم و يه دست لباس راحتي تنم کردم. تنم بي حس بود، از بس به خودم فشار آورده بودم ديگه جون توي تنم نمونده بود. صداهاي پايين داشت لحظه به لحظه کم و کمتر مي شد. روي تخت دراز کشيدم تا بخوابم و همه چيو براي چند ساعت هم که شده فراموش کنم، هنوز حتي چشمم هم گرم نشده بود که تقه اي به در خورد. با اين فکر که سپيده است، گفتم:
– بيا تو …
در باز شد و توي تاريک و روشن اتاق يه مرد رو ديدم، از قد بلند و حالت موهاش فهميدم داريوشه، از جا پريدم و بي توجه به ظاهرم که فقط يه تي شرت و شلوارک جين تنم بود گفتم:
– چي شده داريوش؟!
بميرم که هنوزم نگرانش مي شدم! مي خواستم کاري کنم از من بيزار بشه اما هنوزم طاقت ناراحتيشو نداشتم! انگار همه تصميماتم مال چند دقيقه اول بود. داريوش بدون اينکه بهم خيره بشه سرشو زير انداخت و گفت:
– رز … از تاريکي مي ترسي … بيا اتاقامون رو عوض کنيم امشب …
الهي اين رز فداي تو بشه که اينقدر به فکرشي! نفس عميقي کشيدم و گفتم:
– نيازي نيست، ديشب هم خوابيدم، اگه نصف شب بيدار نشم نمي ترسم.
به در اشاره کرد و گفت:
– نيازه … نمي خوام اذيت بشي. برو توي اون اتاق من وسايلت رو برات مي يارم، لباساي خودمو هم جمع کردم. مي يارم اينجا ….
– ولي داريوش …
رفت سمت کمدم و گفت:
– برو عزيزم …
آهي کشيدم و راه افتادم سمت در، همون لحظه صداي يکي از دوستاي داريوش رو شنيدم که اومده بود طبقه بالا:
– داريوش … کجايي پسر؟! کل ويلا رو دنبالت گشتم، گفتن اومدي بالا … داريــــوش! بچه ها مي کن تا پيانو نزني نمي رن!
داريوش پريد سمت در و به من که دم در بودم اشاره کرد:
– بمون تو اتاق تا صدات کنم …
سرمو تکون دادم، داريوش رفت بيرون و صداشونو شنيدم که از پسره خواست بره پايين، گفت تا چند دقيقه ديگه مي ره و براشون پيانو مي زنه. بعد از رفتن پسره، اومد تو اتاق و گفت:
– برو عزيزم تا دوباره يه مزاحم پيداش نشده …
چند لحظه نگاش کردم که زير نگام کم اورد و نفسش سنگين شد، سرشو زير انداخت و چند بار نفس عميق کشيد. نور مهتاب اتاق رو روشن کرده بود … يه قدم بهش نزديک شدم، براي تشکر، اما اون يه قدم رفت عقب، بهم نگاه نمي کرد. به خودم نگاه کردم، يه شلوارک کوتاه جين پوشيده بودم با يه تي شرت جذب صورتي … اما جلوي داريوش معذب نبودم. راست مي گفت که مي گفت عوض شده. اين داريوش با اون داريوش چشم پلشت فرق داشت. عشق باهاش چي کار کرده بود؟ چطور مي تونستم اين همه عشقو تو وجودش از بين ببرم؟! آهي کشيدم و رفتم به طرف در … حرف نزنم سنگين ترم. به سرعت وارد اتاق داريوش شدم و به تختش خيره شدم. بالش و پتوشو مي خواست يا نه؟! نشستم لب تختش و منتظر موندم تا بياد … انگار نه انگار که پايين همه منتظرشن، يه ربع بعد با ساک لباسام اومد. همه رو با نظم تا کرده بود و چيده بود توي ساک. خواست ساکو باز کنه و لباسا رو دوباره توي کمد آويزون کنه که گفتم:
– ممنون داريوش … لازم نيست … صبح خودم درستش ميکنم.
– نه … تو بخواب … خودم درست مي کنم.
– بيا برو پايين همه منتظرن بري براشون پيانو بزني …
دستش روي ساک خشک شد، چند لحظه کوتاه نگام کرد و گفت:
– کاش توام بودي …
بي اراده لبخند زدم و گفتم:
– من از همين جا مي شنوم … برو منتظرشون نذار … فقط قبلش، بالش و پتوتو هم ببر توي اون اتاق …
به بالش و پتو خيره شد و زمزمه کرد:
– نمي توني ازشون استفاده کني؟!
فهميدم بد برداشت کرده! من از خدام بود! اما گفتم شايد خودش دوست نداشته باشه سريع گفتم:
– نه منظورم اين نبود …
بي توجه راه افتاد سمت در و گفت:
– برات يه بالش و پتوي ديگه مي يارم … اما مال خودت رو ديگه بهت نمي دم. از امشب مي شه مال من … مي خوام با بوي عطر تنت بخوابم … اينو ديگه نمي توني ازم دريغ کني.
قلبم دوباره بي قرار شد، بغض کردم، اما جلوي بغضمو گرفتم و گفتم:
– داريوش … نياز نيست … با همينا مي خوابم …
تو قاب در ايستاد. برنگشت به طرفم فقط با صداي خسته اش گفت:
– مطمئني؟
– اوهوم …
سرشو تکون داد و گفت:
– خوب بخوابي …
با رفتنش روي تخت وا رفتم! همه وجودم صداش مي زد … جز جز اعضاي بدنم بهش نياز داشتن. از قلبم گرفته تا دستام، تا چشمام ، تا لبهام … حس کردنش نيازم بود … نياز!
من نيازم تو رو هر روز ديدنه … از لبت دوستت دارم شنيدنه!
پتوشو تا گردنم بالا کشيدم و سرمو بين بالش خوش بوش فرو کردم. اشکام ريختن از چشمام بيرون … مي دونستم بالشش با ريمل چشمام سياه مي شه … اما برام مهم نبود. اجازه دادم چشمام ببارن تا بلکه يه کم خالي بشم …صداي پيانوش که از پايين بلند شد شدت اشکاي منم بيشتر شد … انگار رابطه مستقيم داشتن با هم … نواي غمگينش منو به مرز جنون مي کشوند … چشمامو بستم و گذاشتم روحم با قدرت جادوي انگشتان داريوش تو آسمون به پرواز در بياد ….
****
صبح طبق معمول زود از خواب بيدار شدم. ياد اتفاقات شب قبل باز خنجر کشيد روي دلم. از جا بلند شدم و با بي حالي رفتم از اتاق بيرون. ويلا غرق سکوت بود، بعد از مهموني ديشب همه حسابي خسته بودن. در اتاق قبلي من و اتاق فعلي داريوش باز بود، بي اختيار سرک کشيدم. پيرهن و کرواتش رو در آورده بود ولي با همون شلوار رسمي خوابيده بود. پتو از روش کنار رفته بود، دلم مي خواست برم پتوشو بکشم روش، اما امروز ديگه نبايد به حرف دلم گوش مي کردم. امروز روزي بود که تصميم گرفته بودم هر طور شده داريوش رو از خودم بيزار کنم. سعي کردم در دلم رو بذارم و از کنارش بي تفاوت رد بشم. دست و صورتمو شستم و ميزو چيدم. نيره بيچاره هم خواب بود. چييدن ميز حدود يه ربعي طول کشيد، سرمو روي ميز گذاشتم و به فکر فرو رفتم. چطور يم تونستم داريوش رو از خودم زده کنم؟!! من که تا امروز اصلا باهاش خوش رفتاري نکرده بودم و اين شده بود وضعش! پس بايد چي کارش ميکردم؟ اونقدر تو فکر فرو رفته بودم که متوجه بيدار شدن بقيه نشدم، اول مامان و خاله و نيره اومدن توي آشپزخونه و با ديدن من و ميز اماده کلي خوشحال شدن. ناگفته نمونه که مامان کلي بابت زود خوابيدنم شب قبل مواخذه ام کرد و گفت بايد مي موندم با مهمونا خداحافظي مي کردم. منم سعي کردم سکوت کنم، چون اگه جواب مي دادم بحث بالا مي گرفت. نفرات بعدي که بيدار شدن، سپيده و آرمين بودن، داريوش هم نفر آخر سر ميز حاضر شد. نيره براي همه چايي ريخت و روي ميز گذاشت، هم من از نگاه داريوش فرار ري بودم و هم اون از نگاه من. فقط وقتي خاله کيميا گفت:
– اين صبحونه خوردن داره ها ، چون کار رزا خانومه …
نگاهش چند لحظه سرزنش گر با نگام تلاقي کرد. انگار از کارم زياد هم خوشش نيومده بود. خوب معلومه وقتي يه کمد رو هم اجازه نمي ده خودم مرتب کنم، دوست نداره چنين کاري هم بکنم! سريع نگامو ازش دزديم، نه من اسير نمي شم، من کم نمي يارم! من کم نمي يارم! سعي مي کردم از نگاهش پرهيزکنم، ولي دست خودم نبود! هربار بي اراده نگاش مي کردم و اون آسماون آبي و سراسر عشق رو روبروم مي ديدم. تو دلم ناليدم: « اي خدا کمکم کن که بتونم همين امروز اونو از خودم متنفر کنم.» چقدر احمق بودم که فکر مي کردم عشق به اون شديدي به راحتي تبديل به نفرت مي شه. بعد از صبحونه سپيده گفت:
– امروز بيايد بريم بازار. من مي خوام يه خورده خريد کنم. اين چند روزه اصلاً بازار نرفتيم.
آرمين اول از همه موافقت کرد و بلند شد، ولي داريوش بدون حرف سر جاش نشسته بود و براي خودش لقمه مي گرفت. انگار اصلاً تو اين دنيا نبود. مامان و خاله هم تصميم گرفتن همراه آرمين و سپيده برن. من که اصلا حوصله بيرون رفتن رو نداشتم و از طرفي منتظر يه فرصت براي تنهايي با داريوش و عملي کردن نقشه ام بودم، به دروغ گفتم:
– شما بريد من يه خورده سر درد دارم، ترجيح مي دم امروز استراحت کنم.
نگاه داريوش در جستجوري چشمام بالا اومد، اما من بي تفاوت از خير نگاه کردن به چشماي نگرانش گذاشتم. مامان گفت:
– حوصله ات سر مي ره بيا بريم يه هوايي بهت مي خوره خوب مي شي، قرص هم بهت مي دم. اينجوري من نگرانم. نمي شه که تو رو تنها بذاريم.
– نه مامان مي خوام بخوابم من خيلي زود بيدار شدم الان دوباره خوابم گرفته. باور کنين اينقدر کسلم که اگه بيام شما رو هم کسل مي کنم.
مامان با ترديد گفت:
– مطمئني؟
– آره.
– پس نيره هم مي مونه ويلا که تو تنها نباشي …
– برام مهم نيست ولي اگه باعث مي شه شما راحت تر باشي باشه حرفي نيست.
مامان از جا بلند شد و از آشپزخونه خارج شد. سپيده و آرمين هم رفتن که حاضر بشن.
خاله کيميا رو به داريوش گفت: – داريوش منو ببر همونجايي که دفعه قبل لباساتو خريده بودي. خيلي شيک بود. مي خوام براي بابات خريد کنم. بد نيست اگه براش سوغات بخريم.
داريوش با خونسردي گفت:
– به آرمين مي گم ببرتتون.
خاله کيميا با ترسي آشکار پرسيد:
– مگه تو نمي ياي؟
– نه من منتظر يکي از دوستام هستم. قراره امروز بياد اينجا.
خاله زير چشمي به من نگاه کرد و سريع گفت:
– زنگ بزن کنسلش کن. بايد بياي بريم. نمي شه تو اينجا بموني.
نمي دونم چرا ولي حرفاي خاله رو توهيني به خودم حساب کردم. بهم برخورد و از جا بلند شدم تا آشپزخونه رو ترک کنم. داريوش داشت با نگراني نگام مي کرد، ولي توجهي نکردم و بي حرف زدم از آشپزخونه. دم در با شنيدن صداي اوج گرفته داريوش بي اراده ايستادم و گوشامو تيز کردم:
– يعني چي؟ چرا نمي تونم بمونم؟ مامان شما مي فهمي چي مي گي؟
– آره مي فهمم. بهت مي گم امروز نبايد توي ويلا بموني. درست نيست تو و رزا …
– مامان ديگه داري توهين مي کني. يعني شما نفهميدي که رزا ناراحت شد و بلند شد رفت؟ منم بودم بهم بر
مي خورد. من بيست و هشت سالمه بچه که نيستم تا با يه دختر تنها شدم دست و پام بلرزه. اين حرفا از شما بعيده.
– تو بچه نيستي ولي اون يه دختره. تو از مکر و فريب دخترا خبر نداري اگه بخواد مي تونه…
بغض گلومو گرفت. بيا رزا خانوم تحويل بگير! هنوز نه به باره نه به دار اينجوري دارن در موردت قضاوت مي کنن! حالا بازم بذار دلت بره سمت داريوش! ولي با اين وجود باورم نمي شد که خاله اين حرفها رو در مورد من مي زنه. مگه منو نشناخته بود؟ دلم مي خواست سرمو بکوبم به در. خواستم برم توي اتاقم و بيخيال بقيه حرفاشون بشم ولي صداي داريشو مانعم شد. صداش از زور خشم مي لرزيد و مشخص بود به زحمت جلوي خودشو گرفته که داد نکشه:
– بسه! بس کن اين مزخرفاتو! داري در مورد اون فرشته اينا رو مي گي؟ مامان برات احترام قائلم ولي اجازه هم
نمي دم راجع به رزا اين حرفو بزني. توهين به رزا يعني توهين به من. اون بچه سرش درد مي کرد رفته بخوابه. يعني شما اونو اينقدر پليد مي دونين که فکر مي کنين مي خواد منو از راه به در کنه؟ نه … نه مامان هيچ وقت
نمي بخشمت اگه راجع به رزا اين فکرا رو بکني.
خاله بي توجه به حرفاي داريوش گفت:
– پس حدسم درست بود! تو بهش علاقه پيدا کردي.
داريوش بدون مکث گفت:
– آره آره بهش علاقه پيدا کردم ولي علاقه ام مربوط به اون نمي شه. اون براي من دلبري نکرده. فکر مي کردم پسر خودت رو تا حالا خوب شناختي اگه قرار بود دلم واسه دلبري دخترا بلرزه تا حالا هزار بار لرزيده بود. ولي من دلم واسه پاکي رزا لرزيد. دقيقاً همون چيزي که شما داري زير سوال مي بريش.
– اين چرندياتو بريز دور داريوش. تو نامزد داري. همينجور که ديروز هم بهت گفتم گرم گرفتن زيادي با اين دو تا دختر شايسته تو نيست. اگه آزاد بودي حرفي نبود ولي حالا نمي شه. نه من و نه پدرت بهت اجازه نمي ديم که بخواي با رزا ازدواج کني. بهتره اون دخترو هم هوايي نکني.
اين بار صداي داريوش واقعاً اوج گرفت:
– نامزد نامزد! کدوم نامزد؟ شما بريز دور اين چرندياتو. اصلاً تو ذهنتون به اين قضيه فکر هم نکنين که من يه روز با مريم ازدواج کنم. من جز رزا حاضر نيستم حلقه تو دست هيچ دختر ديگه اي بکنم.
به دنبال اين حرف صداي کشيده شدن صندلي رو شنيدم. حس کردم که هر آن ممکنه يه نفرشون از آشپزخانه خارج بشه. براي همين دست از استراق سمعم برداشتم و به حالت دو بالا رفتم. وقتي وارد اتاق شدم و در رو بستم پشت در تا خوردم و هق هق گريه ام بلند شد. فقط دعا مي کردم که مامان براي خداحافظي به اتاقم نياد. از سپيده مطمئن بودم. وقتي قرار بود با آرمين باشه اصلاً چيز ديگه اي رو نمي ديد. چه برسه به اينکه بخواد بياد با من خداحافظي کنه. از شنيدن صداي ماشين نفس راحتي کشيدم و فهميدم که رفته اند. با خيال راحت روي تخت افتادم و گريه رو از سر گرفتم. تقه اي به در خورد و قبل از اينکه بتونم حرفي بزنم در باز شد و داريوش اومد تو. با ديدن من تو اون حالت لبخند از صورتش پر کشيد و به سرعت نزديک شد. دوباره سرم رو تو بالش پنهون کردم و زار زدم. داريوش لب تخت نشست و با صدايي پس رفته گفت:
– رز .. منو نگاه کن… چي شده عزيز دلم؟ الان داريوشو مي کشيا. تو رو خدا بگو چي شده؟ سرت درد مي کنه؟
ديگه طاقت نياوردم، سرمو از روي بالش برداشتم و به او پريدم:
– هنوز اينقدر ني ني نشدم که به خاطر سر دردم گريه کنم.
داريوش از نگراني داشت پس مي افتاد و اين از نگاش کاملاً مشخص بود. گفت:
– پس چته لعنتي؟ چرا اينجوري داري اشک مي ريزي؟ من … من …
حس کردم بغض گلوشو گرفت که نتونست حرفشو ادامه بده. به جاش مشت محکمي روي تشک کوبيد. گريه ام شدت گرفت. با خودم فکر کردم الان بهترين فرصته تا هر چه از دهنم در مي ياد بارش کنم. هم مرهمي مي شد به غرور زخمي خودم و هم اون از من متنفر مي شد. سخت بود خيلي سخت! هر چقدر هم دلم از خاله کيميا گرفته بود نمي تونستم روي سر داريوش خالي کنم! با اين وجود بايد همه تلاشمو مي کردم، زير لب گفتم:
– خدايا منو ببخش! خدايا کمکم کن.
بغض لعنتي اعصاب خورد کنم رو قورت دادم و داد کشيدم:
– دليلش تويي! اين تويي که هر روز مزاحم آسايش من مي شي. دارم از دستت کم کم ديوونه مي شم. چرا منو ول نمي کني؟ چرا هر روز بايد در گوش من اينقدر چرت و پرت بگي؟ ازت متنفرم! متنفر! چند بار بايد اينو بهت بگم؟ چرا نمي فهمي؟ حالم از حرف زدنت، صدات، حرکاتت، حرفات، به هم مي خوره. تو عوضي ترين پسري هستي که در تموم طول عمرم ديدم. از ريختت حالم به هم مي خوره. چرا ولم نمي کني؟ هان؟ چرا داري زجرم مي دي؟ من يه نفر ديگه رو دوست دارم! اصلاً عاشقشم! نمي خواستم بهت بگم ولي مجبورم کردي. حالا ولم مي کني يا نه؟ با زبون خوش دارم بهت مي گم، يا فراموشم مي کني يا من مي دونم و تو!
خيلي جلوي خودمو گرفتم که گريه مانع حرف زدنم نشه. با بي رحمي زل زدم توي چشماش! اشک توي چشماي آسمونيش حلقه زده بود. چشماش ناباوري رو فرياد مي زدن. انگار باور نداشت يه دختر اينطوري غرورشو ويرون کنه. آخ بميرم الهي برات! چه پست فطرتي بودم من! خدا سزامو بده. قدمي رفت عقب، ولي نگاشو از نگام نمي گرفت، بغض داشتم. درد داشتم، اما بازم سرتقانه سعي مي کردم نگاه پر از نفرت باشه! نفرتي که بايد نثار مامانش مر کردم رو داشتم تزريق نگاه عشقم مي کردم. با صدايي گرفته گفت:
– مي خوام شکايت کنم از تو به چشماي خودم که از روي ديوونگي بي خودي عاشقت شدم.
با زدن اين برگشت و با سرعت از اتاقم خارج شد. فرو ريختم. هر چي تا اون لحظه استوار وايسادم و خودمو محکم نشون دادم يهو فرو ريخت. سرمو تو بالش فرو کردم و با صداي بلند گريه رو سر دادم. چطور مي تونستم فراموشش کنم؟ کسي که همه زندگيم بود! اي خدا به دادم برس! خدا جون به فريادم برس! سرم واقعاً داشت منفجر مي شد. نه مي تونستم بخوابم نه مي تونستم آروم بگيرم! بايد يه کوفتي مي خوردم تا سر دردم بهتر بشه. از جا بلند شدم و پايين رفتم. خبري از داريوش نبود و فقط نيره مشغول نظافت بود. يه لحظه زد به سرم که ازش همون جوشوندني اون دفعه رو بگيرم. اما يه لحظه از نگاه هاي کنجکاوش به خودم خوشم نيومد. با بدجنسي فکر کردم خاله کيميا اونو مسئول کرده که منو بپاد تا نکنه پسرشو از راه به در کنم. براي همينم بيخيال جوشوندني يه قرص مسکن از داخل يخچال برداشتم و با يه ليوان آب بالا انداختم. دوباره با قدماي ناموزون به اتاقم برگشتم و روي تخت ولو شدم. چون بدنم زياد به مسکن عادت نداشت خيلي زود خوابم گرفت و چيزي طول نکشيد که خوابم برد. تنها چيزي که باعث مي شد همه چيزو فراموش کنم خواب بود!
کنار دريا وايساده بودم. يکي داد مي زد و کمک مي خواست! به همه طرف نگاه مي کردم، ولي کسي نبود. شروع کردم به دويدن. درياي آروم، طوفاني شد. هر چي من مي دويدم، دريا خشمگين تر مي شد و صدا واضحتر! صدا برام آشنا بود! خيلي آشنا! کي بود که منو به اسم صدا مي زد و از من کمک مي خواست؟ مي شناختمش! خودش بود. آره صدا، صداي خودش بود. داريوش بود! شروع کردم به داد زدن. ازش مي پرسيدم کجايي؟ و اون فقط صدام مي زد! همه طرفو نگاه مي کردم و مي دويدم. آخر سر پيداش کردم. وسط دريا بود! بدون ترس به آب زدم، موج ها سنگين بودن ولي با هر بدبختي بود با شنا خودمو بهش رسوندم و خواستم دستشو بگيرم. ولي يهو يه موج بلندي از راه رسيد و داريوشو برد! با داد از خواب پريدم. خدايا اين چه خوابي بود ديگه؟ حتي توي خوابم راحت نبودم. تعبير اين خواب چي مي شد؟ سر جام نشسته بودم و نفس نفس مي زدم. گلوم خشک خشک بود. ليوان آبي که روي عسلي کنار تخت بود يه کم آب داشت. همه رو خوردم تا يه کم از التهاب درونم کم بشه. روي تخت نشستم و زانوهامو بغل کردم. چطور مي تونستم فراموشش کنم؟ مي گن اولين عشق، هيچ وقت فراموش نمي شه. من ناتوان، هيچ وقت توان فراموش کردن اون چشما رو نداشتم. به ساعتم نگاه کردم، ساعت چهار بود. از سکوتي که به ويلا حاکم بود، حدس زدم که هنوز کسي برنگشته. از جام بلند شدم. از پنجره به بيرون نگاه کردم، بارون به شدت مي باريد. حسابي عرق کرده بودم و لباسام به تنم چسبيده بود. به سمت کمد رفتم و بلوز شلوار سفيدي از بين لباسام بيرون کشيدم و پوشيدم. موهامو هم بافتم که به گردنم نچسبه. دلم مي خواست دوش بگيرم، ولي حالشو نداشتم. دوباره تشنگي به سراغم اومد و گلوم خشک شد. در اتاقو باز کردم و بيرون رفتم. جلوي در اتاق داريوش چند لحظه مکث کردم و وقتي صدايي نشنيدم با اين تصور که خوابه از پله ها پايين رفتم. خبري از نيره نبود و حدس زدم اونم کارش تموم شده و رفته. رفتم توي آشپزخونه، با اينکه نهار نخورده بودم، ولي گرسنه نبودم. فقط ليواني آب خوردم و از آشپزخونه خارج شدم. ميخواستم برم سمت پله ها، که يهو داريوش رو ديدم که سر تا پا سياه پوش روي کاناپه نشسته. با ديدن يهوييش ترسيدم و جيغ آرومي کشيدم، ولي حتي تکون هم نخورد چه برسه به اينکه بخواد نگام کنه. از حالتش ترسيدم. منطق مي گفت توجهي نکنم و بالا برم، ولي احساسم منو به کنارش نشستن دعوت مي کرد. بالاخره احساس پيروز شد و کنارش نشستم. بازم توجهي نکرد. سعي کردم نسبت به کم محليش بي توجه باشم. گفتم:
– چرا اينجوري شدي؟ گرسنه ات نيست؟
بدون اينکه نگام بکنه، سرد و خشک گفت:
– به تو مربوط نيست؟
از سردي صداش بيشتر از اينکه جا بخورم دلم گرفت. تموم شد رزا، به اون چيزي که مي خواستي رسيدي! داريوش ازت بيزار شده، قلبم ولي باور نمي کرد. پس با سماجت ادامه دادم و به دروغ گفتم:
– داريوش من گرسنه مه اگه تو چيزي نخوري منم چيزي نمي خورما! آخه تنها از گلوم پايين نمي ره.
دوباره با بي توجهي و با همون لحن گفت:
– به من چه؟
خيلي ناراحت شدم، ولي هر چي که مي گفت، حق داشت. من خيلي باهاش بد حرف زده بودم. خواستم از جا بلند شم و برم که چشمم به دستاش افتاد. مشتشون کرده بود و سفت فشارشون مي داد. اين نشون از حال خراب خودش داشت. بازم احساسم داشت نافرموني مي کرد. دوست نداشت داريوش ازش دلخور باشه. انگار تصميم قبلي خودمو از ياد برده بودم. اون لحظه از حرفاي خاله کيميا اينقدر دلخور شده بودم که دق و دلي اونو هم سر داريوش بيچاره در آوردم. حالا خودمو موظف مي دونستم که هر طور شده از دلش در بيارم. با دلخوري گفتم:
– با من قهري؟
با حالتي عصبي گفت:
– مي شه از جلوي چشمام دور شي؟ نمي خوام ببينمت!
چشمام گشاد شد. باورم نمي شد خود داريوش باشه. انگار داريوش واقعي رفته و به جاش اين آدم
قصي القلب اومده بود. اگه دستاي مشت شده اش رو نمي ديدم، يه لحظه هم طاقت نمي آوردم. اما خوب مي دونستم داريوش داره فيلم بازي مي کنه. من پشيمون بدم، نمي خواستم داريوش دوستم نداشته باشه. من به عشقش محتاج بودم. شايد خودخواهي بود که بدون اينکه عشقي بهش بدم دوست داشتم ازش عشق دريافت کنم.
اما دوست داشتم ديگه! کاريشم نمي شد کرد، پس مي خواستم هر طور شده دلخوريشو رفع کنم. گفتم:
– تو چت شده؟ اصلاً بيرونو نگاه کردي؟ داره بارون مي ياد. اين هوا براي پياده روي خيلي جون مي ده! مي ياي بريم قدم بزنيم؟ هوا خيلي شاعرانه شده!
با داد داريوش تقريباً چسبيدم به سقف:
– چرا پا نمي شي از جلوي چشام گم بشي؟ حوصله تو ندارم! داري با حرفات سرمو درد مي ياري!
بعد به تقليد از من گفت:
– هوا شاعرانه اس ! جون مي ده براي قدم زدن! هه هه. برو بابا دلت خوشه ها!
بغض به شدت به گلوم چنگ زد. جلوشو گرفتم که نشکنه و همين نفس کشيدنو برام سخت کرد. طاقت اين همه تحقير رو نداشتم! داريوش ديگه دوستم نداشت! از من بيزار شده بود! ديگه همه چي تموم شده بود! چونه ام به لرزه افتاد و يه قطره اشک از گوشه چشمم افتاد پايين. وقتي ديد من حرف نمي زنم، به طرفم چرخيد. نگاش اول سرد سرد بود، ولي وقتي چونه لرزون و بغض کشنده مو ديد، يهو نگاش عوض شد. دوباره همون داريوش عاشق خودم شد. هموني که طاقت اشکامو نداشت. خودشو به طرفم کشيد و دستشو آورد جلو … اما دستاش بين راه خشک شدن. با کلافگي و پريشوني خاص خودش گفت:
– ببخشيد رزا. غلط کردم! مرض داشتم! ببخشيد. تو رو خدا بغض نکن فدات شم! بغض نکن من طاقت ندارم. ببخشيد غلط کـــــردم!
ديگه طاقت نياوردم و زدم زير گريه. کلافگي و پريشونيش به اوج رسيد و گفت:
– تو رو خدا گريه نکن. بيا منو بزن. بيا فحشم بده. اصلاً بيا منو بکش! فقط گريه نکن. اونم به خاطر حرفاي چرت و پرت من. من کي هستم که بخوام اين حرفا رو به تو بزنم؟ اونم به کسي که بيشتر از جونم دوسش دارم!
