رمان تقاص فصل ۲

مامان با تعجب گفت:
– چت شد يهو؟ اوقور بخير کجا تشريف مي برين؟
دلم نمي خواست حرف بزنم. فقط مي خواستم از اتاق برم بيرون. ولي مجبور بودم توضيحي قانع کننده به مامان بدم تا اجازه خروجم رو صادر کنه. سعي کردم لبخند بزنم و گفتم:
– مي خوام برم کافي شاپ هتل، آخه خوابم نمي ياد شايد اگه يه چيزي بخورم خوابم بگيره بتونم بخوابم.
– اين وقت شب؟! لازم نکرده بگير بخواب سر جات خوابت مي بره.
خاله کيميا با شرمندگي گفت:
– حرف زدناي من اين بچه رو از هم از خواب باز کرد.
واقعاً ديگه نمي تونستم حرف بزنم اون يه جمله رو هم به زور گفته بودم، سپيده سريع به دادم رسيد و گفت:
– نه خاله جون اين چه حرفيه؟ ما از اول هم خوابمون نمي يومد.
بعدش خودشو براي مامان لوس کرد و گفتم:
– خاله جون بذارين بريم ديگه. قول مي ديم پامونو از هتل بيرون نذاريم. فقط يه چيزي مي خوريم و زود بر مي گرديم.
مامان با اخم گفت:
– امان از دست شما دوتا … واي به حالتون اگه از هتل خارج بشين. فهميدين؟
سپيده سريع گفت:
– چشم خاله.
بدون اينکه براي سپيده صبر کنم از در بيرون پريدم. دلم مي خواست داد بزنم. خدايا! اين چه مجازاتي بود؟! مگه من چه گناهي مرتکب شدم که بايد عشقم يه آدم هرزه کثيف باشه؟ کسي که از جنس زن بيزاره! تقريباً داشتم تلو تلو مي خوردم که سپيده زير بازومو گرفت و بي حرف منو به سمت کافي شاپ کشيد. اون وقت شب کافي شاپ خلوت بود و فقط يه زوج جوون مشغول حرف زدن و خورن نمي دونم چي بودن! سر اولين ميز دم دستم نشستم و سرمو بين دستام فشار دادم. اشک آروم از گوشه چشمام چکيد. سپيده دستامو از سرم جدا کرد و ميون دستاي گرمش فشرد و گفت:
– از کجا مي دوني اين داريوش همون داريوشه؟ چرا خودتو اذيت مي کني؟ بهت که گفتم هر گردي …
پريدم وسط حرفش و گفتم:
– اين يه پازل بهم ريخته بود توي ذهن من که حالا کامل شده. همه شو چيدم کنار هم تا به اين نتيجه رسيدم.
– يعني چي؟ چه پازلي؟
اشکامو پاک کردم و گفتم:
– يادته برات تعريف کردم مامانم با ديدن تابلو حالش بد شد و بابا کلي توبيخم کرد تا بفهمه پسره کيه؟
– آره يادمه.
– من مطمئن بودم که مامان با ديدن اون چهره ياد يه کسي افتاده و چقدر دلم مي خواست اون شخصي رو که اينقدر شبيه نقاشي من بوده رو ببينم.
– خب که چي؟
– ديدي وقتي مامان به خاله کيميا گفت دوست دارم پسر دوستمو ببينم خاله کيميا چي گفت؟
– نه يادم نيست.
– خاله کيميا گفت فکر نکنم از ديدنش زياد خوشحال بشي.
– خب؟!
– از اون طرف من مطمئنم مامانم با خسرو شوهر خاله کيميا قبلاً ها يه صنمي داشته که خاله کيميا اينقدر
مي ترسيد جلوي مامان از بدبختي هاش بگه.
– آره درسته منم يه شک هايي کردم.
– داريوشي که امشب ديديم دندونپزشک بود حدوداً بيست و هشت ساله، پسر خاله کيميا هم همين مشخصات رو داره.
سپيده که حسابي گيج و کنجکاو شده بود گفت:
– خب خب؟
– داريوش دقيقاً شکل پدرشه، اينو از حرف خاله کيميا که به مامان گفت فهميدم. مامان هم با ديدن تابلوي من ياد خسرو افتاد که حالش بد شد. فهميدي؟! اين داريوش همون داريوشه من مطمئنم.
اينبار نوبت سپيده بود که سرشو بين دستاش بگيره. ناليد:
– خداي من!
– سپيده بدبخت شدم رفت. عشق اولم بايد کي باشه؟ پسري که …
گريه جلوي ادامه حرفمو گرفت و به هق هق افتادم. سپيده سريع ليواني آب برام آورد و گفت:
– اين آبو بخور آروم باش. حالا که دنيا به آخر نرسيده عزيزم … خيلي زود فراموشش مي کني.
– فراموشش مي کنم؟ چطوري؟ برام خيلي سخته سپيد من يک ساله که خواب و خوراکم شده عشق واهي فکر نمي کردم يه روزي عشق واقعيم هم تبديل بشه به يه عشق واهي.
سپيده بي حرف سرمو کشيد تو بغلش و گذاشت حسابي خودمو تخليه کنم. منم اينقدر زار زدم تا ذره ذره اون عشقو از قلبم خارج کردم.
وقتي گريه ام تموم شد سپيده منو از خودش جدا کرد و گفت:
– حالا مي خواي چي کار کني؟
هنوز هق هق مي کردم، فين فين کردم و گفتم:
– تو کار خدا موندم سپيده! چرا بايد اينجوري مي شد؟
– هر کاري يه حکمتي داره.
– اميدوارم ديگه نبينمش چون هر بار ديدنش برام تبديل به عذاب مي شه. ولي اگه هم ديدمش بايد نسبت بهش سرد باشم اينقدر سرد که از من نا اميد بشه. نمي خوام براش يه طعمه باشم. نمي خوام يه وسيله براي خوش گذرونيش باشم. نمي خوام از بچگي و سادگيم سو استفاده کنه.
سپيده انگشتاي دستمو فشرد و گفت:
– درکت مي کنم عزيزم درکت مي کنم.
سرمو روي ميز گذاشتم و سعي کردم به خودم مسلط بشم. سپيده گفت:
– فکر کنم آرمين همون دوستشه که خاله مي گفت پسر خوبيه.
زمزمه وار گفتم:
– آره منم همين فکرو مي کنم چون واقعاً پسر خوبي بود.
– اگه آروم شدي پاشو بريم توي اتاق. خاله نگران مي شه.
سرمو از روي ميز برداشتم و تازه چشمم به بستني هاي روي ميز افتاد. اصلاً نفهميدم سپيده کي سفارش بستني داده. بي توجه به اونا گفتم:
– موافقم فقط قبلش بايد دست و صورتم رو بشورم که کسي نفهمه گريه کردم.
وقتي به اتاق برگشتيم تصميم خودمو گرفته بودم. بايد فراموشش مي کردم به هر قيمتي که شده بود! حتي اگه احساسم مي خواست جلومو بگيره بايد با عقلم پسش مي زدم. بايد …
* * * * * *
صبح با صداي در از جا بلند شدم. ساعت هشت صبح بود و همه خواب بودن. پتو رو روي سرم کشيدم چون اصلاً ناي اينکه از جا بلند بشم رو نداشتم. تازه نزديک صبح خوابم برده بود، ولي کسي که پشت در بود دست بردار نبود. از اينکه فقط من بيدار شدم و خوابم اينقدر سبک بود لجم گرفت. ايشي گفتم و همونطور با لباس خواب و موهاي پريشون از جا بلند شدم و در رو باز کردم. از ديدن داريوش پشت در جا خوردم و دست و پامو گم کردم! با يه سيني توي دستاش جلوم وايساده بود. يه کم خودمو عقب کشيدم و سعي کردم ريلکس باشم. گفتم:
– تو اينجا چي کار مي کني؟
نمي دونم داريوش از کي براي من شده بود تو! شايد از همون لحظه اي که با حرفاي خاله کيميا احترامش تو ذهنم از بين رفت. داريوش هم از صميميت من جا خورد و با خنده گفت:
– ببخشيد رفتم واسه خودم و آرمين صبحانه گرفتم، گفتم شايد شما حال رفتن تا پايين رو نداشته باشيد، براي شما هم گرفتم.
سيني رو از دستش گرفتم و به سردي گفتم:
– لطفاً ديگه از اين لطف ها به ما نکن. ما خودمون دست و پا داريم، مي ريم مي گيريم. در ضمن اگه هم حالش رو نداشتيم، زنگ مي زنيم واسمون مي يارن. و نکته بعدي که بايد بدوني اينه که مامانم تو اتاقه! اصلاً دوست ندارم مزاحمتاي تو برام دردسر درست کنه!
با مظلوميتي ساختگي گفت:
– ببخشيد نمي دونستم ناراحت مي شيد.
– حالا که ديگه مزاحم خواب من شدي و بخشش من هم دردي رو دوا نمي کنه. شانس هم آوردي که مامانم خوابه! لطف کن برو و ديگه هم مزاحم نشو.
و در رو محکم به هم زدم. سپيده هم از خواب پريد و با عصبانيت گفت:
– وحشي چته؟ درو شکستي.
بغض گلومو گرفته بود و بي رحمانه فشارش مي داد. همانطور سيني به دست پشت در نشستم. سپيده با ديدن حال من طوري که ديگرانو بيدار نکنه پاورچين پاورچين کنارم اومد و گفت:
– چي شده؟ چرا اين جوري شدي؟ اين سيني چيه دستت؟ رفتي صبحونه گرفتي؟
بغضمو فرو دادم و گفتم:
– داريوش بود. رفته بود برامون صبحانه گرفته بود.
با تعجب گفت:
– داريوش؟! داريوش اينجا چه غلطي مي کرد؟ اتاق ما رو از کجا بلد بود؟
– يادت نيست؟ ديشب شماره اتاق رو ازمون پرسيد؟
سپيده که همه چيز دستگيرش شده بود به نرمي منو تو آغوشش کشيد و گونه مو بوسيد. ناليدم:
– سپيده چي کار کنم با دلم؟
– عادت مي کني عزيز دلم. خيلي زود عادت مي کني.
بعد براي اينکه منو از اون حال و هوا خارج کنه گفت:
– ببينم چي آورده برامون آقا داريوش؟ اين داريوش هر چي هم که بد باشه، چاپلوسيش خيلي خوبه. بده بخوريم. دم آقا داريوشو گرم.
خنده ام گفت و گفتم:
– مردشور تو رو ببرن که اگه حرف شکم بشه، دينتو هم مي فروشي. من که ديگه هيچي!
مامان و خاله رو هم بيدار کرديم و با هم صبحونه خورديم. مجبورم شدم به دروغ بگم زود از خواب بيدار شده و خودم براي گرفتن صبحونه رفتم. بعد از خوردن صبحونه قرار شد به پارک آهوان برويم. خاله کيميا از گوشي اتاق به پسرش که مطمئن بودم همون داريوشه زنگ زد و از اون خواست همراهمون بياد. چشمامو بسته بودم و تند تند زير لب دعا مي کردم قبول نکنه. ولي از اونجايي که من شانس ندارم قبول کرد و قرار شد همه با هم برويم. هر کاري کردم لااقل خودم از زير بار رفتن شونه خالي کنم نشد که نشد و مامان هيچ جوره قبول نکرد من تو هتل بمونم. وقتي تو لابي هتل به اونا برخورد کرديم نگاه مامان و خاله شيلا رو تعجبي به همراه ترس پر کرد و نگاه آرمين و داريوش پر از تعجب همراه با شادي شد. من و سپيده هم مجبور بوديم خودمونو متعجب نشون بدهيم. نمي خواستيم اونا بفهمن ما زودتر به اين آشنايي پي برديم. از همون لحظه داريوش منتظر يه فرصتي بود تا بياد کنارم و باهام حرف بزنه. اما من همه سعيم رو يم کردم که از کنار مامان تکون نخورم، با اين وجود يه لحظه که مامان حواسش پرت خاله کيميا و حرفاش شد، داريوش موقعيت رو مناسب ديد و اومد طرفم، سعي کردم رومو برگردونم تا از حرف زدن پشيمون بشه و راهشو بکشه بره، اما فايده اي نداشت چون خونسردانه گفت:
– از بابت اين اتفاق خيلي خيلي خوشحالم. باور کن يکي از دغدغه هاي فکري من اين بود که بهونه ديدار بعديمون چي مي تونه باشه؟ شانس آوردم پيشنهاد مامان رو قبول کردم وگرنه يه فرصت طلايي رو از دست مي دادم.
با اينکه از درون مي لرزيدم ولي به سردي گفتم:
– بعکس شما من اصلاً هم خوشحال نيستم. خيلي هم ناراحت شدم چون اصلاً دوست ندارم صداي يه پسر چاپلوس مثل وز وز زنبور توي گوشم باشه.
چشماي داريوش از حيرت گشاد شدن ولي قبل از اينکه فرصت کند حرفي بزنه سريع ازش فاصله گرفتم. سپيده با خنده کنارم اومد و گفت:
– وقتي داري با داريوش حرف مي زني چشمات عين بچه گربه هاي عصباني مي شه که پنجولاشون رو هم در آوردن و مي خوان طرف مقابل رو تيکه پاره کنن.
لبخند تلخي زدم و گفتم:
– برعکس دلم که هنوز هم بي قرارشه.
سپيده طبق معمول با همدردي دستمو فشرد. تا شب چند جا براي گشت و گذار رفتيم، ولي به خاطر نگاه هاي خيره داريوش، اصلاً به من خوش نگذشت. داريوش مي خواست هر طور شده علت بداخمي و بي احترامي هاي منو بفهمه ولي به نتيجه اي نرسيد. چون من ديگه بهش فرصت حرف زدن ندادم و گذاشتم تو خماري بمونه. شب با خستگي خيلي زياد به خواب رفتم.
* * * * * *
ظهر بود از خواب بيدار شدم که ديدم کسي توي اتاق نيست. از پنجره اتاق به بيرون سرک کشيدم. سپيده روي يکي از نيمکت هاي زير پنجره اتاق نشسته بود. پنجره رو باز کردم و صداش کردم. متوجه من شد و گفت:
– ساعت خواب. رزا مي دوني مثل خرسا خواب زمستوني مي ري؟
خميازه اي کشيدم و گفتم:
– مامان کو؟
– بچه لوس. تو چي کار به مامانت داري؟ بيا پايين پيش من.
– خيلي خوب اول مي رم صبحونه م رو از رستوران هتل بگيرم بخورم، بعد ميام.
– شکمو نياز نيست به خودت زحمت بدي. ساعت دوازده ظهر صبحونه کجا بود ديگه؟ من برات گرفتم. توي يخچاله. کوفت کن و بيا.
– بي ادب. نوش جان که کردم، مي يام پايين.
سريع پنجره رو بستم و به سمت يخچال رفتم. صبحونه کاملي که تو يخچال بود، باعث شد شاتهام دو برابر بشه. اول صبحونه مو خوردم، بعدش هم لباسامو عوض کردم. يه مانتوي تابستونه نخي سبز رنگ پوشيدم با شلوار جين سورمه اي، شال سبز سورمه اي رو هم روي سرم انداختم و يه دسته از موهاي حناييمو کج ريختم روي پيشونيم. تنها آرايشم هم يه برق لب بود، البته فعلا! از اتاق خارج شدم و به محوطه رفتم. سپيده رو ديدم که پشت به من روي همون نيمکت نشسته. آروم بهش نزديک شدم و محکم سر شونه اش زدم. يه دفعه از جا بلند شد و گفت:
– ديوونه ترسيدم.
– چيه فکر کردي آل اومده ببرتت؟ نترس آل هم تو رو نمي بره.
– عوض صبح به خيرته؟
کنارش روي نيمکت نشستم و گفتم:
– صبح به خير عزيز دلم. يعني ديگه ظهر بخير.
خنديد و گفت:
– صبح و ظهر تو هم به خير.
– حالا مي تونم بپرسم مامان اينا کجان؟
– رفتن براي پياده روي کنار ساحل. داريوش بردشون هر چند که وقتي ديد ما قرار نيست بريم مثل توپي که بادش خالي بشه وا رفت.
آهي کشيدم و گفتم:
– نمي دوني چقدر بي تاب ديدنشم ولي اين ديدنا بيشتر عاشقم مي کنه. من ديگه نبايد ببينمش.
با صدايي از پشت سر حرفم نيمه تموم موند:
– سلام خانما. صبحتون به خير. مهمون نمي خواين؟
داريوش و آرمين بودند. آه از نهادم بر اومد. انگار قسمت نبود من اونو از ذهنم خارج کنم. خيلي خوش تيپ و ناز شده بودن هر دوتاشون. آرمين تک پوشي مشکي پوشيده بود که سر آستين ها و پايينش با نوار سفيد دور دوزي شده بود، همراه با شلوار کتون مشکي. داريوش هم تي شرت مشکي ساده و تنگي پوشيده بود. سعي کردم مثل قبل سرد برخورد کنم. به خاطر همينم با اخم گفتم:
– عليک سلام. مهمون چرا چون حبيب خداس، ولي ميمون نمي خوايم چون حيوون خداس!
آرمين که از حرف کاملاً بچه گونه من جا خورده بود گفت:
– دستتون درد نکنه حالا ما ميمون و حيوون شديم؟
خداييش خودم از حرف خودم خجالت کشيدم! عين بچه ها که هي به هم مي گن ادا کار ميمونه ميمون جزو حيوونه آينه! سريع حرفمو اصلاح کردم و گفتم:
– دور از جون شما آرمين خان. شما حبيب خدايين. اين حرفا چيه؟ بفرمايين بشينين.
آرمين زد زير خنده و به داريوش گفت:
– پس اون قسمت حرفشو با تو بود داريوش …
داريوش اخماشو حسابي تو هم کشيد و با غيظ زل زد توي چشمام.
آرمين به طرفداري از دوستش گفت:
– دلت مي ياد رزا به داريوش بگي ميمون؟ همچين يه کم از ميمون خوش قيافه تر نمي زنه؟
يه دفعه فکري به ذهنم خطور کرد. با اينکه دلم نميومد ولي مجبور بودم براي حفاظت از خودم اون کار رو بکنم. چشمکي به سپيده زدم که حرفي نزنه و گفتم:
– آرمين جون تو به اين مي گي خوش قيافه؟ واقعاً که بد سليقه اي!
داريوش که ديگه نمي تونست ساکت بمونه با عصبانيت گفت:
– من چه هيزم تري به تو فروختم؟ هان؟ بگو تا خودمم بدونم!
يه جورايي حق داشت عصباني بشه. احترام به بزرگتر و همه چيز رو فراموش کرده بودم و هر چي از دهنم در مي اومد بهش مي گفتم. با اينحال از رو نرفتم و ادامه دادم:
– هيچي من همينطوري از تو خوشم نمي ياد، ولي براي اينکه مفهوم خوشگلي رو بهتون بفهمونم، بايد نامزدم رو بهتون معرفي کنم.
هر دو با تعجب و هم زمان گفتند:
– نامزدت؟!
– آره نامزد. چرا تعجب کردين؟ به من نمي ياد نامزد داشته باشم؟
آرمين با تته پته گفت:
– خوب … چرا … ولي ما فکر مي کرديم که تو مجردي. آخه سنت واسه ازدواج خيلي کمه.
پشت چشمي نازک کردم و گفتم:
– خوب بله، ولي چون نامزدم منو خيلي دوست داره، ديگه نتونست صبر کنه تا من يه خورده بزرگ تر بشم. آخه مي ترسيد از دستش برم.
خوشبختانه سپيده متوجه منظورم شده بود و حرفي نمي زد. اما از قيافه اش مشخص بود که داره مي ترکه از خنده! داريوش با لبخندي که سرشار از تمسخر بود گفت:
– واسه چي دروغ مي گي؟! خانوم کوچولو فکر نکن با بچه طرفي. اگه محترمانه بگي نمي خواي ما دور و اطرافت باشيم فکر کنم بهتره. لازم نيست خالي ببندي.
– برام مهم نيست که تو چه فکري بکني، ولي براي اينکه دماغت بسوزه و خيط بشي بهت ثابت مي کنم.
خودمم از حرکات بچگونه خودم عذاب مي کشيدم، ولي چاره اي جز اين نداشتم. داريوش با حرص گفت:
– مثلاً چطوري؟
عکسي رو که لحظه آخر رضا بهم داده بود، از توي کيفم در آوردم و گفتم:
– اين عکس مال روز نامزديمونه.
عکسو گرفتن و با تعجب به اون خيره شدن. فقط تو دلم دعا مي کردم که از شباهت بين من و رضا به دروغم پي نبرن که خدا رو شکر متوجه نشدند و آرمين در حالي که هنوز هم رگه هايي از بهت تو صداش موج
مي زد، گفت:
– خيلي به هم مي ياين. اميدوارم خوشبخت بشيد.
هم خنده ام گرفته بود و هم غصه داشت ديوونه ام مي کرد. همه پل هاي پشت سرمو داشتم خراب
مي کردم. قبل از اينکه بتونم جواب بدم، داريوش که هنوز هم شک داشت، گفت:
– پس چرا حلقه دستت نيست؟
سريع جوابي رو که تو آستينم آماده داشتمو تحويل دادم:
– چون من مدرسه مي رم و يه سال ديگه از درسم مونده، خريد حلقه رو موکول کرديم به بعد از درس من.
حس مي کردم صداي مردونه و دلنشين دايوش لحظه به لحظه تحليل مي ره. پرسيد:
– مي تونم بپرسم اسمش چيه؟
– هي هي آقا داريوش زيادي داري وارد جزئيات مي شي!
اما داريوش دست بردار نبود و دوباره گفت:
– چشماي اونم مثل چشماي تو زمرديه! آره؟
اوه داشت لو مي رفت! سعي کردم خونسرد باشم، قري به سر و گردنم دادم و گفتم:
– بله چشماي عشقم هم مثل خودمه.
از عمد روي کلمه عشق تکيه کردم که باور کنه قضيه جديه. داريوش و آرمين با خداحافظي کوتاهي از ما دور شدن. سپيده بعد از اطمينان از دور شدن اونا، زد زير خنده و گفت:
– حسابي حالش گرفته شد. حالا ديگه دور و بر تو نمي پلکه. خوب کاري کردي رزا.
