سه شنبه , اسفند ۱۲ ۱۳۹۹

رمان تقاص فصل آخر

همه زار مي زدن براي تو .. براي باربد … براي بچه تون … براي خوشبختيتون! اينکه اون چند وقت چي به ما گذشت گفتن نداره. قضيه جاسوسي باربد که لو رفت همه شوکه شده بوديم! اصلاً بهش نمي اومد همچين آدمي باشه. ولي خوب بيچاره عاشقي براش شد داس مرگ. داريوش تموم مدت بيهوشي تو رو توي امامزاده صالح موند. خاله و مامان اينقدر گريه کرده بودن که نا نداشتن. چيزي نبود که نذر نکرده باشيم و دعايي نبود که نخونده باشيم. اگه بلايي سر تو مي يومد منم مي مردم. آرمين هر از گاهي پيش داريوش مي رفت. منم يه بار رفتم ولي داريوش تو قسمت مردونه بود و نتونستم ببينمش. فقط رفتم زيارت کردم و کلي دعات کردم. هر روز که مي گذشت تعدادي به موهاي سفيد داريوش اضافه مي شد. اين رو آرمين بهم گفت. جرئت اينکه با اون روبرو بشم رو نداشتم. چون مي دونستم واقعاً شکسته. روز آخر بيهوشي تو حال داريوش بهم خورد و اونو به بيمارستان منتقل کردن. وقتي با گوشي آرمين تماس گرفتن و خبر رو دادند آرمين سريع پيشش رفت. تموم اون شبا و روزا رو برات گوشه نشيني کرده و به درگاه خدا زار زده بود. من بودم زودتر کله پا مي شدم. به خصوص که آرمين مي گفت غذا هم درست نمي خوره حرف هم نمي زنه. فقط سرش به سجده و دعاست! وقتي تو بهوش اومدي، قبل از اينکه فرصت کنم خوشحالي کنم، آرمين رو فرستادم سراغش که خبر بده تو بهوش اومدي و حالت هم خوبه. آرمين رفت و سريع برگشت و با خنده گفت:
– تا شنيد سرمو از دستش کشيد بيرون و رفت امامزاده.
– دوباره واسه چي؟
– گفت نذر کردم وقتي رزا به هوش اومد برم به همه زوار غذا بدم. حالا مي رم نذرمو ادا کنم.
– اي بسوزه پدر عشق! آرمين من مطمئنم که خدا رزا رو فقط به خاطر دل عاشق داريوش برگردوند. رزا با اون همه جراحت … کي باورش مي شد؟ برگشتش بيشتر به معجزه شبيهه!
با آرمين اومديم بالاي سر تو. گيج و مات بودي و حالت اصلاً خوب نبود. وقتي ساعت ملاقات تموم شد و ما از اتاق خارج شديم آرمين زمزمه وار گفت:
– اين رزا ديگه اون رزاي گذشته نمي شه سپيده.