با حرفاش گريه ام بيشتر شدت مي گرفت، گفت:
– ببين منو! نگام کن، ببين از صبح تا حالا به چه روزي افتادم! فکر مي کني دليلش چيه؟! خوب تويي! مي بينم که کنارمي، ولي نمي تونم داشته باشمت! دارم داغون مي شم رزا! دارم جون مي کنم! آخه چرا از من متنفري؟ نفرت تو منو به جنون مي کشه دختر.
به دنبال اين حرف بلند شد. با تعجب نگاش کردم که ببينم چرا بلند شده، سرشو به چپ و راست تکون داد و زير لب چساريي گفت که نشنيدم. قبل از اينکه بتونم چيزي بگم، به حالت دو از ويلا خارج شد. سريع بلند شدم و از پنجره بيرون رو نگاه کردم. ديوونه وار به سمت دريا مي دويد و قطرات بارون هم بي رحمانه به بدنش مي کوبيدن. وقتي تنشو به درياي طوفاني زد يه دفعه خوابم جلوي چشمم اومد. وحشت کردم و بي اراده جيغ زدم:
– نه …
بدون تعلل از ويلا بيرون دويدم و به سمتي که اون رفته بود رفتم. موج ها به بدنش کوبيده مي شدن ولي اون
بي توجه پيش مي رفت. داشتم از ترس سکته مي کردم. جيغ مي کشيدم گريه مي کردم صداش مي زدم ولي
نمي شنيد. وقتي به دريا رسيدم يه دفعه ترسيدم. دريا عجيب طوفاني بود! نگاهي به داريوش کردم که موجها اونو به جلو مي بردن. من از آب مي ترسيدم. دريا هم فوق العاده خشمگين بود! بايد چي کار مي کردم؟ نه، من بايد به ترس خودم غلبه مي کردم. نبايد مي ذاشتم دريا هستيمو بگيره. ترس رو کنار گذاشتم. يا علي گفتم و به طرفش دويدم. دريا اول مي خواست از رفتنم جلوگيري کنه، ولي وقتي اصرارم رو براي پيش روي ديد خشمگين شد و با شدت موجهاشو به طرفم فرستاد و منو جلو کشيد. انگار مي گفت بيا که تو طعمه دوممي. آب تا گردن داريوش بالا اومده بود. با سرعت خودمو جلو مي کشيدم و موجا هم کمکم مي کردن. تو چند قدميش که رسيدم، صداش زدم، ولي فريادم تو خروش آب گم شد. چند قدم باقي مونده رو هم به زور طي کردم، تا بهش رسيدم. از پشت بلوز مشکيشو چنگ زدم و به طرف خودم برش گردوندم. با ديدن صورتش بغضم ترکيد. پوست سفيدش سفيدتر و رنگ پريده تر شده بود. لباي سرخ رنگش سياه شده و چشماش تيره تر از هميشه به من خيره شده بود. همين که سالم جلوم ايستاده بود خودش به دنيا مي ارزيد. با ديدنم بهت زده داد کشيد:
– تو کجا اومدي؟ خطرناکه برگرد! اينجا جاي تو نيست. برو. من بايد آروم بشم.
اشکام با قطره هاي بارون و آب دريا مخلوط شده بودن. جيغ کشيدم:
– تو رو خدا داريوش بيا برگرديم. اگه از اين جلوتر بري مي ميري. من نمي خوام تو بميري. بيا برگرديم. تورو قرآن داريوش با من برگرد.
داريوش با تعجب گفت:
– داري به خاطر من گريه مي کني؟ از مردن من مي ترسي؟ چرا؟ چرا نگران مني؟ مگه از من متنفر نيستي؟
حرف که مي زديم آب شور دريا توي دهنمون مي رفت و هي مجبور بوديم خالي کنيم دهنمونو. با شنيدن حرفاش چشمامو بستم. بايد تصميم مي گرفتم. نه! اون برام از همه مهمتر بود! ديگه کسي رو جز اون نمي ديدم. من به خاطر اون از همه چي مي بريدم. حتي از جونم! چشمام رو باز کردم و گفتم:
– نه نه به خدا نيستم! اگه تو بميري منم مي ميرم! مگه نمي دوني که چقدر دوستت دارم؟ مگه نمي دوني از همون بار اول که ديدمت ديوونه شدم؟ هان نمي دوني؟! حالا بدون! ببين منو! مني که ديگه جز تو چيزي برام اهميت نداره. آره داريوش. تو موفق شدي! من عاشقت شدم! حالا اگه راضي به مرگ من هستي برو. برو تا آب ببرتت و بميري. مطمئن باش که من زودتر از تو مي ميرم. اگه مي خواي برو. اصلاً با هم مي ريم!
نگاه متعجب و عصبي اش مهربون تر از هميشه و هر لحظه شد. رنگش طراوت و تازگي هميشه را به دست آورد. لب زيرينش از شادي مي لرزيد. هي لباس به لبخند باز مي شدن و دوباره جمع مي شدن، باز دستاش اومد بياد سمت صورتم ولي کشيدشون عقب. چشماش زلال تر از هميشه شدن. لباشو از هم باز کرد و اولين چيزي که گفت اين بود:
– بگو اوني که گفتي دوستش داري و عاشقشي فقط منم! بگو که جز من کسي رو دوست نداري!
آب داشت بالا تر مي يومد، اما ديگه مهم نبود، از ته دل گفتم:
– خودتي داريوش. به خدا قسم که من جز تو هيچ کسو دوست ندارم!
خنديد. اينقدر شيرين و از ته دل که دلم براش ضعف رفت. خواستم دست بندازم دور بازوش تا دوتايي برگرديم و تولد يکي شدن روحمون رو توي ساحل جشن بگيريم. اما هنوز دستم به دستش نرسيده بود که ماسه هاي زير پام کنار رفتن و در کسري از ثانيه، من زير آب فرو رفتم. اينقدر ناگهاني بود که شنا رو فراموش کردم. دست و پا مي زدم که بالا بيام، ولي بي فايده بود و من پايين تر مي رفتم! نمي دونم چرا اينهمه پايين اومدم! انگار تو يه چاله افتاده بودم که همه جاش سياه بود. نفسم گرفت. ديگه هوايي براي تنفس نبود! بي حال شدم. تواني براي دست و پا زدن هم ديگه نداشتم. همينجور پايين تر مي رفتم. همه جا سياه تر شد. چشمام بسته شد و ديگه چيزي نفهميدم. دريا طعمه شو بلعيد.
* * * * * *
چشمامو که باز کردم، داخل اتاق سفيد رنگي خوابيده بودم و اطرافم پر از دستگاه بود. چشمامو يه بار محکم باز و بسته کردم. مي خواستم به ياد بيارم کجام. دستمو اوردم بالا که شروع کرد به سوختن. حس مي کردم چيزي توي دماغمه، داشت اذيتم مي کرد. يهو ياد اتفاقي که افتاده بود افتادم! واي خداي من! من … داريوش … اعترافم … دريا … باورم نمي شد که زنده مونده باشم! مطمئناً اينجا بيمارستان بود. فکر کنم اولين بيماري بودم که همه چيز رو به خاطر داشتم و نياز به کمک اطرافيان براي يادآوري نبود. کسي تو اتاق نبود. يهو ياد داريوش افتادم! چه بلايي سر اون اومده بود؟ يعني الان کجا بود؟ صدام در نمي يومد و نمي تونستم کسي رو خبر کنم. نمي دونم چقدر گذشت که پرستاري در رو باز کرد و داخل شد. با ديدن چشماي باز من با خوشحالي گفت: – خداي من! بالاخره به هوش اومدي؟
بعد از زدن اين حرف به سرعت اتاق رو ترک کرد. طولي نکشيد که اتاق پر شد! مامان و سپيده و آرمين و دکتر، ولي داريوش نبود! خاله کيميا هم نبود! يعني کجا بودن؟! چشماي همه شون سرخ بود! اين گريه براي من بود يا براي داريوش؟! خدايا حالا که داشتم به دستش مي آوردم نکنه اونو از من گرفته باشي؟ دلم مي خواست داد بکشم، ولي حتي نمي تونستم از کسي بپرسم! صدام خيلي ضعيف بود و به ناله شباهت داشت. خدا رو شکر سپيده متوجه منظورم شد و آروم در گوشم گفت:
– فدات شم حالش خوبه.
نفس راحتي کشيدم و با بي حالي پرسيدم:
– کجاست؟
باز در گوشم پچ پچ کرد:
– مي ياد ديدنت. يه کم حوصله داشته باش!
صبر و حوصله ديگه چي بود؟ من اونو مي خواستم! فقط اونو! خدايا کجا بود؟ چرا چيزي به من نمي گفتن؟ دکتر اعلام کرد که تا دو روز ديگه حالم کاملاً خوب مي شه و مي تونم مرخص شم. مامان خدا رو شکر کرد و گفت که دو روز بوده من بيهوش بودم! دکتر گفت که دورم رو خلوت کنن و فقط يه نفر بمونه. مامان
مي خواست بمونه که سپيده نذاشت و به زور اونو راضي کرد تا خودش بمونه. مي گفت مامان سه روز بالاي سرم بيدار بوده! براي همين به زور فرستادش که بره استراحت کنه. مامان بعد از بوسيدن عميق پيشونيم و دوباره شکر گفتن خدا همراه آرمين از اتاق بيرون رفتن و سپيده وقتي از رفتنشون مطمئن شد در رو بست و با غيظ گفت:
– شما دوتا عشقتون هم خرکيه! ببين چي به روز هم آوردين؟!
يعني چي؟ مگه من با داريوش چي کار کرده بودم؟ داريوش کجا بود؟ کجا بود؟! سپيده که ديد دارم از ترس پس مي افتم، با خنده گفت:
– نترس ديوونه. آقاي مجنون خوب تشريف دارن! چند اتاق بالاتر اونم کله پا شده! البته اون توي دريا اتفاقي براش نيفتاده. تو رو که رسونده بيمارستان، دکترا بهش گفتند که اميد زيادي براي زنده موندنت نيست و اگه خدا بخواد قراره زحمت رو کم کني و ريق رحمت رو سر بکشي. اونم در جا از حال مي ره! الان دو روزه که تو اينجا بستري شدي و اون توي چند تا اتاق اون طرف تر در حال موته.
باورم نمي شد. خواستم از جام بلند شم که محکم گرفتم و گفت:
– کجا ليلي خانم؟ شما نمي تونين از تخت بياين پايين.
با همون صداي ضعيفم که ناشي از فشاري بود که به حنجره ام و ريه هام وارد شده بود گفتم:
– مي خوام ببينمش!
– خيلي خوب. به آرمين گفتم خاله ها رو ببره ويلا، بعد بره داريوشو بياره اينجا.
– من مي رم کنارش. مگه نمي گي حالش بده؟!
– تو نمي توني الاغ! انگار سرت نمي شه، داشتي مي مردي! اونم اينقدر حالش بد نيست که نتونه بياد تو رو ببينه. بشنوه تو بهوش اومدي مي تونه بره مسابقه دوي ماراتون بده.
به ناچار دوباره سر جام دراز کشيدم. توي يه ساعتي که آرمين موفق شد مامان و خاله رو ببره ويلا، من صد بار مردم و زنده شدم. چون خاله کيميا نمي خواست پسرش رو ول کنه و بره، ولي آرمين با هزار دوز و کلک برده بودش. بعد از اينکه از ويلا برگشت، اومد توي اتاق من و با خنده گفت:
– واي واي عجب پيله است اين خاله کيميا!
سپيده با تعجب گفت:
– چرا؟
– راضي نمي شد بره که! نمي دوني با چه زوري بردمش، قربونش برم خاله شکيلا هم هيچ کمکي نکرد. فقط نگاه
مي کرد.
چشمامو بستم. خوب مي دونستم که عشقمون براي خاله کيميا از پرده بيرون افتاده و اون ديگه راضي نيست حتي لحظه اي از داريوش جدا بشه. فکر کنم مامانم متوجه حساسيت خاله کيميا شده بود و حسابي به غرورش بر خورده بود. آرمين بحث رو ادامه نداد و گفت:
– من مي رم داريوش رو بيارم. کم مونده بيمارستانو روي سرش خراب کنه!
به دنبال اين حرف از اتاق خارج شد و سپيده به آرومي دست منو فشرد. همون چند دقيقه اي که طول کشيد تا داريوش به اتاق من برسه من شش بار مردم و زنده شدم و ده سال برام طول کشيد. اما بالاخره در باز شد و داريوش و آرمين وارد اتاق شدن. با ديدن داريوش همه درد خودم يادم رفت! حتي اگه ذره اي به عشقش شک داشتم پريد! رنگش پريده پريده بود و حسابي لاغر شده بود! تو اين دو روز چي به روزش اومده بود؟ چشماش گود افتاده و زيرش کبود شده بود! ريش طلايي رنگ چند روزه اي هم روي صورتش خودنمايي
مي کرد که خيلي اونو خواستني کرده بود، ولي به هر حال حسابي داغون شده بود! آرمين و سپيده بي صدا از اتاق بيرون رفتن. داريوش کنار تخت نشست. چند لحهظه خيره به چشمام نگاه کرد و بعد بي حال و بي حرف پيشونيشو روي دستم که سوزن سرم توش بود گذاشت.
لرزش شونه هاشو که ديدم قلبم لرزيد و با بغض آهسته گفتم: – داريوش! عزيزم! من خوبم. هيچيم نشده. ببين!
سرش رو بالا آورد. صورتش خيس خيس و چشماش سرخ سرخ بود. گفت:
– رز… به من گفتن که داري مي ميري. بهم گفتن عشقم نمي تونه به مرگ غلبه کنه. رز من … من نمي تونستم کاري برات بکنم. من خيلي ناتوانم. رزا … رز! بيچاره شدم! کاري از دست من احمق بر نمي يومد. تو … تو اون روز دنبال من اومدي. همه اش تقصير من بود! رز اگه بلايي سرت مي اومد من … چه خاکي … چه خاکي توي سرم
مي ريختم؟ تو مي خواستي ترکم کني! مي خواستي از پيشم بري! اونم تنهايي! چشماي قشنگت داشت براي هميشه بسته مي شد.
به اينجا که رسيد انگار دردش مضاعف شد. سرشو با دستاش محکم فشار داد و ناليد:
– واي نه رزا رزا رزا …
صداش لحظه به لحظه داشت مي رفت بالا. انگار من واقعاً مرده بودم و الان جسدم رو گذاشته بودن جلوي روش! سرشو دوباره روي دستم که سوزن سرم توش فرو رفته بود گذاشت و گفت:
– من چي کار مي کردم؟ من بي تو چي کار مي کردم؟ نمي دوني اين دو روز من چي کشيدم! هزار سال برام طول کشيد. هر لحظه آرزوي مرگ مي کردم، نمي خواستم بمونم تا شايد يکي بياد و بهم بگه رزات … ديگه نفس نمي کشه! آخه … آخه اونا که نمي دونستم اين نفس لعنتي من به نفس تو بسته است. اگه نفست قطع مي شد خودم با دست خودم نفسمو مي بريدم. رز اونا نمي دونستن که من نفس مي کشم به خاطر تو! زنده ام به خاطر تو! حرف مي زنم به خاطر تو! راه مي رم به خاطر تو! اصلاً همه کارام به خاطر توئه! اگه مي دونستن ازم انتظار نداشتن صبور باشم. رز من دوستت دارم. به خدا دوستت دارم! بيشتر از دنيا دوستت دارم! بيشتر از جونم دوستت دارم!
اگه… اگه بهوش نمي اومدي …
بغض راه نفسش رو بست و ديگه نتونست ادامه بده. دست آزادم رو آروم بردم سمت موهاي سرش، سرش رو دستام بود. مي ترسيدم بازم مخالفت کنه، اما ريسک کردم و انگشتامو آروم توي موهاي خوش حالت و نامرتبش فرو کردم. تکوني خورد اما هيچي نگفت، نياز داشت به اينکه نوازشش کنم، آرومش کنم. با همون صداي خش خشيم گفتم:
– داريوش من حالم خوب خوبه! دوست داشتنت رو باور مي کنم چون خودم دوستت دارم! ديگه هيچي نمي تونه منو از تو جدا کنه. هر جا که بريم با هم مي ريم.
سرش رو بالا آورد و نگام کرد. چشماي آبيش با سرخي سفيدي چشمش صحنه اي دردناک ساخته بودن! دلم به درد اومد. گفت:
– قول مي دي؟
– هر قولي که تو بخواي من مي دم.
– قول بده هيچوقت ترکم نکني! تو اين دو روز فهميدم که اگه ترکم کني هيچي ازم نمي مونه.
از ته دلم گفتم:
– محاله عزيزم. قول مي دم که هميشه و هر لحظه با هم باشيم.
نفس راحتي کشيد و همانطور که سرش روي دستم بود، و دست منم توي موهاش چشماشو بست. مطمئناً اين دو روز نتونسته بود راحت بخوابه. دقيقاً عين يه بچه معصوم شده بود. آرمين و سپيده وارد شدن. چشماي هر دوشون خيس از اشک بود. حرفامونو شنيده بودند.
* * * * * *
دو روز توي بيمارستان موندم تا نفس کشيدنم طبيعي شد. داريوش همون روز که من بهوش اومدم مرخص شده و به ويلا رفته بود. مامان يه لحظه هم تنهام نمي ذاشت. بيچاره داريوشم به خاطر سختگيري هاي خاله کيميا مجبور بود فقط ساعتاي ملاقات به ديدنم بياد. دل هر دومون براي لحظه اي با هم بودن پر مي زد، ولي امکانش نبود. آرمين و سپيده همه سعيشون رو مي کردن که بتونن لحظه اي موقعيت تنها بودنمون رو فراهم کنن ولي نه مامان رضايت به رفتن مي داد و نه خاله کيميا لحظه اي چشم از داريوش بر مي داشت. البته خود داريوش که حرفي از رفتار بي منطق مامانش نمي زد من همه چيزو از طريق سپيده مي فهميدم. تو ساعتاي ملاقات نگاه داريوش به قدري غمگين بود که دلمو ريش مي کرد. واقعاً چرا خاله کيميا با ازدواج ما موافق نبود. چرا
مي خواست مانعي باشد بين من و داريوش؟ مشکل گذشته ها بين مامان و باباي داريوش بود. اين وسط تنها کسي که حق مخالفت داشت بابايداريوش بود! حتي مامان و باباي منم نبايد حرفي مي زدن. چون ظلم در حق خسرو شده بود نه هيچ کس ديگه! پس چي اين وسط باعث مي شد خاله کيميا مخالفت کنه؟
مامان به اين باور رسيده بود که من توي دريا مشغول شنا بودم که موج منو جلو مي بره و بعد داريوش براي نجات من مي ياد، اما خودش هم گرفتار قدرت موجها مي شه و بعد به وسيله غريق نجاتا هر دو به بيمارستان منتقل مي شيم. فقط مامان اينطور فکر مي کرد، ولي بقيه مي دونستن قضيه از چه قرار بوده! هر چند که حس مي کنم مامان هم فقط تظاهر به ندونستن مي کنه. چون رفتار داريوش تابلوتر از اين حرفا بود. بالاخره دو روز ديگه هم سپري شد و مرخص شدم و همه با هم رفتيم ويلا. اتاقم به طبقه پايين منتقل شده بود و آرمين و سپيده اتاقاي بالا رو برداشته بودن و داريوش دوباره اتاق بغلي منو اشغال کرده بود. حتي يه لحظه هم چشم از من برنمي داشت. با وجود مراقبتاي خاله کيميا، بازم تا فرصتي پيدا مي کرد خودشو به من مي رسوند و مراقبتاي افراطيش شروع مي شد. گاهي اينقدر برام جوک تعريف مي کرد که از خنده دل درد مي گرفتم. حتي نمي ذاشت يک پر کاه جا به جا کنم و همه چيزو به دستم مي داد. وقتي زياد از حد وسواسي مي شد، مي خنديدم و مي گفتم:
– داريوش داري زيادي لوسم مي کني! فکر کنم بعد از ازدواجمون هم بکن! بيچاره ت مي کنما!
بادي به غبغب انداخت و گفت:
– همين که هست! همين که منت مي ذاري و سرور خونه ام مي شي واسم بسه. من تا آخر عمر نوکرت هم هستم. هر چي لوس تر واسه من بهتر …
بعد از دو روز استراحت مطلق هوس خريد زد به سرم. خسته شده بودم از توي ويلا موندن. منتظر بودم تا داريوش دوباره با شيطنت بپره توي اتاقم تا درخواستمو مطرح کنم. قبل از اينکه داريوش بياد تو مامان در رو باز کرد و با ديدن من کنار پنجره لبخند زد. در جواب لبخندش منم لبخند زدم و شونه بالا انداختم. مامان شونه هامو ميون دستاي پر مهرش گرفت و آروم منو لب تخت نشوند و گفت:
– مي بينم خيلي بهتري که پا شدي ايستادي!
– آره مامان امروز خيلي حالم خوبه ديگه نيازي به استراحت ندارم.
– خوب شکر خدا … اين چند وقت که حالت بد بود ذره ذره جون من داشت از بدنم بيرون مي رفت. اصلاً طاقت ديدن بد حالي تو رو ندارم يکي يه دونه.
با محبت شونه هاشو بغل کردم و گفتم:
– قد دنيا عاشقتم ماماني!
– منم دوستت دارم دختر عزيزم …
– مامان … شما که به بابا و رضا چيزي نگفتي؟
مامان آهي کشيد و گفت:
– نه عزيزم ولي تحمل اين بار به تنهايي برام خيلي سخت بود. به اصرار کيميا چيزي بهشون نگفتم. هر چند که مطمئن بودم اگه … اگه زبونم لال اتفاق بدي برات بيفته فرهاد هيچ وقت منو نمي بخشه. روزاي آخر ديگه
مي خواستم خبرش کنم که لطف خدا شامل حالم شد و تو بهوش اومدي.
به اينجا که رسيد خم شد و به نرمي گونه مو بوسيد. چقدر از عشق مامان شارژ مي شدم. سرمو تو سينه اش پنهون کردم و گفتم:
– مامان حوصله ام سر رفته.
دستشو زير چونه ام قرار داد و گفت:
– مي خواي بري بيرون عزيزم؟
ذوق زده سرمو تکون دادم. مامان اخم ظريفي کرد و گفت:
– با کيميا از دو روز قبل قرار گذاشته بوديم که امروز بريم ويلاي يکي از دوستامون. حالا نمي تونم برنامه رو به هم بزنم. ولي اگه صبر کني شب که برگشتيم مي برمت کنار ساحل.
نق زدم:
– مي خوام برم خريد.
– پس بايد صبر کني تا فردا عزيزم.
– مامان…
– جونم؟
حرفم يادم رفت و با خنده گفتم:
– چقدر مهربون شدي! قبلاً فقط دعوام مي کردي ماماني ولي حالا …
مامان با خنده دستمو فشرد و گفت:
– اون روزاي گند که فکر مي کردم ممکنه از دستت بدم مدام به خودم فحش مي دادم که چرا هميشه بهت سخت مي گرفتم و اجازه نمي دادم راحت باشي. با خودم عهد کردم اگه حالت خوب شد ديگه هيچ وقت بهت نگم شيطوني نکني. حالا قدر شيطونياتو مي دونم. من زودتر از موعد از تو تقاضا داشتم که بزرگ بشي.
نيشم که باز شد مامان خنده اش گرفت و گفت:
– حالا بگو ببينم چي مي خواستي بگي؟
– هان؟
– يه چيزي مي خواستي بهم بگي … يادت رفت دختره فراموشکار؟
خنديدم و گفتم:
– هان يادم اومد! مي خواستم بگم مي شه با بچه ها برم؟
مامان به فکر فرو رفت و لحظاتي بعد گفت:
– مي دوني که برام مهم نيست تو با آرمين و داريوش به گردش بري، چون ديگه به هر چهار نفرتون اعتماد دارم ولي راستشو بخواي پشت چشم نازک کردناي کيميا عصبيم مي کنه. يه جوري برخورد مي کنه که انگار بقچه تو زير بغل منه و منتظر نشستم تا داريوش از تو خواستگاري کنه و منم زود بگم باشه! انگار ارزش تو اينقدر کمه!
با تعجب به مامان خيره شدم. واقعاً که حق با اون بود. با ناراحتي گفتم:
– واقعاً چرا خاله کيميا اينجوري مي کنه؟
مامان از جا بلند شد و با ناراحتي گفت:
– مطمئن نيستم. تو نمي خواد فعلاً به اين چيزا فکر کني. بهتره بازم استراحت کني. به سپيده سفارش مي کنم نهارتو برات زود بياره. منم سعي مي کنم زود برگردم. باشه عزيزم؟
– باشه مامان عزيزم.
به دنبال اين حرف مامان دوباره گونه مو بوسيد و از اتاق خارج شد. دوباره از جا بلند شدم و کنار پنجره وايسادم. هوا برعکس روزاي ديگه آفتابي بود. چقدر دلم براي داريوش تنگ شده بود! از ديشب تا حالا نديده بودمش. چند لحظه بيشتر از رفتن مامان نگذشته بود که در باز شد و عطر داريوش تو اتاق پيچيد.
با شادي به سمتش برگشتم و تو سلام کردن پيش قدم شدم:
– سلام… مامان اينا رفتن که تو اومدي؟
بي توجه به سوالم لبخند زد و گفت:
– سلام عزيزم. چرا از جات بلند شدي؟ حالت بهتره؟ سرت ديگه گيج نمي ره؟
– با وجود پرستار ماهي مثل تو مگه مي شه خوب نشم؟
در جوابم لبخندي سرشار از عشق زد و سيني رو که دستش بود روي ميز کنار تختم گذاشت و گفت:
– بشين.
نشستم و با کنجکاوي داخل سيني سرک کشيدم. جگر و ريحون و ماست موسير بود. قيافه مو در هم کردم و گفتم:
– اه من دوست ندارم اينا رو.
با جديت گفت:
– چيزي که برات لازمه رو بايد بخوري اينکه دوسش داري يا نه زياد مهم نيست.
– اِ داريوش آخه مگه ازم خون رفته؟
لقمه اي جلويم گرفت و گفت:
– بخور شيطون اينقدر غر نزن.
مگه مي شد که داريوش برام لقمه بگيره و من دوست نداشته باشم؟ اون لقمه گوشت مي شد از گلوم مي رفت پايين. با ولع لقمه رو قاپيدم و خوردم. داريوش خنده اش گرفت و گفت:
– خوبه دوست نداشتي!
همونطور با دهن پر گفتم:
– از دست تو زهر مار هم براي من خوشمزه است.
داريوش که مشغول گرفتن لقمه بعدي بود دست از کار کشيد و زل زد توي چشمام. خدايا چرا جز عشق چيز ديگه اي نمي تونستم تو نگاه داريوش پيدا کنم؟ چند لحظه تو نگاه هم غرق شديم تا داريوش سکوت رو شکست و با صدايي آروم زمزمه کرد:
– عاشقتم عشق من!
آخ که چقدر دلم مي خواست همون لحظه بپرم توي بغلش ولي خودمو کنترل و با لبخند سرمو به بازي با ناخنام گرم کردم. داريوش آروم خنديد و دوباره مشغول کارش شد. وقتي به زور همه جگرها رو به خورد من داد ليواني آب پرتغال هم به دستم داد و مجبورم کرد بخورم. داشتم با غرغر و نق نق و ناز کم کم مي خوردم که يهو در باز شد. داريوش از ترس تو چشم بهم زدني پريد توي کمد لباس. مامان با لحظه اي مکث وارد اتاق شد و همين باعث شد متوجه حضور داريوش نشه. خواست چيزي بگه که با ديدن سيني روي پاي من حرفش يادش رفت. خودمم تازه ياد سيني افتادم و آه از نهادم بر اومد. ورود مامان به قدري ناگهاني بود که به کل فراموش کردم سيني رو قايم کنم. مامان کمي اين طرف اون طرف رو نگاه کرد و بعد گفت:
– کي برات نهار آورده؟
يهو دروغي به ذهنم رسيد و گفتم:
– سپيده برام جيگر خريده بود. با اينکه دوست نداشتم مجبورم کرد همه اشو بخورم.
لبخند روي لباي مامان نشست و گفت:
– آخي عزيزم! من تازه مي خواستم برم ازش بخوام نهارتو يادش نره بياره. نگو خودش زودتر به فکرت بوده!
مامان مشغول تمجديد از سپيده بود و من خدا خدا مي کردم سپيده يک دفعه وارد اتاق نشه يا بعد از بيرون رفتن مامان از اتاق جلوي راهش سبز نشه که مامان هوس تشکر به سرش بزنه و همه چيز لو بره. از اينکه مامان بفهمد داريوش برام غذا آورده واهمه نداشتم چون مي دونستم مامان چيزي نمي گه. تو اين مسافرت با ديدن رفتار و منش داريوش نظرش نسبت بهش عوض شده بود. ولي با اين حال نمي دونم چرا ازش خجالت مي کشيدم. براي اينکه حرف رو عوض کنم پرسيدم:
– مامان مثل اينکه کاري باهام داشتي؟
– آهان آره اومدم بگم من و کيميا داريم مي ريم. تو کاري نداري؟ چيزي از بيرون نمي خواي؟
از اينکه خاله کيميا داشت مي رفت خوشحال شدم و گفتم:
– نه مامان جون. خوش بگذره.