با ناراحتي گفتم:
– با اينکه اصلاً دلم نمي خواست ولي مجبور بودم، يادت باشه به مامان و خاله ها هم ندا بديم که تابلو بازي در نيارن.
– آره حتماً وگرنه آبرومون مي ره.
يه کم ديگه با سپيده روي همون نيمکت نشستيم. هر دو سکوت کرده بوديم، من که افکارم حسابي دور و بر داريوش مي چرخيد، اما سپيده رو نمي دونم به چي فکر مي کرد که اونطور غرق سکوت بود. نيم ساعتي گذشته بود که بالاخره مامان و خاله ها برگشتن. از جا بلند شديم و به طرفشون رفتيم. قضيه رو يواش براي مامان توضيح دادم و ازش خواستم براي خاله شيلا و خاله کيميا هم بگه. مامان با نگراني گفت:
– مگه اتفاقي افتاده؟
نمي خواستم داريوش رو جلوي مامان خراب کنم. به همين دليل گفتم:
– نه ولي کار از محکم کاري عيب نمي کنه. آخه نگاهاش يه جوريه!
– امان از دست تو و اين بچه بازيات! باشه مي گم، ولي تو هم حواست به کاراي خودت باشه. مي دوني که داريوش پسر قابل اعتمادي نيست.
از اين حرف مامان حس کردم دلم شکست. چقدر دلم مي خواست داريوش اينقدر خوب بود که مامان اصلاً از بابت او نگراني به دلش راه نمي داد. ولي افسوس که داريوش با خراب کردن خودش همه آرزوهاي منو هم خراب کرده بود.
* * * * * *
صبح با غرغراي سپيده بيدار شدم و ديدم مثل ديروز جز سپيده کسي تو اتاق نيست. سپيده هم جلوي آينه همينطور که داشت موهاشو برس مي کشيد غر غر مي کرد، يه کم کش و قوس به بدنم دادم و سر جام نشستم در همون حال گفتم:
– باز دوباره بقيه کجا در رفتن؟
يه دفعه چرخيد به طرفم، برسي که تو دستش بود رو تو هوا تکون داد و با اخم گفت:
– تو وقت کردي يه خورده بخواب! همشون رفتن بازار مرواريد. سپردن ما هم بريم پيششون.
ملافه اي که روم بود رو کنار زدم، پاهامو از تخت آويزون کردم و گفتم:
– اِ چرا تو نرفتي؟
برسي که تو دستش بود رو انداخت روي ميز که صداي بدي به وجود آورد و گفت:
– براي اينکه سر کار خواب بودين. منم که بايد هميشه مواظب تو باشم. اون از ديروز، اينم از امروز.
رفتم طرفش و علي رغم دست و پا زدناش، محکم بغلش کردم وگفتم:
– مي دونم که تو بهتريني. اونا بي وفان که مارو ول مي کنن و مي رن به امون خدا.
سپيده همونطور با اخم يه تيکه موهاشو که در اثر تقلا افتاده بود تو صورتش پس زد و گفت:
– خب بسه نمي خواد خرم کني. بذار يه خبر بد بهت بدم تا همه حرص خوردنام از دست تو جبران بشه.
دستام شل زدن و گفتم:
– چي شده؟
ازم فاصله گرفت، نشست لب تخت و گفت:
– داريوش هم خواب بوده، آرمين براش منتظر مونده که بيدار بشه با هم برن.
بازم داريوش! بازم داريوش! اه! بي توجه به منظور سپيده با قيافه در هم گفتم:
– خوب به ما چه؟
سپيده با موذماري گفت:
– نيم ساعت پيش آرمين اومد و گفت که داريوشو بيدار مي کنه و منتظر ما توي لابي هتل مي مونن که با هم بريم.
واي خداي من!!! دو دستي زدم تو سرم و گفتم:
– واي خدا! بازم بايد با اينا بريم بيرون؟! هر روز هر روزمون داره زهرمارمون ميشه! خدايا چه گناهي به درگاهت مرتکب شدم که اينجوري مجازاتم مي کني آخه؟
سپيده که يادش رفته بود مي خواسته حرص منو در بياره دلسوزانه گفت:
– تو محلش نذار. طبق معمول سرد باهاش برخورد کن. بعدش هم بعد از دروغي که گفتي فکر نکنم ديگه با تو کاري داشته باشه.
راه افتادم سمت دستشويي و گفتم:
– اميدوارم همينطور باشه که تو مي گي. آخه تصور کن من دارم با خودم کلنجار مي رم که مهر اونو از دلم بيرون کنم اونوقت اون مدام دور و بر من مي پلکه. مگه اراده من از فولاد آب ديده اس؟ يه جايي کم مي يارم…
يه دفعه وسط راه ايستادم و گفتم:
– سپيـــــــده مي شه نريم؟
سپيده کله شو خاروند و گفت:
– من نگران مامان اينام! خاله ناراحت مي شه. مامانتو که مي شناسي.
– خب يه دروغي مي گيم ديگه.
هلم داد سمت دستشويي و گفت:
– تا منو و تو بخوايم فکر کنيم و يه دليل پيدا کنيم ظهر شده. پاشو بريم اينقدر هم الکي نگران نباش. انشالله که مشکلي پيش نمي ياد.
رفتم تو دستشويي و ديگه چيزي نگفتم. چاره اي نبود! صبحونه يه لقمه هم نتونستم بخورم چون اشتهامو از دست داده بودم. سرسري يک مانتوي نخي صورتي کثيف که آستيناي تقريبا سه ربعي داشت پوشيدم با سلوار جين سفيد و روسري ساتن سفيد صورتي. موهامو هم کامل از پشت بستم. وقتي آماده شدم با سپيده از اتاق خارج شديم. طبق قولي که آرمين داده بود، هر دو نفرشون توي لابي منتظر نشسته بودند. داريوش پاي چپشو روي پاي راستش انداخته بود و تو يکي از دستاش يه مجله خارجي و تو دست ديگه اش فنجوني سفيد رنگ قرار داشت. تک پوش قهوه اي رنگي پوشيده بود با شلوار کتون کرم رنگ. خيلي جذاب شده بود. با اين ژستي که گرفته بود دختراي غريبه هم براش پر پر مي زدن چه برسه به من که يکسال بود دل به چشاش باخته بودم. دستمو مشت کردم و زير لب غريدم:
– لعنت به تو!
آرمين هم روي کاناپه لم داده بود. با ديدن ما هر دو از جا بلند شدن. دارريوش با چشماي مخمورش سر تا پامو از بالا به پايين يه بار نگاه کردم و يه تاي ابروشو انداخت بالا. سپيده تو سلام کردن پيشي گرفت و بهشون سلام کرد و دست داد. منم بالاخره دست از زير چشمي ديد زدن داريوش برداشتم، آب دهنمو قورت دادم و خواستم سلام کنم که داريوش دستشو به سمتم دراز کرد و سلام کرد. نمي تونستم اين پسر رو درک کنم! يه بار نگاهش اينقدر مظلوم و دوست داشتني مي شد که دوست داشتم جونمو فداش کنم و يه بار ديگه اينقدر کثيف نگات مي کرد که از خودت بدت مي اومد. اون لحظه جز دسته اول بود، قبل از اينکه شل بشم و دستشو بگيرم اخم کردم و گفتم:
– معذرت مي خوام. من با غريبه ها دست نمي دم. نامزدم غدقن کرده.
لبخند پر تمسخري لباشو کج کرد و خيلي خونسردانه دستشو کشيد عقب و گفت:
– مي تونم بپرسم چرا؟
– به خاطر اينکه ممکنه بيماري پوستي داشته باشيد و از قضا واگير دار هم باشه. علاوه بر اون شايد قصد و غرضي داشته باشي، من که از درونت خبر ندارم.
سپيده و آرمين ريز ريز خنديدن.
قبل از اينکه وقت کنه يه تيکه بهم بندازه که هم نونم بشه هم آبم بشه براي اينکه لجشو بيشتر در بيارم، دستمو به سمت آرمين دراز کردم و گفتم:
– صبح به خير آرمين.
آرمين هم لبخندي زد و به گرمي دستمو فشرد و جواب صبح به خيرمو داد. داريوش از بچه بازيهاي من هم خنده اش گرفته بود و هم کفرش در اومده بود. پرسيد:
– از کي تا حالا با دوست من فاميل شدي؟
دوست نداشتم بيشتر از اين اذيتش کنم. ولي اين راهي بود که قدم اولشو رفته بودم، بايد بقيه شو هم مي رفتم. نمي خواستم تحت هيچ شرايطي با احساسم بازي کنه. به خاطر همين با تمسخر گفتم:
– با آرمين فاميل نيستم، ولي ازش مطمئنم. چون مي دونم که با هر کس و ناکسي دست نمي ده. در ضمن
مي دونم که پسر بي شيله پيله و نجيبيه. هدف پليد نداره!
آرمين هم از شيطنت من خنده اش گرفته بود. گفت:
– مرسي رزا. نظر لطفته.
داريوش چنان نگام کرد که از ترس يه لحظه لرزيدم و سريع براي اينکه در برم گفتم:
– بهتره بريم. داره دير مي شه.
هنوز حرفم تموم نشده بود داريوش يه قدم بهم نزديک شد و گفت:
– تو چته؟!! چهع پدر کشتگي با من داري؟!! اون شب که خوب مي گفتي و مي خنديد، از اينکه همراهيتون کنيم هم هيچ مشکلي نداشتي؟! بعدش يهو چت شد؟ خواب نما شدي؟ دو کلمه ازت تعريف کردم خودتو گم کردي؟ فکر کردي کي هستي؟ امثال تو ، تو دست و بال من ريخته! تو توشون گمي! ببين بچه، سعي نکن با اين حرفاي مسخره ت منو عصبي کني، چون بد مي بيني! برو دعا کن داريوش هيچ وقت عصبي نشه!
اون لحظه واقعاً لال شده بودم، اما با غيظ چشم از چشماي آبي تيره اش بر نمي داشتم. آرمين يه قدم اومد طرفش و گفت:
– اِ داريوش چته؟
خواست بازوي داريوش رو بگيره که داريوش با حرص دستشو کشيد از دست آرمين بيرون و راه افتاد سمت در. سپيده هم کنار من وايساد و زير لب زمزمه کرد:
– يا امام زمون! چه طوفاني به پا کرد!
دندونامو روي هم فشار دادم و گفتم:
– دلم مي خواست بزنم تو صورتش!
سپيده دستمو کشيد و گفت:
– ولش کن فعلاً! يه امروز رو ديگه نمي شه دم پرش بري. خيلي خشن و خطرناک شده! منم ازش ترسيدم.
ديگه هيچي نگفتم اما از خشم قفسه سينه ام بالا و پايين مي رفتم و منتظر يه فرصت بودم تا بدجور نيشش بزنم. غلط کرد با من بد حرف زد! نکبت! ناچاراً دنبلشون راه افتاديم و يه لحظه صداي آرمين رو شنيدم که داشت به داريوش مي گفت:
– داريوش چرا عصباني مي شي؟ نمي بيني حرفاش چقدر ساده است؟ از تو بعيده! اون ده سال ازت کوچيک تره!
داريوش هيچ حوابي نداد ولي از محکم قدم بردانش مشخص بود که هنوزم داره حرص مي خوره.
سرعت قدماشون رو بيشتر کردن و مستقيم رفتن سمت پارکينگ. من و سپيده آرومي از پشت سرشون مي رفتيم. اومدم به سپيده بگم بياد بيخيال داريوش اينا بشيم و با تاکسي بريم، اما هنوز حرف از دهنم در نيومده بود که نگام اونطرف ثابت شد. داريوش و آرمين رسيدن به ماشين داريوش ولي قبل از اينکه سوار ماشين بشن دوتا دختر فوق العاده جلف با آرايش هاي زننده مستقيم رفتن به سمتشون. دست سپيده رو که حواسش نبود و داشت راه خودش رو مي رفت کشيدم و گفتم:
– وايسا اينجا. مي خوام فيلم ببينم.
– وا! چه فيلمي يهو اين وسط؟
با چشمام به اون سمت اشاره کردم. سپيده هم با ديدن اونا که ديگه به داريوش و آرمين رسيده بودن، کنار من ايستاد و با کنجکاوي نگاشون کرد. يکي از دخترا جلوي داريوش وايساد و به زبون انگليسي گفت:
– سلام آقا.
داريوش نيم نگاهي به اونا انداخت و بدون اينکه جواب بده در ماشين رو باز کرد و يه پاشو گذاشت بالا. دختر به سرعت دوباره گفت:
– آقا عذر مي خوام. مي تونم بپرسم شما از کدوم کشور اومديد؟
داريوش بي توجه بهش سوار شد و در سمت خودشو بست، آرمين ولي داشت گردن مي کشيد و دنبال ما مي گشت. ما جامون خوب بود، پشت يه پاترول قايم شده بوديم، هم مي ديدمشون هم صداشون رو مي شنيدم، اما اونا متوجه ما نبودن. دختره که دست بردار داريوش نبود، وقتي ديد داريوش جوابشو نمي ده، در حالي که سعي مي کرد يه کم ناز و عشوه صداشو بيشتر کنه گفت:
– اصلاً مي تونيد انگليسي صحبت کنيد؟
بعدم چرخيد سمت آرمين و با مسخرگي به فارسي گفت:
– آقا اين توريستتون کره؟.
داريوش قبل از اينکه اجازه بده آرمين حرفي بزنه، سريع پياده شد، رخ به رخ دختره وايساد و با ترشرويي گفت:
– برو خانم ولم کن. حوصله داريا! من ايرانيم، ولي مطمئنم تو ايراني نيستي. چون اگه بودي خودتو شبيه دلقکا نمي کردي.
چشام گرد شد! اولاً که داريوشو چه به اين حرفا؟ دوماً ديگه دلقک که ايراني و خارجي نداره. دلقک همه جا هست. اينم زده به سرشا. ولي واقعاً از کوره در رفتم. اون موقعيتي که مي خواستم به دستم اومده بود. الان ميتونستم نيشمو خيلي راحت تو تن داريوش فرو کنم و کيفشو ببرم. قبل از اينکه سپيده بتونه جلومو بگيره پريدم از پشت ماشين بيرون، نگاه داريوش و آرمين چرخيد به سمتم. رفتم جلوشون، کنار دختره ايستادم و با جسارت و يه کم هم بي حيايي گفتم:
– هي! چه خبرته؟ دلت از جاي ديگه پره، چرا سر اينا خالي مي کني؟ فکر مي کني نمي دونم که تموم دوستات از همين مدلن؟ حالا واسه من زاهد شدي؟ تو حق نداري به دخترا توهين کني. حالا هر چي که مي خوان باشن، باشن. پسره هرزه!
دخترا که اوضاع رو اونطوري ديدند، فلنگو بستن. ولي داريوش جلوم وايساد، خون از چشماش مي باريد و رنگش از هميشه تيره تر شده بود! اصلاً نفهميدم چي شد فقط يهو به خودم اومدم ديدم صورتم داره مي سوزه! به دنبالش هم صداي فريادشو شنيدم:
– خفه شو، بسه ديگه!
حس کردم ضربان قلبم متوقف شده. تا حالا کسي به من تو نگفته بود چه برسه به اينکه به من سيلي بزنه!!! زمان از حرکت وايساده بود، هيچ کس نه حرف مي زد نه تکون مي خورد. نگاه داريوش رنگ عوض کرده بود، ديگه از خضم کدر نبود، حالا مي شد يه چيزي شبيه شرم رو تو نگاش ديد. پشيموني! نذاشتم زمان از دست بره، از عصبانيت گر گرفته بودم، بدون لحظه اي درنگ، دستمو بالا بردم و با تمام قدرت روي صورتش فرود آوردم و گفتم:
– خودت خفه شو بي شرف!
جاي انگشتام روي صورتش باقي موند. دستشو روي صورتش گذاشت و فقط نگام کرد. از حق نگذريم سيلي که خوردم حقم بود. تا من باشم با بزرگترم اينطور صحبت نکنم. نگاش تا عمق وجودمو سوزاند! چقدر دلم مي خواست زار زار گريه کنم. دلم داشت مي ترکيد. من داريوشو مي خواستم ولي داريوش پاکو. خدايا حق من از اين زندگي همين بود؟ جاي سيلي اش روي صورتم گز گز مي کرد. ولي خودمم مي دونستم قدرت سيلي من از اون بيشتر بود. سيلي داريوش بيشتر شبيه نوازش محکم بود. اولين کسي که تونست حرف بزنه آرمين بود که با خشم گفت:
– داريوش تو چه مرگت شده؟ دست روي يه دختر بلند مي کني؟ حقت بود. بايد بدتر از اينا رو
مي خوردي.
بعدش بدون اينکه نگاهي به داريوش بکنه اومد طرف من و با نگراني گفت:
– خوبي رزا؟! بذار ببينم صورتتو … آخ آخ! چي شده!
سپيده هم بالاخره از شوک بيرون اومد، بغضي که مي دونستم از ترس به گلوش چنگ انداخته شکست و در حالي که گلوله گلوله اشک مي ريخت به طرفم اومد و گفت:
– رزا …
دستاي يه کرده شو گرفتم و سعي کردم لبخند بزنم:
– نترس بابا! چيزي نشده که! گريه نکن سپيد …
با بغض و غيظ نگاهي به داريوش که هنوز دستش روي صورتش بود و به زمين خيره موند کرد و داد کشيد:
– احمق ببين چي کار کردي!
داريوش يه لحظه سرشو اورد بالا، چشماش … واي خدايا چشماش! لبالب پر از غم بودن، تا حدي که سپيده هم حس کرد و بيخيال داد و هوار کردن سر اون شد. دستشو جلو آورد، کشيد روي گونه ام و گفت:
– رزا حالا جواب خاله رو چي بديم؟ جاش روي صورتت مونده.
آرمين گفت:
– اگه يه کم يخ پيدا کنيم، مي شه جاشو کم رنگ کرد. رزا من از طرف داريوش از تو عذر مي خوام. اين ديوونه تا حالا همچين کاري نکرده بود. من شرمنده توام.
دلم داشت مي ترکيد، اما سعي کردم بخندم و جوري حال و هواي اون دو نفر رو که حسابي شرمنده و نگران بودن عوض کنم. گفتم:
– مهم نيست. بدتر شو خورد. حالا بايد نگران خاله کيميا باشين که وقتي جاي انگشتاي منو روي صورت شازده پسرش مي بينه، چه حالي مي شه.
اما تو دلم داشتم خون گريه مي کردم. خر بودم! خر شده بودم، هر چقدر هم که به خودم مي گفتم داريوش عوضي کثافت هرزه احمق بي شعوره نکبته! باز دلم راضي نمي شد. دلم داريوش مي خواست. دلم نگاه آبيشو مي خواست. منو زده بود، اما هنوزم دلم کشته مرده اش بود! خدايا اين حس چه جوري اينقدر عميق و ريشه دار شده بود که دست از سرم بر نمي داشت؟ الهي بميرم رد انگشتام چه بد روي صورت سفيدش افتاده بود. الهي دستم بشکنه. سپيده بدون توجه به حرفاي من، در حالي که روي صحبتش با آرمين بود گفت:
– حالا يخ از کجا پيدا کنيم؟ بهتره بريم از مسئول هتل بگيريم.
من زودتر از آرمين جواب دادم:
– بهتره برگرديم توي اتاق. چون پوست خودمو مي شناسم. به اين زوديا رنگش بر نمي گرده. مطمئناً اگه مامان و خاله کيميا منو اينطوري ببينن بد مي شه.
آرمين گفت:
– راست مي گه رزا! بهتره از اين جريان خونواده ها بويي نبرن. باعث کدورت مي شه.
سپيده که گريه اش بند اومده بود، شونه اي بالا انداخت و گفت:
– باشه، پس ما بر مي گرديم تو اتاقمون.
آرمين سرشو تکون داد و گفت:
– باشه منم تا اتاقتون همراهتون مي يام.
نگاهم هنوزم دنبال داريوش مي دويد، داشت عقب عقب مي رفت، اينقدر رفت تا رسيد به جدول پشت پاش. حس نداشت انگار چون نشست و سرشو گرفت بين دستاش، بي اراده با نگراني گفتم:
– نه لازم نيست. ما خودمون مي ريم شما بهتره پيش داريوش بمونين.
آرمين برگشت و به داريوش نگاه کرد که نگاهش گيج و منگ به نقطه اي خيره شده بود و معلوم بود حواسش اصلاً تو اين دنيا نيست. آهي کشيد دوباره چرخيد طرف ما و گفت:
– هر طور راحتين. زياد اصرار نمي کنم فقط مواظب باشين.
بعد از خداحافظي با آرمين، همراه سپيده به اتاق برگشتيم. تموم طول مسير سپيده فحش به داريوش مي داد و آبا و اجدادشو به هم پيوند مي زد، به خصوص عمه شو مورد عنايت قرار داد. اما من، حالم خراب تر از خراب بود. رسماً ديوونه شده بود! اين چه حس عذاب آوري بود ديگه؟!! قبلاض اگه ازم مي پرسيدن يکي بزنه تو گوشت چي کارش مي کنه، مي دونستم که جوابم اصلاض چيز خوبي نيست. من الان بايد از داريوش بيزار مي شدم، اما چرا نشده بودم؟ چرا هنوزم قلبم از ياداوري نگاه پر از شرمندگيش بيتابي مي کرد؟ چرا دوست داشتم خودمو گول بزنم و بگم داريوش حسش نسبت به من با بقيه دخترا فرق داره؟ چرا اين گول زدن رو دوست داشتم؟ اينقدر تو فکر فرو رفته بودم که نفهميدم کي به اتاقمون رسيديم و رفتيم تو …
همين که وارد اتاق شديم، تلفن زنگ خورد. چون من به گوشي نزديک تر بودم برداش داشتم:
– بله؟
صداي متعجب مامان تو گوشي پيچيد:
– رزا! شما هنوز توي هتلين؟!!