و واقعاً هم که حق با آرمين بود. تو ديگه مثل گذشته نشدي. با جزئيات زياد کاري نداريم. فقط اينو بدون که من هميشه تو رو براي داريوش مي دونستم. وقتي اشک توي چشماي داريوش حلقه مي زد انگار توي چشماش اسم تو نوشته مي شد. لب که باز مي کرد، اول از هر چيز اسم تو رو مي آورد. وقتي تو مرخص شدي داريوش هم به اصرار آرمين برگشت اصفهان. چون موندنش ديگه دليلي نداشت. بعد از يکي دو هفته خبر داد که از مريم جدا شده و مي خواد بره شمال. از اين واقعه نه ناراحت شديم و نه خوشحال. هر چند که حالا داريوش آزاد بود که دوباره به سمت تو برگرده، ولي تو ديگه اون رزاي قبل نبودي و ممکن بود ديگه اونو قبول نکني. قضيه سام گفتن نداره خودت همه رو مي دوني. فقط من خبر نداشتم که قضيه رو آرمين براي داريوش گفته. چون فکر مي کرد قضيه تموم شده اس مي خواست بهش بگه که يه موقع دل خوش نکنه. من نمي دونم چرا اينکارو کرد؟ کلي هم سر اين قضيه باهاش بحث کردم. ولي خب اونا مردن همديگرو بهتر مي شناسن شايد آرمين کار درستي کرده. من که از کاراشون سر در نمي يارم. در هر صورت بعد از اينکه ماجراي سام ختم به خير شد و مراسم هاي باربد هم تموم شد چون مي دونستم که داريوش شماله، براي همين هم با خاله صحبت کردم که براي عوض شدن حال و هواي تو، تو رو به شمال ببرند. اونا هم قبول کردند، ولي به داريوش خبر نداديم تا سورپرايز بشه و واقعاً هم شد! اينقدر به آرمين اصرار کردم که راضي شد علي رغم باردار بودنم منو بياره پيش شما. چون دلم اونجا بود. توي راه از آرمين خواستم که با داريوش صحبت کنه تا واقعيت رو به تو بگه و دوباره با هم باشيد. داريوش هم به شدت افسرده شده بود و من
مي دونستم فقط با پيوند دوباره و روييدن عشق توي زندگيتون از افسردگي خارج مي شين. قضيه سام رو از زبون خودت شنيد و من که نبودم ببينمش ولي مطمئنم دنيا دوباره براش رنگ گرفت. آرمين هم با من موافق بود که شما دو تا بايد دوباره با هم باشين. اين بود که وقتي رسيديم آرمين و داريوش براي پياده روي رفتن کنار دريا. وقتي برگشتن داريوش سريع رفت توي اتاقش. من هم توي يه فرصت مناسب آرمين رو کشيدم کنار و پرسيدم:
– آرمين چي شد؟ چرا داريوش اينجوري کرد؟ بحثتون شده؟
آرمين دستي توي موهاش کشيد و گفت:
– بابا اين پسره پاک خل شده.
– چرا؟
– بهش مي گم حالا بهترين موقعيته که همه چيزو به رزا بگي و ازش خواستگاري کني، وگرنه از دستت مي ره ها. مي گه نه اينکارو نمي کنم.
با تعجب گفتم:
– اِ چرا؟
– مي گه رزا خيلي حساس و شکننده شده. مي گه با اينکارم بيشتر باعث آزارش مي شم. دلم نمي خواد فکر کنه دلم براش سوخته.
– يعني چي؟ خب اگه همه چيزو واسه اش تعريف کنه ديگه رزا براي چي بايد فکر کنه که داريوش دلش براش سوخته؟
– چه مي دونم! دوساعته دارم سرش داد مي کشم، ولي زير بار نمي ره که نمي ره! مي گه رزاي من اينجوري راحت تره، منم فقط راحتي اون واسم مهمه، نه راحتي خودم.
– عجب گيري کرديما!
– حتي الکي بهش گفتم يکي از همکاراي سپيده خواستگار رزاس و خيلي هم گير داده، اگه نجنبي رزا پريده.
– خب خب چي شد؟
– هيچي فقط بيشتر بهم ريخت. درست مثل قضيه سام.