– قربونت برم عزيزم. مواظب خودت باش زياد هم به خودت فشار نيار.
– چشم.
بعد از اينکه مامان از اتاق بيرون رفت داريوش از داخل کمد بيرون اومد. نفس عميقي کشيد و گفت:
– آخيش داشتم خفه مي شدم.
با خنده گفتم:
– آخه عزيزم توي کمد هم شد جا؟
– خودت که ديدي خاله چه سريع اومد توي اتاق من اصلاً وقت نکردم يه جاي مناسب براي قايم شدن پيدا کنم.
نيشم باز شد و گفتم:
– چقدر اين کاراي قايمکي کيف مي ده.
داريوش هم خنديد و گفت:
– واسه تو که اينقدر شيطوني بله …. ولي واسه من که نمي خوام از چشم مادر خانومم بيفتم نخير.
از شنيدن لفظ مادر خانم قند توي دلم آب شد و وسعت نيشم گشادتر. داريوش از ديدن قيافه من خنده اش شدت گرفت.
تازه يادم افتاد که حوصله ام سر رفته بود. با ناز گفتم: – داريوشي؟
– جان دلم؟
– دوسم داري؟
داريوش قيافه اي متفکر به خودش گرفت و گفت:
– اجازه هست يکم فکر کنم؟
بدون اينکه چيزي بگم، همونطور نگاش کردم تا اينکه گفت:
– نه دوستت ندارم.
مي دونستم شوخي مي کنه براي همينم اخم کردم و گفتم:
– حالا که اينطور شد منم دوستت ندارم.
يه کم به سمتم خم شد و با صدايي بم تر از هميشه ناليد:
– آخه دوست داشتن چيه؟! وقتي که من عاشقتم وقتي که ديوونه اتم وقتي که خونه خرابتم!
دوباره نيشم شل شد. داريوش اخم کرد و گفت:
– هنوزم مي گي دوسم نداري؟
– خب دوستت دارم ولي به شرطي که …
داريوش پريد وسط حرفم و گفت:
– رز … عزيزم … هيچ وقت براي دوست داشتنت شرط تعيين نکن. دوست داشتن چيزي نيست که به خاطر چيزي باشه. با اينکار فقط ارزششو کم مي کني. تو هر چي که بخواي مي توني به جاي خودش بخواي نه در مجاورت دوست داشتنت. هيچ وقت دوست ندارم بگي دوستت دارم به شرطي که اينکارو بکني … اون کارو بکني … بگو دوستت دارم فقط به خاطر شخص خودت. همينطور که من تو رو دوست دارم عزيز دلم. متنفرم از زنهايي که از دوست داشتن سو استفاده مي کنن و فکر مي کنن وقتي شوهرشون از هميشه بيشتر به محبتشون نياز داره اون لحظه مي تونن از آب گل آلود ماهي بگيرن و درخواستاشون رو مطرح کنن. درست عين اين مي مونه که دارن عشقشون رو مي فروشن. بد تر از اون زمان رابطه جنسيشونه … مرد محتاج علاقه زنه و زن ايراني متاسفانه ياد گرفته درست توي همون زمان هر چيزي که مي خواد به زبون بياره. چون مي دونه مرد محتاجشه! اين کار درست عين تن فروشي مي موني … خلوص رابطه و علاقه رو از بين مي بره.
صورتم در جا سرخ شد و سرمو زير انداختم. دستشو تا نزيدک چونه م آورد و گفت:
– سرخ نشو که ديوونه ترم مي کني! فقط بگو قبول داري؟
حرفاش اينقدر منطقي بود که نمي تونستم مخالفتي بکنم. سرمو تکون دادم و گفتم:
– اوهوم.
– قربون اوهوم گفتنت برم… پس؟
منظورش رو فهميدم و سريع گفتم:
– پس دوستت دارم به خاطر خودت. دوستت دارم تا وقتي که نفس مي کشم بدون هيچ ولي و امايي.
داريوش در حالي که خيره شده بود به چشمام يه لحظه چشماشو محکم روي هم فشرد. مشخص بود که اونم دوست داره منو محکم بغل کنه و عشقشو بهم نشون بده! اما داره جلوي خودشو مي گيره. وقتي مي ديدم اينقدر جسمم براش ارزش داره که نمي خواد آلوده اش کنه بيشتر ديوونه اش مي شدم. وقتي نفس عميقي کشيد و با کلافگي دستشو توي موهاش فرو برد دلم براي هر جفتمون سوخت. چون معلوم نبود تا کي بايد همينطور تو عطش بسوزيم. لحظاتي توي سکوت گذشت تا اينکه داريوش دوباره نفسي کشيد و گفت:
– خيلي خب عزيزم حالا بگو چي مي خواستي بگي؟
بدون طفره رفتن و ناز و ادا گفتم:
– دلم مي خواد برم بيرون. حوصله ام سر رفته.
– کجا دوست داري بري؟
– خريد … حالا هر جايي که شده برام مهم نيست.
داريوش بدون حرف از جا بلند شد. در کمدم رو باز کرد و مانتو شلوار سفيدم رو به همراه شال سفيد و فيروزه ايم بيرون کشيد و جلوم گرفت:
– بيا عزيزم تا تو اينا رو بپوشي منم مي رم آماده بشم.
داشتم از ذوق مي مردم. هم به خاطر اينکه بي حرف تقاضامو قبول کرد و هم به خاطر اينکه عين يک همسر واقعي برام لباسم انتخاب کرد. لباسا رو گرفتم و بعد از اينکه از اتاق خارج شد تند تند پوشيدم. چقدر بهم
مي يومد. هيچ وقت لباس هامو اينطوري ست نکرده بودم. آرايش کم رنگي هم کردم که رنگ پريدگي ام رو بپوشونه و با خوشحالي از اتاق خارج شدم. در کمال تعجب متوجه شدم که سپيده و آرمين هم حاضر شدند. گفتم:
– اِ شما هم مياين؟ آخ جون!
داريوش از پشت سرم گفت: – آره عزيزم من بهشون گفتم بيان چون ديدم اگه همه با هم باشيم هم بيشتر خوش مي گذره هم …
خواستم سريع بپرسم هم چي؟ ولي خودمو کنترل کردم چون مي دونستم منطورش چيه. اگه خاله و مامان
مي فهميدن همه با هم بوديم کمتر ناراحت مي شدن. به خصوص خاله کيميا! داريوش هنوزم نمي دونست که من از مخالفت مامانش خبر دارم. نمي خواستم بفهمه چون حس مي کردم ممکنه به غرورش بر بخوره. همه اين فکرا در کمتر از چند ثانيه از ذهنم گذشت و تازه متوجه داريوش شدم. بلوز آستين بلند سفيد پوشيده بود با شلوار کتون سفيد. سوئي شرت فيروزه اي خوشگلي هم همراهش داشت که آستين هاشو دور گردنش گره زده بود. مثل هميشه جذاب و نفس گير! سپيده با مارموذي گفت:
– اِ چه خوب با هم ست مي کنين!
با خنده گفتم:
– تقصير اين داريوش بدجنسه.
داريوش گردنشو کج کرد و خيره به چشمام گفت:
– دستتون درد نکنه. حالا ديگه ما بدجنس شديم؟
نگاش کردم و بي توجه به حضور بقيه از ته دل گفتم:
– الهي من فدات بشم! اگه بدجنس نبودي که من اينطوري عاشقت نمي شدم.
خودمم از لحنم جا خوردم. تا حالا اين طوري از اعماق وجودم به داريوش ابراز علاقه نکرده بودم. اونم جلوي بقيه! داريوش از خود بيخود چند قدم جلو اومد و روبروم ايستاد. توي چشماش يه دنيا عشق موج مي زد. فاصله مون با هم کمتر از يه قدم بود. از چشماش خوندم که ديگه خودداريشو از دست داده، اون همه فشاري که به خودش مي اورد تا دست از پا خطا نکنه سوخت شده بود رفته بود تو هوا. داريوش کم آورده بود! اينبار نوبت من بود که خوددار باشم. پس قبل از اينکه بتونه جلوتر بياد گفتم:
– خوب ديگه بهتره بريم که تا قبل از اومدن مامان اينا برگرديم.
داريوش يهو به خودش اومد، حالت نگاش عوض شد و با کلافگي نگام کرد. تو نگاش شرمندگي رو مي شد ديد. قبل از اينکه چيزي بگم، سريع تر از همه از سالن خارج شد و ما هم به دنبالش. درکش مي کردم خفن چون حال خودمم بهتر از اون نبود! توي ماشين طبق معمول هميشه من و داريوش بيشتر سکوت کرده بوديم و آرمين و سپيده مشغول حرف زدن بودن. وقتي به بازار بزرگي رسيديم، داريوش ماشينو پارک کرد و آرمين گفت:
– بهتره جدا جدا بريم. دو ساعت ديگه اينجا باشيم خوبه؟
داريوش که از خدايش بود درهاي ماشينو با دزدگير قفل کرد و در حال تکوندن پاچه شلوارش، گفت:
– عاليه.
سپيده و آرمين جدا شدن و از طرف ديگه اي رفتن. من و داريوش هم همراه هم وارد شديم. چند روزي بود که مي خواستم حرفي به داريوش بزنم، ولي نمي دونستم چطور بايد بگم. از جلوي مغازه ها بدون هدف رد
مي شدم و مي رفتم. داريوش که متوجه شد حواسم نيست، گفت:
– صبر کن ببينم!
با تعجب ايستادم و گفتم:
– با مني؟!
– بله خانوم خوشگله با شمام، مي شه بپرسم چه چيزي توي سرته که باعث شده اصلاً حواست نباشه؟
از اينکه دستم براش رو شده بود هول کردم و گفتم:
– من؟ من چيزيم نيست!
– چرا عسل خانم يه چيزيت هست. خيلي کم حرف شدي.
شايد زمان مناسبي بود که حرفمو بزنم. با ترديد گفتم:
– داريوش … راستش … من يه خورده مي ترسم.
– از چي عزيز دلم؟ چي توي اين دنيا وجود داره که تورو ترسونده؟
– مي ترسم ما نتونيم با هم ازدواج کنيم.
با تعجب گفت:
– يعني چه؟ مگه مي شه؟! منظورت رو نمي فهمم!
دستامو تو هم پيچ دادم و گفتم:
– خوب آره امکانش هست. بابات با باباي من دشمنه! مسلماً اجازه نمي ده که من و تو با هم ازدواج کنيم.
نفس راحتي کشيد. خنديد و گفت:
– تو از اين مي ترسي؟ کوچولوي ديوونه! ترسوندي منو! خوب اجازه نده!
با تعجب گفتم:
– يعني چي که اجازه نده؟ يعني برات مهم نيست؟
– چرا عزيزم برام مهمه خيلي هم مهمه. ولي اگه فوق فوقش و در کمال بدبيني بخوايم حساب کنيم و بگيم اجازه نمي ده اصلاً مهم نيست. چون تنها کاري که مي تونه بکنه اينه که طرد و از ارث محرومم کنه. دنيا که به آخر
نمي رسه. من اينقدر پس انداز دارم که نذارم به خانومم بد بگذره و بتونم خوشبختش کنم.
– يعني تو حاضري از پدرت بگذري؟
چند لحظه در جا ايستاد و با جديت به من خيره شد. بعد از چنه لحظه سکوت دهن باز کرد و با دنيايي اطمينان به طوري که مطمئن بودم حرفش حقيقت محضه گفت:
– بابا که چيزي نيست. به خاطر تو حاضرم از همه دنيا، حتي از جونم هم بگذرم.
با خنده گفتم:
– لازم نکرده از جونت بگذري. چون من بهش حالا حالا ها احتياج دارم. کي به بابات خبر مي دي؟ من دلم
مي خواد راضيش کني. اينطوري خيلي بهتره.
– خوب صد در صد اينطوري بهتره، مطمئن باش تمام سعي و تلاشم رو مي کنم تا بتونم راضيش کنم. ولي يه چيزي رو آويزه گوشت کن خانومم. فقط يه چيز مي تونه تورو از من بگيره. اونم مرگه! راحت به دستت نياوردم … پس مطمئن باش براي نگه داشتنت تا پاي جونم مي ايستم.
از تصور مردن اون بدنم لرزيد و موهاي تنم سيخ شد. با ترس گفتم:
– اِ لوس بي مزه! اين حرفا چيه که مي زني؟ انشاالله که صد سال زنده باشي.
اون که به ترسم پي برده بود چشماشو ريز کرد وگفت:
– نترس عزيزم داريوشت حالا حالا ها زنده است. چون براي داشتنت خيلي خيلي حريصه!
گونه هام ارغواني شدن و سرمو زير انداختم. داريوش که از خجالت کشيدنم خنده اش گرفته بود گفت:
– باز که سرخ شدي! رز … عزيزم … خواهشاً به چيزاي بيخود فکر نکن. خوب به مغازه ها نگاه کن و هر چي که خواستي بخر… خيلي خوب؟
نفسمو فوت کردم، خيالم نسبت به قبل خيلي راحت شده بود، گفتم:
– باشه.
– آفرين دختر خوب.
اون روز کلي لباس و خرت و پرت خريدم که پول همه شو داريوش حساب کرد. بعد از اون هم سر قرارمون با آرمين و سپيده رفتيم و چهار نفري با خنده و شوخي به طرف ويلا به راه افتاديم. داريوش اون روز به من قول داد که وقتي از شمال برگشتيم با پدرش صحبت کنه. از همون روز دچاره دلشوره شدم. بايد يه طوري مي شد، يا قبول مي کرد يا نمي کرد. ولي نمي دونستم چرا اينقدر دلم شور مي زنه!
* * * * * *
بالاخره روز عروسي پسر دوست مامان و خاله رسيد. اونم با يه هفته تاخير که به خاطر بارندگي شديد هفته پيش بود. گويا باغي که مي خواستن توش عروسي رو برگزار کنن حسابي آسيب ديده بود و مجبور شده بودن عروسي رو يه کم عقب بندازن. در هر صورت اصلاً حوصله عروسي رفتن نداشتم و به همين خاطر مشغول نقشه کشيدن شدم که هر طور شده از زير بار رفتن شونه خالي کنم. داريوش هم از روز قبل گفته بود تولد يکي از دوستاش دعوت داره و عروسي نمي ياد. بدون وجود اون ديگه اصلاً دلم نميخواست برم! صبح روز عروسي دوباره زودتر از همه بيدار شدم و براي قدم زدن از ويلا خارج شدم. کمي کنار ساحل پياده روي کردم و فکر کردم تا اينکه نقشه مناسبي به ذهنم رسيد. لبخند روي لبم نشست و به ويلا برگشتم. همه بيدار شده بودند و سر ميز صبحونه نشسته بودند. فقط صندلي کنار داريوش خالي بود. خوشحال شدم و با لبخند خواستم کنارش بشينم که يه دفعه خاله کيميا که کنار مامان نشسته بود از جا بلند شد و گفت:
– بيا خاله جان بشين کنار مامانت.
حرف خاله کيميا با اينکه در ظاهر دوستانه بود ولي در باطن معنايي ديگه داشت. بي اراده صورتم درهم شد و کنار مامان نشستم. نگاهم به سمت داريوش کشيده شد و با ديدن اخم غليظش ناراحتي خودم از يادم رفت. دستمالي لوله شده تو مشتش بود و محکم اونو فشار مي داد. آرمين و سپيده هم دست کمي از داريوش نداشته و هر دو اخم کرده بودن. دلخوري مامان هم مشهود بود. اين بين فقط خاله کيميا با خونسردي صبحانه شو مي خورد. کمي با نون جلوم بازي کردم و بعدش از جا بلند شدم. مامان گفت:
– کجا مي ري عزيزم؟
وقت اجراي نقشه ام بود. براي همين گفتم:
– سرم خيلي درد مي کنه مامان. مي رم يه کم استراحت کنم.
مامان با نگراني گفت:
– چند روزه خيلي سرت درد مي گيره رزا …
من که مي دونستم يک در ميون سر درد هام قلابيه کم مونده بود خنده ام بگيره ولي جلوي خودمو گرفتم و با قيافه اي درهم گفتم:
– نه اين با بقيه خيلي فرق داره، حالت تهوع هم دارم. خيلي شديده!
مامان نگران تر شد و گفت:
– واي خداي من! دوباره!
ميگرن تو خونواده ما ارثي بود. هم بابا هم مامان و هم رضا هر از گاهي سر درداي کشنده مي گرفتن. خدا رو شکر من خيلي دچارش نمي شدم. ولي گاهي سو استفاده مي کردم و خودمو به سر درد مي زدم. دستمو به پيشوني ام فشردم و گفتم:
– آره مامان از صبح زود شروع شده و هي هم داره شديد تر مي شه.
سپيده با ناراحتي گفت:
– کي خوب مي شي؟
از سوالش خنده ام گرفت. ولي جلوي خودمو گرفتم و ناليدم:
– معلوم نيست.
نگام به داريوش افتاد که با يه دنيا نگراني و همون اخم روي صورتش به من نگاه مي کرد. سريع نگاهمو دزديدم و از آشپزخونه خارج شدم. صداي مامانو شنيدم که گفت:
– الهي بميرم. اين سردرد لعنتي دست از سر ما بر نمي داره. اگه مثل خودم باشه تا فردا صبح نمي تونه از تختش بياد بيرون.
سپيده با ناراحتي گفت:
– پس عروسي چي مي شه؟
از پله ها که بالا رفتم ديگه صداشون رو نشنيدم. خودمو روي تخت انداختم و با شالي محکم پيشونيمو بستم. بايد نقشمو درست بازي مي کردم تا بتونم اونا رو متقاعد کنم. چند دقيقه بعد مامان با ليواني شير گرم و قرصي وارد اتاق شد. سريع خودمو به خواب زدم که مجبورم نکند قرص رو بخورم. مامان که ديد خوابم آروم پتوم رو روم مرتب کرد و قرص و ليوان شير رو روي عسلي کنار تخت گذاشت و از اتاق خارج شد. بعد از رفتن مامان سريع قرص رو از پنجره بيرون انداختم و ليوان شير رو هم سر کشيدم. دوباره توي تخت رفتم و پتو رو سرم کشيدم. با اينکه خوابم نمي يومد کم کم خوابم گرفت و چشمام بسته شد. با نوازش دستي چشمامو باز کردم. مامان بود که کنارم لب تخت نشسته بود و موهاي پريشونمو نوازش مي کرد.
وقتي ديد بيدار شدم پيشانيمو بوسيد و گفت:
– بهتري؟
دستمو به پيشونيم گرفتم و به دروغ گفتم:
– نه دارم مي ميرم.
مامان زير لب نوچي گفت و زمزمه کرد:
– بميرم برات. مرده شور منو ببرن با اين ارثي که دادم به بچه هام.
ناراحت شدم و گفتم:
– اِ مامان يعني چي؟ مگه تقصير شماست؟
مامان بي توجه به حرف من گفت:
– بگير بخواب مامان. اومدم ببينم اگه بهتري بريم عروسي ولي حالا که بهتر نشدي بگير بخواب منم نمي رم
مي مونم کنار تو.
دوست نداشتم مامان بمونه. چون اگه مي موند مجبور بودم حالت خودمو حفظ کنم. سريع گفتم:
– نه مامان جون شما بايد برين اگه بمونين من تازه عذاب وجدانم مي گيرم که شما رو از برنامه تون باز کردم.
– فداي سرت مامان مگه من دلم تاب مي ياره تو رو بذارم و برم؟
– مامان خواهش مي کنم برين. به خدا من اينجوري راحت ترم. شما که برين منم راحت مي گيرم مي خوابم تا وقتي که برگردين.
وقتي ديدم مامان دو دل شده از جا بلند شدم و دستشو کشيدم و گفتم:
– برين ديگه تا دير نشده زودتر حاضر بشين.
– آخه اينجوري همه اش نگرانم.
– نگران نباشين مامان جون. من وقتي بخوابم نياز به مراقب ندارم.
ديگه اجازه ندادم حرفي بزنه و به سمت در هلش دادم. مامان که از کار من خنده اش گرفته بود با لبخند گونه مو نوازش کرد و گفت:
– باشه … تا حاضر شدم دوباره بهت سر مي زنم.
با رفتن مامان دوباره روي تخت ولو شدم. هنوز درست نخوابيده بود که سپيده وارد شد. لباس شبش رو پوشيده بود و حسابي هم آرايش کرده بود. با ديدن قيافه پف آلود من و لباس خوابم قيافه اش در هم شد و گفت:
– نمي ياي؟
با دلخوري گفتم:
– چه عجب شما يادتون افتاد بياين بپرسين من مي يام يا نه!
با لبخند بغلم کرد و گفت:
– عزيزم …
– خوب بسه بسه … خودتو لوس نکن.
– باور کن نمي خواستم مزاحم خوابت بشم.
نمي خواستم عروسي رو زهرمارش کنم براي همين هم موضوع رو کش ندادم و گفتم:
– خيلي خب قبوله.
دستمو گرفت و گفت:
– حالا نمي ياي؟ هنوز سرت درد مي کنه؟
– نه بابا سر درد بهونه است، حوصله عروسي رو ندارم.
– وا! چرا؟ مي خواي تنها بموني چي کار کني؟ داريوش هم که مي خواد بره تولد.
– خب بره من که کاري به اون ندارم. خودم حال عروسي رو ندارم. شما که رفتين مي رم کنار ساحل.
– خره اونجا که بيشتر بهت خوش مي گذره.
– نه الان تنهايي رو بيشتر دوست دارم.
– عاشق شديا!
خنديدم و گفتم:
– پاشو برو گمشو … نيست که خودت نشدي.
– ولي مثل تو به تنهايي نياز پيدا نکردم.
– هر آدمي بعضي وقتها نياز پيدا مي کنه که …
پريد وسط حرفمو گفت:
– خيلي خب حالا دوباره فيلسوف نشو واسه من … اومدم يه چيزي بهت بگم.
– چي؟
– راستش داريوش خيلي نگرانته. البته خيلي شايد کم باشه بيشتر از اين حرفا نگرانته. از صبح تا حالا مثل مرغ پر کنده شده. الان هم حاضر شده بود بره تولد ولي از من خواست حال تو رو بپرسم.
با دلخوري گفتم:
– چرا خودش نيومد؟
– اين چه سواليه؟ خب معلومه ديگه . خاله کيميا يه لحظه هم ولش نکرده که بتونه بياد سراغ تو. از وقتي فهميده داريوش چقدر عاشق توئه مدام حواسش به داريوشه. نبودي ببيني چقدر داريوش کلافه است! به خدا دلم براش کباب شد. چند بار از من خواست بهت سر بزنم. هر بار اومدم خواب بودي. يه بار هم ديگه طاقت نياورد و به مامانت گفت اگه صلاح مي دونه ببريمت دکتر که خاله قبول نکرد و گفت با استراحت بهتر مي شي.
از شنيدن حرفاي داريوش لبخند روي لبم نشست. ولي باز هم غر زدم:
– پس چرا هنوز مي خواد بره تولد؟ چرا نمي مونه پيش من؟
– واسه اينکه خاله کيميا از يه ساعت پيش سر کرده تو جونش مي گه پاشو برو تولد ديرت مي شه! داريوش هم با اينکه اصلاً دلش نمي خواد بره ولي مجبوره. تازه اون فکر مي کرد که خاله پيشت مي مونه، ولي الان که ديد خاله هم باهامون مي ياد يهو قيافه اش خشن شد و حسابي رفت تو فکر. مي دونم اونم دل تو دلش نيست که تو تنها ….
هنوز جمله اش تموم نشده بود که در باز شد و مامان مرتب و شيک وارد شد. با ديدن ما لبخند زد و گفت:
– بهتري عزيزم؟
– يکم بهترم ولي نه خيلي.
– بهت اصرار نمي کنم بياي چون مي دونم اگه بياي و اون صداها تو سرت بپيچه شب بدتر مي شي.
– آره درسته بهتره شما برين تا ديرتون نشده.
– باشه عزيزم مواظب خودت باش و استراحت کن. ناهارت رو هم که نخوردي گذاشتم روي گاز هر وقت گرسنه ات شد گرمش کن و بخور.
تو دلم عروسي گرفته بودم، اما سعي کردم نمود خارجي نداشته باشه و گفتم:
– چشم.
– چشمت بي بلا .
سپس رو کرد به سپيده و گفت:
– سپيده خاله پاشو بريم که آرمين و کيميا خيلي وقته حاضرن … داريوش هم باهات کار داشت.
– باشه خاله جون بريم.بعد از رفتن اونا پشت پنجره رفتم و به آسمون که کم کم داشت تيره مي شد خيره شدم. چقدر به اين تنهايي نياز داشتم. از پله ها پايين رفتم و آهنگ ملايمي تو ضبط صوت گذاشتم. ليواني آبميوه هم براي خودم ريختم و روي کاناپه نشستم. چقدر از شنيدن صداي خواننده و موسيقي ملايم پيانو احساس لذت مي کردم. يهويي نگام به سمت پيانو چرخيد. چقدر دلم مي خواست بلد بودم و الآن براي دل عاشق خودم مي زدم. دلم داريوش رو
مي خواست و دستاي هنرمندشو. چقدر بهش محتاج بودم. حق با سپيده بود من حسابي عاشق شده بودم. ليوان خالي رو روي ميز گذاشتم و از جا بلند شدم. آروم به پيانو نزديک شدم و کلاويه هاش رو لمس کردم. صداي ملايمي از پيانو بلند شد. روي صندلي نشستم و دستم رو روي پيانو قرار دادم و چشمامو بستم. تا همين حد هم احساس خوبي داشتم.
چنان از زمانو مکان خارج شده بودم که وقتي صدايي از پشت سرم گفت:
– خانوم هنرمند من …
سه متر از جا پريدم و جيغ بلندي کشيدم. داريوش که درست پشت سرم ايستاده بود وحشت زده يه قدم جلو اومد، دستاشو بالا آورد و گفت:
– نترس نترس عزيزم منم.
در حالي که از زور ترس نفس نفس مي زدم گفتم:
– تو اينجا چي کار مي کني؟
لبخندي زد و گفت:
– اينجا نباشم کجا باشم؟ ببخش ترسوندمت عزيزم!
نفسمو فوت کردم، نشستم روي صندلي پيانو و گفتم:
– تو الان بايد تولد دوستت باشي.
اينو گفتم، اما داشتم از خوشي پس مي افتادم که داريوش پيشمه!
– مگه جرئت داشتم خوشگل ترين دختر دنيا رو توي ويلاي به اين درندشتي تنها بذارم؟
همه احساس هاي دنيا با همديگه به دلم سرازير شد، با ناز لبخند زدم و گفتم:
– فقط خوشگل ترين دختر دنيا؟
قدمي بهم نزديک شد و گفت:
– و بهترين سمبول عشق روي کره زمين… عشقمو…
دوباره دلبري کردم و با ناز گفتم:
– داريوش …
– جان دل داريوش؟
– منو مي بخشي؟
– واسه چي عشق من؟
– به خاطر اينکه بي اجازه به پيانوت دست زدم.
اومد جلو تر، دستاشو اينطرف اون طرف صندلي گذاشت، کامل خم شد روي بندنم و با صداي آهسته گفت:
– من هر چي که دارم مال توئه جز يه چيز.
يه کم خودمو کشيده بودم عقب که به هم نخوريم، سريع گفتم:
– چي؟
کمي مکث کرد و در چشمام خيره موند. از چشماش شعله هاي عشق بيرون مي زد، داشتم از خود بيخود مي شدم که همونطور زمزمه وار گفت:
– تو …
داشتم کنترلمو از دست مي دادم. بايد يه کاري مي کردم که دست از پا خطا نکنم. به خاطر همين سريع از جا بلند شدم، داريوش مجبور شد دستاشو برداره که تعادلش رو از دست نده، برعکس نشستم روي صندلي پيانو و تند تند و ناشيانه کلاويه ها رو فشردم که باعث شد صداي ناهنجاري توليد بشه. داريوش در حالي که غش غش مي خنديد کنارم ايستاد و گفت:
– صبر کن … صبر کن دختر اين که درست نيست بذار يادت بدم …
دستم رو عقب کشيدم و داريوش با صبر و حوصله شروع به توضيح دادن کرد. شنيدن اسم نت ها و ياد گرفتن جاي هر کدوم روي پيانو از زبون داريوش برام شيرين بود . اينقدر که از اون لحظه به بعد حس کردم شيفته پيانو شدم! وقتي يه کم از مسائل ابتدايي برام گفت نفس عميقي کشيد و گفت:
– خوب بهتره يه کم استراحت کنيم عزيزم، خسته شدي!