سرمو به دست آزادم گرفتم و يه وري افتادم روي تخت. همينو کم داشتم. حالا به مامان چي مي گفتم؟ خدا دروغو ازمون نگيره! زود تند سريع تو ذهنم يه دروغ دست و پا کردم و گفتم:
– مامان ما تا اونجا اومديم، ولي مجبور شديم برگرديم هتل.
مامان با تعجب در حالي که مي دونستم چشماشم گرد شده گفت:
– براي چي؟ زده به سرتون؟ راه قرض داشتين تا اينجا اومدين و برگشتين؟!
جرقه بعدي تو ذهنم زده شد و با خوشحالي از اينکه يه دروغ خوب ديگه به ذهنم رسيده گفتم:
– مامان فکر مي کنم که غذاي ديشب مسموم بوده، چون سپيده بد جوري دل پيچه گرفته بود. براي همين مجبور شديم برگرديم.
صداي مامان صد و هشتاد درجه تغيير کرد و گفت:
– واي خدا مرگم بده! حالا حالش چطوره؟ من الان مي يام ببرمش دکتر.
داشت گندش در ميومد، سپيده هم جلوي نشسته بود روي تخت و داشت با چشماي گرد شده اش نگام مي کرد و خط و نشون مي کشيد. سريع نيم خيز شدم سر جام و در حالي که با همون دست آزادم مي کوبيدم توي سرم گفتم:
– نه نه لازم نيست! الآن خيلي بهتره. از هتل قرص گرفتم دادم بهش، بهتر شد.
– چيو چيو لازم نيست؟ مسمويت که شوخي بردار نيست! ما الان بر مي گرديم.
واي داشتم بدبخت مي شدم! سريع گفتم:
– مامان اصلاً گوشي رو مي دم بهش با خودش حرف بزن ببين چيزيش نيست! يه دل درد ساده بود ديگه …
بعدم نذاشتم مامان هيچي بگه گوشي رو پرت کردم سمت سپيده تا خودش ادامه خاکي که تو سرمون شده بود رو جمع و جور کنه. در همون حالت پچ پچ وار گفتم:
– حواستو جمع کن سوتي ندي! يعني رو به موت شده بودي!
سپيده با اخم همونطور آروم گفت:
– ديوار کوتاه تر از من پيدا نکردي؟
کف دستمو آروم زدم به گونه ام و گفتم:
– قربون تو برم. همين يک دفعه. خودت که ديدي چه اوضاعي شد.
سپيده با ناز و عشوه ولي به همراهي اخم، گوشي رو از من گرفت و در حالي که سعي مي کرد صداش خيلي هم سرحال نباشه، با مامان و بعدش هم با خاله حرف زد. وقتي خيالم راحت شد که همه چي امن و امانه، رفتم سر يخچال، يه ليوان آب سخ خوردم و برگشتم ولو شدم روي کاناپه پايين تخت خوابا. رفته بودم تو فکر اتفاقي که افتاده بود. چقدر از دست داريوش ناراحت بودم، هم از دست خودم دلخور بودم و هم اون. من نبايد اينقدر بد با اون حرف مي زدم، ولي اونم حق نداشت دست روي من بلند کنه! و باز من حق نداشتم جواب سيليشو بدم. حس بدي داشتم، يه گندي زده بودم که ديگه هيچ رقمه نمي شد جمع و جورش کرد. مرده شور منو ببرن که نمي تونستم بين عقل و احساسم کامل پيرو يکيشون باشم! هميشه اين مشکلو داشتم. يه روز اينوري مي شدم، شب مي خوابيدم صبح بيدار مي شدم اونوري مي شدم! با احساس دستاي سپيده دور شونه ام فهميدم تلفنش تموم شده و اومده کنارم، همين که کنار خودم حسش کردم، همه ناراحتيم تبديل به يه بغض شد و ترکيد. سپيده بدون اينکه حرفي بزنه منو از جا بلند کرد و کشيد توي بغلش، منم از خدا خواسته تو بغل سپيده يک دل سير زار زدم.
ظهر که مامان اينا برگشتن من و سپيده روي تختا ولو بوديم و خودمونو زده بوديم به خواب. اصلاً حوصله حرف زدن نداشتيم. نيم ساعتي گذاشتنمون به حال خودمون ولي خاله شيلا طقت نياورد و اخر هم سپيده رو با نوازشاش مجبور به نشستن کرد. وقتي سپيده باهاشون حرفت زد و خيالشون راحت شد که مشکلي نيست دست از سرش برداشتن. ظهر وقت ناهار که شد از ترس اينکه مبادا داريوش رو توي رستوران هتل ببينيم قيد بيرون رفتن رو زدم و با سپيده ناهارمون رو توي اتاق خورديم. بعدم دوباره همونجا روي تخت خوابا ولو شديم، سپيده آهي کشيد و گفت:
– چه مسافرت کوفتي شده! همه ش تو اتاقيم، وقتي هم يم ريم بيرون از ترس اين داريوش تو همه ش چسبيدي به من زهرمارمون مي شه.
پوزخندي زدم و گفتم:
– اگه بابا بود خيلي خوب مي شد!
– مثلاً بابات چي کار مي کرد؟!
– هيچي ! جور تو رو مي کشيد، منم مي چسبيدم بهش. بعد ديگه داريوش جرئت نمي کرد سمت من بياد.
سپيده نشست سر جاش و با ناراحتي گفت:
– تو خيلي ترسويي رزا! مگه چي کارت مي کتونه بکنه؟ من گفتم ازش دوري کن، نگفتم که مي ياد مي کشتت. اون فقط مي خواست با تو دوست بشه که خوب نشد! ديگه نيازي به فرار کردن نداره.
منم نشستم و با غيظ گفتم:
– اِ انگار يادت رفته زد تو صورتم؟
– مگه خودت يادت رفته پا روي دمش گذاشتي؟ اگه اون لحظه لال مي شدي مي مردي؟ حتما لازم بود بري جلو قلدر بازي در بياري؟ خوب به تو چه که اون به اون دخترا چي گفت؟ اصلا مگه تو دوس دختراي داريوشو ديدي فکر مي کني همه شون سبک اون دختران؟ شايد با دختراي سر و سنگين دوست مي شه و دوستي هاش هم يه دوستي ساده است! مامان ها هميشه عادت دارن پياز داغ يه چيزيه زياد مي کنن! مگه ماماناي خودمون اينجوري نيستن؟!
آهي کشيدم و گفتم:
– نمي دونم! ديگه عقلم به جايي قد نمي ده …
سپيده بي توجه به حرف من خم شد، اسکيت هايي که تازه خريده بوديم و هنوز داخل جعبه بود رو کشيد بيرون و گفت:
– پاشو و ثابت کن که ترسو نيستي. پاشو اسکيتامون رو بپوشيم بريم تو محوطه بازي …
خودمو دوباره انداختم روي تخت و گفتم:
– بيخيال سپيد، حوصله ندارم.
– بيخود کردي! پا مي شي با هم مي ريم اسکيت بازي. نمي شه که همه اش تو هتل باشيم و بپوسيم.
مي دونستم هيچ جوره حريف سپيده نمي شم، نشستم و گفتم:
– مامانا نمي خوان بيان؟
– لابد بعد زا ناهار رفتن کافي شاپ و مشغول گپ زدن شدن، همه حرفايي که تو اين سي سال جدايي نزدن رو مي خوان تو همين چند روزه بزنن!
– بترکن!
سپيده خنديد و گفت:
– به مامانتم دري وري مي گي؟! بجنب حاضر شو بريم …
با نق نق از جا بلند شدم و سمت کمد لباسا رفتم …
***
اسکيت باز حرفه اي نبوديم اما در حد معمولي و نرمال مي تونستيم بازي کنيم و زمين نخوريم. اما سپيده گير داده بود اون لحظه يم خواست حتما با اسکيت رقص پا بره و از حرکاتش نمي دونستم نگران باشم يا بخندم! به جاي بازي کردن تقريباً داشت قر مي داد. همينطور که راه خودمو مي رفتم سرمو چرخونده بودم سمت سپيده و به ادا اطواراش مي خنديدم. يه دفعه ديدم سپيده با داد به جلوم اشاره کرد و گفت:
– رزا مواظب باش!
سريع چرخيدم، خيلي دير شده بود! يه نفر صاف جلوم بود و اينقدر نزديکش شده بودم که نشد چهره ش رو ببينم. يارو دستاشو انداخت دور کمرم که نگهم داره. محکم خوردم بهش و به خاطر زياد بودن سرعتم هر دو تعادلمون رو از دست داديم. اون افتاد روي زمين و من افتادم روش! نفسي که تو سينه ام حبس شده بود رو بيرون دادم، شالمو چون محکم دور گردنم گره زده بود که موقع بازي نيفته هنوز روي سرم بود فقط چتري هام ريخته بودن توي صورتم و نمي تونستم درست ببينم. چتري هامو با يه دست کنار زدم و چشمم تو يه جفت چشم آبي قفل شد. دستاشو هنوزم دور کمرم بودن و نگاش خيره به نگام! با صداي سوت چند نفري که توي محوطه بودن و غش غش خنده شون يهو به خودم اومدم، سريع دستامو بردم سمت کمرم و دستاش داريوشو از دور کمرم باز کردم، تو اون لحظه به اين فکر کردم که چقدر دستاش داغن! اومدم از جا بلند بشم که چون هول شده بودم باز سر خوردم و اينبار کنار داريوش افتادم، داريوش نشست روي پاهاش و آروم گفت:
– مواظب باش! بذار کمکت کنم …
دستشو اورد به سمتم، با غيظ دستشو پس زدم. اون لحظه فقط به فکر اين بودم که ازش دور بشم. قلبم بدجور داشت توي سينه بي قراري مي کرد. به خصوص که هم نگاهش هم لحن حرف زدنش عوض شده بود. يه بار ديگه تلاش کردم و اينبار موفق شدم بلند بشم، بايد يه چيزي هم مي گفتم بعد مي رفتم، پس گفتم:
– مگه کوري؟ جلوي پاتو نگاه کن!
رنگ نگاهش عوض شد، پوزخندي نشست کنار لبش، دستي روي شلوار جين رنگ روشنش کشيد، بلند شد و گفت:
– حالا يه چيزي هم بدهکار شديم؟ جنابعالي حواستون به دختر خاله تون بود و منو نديدين.
باز زبونمو پيدا کردم و با شيطنت گفتم:
– اگه حواسم به سپيد جون هم نبود، تو رو نمي ديدم. چون پيش چشمم خيلي ريزي.
بر خلاف تصورم، اين بار عصباني نشد و فقط نگاهم کرد. يه نگاه عاقل اندر سفيهانه، گفتم:
– چيه کم آوردي؟
– من جلوي هيچکس کم نمي يارم.
– پس چرا حرف نمي زني؟
– اين حرفاي پر از توهينت رو بايد بذارم به پاي سن و سالت. نمي خوام دوباره از کوره در برم و حرکت ناشايستي بکنم که بعد مجبور بشم سرگردون خيابونا بشم و خودمو سرزنش بکنم.
بعد از اين حرف مقابل چشماي بهت زده من پوزخندي هم چاشني حرفاش کرد و با قدماي آروم از کنارم گذشت و دور شد. دستاشو فرو کرده بود توي جيب شلوارش و سرشو هم انداخته بود زير … اينقدر به رفتنش خيرهمونده که توي پيچ از ديدم خارج شد. دوباره دلم تو سينه داشت مي لرزيد. صداي سپيده منو به خودم اورد و تازه يادم اومد سپيده هم اينجا بوده و حرفاي ما رو شنيده:
– منظورش چي بود؟
بغضي که داشت حنجره م رو زخم مي کرد رو فرو دادم و گفتم:
– نمي دونم.
سپيده بدون اينکه ديگه چيزي بگه دستشو انداخت دور شونه م. دوتايي نشستيم روي نيمکتي که همون دور و بر بود. نگاه بعضي ها بهمون هنوزم پر از شيطنت و خنده بود. بي حوصله گفتم:
– سپيده بريم تو اتاق …
سپيده هم سرشو تکون داد. خدا رو شکر که درکش بالا بود و مي دونست من توي چه برزخي افتادم و دست و پا مي زنم. همين که رفتيم توي اتاق اتفادم روي تختم و ملافه رو تا روي سرم کشيدم بالا. حوصله هيچ کس و هيچي رو نداشتم. تازه سر شب بود اما من مي خواستم بخوابم. هر چند که خوابم به چشمم نمي يومد و مدام به جمله داريوش فکر مي کردم. حرفش به دلم نشسته بود و چون به اين جمله که مي گفت « هر آنچه از دل برآيد لاجرم بر دل نشيند» اعتقاد داشتم پيش خودم فکر مي کردم که يعني حرفش از ته دل بوده و واقعاً از کاري که کرده ناراحت و کلافه شده و سر به خيابون گذاشته؟ مامان هر چي اصرار کرد که براي شام برم رستوران قبول نکردم و خستگي اسکيت بازي رو بهونه کردم. بهم مشکوک شده بود شديد، اينو از نگاهاش مي فهميدم. اما الان اصلا جو رو براي نصحيت و پرس و جو مناسب نمي ديد. پس هيچي نگفت و دست از سرم برداشت. تا صبح توي تخت خواب اين دنده اون دنده مي شدم. وقتي خوب فکر مي کردم مي ديدم زياد هم از سيلي داريوش ناراحت نشدم. دستمو روي گونه ام گذاشتم و زمزمه کردم: «هر چه از دوست رسد نکوست».
* * * * * *
صبح روز بعد بابا با يه خبر خوش، تلخي اين چند روزو از بين برد. مهران پسر عموم داشت ازدواج مي کرد، هفته آينده هم عقد کنونش بود. بابا ازمون خواست زودتر برگرديم که به کارامون برسيم. بعد از اين خبر، من و سپيده تصميم گرفتيم که لباسامونو از همونجا بخريم. با مامان ها و خاله کيميا و طبق معمول آرمين و داريوش، راهي بازار شديم. رابطه م با داريوش مثل قبل بود ببا اين تفاوت که داريوش هم زياد سمت من نمي يومد و فقط نگام ميکرد. نگاه هايي که خيلي با نگاه روز اولش فرق داشتن. هر بار که باهاش چشم تو چشمک مي شدم دلم مي لرزيد و سريع نگامو مي دزديدم. همه اميدم به اين بود که اين مسافرت هر چه زودتر تمومبشه و من ديگه داريوش رو نبينم. ديدن اين مدليش فقط عذابم مي داد. لباس خريدن من و سپيده هم معضلي بود! البته سپيده راحت تر از من بود و اصولاً خريدش رو توي همون مغازه اول انجام مي داد و خيلي هم راضي بود هميشه. برعکس من که اگه کل مغازه ها رو زير پا نمي ذاشتم هيچ وقت نمي تونستم از خريدم لذت ببرم. تماوم لباسا رو از نظر مي گذرونديم و رد مي شديم. سپيده طبق معمول خيلي زود لباسشو انتخاب کرد. پيراهن کوتاه ياسي رنگي که پشتش ربان بزرگي به شکل پاپيون قرار گرفته بود و پايين ربان روي زمين مي کشيد و لباسو حسابي فانتزي کرده بود. تقريباً يه دور کامل پاساژو دور زده بوديم، ولي من اون لباسيو که مي خواستم پيدا نکردم. وقت هم براي سفارش لباس نداشتيم. همين طور که بي تفاوت لباس ها رو نگاه مي کردم، نظرم به لباس فروشي بزرگي جلب شد. دست مامانو کشيدم و گفتم:
– اونجا نرفتيم نه؟
مامان پيشونيشو گرفت و گفت:
– والا من ديگه نمي دونم! اينقدر تو ما رو دنبال خودت چرخوندي که سر گيجه گرفتيم.
با هيجان گفتم:
– نه نرفتيم، اين ديگه آخريشه! قول مي دم يه چيزي از همين جا بخرم.
بزرگي و شيکي مغازه حسابي چشممو گرفته بود. همه با هم رفتيم داخل مغازه، باد خنک کولر خستگي رو از تن همه مون خارج کرد. خاله کيميا روي صندلي نزديک در نشست و گفت:
– هاي اينجا چه خنکه! من همين جا مي شينم. شما برين دوراتون رو بزنين.
خاله شيلا هم کنارش نشست و گفت:
– منم همين جا مي مونم، برين شما.
مغازه چند تا قسمت داشت که از هم تفکيک شده بودن، بخش لباس هاي شب، بخش لباس هاي عروس! بخش لباس هاي اسپرت، و بخش کت و شلوار ها! همراه مامان و سپيده رفتيم سراغ بخض لباس هاي نامزدي و شب، فروشنده هم که دختر خوش رويي بود دنبالمون راه افتاده بودم و راهنماييمون مي کرد. داريوش و آرمين هم نبودن! حدس زدم که رفتن سراغ کت و شلوارها! از در و ديوار مغازه لباس بالا مي رفت. لباساي
فوق العاده خوشگل، که هر کدوم مي تونستن يه انتخاب عالي باشن. انتخاب برام خيلي سخت شده بود. دنبال لباسي مي گشتم که واقعاً تک باشد. سپيده و مامان از مشکل پسندي من کلافه شده بودن و غر مي زدن. خستگي از لباس هايي که انتخاب مي کردن هم مشخص بود، دست روي افتضاح ترين مدل ها مي ذاشتن و مي گفتن:
– همين خوبه! بخر تا بريم!
و من بهشون چشم غره مي رفتم. بالاخره تو يکي از ويترين ها لباس بلند مشکي رنگي چشمو گرفت. لباس از جنس لمه بود و يه کم دنباله داشت. از بالا تا نزديک زانو هم چسبون دوخته شده بود و قسمت کمر اون باز و يقه اش هم هفتي بود. به مامان نشونش دادم و گفتم:
– اون چطوره؟
مامان نگاهي کرد و بدون اينکه قشنگ حتي مدلشو ببينه گفت:
– خوبه! عاليه!
خنده ام گرفته بود! از فروشنده خواستم که سايز اسمال اونو برام بياره. لباسو که آورد رفتم توي اتاق پرو و به سختي ولي تنهايي پوشيدمش. تن خور خوشگلي داشت و کمر باريکمو باريک تر از حد معمول نشون مي داد. بيشترين قشنگيش به خاطر لخت بودن کمرش بود که پوست سفيدم رو فرستاده بود به جنگ با رنگ سياه لباس! نگران بودم مامان به خاطر لختي کمرش بهم گير بده، اما مامان اينقدر خسته بود که اصلا! چيزي نگفت و فقط تاييدش کرد. لباس رو در آوردم و از اتاق پرو بيرون رفتم، فرونشده لباسو ازم گرفت و رفت که بپيچتش. مامان هم دنبالش راه افتاد که پولشو حساب کنه. نگاهي به دور و برم انداختم و وقتي ديدم خبري از داريوش و آرمين نيست و مي تونم يه کم از بقيه فاصله بگيرم بدون اينکه چيزي به کسي بگم رفتم سمت لباس عروس ها. البته چراغ اون قمست خاموش بود و من فقط اط تابلوييکه بالاي قسمتش زده شده بود فهميدم اون قسمت مخصوص لباس عروسه. ار فروشنده خواستم اگه مشکلي نداره چراغ رو برام روشن کنه اونم با لبخند چراغو روشن کرد. دختر بودم ديگه! عشق لباس عروس و اين جور چيزا رو داشتم! همين که چراغ روشن شد از ديدن لباس وسط اتاق که توي يه ويترين بزرگ گرد قرار داشت و مي چرخيد حيرت زده خشک شدم! باورم نمي شد! لباسه خيلي خيلي خوشگل بود. اون قدر خوشگل که نمي تونستم چشم ازش بردارم. ترکيبي از دو رنگ سفيد و نقره اي بود. درست شبيه لباس پرنسس هاي قصه ها! جلو رفتم و دقيق نگاش کردم. بعضي قسمتاش يه کم پر هم کار شده بود و جلوه اش رو بيشتر مي کرد. قشنگيش به پوشيده بودنش بود! چون آستين سه ربع داشت. کاش مي شد لمسش کنم، مطمئن بودم حسابي لطيفه. آنقدر محو تماشاي لباس شده بودم که متوجه حضور کس ديگه اي تو اتاق نشدم.
با صداي داريوش يهو از جا پريدم و چرخيدم به طرفش:
– لباس قشنگيه!
يه لحظه دست و پامو گم کردم، ولي خيلي زود خودمو جمع و جور کردم و با خشم ساختگي گفتم:
– نيازي به تعريف تو نداره.
بي توجه به زبون تلخ من همينطور که خيره به لباس مونده بود، قدمي جلو اومد و گفت:
– سليقه ت هم عاليه.
– اون هم به تو ربطي نداره.
– مي خواي اين لباس رو بخري؟
طوطي وار گفتم:
– بازم به تو ربطي نداره.
اونم انگار واسش مهم نبود من دارم چي مي گم که ادامه داد:
– ازدواج واست زوده خانم کوچولو! ولي مطمئنم که نامزدت اينو مي پسنده.
کم کم اشک داشت به چشمم هجوم مي آورد. داشتم کم مي آوردم، براي جلوگيري از هر اتفاقي خواستم از اتاق بيرون برم که راهمو سد کرد و گفت:
– چند لحظه صبر کن، باهات کار دارم.
با اعصابي خراب و صدايي لرزون گفتم:
– من با تو کاري ندارم.
– ولي بايد به حرفام گوش کني.
ديگه نميتونستم بمونم، خواستم از زير دستش برم که اجازه نداد، جلوي در رو بسته بود و هيچ راه فراري هم برام باقي نذاشته بود. با حرص گفتم:
– برو اونطرف وگرنه جيغ مي زنم.
واقعاً هم اين کارو مي کردم. چون از لحاظ رواني تو حالت فوق العاده بدي قرار گرفته بودم و فشار زيادي رو تحمل مي کردم. قبل از اينکه بتونم تهديدمو عملي کنم داريوش با ناراحتي توي چشمام نگاه کرد. نوعي خواهش توي چشماش موج مي زد. اونقدر معصومانه نگام کرد که نتونستم حرفي بزنم يا عکي العملي نشون بدم. انگار از چشمام خوند که آروم تر شدم، گفت:
– رزا من … من ازت معذرت مي خوام. نبايد اون کارو مي کردم. مي دونم که نمي توني منو ببخشي، ولي ازت
مي خوام که اين کارو بکني.