اون روز من و آرمين هر چي فکر کرديم عقلمون به جايي قد نداد. نگاهاي داريوش به تو گوياي همه چيز بود. اون نگاها هنوزم فرياد مي کشيدن که برات مي ميرن، ولي تو ديگه اون رزا نبودي. از همه جا بي خبر بودي و کاري به اطرافت نداشتي. نمي دوني اون شب که حاضر شدي ويلاي خاله اينا بموني داريوش چقدر خوشحال شد! تا وقتي تو اونجا بودي شادي رو مي شد توي چشماي داريوش خوند. اون با ديدنت هم شاد و راضي بود. ديگه نسبت به تو حريص نبود. همين که مي دونست تو ديگه به کسي تعلق نداري و خودش هم نسبت به کسي متعهد نيست، آرومش مي کرد. ولي هر بار که حرف رفتن تو پيش مي يومد به هم مي ريخت. قبل از تولدش از من خواهش کرده بود که تو رو همراه خودم ببرم. چون مي دونست تو ديگه حاضر نيستي پاتو بذاري اونجا و من به قولم عمل کردم و تو رو بردم. خدايا … چي مي تونم بگم از لحظه اي که داريوش نگاهش به تو افتاد … رزا تو خيلي احمق بودي که شعله هاي عشقو توي نگاش نمي ديدي … تو بي احساس بودي که نتونستي شعله هاي وحشيانه حسادت رو توي نگاش تشخيص بدي، اون زماني که داشتي با دوستش حرف مي زدي …
به اينجا که رسيد سپيده ديگه نتونست ادامه بده و اشک تموم صورتشو پوشوند. مريم کنارش نشست و شروع به مالش شونه هاش کرد. من روي صندلي وا رفته بودم و قدرت هيچ حرکتي نداشتم. عقل و احساس حکم
مي کرد به سوي داريوش پرواز کنم و اونو از اين شکنجه خارج کنم، ولي نمي تونستم. من خودم هم تحت شکنجه بودم. اگه به سمت داريوش مي رفتم، درست عين اين بود که به باربد خيانت کنم. باربد قبل از مرگش به قضيه داريوش پي برده بود …. من نمي خواستم روحش ازم برنجه …. اصلاً مردم چي مي گفتن؟
انگار سپيده ذهنم رو خوند که لبخندي زد و گفت:
– داري به باربد فکر مي کني، نه؟
سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم و سپيده ادامه داد:
– من همه چيزو براي مهستي گفتم. چون مي دونستم اون از علاقه تو به داريوش خبر داشته. بهش گفتم که داريوش هنوز هم تو رو مي پرسته و ذره اي از محبتش نسبت به تو کم نشده، ولي اينو هم گفتم که تو از اون متنفري و تا حقايق برات روشن نشه حتي حاضر نيستي توي صورتش نگاه کني. مهستي بيچاره هم خيلي ناراحت شد ولي چون متعلق به باربد بودي کاري از دست کسي بر نمي يومد. از ما خواست تا چيزي به تو نگيم، تا زندگي برادرش خراب نشه. ما هم قبول کرديم و تا الان لب از لب باز نکرديم. ولي بعد از اون اتفاق شوم … مهستي بعد از چهلم باربد دفتر خاطراتشو توي خونه تون پيدا کرد. همون موقعي که براي نظافت رفته بود اونجا تا يه سري از وسايل باربد رو هم برداره. دفتر باربد رو بعد از خوندنش به دست پليس داد تا شايد فرجي بشه و قاتلش دستگير بشه ولي يه چيز جالبي که توي اون دفتر بود رو قبلش به من نشون داد. باربد آخراي دفترش نوشته بود که مرگو حس مي کنه و فقط از بابت تنهايي تو و بچه اش و خطراتي که ممکنه تهديدتون کنه نگرانه. توي اون دفتر از تو خواسته بود که اگه يه روزي بيوه شدي تنها نموني و حتماً ازدواج کني. هر چند که اون قضيه داريوش رو
نمي دونست ولي نوشته بود که مي دونه قبل از ازدواج با اون عاشقاي زيادي داشتي و ازت خواسته بود که اگه روزي يکي از اونا که واقعاً دوستت داره و قدرتو مي دونه ازت خواستگاري کرد بهش جواب مثبت بدي. نوشته بود اين تنها خواسته اشه. اون دفتر دست پليسه اگه روزي بهمون پسش دادن حتماً نشونت مي دم. حالا که باربد خودش اينو ازت خواسته به نظر من واجد شرايط ترين فرد براي تو داريوشه چون هيچ کس به اندازه اون تو رو دوست نداره. يعني نمي تونه دوست داشته باشه. اون که ناخواسته همه اعمال تو بهش الهام مي شد. داريوش با همه فرق داره.