کش و قوسي به بدنم دادم و با عشق گفتم:
– داريوش …
– جونم؟
– ازت ممنونم …
– به خاطر چي گلم؟
– به خاطر اينکه اينقدر برام وقت مي ذاري و حوصله به خرج مي دي … به خاطر اينکه عشقو بهم ياد دادي … به خاطر اينکه عاشقم شدي … به خاطر اينکه عاشقم کردي …
داريوش بي حرف تو چشمام زل زد. لبش مي لرزيد و چشماش بيشتر از هميشه برق مي زد. دوباره ميل سرکش در آغوش کشيدنش تو وجودم بيداد کرد. خواستم باز فرار کنم، نگاش مثل نگاه مار افسونم مي کرد و هر آن حس يم کردم مي تونم به خاطر راضي نگه داشتن چشماش دنيايي رو ويرون کنم. از جا بلند شدم، همزمان با هم نفس هاي سنگينمون رو از سينه بيرون فرستاديم، هوس داشت بيچاره م مي کرد. صداي خاله کيميا تو گوشم زنگ مي زد که به داريوش مي گفت شايد من بخوام از راه به درش کنم! از راه به درش کنم! چشمام داشت به روي همه چي بسته مي شد و اولين چيزي که هوس کورش مي کرد حيا بود! خرامان راه افتادم سمت اتاقم … صداي داريوش رو شنيدم:
– کجا مي ري … عزيزم؟
ديوونه شده بودم، مي خواستم داريوش رو وادار کنم که بغلم کنه، مي خواستم وادارش کنم منو ببوسه … مي خواستم احساسش رو به رخش بکشم … کور شده بودم … کر شده بودم … جز داريوش نه چيزي رو مي ديدم و نه مي خواستم که ببينم … سر جا وايسادم، بدون اينکه نگاش کنم گفتم:
– برات يه سورپرايز دارم ..
ديگه نشنيدم چيزي گفت يا نه چون رفتم توي اتاق و در رو بستم. چند لحظه پشت در ايستادم، لحظه به لحظه داشتم مصمم تر مي شدم. داريوش عشق من بود، مي خواستم حسش کنم. با همه وجودم … داريوش دنياي من بود، بايد از لمس دنيام سيراب مي شدم. اون قرار بود شوهر من بشه … خوب پس چه ايرادي داشت؟ من و دارسوش اول و آخرش مال هم بوديم! رفتم سمت کمد لباسم، لباس حرير سفيد رنگم رو از کاور بيرون کشيدم. روزي که با داريوش رفتيم براي خريد اينو خريدم. خريدم مخصوص رقص باله ام … حرير بود و ريشه ريشه … قدش هم کوتاه نبود، تا پايين زانوم بود … با لباس مخصوص رقص باله نمي شد همه جا رقصيد! زيادي کوتاه بود. اينو خريدم که هر وقت اراده کردم بتونم برقصم! زيرش يه بلوز آستين بلنده استرج ميخورد که بازوها و سينه رو از ديد مخفي کنه. اما من اصلا قصد نداشتم اون بلوز رو زيرش بپوشم. نفس عميقي کشيدم و پيرهن رو پوشيدم، توي تنم فوق العاده بود. با دو بند کوتاه روي شونه هام ايستاده بود … موهامو باز کردم و ريختم دورم … چون سشوارشون زده بودم صاف و لخت شده بودن. ياد لقبي افتادم که جديداً داريوش روي من گذاشته بود ! آنشرلي! راست مي گفت، منم موهام قرمز بود. درست شبيه آنشرلي و داريوش عاشق رنگ موهام بود. پس دست و دلبازي کردم و در معرض نمايش گذاشتمشون. يه رژ لب مايع به رنگ نارنجي هم زدم روي لبام. براق ولي کمرنگ بود. دستم رفت سمت شيشه عطرم … نينا ريچي! بوي شيريني داشت، شبيه عطر ياس … زير گلو و کناره هاي گوش و مچ دستم رو با عطر آغشته کردم و شيشه رو روي ميز برگردوندم … ديگه حرف نداشت … حالا نوبت قسمت دوم نقشه ام بود … بدون پوشيدن کفش يا صندل زدم از اتاق بيرون … داريوش پشت پيانو نشسته و داشت کليدهاشو نوازش مي کرد … از پشت يواش يواش بهش نزديک شدم. حضورم رو حس کردم … يا از بوي عطرم يا از … نمي دونم! اما برگشت … اول فقط سرش رو برگردوند و بعد يه دفعه از جا بلند شد … کامل چرخيد به طرفم … دستم رو دو طرف دامنم و موازي با پاهام نگه داشتم … سر جام ايستادم مثل الا کلنگ بالا و پايين شدم و لبخند زدم. داريوش لبخند نمي زد اما چشماش برق داشتن … لبامو کشيدم توي دهنم و نگاش کردم … يه قدم بهم نزديک شد … يه قدم رفتم عقب … صورتش پر از سوال شد … نفس سنگين شده مو که زير نگاهش کم آورده بود به سختي از قفسه سينه ام بيرون دادم و گفتم:
– داريوش …
صداش محو بود … توي فضا و توي حس و حال به وجود اومده بينمون حل شده بود …
– جان ؟
– يه آهنگ بگم برام مي زني؟!!
داريوش محو من و اندامم شده بود … حتي نمي تونست پلک بزنه … زمزمه کرد:
– آره عزيزم …
– عشق تو نمي ميرد رو بزن … عارف …
چند لحظه سر جاش باقي موند و با نگاهش ديوونه م کرد اما وقتي ديد سرمو زير انداختم، لبخندي زد و رفت پشت پيانو … پيانو طوري قرار گرفته بود که تراس دقيقا جلوش قرار داشت، رفتم توي تراس … صداي ملودي آرام بخش بلند شد … چراغاي تراس رو خاموش کردم … مهتاب تو آسمون غوغا مي کرد … ماه کامل شده بود … نورش به اندازه کافي فضاي تراس رو رويايي کرده بود نياز به چراغ نبود ديگه … داريوش رو از پشت پيانو خيلي خوب مي ديدم و اونم منو خوب زير نظر داشت … نرم نرم روي انگشتاي پام بلند شدم و شروع کردم … آهنگ مخصوص رقص باله نبود اما ريتم فوق العاده اي داشت … داريوش بدون اينکه پلک بزنه بهم خيره شده بود و دستاش از حفظ نت ها رو دنبال مي کردن … وقتي شروع کرد به خوندن کم مونده بود گريه ام بگيره وسط رقص …
– بگذر ز من اي آشناچون از تو من ديگر گذشتم ديگر تو هم بيگانه شوچون ديگران با سرگذشتم چرخيدم، نرم چرخيدم و با آهنگ، با احساس داريوش يکي شدم … مي خواهم عشقت در دل بميرد مي خواهم تا ديــــــــگـــــر در ســـــــــر يادت پايان گيرد صداي داريوش مي لرزيد درست شبيه قلب بيقرار من … نمي دونستم قراره بعد از تموم شدن آهنگ چه اتفاقي بيفته! چندان مهم هم نبود … من مي خواستم … من داريوش رو کامل مي خواستم … براي خودم … براي گم شدن توي بغلش له له مي زدم … براي حس کردن بازوهاش دور شونه ام … بگذر ز من اي آشناچون از تو من ديگر گذشتم ديگر تو هم بيگانه شو چون ديگران با سرگذشتم هر عشقي مي ميرد خاموشي مي گيردعشق تو نمي ميرد باز چرخيدم ،زل زدم توي چشماي داريوش و چرخيدم … باور کن بعد از تو ديگري در قلبم جايت را نمي گيرد صداش اومد پايين ، پايين و پايين تر … هر عشقي مي ميرد خاموشي مي گيرد عشق تو نمي ميرد ديگه صداش بغض دار شده بود. مي لرزيد ولي مي خوند: باور کن بعد از تو ديگري در قلبم جايت را نمي گيرد آهنگ تموم شد … سر جام ايستادم … نفس نفس مي زدم … سرم رو پايين انداخته بودم و موهام روي صورتم رو پوشونده بودن …
صداي قدمهاشو شنيدم .. سرمو اوردم بالا … حالا وقت اجراي بقيه نقشه ام بود … الان داريوش مثل موم تو مشتمه … الان مي تونم به هر کاري وادارش کنم … آره مي تونم … اومد جلوم … فقط يه کم فاصله ديگه بينمون بود تا آغوش هر دومون پر بشه … دستاشو اورد بالا که اينطرف اونطرف صورتم بذاره … اما نذاشت … با فاصله از صورتم دستاشو نگه داشت … عجز رو توي چشماش مي ديدم … همونطور که نفس نفس مي زدم ناليدم: – داريوش … انگار نمي تونست حرف بزنه که فقط سرشو تکون داد: – خيلي دوستت دارم داريوش …
بالاخره زبون باز کرد: – تو فو .. فوق العاده اي رزاي من … زيادي براي من … زياد … – داريوش …. – جان دلم؟ ديوونه ام نکن رزا … ديوونه تر از ايني که هستم نکن منو … برام نمايش اجرا مي کني عشقم؟ نمي گي کم مي يارم؟ نمي گي اين نفس لعنتي جلوي زيبايي و دلفريبي تو کم مي ياره؟ نمي گي يه غلطي مي کنم و بعد مثل سگ پشيمون مي شم؟ نکن رزا … نکن خانومم … بيچاره م نکن! عزيز دلم … منم آدمم … آدمم و عاشق … کي تا حالا تونسته جلوي عشقش قوي باشه که من بتونم؟!! کي تونسته با عشقش، با نفسش زير يه سقف باشه و دست بهش نزنه که من بتونم؟ رزا … دستاشو گذاشت جلوي صورتش و يه قدم رفت عقب … دلم داشت آتيش مي گرفت … خوب مگه چي مي شد اگه دستمو مي گرفت؟ اگه بغلم مي کرد؟! اينبار من بهش نزديک شدم … من و داريوش و صداي دريا و مهتاب … غوغايي توي دلامون به پا شده بود … زمزمه کردم: – عزيزم … داريوش من … چرا به خودت سخت مي گيري؟ من و تو قراره با هم ازدواج کنيم … پس چرا … اونقدر هم بي حيا نبودم که رک حرف بزنم … سخت بود گفتنش … اما من براي داريوش يه نامه خونده شده بودم! نياز نبود خودمو اذيت کنم … اون مي فهميد من چي مي گم … سرشو بالا اورد و با وحشت نگام کرد … توي چشماي آبي معصومش وحشت و عجز و بي ارادگي رو مي تونستم ببينم … رفت عقب … ناليد: – نه رزا … نه عزيز من … محاله … محاله بهت دست بزنم … آره ما با هم ازدواج مي کنيم … تو مي شي پري دريايي خونه من … اما بعد از ازدواج … نه الان گلم … تو خيلي بچه اي رز … مي دونم دوستم داري … مي دوني که منم عاشقتم … همين بي اراده ات کرده … برو رز … برو توي اتاقت در رو هم قفل کن … برو عشقم … جلوي چشم من نباش … رز برو حتي اگه التماست هم کردم در رو باز نکن … رفت لب نرده ها … دستشو گذاشت لب نرده ها به پايين خم شد و با صداي بلند شده گفت: – د برو رز … کم آورده بودم … نميخواستم برم … مي خواستم پيشش باشم … بغض کردم و گفتم: – اگه خيلي اذيت مي شي خودت برو …چرخيد به طرفم … هر دو دستش رو با هم فرو کرد توي موهاش و گفت: – کجا برم دختر؟!! تو رو اينجا تنها بذارم؟!! برو رزا … عزيزم … لجبازي نکن … اگه کم بيارم ديگه معلوم نيست چي مي شه … بـــــــــــــــرو! با لجبازي رفتم به طرفش … تکيه داده بود به نرده ها و بهم خيره شده بود … جلوش ايستادم و گفتم: – دوستم نداري … اگه دوستم داشتي نمي گفتي برو…اخماش در هم شد و گفت: – حرف دهنتو بفهم! حق نداري به عشق من شک کني! آره اگه دوستت نداشتم همين جا هر بلايي عشقم مي کشيد سرت مي اوردم و اينقدر به خودم سختي نمي دادم. چون دوستت دارم مثل مرتاض ها دارم به خودم مي پيچم و ميگم از جلوي چشمام برو … نمي فهميدم! انگار هيچي نمي فهميدم، انگار نمي فهميدم خواهش نفس داريوش فقط بوسه و بغل نيست! عقلم به اين چيزا قد نمي داد. عشق رو توي دستاي داريوش جستجو مي کردم و آغوشش. پامو روي زمين کوبيدمو گفتم: – نمي رم … نميخوام برم … اگه دوستم داري ثابت کن … بهم ثابت کن دوستم داري … يالا داريوش … يالا!!!! توي چشماي داريوش برق وحشتناکي درخشيد … دستاشو که دور ميله ها حلقه شده بود و بنداي انگشتاش سفيد شده بودن باز کرد … خيز گرفت سمتم و من فهميدم همه اراده اش در هم شکسته … چشمامو بستم و منتظر اتفاقات بعدي موندم … منتظر غرق شدن توي عشق داريوش و لمس آغوشش موندم … اما با شنيدن صداي داريوش چشمام نا خوداگاه باز شد: – آه خداي من! الان نه! داريوش سرشو چرخونده بود سمت محوطه … چي شده بود؟!! چرخيد به طرفم … چشماش سرخ سرخ شده بودن … تند تند گفت: – رز … مامان اينا اومدن … من از همين جا مي رم توي حياط و مي رم سمت ماشينم … تازه در ويلا رو باز کردن … تا برسن اينجا طول مي کشه … وانمود مي کنم که تازه اومدم … برو توي اتاقت و حواست باشه … همون لحظه معده ام تير کشيد و دستمو روي معده ام گذاشتم … تازه يادم افتاد ناهار هنوز نخوردم … ساعت هم از ده شب گذشته بود! با نگراني نگام کرد … اما وقت براي حرف زدن نبود … سرشو تکون داد و از روي نرده ها پريد پايين … تراس توي طبقه همکف بود و ارتفاعي نداشت … من هم بدو بدو دويدم سمت اتاقم … فرصت زياد نبود … توي کمتر از يه دقيقه لباسم رو عوش کردم و رژ لبم رو هم پاک کردم … شيرجه رفتم توي تختم و چشمامو هم بستم … داشتم نفس نفس مي زدم اما همه تلاشم رو کردم که عادي باشم … با سر و صدا همه شون اومدن تو … خاله کيميا خيلي خوشحال بود و بيشتر از همه حرف مي زد … دليلش مسلما اين بود که با خودش فکر مي کرد همزمان با پسرش رسيده و ما نتونستيم با هم تنها بمونيم … مامان و سپيده اومدن توي اتاق تا وضعيت منو ببينن … مجبور شدم خودمو به خواب بزنم. مامان دستي روي پيشونيم گذاشت و رو به سپيده گفت: – خوابه! ولي فکر کنم حالش بهتر باشه … رنگ و رخش به قرمزي مي زنه … سپيده هم پچ پچ وار جواب داد: – آره خاله … بذارين بخوابه … – ناهارشو هم نخورده سپيده ! ضعف مي کنه … – نترسين خاله … حالا که خوابيده بذارين بخوابه … غذاشو بذارين روي ميز … بيدار بشه مي خوره … – باشه … بريم بيرون که صدامون بيدارش نکنه …
از صداي خش خش لباسشون فهميدم رفتن بيرون … نيم ساعتي سر و صدا کردن و بعد همه سر و صداها خوابيد … فهميدم همه خوابيدن … داشتم از گرسنگي تلف مي شدم! چطور يادم رفته بود غذا بخورم! قورباغه درونم زنده شده بود و حسابي داشت سر و صدا مي کرد … گذاشتم نيم ساعت يه ساعت بشه تا مطمئن بشم همه خوابن … نمي خواستم با کسي روبرو بشم … مي ترسيدم از چشمام بخونن اينجا چه خبر بوده! ديگه داشتم بي طاقت مي شدم که دستگيره در رو به پايين کشيده شد سريع چشمامو بستم … اه اينا که هنوز نخوابيده بودن! من داشتم از گشنگي مي مردم و اينا هنوز داشتن ول مي چرخيدن … داشتم تو دلم غر مي زدم که با حس کردن بوي عطر داريوش سريع چشمامو باز کردم … با يه سيني بالاي سرم ايستاده بود … سريع نشستم و گفتم: – تو اينجا … سيني رو روي عسلي جا داد و در همون حالت گفت: – هيسس! مي خواي همه رو بيدار کني؟! صدامو پايين آوردم، پاهامو از لب تخت آويزون کردم و گفتم: – تو اينجا چي کار مي کني؟!! نشست کنارم لب تخت ، به سيني اشاره کرد و گفت: – شامتو اوردم … تو اصلا به خودت اهميت نمي دي! نمي فهمي که سلامتيت برام از هر چيزي مهم تره؟! لبخند زدم با ولع سيني رو کشيدم روي پاهام و گفتم: – شام که هيچي! ناهار هم نخوردم … با غيظ گفت: – کاراي خوبت رو تعريف کن! يعني چي که با خودت و معده بيچاره ات اينجوري مي کني؟!!! قاشقي پر از برنج و قورمه سبزي ريختم دهنم و همينطور که مي جويدم با دهن پر گفتم: – امشب من خودمو هم يادم رفته بود … چه برسه به غذا! لبخند تلخي زد، دستشو آورد بالا … يه تيکه از موهامو کنار زد و گفت: – منم همينطور! وقتي اومدم توي ويلا و تو رو پشت پيانو ديدم همه چي از يادم رفت! حتي يادم رفت ازت بپرسم سرت خوبه؟!! غذامو قورت دادم، خنديدم و گفتم: – خسته نباشي عزيزم! ولي سر دردي در کار نبود … بهونه گرفتم که عروسي نرم … تو نبودي بهم خوش نمي گذشت …لبخندش عميق تر و به همون نسبت تلخ تر شد … – خيلي بدجنسي گلبرگ من! خيلي نگرانت شده بودم … اما … اما ازت ممنونم … چون باعث شدي امشب تبديل بشه به يکي از بهترين شباي زندگيم! پوزخندي زدم و گفتم: – شايدم بدترين! زير لب نچ نچي کرد و گفت: – زجر کشيدن به خاطر توام شيرينه … خيلي شيرينه! نمي دوني چه لذتي مي برم که تو آتيش داشتنت بسوزم اما جلوي خودمو بگيرم … نمي دوني اين درد چقدر برام قشنگه!!! تا حالا براي هيچ دختري اينجوري نشده بودم! هيچ دختري رو اينقدر عاجزانه و از ته دل نخواسته بودم … هيچ دختري نمي تونست منو اينقدر که تو کردي تحريک کنه! رز … اگه مامان اينا نيومده بودن معلوم نبود من چه غلطي بکنم … تازه پي به منظورش بود! اه لعنتي من چقدر خنگ بودم!!!! بميري رز که فکر مي کني اول و آخر يه رابطه بوسيدن و در آغوش گرفته. با شرم گفتم:
– من … خوب راستش من …
با ديدن قيافه ام خنديد و گفت: – اينو بدون که من آرزوم داشتن تو به وقت خودشه! اين هميشه يادت باشه …
تصميم گرفتم بحث رو عوض کنم، اما چقدر ناشيانه اين کار رو کردم، چون تازه خودمو پرت کردم وسط بحث: – داريوش يه چيزي مي گم نخند بهم …باشه؟ – مگه مي شه به گلبرگم بخندم …چقدر راضي بودم از لقب جديدم … گلبرگ! – داريوش … من دوست دارم … يعني … مي دوني چيه؟!! هميشه وقتي فيلم هاليوودي مي ديدم و دختر پسره تو فيلم … همو … مي بوسيدن … خب؟ با خودم فکر مي کردم من … خب من کيو اولين بار … با اين حرفم يعني ميخواستم بهش بگم که هدف من فقط بوسيدن بود نه چيز بيشتر! داريوش که ديد غذا خوردن يادم رفته و دارم جون مي کنم قاشق رو از دستم گرفت پر از پلو خورش کرد، آورد جلوي دهنم و گفت: – اينو بخور فعلا … غذا رو خوردم و از خير بقيه حرفم گذشتم … گفتنش سخت بود … اما داريوش خودش ادامه داد: – منم هميشه به اين فکر مي کردم که براي اولين بار کي مي تونه وادارم کنه که ببوسمش … هيچ وقت به اين فکر نمي کردم که يه روزي مي رسه که من خودمو وادار کنم يه نفر رو نبوسم!!! به اينجا که رسيد خنديد و گفت: – ببين با من چه کردي گلبرگ …
لبخند زدم، باز خجالت کشيدم، انگار نه اگار که من همون دختر يکي دو ساعت پيش بودم. همون دختري که مي خواستم داريوش رو وادار کنم احساسش رو بهم نشون بده! اما گه مامان اينا نرسيده بودن؟ اگه داريوش پيشروي کرده بود ، اگه کار به جاهاي باريک تر کشيده بود اونوقت چه خاکي تو سرم مي کردم؟!! اصلا اون وقت من چه فرقي با بقيه دخترها داشتم براي داريوش … داريوش به لبام خيره موند … چند ثانيه طولاني … وقتي چشم از لبام گرفت، آه عميق و سوزناکي کشيد و گفت: – خوش حالم که اولين نفر تويي عشقم … اينقدر سرم رو زير انداخته بودم که ديگه داشت توي سينه ام فرو مي رفت! – رز …
همونجور سر به زير گفتم: – جانم؟! – قول مي دي ديگه اون کار رو باهام نکني؟! با تعجب گفتم: – چه کاري؟! – ديگه تحريکم نکن … رزا درسته که خواستنت شيرينه ، اما اراده منم از فولاد نيست! کم مي يارم … نمي خوام کم بيارم … قول مي دي؟! نفسمو سنگين بيرون فرستادم ، بفرما رزا خانوم! ببين چه غلطي کردي! حالا داريوش در موردت چه فکري مي کني؟!! من من کردم: – من … داريوش به خدا من … من اين قصدو نداشتم، مي خواستم … فقط دستتو … يا اينکه فوقش … اصلاً هيچي! باشه … با صداش دست از بريده بريده حرف زدن برداشتم و نگاش کردم:
– هي هي هي!
وقتي نگامو ديد يه کم خودشو کشيد به سمتم و گفت:
– مي دونم عزيزم … گلبرگ خودمو خوب شناختم! من بي جنبه ام عزيزم … مشکل از منه …
باز سرمو انداختم زير، غذامو خورده بودم … براي اينکه از اون وضع نجاتم بده، سيني رو برداشت و گفت: – حالا راحت بخواب … خواباي خوب ببيني … در جواب جمله و چشمک بامزه اش نتونستم جلوي خودمو بگيرم، خنديدم و گفتم: – مرسي بابت غذا … – نوش جونت …وقتي از اتاق بيرون رفت و در رو بست چشمامو بستم و ولو شدم روي تخت … حس مي کردم خيلي بيشتر از قبل دوسش دارم … خيلي بيشتر … ****** بالاخره روز رفتن از راه رسيد. بابا غر غر هاش شروع شده بود و رضا هم هر روززنگ مي زد که بر گرديم. از طرفي خاله کيميا هم انگار خيلي سخت داشت حضور ما رو تحمل مي کرد، چون به محض پيشنهاد دادن مامان مبني بر برگشتن رضايت خودش رو اعلام کرد. اون دو نفر شاد و راضي بودن اما ما چهار تا انگار باد لاستيکامون در رفته بود! هر چهار تا مون پکر بوديم. به خصوص من و داريوش که انگار عزيزي رو از دست داده بوديم! جلوي مامان زياد نمي تونستم عکس العمل نشون بدم، ولي خدا مي دونست که توي دلم چي مي گذشت. جدايي از داريوش برام خيلي سخت بود. به زمزمه هاي عاشقونه اش عادت کرده بودم. به نگراني ها و اخماش. دلم مي خواست تا ابد پيشش باشم و اون از دلدادگي برام حرف بزنه. تو عمق چشماي داريوش غم موج مي زد و هر وقت که چشممون به هم مي افتاد، سريع نگامونو از هم مي دزديديم تا اون يکي متوجه حلقه زدن اشک تو چشممون نشه. از صبح مشغول جمع آوري وسايلمون بوديم. منتظر يه موقعيت بودم که با داريوش خلوت کنم و بتونم به راحتي خودمو خالي کنم. ولي مامان مرتب در حال آمد و رفت بود و اين اجازه رو بهمون نمي داد. اما بالاخره شانس بهمون رو کرد و مامان و خاله براي خريد سبدي که بابا سفارشش رو داده بود، از ويلا خارج شدن. دم پنجره وايساده بودم و سعي مي کردم محوطه ويلا رو ببينم تا از رفتنشون مطمئن بشم و برم پيش داريوش، هنوز داشتم گردن مي کشيدم که در اتاق باز شد و داريوش اومد تو … برگشتم به سمتش و با بغض گفتم:
– داريوش! رفتن؟
داريوش سرشو به نشونه آره تکون داد و اومد طرفم، باز دوباره بغض آلود گفتم:
– واي داريوش!
چند لحظه به سقف نگاه کرد، آب دهنش رو قورت داد و بعد از کشيدن نفس عميقي گفت:
– دختر خوبي باش! به خدا اگه بخواي اينطور کني، همين الان مي برمت جايي که دست هيچکس جز خودم بهت نرسه. شايد هم ديدي همه چيز رو به خاله گفتم!
– داريوش خيلي سخته.
– عزيزم من از همين الان دلم برات تنگ شده. يادته اونروز که گفتم مي رم، به ده ساعت نکشيد که برگشتم؟ حالا به اين فکر مي کنم که چطور بايد چند روز رو تحمل کنم؟ ولي بايد تحمل کنيم. اين صبر کوچيک به يه عمر با هم بودنمون مي ارزه.
– داريوش زود به بابات بگو خوب؟
بازم به تنها تماسي که بينمون بود اکتفا کرد ، موهامو از توي صورتم زد کنار. غمزده گفت:
– اگه به من باشه، همين الان تلفني خبرش مي کنم، ولي اينجوري فقط کارو خراب مي کنم چون مسلماً قبول نمي کنه. حتماً بايد رو در رو اين قضيه رو بهش بگم عزيزم. بايد توي موقعيتي بگم که اوضاعش از همه لحاظ رو به راه باشه. اتفاقا بهتر هم شد که داريم مي ريم، من ديگه طاقت رابطه اين مدلي رو نداشتم! تصميم داشتم خودم به مامان بگم برگرديم، که زودتر با بابا حرف بزنم و کار رو تموم کنم.
مثل بچه هاي زبون نفهم گفتم:
– داريوش چقدر طول مي کشه؟
– نمي دونم عزيزم. خيلي کم پيش مي ياد که باباي من حال روحيش مناسب باشه. من و تو بايد صبر کنيم. اما در اسرع وقت بهش مي گم.
– داريوش.
– جانم؟
تند تند گفتم: – آخه من خيلي دوستت دارم. نمي تونم زياد ازت دور بمونم. صبر کردن خيلي برام سخته. يادته برام مي خوندي؟
به من بگو مرا از دهان شير بگير
به من بگو برو در دهان شير بمير
بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف
ستاره ها را از آسمان بيار به زير
تو را به هر چه تو گويي به دوستي سوگند
هر آنچه خواهي از من بخواه
صبر مخواه
که صبر راه درازيست به مرگ پيوسته است
داريوش حالا دارم به معني اين شعر پي مي برم!
سرشو چند بار تکون داد و گفت:
– رزي داري خداحافظي رو برام سخت مي کني.
با حرص پامو کوبيدم روي زمين و داد کشيدم:
– مگه به نظر تو خداحافظي آسونه؟
پشتشو کرد به من و بلند تر از من گفت:
– نه نه به خدا نه! سخت ترين کار واسه يه عاشق خداحافظي و جداييه، ولي دست من نيست!
چرخيدم به سمتم رخ به رخم ايستاد و گفت:
– رزا من و تو بالاخره مال هم مي شيم. بهت قول مي دم! قول منو قبول نداري؟
سريع گفتم:
– قبول دارم.
– پس بهم اعتماد کن و خودت و منو آزار نده.
– خيلي دوستت دارم داريوش.
چهره اش بيشتر از هر زمان ديگه اي پر از درد شد و گفت:
– مي پرستمت رزا.
اومد جلوتر اونقدر که داغي نفساشو حس مي کردم، فکر کردم تصميمش رو فراموش کرده و مي خواد ببوستم! اما قصدش اين نبود، زل زد به صورتم فقط. تموم اجزاي صورتمو زير نگاهش در نورديد. انگار قرار بود براي آخرين بار به من نگاه کنه. با صدايي لرزان گفت:
– مواظب خودت باش هستي من.
– تو هم مواظب خودت باش.
با صداي بوق ماشين مامان سريع از هم فاصله گرفتيم و داريوش رفت سمت در، لحظه اخر برگشت سمتم و گفت:
– رز … حواست باشه! يه قطره اشک بريزي، همه چيو به هم مي ريزم!