مبهوت نگاش کردم! داشت از من عذر خواهي مي کرد؟! از من؟!! کسي که ده سال ازش کوچيک تر بود؟ اصلا براش اهميتي نداشت؟ بغضم داشت مي ترکيد! خدايا بايد يه کاري مي کرد. بايد يه جوري وادراش مي کردم بره از سر راهم کنار. لعنتي با خراب کردن خودش همه آرزوهاي منو هم زير سوال برده بود. حالا جلوم وايساده بود ننه من غريبم بازي در مي اورد؟ توي چند ثانيه مغزم قفل کرد و قبل از اينکه بتونم جلوي زبون مزاحممو بگيرم با بي رحمي گفتم:
– ازت متنفرم!
ولي خدا شاهده که نبودم! اون جمله رو گفتم که نکنه از دهنم بيرون بپره و بگم عاشقتم! قبل از اينکه بتونم از اتاق خارج بشم، دستمو گرفت. سکوت کرده بود، منم ديگه نمي تونستم چيزي بگم. فق مي خواستم برم! مي خواستم برم!! بعد از چند ثانيه سکوت صداشو شنيدم، صدايي که انگار از ته چاه در مي يومد، گفت:
– چرا؟
واي خدايا خودت کمکم کن! اين چرا منو ول نمي کنه؟ با خشم دستمو از دستش بيرون کشيدم و گفتم چيزي رو که خيلي وقت بود داريوش رو سردرگم کرده بود:
– بعد از اون همه حرفي که در موردت شنيدم و اون کاري که ازت ديدم، مي خواي چه احساسي نسبت بهت داشته باشم؟
با تعجب دوباره پيچيد جلوم و گفت:
– درمورد من چي شنيدي؟ لابد مامان بهت در مورد گذشته من گفته آره؟ بهت حق مي دم. همه حرفايي که در مورد من شنيدي، حقيقت داره. ولي مهم الانه. رزا … رزا باور کن من تا حالا از کسي عذر خواهي نکردم. ولي در مورد تو فرق مي کنه! چون از ديروز صبح تا حالا آروم و قرار ندارم.
کثافت پس اعتراف ميکرد که هرزه است! حتي انکارش هم نکرد! چه خونسرد توي چشمام نگاه کرد و گفت هر چي که شنيده حقيقت داره! لعنتي! زدم زير دستش که دوباره به سمتم دراز کرده بود و غريدم:
– حالا هم مي خواي منت سرم بذاري که اومدي عذر خواهي کني آقاي دکتر؟
چشماشو گرد کرد و سريع گفت:
– نه نه ! اصلاً اينطور که تو فکر مي کني نيست. من دارم از ته دلم عذر خواهي مي کنم.
داشتم از حرص منفجر مي شدم، کم مونده بود دوباره بزنم توي صورتش! وقتي مي گم هرزه است تازه بهش بر مي خوره! گفتم:
– به هر حال ديگه حنات پيش من رنگي نداره، پس بي خود دور و بر من نگرد که چيزي نصيبت نمي شه.
حس کردم براي لحظه اي گذرا خشمو تو نگاش ديدم ولي خيلي زود رنگ باخت و گفت:
– چرا! يه چيزي نصيبم مي شه. اونم يه احساس شيرينيه که تا حالا تجربه اش نکرده بودم. سوزنده ولي شيرين مثل عسل! در ضمن اينو هم بدون، من دور و بر تو نمي گردم که چيزي نصيبم بشه! چون روي تو هيچ فکري نکردم و هيچ وقت هم نمي کنم! فقط اومدم عذر خواهي کنم، همين و بس!
قبل از اينکه بتونم چيزي بگم، از اتاق خارج شد. تحليل رفته تکيه دادم به ديوار، زانوهام از تو مي لرزيدن و ايستادنو برام سخت کرده بودن. صداش تو گوشم مي پيچيد. زير لب گفتم:
– بس کن داريوش! داري داغونم مي کني. مگه من چقدر توان مقابله با تو رو دارم. تويي که پر از جذابيتي. آخه ديوونه مگه من به تو نگفتم نامزد دارم؟ اين چه حرفيه که تو بهم مي زني؟ حس شيرينتو کجاي دلم بذاريم؟!!!
با شنيدن صداي مامان، که داشت صدام مي زد و دنبالم مي گشت، بغضمو فرو دادم و منم از اتاق خارج شدم.
*****
روز بعد ديگه وقت براي گشت و گذار نداشتيم و تموم وقتمونو صرف بستن چمدون ها کرديم. ساعت دو بعد از ظهر پرواز داشتيم. ساعت يک مسئول هتل زنگ زد و ياداوري کرد که بايد به فرودگاه برويم. ايش! حالا فکر کرده نمي ريم و يه شب ديگه بايد ازمون پذيرايي کنن! نيست بارمون رو دوششونه! همه بار و بنديلو توي جايگاه مخصوصي که يکي از پيش خدمتکاي هتل آورده بود گذاشتيم و از اتاق رفتيم بيرون. دلم خيلي گرفته بود، داشتيم مي رفتيم! شايد ديگه هيچ وقت داريوش رو نمي ديدم. به جايي رسيده بودم که ديگه نيم دونستم اين به نفعمه يا به ضررم! تو راه پايين رفتن از پله ها مامان به خاله کيميا زنگ زد که رفتنمونو خبر بده و باهاش خداحافظي کنه. دلم يه گلوله پر آتيش بود. باورم نمي شد که بايد اينقدر راحت از عشق واهيم بگذرم. از اوني که فکر مي کردم اگه يه روز پيداش کنم همه وجودمو خالصانه بهش تقديم مي کنم و براي داشتن دل دريايي و آسمون پاک چشاش همه چيزمو مي دم. بغض دائماً همدم گلوم شده بود و غم همدم چشمام. سپيده وقتي ديد قدمام سنگين شده و سخت دارم راه مي يام، کنارم اومد و آروم گفت:
– مي دوني چيه رزا؟ بايد يه اعترافي بکنم.
گيج و بي حواس گفتم:
– چه اعترافي؟
– در مورد داريوش …
حواسم جمع شد، چرخيدم به سمتش و با کنجکاوي و يه کوچولو نگراني گفتم:
– چي شده؟!
لبخندي زد و گفت:
– من ديگه از داريوش بدم نمي ياد.
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
– چرا؟ يعني تو هم مي خواي بري تو جبهه اون؟
– درسته که اون روز نسنجيده عمل کرد، ولي من حرفاشو توي لباس فروشي شنيدم. خودشم پشيمونه. در ضمن نگاهاش با گذشته فرق کرده.
خودمم با سپيده هم عقيده بودم، ولي چه کاري از دستم بر مي يومد؟ من حتي نمي دونستم دليل اينکه داريوش دور و برم مي پلکه چيه! حتي يه هدف مشخص هم نداشت. به چي اون مي تونستم دل خوش کنم؟ با اين وجود براي دلداري دادن به خودم گفتم:
– گول حرفاشو نخور. اون استاد به دست آوردن دل هاس. به نظر من نگاهش همون نگاهه، فرقي نکرده.
– چرا رزا. بي انصاف نباش! نگاه اون ديگه اون نگاه هيز و دريده چند روز پيش نيست. مثل نگاه يه بچه بي گناه و معصوم مي مونه.
با کلافگي گفتم:
– نه به نظر من فرقي نکرده. اگه هم کرده من که چيزي نديدم.
همون لحظه آخراي محوطه داريوش و آرمين و خاله کيميا رو ديدم که منتظرمون ايستاده بودن. با ديدنش باز دلم تو سينه تکون خورد اما يکي زدم تو سرش و خفه اش کردم. يه شلوار سبز ارتشي پوشيده بود با تي شرت سفيد. موهاش درست شبيه يه گندم زار بود که افتاده بود به دست باد و پريشون شده بود. وقتي دست توي موهاش لختش ميکشيد حس مي کردم دستشو صاف مي کشه روي قلب من و دلم از حال و کار مي رفت! سپيده که مکثمو توي حرکت ديد دستمو کشيد و بردم اون سمت. سرمو انداخته بودم زير که باهاش چشم تو چشم نشم، فقط يه سلام خشک و خالي کردم و عقب ايستادم تا بقيه خداحافظي هاشونو بکنن. مامان و خاله کيميا مثل روز اولي که همو ديده بودن، دوباره داشتن گريه مي کردن. سعي کردم نگاهمو بدم به اونا تا حواسمم پرت بشه و نگاه سرکشم رد نگاه سنگين داريوشو نگيره و بيچاره م نکنه. مشغول تماشاي اون دو تا بودم که آرمين به طرف من و سپيده اومد و گفت:
– حالا يعني ديگه ما هيچ وقت نمي تونيم همديگه رو ببينيم؟
داريوش سر جاش ايستاده بود، همين باعث مي شد راحت تر بتونم با آرمين صحبت کنم. با غصه گفتم:
– دنيا کوچيکه آرمين! خدا رو چه ديدي؟ شايد بازم همديگرو ملاقات کرديم.
– ولي من به اين که دنيا کوچيکه اعتقادي ندارم. من خودم يه کاري مي کنم که دوباره ببينمتون.
– چي کار؟
چشمکي زد و گفت:
– حالا بعداً مي فهمي.
مي خواستم بگم خيلي ازت ممنونم اگه اين کار رو بکني! ولي به جاش لبخندي زوري زدم و گفتم:
– خيلي خوب آقا آرمين. اين چند روزه بدي خوبي هر چي از ما ديدين حلال کنين.
آرمين که از لحنم خنده اش گرفته بود، گفت:
– به همچنين.
بعد يه کم توي صورتم خم شد و آروم گفت:
– ولي دستت درد نکنه. خوب اين داريوش رو سر جاش نشوندي.
تو دلم گفتم: « براي سر جا نشوندن اون اول دلم رو نشوندم سر جاش». خواستم جوابشو بدم که نگام سرکش شد و رفت سمت داريوش، داشت با اخم نگامون مي کرد. به من که! ولي بدجور آرمين رو زير نظر گرفته بود! سريع نگامو دزديدم و با خنده اي مصنوعي گفتم:
– قابلي نداشت.
صداي سپيده کنار گوشم بلند شد:
– هي رزا! گناه داره داريوش! برو باهاش خداحافظي کن. من باهاش حرف زدم اما اصلاً تو حال خودش نبود.
اين سپيده هم چه انتظارايي از من داشت! خواستم مخالفت کنم که دستشو گذاشت تو کمرم و با يه حرکت هولم داد جلو که باعث شد تا نصفه راهو پرش کنم! برگشتم عقب و چشکم غره اي نثارش کردم، خنديد و شکلک در اورد. آرمين هم داشت مي خنديد. از گوشه چشم مامان اينا رو هم نگاه کردم، اصلاً تو حال و هواي معنوي غرق بودن!!! ما رو نمي ديدن ديگه! برگشتم سمت داريوش، داشت نگام مي کرد، نگامو که اسير کرد بي اختيار رفتم به سمتش … شايد اينطوري بهتر بود. دلم نمي خواست حالا که ممکن بود ديگر هيچ وقت همديگرو نبينيم، با خاطره بد از هم جدا بشيم.
جلوش ايستادم، دستمو اول يه بار محکم مشت کردم که لرزششو قطع کنم. اينقدر سفت فشارش دادم که وقتي بازش کردم چند ثانيه طول کشيد تا دوباره خون برگشت توي دستم و رنگ طبيعي گرفت. لرزشش تا حدودي متوقف شد، مي موند لرزشش صدام که اونو هم هيچ هيجوره، هيچ کاريش نمي تونستم بکنم! سعي کردم غصه مو پشت لحن شوخم مخفي کنم. همون دست بدون لرزشمو بردم سمتش و با سرخوشي ظاهري گفتم: – اميدوارم ديگه همديگرو نبينيم.
با چهره اي گرفته دستشو اورد جلو، اينقدر آروم دستشو حرکت داد که حس کردم اسلوموشنه!همسن که دستمو گرفت توي دستش يه لحظه تکون خوردم! دستش مثل يه تيکه يخ بود! با ناراحتي که تو نگاه و لرزش صداش مشهود بود گفت:
– منو بخشيدي؟
نفس عميقي کشيدم و گفتم:
– بهتره فراموشش کنيم. نمي خوام با خاطره بد از هم جدا بشيم.
دست آزادشو کشيد روي پيشونيش، نفسشو فوت کرد و گفت:
– ميخوام! ولي نمي تونم فراموشش کنم. همش اون صحنه جلوي چشمامه!
سرمو چرخوندم سمت مامان که ببينم در چه حاله! دوست نداشتم حالا که حساس شده آتو دستش بدم. متاسفانه مامان بدجور زوم کرده بود رومون، همين که ديد نگاش مي کنم با اخماي درهمش گفت:
– زود باش رزا. الان جا مي مونيم.
سريع و دستمو از دست داريوش کشيدم بيرون و گفتم:
– من بايد برم. کاري نداري دکي جون؟
داريوش انگار متوجه هيچي نبود، چون حالا علاوه بر مامان، خاله کيميا و خاله شيلا هم به ما خيره شده بودن! با همون حالت پريشونش گفت:
– فقط ازت مي خوام که از من متنفر نباشي. همين!
لبخند تلخي زدم و تو دلم با پوزخند گفتم:
– تنفر؟ کجاي کاري که چشماي آبيت دل من رو به اسارت کشيدن. کاش مي تونستم ازت متنفر باشم.
وقتي ديدم منتظر جوابه، از طرفي مامان داشت مي يومد به سمتون، سر سري گفتم:
– سعي خودمو مي کنم. خداحافظ.
– رز…
بي اراده وايسادم، آرمين هم رفت سمت مامان که نگهش داره تا داريوش بتونه ادامه حرفاشو بزنه! غمي که تو صداش بود بدنمو به لرزه مي انداخت:
– بله؟
آهي کشيد و گفت:
– خوش به حالش!
– کي؟
– هموني که تونسته صاحب چشات بشه!
اين بار ديگه واقعاً مونده بودم که چه جوابي بهش بدم. اصلاً چه جوابي داشتم به دل پريشون خودم بدم؟ با صدايي لرزان دوباره گفت:
– شانس در خونه شو زده! بد رقمه هم زده!
از رفتاراي متناقض داريوش کلافه بودم، پوزخندي زدم و گفتم:
– نه به حرکت اون روزت، نه به حرفاي الآنت!
– من متغير نيستم رزا، ولي مي دوني … بذار بهت يه اعترافي کنم. پريروز که به تو سيلي زدم، دقيقاً همون لحظه که دستم روي صورتت نشست، قلبم گرفت. نمي دونم چرا؟ ولي دردي که توي قلبم بود، خيلي بيشتر از درد سيلي تو بود. وقتي جواب سيلي منو دادي دردم بهتر شد، ولي هنوزم تا وقتي که منو نبخشيدي باقي مونده اون درد که مثل يه بار سنگين روي قلبمه منو آزار مي ده. حالا ديگه برو. نمي خوام خاله شکيلا ناراحت بشه. مي دونم که زياد از ديدن من کنار تو خوشحال نمي شه. نمي دونم چرا همه يه جور بدي به من نگاه مي کنن …. همه به کنار تو … درد نفرت تو برام از هر چيزي سنگين تره.
مونده بودم چي جوابشو بدم که بازوم به شدت کشيده شد و مامان با غيظ کنار گوشم گفت:
– مگه نمي گم ديره؟!!
اصلاً نفهميده بودم مامان کي از دست آرمين در رفته! داريوش پلکاشو يه بار به نشونه خداحافظي باز و بسته کرد و من نگامو ازش گرفتم. مي خواستم از اون حرفاش که وجودمو به لرزه مي انداخت فرار کنم. من ديگه طاقت استقامت جلوي غم چشماي داريوشو نداشتم. خداحافظي با بقيه خيلي سر سري انجام شد و راهي فرودگاه شديم. تو راه مامان خون خونشو مي خورد. هي مي خواست باهام حرف بزنه، هي جلوي سپيده و خاله شيلا مراعات مي کرد. اما مي دونست طوفان بدي تو راهه! اون لحظه توبيخ مامان برام چندان اهميتي نداشت، حرفهاي داريوش بود که مرتب توي گوشم زنگ مي زد. مطمئن بودم که تا زنده ام بغض صداشو فراموش نمي کنم.
* * * * * *
هيچي از پروازمون نفهميدم، کلشو توي هپروت و حرفايي که از داريوش شنيده بودم سير مي کردم. بايد يه طوري با خودم کنار مي يومدم. هم با خودم هم با عشقي که بدون توجه به مخالفت و تلاشاي من مي خواست همه وجودمو پر کنه. حالا با دوري اون چي کار مي کردم؟ بايد هر طور که شده بود داريوشو از ذهنم خط مي زدم، براي هميشه! گفتنش راحت بود اما عملش … بالاخره رسيديم و از هواپيما پياده شديم. بابا و عمو پيمان، باباي سپيده دنبالمون اومده بودن. رضا و سام هم که هنوز شمال بودن. اونجا ديگه وقت جدايي بود، با سپيده اينا خداحافظي کرديم و همراه بابا و مامان رفتيم خونه … تو راه مامان غرق صحبت با بابا بود و به کل يادش رفت قصد داشته منو توبيخ کنه! همينجور که قضايا رو براش تعريف مي کرد رسيد به قضيه خاله کيميا و از سير تا پياز همه رو براي بابا گفت.
اخماي بابا حسابي در هم شده بود، وقتي حرفاي مامان تموم شد با نگراني گفت:
– شکيلا … مطمئني کيميا همه چيو فراموش کرده؟ نکنه فکري تو ذهنشون باشه؟!
مامان سريع گفت: – نه بابا! ديدنمون کاملاً اتفاقي بود! بعدش هم کيميا حسابي داغون و خسته بود.
– نمي دونم! اما حواستو جمع کن … من به تو اعتماد کامل دارم. خودت هم اينو خوب مي دوني. اما نگران کيميا و خسرو هستم!
به اينجا که رسيد توي آينه نگاهي به من انداخت که روي صندلي عقب کز کرده بودم و گفت:
– رزا … حالا راحت تر مي تونم ازت سوال بپرسم! اون نقاشي که تو کشيدي، نقاشي خسروئه! شوهر دوست مامانت، مطمئني که هيچ وقت اونو جايي نديدي؟
سيخ نشستم و گفتم:
– وا بابا! من خودم به اندازه کافي سر اين جريان گيج و گنگ هستم! اصلاً هم نمي دونم دليل اينکه پسر دوست مامانو کشيدم چيه! در ضمن … من پسرشو کشيدم … نه شوهرش!
مامان آهي کشيد و گفت:
– من که يه کلمه از حرفاي تو رو باور نمي کنم! مي خواستم هزار بار توي کيش باهات حرف بزنم موقعيتش پيش نيومد. اگه جايي نديديشون از کجا اينقدر دقيق کشيديش؟ به علاوه … اون همه صميميتت با داريوش دليلش چي بود؟!! نشنيدي کيميا چي گفت؟ پسرش دختر بازه! براي چي مي ذاشتي نزديکت بشه؟!!! رزا تا کسي بايد از دستت حرص بخورم!
– تا وقتي به من اعتماد ندارين وضع همينه! بهترم نمي شه … مادر من! من اونو از کجا ديدم؟ بعدش هم خوبه ديدين من طرفش هم نمي رفتم. الکي گفتم نامزد دارم! آخه چرا بهتون الکي مي زنين؟ خوبه برم معتاد بشم؟!!
بابا خنده اش گرفت و گفت:
– خوب به ما هم حق بده! چطور مي شه چنين چيزي رو باور کرد؟!!
– من چه مي دونم! اينا قوانين متافيزيکه! ذهن مامان فکر کنم توي دي ان اي هاي من بوده منتقل شده بهم!
مامان سرشو به نشونه تاسف تکون داد و گفت:
– چي بگم والا! اما فرهاد يادته وقتي رزا حدودا چهار سالش بود يه بار توي اتاق من عکس خسرو رو ديد؟
بابا فرهاد با تعجب گفت:
– چي؟!! کي؟!! نه يادم نيست! کدوم عکس خسرو!
– اي بابا! يه جوري مي گي انگار صد تا عکس از خسرو داشتيم، يه دونه عکس داشتم ازش که سر سفره عقد بوديم، گفتي دوست داري اين عکس رو هميشه نگه داريم که يادمون باشه چه روزايي رو پشت سر گذاشتيم و قدر لحظه هامون رو بدونيم.
بابا فرهاد سرشو تکون داد و گفت:
– آهان! آره … آره … رزا کي اونو ديد؟
– فرهاد ذهنت ماشالله خيلي مشغوله ها! همون موقع بهت گفتم، کلي هم در موردش حرف زديم. من داشتم عکساي آلبوم رو مرتب مي کردم، اينو چون همينجوري گذاشته بودمش لاي آلبوم افتاده روي زمين ، نفهميده بودم. رزا ورجه ورجه کنون اومد توي اتاق که نقاشيشو نشونم بده، عکسو ديد … خم شد برش داشت گرفتش طرف من گفت «اِ مامان تو عروس شدي؟ اين آقاهه کيه کنارت؟ شبيه عروسک من مي مونه!» من با ديدن عکس دستش سکته کردم که مبادا به کسي بگه. ازش گرفتم سريع قايمش کردم گفتم اين من نيستم. اشتباه ديدي. رزا هم چون از حرکت يهويي من ترسيده بود لب ورچيد گفت اصن خودم يکي از روي عروسکم مي کشم خوشگل تر از مال تو ، عروسشم خودم مي شم. بعدم زد زير گريه رفت از اتاق بيرون …
بابا لبشو مکيد و گفت:
– هان! آره داره يه چيزايي يادم مي ره ، چقدر تو ترسيده بودي که مبادا رزا چيزي جلوي فک و فاميل بگه …
– دقيقاً … مي گم نکنه اين رفته باشه تو ضمير ناخودآگاهش حالا اين شکلي کشيده باشتش؟
– مگه چنين چيزي ممکنه؟
– چه مي دونم والا؟ اگه امکان نداره پس رزا داريوش يا خسرو رو يه جا ديده عينشو کشيده …
– حالا پسرش واقعاً اينقدر شبيهشه؟
– مثل سيبي مي مونه که از وسط نصفش کرده باشن …
بابا از آينه نگاهي به من کرد و خواست چيزي بگه که با ديدن دهن باز مونده من زد زير خنده ! چه حرفايي شنيده بودم! مامان و خسرو سر سفره عقد؟!!! مگه مي شه؟!! بابا با خنده رو به مامان گفت:
– تحويل بگير خانوم!!!