سرم رو زير انداختم و گذاشتم قطره هاي اشک راه خودشون رو طي کنند. سپيده جلوي پام نشست و گفت:
– عزيزم گريه نکن. فقط برو پيشش. داريوش به تو احتياج داره. از روزي که برگشتي دوباره از خواب و خوراک افتاده. داره خودشو نابود مي کنه. تو رو خدا برو پيشش. عمو چند وقت پيش که رفته بود ديدنش مي دوني چه طوري بوده؟
فين فين کردم و گفتم:
– چه طوري؟
– عمو مي گفت در اتاق رو بسته بوده و هر چه با خاله ازش خواستن درو باز کنه گوش نمي کرده، تا اينکه عمو درو مي شکنه و مي رن تو، ولي عمو مي گفت داريوش توي دود سيگار داشته خفه مي شده و نفسش بالا نمي اومده. درست مثل اون دفعه اي که آرمين داريوشو توي شمال پيدا کرده بود. ولي اين بار خيلي شديد تر بوده. به زور
مي رسوننش بيمارستان و دو روز تموم مي ره زير چادر اکسيژن. عمو وقتي وضعشو مي بينه، اول از همه به ياد تو مي افته و بعد از چند هفته کلنجار رفتن با خودش عاقبت تصميم مي گيره به خاطر پسرش کينه ها رو کنار بذاره.
به خصوص که عمو چند وقته پيش سکته هم کرده و حالا مي ترسه بميره و پسرش رو به تنها آرزوش نرسونده باشه. انگار سن آدم که مي ره بالا کينه ها کم کم رنگ مي بازن. براي همين هم من و آرمين رو اول خبر کرد و باهامون مشورت کرد. ما اينقدر خوشحال شديم که حد نداشت. بعدش هم که تو رو خبر کرد و تو اومدي اينجا.
سرم رو بالا آوردم و گفتم:
– حالا بايد چي کار کنم سپيد؟
– بايد به طرفش پرواز کني.
سرمو به پشتي صندلي تکون دادم و گفتم:
– فعلاً نمي تونم … الان … نمي دونم … حس مي کنم ذهنم قفله … من يه روز از داريوش متنفر شده بودم … عشق من باربد بود … من با اون زندگي کردم … هشت ساله که داريوشي وجود نداره … چطور مي تونم؟! حتي … حتي از خود داريوش هم خجالت مي کشم …
سپيده باز خواست چيزي بگه که از جا بلند شدم و گفتم:
– مي خوام برگردم خونه … مي خوام تنها باشم …
مريم دست سر شونه م گذاشت و گفت:
– حق داري که توي تنهاييت فکر کني … اما با انصاف باش … داريوش خيلي زجر کشيده خيلي … به خاطر تو … به خاطر عشق تو … اونو درياب …
بعد لبخندي زد و گفت:
– از خدماه روي سرتون به عنوان خواهر داماد قند بسابم … پس برو و خودت رو براي ازدواج با داداش من اماده کن …
خدايا مريم فرشته بود؟!!! اين همه گذشت؟!!! اون خونواده انگار همه پاکباز بودن … خسرو … داريوش … مريم … جواب حرفاش فقط يه لبخند تلخ بود …
***
دو هفته اي گذشته بود … برگشته بودم تهران فکرم توي شمال بودم، جسمم تهران و وجدانم درگير باربد … توي اين دو هفته رو هر شب رفتم سر خاکش … سنگ قبرش رو شستم … گريه کردم … ناليدم و براش گفتم … مي خواستم باور کنه که توي سالهايي که با اون زندگي کردم با همه وجودم کنارش بودم … نمي خواستم بهم شک کنه … نمي خواستم روحش آزار ببينه و تصور کنه هيچ وقت عاشقش نبودم و با فکر يه نفر ديگه کنارش موندم. اينقدر