بعد از اين حرف نذاشت حتي جوابش رو بدم و به سرعت از اتاق خارج شد. با بغض و غصه بقيه لباسامو جمع کردم. مامان وارد اتاق شد و گفت که سريع بقيه چيزامو جمع کنم که داريم راه مي افتيم. با عجله همه چيزو چک کردم و لباسمو عوض کردم. براي اينکه داشتم از عشقم جدا مي شدم يه دست لباس سياه تنم کردم که صداي مامان در اومد، ولي بدون توجه از اتاق خارج شدم. داريوش و آرمين به ماشين داريوش تکيه داده بودن. داريوش سرش رو زير انداخته بود و به من نگاه نمي کرد. از خاله و آرمين سرسري خداحافظي کردم. خوشحالي خاله برام درد آور بود. درست عين اينکه دشمن شاد بشم. جلوي داريوش ايستادم و گفتم:
– منتظرت هستم.
همونطور که سرش زير بود، دستمو فشار داد و گفت:
– قول مي دم خيلي زود انتظارتو به پايان برسونم. با اينکه به رانندگيت اطمينان دارم ولي الان ازت خواهش
مي کنم بذاري خاله بشينه پشت فرمون. تو حالت مساعد رانندگي نيست. وقتي هم که رسيدين به من يه زنگ بزن.
– چشم، ولي من که زودتر از تو مي رسم.
– اولاً که چشمت بي بلا. دوماً به گوشيم زنگ بزن. بايد مطمئن باشم که رسيدي، مي دوني که هميشه نگرانتم. حالا هم ديگه بهتره بري چون مي ترسم خود داريمو از دست بدم و کاري رو انجام بدم که نبايد.
به زور جلوي اشکامو گرفته بودم. مي دونستم اگه لحظه اي ديگه جلوش وايسم با صداي بلند به گريه
مي افتم و آبروم که مي ره هيچ! داريوش هم يه کاري مي کنه که تازه بدتر باعث پشيموني مي شه پس به سختي ازش دل کندم و با يه خداحافظي سر سري، با مامان و سپيده سوار ماشين شديم و خود مامان بدون اينکه من حرفي بزنم پشت فرمون نشست.
* * * * * *
توي تهران وجود بابا و سام و رضا و خاله تو خونه ما يه کم از غصه ام کم کرد، ولي با اين حال هنوز ناراحت بودم. سام طبق معمول چرت و پرت مي گفت و ما رو به خنده مي انداخت. سپيده خيلي راحت تر از من با قضيه جدايي کنار اومده بود و راحت و طبيعي مي گفت و مي خنديد. ولي من لبم خندون بود و دلم گريون! شب وقتي همه رفتن تازه يادم افتاد با داريوش تماس نگرفته ام!! آه از نهادم بلند شد! بيچاره داريوش! حتماً خيلي نگران شده. به طرف تلفن اتاقم رفتم و تند تند شماره اش رو که از حفظ ديگه بودم گرفتم. يه کم نگران بودم که نکنه خواب باشه! آخه ساعت يک شب بود! اما اشتباه مي کردم چون با اولين زنگ گوشي رو برداشت و گفت:
– بله بفرماييد.
– الو داريوش.
صداي نفس بلندش گوشي رو پر کرد و بعدش گفت:
– اه رز عزيزم … چرا … چرا اينقدر دير زنگ زدي الهي دورت بگردم … من… من که ديوونه شدم.
دلم براش کباب شد، حق داشت فحشم بده! گفتم:
– داريوش نمي تونستم زنگ بزنم. خاله ام اينا اينجا بودن. بابام هم يه لحظه نمي ذاشت از کنارش جم بخورم.
با چنان حسرتي گفت:
– خوش به حال بابات.
که دلم ضعف رفت. گفتم:
– داريوش رسيدين خونه؟ تونستي به بابات بگي؟
پوفي کرد و گفت:
– آره رسيديم، ولي بابام مسافرته. معلومم نيست کي برگرده. شايد پنج روز ديگه شايد هم بيشتر. اين مهلت با اينکه تحملش برام سخته ولي شايد بتونه يه مهلت باشه براي من که خودمو براي روبرويي با بابا آماده کنم.
حرفي نزدم چون حرفي نداشتم که بزنم. ولي ضربان قلبم تند شد. واقعاً که دوريش برام شکنجه بود. داريوشم حرفي نمي زد و سکوت کرده بود. لحظاتي تو سکوت گذشت تا اينکه داريوش زمزمه کرد:
– رز… شنيدن صداي نفس هات آرومم مي کنه.
لبخند روي صورتم نشست چون خودمم با شنيدن صداي نفساي اون آروم مي شدم. بازم چند لحظه هر دو تو سکوت فقط به صداي نفساي همديگه گوش کرديم تا اينکه من بي اراده خميازه کشيدم. داريوش با صدايي که رگه هاي خنده توش مشخص بود گفت:
– برو بخواب عزيزم. مي دونم خسته اي.
خنديدم و گفتم:
– من کلاً مجسمه احساساتم. آخه الان چه وقت خميازه بود؟!
داريوش هم خنديد و گفت:
– قربونت برم تو فقط کوچولويي. مي خوام خودم بزرگت کنم. تو خــــانوم من مي شي.
دلم قيلي ويلي رفت و گفتم:
– تو هم عشق مني.
نفس عميقي کشيد و گفت:
– رزاي من … شايد تو اين حرفا رو از ته دلت نگي ولي بدجوري به دل من مي شينه. اونقدر که زانوهامو مي لرزونه.
– باور کن از ته دلمه!
– شايدم به خاطر همينه که اينقدر به دل من مي شينه عزيز دلم.
چند لحظه اي دوباره بينمون سکوت بود، تا اينکه خودم سکوت رو شکستم و با شيطنت گفتم:
– الان تو چه وضعيتي هستي داريوش؟!!
– يعني چي؟!
– يعني کجايي؟!
– آهان! تا قبل از اينکه زنگ بزني، مثل ديوونه ها داشتم تو تراس اتاق راه مي رفتم، اما همين که صداتو شنيدم اومدم توي اتاقم الان هم ولو شدم روي تختم دارم با صداي تو جون مي گيرم.
کاملا بي اراده درست مثل وقتايي که با سپيده سر به سر هم مي ذاشتيم، قبل از اينکه بتونم جلوي زبونمو بگيرم، گفتم:
– واي ! چه جـــــاي خوبـــــي! جاي من خالي …
با اعتراض و همراه با خنده گفت:
– رز!!!!
دو دستي کوبيدم توي دهنم که باعث شد گوشي از دستم ولو بشه! با دست راستم يکي هم زدم توي سرم و دستمو هموجا نگه داشتم، دوباره گوشي رو با اون يکي دستم برداشتم و گذاشتم دم گوشم، داريوش داشت مي گفت:
– باشه ، اذيت کن، اذيت کن قربون شکل ماهت برم. حالا که دستم بهت نمي رسه مي توني هر چقدر که دوست داري اذيتم کني. نوکرتم هستم! فقط برو خدا رو شکر کن که اينجا نيستي!
صدامو گريه دار کردم، باز آبروم پيش داريوش رفته بود، گفتم:- اگه بودم چي مي شد مثلا؟!!
صداشو آروم کرد و با يه لحن عجيبي که مو به تنم راست کرد گفت:
– جاتو پر مي کردم عزيزم … هم روي تختم … هم توي بغلم …
بي اراده گفتم:
– واي داريوش …
صداش موج خنده برداشت و گفت:
– هان ! ديدي چه بده؟!! ديگه اينکارو با من نکنيا …
تند تند گفتم:
– داريوش به خدا اصلا حواسم نبود. يه حرف از دهنم در مي ره يهو … اينقدر که با سپيده بيشعور راحت اينجوري حرف مي زنم جلوي توام هي گاف ميدم. به خدا منظورم اين نبود … واي خدا !
– هيس عزيزم … باشه … باشه! خودتو اذيت نکن … الان گونه هات هم گلي شده! دلم برات تنگ شد … سکوت کردم، چي داشتم که بگم! باز غرق صداي نفساي هم شديم، نمي دونم چقدر گذشت که من دوباره خميازه کشيدم. داريوش با خنده گفت:
– بخواب کوچولوي من … بخواب که اميدوارم خوب بخوابي.
واقعاً خوابم مي يومد. به خصوص که روي تختم ولو بودم ديگه خواب داشت بيچاره ام مي کرد. در حالي که چشمامو به زور باز نگه داشته بودم گفتم:
– توام همينطور.
– شب بخير و به اميد ديدارت گلبرگم.
– به اميد ديدار.
* * * * * *تا دو هفته فقط تلفني صداشو شنيدم. خدا مي دونه که تو اون دو هفته چي به من گذشت! باباش برگشته بود، ولي اون جرئت اينکه بهش بگه رو نداشت!!! اين تعللش برام خيلي عجيب بود! آخرش هم يه روز عصباني شدم و گفتم:
– داريوش چرا اينقدر لفتش مي دي؟ يعني باباي تو توي اين يه هفته يه لحظه هم اخلاقش خوب نبوده که تو بهش بگي؟ بگو راحتم کن ديگه. مردم از دلتنگي و دلواپسي.
داريوش سکوت کرد. معلوم بود که خودشم کلافه است! بعد از چند لحظه سکوت با ناراحتي گفت:
– فداي تو آخه تقصير من چيه؟ به خدا آرزوي من اينه که اون قبول کنه و اين جدايي لعنتي تموم بشه.
با ملايمت در حالي که کشيدگي صدام اعتراض و دلتنگيمو نشون مي داد، گفتم:
– داريوش دو هفته اس که نديدمت!
صداش گرفت. انگار که بغض به گلوش چنگ انداخت:
– قربونت برم. فکر مي کني وضع من بهتر از توئه؟! دارم ديوونه مي شم…. مني که طاقت يه لحظه دوريتو نداشتم الآن دو هفته اس که اون صورت ماهتو نديدم. اينقدر کلافه ام که مطب هم نمي تونم برم. همه اش انگار يه چيزي گم کردم. ولي چاره چيه؟ مجبوريم تحمل کنيم … مدرسه ات کي باز مي شه عزيزم؟
در حالي که هنوز دلخور بودم گفتم:
– چهار روز ديگه.
– اميدوارم تا چهار روز ديگه همه چيز حل شده باشه وگرنه مجبوريم تلفن رو هم کم کنيم که به درس تو لطمه اي وارد نشه.
غر زدم:
– اِ داريوش اولش که مهم نيست. تازه معلم ها مي خوان درس بدن.
با جديت گفت:
– به هر حال نمي خوام اين قضيه روي درست تاثير منفي بذاره.
– باشه من قول مي دم درسمو بخونم. داريوش باور کن اگه صداتو هم نشنوم خل مي شم.
– من که نمي گم ديگه زنگ نمي زنم. من هر روز بهت زنگ مي زنم چون خودم هم نمي تونم يه روز رو بدون شنيدن صداي تو سر کنم. ولي مدت مکالمه مون رو کم مي کنيم. باشه خانومم؟
چاره اي نبود ، دلخور گفتم:
– باشه هر چي تو بگي.
– قربون تو برم من الهـــــي!
* * * * * *
مدرسه ها باز شد. دقيقاً دو ماه از نديدن داريوش مي گذشت. مکالمه هامون روز به روز کوتاه تر مي شد و کم کم تبديل شد به دو روز يه بار. وقتي هم اعتراض مي کردم داريوش بهونه درسم رو مي آورد و هر طور که شده بود قانعم مي کرد. بعد از گذشت دو ماه وقتي داشتم به اوج کلافگيم مي رسيدم و کم کم همه داشتن مي فهميدن يه مرگيم شده با شنيدن خبري از سپيده انگار جون دوباره گرفتم. سپيده خبر داد که آرمين و داريوش دارن مي يان تهران! فقط هم براي ديدن ما … اينقدر ذوق زده بودم که حد نداشت. از اينکه خود داريوش چيزي به من نگفته متعجب بودم. ولي گفتم شايد مي خواسته سورپرايزم کنه.تو اين مدت خيلي بهش غر زده بودم که اصلا ازدواج و باباش به درک! يه بار بياد تهران تا همو ببينيم، اما خبري نشده بود و هر بار به بهونه اي پيشنهادمو رد مي کرد.
همون روزي که سپيده توي مدرسه خبر اومدنشون رو بهم داد تصميم گرفتم سريع از مدرسه برم خونه و با داريوش تماس بگيرم ببينم قضيه چيه و کي مي يان! طاقت نداشتم ديگه … همين که مدرسه تعطيل شد، سريع اومدم بيرون که برم سمت ايستگاه تاکسي. سپيده باهام نيومد چون کلاس اضافه داشت، همين که خواستم از خيابون رد بشم، ماشين آخرين مدلي با شتاب به سمتم اومد. اينقدر ناگهاني بود که قدرت هرگونه حرکتي از من گرفته شد! چشمامو بستم و آماده مرگ شدم، ولي هر چي منتظر شدم، خبري نشد. لاي چشمامو که باز کردم ديدم ماشين از کنارم رد شده و رفته. اينقدر حرکتش ناگهاني بود که همه فکر کرده بودند منو زير گرفته. اکثر بچه هاي مدرسه دورم جمع شده بودن و حتي بعضي از ترس گريه مي کردن. خودم از ترس زبونم بند اومده بود و نمي تونستم بگم ماشين با من برخورد نکرده! فقط روي زمين ولو شدم و از ترس زدم زير گريه. سپيده هم که متوجه اتفاق شده بود از مدرسه اومده بود بيرون. بغلم کرد و تو بغل هم تا توانستيم از زور ترس زار زديم. من مطمئن بودم اون ماشين به عمد به سمتم اومده بود تا منو زير بگيره! ولي اينکه چرا منصرف شد رو نمي دونستم. تو اون لحظه فقط به داريوش فکر مي کردم و به اينکه اگه مرده بودم اون چه عکس العملي نشون مي داد؟
اون رو به خاطر حادثه فقط تونستم خودمو برسونم خونه و توي بغل مامانم از نو يه کم گريه کنم! به مامان گفتم نزديک بوده تصادف کنم ولي نگفتم يارو از عمد مي خواست بهم بزنه! اگه مي گفتم نگران مي شد. بعدش هم به کل يادم رفت مي خواستم به داريوش زنگ بزنم و در مورد اومدنشون سوال کنم. اما از فرداي اون روز، هر روز منتظر اومدنشون بودم. مي خواستم براش بگم چه اتفاقي افتاده و عکس العملش رو ببينم، انگار که مي خواستم خودمو شيرين کنم. بهش هم زنگ نمي زدم که مبادا وسوسه بشم و از پشت تلفن جريان رو بگم. اما چيزي که عجيب بود اين بود که داريوش هم به من زنگ نمي زد و عجيب تر از اون اين بود که آرمين تنها اومد!
وقتي فهميدم تنها اومده زدم زير گريه و هر چي آرمين و سپيده سعي کردن آرومم کنن نشد. خيلي دل نازک شده بودم. حس مي کردم داريوش ديگه دوستم نداره. آرمين مي گفت:
– به خدا من دوتا بليط گرفته بودم، ولي داريوش يک دفعه غيبش زد. نمي دونم چرا نيومد؟ خودم هم خيلي نگرانش هستم!
حرفاي آرمين تازه بدترم مي کرد. يعني چرا نيومده بود؟ دلم شور مي زد. با گوشيش هم که تماس
مي گرفتم جواب نمي داد. حدود ده روز بعد از رفتن آرمين صبح زود طبق معمول هر روز با بي تابي با گوشي اش تماس گرفتم. دقيقا پونزده روز بود که حتي صداش رو هم نشنيده بودم!!! داريوش نه تنها بهم زنگ نمي زد ديگه جوابم رو هم نمي داد. وقتي بهش زنگ زدم چندان اميدوار نبودم که جوابم رو بده اما بعد از خوردن چند بوق گوشي رو برداشت. صداش خيلي گرفته بود! باورم نمي شد که خودش باشه. از شنيدن صداش بعد از اين همه وقت گريه ام گرفت و با بغض گفتم:
– سلام داريوش. معلوم هست چند وقته تو کجايي؟ نگفتي رزا دور از تو چي مي کشه؟ چرا صدات گرفته؟ چرا گوشيتو جواب نمي دادي؟ آخه مگه من مسخره توام؟ چرا با آرمين نيومدي؟ اين کارا چيه مي کني؟ چرا عوض شدي؟
صداش زنگ خاصي داشت. انگار که داشت با ناله حرف مي زد:
– سلام مهربون من! سلام خوشگل من! ببخشيد گلبرگم. يه کاري داشتم که … بيخيال. در ضمن دلم گرفته نه صدام.
نه انگار داريوش خودم بود! همونطوري باهام حرف مي زد، پس هنوزم دوستم داشت، بغضم عميق تر شد و گفتم:
– قربون دلت برم! چي شده؟ آخه چرا با آرمين نيومدي؟ چرا جوابمو نمي دادي؟
– نشد بيام … نمي شد جوابتو بدم … رز؟
– جانم؟
– مي توني بياي اصفهان؟ بايد ببينمت.
با تعجب گفتم:
– من بيام؟ آخه چطوري؟ به چه بهونه اي تنها پاشم بيام اصفهان؟
– رزا خواهش مي کنم. دلم برات تنگ شده. هر طور که خودت مي دوني بيا … فقط بيا.
واقعاً گيج شده بودم. من تنها چطور مي رفتم؟ گفتم:
– خوب تو بيا. تو که راحت مي توني بياي.
– نمي تونم رزا. به جون خودت که اينقدر برام عزيزي نمي تونم … تو بيا خوب؟
با ناراحتي و گلافگي گفتم:
– داريوش باور کن من اونقدرها آزاد نيستم که خودم تنها بيام مسافرت. خونواده ام اين اجازه رو بهم نمي دن. هر کاري هم که بکنم نمي ذارن.
چند لحظه اي سکوت کرد و سپس با صدايي که بيشتر از قبل گرفته بود گفت:
– آره حق با توئه من چيز زيادي از تو خواستم.
– ببخشيد داريوش به خدا از خدامه … ولي نمي تونم!
– مهم نيست عزيزم. خودت رو به خاطرش ناراحت نکن. درخواست من بي جا بود.
چند لحظه اي سکوت کردم و سپس با شک گفتم:
– داريوش نمي خواي بگي چي شده؟!!! تو طاقت نشنيدن صداي منو حتي يه روزم نداشتي به قول خودت … ولي پونزده روز خبري ازت نشد! نگفتي رزا از نگراني تلف مي شه؟ اصلاً … اصلاً طوري شده که اينقدر اصرار داري من بيام اصفهان؟!!
صداش يه جور عجيبي شد و تند تند گفت:
– نه! چه اتفاقي مهم تر از اينکه دلم برات تنگ شده بود؟
مي دونستم يه خبري هست که داريوش بهم نمي گه، خوب هم مي دونستم تا وقتي خودش نخواد حرف نمي زنه. پس دوباره سوال کردن رو بيخيال شدم و گفتم:
– اميدوارم! ولي من دلم شور مي زنه.
اين بار با تحکم گفت:
– گفتم خودت رو ناراحت نکن. هيچ اتفاقي نيفتاده. مطمئن باش.
آهي کشيدم و گفتم:
– باشه … داريوش من ديگه بايد برم. مدرسه ام دير مي شه. فقط خواهش مي کنم هر وقت زنگ زدم جوابمو بده. باشه؟
– باشه عزيز دلم … سعي مي کنم.
– فعلاً کاري نداري؟
– رز …. مواظب خودت باش … خيلي زياد. باشه عزيزم؟
– چشم تو هم همينطور … فعلاً خداحافظ.
– خدانگهدارت عزيزم.
گوشي رو قطع کردم ولي حسابي توي فکر فرو رفتم. کاش مي تونستم برم. چقدر صداي داريوش غمگين بود و من چقدر دلتنگش بودم. کوله ام رو برداشتم و با افکاري مغشوش راهي مدرسه شدم.
دقيقاً فرداي اون روز اتفاقي افتاد که اصلاً فکرش رو هم نمي کردم. شب سر ميز شام نشسته بوديم و تو سکوت مشغول غذا خوردن بوديم که بابا بي مقدمه گفت: – من فردا صبح دارم مي رم اصفهان. يه قرار دادي هست که به خاطرش حتماً خودم هم بايد اصفهان باشم.
مامان با تعجب گفت:
– چه بي خبر!
– خودم هم امشب فهميدم. حتي هنوز بليط هم نگرفتم تازه مي خوام زنگ بزنم به جلالي بگم برام بليط بگيره.
– چند روزه مي ري؟
– دو روزه … البته اگه کار گير نکنه.
خدا برام خواست! کم مونده بود از خوشي پس بيفتم! کاملاً بي مقدمه پريدم وسط حرف بابا و هيجان زده گفتم:
– بابا مي شه منم بيام؟
نگاه مامان و بابا و رضا متعجب شد و بابا گفت:
– کجا مي خواي بياي بابا؟ من دارم براي کار مي رم. تو اگه بياي حوصله ات سر مي ره.
رضا هم گفت:
– از کي تا حالا تو مشتاق شدي دنبال بابا بري؟ هميشه که به خاطر مسافرت هاي بابا بهش غر مي زدي!
– آره غر مي زدم چون دلم براش تنگ مي شد حالا مي خوام خودم هم باهاش برم که دلم تنگ نشه.
مامان گفت:
– مگه مدرسه نداري؟
– تازه يه کم وقته مدرسه ها باز شده. درسامون سنگين نشده. اشکال نداره.
سپس رو کردم به بابا و با التماس گفتم:
– بابا بذار بيام تو رو خدا حوصله ام سر رفته.
بابا که چند وقتي بود به خاطر سر دماغ نبودن من نگران بود دستش رو دور شونه ام انداخت و گفت:
– باشه دخترم من حرفي ندارم. اصلاً شايد اين مسافرت برات ضروري هم باشه و آب و هوات رو عوض کنه.
رو به مامان و رضا ادامه داد:
– شما دو نفر هم يه مسافرت دو تايي رو به ما پدر و دختر ببينين و اينقدر غر نزنين.
با خوشحالي گونه بابا رو بوسيدم و گفتم:
– آخ جون بابايي مرسي!
تصميم داشتم تا وقتي که مي رسم چيزي به داريوش نگم تا غافلگير بشه. مي دونستم که بابا اينقدر درگير کار مي شه که کاري به من ندارد و من راحت مي تونم با داريوش باشم. صبح زود به فرودگاه رفتيم و حدود ساعت يازده به اصفهان رسيديم. بابا تو يکي از بهترين هتل هاي اصفهان که اسمش هتل آسمان بود، اتاق گرفته بود. وقتي جا گير شديم کنارم لب تخت نشست و گفت:
– ببين دخترم … من وقت زيادي ندارم … ولي دوست ندارم حالا که باهام اومدي بهت بد بگذره. تو کاري به من نداشته باش و هر برنامه اي که دوست داري براي خودت بچين. شايد الان که مي رم شب دير وقت برگردم. دوست ندارم تا اومدم دخترم رو پکر و افسرده ببينم. تو برو براي خودت بچرخ. البته هر جا که خواستي بري با آژانس برو با آژانس هم برگرد که خدايي نکرده گم نشي اتفاق بدي هم برات نيفته. هتل خودش تور هم داره، مي تونه با تور هتل بري. براي ناهار و شامت هم به رستوران هتل سفارش مي کنم.
بابا تو چه فکري بود و من تو چه فکري! سريع گفتم:
– نه بابا لازم نيست، غذامو هم بيرون مي خورم.
بابا که از ديدن شنگول بودن من خيالش راحت شده بود نفس عميقي کشيد و گفت:
– چه بهتر بابا. سعي کن حسابي بهت خوش بگذره.
بعد از اين حرف دسته اي اسکناس توي کيفم چپوند و بعد از بوسيدن عاشقانه پيشوني ام به دنبال کارش رفت. بعد از رفتن بابا از زور خوشحالي از جا پريدم و شروع کردم روي تشک فنري تخت بالا و پايين پريدن. دلم مي خواست جيغ بکشم. وقتي خوب تخليه هيجاني شدم خودمو روي تخت انداختم و گوشي تلفن رو از روي عسلي کنار تخت برداشتم. تند تند شماره داريوش رو گرفتم و منتظر شدم. کلي بوق خورد ولي کسي جواب نمي داد. اي چه غلطي کردم بهش نگفتم! نکنه باز هوس کرده باشه جواب تلفن رو نده؟!! نا اميد و پکر خواستم گوشي رو قطع کنم که صداي کلافه اش تو گوشي پيچيد:
– الو …
اينقدر از شنيدن صداش ذوق زده بودم که نمي تونستم حرف بزنم. دوباره با عصبانيت گفت:
– لالي عوضي؟
تعجب کردم و سريع گفتم:
– سلام داريوش … منم رزا …
چند لحظه اي سکوت حکم فرما شد تا اينکه صداي هيجان زده داريوش تو گوشي پيچيد:
– رزا … رز … عشق من … من … من اشتباه نمي کنم! اين کد اصفهان بود که افتاد روي گوشي من … رز تو اصفهاني؟ آره؟
از هيجانش شاد شدم، ولي با دلخوري گفتم:
– اي بابا من خودم مي خواستم بهت بگم. ولي انگار اين تلفن بي شعور زودتر لوم داد.
– کجايي؟ فقط بگو کجايي؟
خواستم سر به سرش بگذارم. با ناز گفتم:
– نمي گم … اگه عاشقي بيا پيدام کن.
با هيجان گفت:
– باشه عزيزم … من اومدم … منتظرم باش.
بعد از اين حرف گوشي رو قطع کرد. متعجب به گوشي تلفن خيره شدم و گوشي رو سر جاش گذاشتم. عجب آدمي بود! زمزمه کردم:
– محاله که بتوني پيدام کني آقا داريوش!
از جا بلند شدم و پالتو و شلوار شيکي تنم کردم. لب تخت نشستم و از داخل کيفم هديه اي که براي داريوش گرفته بودم رو خارج کردم. خودم از ديدنش کيف ميکردم. همون روزايي که منتظر داريوش بودم تا بياد تهران اين هديه رو براش گرفته بود. قسمت شد تو شهر خودش بهش بدم. دوباره گذاشتمش داخل کيفم و همينطورکه پاهام از تخت آويزون بود دراز کشيدم روي تخت. مي خواستم تا مي تونم به داريوش فکر کنم، به اينکه براش مي ميرم. به اين چه قدر دوسش دارم! يه ربع بيست دقيقه از تماسم با داريوش گذشته بود که تصميم گرفتم دوباره با داريوش تماس بگيرم و آدرس رو بگم. نشستم روي تخت و دستم رو بردم سمت گوشي، ولي قبل از اينکه دستم به گوشي برسه زنگ زد. با تعجب گوشي رو برداشتم و گفتم:
– الو .
متصدي هتل بود. گفت:
– خانم سلطاني يه آقايي اومدن با شما کار دارن. نشستن توي لابي هتل.
با تعجب گفتم:
– يه آقا؟ اسمشون رو نگفتن؟
– نخير ولي يه آقاي جوون هستن.
سريع گفتم:
– چه شکليه؟
– قد بلند … مو بور و چشم …
پريدم وسط حرفش و گفتم:
– بله بله اومدم.
گوشي رو که قطع کردم با ذوق جيغ کشيدم:
– داريوش ديوونه!
سريع کيفم رو برداشتم و از اتاق بيرون پريدم. دلم مي خواست تا لابي رو پرواز کنم. آسانسور اشغال بود و من با هيجان و بي قرار از پله ها سرازير شدم. وقتي به لابي رسيدم نفس عميقي کشيدم که نفسم جا بياد و با نگاه دنبالش گشتم. از ديدن قد بلندش و هيکل جذابش که فوق العاده لاغر شده بود دلم لرزيد. اونم با ديدن من فاصله بينمان رو بي طاقت دويد و وقتي به من رسيد بي حرف فقط بهم خيره موند. براي اينکه جلوگيري کنم از بغل کردنش هر دو دستم رو روي صورتم و زير چشمام گذاشتم. اول من به حرف اومدم، بدون سلام، بدون احوالپرسي گفتم:
– داريوش دلم برات يه ذره شده بود!
داريوش چشم ازم بر نمي داشت، مثل اون روزايي که شمال بوديم حتي پلک هم نمي زد، اما دهن باز کرد و گفت:
– منم همينطور فدات بشم. نمي دوني براي ديدنت چه طور لحظه شماري مي کردم. خيلي بدجنسي که خبرم نکردي تا بيام فرودگاه دنبالت.
دستامو برداشتم، خنديدم و گفتم:
– اولاً که با بابام اومدم نمي تونستم به تو بگم. دوماً تو آدرس منو از کجا پيدا کردي؟
– تو هر جا که باشي من با قلبم مي يام دنبالت و پيدات مي کنم.
– داريوش جدي پرسيدم!
– منم جدي گفتم عزيزم … ولي آدرستو از دوستم که توي مخابرات کار مي کنه گرفتم.
– موذي!