مامان برگشت عقب و اونم با ديدن من خنده اش گرفت! حالا اينا هم مسخره کردنشون گرفته بود! دهنمو به زور بستم و گفتم:
– اينجا چه خبره؟ مامان تو قبلاً زن خسرو بودي؟!!
خدنه مامان و بابا شدت گرفت و من تقريباً داد کشيدم:
– دِ نخندين! جواب منو بدين …
مامان جلوي خنده اش رو گرفت و گفت:
– همينور که اين جريان رو باري رضا گفتم، وقتش شده که براي تو هم تعريفش کنم. اما الان نه، بذار بريم خونه خستگيمون در بره … همه چيو برات مي گم!
چي مي تونستم بگم؟!! ناچاراً سکوت کردم. نکنه داريوش داداشم باشه؟!! نه بابا! امکان نداره! حتي تصورش هم بيچاره ام مي کرد. وقتي رسيديم خونه با وجود اون همه دغدغه فکري احساس آرامش کردم و به اين موضوع پي بردم که هيچ وقت هيچ جا مثل خانه خود آدم نمي شه. مامان که رسيده نرسيده چپيد توي اتاقش که استراحت کنه، بابا هم همراهش رفت و به من اجازه فضولي بيشتر رو نداد. منم براي جلوگيري از خل شدنم، بعد از تعويض لباس گوشي تلفن رو برداشتم و شماره رضا رو گرفتم تا يه کم از اون حال و هوا خارج بشم . با حرف زدن با داداشم آروم مي شدم. مطمئن بودم! بعد از چند بوق صداي سر خوشش توي گوشي پيچيد:
– بله بفرماييد.
– سلام داداشي.
– سلـــــام … رزا خوبي؟ رسيدين؟
– آره رسيديم. الان توي خونه ايم. دلم برات خيلي تنگ شده بود بهت زنگ زدم. تو خوبي؟
– منم دلم براي خواهر عزيزم تنگ شده بود. خوبم. چه خبرا خوش گذشت؟
– خبرا پيش شماست آقا رضا. الان يه هفته اس اونجايي. شيطوني که نمي کنين انشالله؟
قهقهه اي سر داد و گفت:
– آخ رزا دست رو دلم نذار که خونه! اينجا همه به فکر خودشونن. منم که مي دوني چقدر خجالتي ام! روم نمي شه با کسي حرف بزنم.
– آخي بميرم الهي برات. مي دونم چقدر کم رويي!
در همون حين صداي دختري از اون طرف خط اومد:
– رضا! داري با کي حرف مي زني؟ بچه ها سراغتو مي گيرن، جوجه ها آماده شده ها.
رضا خيلي آروم طوري که مثلاً من نشنوم، گفت:
– اِ مهي تو کي اومدي اين طرف؟ خواهرمه خواهرمه عزيزم. تو برو پيش بچه ها، منم زود مي يام.
زدم زير خنده و گفتم:
– رضا نمي دونم اگه رو داشتي مي خواستي چي کار کني؟ ناقلا اين مهي يکيشون. بقيه اشونو هم خدا مي تونه بشماره.
رضا موذيانه خنديد و گفت:
– اي ناقلا گوشات خيلي تيزه ها! حالا صداشو در نيار که آبروم مي ره. مهستي هم جريانات داره براي خودش، بعداً برات تعريف مي کنم.
– بي صبرانه منتظرم! فقط مواظب باش زن داداش شمالي برام نياري ها! هي بايد يه پامون تهران باشه يکيش شمال!
خنديد و گفت:
– نگران نباش! تهرانيه، اما اين سه ماهه رو با مامان و برادرش اومدن شمال توي ويلاشون. باباش تو کار ويلاسازيه، حالا بعداً برات در موردش حرف مي زنم مفصلاً.
– باشه، صبرمان زياد مي باشد! خدا به خير بگذرونه، بايد برم دوره خواهر شوهري ببينم فکر کنم! راستي سام چي کار مي کنه؟
– هيچي مثل هميشه! اگه من به يه نفر قانعم، اون هزار تا هم براش کمه.
– ماشالله! مگه اينکه دستم بهش نرسه پدرشو در مي يارم. مواظب باش تو رو هم از راه به در نکنه. هر چند که حالا هم تقريباً از راه به در شدي!
خنديد و گفت:
– حتماً.
– ديگه مزاحمت نمي شم داداشي. به سام هم سلام برسون.
– قربونت برم عزيزم. کاري نداري؟
– نه عزيزم. خوش بگذره. زود هم برگرد. خدافظي.
– فدات، خدافظ.
بعد از قطع تلفن دوشي گرفتم و يه راست به تخت خواب رفتم. به علت خستگي زياد، هم جسمي و هم ذهني، خيلي زود خوابم برد.
از روز بعد برنامه عادي دوباره از سر گرفته شد. يکي دوباري رفتم سر وقت مامان ولي اينقدر که سرش گرم برنامه هاي عقب افتاده اش بود اصلاً بهم روي خوش نشون نمي داد چه برسه به اينکه بخواد برام خاطره هم تعريف کنه. منم سعي مي کردم اينقدر خودمو سرگرم کنم که ياد داريوش آزارم نده. هنوزم فکر ميکردم هر چيزي که توي کيش ديدم يه خواب بيشتر نبوده! باورم نمي شد عشق واهيمو ديده باشم، اونم اينقدر نزديک! باهاش حرف زده باشم و حتي ازش يه سيلي هم خورده باشم! هر وقت چشمم به نقاشي اش مي افتاد آهي از ته دلم مي کشيدم و زير لب غرغر مي کردم:
– خدا لعنتت کنه! چي مي شد اگه يه ذره آدم بودي؟ حالا من اينجا اينجوري سر دوراهي بيچاره نمي شدم. خاک بر سر عقده اي دختر نديده ات کنم من. همه اش زير سر توئه!
دو سه هفته اي از برگشتمون گذشته بود، رضا و سام هم از شمال برگشته بودن و يه کم سرم گرم شده بود. وقتي ديدم مامان چيزي در مورد خسرو بهم نمي گه، دست به دامن رضا شدم. اونم در حالي که از اطلاعات من، متعجب شده بود فقط گفت از خود مامان بپرس! اينم از داداشم! منم از لجم چيزي در مورد جريان داريوش و ديدنش بهش نگفتم. بالاخره يه روز که طبق روال هميشگي توي اتاق مامان سرک کشيدم تا از زير زبونش حرف بکشم به هدفم رسيدم و مامان دست رد به سينه ام نزد. مامان تو اتاقش نشسته بود و بعد از مدت ها بازم مشغول تماشا کردن آلبوم عروسي خودش و بابا بود. خيلي کم پيش مي يومد مامان تو خاطرات گذشته اش غرق بشه. فقط وقتايي که خيلي دلتنگ مي شد به آلبومش پناه مي برد. اون لحظه فهميدم که واقعاً زمان مناسبي براي حرف کشيدن از مامانه. چون مامان حسابي غرق گذشته بود و مي شد ازش خواهش کنم که از اون زمونا برام تعريف کنه. آروم کنارش روي کاناپه اتاقش نشستم و همينطور که سرمو به بازوش مي چسبوندم، گفتم:
– دلتون براي اون روزا تنگ شده که باز اومدين سراغ اين آلبوم؟
مامان قطره اشکي رو که گوشه چشماش بود، پاک کرد و گفت:
– من هميشه دل تنگم. ياد اون روزا به خير! روزايي که آقاجون و مامان زنده بودن. اونا خيلي واسه من آرزو داشتن. خدا را شکر تونستم اونا رو به آرزوهاشون برسونم. البته بر خلاف تصورشون!
بي مقدمه رفتم سر اصل مطلب و گفتم:
– مامان پس کي برام از خسرو مي گي؟
مامان که از حالت من خنده اش گرفته بود پرسيد:
– چيو مي خواي بدوني وروجک؟
– همه چيزو. بيشتر از همه رفتم تو خماري حرفي که اون روز به بابا فرهاد زدين. شما با خسرو ازدواج کرده بودين؟ يا اينکه چرا پدر و مادرتون تصور نمي کردن که شما خوشبخت بشين؟
مامان باز مي خواست از زير حرف زدن در بره، دستشو تو هوا تکون داد و گفت:
– قضيه اش خيلي مفصله حوصله تو سر مي بره. خودمم حوصله گفتنشو ندارم.
پريدم رو پاشو در حالي که دستمو دور شونه اش حلقه مي کردم و گونه هاي خوشبوشو مي بوسيدم گفتم:
– نه حوصله ام سر نمي ره مامان. خودتم اگه بگي يه تجديد خاطره اي مي شه برات کيف مي کني! مي خوام بدونم. مي گي واسم؟ جون رزا!
مامان با خنده گفت:
– خيلي خوب مي گم قسم نده خرس گنده. اين همه وقت از دستت در رفتم ، آخر گيرم انداختي.
– اِ چرا خوب؟
– نميخواستم خودتو درگير ماجراهايي بکني که همه اش مربوط مي شه به گذشته …
آهي کشيد و ادامه داد:
– دلم مي خواد همه اش رو تموم شده بدونمف نمي خوام ادامه داشته باشه.
– مگه قراره ادامه هم داشته باشه؟!
– نمي دونم …. اين جرياناتي که داره پيش مي ياد، آزارم مي ده.
– اَه مامن مردم فضولي! بگو ديگه!
مامان لبخند تلخي زد، به دنبالش آهي کشيد و اين طوري خاطراتشو شروع کرد:
– من و شيلا توي يه خونواده سر شناس تهراني، بعد از يه پسر به دنيا اومديم. خوب اون زمان همه پسر
مي خواستن و پسر دوست بودن. ولي از شانس من و شيلا، پدر ما که همه اونو به حاج باقر مي شناختن عاشق دختر بود. همينطور هم مامان. البته اونا برادرم رو هم خيلي دوست داشتن، ولي منو شيلا براشون خيلي ارزش داشتيم. به خاطر علاقه زياد آقا جون و مامان به ما شهرام زياد خودشو با ما قاطي نمي کرد و کاري هم به کار ما نداشت. اون بچه اول خونواده بود، در ضمن پسر هم بود و انتظار داشت که خيلي بالا ببرنش. ولي پدر و مادر ما به همه بچه هاشون به يه اندازه محبت مي کردن. حتي گاهي به دختراشون بيشتر! همين باعث حسادت و کناره گيري شهرام از ما شده بود. روزا و ماه ها و سال ها مي گذشت و ما بزرگ مي شديم. تقريباً روي ابرا سير مي کردم، همه چيز بر وفق مرادم بود. به خصوص وقتايي که از اين طرف و اونطرف مي شنيدم زيباييم خيلي چشمگيره و خيلي ها چشمشون دنبالمه! کم کم سر و کله خواستگارا هم پيدا شد، ولي بابا مي گفت من اين دوتا رو شوهر نمي دم. اينا بايد درس بخونن. من و شيلا هم که همه چي رو به شوخي مي گرفتيم، فقط مي خنديدم. بالاخره وارد دبيرستان شديم. سني که دخترا تازه متوجه تغييرات دور و برشون مي شن و احساس بزرگي بهشون دست مي ده. همه جريانات زندگي منم از همون روزا شروع شد. ما توي يه محله خيلي اعيان نشين شهر زندگي مي کرديم. همه خونه هاي توي کوچه مون باغي بود، باغايي که پر از درخت ميوه بودن و فصل بهار که مي شد از شدت بوي شکوفه هاشون مست مي شدي! آخر کوچه بن بستمون يه باغ بود که يه فرق اساسي با بقيه باغا داشت، اونم اين بود که کاملاً امروزي ساخته شده بود! نماي بيرونش هم آدمو مجذوب مي کرد و يکي دوباري که داخلشو ديد زده بودم متوجه شده بودم که توش هم دست کمي از بيرونش نداره و حسابي بهش رسيدن. برعکس باغاي ماها که يه دويار دورش کشيده بوديم و يه ساختمون هم تهش ساخته بوديم. اون باغ يه جاده ينگريزه سفيد وسش داشت و اطراف اين جاده سنگي پر بود از باغچه ها گل و بعد از باغچه ها درختاي ميوه به رديف بهت چشمک مي زدن. خيلي قشنگ و رويايي بود. هميشه دوست داشتم برم توي اون باغ واسه بازي و شيطنت. انگار نه انگار که بزرگ شده بودم. قشنگ ترين گل ها توي اون باغ بود به خصوص محبوبه شب که من عاشقش بودم. اينقدر شب ها از بوي محبوبه شب اون باغ سرمست و از خود بيخود مي شدم که آقاجون قول داده بود از اون گل ها فقط مخصوص من توي باغ خونه خودمون بکاره. اما اين حرف آقا جون باعث نمي شد که دست از ديد زدن باغ بردارم، حتي گاهي اوقات از ديوارهاش آويزون مي شد و دماغمو توي شاخه هاي محبوبه شب روي ديواراش فرو مي کردم. مي دونستم اگه آقا جون يا شهرام بفهمن مي کشنم، اما اون روزا خيلي نترس بودم. يه روز که از مدرسه بر مي گشتم، ديدم يه شاخه محبوبه شب کنار در باغ ما افتاده. همه محل مي دونستن که از اين گل فقط باغ آخر کوچه داره. با خوشحالي گل رو برداشتم و با وجود مخالفت هاي شيلا گل رو توي اتاقم، داخل گلدون قرار دادم. اصلاً برام مهم نبود که اون گل يهو از کجا سر در آورده درست جلوي در خونه ما! شب که حاج بابا اومد غوغايي به پا شد ديدني! آخه من احمق نمي دونستم که توي اون باغ دو تا پسر مجرد همراه پدر و مادرشون زندگي مي کنن!!
بابا فکر مي کرد که من گل رو از اون گرفتم. اون شب براي بار اول از آقاجون کتک خوردم. آخرش اينقدر شيلا قسم خورد و گريه کرد، تا دل بابا به رحم اومد و باور کرد که روح من از اون گل خبر نداشته. البته تا يه هفته با من سر و سنگين بود و بعدش هم حسابي هوامو داشت، يعني يه جورايي آزادي هاي قبلم نصف شده و بود به شيلا سپره بود آب مي خورم گزارششو به بابا بده! از طرفي بعضي وقتا خودش يا شهرام هم تعقيبمون مي کردن و حسابي مشکوک شده بودن، اما کم کم آبا از آسياب افتاد. و آقا جون دوباره همون پدر مهربون گذشته شد. يه روز که داشتيم با شيلا مي رفتيم مدرسه، و تو راه در مورد امتحان رياضي که در پيش داشتيم بحث مي کرديم، حس کردم يه نفر داره دنبالمون قدم به قدم مي ياد. اول فکر کردم شهرامه، براي همينم به شيلا گفتم برگرده و ببينه کيه! شيلا به پشت سرنگاه کرد و بعد با تته پته و رنگ پريده گفت:
– واي اينکه خسروئه!
اون زمان برعکس بقيه دوستام و حتي خواهرم که آمار همه رو در مي آوردن من از همه جا بيخبر بودم. اصلاً هيچي برام مهم نبود و به خاطر همين عين آدماي منگ پرسيدم:
– خسرو کيه؟
شيلا که منو خوب مي شناخت و از اخلاقياتم خبر داشت، بدون اينکه تيکه اي به خاطر خنگيم بارم کنه با ملايمت توضيح داد:
– پسر آقاي آريا نسب. باغ آخر کوچه. همون که حاج بابا فکر کرد به تو گل داده.
يهو رنگم پريد و به اولين چيزي که فکر کردم اين بود که اگه الان آقا جون هم دنبالمون باشه و خسرو رو ببينه باز به من شک مي کنه! وحشت زده دست شيلا رو محکم کشيدم و گفتم:
– اُه اُه محل نذار بيا بريم.
شيلائم که پيدا بود مثل من فقط داره به آقاجون فکر مي کنه با ترس قدماشو تند کرد و گفت:
– واي من مي ترسم شکيلا. اگه بابا مارو ببينه بيچاره مي شيم! دوباره روز از نو روزي از نو!
با عصبانيت گفتم:
– اگه ما توجه نکنيم، هيچ اتفاقي نمي افته.
اينو گفتم اما خودمم به حرفي که زدم اطمينان نداشتم. با قدماي تند خودمون رو به مدرسه رسونديم و نفسي به راحتي کشيديم. بعد از زنگ، کيميا که دختر همسايه ديوار به ديوار ما بود و بعضي از روزا با ما ميومد، به طرفمون اومد و گفت:
– بچه ها مي شه منم با شما بيام؟
من گفتم:
– چرا نمي شه؟ بيا، ولي چرا اينقدر آشفته اي؟
کيميا اون موقع ها دختر خجالتي و سر به زيري بود. خيلي هم با کسي نمي جوشيد و يه حصار مخصوص داشت که هميشه مي کشيدش دور تا دور خودش … اما هر وقت مي تونست پا روي خجالتش بذاره مي يومد سراغ من و شيلا. يه جورايي با ما راحت تر بود. وقتي اينو ازش پرسيدم، سرخ شده و با زحمت گفت:
– آخه …آخه خسرو اومده!
باز ياد خسرو معده مو آشوب کرد، شيلا با تعجب گفت:
– اومده که اومده. به تو چه!
بعد با شک گفت:
– ببينم نکنه دسته گلي به آب دادي؟
کيميا ترسيد و سريع رنگش عوض شد، تا اون لحظه سرخ بود، بعد يهو رنگ پريده شد! دستاشو تو هوا تکون داد و سريع گفت:
– نه به خدا ولي … ولش کنين بياين بريم دير شد.
من و شيلا يه نگاه به هم انداختيم و شونه بالا انداختيم. اون روزا به راحتي الان کسي عاشق نمي شد، يا اگه مي شد تو بوق و کرنا نمي کرد! يه چيزي به اسم حيا توي دخترا وجود داشت، رابطه خيابوني هم که اصلا نبود يا اگه بود اينقدر کم و پشت پرده بود که کسي ازش خبردار نمي شد. اينه که ما هم ديگه خيلي پا پيچش نشديم. همه با هم به طرف خونه راه افتاديم. راه خونه مون تا مدرسه زياد نبود. بابا اصرار داشت که راننده اش رو دنبالمون بفرسته، ولي ما خودمون قبول نکرديم. بيشتر دوست داشتيم پياده بريم و بيايم، بابا هم وقتي ديد دختراي سر به زيري هستيم و سرمون تو کار خودمونه، ديگه گير نداد و اجازه اش رو صادر کرد. هر چند که وقتي قضيه گل پيش اومد، کم مونده بود اين آزادي رو هم ازمون بگيره، اما خدا به خير گذروند و چندان پاپيمون نشد. خلاصه اونروز هم خسرو سايه به سايه ما اومد و کيميا هي رنگ به رنگ شد. همون موقع ها بود که کم کم فهميدم کيميا از خسرو خوشش مي ياد. بعد ها هم کم کم خودش اعتراف کرد. اين موضوع هفته ها ادامه داشت. پسره بي کار صبح به صبح دنبال ما تا مدرسه ميومد و عصرها يا ظهرها هم تا خونه! بعضي وقتا از ترس دهنم خشک مي شد. چون مي ترسيدم که شهرام يا بابا دنبالمون بيان و فکر کنن که ما هم ريگي به کفشمونه. اونوقت ديگه حسابمون با کرام الکاتبين بود روزي رو که کيميا به عشقش اعتراف کرد هيچ وقت يادم نمي ره. چون شايد حرفاي اون بود که باعث شد ديگه هيچوقت خسرو با اون همه زيبايي و جذابيت به چشمم نياد. کيميا از روزي که خسرو دنبال ما راه مي افتاد، با ما مي يومد. يه روز خسرو يه کم جلوتر از ما رفت و سر يکي از کوچه ها وايساد. وقتي مي خواستيم از جلوش رد بشيم، من و شيلا سرمون رو پايين انداختيم که چشممون بهش نيفته، ولي در کمال حيرت ما کيميا درست مثل آدماي مسخ شده زل زده بود توي صورت خسرو! وقتي از جلوش رد شديم،کيميا که انگار متوجه حضور ما کنارش نبود، با بغض گفت:
– الهي من بگردم! چه چشماي نازي داره. از بچه گي عاشق چشماي آبي بودم.
من و شيلا با حيرت ايستاديم و شيلا با لکنت گفت:
– کيميا فهميدي که چي گفتي؟
کيميا که تازه متوجه ما شده بود، با خجالت سرشو زير انداخت و سرخ و سفيد شد. من گفتم:
– کيميا جدي جدي تو خسرو رو دوست داري؟
کيميا سرشو بالا آورد و من قطره هاي مرواريدي رو ديدم که از چشماش مي چکيد. خودشو توي بغل شيلا انداخت و گفت:
– همه فکر و ذکرم شده اون، ولي … ولي … ولي اون شما رو مي خواد. من مي دونم اون اصلاً به من نگاه نمي کنه. همه حواسش به شماست. به خدا اگه از من خوشش نياد، من خودمو مي کشم.
چنان با سوز و گداز و هق هق اينا رو مي گفت که دلم براش ريش شد! بي اختيار نگام رفت سمت خسرو که هنوزم سر همون کوچه ايستاده بود و با نگراني خيره شده بود بهمون. کثافت! اون لحظه چقدر ازش بدم اومد! يه دختر اينجا داشت به خاطرش زار مي زد و اون خيلي خونسرد و مغرورانه، در حالي که دستاشو تو جيبش کرده بود زل زده بود به من. نگامو از خسرو گرفتم، دستمو سر شونه کيميا گذاشتم و با ملايمت گفتم:
– عزيزم چرا گريه مي کني؟ دوست داشتن احساس قشنگيه که آدمو حتي اگه به عشقشم نرسه به اوج مي بره. اين خسرو خيلي پسر مغروريه! من تا حالا نديده بودم توي محله چرخ بزنه. ولي حالا يه مدته که اين اطراف پيداش شده. مطمئن باش اگه يه روزي از من يا شيلا خواستگاري کرد، ما بهش جواب منفي مي ديم. چون نمي خوايم به دوستمون خيانت کنيم.