خنديد و گفت:
– سفرت خوب بود؟
– چون داشتم براي ديدن تو ميومدم آره عالي بود!
با شيفتگي گفت:
– قربونت برم من!
– تو چرا اينقدر لاغر شدي داريوش؟ مگه خاله بهت نمي رسه؟
– خاله کيلويي چنده عزيز دلم؟ اين تويي که مي توني منو پروار کني.
هر دو خنديدم و بعد هم از لابي هتل خارج شديم. ماشين داريوش جلوي در هتل پارک بود. در ماشين رو برام باز کرد و منم با لبخندي به معني تشکر سوار شدم. در رو بست و خوش هم از طرف ديگه سوار شد. غمي که تو نگاه داريوش موج مي زد رو درک نمي کردم! قبل از اينکه راه بيفته دست تو داشبورد ماشين کرد و جعبه فانتزي کادويي رو به دستم داد و گفت: – تقديم با عشق به اولين و آخرين عشق دنيا!
با خنده و خوشحالي گفتم:
– واي داريوش مرسي! من انتظار نداشتم.
– خودم که از خودم انتظار داشتم فداي اون چشات بشم که منو کشته. قابل تو رو نداره.
با ذوق در جعبه رو باز کردم. دستبند طلا بود که آويزهاي زمرد سبز داشت. اينقدر خوشگل بود که نمي دونستم چطور ازش تشکر کنم. فقط لبمو گاز گرفتمو و با نگاهي که قدرداني ازش چکه مي کرد غرق نگاه آبيش شدم. اينقدر لحظه زيبايي بود که بي اراده چشمام بسته شد. داريوش آهي کشيد و گفت:
– اگه خانومم بودي … همين الان … دقيقا همين الان مي بوسيدمت! براممم مهم نبود که وسط خيابونيم! اينو گفتم که بدوني قدر نياز تو چشمات رو مي دونم و درکش مي کنم …
از بي پرواييش و اينکه حسمو به روم آورده بود خجالت کشيدم و سرمو زير انداختم، داريوش با محبت گفت:
– وقتي خجالت مي کشي خوشگل تر مي شي و منو از ايني که هستم عاشق تر مي کني!
بعد از اين حرف خواست دنده رو جا بزنه و حرکت کنه که گفتم:
– يه لحظه صبر کن … منم برات يه چيزي دارم.
بسته رو از کيفم خارج کردم و گفتم:
– قابل شما رو نداره همسر عزيزم.
چشماش براق شدن و با دستايي که لرزشش کاملا محسوس بود جعبه رو از دستم گرفت و گفت:
– فداي خاک پاي تو عزيزم!
همانطور که چشماش لبالب بود، زل زد توي چشمانم! اي خدا … اين درياي اشک بود يا عشق! نفس عميقي کشيدم و براي اينکه از اون حال و هوا خارجش کنم با خنده گفتم:
– بازش کن ببينم خوشت مي ياد يا نه؟
نگاش رو از من گرفت و تند تند بسته رو باز کرد و انگشتري رو که مشتمل از طلاي زرد و سفيد بود و روي اون سرتاسر نگين ريز آبي کار شده بود خارج کرد و گفت:
– خيلي قشنگه رزا! خيلي! درست مثل خودت.
– مرسي داريوش چشماي قشنگ تو همه چيزو قشنگ مي بينه.
لبخند زد. انگشتر رو تو انگشت حلقه اش کرد و بوسيدش. سپس ماشين رو روشن کرد و راه افتاد. ساعت يک ظهر بود. گفت:
– خوب حالا کجا دوست داري ببرمت؟
– نمي دونم. من که اينجاهارو نمي شناسم! فقط خيلي گرسنه امه.
– بميرم الهي! نيست خودم با ديدن تو اشتهامو از دست دادم اصلاً ياد گرسنگي تو نبودم. پس اول از همه مي ريم يه رستوران درجه يک که لايق قدمهاي خانوم من باشه. يه بريون بهت بدم بزني تو رگ جون بگيري!
رستوراني که داريوش انتخاب کرده بود واقعاً محشر و غذاهاش فوق العاده بود. منم حسابي از خجالت شکمم در اومدم و يه بريون رو تنهايي خوردم، ولي داريوش به زور من فقط چند لقمه خورد. مي گفت از ذوق اشتهاش بند اومده. بعد از خوردن غذا و پرداخت صورت حساب از رستوران خارج شديم و داريوش پرسيد:
– خسته که نيستي؟
– نه.
– پس بيا اول از همه بريم سي و سه پل رو نشونت بدم. دوست دارم تا شب همه جاي شهرمو نشون عشقم بدم.
حدود يه ربع بعد ما روي پلي بوديم که دالان هاي کوچيک فراووني داشت. با هم روي پل مشغول قدم زدن شديم.
گفت:
– به اينجا مي گن سي و سه پل يا پل الله وردي خوان. قشنگه نه؟
من که محو تماشاي اطرافم بودم گفتم:
– آره خيلي.
دالان هاي کوچيک پل راه باريکي ميونشون داشتن که با داريوش از بينش مي گذشتيم. به پيشنهاد داريوش روي سکويي نشستيم. زير پامون رودخونه زاينده رود با جوش و خروش در حال گذر بود. به پايين که نگاه کردم حس کردم سرم گيج مي ره. داريوش سريع گفت:
– خم نشو عزيزم. خطرناکه.
با ترس گفتم:
– من مي ترسم داريوش! اگه کسي از اين بالا بيفته پايين چي مي شه؟
– لازم نکرده به اين چيزا فکر کني. کسي از اين بالا نمي افته. در ضمن تا با مني از هيچي نترس. خوب؟
چقدر از اين طرز حرف زدنش خوشم مي يومد. مثل بچه هاي حرف گوش کن سرمو تکون دادم و گفتم:
– خوب.
بعد از اين حرف از جا پريدم و در حالي که مي دويدم روي پل رفتم و گفتم:
– اگه راست مي گي بيا منو بگير.
داريوش با خنده گفت:
– نکن رزا … زمين ليزه مي افتي عزيزم.
غش غش خنديدم و گفتم:
– تنبل … زود باش بيا ديگه … عمراً اگه بتوني بگيريم.
داريوش هم در حالي که مي خنديد دنبالم دويد. چون چکمه هام پاشنه بلند بود نمي تونستم زياد تند بدوم و همين باعث شد داريوش به من برسه. آستين پالتومو کشيد و من تعادلم رو از دست دادم. ولي قبل از اينکه با فرق سرم روي زمين بيفتم دستاي قوي داريوش دور کمرم حلقه شد … جاي دستاش روي کمرم گز گز مي کرد سوزن سوزن ميشد. نفس تو سينه ام حبس شد و بي اراده خواستم از پشت بيشتر بهش بچسبم که دستاش سريع از دور کمرم باز شدن. چرخيدم به طرفش و با خنده گفتم:
– واي داريوش ديدي …
اما با ديدن داريوش که با چونه اي لرزون و حالتي اسف باز با هر دو دست سرش رو چسبيده ترسيدم و گفتم:
– داريوش … داريوش عزيزم … چته؟!!
يکي از دستاشو از سرش جدا کرد، گرفت به سمتم و گفت:
– خوبم … خوبم عزيزم …
بهش نزديک شدم و گفتم:
– سرت درد مي کنه؟
چشماشو که بسته بود باز کرد و گفت:
– نه عزيز دل داريوش … خوبم …
– تو منو مي ترسوني؟
لبخند زد و گفت:
– نترس عشقم … چيزي نشده … فقط ترسيدم بيفتي … اخرم مجبورم کردي بغلت کنم!
غر زدم:
– اووه! از روي اين پالتوي کلفت! قبول نيست …
هر دو خنديدم، اما مصنوعي … من از حالت هاي عجيب داريوش سر درگم بودم و داريوش … نمي دونم!! فقط اينو خوب مي دونستم که تا خودش نخواد، حرفي نمي زنه. به خاطر همين منم چيزي نپرسيدم. به پيشنهاد داريوش از پل هاي زيبا و ديدني اصفهان بازديد کرديم. از جمله، پل خواجو، پل مارنان، پل چوبي (جويي) و … . در کنار هر کدوم چند دقيقه اي به صداي خروش زاينده رود گوش داديم، ولي چشماي داريوش اون چشماي هميشگي نبود. اصلاً خود داريوش اون داريوش هميشگي نبود! طاقت ناراحتي اش رو نداشتم. کلافه م مي کرد. به خاطر همين هم بالاخره طاقت نياوردم و گفتم:
– داريوش… عزيزم تو چته؟
لبخند تلخي زد و گفت:
– چيزيم نيست عزيز دلم. مگه قراره چيزيم باشه؟
– داريوش اون موقع تا حالا ده بار چشمات از اشک پر و خالي شده. اتفاقي افتاده؟
کلافه گفت:
– نه رزا. اتفاقي نيفتاده. چرا بيخود براي چيزي که وجود نداره خودت رو ناراحت مي کني؟ فقط… اينقدر که دلم برات تنگ شده بود الان باور نمي کنم پيشم باشي!
حرفش رو باور کردم و ديگه دنبال ماجرا رو نگرفتم. داريوش هم ديگه چيزي نگفت.
تا ساعت شش عصر داشتيم توي خيابونا و فروشگاه ها پرسه مي زديم. ساعت شش داريوش سر يه خيابون ايستاد و گفت:
– رزا جان يه چيزي رو مي خوام برات روشن کنم.
با تعجب گفتم:
– چي؟
– الان نمي تونم بگم … بايد خودت بياي و ببيني. به اين خيابون مي گن خاقاني. بيشتر دوستاي من مال اين خيابون بودن. مي خوام برم اينجا. اگه صحنه اي پيش اومد که ناراحت شدي از همين الان ازت عذر مي خوام.
کاملاً فهميدم منظورش از دوستاي دوستاي دخترش بودن، اما سر در نمي آوردم اينجا مي خواد چيو به من نشون بده و براي چي منو آورده اينجا. تو سکوت بهم خيره شده و منتظر جواب بود، سعي کردم لبخند بزنم و گفتم:
– مهم نيست داريوش. راحت باش. من ناراحت نمي شم. مهم الانه که تو فقط مال مني و هيچ کسي توي قلبت جا نداره.
چيزي نگفت. در عوض با سرعت به داخل خيابون پيچيد. طوري که صداي جيغ لاستيکاش بلند شد. خيابون خاقاني يه خيابون يه طرفه و خيلي باريک بود. اطرافش رو مراکز خريد و فروشگاهها محاصره کرده بودن. بيشتر افرادي که اونجا به چشم مي خوردن دختر و پسر بودن و کمتر خونواده ديده مي شد. اکثراً هم قيافه هاي مضحکي داشتن. به نظر من داريوش از همه اونا خوش تيپ تر و برازنده تر بود. با سرعت داخل کوچه اي شد و ماشين رو پارک کرد. همينطور که کمربندش رو باز مي کرد گفت:
– بيا پايين عزيزم.
– اينجا کجاست داريوش؟
به دري که کمي جلوتر بود اشاره کرد و گفت:
– کافي شاپه! بيا بريم تو. بدت نمي ياد.
با گفتن اين حرف در ماشين رو باز کرد و پياده شد، منم پياده شدم و دنبالش راه افتادم. در کافي شاپه شبيه در خونه بود! شيشه اي نبود و براي همينم اونطرفش رو نمي شد ديد. فقط از تابلوي کوچيکي که بالاي در نصب شده بود مي شد فهميد که اينجا کافي شاپه! داريوش در نيمه باز کافي شاپ رو باز کرد و اشاره کرد برم تو، به داخل خيره شدم، شلوغ بود، لبخندي به داريوش زدم و رفتم تو، اونم پشت سرم وارد شد. از ديدن محيط کافي شاپ تعجب کردم. برعکس اکثر کافي شاپها که محيط بسته داشتند اينجا روباز بود و شبيه پارک کوچيکي درست شده بود. انگار حياط يه خونه بود! مردي که سيني تو دست داشت با ديدن داريوش گل از گلش شکفت و به سمتمون اومد و گفت:
– به به آقا داريوش! احوالتون چطوره؟ کم پيدايي؟ اين دوستات منو کشتن. بيا تو بيا تو که اينجا بي تو صفايي نداره.
لهجه ارمني مرد برام خيلي جالب بود، يارو نگاهي به من کرد و گفت:
– دوست تازه اس داريوش جان؟
داريوش با اخم و غيرت و تعصبي مردانه گفت:
– نخير دختر خاله امه.
راست نگفت، ولي دروغ هم نگفت! بعد از گفتن اين حرف به من اشاره اي کرد و گفت:
– برو تو رزا جان غريبي نکن.
همون آقا که بعداً فهميدم اسمش کارنه از کنار در کنار رفت و ما وارد شديم. گوشه و کنار اونجا ميز و صندلي چيده شده بود و دختر و پسرا تو دسته هاي چند تايي سر اين ميزها نشسته بودن. داريوش منو پشت ميزي هدايت کرد و گفت:
– چي ميل داري عشق من بگم برات بيارن؟
روي صندليم جا به جا شدم و گفتم:
– هر چي خودت بخوري منم مي خورم.
– نه ديگه نشد. دلم مي خواد بدونم تو چي دوست داري؟ به هر حال بايد با اخلاقت آشنا بشم.
لبخندي زدم و گفتم:
– من قهوه رو به بقيه چيزا ترجيح مي دم. البته بدون شير و شکر. تلخ تلخ!
يه کم چشماشو ريز کرد و گفت:
– تلخ تلخ؟! چطوري مي توني بخوري عزيزم؟ اذيت نمي شي؟
اينقدر که همه به خاطر تلخ خوردن قهوه ام سرزنشم کرده بودن روش حساس شده بودم براي همين خشک و سرد گفتم:
– مي تونم ديگه. هميشه همين طوري مي خورم.
لحن زننده ام رو به روم نياورد، لبخند مهربوني زد و گفت:
– خيلي خوب پس منم امتحان مي کنم.
کارن رو صدا کرد و دو تا قهوه سفارش داد. چند دقيقه بعد قهوه ها حاضر جلومون بود. داريوش يه کم مزمزه کرد و گفت:
– تلخ هست، ولي مي شه خورد.
لبخند زدم، بالاخره يکي پيدا شد که باهام هم سليقه باشه. دوتايي با خنده شروع کرديم به خوردن. اصلا حواسم به دور و برم نبود و غرق نگاه هاي گاه و بيگاره داريوش شده بودم، از نگاه هاي خاصش مي تونستم بفهمم که داره با خودش کلنجار مي ره تا يه چيزي بهم بگه. اما دو دله … داشتم خودمو اماده مي کردم تا ازش بپرسم چشه که دختري به ميزمون نزديک شد. آرايش زيادي نداشت، اما فوق العاده خوشگل بود و با چشماي خمار و کشيده عسليشو دل منو هم با يه نگاهش برد!
حدس زدم که حدود بيست و دو سه سالش باشه. شلوار کوتاه مشکي رنگي پوشيده بود با صندل هاي صورتي. زنجير باريکي هم دور مچ پاش خودنمايي مي کرد. کت کوتاهي به جاي مانتو و به رنگ صورتي به تن داشت. روسري کوتاه مشکي رنگي هم سرش بود. با چشماني گشاد شده رو به داريوش گفت:
– باورم نمي شه داريوشي خودتي؟
داريوش داريوش بلافاصله به من نگاه کرد، خودمو براي اين صحنه ها اماده کرده بودم، سعي کردم عادي باشم. پس لبخندي زدم و يه جرعه از قهوه ام رو خوردم. داريوش نفسشو پر صدا بيرون فرستاد و رو به اون دختر با سردي گفت:
– پس مي خواستي سايه ام باشه؟ خودمم ديگه!
دختر بي رو در بايستي سر ميز ما نشست و رو به ميزهاي ديگه با صداي بلندي گفت:
– بچه ها خانم ها آقايون ميزبان کم پيداي ما پيداش شده. آقا داريوش تشريف فرما شدند!
همهمه اي به پا شد و ناگهان سيل دختر و پسر به طرف ميز ما هجوم آوردن. همه دور داريوش رو گرفتند. هيچ کس به من توجهي نداشت. فقط داريوش بود که گه گاه با نگاه گرمش بهم نشون مي داد همه حواسش به منه! هر کي يه چيزي مي گفت:
– کجا بودي داريوش؟ از روزي که اينطرفا نمي ياي اين خيابون سوت و کور شده!
– ببينم ناقلا نکنه يه جاي بهتر پيدا کردي؟
– داريوش به همه بگو که من و تو مشکلي با هم نداريم. آخه همه فکر مي کنن ما با هم قهريم.
– داريوش به همشون بگو که منو بيشتر از هر کسي تو دنيا دوست داري!
– دکي! داريوش اين خاله خان باجي ها رو ول کن. آدرس بده ما هم بيايم پاتوق جديدو ببينيم.
– آي پسر يه آهنگ جديد ساختم محشره! دلم مي خواست اول از همه واسه تو بزنم. چون هيچکس به خوش سليقگي تو نيست.
– من ديگه نمي ذارم بري. به خونواده ام گفتم که قراره بياي خواستگاري من.
– برو اونور ببينم بذار باد بياد. داريوش مال خودمه!
– هي هي خانما. اينجا ميدون جنگ نيست ها. بعد از کلي وقت برگشته. ببينيد مي تونيد فراريش بدين!
همينجور گيج و گنگ نگام از روي يکي سر مي خورد روي اون يکي. يکي ديگه از پسرها رفت روي ميز و با صداي بلندي گفت:
– توجه توجه همه سکوت کنين.
بعد از چند لحظه صداي خنده و اعتراض خاموش شد و همون پسر گفت:
– همگي به داريوش بايد تبريک بگيم.
صداي چرا دوباره موجب همهمه شد. با تشر پسر همه ساکت شدن. گفت:
– نمي بينيد داريوش امشب يه مهمون با خودش آورده؟ الحق که اينبارم آقا داريوش گل کاشته! ايولا داريوش! اين بارم زدي تو خال. خوش به حالت! اين حوري ها رو از کجا مي ياري؟
بعد نگاه پر منظوري به من انداخت و با لحن چندش آوري گفت:
– البته حوري هايي که براي داريوش جان دو روز مصرف هستن و بعدش ما بايد از زير دست و پاش جمعشون کنيم!
صداي خنده پسرا و هوي دخترا به هوا بلند شد. داريوش با عصبانيت دست اون پسر رو گرفت و از روي ميز کشيد پايين و گفت:
– خفه شو حسام! حق نداري رزو با کسي مقايسه کني. اون کسيه که درست مثل يک سد جلوي من ايستاد و بهم دستور ايست داد. اون اولين دختري بود که از حق خودش در برابر من دفاع کرد. رزا همه زندگي منه! يه تار موهاشو با کل دنيا عوض نمي کنم!
همه لال شده بودن و با دهن باز به داريوش نگاه مي کردن، داريوش پوزخندي زد و رو به خدخترا گفت:
– خانوماي شاعر! يادتونه چشماي منو به چي تشبيه مي کردين؟!! به دريا … حالا درياي من مکملشو پيدا کرده. درياي من سالها بود نياز داشت که يه جنگل پاک داشته باشه!! درياي من بدون جنگلش هميشه طوفاني و بارونيه!
نه تنها پسرا و دخترا مبهوت مونده بودن که منم بهت زده سر جام خشک شده بودم! باورم نمي شد داريوش جلوي همه بخواد اون حرفا رو بزنه، جمله بعديش بدترم کرد! يهو چرخيد به طرفم و گفت:
– دوستت دارم رزا اندازه همه دنيا دوستت دارم! اينو هيچ وقت فراموش نکن.
ديگر جز آسمون نگاه داريوش هيچ چيزي رو نمي ديدم. صداي دست زدن پسرا و عده اي از دخترا بلند شد. انگار داشتيم براشون نمايش اجرا مي کرديم. اما همه هم از اين اتفاق راضي نبودن چون يکي از دخترا تقريباً با فرياد گفت:
– تو حق نداري اين کارو با ما بکني! هر کاري که دوست داشتي کردي، حالا مي خواي بري با يه تازه وارد؟ به اين راحتي؟
داريوش که خودشو براي اين لحظه کاملا آمده کرد بود و اينو مي شداز خونسرديش فهميد، نگاه از من گرفت، چرخيد سمت دخترا و با صداي بلندي گفت:
– خانم ها از همگي يه خواهشي دارم. البته اونايي که قبلاً با من دوست بودن. ازتون يه سوال مي کنم. مي خوام راستشو بگين. خداييش من تا به حال دستم به شماها خورده؟ تا به حال شده که يکي از شماها رو ببوسم؟ تا به حال شده که از شما در خواست غير معقول داشته باشم؟ درسته دست يکي دوتا از شماها رو گرفتم، ولي به درخواست کي؟ شما يا خودم؟ مي خوام راستش رو بگيد. من با شما فقط دوست بودم. يه دوستي پاک و سالم! هيچ وقت هم دورتون نزدم. اگه با ده نفر دوست بودم همه اون ده نفر از وجود نه تاي ديگه هم خبر داشتن. هيچ وقت دورتون نزدم! ديگه هم بسه. عشقمو آوردم اينجا که ببينيدش و دست از سر من برداريد. من تا زنده هستم عشقم فقط يه نفره. اون هم رزاس! در ضمن من همه شماها رو به چشم خواهرام مي تونم دوست داشته باشم. و هر وقت اتفاقي براتون بيفته و کاري از دستم بر بياد مطمئن باشين دريغ نمي کنم.
دختري که پرخاش کرده بود، از کنار ميز با شرمندگي دور شد. بقيه هم با بغض رفتن. درکشون مي کردم. اگه هر کدومشون فقط يک هزارم از عشقي رو که من نسبت به داريوش داشتم، داشته باشن زندگي براشون بي معني مي شه. خيلي دوستش داشتم و اون لحظه بيشتر از هميشه! چند دقيقه اي رو بين دوستاي داريوش مونديم و بعد از اونجا به يه رستوران فوق العاده شيک رفتيم. بازم داريوش انتخاب رو به من واگذار کرد. هميشه عاشق لازانيا بودم و اون جا هم براي خودم لازانيا سفارش دادم. داريوش هم به تبعيت از من لازانيا سفارش داد. مشغول خوردن غذا بوديم که داريوش گفت:
– رزا تو به نقاشي علاقه داري؟
با تعجب چشمامو گرد کردم و گفتم:
– تو از کجا مي دوني؟!! معلومه که علاقه دارم! کلي نقاشي تا حالا کشيدم!
اونم چشماشو گرد کرد و گفت:
– چه عالي! تا حالا پرتره هم کشيدي؟
– فقط يه بار!
– بايد جالب باشه. کيو کشيدي؟
– تورو!
با شعف گفت:
– منو؟! جدي؟ چطوري؟
– خوب ديگه. قضيه اش مفصله!
– بگو مي خوام بشنوم.
به اختصار براش تعريف کردم. باورش براي اونم مشکل بود، ولي بعد کم کم باور کرد و گفت:
– اين جور وقتها آدم واقعاً به نيمه گمشده اعتقاد پيدا مي کنه. کاش بابا حرفاي تو رو مي شنيد.
خونسرد گفتم:
– يه روز براشون تعريف مي کنم.
– شايد! بايد اميدوار بود. راستي رزا تو از چه رنگي خوشت مي ياد؟
– قرمز و مشکي!
– چه گلي دوست داري؟
– نرگس و رز آتشي. ياس رو هم خيلي دوست دارم!
– چه عطري دوست داري؟
خنده ام گرفت و گفتم:
– واي داريوش اينا رو واسه چي مي خواي؟
– خوب بگو ديگه. مي خوام بدونم!
با خنده گفتم:
– نينا ريچي …
دوباره پرسيد:
– راستي يادم رفت بپرسم تولدت چه روزيه؟
– اي بابا! بيست و هشت بهمن. حالا مي شه غذامو بخورم؟
– نوش جونت مهربونم! منم فکر کنم ببينم سوال ديگه اي ندارم.
با خنده گفتم:
– امان از دست تو با اين کارا و سوالاي عجيب غريبت. حالا من يه سوال از تو دارم. براي چي امشب منو بردي اونجا؟ چرا منو به دوستات نشون دادي؟ چرا اون حرفا رو بهشون زدي؟
– براي اينکه مي خواستم بهت ثابت کنم ديگه جز تو هيچکس برام اهميت نداره. و اينکه مي خواستم اونا تو رو ببيند و باور کنن که من واقعاً عاشق شدم و دست از سرم بردارن. اونا بايد مي فهميدن که تو دنياي مني.
با عشق نگاش کردم و گفتم:
– اگه اين حرف هاي قشنگ تو نباشه، زنده بودن خيلي سخته!
يهو اخماش در هم شد و گفت:
– ولي تو بايد زنده بموني! حتي اگه من نباشم.
– لازم نکرده از اين حرفا بزني! باز شروع کردي؟ بهتره شاممون رو بخوريم.
چند لحظه اي توي سکوت با لازانياهامون سر و کله زديم تا اينکه داريوش دوباره گفت:
– رز …
دهن پر گفتم:
– هوم؟!!
– يه چيزي ازت بخوام … فکر نمي کني فرصت طلبم؟
لقمه مو قورت دادم و با تعجب گفتم:
– چي مي خواي مگه؟!!
چنگالشو ول کرد توي بشقابش و گفت:
– خيلي فکر کردم، خيلي تلاش کردم از اين خواسته ام بگذرم … اما نشد … يعني نمي شه … گذشتن از تو خيلي سخته …
منم بيخيال بقيه غذام شدم، با دستمال دور دهنم رو پاک کردم و گفتم:
– چي مي خواي بگي داريوش؟!!
– مي خوام … اگه … اگه برات مسئله اي نيست … به اندازه چند روزي که اينجا هستي … به هم محرم بشيم.
اينو که گفت نفسشو داد بيرون و دستشو کشيد روي پيشونيش .. چشمامو گرد کردم و گفتم:
– ولي چطوري؟!!
– دوستم مي گفت … من … نمي دونم تا چه حد حرفش درسته … راست و دروغش پاي خودش … يه جمله اس! تو مي گي … منم قبول مي کنم …
– به همين راحتي؟!!! پس مامانم؟ بابام؟ رضا …
با محبت نگام کرد و گفت:
– عزيز دلم قرار نيست که عقد دائم بکنيم … فقط يه محرميت ساده است … براي اينکه من تو حسرت لمس دستات نميرم!
نمي دونستم چي بگم! از طرفي از خدام بود، از طرفي مي ترسيدم. داريوش از نگام پي به ترديدم برد، آهي کشيد و گفت:
– اگه تو نخواي … هيچ کاري نمي کنيم عزيزم … اصلا بيخيال … خيلي بهش فکر نکن خودتو هم اذيت نکن. فراموش کن من چنين چيزي گفتم …
ذهنم قفل کرد و گفتم:
– باشه داريوش … من موافقم …
با تعجب نگام کرد و گفت:
– مطمئني؟!!
خنديدم، ترس توي خنده ام هم مشخص بود … ولي گفتم:
– آره … به تو اعتماد دارم …
سرشو تکون داد و گفت:
– نه نه … فراموشش کن … تو ترسيدي … من يه چيزي گفتم! بازم صبر مي کنيم …
هر چي اون مي گفت نه انگار من مصمم تر مي شدم، گفتم:
– نه داريوش … چه اشکالي داره؟ يه محرميت ساده … فقط براي اينکه اذيت نشيم … همين … مگه نه؟
نياز به تاييدش داشتم … سرشو تکون داد و گفت:
– آره … صد در صد …
– خوب … خوب بايد چي کار کنيم؟!!
– شامتو بخور … رفتيم بيرون بهت مي گم …
از جا بلند شدم و گفتم:
– سير شدم … بريم …
داريوش صورت حساب رو پرداخت کرد و دوتايي از رستوران خارج شديم. سوار ماشين داريوش که شديم نگام به ساعت افتاد، حدود ساعت نه و نيم بود. يه ساعت ديگه بيشتر وقت نداشتم. نمي خواستم بعد از بابا برسم هتل. داريوش که همه اعمال منو زير نظر داشت گفت:
– ديرت شده عزيزم؟!
– نه يه ساعت ديگه وقت دارم …
لبخندي زد و گفت:
– خوبه …
با سرعت گرفتن ماشين کمربندم رو بستم و گفتم:
– کجا مي ريم داريوش؟!
– کوه صفه …
– کوه؟!!! اين موقع شب؟
– نمي خوايم که بريم کوه نوردي عزيزم، مي شينيم توي محوطه کوه … براي اون کاري که بهت گفتم دلم يه محوطه باز و خاص مي خواست. جايي بهتر از کوه صفه به ذهنم نرسيد …
بهش اعتماد داشتم پس سکوت کردم و اجازه دادم هر جا که مي خواد منو ببره …
خيلي هم توي راه نبوديم. وقتي ماشين رو توي پارکينگ شني کوه پارک کرد دوتايي پياده شديم، يقه هاي پالتوم رو بالا کشيدم و گفتم:
– ووي چه سرده!
با نگراني نگام کرد و بدون حرف خواست پالتوي خودشو در بياره که سريع گفتم:
– نه نه! يه کم راه بريم خوب مي شم …
– ولي سردته رز …
– خوب طبيعيه! توي ماشين گرم بود، پياده که شديم يهو سردم شد …
– اگه گرم نشدي حتما بگو پالتومو بهت بدم …
– باشه عزيزم …
دوتايي کنار هم قدم بر مي داشتيم … از يه جاده خاکي که اينطرف اونطرف درخت کاشته شده بود بالا رفتيم، سر بالايي نفسم رو گرفته بود، گفتم:
– واي داريوش قرار بود کوهنوردي نکنيم عزيزم … من با اين کفشا نمي تونم!
لبخندي زد و گفت:
– تو به اين جاده مي گي کوهنوردي تنبل خانوم؟! يه کم ديگه بيا الان مي رسيم …
حق با داريوش بود، خيلي هم شبيه کوهنوردي نبود. اما مشخص بود که مسيري که ما مي ريم مسير اصلي نيست و يه راه فرعيه. ز دور چند تا چراغ روشن پيدا شد و داريوش گفت:
– اون چراغا رو مي بيني؟ بايد برسيم به اونجا …
– چي هست اونجا؟!
– يه چاي خونه رو بازه … يکي از تختاشو رزرو کردم براي خودمون … البته رزرو کردني نيست. ولي من با صاحبش آشنا بودم … اينه که قرار شده تخت مخصوصشو برامون نگه داره …
– اوهو! کي مي ره اين همه راهو؟
– فعلاً که من و تو داريم مي ريم …
خنديدم و ديگه چيزي نگفتم. بقيه راه توي سکوت طي شد. بالاخره رسيديم به چاي خونه مورد نظر داريوش … ده دوازده تا تخت کنار هم قرار گرفته بودن و دورشون رو با پلاستيک پوشونده بودن که سرما به درونش نفوذ نکنه. از پلاستيک ها بخار گرفته معلوم بود که توش آدم نشسته و مشغول قليون کشيدنن … داريوش فيش گرفت و برگشت. گفت:
– تخت مورد نظر من دورش پلاستيک کشيده نشده … سردت نشه يه موقع!
لبخند زدم و گفتم:
– کنار تو سرما معنايي نداره …
چند لحظه نگام کرد، بعد زل زد توي آسمون و آه کشيد … تختي که داريوش ازش حرف مي زد با فاصله از بقيه تختا قرار داشت … درست لب يه پرتگاه!!! اما چيزي که جالبش کرده بود نماي روبروش بود! حس مي کردي کل شهر زير پاته! چراغ هاي روشن شهر منظره خيلي قشنگي درست کرده بودن. داريوش وقتي سکوتم ديد به سمتم چرخيد و گفت:
– عزيزم … چرا نمي شيني؟!
خودش نشسته بود لب تخت … دستامو گرفتم جلوي دهنمو گفتم:
– واي داريوش چقدر قشنگه …
لبخند زد و گفت:
– رويايي براش مناسب تره … بشين گلبرگم …
بدون در اوردن چکمه هام نشستم لب تخت و بعد هم خودمو تا منتها اليه تخت کشيدم عقب و به پشتي پشت سرم تکيه دادم. داريوش محو منظره روبروش گفت:
– وقتي مي يام اينجا به اين باور مي رسم که دنيا چقدر کوچيکه! مشکلات چقدر کوچيکن! و آدما چقدر کوچيکن.
– برعکس من اين بالا حس بزرگي بهم دست داده … حس مي کنم همه پيش من کوچيکن! اما من از پس همه چي بر مي يام …
– خوبه عزيزم … هميشه همينطور فکر کن … هميشه مطمئن باش که چيزي نمي تونه به تو ضربه بزنه …
از گوشه چشم نگاش کردم و گفتم:
– چه مشکوکي!
خنده اش گرفت، چرخيد به طرفم و گفت:
– مشکوک؟ نه! مشکوک نيستم گلم …
صورتشو جلو اورد و خيره توي چشمام زمزمه کرد:
– عاشقم!
آب دهنمو قورت دادم و توي نگاش غرق شدم …
داريوش تو همون حالت زمزمه کرد:
– هر چي من مي گم دنبالم تکرار کن …
سرمو به نشونه مثبت تکون دادم … زمزمه وار چند جمله عربي گفت و من تکرار کردم … از زمان و مکان خارج شده بودم … وقتي جمله ها تموم شد داريوش آروم گفت:
– قبلت …
نفسم از زور هيجان بند اومده بود … سر داريوش جلو اومد … چشمامو بستم … طاقت نداشتم … قلبم داشت مي ايستاد … هر لحظه منتظر بودم منو ببوسه اما به جاي بوسه کل بدنم گرم شد … داريوش منو کشيده بدو توي بغلش … سرشو لا به لاي شالم فرو کرده و نفساي عميق و مقطع مي کشيد … دستامو که کنار بدنم خشک شده بود بالا آوردم و دور کمر داريوش حلقه کردم … دستام نوازش گونه روي کمرش در حرکت بود … داريوش اما هيچ حرکتي نمي کرد. فقط هر لحظه به فشار دستاش اضافه مي کرد و چقدر دوست داشتم له شدن بين دستاشو … پر از نياز بودم … پر از تمنا … اما هيچي نمي گفتم … همينطور که داريوش هم هيچي نمي گفت … نمي دونم چقدر گذشت، يه ربع! نيم ساعت؟! يک ساعت؟ يه سال؟!! يه قرن؟!!! که بالاخره ازم جدا شد، چشماي منو هنوز بسته بود و تو عطش يه بوسه جز مي زدم! با داغ شدن پيشونيم چشمامو باز کردم، چونه داريوش درست روبروي چشمام بود. از خود بيخود سرمو جلو برم و چونه شو بوسيدم. اينبار نوبت اون بود که چشماشو ببنده … با لذت … بيشتر از اين قدرت پيشروي نداشتم … داريوش هم انگار تمايلي به بيشتر از اين نداشت چون خودشو کنار کشيد و دست انداخت دور شونه ام … منو کشيد سمت خودش … لرز بدن داريوش اينقدر محسوس بود که من به خبوي حسش مي کردم … سرمو فشار داد روي شونه اش … به شونه اش تکيه کردم … شروع کرد به خوندن … زمزمه وار برام مي خوند و من محو صداش شده بودم …
– با تو اين تن شكسته، داره كم كم جون مي گيره
آخرين ذرات موندن ، توي رگهام نمي ميره
با تو انگار تو بهشتم ، باتو پر سعادتم من
ديگه از مرگ نمي ترسم، عاشق شهامتم من
اگه رو حصير بشينم، اگه هيچ نداشته باشم
با تو من مالك دنيام، با تو در نهايتم من
با تو انگار تو بهشتم، باتو پر سعادتم من
ديگه از مرگ نمي ترسم، عاشق شهامتم من
با تو شاه ماهي دريا، بي تو مرگ موج تو ساحل
با تو شكل يك حماسه، بي تو يك كلام باطل
بي تو من هيچي نمي خوام، از اين عمري كه دو روزه
نرو تا غم واسه قلبم ، پيرهن عزا بدوزه
با تو انگار تو بهشتم ، باتو پر سعادتم من
ديگه از مرگ نمي ترسم، عاشق شهامتم من
با تو انگار تو بهشتم ، باتو پر سعادتم من
ديگه از مرگ نمي ترسم، عاشق شهامتم من
اشکام صورتمو مي شستن، اما چون بي صدا بود داريوش نمي فهميد. لرزش صداي اون حکايت از حال خرابش داشت. آخريا شعرش بود که يهو هق هق کردمف خيلي جلوشو گرفته بودم، اما ديگه اختيارش از دستم خارج شد … داريوش سکوت کرد و به شدت چرخيد، صورتمو گرفت بين دستاش. چشماش برق مي زدن، پر اشک به من خيره شد. سرمو به طرفين چرخوندم که بگم من چيزيم نيست. نمي خواستم ناراحت باشه ، طاقت غماشو نداشتم. قلبم داشت از زور عشق و غصه پاره پاره مي شد. يهو داريوش از خود بيخود شدف خم شد روي صورتم و شروع کرد به بوسيدن اشکام. هق هق من شدت گرفت، اشک داريوش در اومد … اشکاي اونم ريخت روي صورتم … صورت هر دومون خيس بود … اشکامون قاطي شده بود … خدايا ما رو نمي بيني؟!!! خدايا ما رو نمي بيني که داريم از عشق مي سوزيم؟!! آيا اين عشق گناهه خدا؟!! آره عشق گناست؟ پس من و داريوش از همه بنده هات روي اين کره زمين گناه کار تريم. دستامو گذاشتم روي دستاي داريوش که روي صورتم بود … انشگتامو بين انگشتاش فرو کردم. دستاشو از صورتم کند و انگشتامو بين انگشتاش اسير کرد و محکم فشرد … بغضم قورت دادم و گفتم:
– داريوش …
و جواب شنيدم … کوتاه و لرزون …
– رز …
چقدر شنيدن اسمم رو از زبون داريوش دوست داشتم. سرم رو بردم جلو و توي سينه اش فشار دادم. دستاش دور شونه ام حلقه شد و روي موهام رو بوسيد … آه کشيدم … آه کشيد …
با صدايي از پشت سرمون يهو پريدم بالا و از داريوش فاصله گرفتم:
– دادا داريوش ، ببخشيد طول کشيا! اصن حواسم نبود شوما اومدي اين تخت، از بس کسي اينورا برا نيشستن انتخاب نمي کونه حواسم نبود. شرمنده !
يه پسر پشت سرمون ايستاده بود که توي يه دستش يه قليون بود و توي دست ديگه اش يه سيني چايي … داريوش لبخند بهش زد و گفت:
– موردي نداره داداش … عجله اي نبود …
پسره تند و فرز قليون و چايي رو روي تخت جلوي پامون گذاشت و گفت:
– چيزي خواستي صدام کون، سيم ثانيه مي يام …
داريوش فقط سرشو براش تکون داد و پسره رفت. به هم نگاه کرديم و همزمان خنديديم، داريوش گفت:
– اگه يه کار درست تو عمرش کرده باشه همين دير اومدنشه …
با لبخند دستم رو بردم سمت قوري که سريع دستمو گرفت و گفت:
– نچ نچ عزيزم … پذيرايي با منه!
خنديدم و تکيه دادم به پشتي، دو تا استکان چايي ريخت و ني قليون رو گرفت به سمتم، به خودش اشاره کردم و گفتم:
– چاق کردنش با تو … نفسشو ندارم …
ني رو به سمت خودش کشيد و گفت:
– اون نفستو قربون …
بهش چشمک زدم و خنديدم … چند دقيقه اي به کشيدن قليون و خوردن چايي گذشت … داشت ديرم مي شد، ساعت از ده و نيم هم گذشته بود. با استرس گفتم:
– داريوش … فکر کنم بايد برگرديم … بابام نگران مي شه …
داريوش سريع عکس العمل نشون داد، از تخت پايين رفت و گفت:
– بريم عزيزم …
چکمه هامو پوشيدم و از جا بلند شدم … برگشتنمون يه فرقي با رفتنمون داشت. اونم اينکه دستم توي دست داريوش بود. چنان محکم انگشتامو بين انگشتاش فشار مي داد که انگار هر لحظه قرار بود از دستش در برم! تا رسيدن به ماشين هر دو سکوت کرده بوديم، چه سکوت قشنگي بود. بعضي وقتا نياز به حرف زدن نبود، همين سکوت توي خودش حرفا داشت براي گفتن. سوار ماشين که شديم ضربه اي به سقف زدم و گفتم:
– ماشينت که سقف نداشت …
خنديد و گفت:
– اينجوري سقف دار شده …
و با ريموت دستش دکمه اي رو فشار داد … سقف آروم آروم جمع شد و توي صندوق عقب از ديد پنهان شد. هيجان زده دستامو به هم کوبيدم و گفتم:
– واي داريوش!!! يه بار ديگه …
داريوش هم با خنده ريموت رو داد دستم و گفت:
– بيا عزيزم، هر چند بار که مي خواي باز و بسته اش کن …
ريموت رو گرفتم و يه بار ديگه سقف رو بستم و بعد باز کردم … از ته دل غش غش ميخنديدم. واقعاً خوشم اومده بود، من مي خنديدم و داريوش با يه لخبند محو نگام مي کرد. براي آخرين بار سقف رو بستم، ريموت رو گرفتم سمت داريوش و گفتم:
– خيلي خوب بسه ديگه! بريم بابام ديگه راهم نمي ده تو هتل …
دست روي چشمش گذاشت و گفت:
– اي به چشم گلبرگم …
جلوي هتل که ايستاد برگشتم به طرفش و گفتم:
– مرسي داريوش! خيلي خيلي خوش گذشت عزيزم …
– من بايد از تو ممنون باشم گلم … يکي از بهترين روزاي عمرم رو ساختي …
چشمکي زدم و گفتم:
– خواهش مي کنم قابل شما رو نداشت.
خم شد از روي صندلي عقب نايلون هاي خريد رو برداشت به دستم داد و گفت:
– مواظب خودت باش …
در رو باز کردم، نايلون ها رو از دستش گرفتم و خواستم پياده بشم که صدام زد:
– رز …
برگشتم:
– جانم …
دستمو گرفت توي دستش … نايلوني که توي دستم بود افتاد، بي توجه چشماشو بست و دستمو برد نزديک لباش … يه بار آروم پشت دستمو بوسيد … بي اختيار لبخند زدم، همونطور با چشم بسته بدون اينکه سرش رو خيلي از دستم دور کنه گفت:
– خوب بخوابي عمرم …
فقط تونستم بگم:
– توام همينطور …
چشماشو باز کرد،لبخندي بهم زد و نايلون افتاده رو برداشت به دستم داد. نايلون رو گرفتم و رفتم از ماشين پايين، از شيشه خم شدم و گفتم:
– مواظب خودت باش فردا مي بينمت …
يه بار پلک زد و گفت:
– به اميد ديدارت …
دستي براش تکون دادم و به سمت در هتل رفتم. تا زماني که وارد لابي هتل نشدم داريوش همونجا ايستاده بود. به عمد به آرومي وارد هتل شدم. دري که شيشه دودي رنگ داشت پشت سرم بسته شد. لبخندي رو كه به هنگام خداحافظي با داريوش روي لب داشتم پاک کردم. حسابي ذهنم مشغول بود و سوالي براي پيدا کردن جواب به همه خفايا و زواياي ذهنم سرک مي کشيد. چرا داريوش اينقدر پکر و ناراحت بود؟
* * * * * *
مهلت دو روزه به اتمام رسيد و بابا آهنگ برگشت زد. دلم نمي خواست به اين زودي برگردم. ناهار آخر رو با بابا تو رستوراني خارج از هتل خورديم و بابا بعد از رسوندن من جلوي در هتل براي انجام دادن آخرين کارهاش رفت. قرار بود دو ساعت بعد برگرده تا به فرودگاه بريم. من که هنوز فرصت نکرده بودم با داريوش خداحافظي کنم سريع باهاش تماس گرفتم و خواستم که دنبالم بياد. خيلي سريع خودشو رسوند. وقت زيادي نداشتيم که براي گردش جايي برويم براي همينم داريوش منو به بيشه ناژوان اصفهان که جايي پر درخت و خوش آب و هوا بود برد. هنوز نمي دونست براي چي ازش خواستم با اين سرعت دنبالم بياد و چرا اينقدر عجله دارم.به داريوش نگفته بودم چقدر قراره بمونيم و کي بر مي گرديم. اونم نپرسيده بود. از ماشين پياده شدم و به کاپوت تکيه دادم. زاينده رود به زيبايي هر چه تموم تر از ميان درختان راهي باز کرده و عبور مي کرد. محو خروش آب شده بودم که گرماي دست داريوش رو حس کردم. دستش رو فشار دادم و بدون اينکه نگاش کنم زمزمه کردم:
– ما تا دو ساعت ديگه بر مي گرديم داريوش.
چيزي نگفت ولي لرزش دستش رو زير دستم به خوبي حس کردم. نگاش که کردم ديدم روش رو از من برگردونده و باد موهايش رو به بازي گرفته. چند لحظه اي تو سکوت گذشت تا اينکه داريوش نفس عميقي کشيد و گفت:
– مواظب خودت باش.
بعد از اين حرف دستشو از ميون دستام بيرون کشيد و پشت به من به ماشين تکيه داد. خواستم سر به سرش بگذرم و از اون حال و هوا خارجش کنم که از ديدن لرزش شونه هاش حرفم از يادم رفت! سريع دويدم جلوش که در کمال حيرتم ديدم صورتش خيس اشکه و از مژه هاش اشک قطره قطره روي صورت بي روح و رنگش مي ريزه. طاقت اشکاشو نداشتم. داريوش عمرم بود! چطور مي تونستم ببينم داره گريه مي کنه!!! دليلي هم براي گريه کردنش نمي ديدم! جدايي ما که دائمي نبود، به زودي دوباره مي تونستيم همو ببينيم. اينقدر غم اشکاش زياد بود که منم زدم زير گريه و دستمو دور شونه اش حلقه کردم. داريوش ميون گريه منو سفت تو بغلش فشرد و گفت:
– تو چته عزيزم؟ تو هميشه بايد بخندي. بخندي تا دنيا بهت بخنده. دلم نمي خواد هيچ وقت اشکو توي چشمات ببينم. تو بايد مقاوم و صبور باشي، در برابر هر اتفاق نا خواسته! رزا …
مي شنيدم حرفاشو اما نمي فهميدم چي مي گه! هضم حرفاش براي من خيلي سخت بود! وقتي سکوتشو ديدم گفتم:
– بله داريوش؟ چرا حرفتو تموم نمي کني؟
فشار دستاش دور شونه ام بيشتر شد و گفت:
– هيچ وقت از کسي متنفر نباش. خوب؟
– داريوش حالا چه وقت اين حرفاس؟!
– رزا اينو بدون که هر اتفاقي فقط براي امتحان شدن بنده هاس. حالا هر چقدر سخت تر باشه بايد بيشتر حواستو جمع کني. ببين هر طوري هم که بشه دنيا براي تو به آخر نرسيده! تو بايد مقاوم باشي. همه تو رو دوست دارن.
متوجه منظورش نمي شدم. اصلاً نمي دونستم براي چي اون حرفا رو مي زنه! يه کم ازش جدا شدم و با تعجب گفتم:
– داريوش چيزي شده؟
به آسمون زل زد، لبهاشو مکيد، مي خواست بغضو قورت بده، بعد از چند دقيقه، نگام کرد، سعي مي کرد لبخند بزنه ولي نمي تونست!
– نه فقط مي خواستم خيلي مواظب خودت باشي و تا وقتي که به هم نرسيديم و پيش هم نيستم، هيچ وقت
غصه دار نشي. همين!
اشکامو پاک کردم و گفتم:
– خيلي خوب تو هم همينطور.
داريوش تند تند اشکاي روي صورتش رو پاک کرد، خم شد پيشونيمو بوسيد و گفت:
– بريم عزيزم مي ترسم ديرت بشه.
تموم طول راه سکوت کرده بوديم، مي ديدم چطور فرمون رو بين انگشتاش فشار مي ده. دلم خيلي براي جفتمون مي سخوت اين جدايي خيلي عذاب آور بود براي هر جفتمون! وقتي منو جلوي در هتل رسوند، در جواب نگاهم حتي برنگشت نگام کند. وقتي صداش کردم با بغض و صداي بم شده، فقط گفت:
– برو رز … خداحافظ عشق من!
نمي تونستم از دستش دلخور بشم چون مي دونستم حالش مساعد نيست. از اين روز زير لب خداحافظي زمزمه کردم و از ماشينش پياده شدم. همين که در ماشين بسته شد داريوش پاشو روي گاز گذاشت و به سرعت از اونجا دور شد. باورم نمي شد که داريوش منو تا اين حد دوست داشته باشد که به خاطر جدايي موقتم اشک بريزه! دلم مي خواست تا آخر عمر تو اين شهر بمونم و هواشو توي ريه هام بکشم. با اين هوا تنفس کنم با اين هوا زندگي کنم. اصلاً تو اين هوا بميرم! چون اين همون هوايي بود که داريوشم رو پرورش داده و داريوش تو اون نفس مي کشيد. با دلي پر خون وارد هتل شدم و منتظر بابا موندم. وقتي اومد سريع تسويه حساب کرد و با هم به فرودگاه رفتيم. من دمغ و دلخور گوشه اي ايستادم تا بابا همه کاراي مربوطه رو انجام داد و چند دقيقه بعد با آسمون اصفهان وداع گفتم و به سمت زادگاهم پرواز کردم.
* * * * * *
دو هفته از رفتن به اصفهان مي گذشت. دو هفته بود که زندگيم شده بود جهنم، دو هفته بود که باز توي برزخ بي خبري فرو رفته بودم. دو هفته بود که داشتم جون مي کندم!!! دوهفته بود که هيچ خبري از داريوش نداشتم! حتي يه بار هم صداي داريوش رو نشنيدم. دقيقاً از وقتي که برگشتم داريوش ديگه جواب تلفنامو نداد. اونقدر دلم براش تنگ شده بود که حد نداشت. ولي بيشتر از دلتنگي نگران بودم. به گوشيش که زنگ مي زدم يا در دسترس نبود يا جواب نمي داد. بعضي اوقات هم خاموش بود! دلم حسابي شور مي زد. ولي کاري از دستم بر نمي يومد. بالاخره بعد از دو هفته طاقت نياوردم، بعد از مدرسه يه راست به خونه خاله رفتم تا از سپيده شماره آرمين رو بگيرم، بلکه بتوانم از طريق اون خبري هم از داريوش به دست بيارم. با دلي گريون جلوي درقهوه اي رنگ و بزرگ خونه خاله ايستادم و زنگ رو فشار دادم. چيزي طول نکشيد که سپيده از پشت آيفون گفت:
– کيه؟
بغض نفس گيري که همدم گلوم شده بود رو فرو دادم و گفتم:
– منم سپيده باز کن.
سپيده آشکارا هول شد و گفت:
– اِ تويي رزا؟ چه عجب اينطرفا!
با بي حوصلگي گفتم:
– اگه درو باز کني مي فهمي.
– هان؟
بي حوصله داد زدم:
– مي گم درو باز کن سپيده چت شده؟
بي حرف در رو باز کرد و گفت:
– ببخشيد. بيا تو!
در رو باز کردم و وارد شدم. حياط بزرگ و گلکاري شده شون پيش چشمم نمايان شد. کف حياط کامل سنگ سفيد و مرمر کار شده بود به طوري که همونطور که راه مي رفتي خودتو توي اونا مي ديدي. استخر کوچيکي هم روبروي ساختمون دو طبقه شون قرار داشت. ساختمان با سنگ گرانيت سفيد و مشکي طراحي شده بود و روي هم رفته خونه قشنگي داشتن. در چوبي ساختمون باز شد و سپيده درحالي که دمپايي به پا مي کرد از در خارج شد. به سرعت قدمام اضافه کردم و به طرفش رفتم. با خنده تصنعي گفت:
– به به ستاره سهيل! احوالتون چطوره؟ شما کجا اينجا کجا؟ مي گفتين جلوي پاتون گاوي گوسفندي چيزي قربوني مي کرديم.
گفتم:
– نيازي نيست به خودت زحمت بدي. کارت داشتم که اومدم.
– مي دونستم که تو بيخود سراغ از ما نمي گيري.
در همين حين خاله هم بيرون اومد و گفت:
– سلام رزا تويي خاله؟
خاله رو گرم بغل کردم و گفتم:
– بله خاله جون. خودمم چيه فرق کردم؟
– نه خاله جان چه فرقي؟ تو هميشه همينطوري خوشگل و با نشاطي. فقط انتظار نداشتم اين وقت روز بيايي اينجا.
نمي دونم خاله چه نشاطي توي صورت مثل ميت من ديد!!!
گفتم:
– عذر مي خوام خاله. مزاحم شدم. راستش با سپيده يه کار مهم داشتم.
– اين حرفو نزن خاله جان! چه مزاحمتي؟ خيلي هم خوشحال شدم. بيا بريم تو هوا سرد شده ممکنه سرما بخوري.
به اتفاق هم وارد خونه لوکس و مدرن دوبلکس اونا شديم.
خاله اشاره کرد و گفت:
– بشين تا برات غذا گرم کنم عزيزم.
– ممنون خاله من سيرم تو مدرسه يه چيزي خوردم. زحمت نکشين.
– تعارف که نمي کني؟
– نه خاله جون. مگه من با شما تعارف دارم؟
– هر طور ميلته. مامانت خوبه عزيزم؟ بابات و رضا چطورن؟
– همه خوبن سلام مي رسونن.
– سلامت باشن.
سپيده که بي حوصلگي منو حس کرده بود گفت:
– پاشو بريم توي اتاق من.
از خدا خواسته از جا بلند شدم و بعد از عذر خواهي سر سري از خاله به اتاق سپيده رفتيم. اتاقش تقريباً نصف، شايدم کمتر از نصف اتاق من بود. روي تخت خواب يه نفره اش ولو شدم و زانوهامو تو بغلم گرفتم. کنارم نشست و گفت:
– خوب نمي خواي علت قدم رنجه کردنت رو بگي؟
بي مقدمه گفتم:
– سپيده تو از داريوش خبر نداري؟
با تعجب گفت:
– وا نامزد توئه تقريباً! من بايد ازش خبر داشته باشم؟
با اخم گفتم:
– تو رو خدا سپيده شوخي نکن! من حوصله ندارم. داريوش دوست صميمي آرمينه. حتماً اون ازش خبر داره مگه نه؟
سپيده چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
– تو يه چند لحظه اينجا بشين من برم دو تا استکان چايي بيارم بخوريم تا برات بگم.
قبل از اينکه بتونم جلوشو بگيرم از اتاق رفت بيرون. داشتم به خودم ميپيچيدم! بي خبري بدترين درد دنياست که من هي داشتم دچارش مي شدم! اينبار دوست داشتم برم اصفهان کله داريوش رو بکنم! فقط داشتم آرزو مي کردم که سپيده خبري از داريوش داشته باشه وگرنه مطمئناً ديوانه مي شدم. توي اين موقعيت به دست اومده گوشي اتاق سپيده رو برداشتم براي بار هزارم شماره داريوش رو گرفتم. ولي بعد از يازده بوق نا اميدتر از قبل گوشي رو گذاشتم. سپيده با سيني چايي وارد شد و گفت:
– ليلي جوان به سلامت باد!
– مثل اينکه يه بار بهت گفتم حوصله شوخي ندارم. پس بيا بشين جلوم و قشنگ بگو خبر مرگت از داريوش خبري داري يا نه؟ من چايي مي خوام اين وسط باهاش عزامو بگيرم؟!
نشست کنارم و با اخماي درهم گفت:
– يه بار که گفتم ندارم.
– داري مثل اسب دروغ مي گي. مگه مي شه آرمين به تو حرفي از داريوش نزده باشه؟
– مگه اسب دروغ مي گه؟!!
وقتي نگاه غضب آلودم رو ديد لبخندش رو جمع کرد و گفت:
-راستشو بخواي توي اين مدت من زياد از آرمين هم خبر نداشتم.
ديگه طاقت نياوردم، بغضي که داشت خفه م مي کرد يهوم ترکيد، زدم زير گريه و گفتم:
– سپيده تو رو خدا تو رو به جون آرمين بگو. تو رو خدا هر اتفاقي که افتاده باشه تحمل مي کنم. چون هيچي بدتر از بي خبري نيست. پس بگو و خلاصم کن! آقا اصلا بگين مرده!!! فقط من بفهمم …
بغلم کرد و در حالي که اونم کم مونده بود گريه اش بگيره، گفت:
– تو رو خدا گريه نکن رزا! من چيزي نمي دونم، باور کن.
– پس اگه چيزي نمي دوني چرا اينقدر ناراحتي؟ هان؟
– به خاطر اينکه طاقت ديدن اشکاي تو رو ندارم. طاقت ديدن ناراحتيتو ندارم ديوونه رواني!
ازش جدا شدم و با ترديد گفتم:
– سپيده دروغ مي گي نه؟
صورتشو گرفت بين دستاش و گفت:
– نه نه من دروغ نمي گم.
حالم خيلي بد بود، ولي با اونجا موندن هم چيزي نصيبم نمي شد. پس تصميم گرفتم برم و توي خلوت اتاق خودم بميرم. دماغمو بالا کشيدم و گفتم:
– مي شه يه ليوان آب به من بدي؟
سپيده در حالي که هنوز با ناراحتي و نگراني نگام مي کرد، از جا بلند شد و براي آوردن آب از اتاق بيرون رفت. دستمالي از کيفم بيرون آوردم و اشکامو پاک کردم. ديگه نمي دونستم بايد رو به آسمون به خدا چي بگم و چي ازش بخوام؟
– خدايا فقط يه خبر … حتي اگه بدترين خبر باشه!