الان که فکر مي کنم مي بينم چه افکار خامي داشتم! من يا شيلا چطور مي تونستيم در برابر اجبار روزگار ايستادگي کنيم؟! از اون روز تصميم گرفتيم براي اينکه روح لطيف کيميا بيشتر از اين آزرده نشه، اصلاً نه درباره خسرو حرف بزنيم و نه بهش توجه کنيم. توي اين مدت اينقدر حواسمون به خسرو بود که اصلاً متوجه دو تا جوون دانشجويي که هر روز ما رو از دور مي پاييدن، نمي شديم. پدرتو ميگم با عمو پيمان! ولي خوب ما اصلاً متوجه اون دو نفر نمي شديم. تا اينکه يه روز به محض اينکه ما سه تا از دبيرستان خارج شديم، براي بار اول اون دوتا رو ديدم. فرهاد اول متوجه شد که من دارم نگاشون مي کنم و به پيمان سقلمه زد. از ترس ديگه نزديک بود جوون مرگ بشم. زير لب گفتم:
– خدايا خودمونو به تو مي سپرم. يکي کم بود سه تا شد!
دست کيميا و شيلا رو گرفتم و سريع به طرف خونه به راه افتاديم. از يه طرف خسرو دنبالمون
مي يومد از طرف ديگه فرهاد و پيمان! بيچاره فرهاد اينا اصلاً حواسشون به خسرو نبود. وسط راه که بوديم يک دفعه پيچيدن جلوي ما و فرهاد با شرم گفت:
– ببخشيد خانما، مي شه چند لحظه وقتتونو بگيريم؟
بدون اينکه بهشون توجه کنيم، راهو کج کرديم و رفتيم. صداي پيمان از پشت سر بلند شد و گفت:
– به خدا ما قصد مزاحمت نداريم. فقط يه لحظه!
بازم ما توجهي نکرديم تا اينکه دوباره پيچيدن جلوي ما و فرهاد گفت:
– ما قصدمون خيره. فقط از شما اجازه مي خوايم که مادرامون رو بفرستيم خواستگاري، قبلش خواستيم نظر خودتون رو …
بيچاره فرهاد هنوز حرفش تموم نشده بود که مشت خسرو اومد توي صورتش و از دماغش خون راه افتاد. کاش اون روز فرهاد حرفي نزده بود. کاش بدون مشورت با ما مادرهاشون رو فرستاده بودن خواستگاري. بيچاره ها يعني مي خواستن قبل از مراسم خواستگاري ما يه نظر اونا رو ديده باشيم چه مي دونستن که با اينکارشون سرنوشت منو اسير گردباد مي کنن. پيمان دويد جلو و به خسرو گفت:
– هوي وحشي! چته؟ چرا مي زني؟!
خسرو با فرياد گفت:
– ببند دهن کثيفتو. تو آدم نيستي که تو روز روشن مزاحم ناموس مردم مي شي.
فرهاد شاکي شد و گفت:
– مزاحم کيه عمو؟ حرف دهنتو بفهم!
با زدن اين حرف، خسرو دوباره به سمت اون دو تا حمله کرد. اينبار اونا هم جلوش در اومدن. دعوا بالا گرفته بود. بيچاره کيميا کنار من ايستاده بود و اشک مي ريخت. چون به هر حال فرهاد و پيمان دو نفر بودن و خسرو تنهايي از پسشون بر نمي يومد. مونده بوديم چي کار کنيم! بريم يا بمونيم؟ بالاخره اون دعوا به خاطر ما راه افتاده بود. همين طور مات و مبهوت نگاشون مي کردم که صداي خسرو بلند شد. با فرياد گفت:
– چي رو وايسادي نگاه مي کني؟ برو خونه ديگه.
مونده بودم با کي داره حرف مي زنه، که دوباره گفت:
– شکيلا با توام! مي گم برو خونتون.
جا خوردم! اصلاً انتظار نداشتم منو به اسم کوچيک صدا بزنه! منو! دختر دردونه حاج باقرو! کسي که هيچ کس جرئت نداشت نگاه چپ بهش بکنه! حالا اون داشت با اين صميميت به اسم کوچيک صدام مي زد؟ با تعجب نگاش مي کردم. يعني يه جورايي سر جام خشک شده بودم. شيلا هم با شک به من نگاه مي کرد. شده بود آش نخورده و دهن سوخته. مي دونستم که داره به چي فکر مي کنه! حتماً فکر مي کرد که من با اون رابطه دارم که اينطور خودموني صدام مي کنه. اون تعقيب و گرز ها هم که مي شد مدرکي براي اثبات افکار ذهنش. من هنوز توي اون حالت گير کرده بودم که گريه کيميا اوج گرفت و با دو به طرف کوچه شون دويد. اي خدا پس خسرو به خاطر من اين همه راهو، هم صبح ها و هم ظهر ها و عصرها مي يومد؟ باورم نمي شد! بغض منم باز شد و شروع به دويدن کردم. اشک روي صورتم پهن شده بود. نه اينکه فکر کني خسرو رو دوست داشتم. نه! دلم براي کيميا مي سوخت. خيلي گناه داشت. دختر قشنگي بود، خواستگارم فراوون داشت. ولي اون دل به خسرو داده بود و خسرو اونو نمي خواست. عشق يه طرفه بد دردي بود! با اينکه تجربه اش نکرده بودم، اما مي فهميدم چيه. اي خدا! حالا بايد چه خاکي تو سرم مي ريختم؟ همينطور که اشک مي ريختم، وارد خونه شدم. قيافه فرهاد يه لحظه هم از جلوي چشمم محو نمي شد، به خصوص چشماي درشت سياهش که صداقت ازشون چکه مي کردن. نمي دونم چه مرگم شده بود، اما دوست داشتم بدون فکر به داريوش، بشينم يه گوشه و به اون پسر سياه چشم فکر کنم! از شانس بدم، شهرام و آقاجون خونه بودن. آقاجون وقتي ديد من دارم گريه مي کنم و شيلا هم خيلي تو همه، مثل فنر از جا پريد و گفت:
– چي شده بابا؟ چرا گريه مي کني؟
از زور گريه نمي تونستم حرف بزنم. شهرام اومد کنارم ايستاد و با فرياد گفت:
– مي گي چي شده يا نه؟ چرا مثل بچه ها فقط آبغوره مي گيري؟
آقاجون و شهرام وقتي ديدند من حرفي نمي زنم، به طرف شيلا رفتند و شيلا در حالي که هنوز با شک به من نگاه مي کرد، گفت:
– دو نفر مزاحم ما شدند. خسرو پسر آقاي آريا نسب باهاشون گلاويز شد.
اي کاش حداقل شيلا قضيه رو اينطوري براي آقاجون نمي گفت. اي کاش خودم دهن باز مي کردم و فرهاد و پيمان رو طور ديگه اي معرفي مي کردم. ولي ديگه اين اي کاش ها به درد نمي خورد و کاري که نبايد مي شد، شده و حرفي که نبايد زده مي شد، زده شده بود. آقاجون و شهرام سريع شال و کلاه کردن و همينطور که مي رفتن سمت در آقاجون با رگ گردن بيرون زده و صداي گرفته پرسيد:
– کجا؟
و شيلا بي احساس و يخ جواب داد:
– سر پيچ.
اونا با عصبانيت از خونه خارج شدن و من وسط گريه سعي داشتم شيلا رو متقاعد کنم. دلم نمي خواست که خواهرم به هيچ وجه از من دل چرکين بشه. حدود دو ساعت بعد آقاجون و شهرام برگشتند. برعکس تصورم، هر دو خندون و سر حال بودن و از بدو ورود، از آقايي و غرور و متانت خسرو حرف مي زدند! از بين حرفاي اونا فهميدم که وسط دعوا رسيدن و اونا رو از هم جدا کردن. خسرو هم زده و هم خورده بوده. آقاجون خيلي به اونا بد و بيراه گفته و همراه شهرام، خسرو رو به درمونگاه برده بودن که زخماشو پانسمان کنن. آقاجون مي گفت که اون پسر غيرتي و خيلي خوبيه و تصميم گرفته که با خونواده اون رابطه برقرار کنه. مامان از اين پيشنهاد خيلي استقبال کرد. شهرام هم که خيلي از خسرو خوشش اومده بود. براي من و شيلا هم که فرقي نداشت. فکر مي کردم يک رفت و اومد معمولي خوانوادگيه. کم کم رفت و اومد بين خونواده ها زياد شد. همه چي هم خوب و خوش مي گذشت، البته ناگفته نماند توي اون رفت و اومدها نگاه هاي گاه و بيگاه خسرو و تيکه ها و خنده هاي زير زيرکي شيلا عذابم مي داد و نمي دونم چرا هي توي ذهنم دوست داشتم اون پسر چشم سياه رو با خسرو مقايسه کنم. دست خودم نبودم، هميشههم خسرو کم مي آورد. يکي از شبايي که ما خونه اونا دعوت داشتيم، من سر درد رو بهونه کردم و نرفتم! چون اصلاً حوصله نداشتم. به خصوص با نگاهاي بي پرواي خسرو، اصلاً نمي تونستم کنار بيام. بابا هم حرفي نزد و همراه شيلا و شهرام و مامان رفتن.
نشسته بودم روي تخت خوابم و از پنجره اتاقم زل زده بودم به آسمون، بازم اون پسر اومده بود تو ذهنم، تصور مشتي که خورد تو صورتش قلبمو به درد مي اورد! نمي فهميدم چه مرگم شده!!! از رفتن مامان اينا نيم ساعت هم نگذشته بود که زنگ خونه رو زدند و از فکر بيرون کشيدنم. فکر کردم مامان اينان و چيزي جا گذاشتن. بدون اينکه چيزي سرم کنم به طرف در رفتم و در رو باز کردم. در کمال حيرت من خسرو پشت در بود. از خجالت نزديک بود آب بشم. سريع در رو بستم و چادري که روي بند لباس حياط بود، سر کردم و دوباره در رو باز کردم. گونه هام گلگون شده بودن. با شرم سلام کردم. خسرو جواب سلامم رو داد و با خنده گفت:
– مثل اينکه غافلگيرتون کردم؟نه؟
همينطور که سرم زير بود گفتم:
– ببخشيد فکر کردم شيلاس.
– زياد مزاحمتون نمي شم. اومدم بگم که مامان مي گه اگه نيايد از دستتون دلخور مي شه.
– شرمنده. من که گفتم سرم درد مي کنه.
با نگراني گفت:
– سرت … ببخشيد سرتون درد مي کنه؟ چرا؟!
– چيز مهمي نيست زود خوب مي شه.
خيلي سريع گفت:
– خوب پس اگه خوب مي شه بيايد بريم.
چه پرو و سيريش بود!!! اصلاً دلم نمي خواست زياد باهاش حرف بزنم. به خاطر همين به ناچار گفتم:
– خيلي خوب. شما بفرماييد منم حاضر مي شم، خودم مي يام.
با خوشحالي گفت:
– پس زود بيايد منتظرم.
و از من دور شد، بدون اينکه در باغ رو ببندم داشتم زير لب غر مي زدم:
– بر خر مگس معرکه لعنت! مرتيکه من براي اينکه چشمم به تو نيفته نمي خوام بيام بعد اون وقت خودت مي ياي دنبالم؟!! به درک که مامانت …
خسرو رفته بود توي باغشون که غر غرهاي منم به انتها رسيد، اومدم درو ببندم که يک دفعه يه نفر گفت:
– درو نبند.
با تعجب و يه کم ترس يه قدم رفتم عقب و تو تاريکي به دنبال صدا گشتم. دوباره گفت:
– دنبال من نگرد، اينجام، تو تاريکي، لا به لاي کاجا …
چشمامو ريز کردم و توي کاجايي که اونطرف کوچه توي باغچه کاشته شده و سر به فلک کشيده بودن، دنبال صدا گشتم، با تته پته گفتم:
– ش … شما کي هستي؟
يه قدم اومد جلوتر ، حالا مي تونستم قد بلندشو و پاهاشو ببينم، بالاتنه اش ولي تو تاريکي محو شده بود و فقط موهاي سرش که يه کم نور افتاده بود روش مشخص بود. صداش اومد:
– من فرهادم.
داشتم از ترس و تعجب پس مي افتادم. پرسيدم:
– فرهاد؟!
پوزخند زد:
– آره هموني که به جرم عاشقي جلوي چشات کتک خورد!
قلبم لرزيد!!! خداي من! پس خودش بود! پسر سياه چشم! پس اسمش فرهاد بود! ديگه لازم نبود بهش بگم پسر سياه چشم. با ترس و صدايي لرزون گفتم:
– تو رو خدا بريد. اگه بابام يا داداشم بيان، خون به پا مي شه. از اينجا بريد.
– به خاطر همين نمي يام جلو. نمي خوام واست دردسر درست بشه. فقط مي خوام که به حرفام گوش کني. يه هفته است دارم اينجا کشيک مي دم تا يه لحظه ببينمت. مدرسه که با خواهرت مي ري و نمي دونم مي شه به خواهرت اعتماد کرد يا نه! در هر صورت، ترجيح مي دادم تنها ببينمت! حالا نمي خوام اين فرصت رو از دست بدم، به حرفام گوش کن … خواهش مي کنم!
اينقدر استرس داشتم که هر آن ممکن بود وسط حرفايش در رو ببندم و پا به فرار بگذارم. با هول گفتم:
– تو رو خدا زودتر.
انگار استرس من رو درک کرد که تند تند و بي مقدمه گفت:
– اسممو که گفتم فرهاده. من … من وقتي ديدمت، حدوداً شش ماه پيش … نمي دونم … ببين اصلاً نمي دونم چي شد! فقط مي دونم خواب و خوراکم تو شدي، همه زندگيم شدي! مي خوابيدم که خواب تو رو ببينم و بيدار مي شدم که بيام دم مدرسه تون يه نظر ببينمت. شيفته شيطنت نگاهت، راه رفتنت، طرز نگاهت، حرف زدنت و خلاصه همه چيت شدم!! شايد فکر کني ديوونه ام، آره هستم، من فرهادم!! فرهادي که شيرينش تويي، مي خوام با تو ازدواج کنم. هر طور که شده! به هر قيمتي که شده! شايد فکر کني يه پسر يه لا قباي علافم! ولي اينطور نيست، من پسر حاج غلامي معروفم، هموني که کارخونه داره. خيلي ها مي شناسنش. خودمم دانشجوي دانشگاه تهرانم، سال ديگه فارغ التحصيل مي شم. خونواده ام با ازدواج ما مشکلي ندارن، باهاشون صحبت کردم، در موردتون تحقيق کردنن مي دونن چه آدماي سرشناس و با آبرويي هستين. ببين، من … من مي خوام بيام خواستگاريت. ولي از همين الان جواب پدر و برادرت رو مي دونم.
از شنيدن حرف هايش سردرگم شده بودم. قلبم ديوونه وار مي کوبيد، تموم مدتي که حرف مي زد چشماي سياهش جلوي صورتم مي رقصيد، آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
– شما از کجا جواب اونا رو مي دونيد؟
– آخه اون روز که دعوا شد، پدر و برادرت هم وسط دعوا رسيدند و من و دوستم به عنوان دو تا مزاحم يه لا قبا شناخته شديم. مي دونم که پدر و برادرت هرگز اجازه ازدواج ما رو نمي دن. به خاطر همين هم هست که اينجا کمين گرفتم تا خودت رو ببينم و با خودت حرف بزنم. شکيلا تو حاضري با من، با وجود تموم مشکلات سر راهمون، ازدواج کني؟
کم مونده بود دچار ايست قلبي بشم؟!! اين چي داشت مي گفت؟!!!
– من … من خيلي شوکه شدم. من هيچ کاري رو بدون اجازه بابا انجام نمي دم. يعني نمي تونم!
من … من اصلاً شما رو نمي شناسم.
هنوز حرفم کامل نشده بود که در باغ ته کوچه باز شد.
سريع در رو بستم. ضربان قلبم رو قشنگ توي دهنم حس مي کردم! حالم اصلاً خوب نبود و بدون اينکه ديونه باشم نفس نفس مي زدم. از ترس اينکه کسي که از باغ اخر کوچه بيرون اومده منو ديده باشه داشتم سکته مي کردم. ايستادنم وسط حياط اصلاض درست نبود، پس با دو خودم رو به اتاقم رسوندم و روي تخت دراز کشيدم. پتو رو هم کشيدم روي سرم، نمي دونستم بترسم از اينکه ديده شده باشم، يا اينکه به حرفاي فرهاد فکر کنم … فرهاد … فرهاد … تو دلم دعا مي کردم که کسي منو توي اون حال نديده باشه. کليد توي در چرخيد و در باز شد. از صداي پايي که موزائيک هاي آجري کف باغ کشيده مي شد فهميدم شهرامه. فقط شهرام بود که عادت داشت روي آجرها کش بزنه. چند لحظه بعد در اتاق باز شد، بي اختيار پتو رو کنار زدم، شهرام تو چارچوب در اتاق مشترک من و شيلا وايساده بود. با ترس نگاش کردم، ولي از حالت عاديش فهميدم که منو نديده. اخم کرد و گفت: – دِ! تو که هنوز خوابيدي. مگه خسرو نيومد دنبالت؟
– چرا، ولي خوب سرم درد مي کنه.
– پاشو ديگه. ادا اصول در نيار. همه منتظر تو هستن.
– منتظر من؟ مگه نخست وزيرم؟
– نخير نخست وزير نيستي، ولي اگه تنبلي رو ول کني و پاشي بياي بريم، مي فهمي که قراره چي کاره باشي.
هيچ از حرفاش سر در نياوردم. چاره اي نبود بايد آماده مي شدم. از جا بلند شدم و لباسامو پوشيدم و دنبالش راه افتادم. توي کوچه بي اراده وايسادم و بين درختاي چنار دنبال فرهاد گشتم. تپش هاي قلبم بهم مي گفت که هنوزم اينجاست! تو اون تاريکي شيئي تکون خورد. با تعجب به اون سمت نگاه کردم که شهرام با تشر گفت:
– باز چت شده؟ چرا ماتت برده؟ بيا ديگه!
به ناچار دنبالش راه افتادم. وارد باغ بزرگ آقاي آريا نسب شديم. اطراف باغ پر بود از گلهاي رز و محبوبه شب و لاله عباسي. بوي مست کننده محبوبه شب، در فضا پيچيده بود و طبق معمول منو مست مي کرد. با اينکه هميشه آرزو داشتم روزي وارد اين باغ بشم ولي ياد ندارم زماني که براي پا به اين باغ گذاشتم حتي ذره اي ذوق و شوق تو خودم حس کرده باشم. با شهرام وارد خونه شون شديم. از همون دم در با چندين دست مبل استيل و سلطنتي مبله شده بود. فرش هاي ابريشم، ويترين هاي سراسر کريستال و عتيقه جات! به قول مامانم آدم لوچ مي شد. با استقبال گرم پدر و مادرو برادر کوچيک تر خسرو که هم سن و سال خودم بود روبرو شدم. در عين حال متوجه نگاهاي غير عادي اونا و خونواده خودمم بودم. خود خسرو هم مثلاً با شرم روي مبلي نشسته بود و سرشو پايين انداخته بود. روي مبلي کنار شيلا نشستم و سرمو زير انداختم. خدمتکارشون ازم پذيرايي مي کرد و مامان و پريدخت خانم (مامان خسرو) با هم حرف مي زدن. آقاجون و آقاي آريا نسب هم کنار هم نشسته و آقاي آريا نسب پيپ مي کشيد. خسرو و شهرام و خشايار داداش خسرو هم حرف مي زدن، ولي حاضرم قسم بخورم که خسرو هيچ توجهي به حرفاي شهرام نداشت و همه حواسش به من بود. کم کم بحث ها جمعي شد و همه با هم حرف مي زدن. منم که کلا تو هپروت خودم و حرفاي فرهاد سير مي کردم، جمله جمله اش در گوشم زنگ مي زد:
– خواب و خوراکم تو شدي، همه زندگيم شدي
– شيفته شيطنت نگاهت، راه رفتنت، طرز نگاهت، حرف زدنت و خلاصه همه چيت شدم!!
– شايد فکر کني ديوونه ام، آره هستم، من فرهادم!! فرهادي که شيرينش تويي، مي خوام با تو ازدواج کنم. هر طور که شده! به هر قيمتي که شده!
اينقدر غرق افکارم بودم که نفهميدم چرا همه دارن دست مي زنن! لبخندي که از تاثير افکارم روي لبام نشسته بود محو شد و با تعجب به بقيه نگاه کردم. آقا جون داشت با آقاي آريا نسب حرف مي زد و مي خنديدن، اينا چي مي گفتن؟!! آقا جون مي گفت کنيزتونه؟!! کي کنيزه؟ آقاي آريا نسب کيو غلام اعلام کرد؟!! اونجا چه خبر بود؟!! صداي شيلا از جا پروندم:
– چته مثل منگولا نگاه مي کني؟!! تو که تا همين الان داشتي ميخنديدي! مامان کلي از دستت حرص خورد، عروس که نبايد نيشش اينقدر شل باشه!
نفس تو سينه ام گره خورد ، چشمام گرد شدن و گفتم:
– چي؟!!
– نخودچي! چه مرگته تو؟!! نه به اون موقع که آقا جون ازت مي پرسه راضي هستي نيشتو باز مي کني نه به الان!
– راضي؟!! راضي به چي؟!!