سرمو روي پاهام گذاشتم و سعي کردم به خودم مسلط بشم. سپيده با ليواني آب وارد اتاق شد. با ناراحتي گفت:
– ديگه چيزي از چشات باقي نمونده! خوب اينقدر اين اشکا رو نريز!
بي حرف ليوان آبو گرفتم و تا ته سر کشيدم بلکه اعصاب خرابم يه کمي آروم بشه. سپيده گفت:
– اين کارا چيه که تو با خودت مي کني؟ داريوش جايي رو نداره که بره! شايد سرما خورده و مجبور شده توي خونه بمونه. حالا هم نمي تونه جوابتو بده. شايد هم با پدرش به يه مسافرت کاري رفته باشه.
– امکان نداره! داريوش در هر شرايطي به من خبر مي ده و منو بي خبر نمي ذاره. مي ترسم سپيده مي ترسم اونو ازم گرفته باشن.
– بيخود مي ترسي. هميشه يک درصد احتمال بده که طرف توي بد موقعيتي گير کرده باشه. بعدش هم اگه قراره داريوش رو ازت گرفته باشن همون بهتر که گرفته باشنش! الان بگيرن خيلي بهتره تا چند سال ديگه و وقتي اسمش رفت تو شناسنامه ات! بد مي گم؟ اصلاً يه کم اروپايي فکر کن، اون نشد يکي ديگه. اين که ديگه غصه نداره.
پوزخندي زدم و گفتم:
– اگه مي تونستم اروپايي فکر کنم که الآن اينجا نبودم، اروپا بودم و يه دختر اروپايي! ولي سپيده من يه دختر ايرانيم! احساساتم عواطفم و عشقم همه شرقيه! به اين راحتي فراموش نمي شه. يه لحظه خودتو بذار جاي من.
هر دو دستش رو گرفت بالا و گفت:
– خيلي خوب قبول. فقط گريه نکن خوب؟ من هر طور که شده يه خبر از آرمين مي گيرم. قول مي دم. خوبه؟
با ترديد گفتم:
– اميدوارم که به قولت عمل کني.
– عمل مي کنم. قول دادم ديگه!
– خيلي خوب فقط اگه مي شه شماره آرمين رو هم بده. چون مي خوام اگه تو نتونستي خودم يه خبري ازش بگيرم. اگه لازم شد پا مي شم مي رم اصفهان!
پشت چشمي نازک کرد و گفت:
– دستت درد نکنه ديگه. يعني منو قبول نداري؟
– چرا قبولت دارم ولي کار از محکم کاري عيب نمي کنه.
تا اومد چيز ديگه اي بگه تلفن اتاقش زنگ زد. رنگ سپيده آشکارا پريد. پاورچين پاورچين به طرف تلفن رفت و گوشي رو برداشت و گفت:
– بله بفرماييد.
– …
– سلام خوبم ممنون. شما خوبيد؟
با اشاره پرسيدم کيه؟ ولي جواب نداد. پشتشو به من کرد و گفت:
– نه
– …
– بله
يه لحظه حدس زدم که شايد آرمين باشه، ولي سپيده مي خواد من نفهمم. نمي دونم چرا حس زنونه م اينقدر به سپيده شک کرده بود! آروم آروم به طرف تلفن رفتم و زدم روي آيفون. صداي آرمين اومد که گفت:
– تو فعلاً لازم نيست که چيزي بهش بگي خوب؟ من يه کاري مي کنم. خودم با داريوش صحبت
مي کنم.
سپيده به طرفم چرخيد و با ترس نگام کرد. گوشي از دستش کف اتاق افتاد. صداي آرمين اومد که مي گفت:
– الو سپيده … چي شد چرا جواب نمي دي؟ الو.
گوشي رو برداشتم و با صداي لرزوني گفتم:
– چي رو نبايد به من بگه آرمين؟ چرا شماها به من نمي گيد که چي شده؟
چند لحظه از اون طرف هيچ صدايي نيومد تا اينکه آرمين با صدايي آروم گفت:
– سلام رزا …
– سلام …
– ببين رزا اتفاق خاصي نيفتاده، ولي…
– ولي چي؟ حرف مي زني يا نه؟ دق مرگم کردين به خدا!
– خوب آخه ما نمي تونيم بگيم. بذار با خود داريوش حرف بزن.
با عصبانيت فرياد زدم و گفتم:
– با کدوم داريوش؟ الان که تو گوشي رو بذاري مي دوني من چه به روزم مي ياد؟ يا مي گي آرمين يا …
– رزا آروم باش! راستش داريوش مي خواد خودش با تو حرف بزنه. البته نگران نباش چيز خاصي نيست. شب قراره حدوداي ساعت هشت بهت تلفن کنه. منتظرش باش. توي اين دو هفته هم يه کم کسالت داشته. خودت مي دوني که داريوش چقدر دوستت داره! پس راجع بهش فکراي بيخود نکن و منتظرش بمون.
انگار همه نگراني هام پر زد! آدم عاشق به همين راحتي خر مي شه!
با ذوق گفتم:
– راست مي گي آرمين؟
– آره بابا دروغم چيه؟
– مرسي تو بهترين خبرو بهم دادي. بهش بگو زود زنگ بزنه چون من ديگه تحمل ندارم.
پس از چند لحظه مکث گفت:
– باشه حتماً.
– فعلاً خداحافظ.
– به سلامت. فقط لطف کن گوشيو بده به سپيده.
گوشي رو دست سپيده دادم و تند تند مقنعه مو سرم کردم. مي خواستم هر چي سريع تر به خونه برم. وقتي سپيده گوشي رو قطع کرد گونه شو محکم بوسيدم و گفتم:
– من ديگه مي رم خونه.
اينقدر ذوق زده بودم که يادم رفت سپيده رو به خاطر دروغ گفتنش توبيخ کنم. سپيده با صدايي گرفته و بي حال گفت:
– کجا مي ري؟ بودي حالا.
– نه ترجيح مي دم برم خونه و منتظرش باشم.
– باشه عزيزم هر طور راحتي، ولي …
– ولي چي؟
يه دفعه گفت:
– صبر کن باهم بريم. منم مي يام.
طبيعي بود، سپيده زياد مي يومد خونه ما. پس گفتم:
– خيلي خوب پس زود باش.
سپيده لباسشو عوض کرد و با هم از خونه اونا بيرون رفتيم.
همين که رسيبديم خونه مون اصلا نفهميدم چه جوري لباس عوض کردم، گوشي اتاقم رو گذاشتم روي زمين و نشستم کنارش. سپيده با ديدن وضعيت من گفت:
– ديوونه تازه ساعت پنجه! داريوش ساعت هشت زنگ مي زنه.
بدون اينکه حتي چشم از تلفن بگيرم گفتم:
– مهم نيست ترجيح مي دم همين جا بشينم.
– باشه بشين منم مي رم بخوابم. فقط تا زنگ زد اگه هنوز خواب بودم بيدارم کن.
دستمو تو هوا تکون دادم. انگار مي خواستم يه پشه مزاحم رو بپرونم، گفتم:
– خيلي خوب.
سپيده با اين حرف توي تخت من پريد و پتو رو روي سرش کشيد. به ساعت نگاه کردم عقربه ها به کندي پيش مي رفتن و اعصابم رو به هم مي ريختن. تازه ساعت پنج و سي دقيقه شده بود. نمي دونستم تا ساعت هشت چطور بايد صبر کنم؟ واقعاً عاشقي بد دردي بود! نگاهي به تابلوي داريوش کردم و گفتم:
– اي ناقلاي ديوونه! ديدي منو هم به درد خودت مبتلا کردي؟
سرمو روي پاهام گذاشتم و به اشکام اجازه باريدن دادم. خودم نمي دونستم براي چي دارم گريه مي کنم؟ شايد به خاطر اينکه داريوش مريض شده بوده و من نفهميده بودم! دلم براي صداي مردونه و قشنگش لک زده بود. اون که طاقت يه لحظه ناراحتي منو نداشت حالا کجا بود که ببينه از دوريش گريون شدم. يکي از دوستام توي دفتر خاطراتم نوشته بود، هيچ وقت گريه نکن! چون هيچکس لياقت اشکاي تو رو نداره و کسي هم که لياقتشو داره طاقت ديدنشو نداره. يکي ديگه از دوستامم نوشته بود اون کسي که واقعاً عاشقه و طاقت اشکاتو نداره پا به پاي تو اشک مي ريزه. پس اگه طاقت ديدن مرواريدهاشو نداري گريه نکن. داريوش عزيزم! هميشه عشقشو به من ثابت کرده بود. هميشه وقتي گريه مي کردم کلافه مي شد و با درد مي گفت:
– تو رو خدا گريه نکن. طاقت ندارم ببينم از چيزي ناراحتي!
يادم اومد به اون روزي که به خاطر اشکاي من با آرمين گلاويز شد. با به ياد آوردن اين خاطرات نه تنها دردي از من دوا نشد، بلکه نمک روي زخمم پاشيده شد. کنار ميز تلفن دراز کشيدم. چيزي طول نکشيد که چشمام گرم شد و خوابم برد. نمي دونم چقدر گذشته بود که با صداي بلند تلفن از خواب پريدم.
سريع به ساعت نگاه کردم. ساعت شش و نيم بود. با عجله گوشي رو برداشتم. زود بود براي اينکه داريوش زنگ بزنه ولي من استرس داشتم. همين که گفتم الو صداي دخترونه اي خط کشيد روي نياز قلبم. از بچه هاي مدرسه بود که مي خواست يه سوال درسي بپرسه. بي حوصله سوال رو براش توضيح دادم. اونم که متوجه بي حوصلگي من شد، خودش زود بعد از گرفتن جواب تشکر کرد و گوشي رو گذاشت. دوباره سر جام دراز کشيدم، مرزي تا ديوونگي نداشتم. دو هفته بيخبر يو حالا تشنه و خمار شنيدن صداي داريوش، اين يه ساعت و نيم باقي مونده بدجور داشت کش مي يومد و اعصابم رو خورد مي کرد. چشمامو بستم و سعي کردم به خاطراتم با داريوش فکر کنم، تا زمان سريع تر بگذره. ياد يکي از روزايي افتادم که با داريوش از غيبت خاله کيميا سو استفاده کرده و دو تايي لب آب نشسته بوديم. هر از گاهي موجي مي يومد و پاهامونو نوازش مي کرد. بر عکس روزاي ديگه داريوش خيلي ساکت شده بود و فقط نگام مي کرد. آخر سر عصباني شدم و گفتم:
– داريوش تو چته؟ چرا اينقدر نگام مي کني؟
– خوب هر چي نگات مي کنم سير نمي شم!
سر جام وول خوردم و گفتم:
– يه چيزي بگو. حوصله ام سر رفت.
– ترجيح مي دم سکوت کنم تا تو حرف بزني.
هنوز حرفش تموم نشده بود که صداي خنده بچه گونه اي تو فاصله نزديک حواس جفتمونو معطوف خودش کرد. دختر بچه خيلي خوشگلي با موهاي بور و چشماي عسلي مشغول آب بازي با باباش بود. داريوش چنان محو اين صحنه شده بود که منو هم از ياد برده بود. دختر کوچولو لباس بنفش کوتاهي پوشيده بود و حسابي از پدرش دلبري مي کرد. همينطور که مي دويد فاصله اش با ما کمتر و کمتر مي شد. نزديک داريوش که رسيد پاش به تکه سنگي گير کرد و محکم زمين خورد. داريوش و باباش هر دو براي بلند کردنش خيز گرفتن ولي داريوش زودتر بهش رسيد و بغلش کرد. چنان عاشقانه بچه رو بوسيد و نوازش کرد که حسوديم شد. ولي نمي تونستم منکر صحنه زيباي جلوي روم بشم. چقدر پدر بودن به داريوش مي يومد. از فکر اينکه يه روزي داريوش بچه خودمونو بغل کنه و اينطور عاشقونه ببوسه هم خجالت کشيدم و هم دلم ضعف رفت. داريوش که تازه متوجه من شده بود يه بار ديگه بچه رو بوسيد و اونو به باباش تحويل داد و کنار من اومد. قبل از اينکه بتونه حرفي بزنه بدون فکر گفتم:
– بابا شدن خيلي بهت مي ياد.
بعد تازه متوجه حرف نسنجيده ام شدم و از شرم سرخ شدم. داريوش از ديدن شرمم خنده اش گرفت و گفت:
– آخي! کوچولوي من خجالت کشيدي؟
از اينکه تو روم آورد بيشتر خجالت کشيدم و معترض گفتم:
– اِ داريوش!
با لذت گفت:
– جانم؟!!
خنديدم و چيزي نگفتم. سرشو آورد پايين طوري که بتونه چشمامو ببينه و گفت:
– نگاه کن منو …
ناچار نگاش کردم. با جديت گفت:
– هيچ وقت راضي نمي شم براي رسيدن به خواسته خودخواهانه خودم تو رو توي رنج بندازم.
با تعجب گفتم:
– هان؟!
– يعني اينکه هيچ وقت نمي خوام به خاطر بچه دار شدن تو رو اذيت کنم.
– يعني چي داريوش؟!
داريوش با کلافگي دست توي موهاش کرد و گفت:
– چطور حاليت کنم؟ بابا من تحمل ندارم ببينم تو درد مي کشي. زايمان هم درد داره. حالا متوجه شدي؟
بحث جدي شده بود، پس شرم رو کنار گذاشتم و گفتم:
– آخرش که چي؟ من خودم مي خوام.
داريوش براي فيصله دادن به بحث از در شوخي وارد شد و گفت:
– فوقش من يه زن ديگه مي گيرم وقتي بچه دار شد اون بچه رو با هم بزرگ مي کنيم. چطوره؟
با اينکه داريوش شوخي کرد ولي به من بر خورد. با دلخوري نگاش کردم و وقتي نگاشو ديدم از جا بلند شدم و با قهر به طرف ويلا دويدم. داريوش هم سريع از جا پريد و دنبالم دويد. قبل از اينکه به ويلا برسم، جلوم پيچيد و گفت:
– داشتم شوخي مي کردم عزيزم! تو جدي گرفتي؟
از کنارش رد شدم و گفتم:
– برو اون طرف داريوش.
داريوش بدون توجه به فرارم دوباره راهمو سد کرد و گفت:
– خوب ببخشيد ديگه عزيزم. اصلاً من غلط کردم. مگه من مي تونم جز تو به زن ديگه اي دست بزنم فداي تو بشم من؟ ولي باور کن طاقت زجر کشيدن تو رو ندارم!
با غيظ گفتم:
– تو چي کار داري؟ اين منم که بايد تحمل کنم که مي کنم. باز که داري حرف خودت رو مي زني. اگه يه بار ديگه از اين حرفا بزني باور کن ديگه باهات حرف نمي زنم.
خنديد و با لذت گفت:
– الهي من دور تو بگردم که قهر کردنت هم درست عين بچه کوچولوهاست.
اون روز بحثمون به جايي نرسيد و من نفهميدم آخر داريوش حرفم رو قبول کرد يا نه؟!!
دوباره با صداي زنگ تلفن از جا پريدم. اين بار سپيده هم بيدار شد. ساعت هشت و ربع بود. حتم داشتم که خود داريوشه. اونقدر هيجان زده شده بودم که حد نداشت. دستم مي لرزيد و قلبم رو توي دهنم خيلي خوب حس مي کردم. سپيده از روي تخت پايين اومد و گفت:
– داريوشه؟!!
دستمو بردم سمت گوشي، نمي دونم چرا مي ترسيدم جواب بدم، فقط يه صدايي از حنجره ام خارج شد شبيه:
– هوم!
– منم فکر مي کنم خودش باشه. مي رم بيرون، ولي همين دور و برا هستم. زود خبرم کن.
با استرس گوشي رو برداشتم و همينطور که دستم رو روي دهني مي ذاشتم گفتم:
– باشه …
سپيده از اتاق رفت بيرون. تماس رو وصل کرده بودم اما اونطرف خط جز صداي نفس هيچ صدايي به گوش نمي خورد. منم که کلا زبونم قفل شده بود، اولين کاري که کردم رفتم سمت در و براي اطمينان قفلش کردم. دوست نداشتم وسط حرف زدنم کسي مزاحم بشه. داريوش قصد حرف زدن نداشت، پس خودم با هزار زور نفس عميقي کشيدم و گفتم:
– الو….
صداي نفس عميقي هم از اون سمت خط شنيدم و بعد از چند ثانيه مکث:
– رزا … خودتي؟
بغض چنگ انداخت به گلوم ، صداي داريوشم بود. داريوش من حالش خوب بود و اين برام از هر چيزي با ارزش تر بود! گفتم:
– سلام عزيز دلم. معلومه که خودمم! خوبي؟ تو که منو کشتي. من الان دو هفته اس که دارم ديوونه
مي شم. باز کجا غيبت زد داريوش؟ چطور دلت مي ياد با من اينجوري کني؟ آخه اين چه کاريه؟!!
چند لحظه صدايي نيومد و بعد صداي داريوش تو گوشي پيچيد. اونم نه با لحن هميشگي. خشن بود و
بي حوصله:
– ديگه داري حوصله منو سر مي بري. اَه!
با حيرت گفتم:
– چي؟
– همين که شنيدي!
به تته پته افتادم، يه لحظه شک کردم که خود داريوش باشه، گفتم:
– منظورت چيه داريوش؟
– اينقدر داريوش داريوش نکن. چته اينقدر به من زنگ مي زني؟ خوب اگه مي خواستم که خودم بهت جواب
مي دادم. همه جا رو تلفن کِش کردي که چي؟
با چشمايي گشاد شده گوشي رو جا به جا کردم و گفتم:
– داريوش تو چت شده؟
– من هيچيم نيست. سالم سالمم! اين تويي که داري روانيم مي کني. بابا حالا من يه چيزي گفتم. توي زيگيل سفت چسبيدي؟
نفسم به سختي بالا مي يومد. چرا قلبم طاقت سردي داريوش رو نداشت؟! چرا باور نمي کرد که خود داريوش داره با من اينطوري حرف مي زنه؟!! هي کسي از درونم داد مي کشيد دروغه! اين داريوش نيست! دروغه! به زور گفتم:
– يعني چي داريوش؟
– اي بابا چقدر خنگي! هيچي بابا. تو جدي جدي فکر کردي که من مي خوام باهات ازدواج کنم؟
زد زير خنده و ادامه داد:
– کور خوندي خانوم کوچولو! من فقط براي چند روز شمال و کيش تو رو مي خواستم که خوش باشم. دستت درد نکنه معشوقه خوبي بودي. زياد هم جفتک نپروندي. در ضمن بذار به اطلاعت برسونم که تا چند هفته ديگه
مي خوام با دختر عموم ازدواج کنم. دختري که از نجابت تکه! نه مثل تو که اينقدر راحت ولت مي کردم همه چيزت رو به من واگذار مي کردي!
حرفاش درست عين تيشه اي بود که به ريشه ام کوبيده بشه. چونه لرزونم نمي ذاشت درست حرف بزنم. دهنم که شور شد از خودم بدم اومد!! چرا داشتم گريه مي کردم؟!! چـــــــرا؟ گفتم:
– ولي داريوش تو … تو عاشق من بودي. من به خاطر تو داشتم غرق مي شدم. داريوش تو …
باز خنديد، بريده، مقطع:
– هه هه چقدر ساده اي تو دختر! براي خودت مي گم. خوب نيست اينقدر ساده باشي. مگه عقلمو از دست دادم که عاشق بشم؟ عاشق کي؟ عاشق يه دختر؟! اونم چه دختري؟!!! دختر زني که بابامو به خاک سياه نشوند؟ توام عين مامانتي! درست همون بلايي که مامانت سر بابام آورد رو من سر تو آرودم خانوم کوچولو! اونوقت بيام عاشقت بشم؟!! عمراً! مي دوني چيه رزا؟ من توي مدت دوستي با تو به اين موضوع پي بردم که بازيگر خيلي خوبي هستم. تا حالا اينقدر قشنگ نقش يه عاشقو بازي نکرده بودم. اونا همه صحنه سازي بود که خوشبختانه يا متاسفانه همگي باور کرديد! خيلي خوشحالم که توي اين مدت يه نفر ديگه به ليست عشاقم اضافه شد. تو هم يکي مثل اونا. با اين تفاوت که تو يه خورده سر سخت تر بودي و من براي به دست آوردنت مجبور شدم يه سيلي هم نوش جون کنم، ولي خوب فداي سرم ارزششو داشت. تو دختر خوشگل و تو دل برويي بودي. به من که خيلي حال داد. به خصوص که انتقام بابامو هم گرفتم. فقط حيف که نشد اين جريان رو تا سر سفره عقد طول بدم و اونجا بي آبروت کنم. اونجوري بيشتر برام لذت داشت! اما حيف … مريم داشت از دستم مي رفت! براي اينکه مريمو از دست ندم مجبور شدم نقشه مو زودتر از موعد عملي کنم. چندان بدم نشد! مهم اين بود که تو عاشق من بشي و با مخ کوبيده بشي به زمين …
دنيا داشت دور سرم مي چرخيد! همه اين کارا بازي بود؟!! همه اش بازي بود؟!! باورم نمي شد! نمي تونستم باور کنم!
قلبمو چنگ زدم، با عجز و به زور گفتم:
– داريوش اين کارو با من نکن!
صداش خشن شد:
– برو بابا اينقدر اين حرفا رو از اينو و اون شنيدم که ديگه برام تکراري شده. برو خوش باش! الکي هم غرورتو نشکن. دست از سر من بردار. برو دنبال زندگيت.
هق زدم:
– داريوش تو به خاطر من خيلي کارها کردي. حتي … حتي اشک ريختي … باورم نمي شه که تمامشون از روي دروغ و ريا باشه!
– باور کن … چون من بازيگر خوبي هستم. اصولاً دخترا دوست دارن يه پسر به خاطرشون اشک بريزه. اداي گريه رو درآوردن کار خيلي سختي هم نيست. براي کوبيدن تو بدتر از اينو هم مي تونستم انجام بدم، ولي زود افتادي تو دام خانوم کوچولو.
ناليدم:
– خيلي نامردي. من مي ميرم!
چند لحظه سکوت شد، بعد از چند ثانيه که به نظر من قرني گذشت صداشو که ديگه برام طنين خوشي نداشت و شبيه ناقوس مرگ بود رو شنيدم:
– بهتره نميري و مثل من زندگيتو بکني. در ضمن ديگه نمي خوام ببينمت يا صداتو بشنوم. چون ديگه حوصله تو ندارم. تو هم برام تکراري شدي! کارم باهات تموم شده! کاري نداري؟
همينطور که گوشي داشت از دستم سر مي خورد ناليدم:
– برو … برو بمير.
گوشي از دستم روي زمين افتاد. صداي سپيده رو از بيرون مي شنيدم که صدام مي کرد. نفسم بالا نمي يومد. مدام محتويات معده ام رو تا توي گلوم حس مي کردم و وقتي مي خواستم همه شو بالا بيارم دوباره برمي گشتن سر جاشون. جريان خونم انگاري برعکس شده بود. دستمو روي سينه ام گذاشتم و چند بار سعي کردم نفس بکشم اما فايده اي نداشت! هوايي براي تنفس نداشتم! باورم نمي شد به اون راحتي رو دست خورده باشم! اسير يه توطئه شده باشم! باورم نمي شد! به طرف پنجره رفتم و بازش کردم بلکه هواي تازه حالم رو بهتر کنه، ولي فايده نداشت. هوا به من نمي رسيد. انگار دور بود! خيلي دورتر از پنجره! خم شدم که خودمو به هوا برسونم، دست لرزونمو دراز کردم جلوتر از بدنم. مي خواستم با دستم هوا برسونم به ريه هام! ولي نمي رسيدم. بدنم رو کامل بيرون کشيدم و بعد از حس رهايي، ديگه چيزي نفهميدم.
****
همه جا تار بود. چيزي رو درست نمي ديدم. پاهام زق مي زد. دست راستم خيلي درد مي کرد. طوري تير مي کشيد که دوست داشتم از اعماق وجودم جيغ بزنم! اما حتي انرژي براي جيغ زدنم نداشتم! سرم که ديگه در حال انفجار بود. تو اتاقي تنها خوابيده بودم. ديوارا سفيد بودن. روي تخت بلندي دراز کشيده بودم. نکنه مرده بودم؟ نه زنده بودم! اگه مرده بودم، الان فرشته عذاب به ملاقاتم مي يومد. منو توي قبر مي ذاشتن نه توي يه اتاق سفيد. شايدم تو بهشت بودم! دلم مي خواست بخوابم. چيزي يادم نمي يومد. چرا اينجا بودم؟ توي اين اتاق سفيد بد بو چه غلطي مي کردم؟ نکنه اينجا اتاق انتظار بهشته؟ نه بابا کسي که مي ره بهشت که درد نداره! يعني مي شه که در اتاق باز بشه و عين توي فيلما يه نور شديد بياد تو و بعد که چشمم به نور عادت مي کنه ببينم که منظره خيلي قشنگي اونور دره؟ بعد برم وسط بهشت؟ چه افکاري داشتم! مرده بودم اما تو فکر فيلم هم بودم! اين ديگه چه نوع مردني بود؟ چشمام دوباره داشت سنگين مي شد. گذاشتم پلکام بسته بشه، تا بلکه توي خواب بفهمم قضيه از چه قراره… انگار خيلي خسته بودم، چون دردم لحظه به لحظه کمتر شد و خيلي زود خوابم برد.
دوباره که چشم باز کردم، چيزي روي بيني ام قرار داشت. سرمو که رو به طاق قرار بود به سمت راست بر گردوندم. مامان رو با چشماي گريون ديدم که دستمو تو دستش گرفته و در حال زمزمه کردن حرف هائيه که من قادر به شنيدنش نبودم. بعد از اون خاله شيلا و سپيده و زن عمو گلرخ و زن عمو ناهيد و صدف، دختر دايي و ايلناز و شيدا زن مهران و زندايي پروانه ايستاده بودن. چشماي همه از زور گريه سرخ و متورم بود. سپيده که وضعش از مامان هم بدتر بود. اينقدر صورتش و چشماش پف کرده بود که حاضرم قسم بخورم تا همين لحظه در حال گريه بوده. با بي حالي سرمو برگردوندم به سمت چپ. اولين کسايي که به چشمم اومدن، بابا و رضا و سام و ايليا بودن که چشماي اونا هم سرخ سرخ بود. بعد از اونا هم مهران و دايي شهرام و دو تا عموها بودن. خيلي تشنه ام بود. به زور گفتم:
– آب.
رضا که از همه به من نزديک تر بود گفت:
– الهي دورت بگردم خواهر گلم! نمي شه آب بخوري. غدقنه.
با التماس و صدايي گرفته گفتم:
– تو رو خدا تشنمه!
هنوز حرفم تموم نشده بود که صداي گريه مامان و سپيده بلند شد. درست مثل اينکه براشون روضه مي خوندم. مامان با عجز گفت:
– رزا مامان الهي فدات بشم! الهي پيش مرگت بشم! تو براي چي رفتي روي پنجره؟ مامان تو که قصد خودکشي نداشتي؟ بگو به همه مامان! مگه تو چي کم داري؟
پنجره! هوا! نفس! سقوطم! واي خدا! واي خدايا! تازه يادم افتاد براي چه اومدم بيمارستان. صداي داريوش هنوز داشت توي گوشم زنگ مي زد:
– توي مدت دوستي با تو به اين موضوع پي بردم که بازيگر خيلي خوبي هستم. تا حالا اينقدر قشنگ نقش يه عاشقو بازي نکرده بودم. اونا همه صحنه سازي بود که خوشبختانه يا متاسفانه همگي باور کرديد. خيلي خوشحالم که توي اين مدت يه نفر ديگه به ليست عشاقم اضافه شد. تو هم يکي مثل اونا با اين تفاوت که تو يه خورده
سر سخت تر بودي و من براي به دست آوردنت مجبور شدم يه سيلي هم نوش جان کنم. ولي خوب فداي سرم ارزششو داشت. به خصوص که انتقام بابامو هم گرفتم. فقط حيف که نشد اين جريان رو تا سر سفره عقد طول بدم و اونجا بي آبروت کنم. اونجوري بيشتر برام لذت داشت! اما حيف … مريم داشت از دستم مي رفت! براي اينکه مريمو از دست ندم مجبور شدم نقشه مو زودتر از موعد عملي کنم. چندان بدم نشد! مهم اين بود که تو عاشق من بشي و با مخ کوبيده بشي به زمين … دست از سر من بردار. در ضمن ديگه نمي خوام ببينمت يا صداتو بشنوم چون ديگه حوصله تو ندارم. تو هم برام تکراري شدي!

5/5 - (1 امتیاز)

Check Also

رمان تقاص فصل ۸ قسمت ۱

– يالا ديگه حالا صداي قار و قور شکم آرمين تا بالا هم مي رسه. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.