– شکيلا نيستيا! ازت خواستگاري کردن واسه خسرو …
دنيا دور سرم مي چرخيد، اصلاً برام قابل هضم نبود! من ؟ خسرو؟ ازدواج؟!! مگه مي شه؟!!! همه شيريني مي خوردند وکف مي زدند. فرهاد، کيميا! واي خدايا! من کجام؟ اينا کين؟ چي مي گن؟ ياد صداي بغض آلود فرهاد آتيشم مي زد! کيميا … پس کيميا چي مي شد؟! مگه نه اينکه اون جونش رو هم براي خسرو فدا مي کرد؟ مگه نه اينکه من بهش قول داده بودم در صورت خواستگاري خسرو جواب منفي بدم؟ اي خدا چقدر دلم مي خواست از اونجا فرار کنم، ولي نمي شد. فقط همه جا دور سرم مي چرخيد و تصاوير دور و بريام هي دور و نزديک مي شدن. شيلا حرف مي زد، ولي هيچي نمي شنيدم. يهو به خودم اومدم ديدم دارم سقوط مي کنم، خواستم دستمو به جايي بند کنم ولي دير شده بود، وقتي به خودم اومدم که نقش زمين شدم …
از بعد از به هوش اومدنم ديگه چيز زيادي يادم نيست، فقط همين قدر يادمه که دليل غش کردنم رو همه گذاشتن پاي همون سردرد کذايي که گفته بودم دارم. مي دوني که تو خونواده مون ميگرن ارثيه! بعضي وقتا هم شدت سردرد باعث تشنج مي شه، اينه که آقا جون و مامان براي خونواده خسرو قضيه رو توجيه کردن. از اون به بعد من شدم يه مرده متحرک، يه رباط و خسرو شد نامزدم!! چند روز بعدش هم خونواده خسرو اومدن خونه مون و دوباره مراسم خواستگاري انجام شد و پريدخت خانم حلقه ظريفي به رسم نشونه، دستم کرد. منم فقط نگاه مي کردم. اينقدر دلم ميخواست بگم نه! بگم نمي خوام! اما کي تو روي آقاجونم وايساده بودم که بار دومم باشه! مي خواستم خودش بفهمه، از غم نگام بفهمه نمي خوام. اما يا نمي فهميد، يا نمي خواست که بفهمه! از اون روز زندگي برام سخت شد. شيلا هم جز دلداري دادن کاري از دستش بر نمي يومد. شيلاي بيچاره خبر نداشت درد من فقط ازدواج با خسرو نيست، درد من درد عشقيه که يهو به جونم افتاده بود و داشت بيچاره م مي کرد! درد نگاه تب آلود فرهاده!!! کيميا وقتي خبردار شد، با ما قطع رابطه کرد. البته نشنيدم که چه بلايي سرش اومده و براي همين هم خيلي خيلي نگرانش بودم. خوش حال تر از همه اين وسط، بعد از خسرو آقا جون بود! آقا جون از داشتن چنين دامادي به خودش مي باليد و هميشه مي گفت، دخترم خوشبخت شد، ولي در حقيقت من خوشبخت نشدم! دختري که خنده از روي لباش نمي رفت و هر روز مشغول يه شيطنتي بود ديگه کسي خنده رو روي لباش نديد. من شدم يه شکيلاي ديگه! زندگي مي کردم ، اما هيچ دل خوشي نداشتم. تا اينکه دوباره فرهاد رو ديدم. تو راه کلاس زبان فرانسه بود. داشتم از کلاس برمي گشتم خونه که يه دفعه يه دستي منو کشيد توي يه کوچه تنگ و خلوت … از ترس نزديک بود پس بيفتم. چشمامو بستم و اومدم جيغ بکشم که با دست جلوي دهنمو گرفت و صداشو درست کنار گوشم شنيدم:
– نترس نترس منم، فرهاد.
فکر نمي کردم ديگه اونو ببينم. حتي فکر نمي کردم ديگه صداشو بشنوم. نمي دونستم بايدخوشحال باشم يا ناراحت؟ بترسم يا بيخيال باشم؟ با تعجب و چشاي گشاد شده گفتم:
– تو اينجا چي کار مي کني؟ مي دوني اگه خسرو تو رو اينجا ببينه چي مي شه؟
از ديدنش خيلي خوشحال بودم، اما دختر حاج باقر بودم. يه چيزايي سرم مي شد، ديدار من و فرهاد صحيح نبود. من نشون کرده بودم، پس گفتم:
– چرا دست از سر من بر نمي داري؟
با ناراحتي گفت:
– مي دوني چند روزه دارم دنبالت مي يام؟ هميشه با اون پسره ايه. آخرش کار خودت رو کردي؟!! شکيلا راست مي گن، که مي گن دختر حارج باقر عروس آقاي آريا نسب شده؟!! آره شکيلا؟!! بگو که دروغه!!! بگو … جان عزيزت بگو …
داشت بغضم مي ترکيد، اما به زور جلوشو گرفتم و ناليدم:
– آخه براي چي دنبالم مي ياي؟ چرا برات مهمم؟ آره من نامزد کردم، با خسرو نامزد کردم …
بدجور بين دستاي فرهاد اسير بودم و هيچ راهي براي فرار نداشتم، همه ترسم ا زاين بود که يه دفعه کسي سر برسه. فرهاد دستاشو کنارم سرم مشست کرد گذاشت روي ديوار و لباشو محکم جويد، چشماشو بسته بود و درد رو مي شد تو چهره اش خوند … بعد از چند ثانيه بالاخره لب باز کرد، بريده بريده بريده حرف مي زد و نا مفهوم:
– ع … عق … عقد … که … ن … نکرد … دين؟
ديگه طاقت نياوردم، لبمو محکم گزيدم که اشکام وقتي مي ريزه روي صورتم بي صدا باشه، به سختي گفتم:
– نه هنوز …
چرا داشتم اميدوارش مي کردم؟!! اون لحظه خودمم نميدونستم!!! صداش يه کم جون گرفت، اما بازم بيحال بود و کم انرژي:
– شکيلا، دوستت دارم… باور کن دختر … اگه … اگه … با من ازدواج نکني … نمي دونم چه بلايي سرم مياد. واي شکيلا …
از صميميت کلامش ناراحت نمي شدم. انگار صداش آرومم مي کرد. مي دونستم اين آرامش گناهه محض، اما مگه دست خودم بود که بيخيال اون آرامش بشم؟!! نه دست من نبود دست دلم بود! به زور گفتم:
– بله؟
با بغضي که مي رفت به گريه بدل شود، گفت:
– دوسش داري؟
نمي دونم چي شد که گريه ام صدا دار شد، انگار تازه يه نفر داشت منو مي ديد! يه نفر داشت اين سوال لعنتي رو که خيلي وقت بود خودم از خودم مي پرسيدم رو ازم مي پرسيد، وسط هق هق گفتم:
– نه.
چشماش باز شد، لبخند زد اما به محض ديدن اشکام لبخندش ناپديد شد، زمزمه کرد:
– گريه مي کني؟
لبمو جويدم و سرمو انداختم زير، بايد جلوي اشکامو مي گرفتم. با درد گفت:
– گريه براي چيه آخه؟!! من حرف بدي زدم؟!!
– نه … ولي اولين کسي هستي که از احساسم پرسيدي ..
– چون برام مهمه … احساس تو زندگي منه شکيلا … جونم بهش بسته است! نمي خوام … از دستت بدم … تو که مي گي دوسش نداري. مي توني منو دوست داشته باشي؟! به خدا اگه مال من بشي، من سر تا پاتو طلا مي گيرم … کاري ميکنم عاشقم بشي، خيلي زود …
با کلافگي اشکامو پاک کردم و گفتم:
– درسته که دوسش ندارم، ولي بابا خيلي قبولش داره. منم نمي تونم حرف رو حرف بابام بزنم.
باز نگاه فرهاد طوفاني شد، باز غريد:
– پس من چي؟ اصلا برات مهم نيست چه به روز من بياد؟ نمي فهمي دوستت دارم؟!!
از ابراز علاقه اش گر مي گرفتم. سرمو زير انداختم و نسنجيده گفتم:
– خوب تو مي توني با شيلا ازدواج کني. چه فرقي داره؟
خنده اي عصبي سر داد و گفت:
– چي داري مي گي؟ من عاشق تو شدم! مي فهمي؟! اون جذابيتي که تو داري منو مجذوب کرده. اون نگاه شيطون و نجيب تو منو داغون کرده. چشماي سبزت بيچاره م کرده!!! من نمي گم شيلا بده، ولي من تورو مي خوام نه شيلا رو! در ضمن پيمان شيلا رو مي خواد. از بس که من از تو تعريف کردم، پيمان کنجکاو شد بياد ببينتت ، روزي که اومد تو رو ببينه به جاي تو شيلا رو ديد و خوشش اومد.
با عصبانيت گفتم:
– خوب مي گي من چي کار کنم؟
با هيجان گفت:
– نامزديت رو به هم بزن. من قول مي دم که پدرتو راضي کنم.
با ترس و حيرت گفتم:
– چي داري مي گي؟ مگه از جونم سير شدم؟ بابام منو مي کشه!
با لحني فوق العاده مهربان گفت:
– مگه من مي ذارم؟ بهت قول مي دم که نذارم کوچکترين بلايي سرت بيارن.
– ببين تو رو خدا برو. الان خسرو و بابا همه جارو دنبال من مي گردن. برو مي خوام برم.
دستاشو برداشت و گفت:
– باشه برو. من هميشه گفتم، باز هم مي گم، هيچ وقت دلم نمي خواد واست مشکل درست کنم، ولي اينو بدون غروري که توي چهره ات موج مي زنه، مي گه که تو قادر به انجام دادن هر کاري هستي.
ديگه منتظر ادامه حرفاش نشدم و از کوچه خارج شدم. تا خود خونه دويدم که دير نرسم. به خودم دروغ نمي تونستم بگم از روزاي ديگه خيلي سرحال تر شده بودم، فقط ديدن فرهاد برام يه دنيا آرامش و شادي آورده بود.
وقتي رسيدم خونه با چهره غضبناک خسرو روبرو شدم. اينقدر سرخوش بودم که زود تند سريع، يه خورده دروغ براش سر هم کردم، تا باورش شد که من رفته بودم در خونه يکي از دوستام براي گرفتن جزوه. اونم که ديد سرحالم خيلي به پر و پام نپيچيد. هر بار که خسرو رو مي ديدم، بيشتر مي فهميدم که هيچ حسي بهش ندارم. از اخلاقش خوشم نمي يومد، از غيرتش خوشم نمي يومد، از ريختش خوشم نمي يومد. توي محله خاطر خواهاش خيلي زياد بودن و فکر مي کنم من تنها کسي بودم که از اون خوشم نمي يومد. دنيا بر عکس شده بود، مني که بايد ازش خوشم مي يومد، حالم ازش به هم مي خورد. حرفاي فرهاد توي گوشم زنگ ميزد، شايد بايد تکوني به خودم مي دادم و مخالفتمو اعلام مي کردم. اما گفتنش آسون بود، به عمل که مي رسيد جا مي زدم! حدود يک ماه گذشت، تا اينکه دوباره فرهاد رو ديدم. اينبار تو راه برگشتن از خونه دوستم بودم. دفعه پيش حرفاش جنبه پيشنهاد داشت، ولي اينبار بوي التماس مي داد! با چشمايي غمبار از من مي خواست که نامزديمو به هم بزنم. در حواب حرفاش فقط تونستم سکوت کنم، همين و بس. چه طور بهش حالي مي کردم جرئت ايستادن تو روي آقا جونم و شهرام رو ندارم؟!! چرا فکر مي کرد قضيه به همين سادگي هاست؟ وقتي ازش جدا شدم برعکس دفعه قبل حسابي داغون بودم. ياد خواهش هاش که مي افتادم، گريه ام مي گرفت. چون کاري نمي تونستم بکنم. اينطرفي ها هم خوب از سکوت من سو استفاده مي کردن و مي بريدن و مي دوختن. چون رفت و اومد خسرو به خونه ما زياد شده بود، آقا جون تصميم گرفت يه مراسم نامزدي بگيره تا در دهن همه رو ببنده. و من بازم فقط سکوت کردم و گذاشتم اونا هر طور که مي خوان در مورد جشنمون تصميم بگيرن. بار سومي که فرهاد رو ديدم درست وقتي بود که براي جشن نامزديم آرايشگاه رفته بودم. حالا خداييش بود که خسرو اروپايي فکر مي کرد و دوست نداشت بند انداز بياد توي خونه منو آرايش کنه! توي آرايشگاه نشسته بودم و حدود دو ساعت تا تموم شدن کارم و اومدن خسرو مونده بود که يکي از کارکنان اونجا صدام زد و گفت:
– آقايي دم در با شما کار داره.
با خودم فکر کردم که صد رد صد خسروئه! لابد به قول خودش دلش برام تنگ شده بود!! با بي حوصلگي رفتم بيرون، اما به جاي خسرو فرهاد رو ديدم! با ديدنش نا خودآگاه از ته قلبم خوشحال شدم. اون روز فرهاد هيچ حرفي نزد، ايستاد جلوم و فقط بهم نگاه کرد. ده دقيقه نگام کرد و وقتي تصميم گرفت بره فقط يه کلمه به زور از توي جنجره پر بغضش بيرون کشيد و گفت:
– نجاتم بده …
رفتنش خوردم کرد، شکستم! مگه نه اينکه دوسش داشتم؟!! مگه نه اينکه هيچ حسي به خسرو نداشتم؟ مگه نه اينکه خسرو مال کيميا بود؟!! پس چرا براي نجات خودم و فرهاد و کيميا هيچ غلطي نمي کردم؟!! بازم افمارم فقط در حد فکر باقي موند و اون شب توي سکوت خسرو رو همراهي کردم و مراسم نامزديمون با شکوه هر چه تموم تر برگزار شد! خسرو يه لحظه حرفاي عاشقونه از دهنش نمي افتاد. در حالي که من آرزو مي کردم اي کاش به جاي اون، فرهاد بود. آرزويي محال…! بعد از نامزدي با خستگي به اتاق رفتم و خوابيدم.
صبح روز بعد براي خريد از خونه خارج شدم. البته خريد بهونه بود، دلم مي خواست فرهاد رو ببينم. يمخواستم بدونم با شرايط پيش اومده حالش چطوره! خسرو مي خواست دنبالم بياد که نگذاشتم و هر طور بود پيچوندمش. خودم تنها رفتم، چون مي دونستم اگه خسرو نباشه حتماً سر و کله فرهاد پيدا مي شه. همينطور هم شد! تا از کوچه خارج شدم، فرهاد رو اون طرف خيابون با ظاهري آشفته ديدم. وسط کوچه و خيابون درست نبود باهاش حرف بزنم. اگه کسي ما رو با هم مي ديد و به گوش بابا مي رسوند، بيچاره مي شدم. يه کوچه خلوت همون دور و برا بود، سريع پيچيدم داخل کوچه و فرهاد هم بلافاصله پشت سرم وارد شد. به ديوار تکيه دادم و بهش خيره شدم، از چشماش خون مي باريد. اين بار بر خلاف تصورم نرمشي تو کلامش وجود نداشت. در حالي که رگ گردنش متورم شده بود با فرياد گفت:
– ديگه اعصابم از دستت خورد شده! خوب يه کلمه بگو منو مي خواي يا نه؟ چرا اينقدر منو سر مي دووني؟ دوست داري التماسامو بشنوي؟ آره؟ دلت مي خواد تيکه هاي غرورم رو از اين که هست خورد تر کني؟ دلت همينو
مي خواد؟!
از داداش وحشت کرده بودم، اما اونقدر شديد نبود که لال بشم، دوست داشتم از احساسم خبر داشته باشه، شايد اينجوري مي تونستم يه کم از زجري که مي کشيد رو کم کنم، براي همينم براي اولين بار حجاب از صورت عشقم برداشتم و با بغض گفتم:
– چرا بهت دروغ بگم؟ منم از تو خوشم مياد، ولي نمي تونم حرفي بزنم. من مي ترسم!
چشماش ستاره زد، آب دهنشو قورت داد و چشماشو يه بار باز و بسته کرد. بعد زا چند ثانيه سکوت، با لحني که خيلي ملايم تر شده بود، شبيه زمزمه گفت:
– آخه تا کي مي خواي بترسي فدات شم؟ برو يه کلام بهشون بگو خسرو رو نمي خواي. به خدا ديگه دارم ديوونه مي شم. خواب و خوراک ندارم. کارم شده اينکه کشيک تو رو بکشم و هر وقت تنها بودي بهت التماس کنم تا بلکه از دستت ندم. شکيلا من طاقت از دست دادن تو رو ندارم. چطور تصور کنم که اون نامزد عوضيت دستتو بگيره، بخواد ببوستت …
به اينجا که رسيد من کپ کرده رنگ لبو شدم و خودش هم با کلافگي پشتشو به من کرد و ايستاد. صداي نفس هاي عميقش نشوني از حال خرابش بود، بعد از چند لحظه سکوت سعي کردم حرف رو عوض کنم. به خاطر همين گفتم:
– راستي مي دوني پيمان اومده خواستگاري شيلا؟
چرخيد به سمتم و بدون اينکه نگام کنه، در حالي که به دويار پشت سرم نگاه ميکرد گفت:
– بله مي دونم. فقط اينو نمي دونم چرا من دربه در نبايد به آرزوم برسم؟ ولي پيمان بايد اينقدر راحت صاحب شيلا بشه.
دلم به شور افتاده بود، داشت ديرم مي شد و نگران اين بود که خسرو بخواد بياد دنبالم، پس گفتم:
– اينم از شانس ماست. من ديگه بايد برم، چون بايد خريدم بکنم. دير مي شه.
آهي کشيد و گفت:
– برو به سلامت. مواظب خودت باش! شکيلا سعي کن يه کاري بکني.
از ته دلم گفتم:
– سعي خودم رو مي کنم. تو هم مواظب خودت باش.
ديگه اينبار فهميدم که واقعاً عاشق فرهاد شدم! ولي چي کار مي تونستم بکنم؟ آقاجون از باباي پيمان خيلي خوشش اومده بود. همين طور هم از خود پيمان. آقاجون قبول کرده بود که اون روز پيمان و فرهاد، قصد مزاحمت نداشته و فقط از ما خواستگاري کرده بودن. آقاجون فهميد، ولي خيلي دير! قرار بود روز عقد کنون من و شيلا يه روز باشه. ولي من هنوز کاري نکرده بودم. بعضي وقتها به خاطر ترسو بودن اينقدر خودمو سرزنش مي کردم که حد نداشت! دو سه روز قبل از عقد کنون دلمو به دريا زدم و رفتم سراغ آقا جون تا شايد بتونم حرف دلمو بزنم، مشغول قرآن خوندن بود. نشستم کنارش و وقتي قرآن خوندش تموم شد تازه چشمش به من افتاد. لبخند زد و گفت:
– به! عروس خانوم!!
گونه هام رنگ گرفت و اعتراض کردم:
– آقا جون …
خنديد و در حالي که قرآنش رو مي بوسيد تا بذاره لب طاقچه گفت:
– جانم بابا؟ کاري داشتي؟
نگام روي ريش هاي سفيد و عباي تنش خشک شد، روي چشماش مهربونش، چي مي تونستم بهش بگم؟!! بگم نمي خوام؟ بگم مراسم عقد رو به هم بزنه؟!! چي به سر آقا جون مي يومد؟!! وجدانم داد کشيد:
– تو مي ترسي!!! ربطي به علاقه ات به آقاجون نداره … تو ترسويي!
قبل از اينکه بتونم جلوي خودم رو بگيرم از جا بلند شدم و از اتاق دويدم بيرون. صدا کردن هاي آقا جون هم تاثيري نداشت. من بزدل بودم! خيلي هم بزدل بودم!اينقدر دست دست کردم تا بالاخره روز موعود فرا رسيد. روز عقد کنون من و خسرو و شيلا و پيمان. ديگه تا اون روز وقت نشده بود فرهاد رو ببينم چون خسرو يه لحظه هم منو به حال خودم نمي ذاشت. پيمان خيلي دلخور و تو هم بود. مي دونستم که به خاطر فرهاد ناراحته، ولي ديگه کار از کار گذشته بود. من و شيلا به آرايشگاه رفتيم و بعد از چند ساعت آماده شديم. خسرو و پيمان با دو ماشين گل زده به دنبالمون اومدن. از آرايشگاه که خارج شدم، ياد روزي افتادم که فرهاد دم آرايشگاه ازم خواهش کرده بود که نامزدي رو به هم بزنم، ولي من جرئتشو نکرده بودم. با کنجکاوي به همون جايي که بار قبل فرهاد ايستاده بود نگاه کردم، يه بردگي پشت شمشادها بود. در کمال حيرت و تعجب فرهاد رو ديدم که همون جا وايساده و با چشمايي خيس از اشک منو نگاه مي کرد! احساس کردم قلبم فشرده شد. طاقت ديدن ناراحتيشو نداشتم. چه برسه به اشک ريختنش رو، دستش رو گذاشته بود جلوي دهنش و با بهت به من توي لباس عروس خيره شده بود. داشتم دق مي کردم! سريع سوار ماشين شدم چون اگه چند لحظه بيشتر بهش خيره ميموندم اشک سرازير مي شد. خسرو هم سوار شد و با عصبانيت گفت:
– اين اينجا چي کار مي کنه؟
حال خودم يادم رفت و با تعجب گفتم:
– کي؟
– اين پسره که اوندفعه مزاحم شما شده بود! قيافه اش خوب تو ذهنم مونده. ببين آشغال چطوري نگاه به تو مي کنه! شيطونه مي گه برم فکشو جا به جا کنم.
خونم به جوش اومد و براي اولين بار با عصبانيتي که از من بعيد بود بهش توپيدم:
– شيطونه غلط کرده. بشين سر جات!
با تعجب گفت:
– تو چت شد يک دفعه؟ ببينم چرا ازش طرفداري مي کني؟
سريع حرفم رو ماست مالي کردم:
– من طرفداري نمي کنم، ولي حوصله جنجال هم ندارم.
خسرو ماشين رو راه انداخت و در همون حال با ترديد گفت:
– خيلي خوب چرا مي زني؟
اصلاً حوصله غيرتاي بي موردشو نداشتم. هر چي بيشتر مي گذشت، به جاي اينکه جذبش
بشم، ازش متنفر مي شدم! هر دو اتومبيل به باغ رسيدن. مراسم تو باغ خونه خودمون بود. خسرو در رو برام باز کرد و خواست که به من کمک کنه، ولي من کمکشو قبول نکردم و خودم پياده شدم. حرکت با اون لباس سنگين، برام سخت بود. داشتم پايين لباسم رو به حالت اوليه بر مي گردوندم که کنار يکي از درختاي کاج چشمم به فرهاد افتاد. معلوم نيست چه جوري دنبال ما تا اينجا اومده بود. تکيه داده بود به ديوار، حال خرابش کاملاً مشخص بود. دستاشو مشت کرده گذاشته بود به ديوار و همينطور که زل زده بود به من و لب پايينشو کشيده بود توي دهنش سرشو از پشت چند بار کوبيد توي ديوار. ديگه طاقت نداشتم. چرا کاري از من بر نمي يومد؟ عشقم داشت جلوي چشمم جون مي کند! اشک توي چشمم جمع شد، ولي اگه گريه مي کردم، همه مي فهميدن، چون پايين چشمام کامل سياه مي شد. خدا رو شکر اينبار خسرو متوجه فرهاد نشد، فقط بازومو گرفت و گفت:
– بريم عزيزم … همه منتظر ما هستن …
مثل مرده متحرک دنبالش کشيده شدم. اصلاض نفهميدم توي مسير تا اتاق عقد کيا رو ديدم و چيا گفتم! من و شيلا و دو تا داماد ها سر سفره نشستيم. شيلا آروم در گوشم گفت:
– حيف شد! کاش يه کاري کرده بودي. پيمان مي گه حال فرهاد اصلاً خوب نبوده و توي باغ هم نيومده.
حرفاي شيلا حالم رو بدتر کرد. ديگه فهميدم که بدون فرهاد زندگي برام معنايي نداره. بايد يه کاري مي کردم، بايد براي اولين بار خودخواه مي شدم و فقط به خودم فکر مي کردم. من فرهاد رو مي خواستم حتي اگه به قيمت جونم تموم مي شد. يه آن تصميم خودمو گرفتم و گفتم:
– به پيمان بگو بره بهش بگه بياد تو.
نمي دونم شيلا توي چشمام چي ديد که با ترس گفت:
– مي خواي چي کار کني؟
با جديتي که از من بعيد بود گفتم:
– کاريت نباشه! بهش بگو.
شيلا که جديت منو ديد، آروم حرفاي منو به پيمان گفت. پيمان با نگراني نگام کرد. آروم پلک زدم که يعني پاشو برو. پيمان شونه هاشو بالا انداخت و پاشد رفت بيرون. خسرو که از پچ پچ هاي چيزي دستگيرش نشده بود گفت:
– چي شده عزيزم؟ دو تا عروس خيلي پچ پچ مي کنين!
بدون اينکه جوابشو بدم نگامو به پايين دوختم و اون طبق معمول به حساب شرم و حياي من گذاشت و چيزي نگفت. چند دقيقه بعد پيمان اومد و در گوش شيلا چيزي گفت. شيلا هم آروم در گوش من گفت:
– پيمان مي گه به سختي تونسته راضيش کنه که بياد تو. حالا هم توي اتاق بغليه، ولي ديگه اينجا نمي تونه بياد!
لبخندي زدم و گفتم:
– مهم نيست. همون جا هم خوبه. مي خوام صدامو بشنوه.
بعد آروم دستشو فشار دادم و گفتم:
– ممکنه من امروز بميرم. حلالم کن!
شيلا با بغض گفت:
– تو رو خدا شکيلا! ديوونگي نکن. حالا من يه چيزي گفتم! ولش کن.
– نه شيلا. اين کاريه که من بايد زودتر از اينا انجامش مي دادم. تا حالا هم خيلي دير شده. من مرگ رو ترجيح
مي دم به زندگي با خسرو که حالم ازش به هم مي خوره.
شيلا که سعي داشت هر طور شده منو متقاعد کنه گفت:
– آخه چرا؟ خسرو به اين خوشگلي، به اين مهربوني! اون تو رو خيلي دوست داره. مطمئن باش بعد از ازدواج، اينقدر بهت محبت مي کنه که بعد از يه مدت فرهاد رو از ياد مي بري.
حالا نه به اون شوري شوري نه به اين بي نمکي! ديگه حرف تو گوشم نمي رفت، سفت و سخت تصميمم رو گرفته بودم، اشکا و حال داغون فرهاد واقعا نابودم کرده بود.
– نه نمي شه. من همون اول هم وقتي که هنوز پاي فرهاد در ميون نبود، از خسرو خوشم نمي يومد. تو راست
مي گي. خسرو پسر خوبيه، ولي با من خوشبخت نمي شه. بهتره با کسي ازدواج کنه که خوشبختش کنه. شيلا! خسرو سهم کيمياس.
شيلا که ديد اصرار فايده اي نداره، ديگه ادمه نداد. ولي دستمو توي دستش محکم فشار مي داد. آقا براي خوندن خطبه اومد. قرار بود اول صيغه بين من و خسرو خونده بشه. تموم بدنم يخ زده بود. کاري که من
مي خواستم انجام بدم، کار کمي نبود! آقا خطبه رو سه بار خوند. بار سوم همه چشما به دهن من بود. پريدخت خانم به گمون اينکه زير لفظي مي خوام، گوشواره هاي بزرگ و قيمتي رو تو دست من گذاشت و گفت:
– بله رو بگو ديگه عروس خانم، پسرم الآن غش مي کنه.
ديگه وقتش بود، بس بود هر چقدر لالموني گرفتم. يه دفعه از جا بلند شدم. نمي دونم چه مرگم شده بود! تو نقشه ام وايسادن در کار نبود، استرس گرفته بودم شديد. همه با تعجب به من نگاه مي کردن، ولي من سعي مي کردم که به کسي نگاه نکنم. دلم نمي خواست با نگاه به مامان، همه حرفام از يادم بره. دامن لباسم به تنگ آب گرفته و تنگ توي سفره برگشته بود. گل هاي رز پر پر شده به دامن لباسم چسبيده بودن. نگاهمو از لباسم گرفتم و با بدبختي بالاخره با صداي بلند گفتم:
– نه! من زن آقاي خسرو آريا نسب، فرزند آقاي امير بهادر آريا نسب نمي شم!
گفتن اين جمله براي به پا کردن يه قيامت بس بود! انگار کبريت انداختم تو انبار باروت! يهو همه چي منفجر شد! همهمه به آسمون بلند شد. همه با نفرت به من نگاه مي کردن. خونواده داماد سريع از خونه رفتن بيرون. خسرو خواست يه چيزي بگه که مادرش با عصبانيت دستشو کشيد و از اتاق خارج شدن. تو کمتر از چند ثانيه همه چيز به هم ريخت و در کمتر از چند دقيقه خونه تخليه شد، ولي من هنوز سر جام ايستاده بودم و نفس نفس مي زدم. کل بدنم مي لرزيد اما خوشحال بودم که خلاص شدم! حالا به هر قيمتي! خبري از هيچ کس نبود، حتي شيلا هم نبود! حال مامان به هم خورده بود، سفره عقد به هم ريخته بود و هر چيزش يه گوشه افتاده بود. جمعيت که هول مي زدن برن زدن همه چيو نابود کردن! من اما مثل يه روح اون وسط وايساده بودم و منتظر بودم تا يه خبري بشه. چقدر خوب مي شد اگه مي تونستم اون لحظه زمان رو ببرم جلو. چيزي طول نکشيد که آقا جون مهربونم کمربند به دست وارد شد و قبل از اينکه بتونم تکوني بخورم يا از خودم دفاعي بکنم به جون من افتاد. در همون حين شيلا و پيمان رو که اومدن توي اتاق تا هر طور شده جلوشو بگيرن به زور از اتاق بيرون انداخت تا کسي نتونه دستاي قدرتمندشو نگه داره. در اتاقو هم بست و قفل کرد، فرياد مي زد:
– کثافت حالا براي من زبون در آوردي؟ حالا نمي خواي زن خسرو بشي؟ تو غلط مي کني! مگه من آبرومو از سر راه آورده بودم که تو اينقدر راحت به بادش دادي؟
ضربات سنگين سگک کمر بند روي کمر و پهلوم نفسمو بند آورده بود! صداي التماسهاي مامان که گويا با شنيدن خبر کتک خوردن جگر گوشه اش درد خودش يادش رفته بود و پشت در اومده بود رو به همراه صداي شيلا مي شنيدم، ولي براي آقاجون مهم نبود و فقط مي زد. ميون هق هق گريه صداي محکم در رو هم مي شنيدم که کوبيده مي شد. انگار کسي مي خواست وارد اتاق بشه، ولي در قفل بود. با گريه فرياد زدم:
– کمک! تو رو خدا نزن آقا جون. مگه من چي گفتم؟ خوب از خسرو بدم مي ياد! آقا جون تو رو خــــدا …
آقاجون با فرياد گفت:
– خفه شو! خفه شو دختره سليطه. زير سرت بلند شده؟ زبون درازي مي کني؟!
ديگه طاقت ضربه هاي کمر بند رو نداشتم. داشتم از حال مي رفتم، آخرين توانمو جمع کردم و با گريه فرياد زدم:
– فرهاد! فرهاد! مگه قول ندادي که نذاري بلايي سر من بياد؟ پس کجا رفتي؟ نامرد دارم مي ميرم! بابام شيرينتو کشت.
يه دفعه در با صداي بلندي باز شد و فرهاد وارد اتاق شد! سريع خودش رو به من رسوند. آشفتگي اون از من کتک خورده هم بيشتر بود. جلوم ايستاد و رو به آقاجون گفت:
– مگه شما دين و ايمون ندارين که اينطوري دخترتون رو کتک مي زنين؟ اون که گناهي نداره! مقصر منم که عاشقش شدم. بياين منو بزنين. بياين منو تيکه تيکه کنين، ولي کاري به شکيلا نداشته باشين.
آقاجون اين بار به سمت فرهاد حمله کرد و فرهاد با کمال ميل پذيراي ضربات محکم و دردناک کمربند آقاجون شد. وسط کتک خوردن ما شهرام هم که براي کاري بيرون رفته بود برگشت و وقتي فهميد قضيه چيه به ياري آقاجون اومد و هر دونفرشون باهم اينقدر من و فرهاد رو زدن که جون تو بدنامون نموند. بعضي وقتا فکر مي کنه خوبه آقا جون با کتک زدن ما خشمشو تخليه کرد وگرنه اگه دور از جونش سکته مي کرد من چه خاکي تو سرم مي ريختم؟!! وقتي خسته شدن شهرام در حالي که هنوز هم عربده مي کشيد از خونه خارج شد و آقاجون گوشه اتاق روي زمين نشست و گريه رو سر داد. من که کاملا بي حال و جون بودم و همه چيزايي که مي شنيدم، توي يه هاله اي مه قرار داشتن. ولي همه حرف آقاجون يه چيز بود اينکه آبروشو من به باد دادم! اون روز فکر مي کردم من کار بدي نکردم! فقط حرف دلم رو زده بودم. اما حالا مي فهمم بدترين راه رو براي زدن حرفم انتخاب کردم. من آقاجونم رو بي آبرو، داداشم رو بي غيرت و خسرو رو نابود و آواره شهر غربت کردم! بگذريم … اون روز به کمک پيمان و چند تن از اقوام که اونجا مونده بودن من و فرهاد رو به بيمارستان رسوندن و هر دو بستري شديم. چند روز بعد که زخماي تنمون بهتر شد و مرخص شديم آقاجون ما رو به عقد هم در آورد و گفت که ديگه هرگز نمي خواد منو ببينه. من خيلي ناراحت بودم، چون خونوادمو دوست داشتم. فرهاد اصرار داشت که هر چه زودتر بريم سر زندگي خودمون توي خونه بزرگي که پدرش برامون تهيه کرده بود. ولي من قسم خورده بودم که تا روزي که آقاجون با من آشتي نکنه، از اون خونه نرم! همين طور هم شد. بعد از عقدد به هبونه جمع کردن وسايلم برگشتم توي خونه و ديگه پامو بيرون نذاشتم. حتي براي يه خريد جزئي هم از خونه نمي رفتم بيرون که مبادا درو ديگه روم باز نکنن. آقاجون هميشه به مامان با صداي بلند مي گفت، به اين لکه ننگ بگو از خونه من گم شه بيرون نمي خوام ببينمش. ولي من نمي رفتم! گوشم هم به طعنه ها و حرفاي آقاجون و شهرام بدهکار نبود. به فرهاد هم مي گفتم که براي ديدن من همونجا بياد و تو حياط همو مي ديديم. فرهاد بيچاره شکايتي نداشت، اون واقعاً دوست داشت منو خوشحال کنه. آقاجون خيلي گوشه و کنايه مي زد. به فرهاد هم خيلي بد و بيراه مي گفت. ولي من توجهي نداشتم. سه سال از عقد من و فرهاد مي گذشت. از کيميا فقط همينو مي دونستم که با خسرو ازدواج کرده! همين … البته مي دونستم که آقاجون همه خبر ها رو داره، ولي به من نمي گه. کم کم صداي بابا و مامان فرهاد در اومد که چرا من سر خونه و زندگيم نمي رم؟! فرهاد همه حقو به من مي داد، ولي به هر حال نامزدي ما خيلي طولاني شده بود و من بايد يه کاري مي کردم. يه روز تصميم خودم رو گرفتم، عزمم رو جزم کردم و وارد اتاق آقاجون شدم و دقيقا مثل همون سه سال پيش اونو در حال قرآن خوندن ديدم. جلوش روي زمين نشستم و دستم رو روي آيه هاي قرآن گذاشتم و با بغض گفتم:
– به همين آيه ها قسم اگه منو نبخشيد، خودمو مي کشم.
آقاجون جوابمو نداد. شروع کرد از حفظ بقيه آيه ها رو خوندن.
دوباره گفتم: – شما که نمي خواين از طرف من يه لکه ننگ ديگه هم روي زندگيتون به وجود بياد؟
آقاجون بالاخره سکوتشو شکست و گفت:
– پاشو از اتاق من برو بيرون.
همين که باهام حرف زده بود خودش خيلي ارزش داشت. از شوق اشکام جاري شدن و گفتم:
– نمي رم! تا منو نبخشين از جام جم نمي خورم.
آقاجون که پيدا بود يخش آب شده و ديگه مثل قبل کينه اي از من نداره، قرآنش رو بوسيد روي رحل گذاشت و گفت:
– به نظر خودت کاري که کردي قابل بخشش بود؟
دو زانو يه کم بهش نزديک شدم و با عجز گفتم:
– مي دونم بابا. من نبايد عقد رو به هم مي زدم، ولي به خدا نمي تونستم در کنار خسرو خوشبخت بشم. اول فکر مي کردم که بعد از يه مدت عاشقش مي شم، ولي نشدم. تازه بدتر ازش متنفر مي شدم. بابا من اگه اون روز بله رو مي گفتم، بدون شک بدبخت مي شدم.
– خسرو تو رو دوست داشت خيلي هم زياد. تو مي دوني که چه به روز اون آوردي؟ توي بيست و چهار سالگي موهاش از دست تو سفيد شده. اون ديگه نمي خواست هيچ وقت ازدواج کنه. نمي دوني چقدر باهاش حرف زدم و از توي چشم سفيد بي آبرو بد گفتم، تا راضي به ازدواج با کيميا شد. بالاخره يه روزي آه اون جوون مي گيردت. بد کردي شکيلا خيلي بد کردي.
هق هق کردم و گفتم:
– بابا مي دونم بد کردم، ولي نه اينکه فکر کنين وقتي مي گم ازدواج من با خسرو برام بدبختي مياره، به خاطر اينه که خسرو عيب و ايرادي داره. نه! به خاطر خودم بود بابا. من نمي تونستم اونو خوشبخت کنم. با اين ازدواج هم من بدخت مي شدم، هم اون. بابا اونم خوشبخت نمي شد، چون من در برابرش يه کوه يخ بودم. ولي با اين حال اگه شما بخوايد مي رم به دست و پاش مي افتم و ازش مي خوام منو ببخشه. فقط اگه شما بخوايد. بابا ببين من با اينکه عاشق فرهادم حاضر نيستم بدون رضايت شما پا به خونه اش بذارم. به خدا خيلي دوستون دارم!
آقا جون هم مثل من چشماش باروني شد، گوشه چشمشو چلوند و گفت:
– من خيلي وقته که تو رو بخشيدم. کيه که نتونه اولاد خودشو ببخشه؟ من خودم از خسرو حلاليت طلبيدم. اون همون سالي که با کيميا ازدواج کرد، براي هميشه رفت اصفهان! چون ديگه نمي تونست توي اين شهر زندگي کنه.
با ناراحتي گفتم:
– واي! پس من ديگه نمي تونم کيميا رو ببينم؟ چقدر بد!
با شنيدن اين خبر ناراحت تر از قبل و سوزناک تر اشک مي ريختم. آقاجون بعد از سه سال آغوش خودشو به روم باز کرد و من توي بغلش خزيدم و آقاجون با من آشتي کرد. يه هفته بعد خونواده فرهاد براي اجازه بردن عروسشون به خونه ما اومدن و من و فرهاد به دنبال مراسم با شکوهي به خونه خودمون رفتيم. سال اول زندگيم با فرهاد باردار شدم، ولي به سه ماه نکشيده بچه سقط شد. اين قضيه خيلي تو روحيه ام اثر منفي گذاشت ولي به کمک فرهاد سعي کردم دوباره خودم رو پيدا کنم. شش ماه بعد دوباره باردار شدم، ولي بچه دومم هم توي شش ماهگي سقط شد. ديگه کارم به جنون کشيده بود. همه اش مي گفتم اينا از نفرين هاي خسروئه. دل شکسته خسرو باعث اين اتفاق شد. فرهاد که آب شدن منو به چشم مي ديد ديگه ازم بچه نخواست، ولي در عوض کلي تقويتم کرد. سه سال بعد دوباره باردار شدم. همين که فهميدم باردارم رفتم مشهد و از خود آقا بچه مو خواستم. اونجا نذر کردم اگه سالم به دنيا اومد و پسر شد اسمشو بذارم رضا. با شفاعت آقا بود که خدا رضا رو به ما داد. رضا چشم و چراغ خونه مون شده بود و من براش مي مردم. فکر مي کردم خسرو فراموشم کرده که خدا هم منو بخشيده و رضا رو بهم هديه داده. رضا دو ساله بود که پدر و مادر فرهاد تو سانحه اي کشته شدن و داغشون به دل ما موند. فرهاد ضربه خيلي بزرگي خورد و کمي طول کشيد تا مثل سابقش شد. با به دنيا اومدن تو فرهاد دوباره مثل اولش شد. چون عاشق دختر بود. درست مثل پدر و مادر من.
ميون حرف مامان رفتم و گفتم:
– پس آقا جون و خانم جون چطور فوت شدن؟
– اونا هم اول خانم جون يه شب که خوابيد ديگه بيدار نشد و به فاصله سه ماه بابام که عاشق مامان بود، فوت کرد. اين هم ضربه بزرگي براي من بود، ولي با وجود تو و رضا و فرهاد اين غم کم کم برام کم رنگ شد.
– مامان نگفتي که خاله شيلا چي شد؟ شما عقدو به هم زدين. اونا چي کار کردن؟
– وقتي اين اتفاق افتاد، خونواده پيمان زود پس کشيدن، ولي پيمان سفت سر جاش ايستاد و چند روز بعد شيلا رو برد يه محضر و عقد کردن. ولي عروسي اونا هم همزمان با عروسي ما برگزار شد. بعد از عروسي هم متاسفانه پيمان مشکل داشت و بچه دار نمي شدن. انگار بخت ما دو تا خواهر بايد عيناً مثل هم مي شد. مشهد که رفتم شيلا هم باهام اومد و من حاجت خودم و اون شفاي پيمان رو از آقا گرفتيم. وقتي برگشتيم شيلا هم باردار شد ، براي همينم بچه هامون تقريباً هم سنن، سام فقط دو سه ماه از رضا کوچيکتره.
ولو شدم روي کاناپه، سرمو گذاشتم روي پاهاي مامان و پاهامو روي هم آويزون کردم و گفتم:
– واي مامان چه داستاني داشتين شما! بابا هم براي خودش يه پا فرهاد کوه کن بوده ها! ولي من شانس ندارم. نه تونستم بابا بزرگ و مادر بزرگ پدري رو ببينم و نه تونستم بابا بزرگ و مادر بزرگ مادري رو ببينم.
مامان مشغول نوازش موهام شد و گفت:
– عزيزم قسمت نبود که تو اين چهار تا فرشته رو ببيني.
بعد خم شد و گونه منو بوسيد و گفت:
– درسته که خدا چهارتا فرشته رو ازمون گرفت، ولي در عوضش يه دونه فرشته بهمون داده که جاي هر چهار نفر رو گرفته.
با شيطنت گفتم:
– اِ؟ من که بد بودم و تخس و شيطون و بچه و لوس؟ چي شد حالا شدم فرشته؟
مامان خنديد و خواست جوابمو بده که تلفن اتاق زنگ زد. سرمو از روي پاي مامان برداشتم تا بتونه گوشي رو جواب بده. مامان هم بلند شد رفت سمت تلفن و زير لبي گفت:
– خدا کنه باز کيميا نباشه!
چشمامو گرد کردم و اومدم يه چيزي بگم که گوشيو برداشت و حرف من تو هوا موند. از طرز حال و احوالش فهميدم خود خاله کيمياست. بعد از سلام و احوالپرسي گفت:
– چقدر حلال زاده اي! همين الان با رزا ذکر خيرت بود.

4.7/5 - (4 امتیاز)

Check Also

رمان تقاص فصل ۸ قسمت ۱

– يالا ديگه حالا صداي قار و قور شکم آرمين تا بالا هم مي رسه. …

One comment

  1. وای فقط یتونم بگم رمانش عالیه.دمت گرم نویسنده جووووون.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.