ضجه مي زدم روي سنگ قبرش که بي حال مي شدم و بعد به زور خودمو مي رسوندم خونه … بعد از گذشت دو هفته سپيده بهم زنگ زد گريه مي کرد … حالش بد بود … مي گفت دکتر سيگار رو براي داريوش قدغن کرده اما داريوش بي تفاوت روزي دو تا پاکت مي کشه … گفت اگه به دادش نرسم مي ميره … وقتش بود که ديگه تصميم درست رو بگيرم … ياد حرفاي باربد توي دفتر خاطراتش افتادم و بعدش براي آخرين بار رفتم سر خاکش … رفتم تا هم ازش اجازه بگيرم و هم وداع کنم … اون روز گريه نکردم … فقط حرف زدم … از اون و از داريوش … اينقدر گفتم تا دلم آروم شد و حس کردم باربد هم راضيه … بعدش لبخندي به عکسش زدم و از جا بلند شدم … برگشتم خونه … بايد اماده مي شدم و مي رفتم سر وقت داريوش … مي خواستم يه زندگي ديگه داشته باشم … يه زندگي جديد با عشق اولم … با کسي که اين همه عذاب حقش نبود! حقش نبود … به ولله حقش نبود … همين که رسيدم به خونه دم در با پستچي مواجه شدم … يه بسته پستي به نام من آورده بود … با تعجب دفترش رو امضا کردم و بسته رو گرفتم و رفتم تو … وقتي بازش کردم با يه دفتر خاطرات روبرو شدم و يه نامه کوتاه … دفتر رو آرمين فرستاده بود توي نامه برام نوشته بود که دفتر خاطرت داريوشه … فرستاده بود تا بلکه راحت تر بتونم تصميم بگيرم … بنده خدا خبر نداشت من ديگه تصميمم رو گرفتم … بايد قبل از اينکه يم رفتم شمال با مامان حرف مي زدم و همه چيز رو براش مي گفتم …
***
تا وقتي هواپيما تو آسمون به پرواز درنيومده بود، باور نمي کردم که همه چيز واقعيت باشد، ولي با اوج گرفتن هواپيما دستم رو روي قلبم گذاشتم و گفتم:
– آره تندتر بزن … اينقدر تند بزن که از کار بيفتي … خيلي مونده تا به پاي عشق داريوش برسي …
ديروز بعد از گرفتن دفتر با مامان حرف زدم و همه چيو براش گفتم … مامان پا به پاي من اشک ريخت. باورش نمي شد دخترش چنين روزايي رو از سر گذاشته باشه و باورش نمي شد سرنوشت يه بار ديگه از سر نوشته شده باشه … نگراني رو توي نگاهش مي ديدم … بابت روبرو شدنش با خسرو … اما خوشبختي من بيشتر براش اهميت داشت … وقتي گفتم مي خوام برم پيش داريوش مخالفتي نکرد … از چشماش مي خوندم که بزرگترين آرزوش سر و سامون گرفتن منه … منم معطل نکردم و سريع بليط هواپيام گرفتم براي رامسر و تا به خودم اومدم خودمو توي هواپيما ديدم …
چند دقيقه اي از اوج گيري هواپيما گذشته بود که ياد دفترچه افتادم. هنوز وقت نکرده بودم حتي ورقش بزنم. از توي کيفم بيرون آوردمش، جلد سبز رنگي داشت که وسطش قلب حنايي رنگي قرار داشت و درون آن به انگليسي نوشته شده بود ” راز من ” با هيجان بازش کردم …
چند صفحه اول خالي بود، ولي تو صفحه چهارم به بعد جملات کوتاهي به چشم مي خورد که با خوندنشون اشک از چشمام سرازير شد:
– اي کاش خوابم رو به ياد مي آوردم. اي کاش اون شي زمردي رو به خاطر مي آوردم …
– خداي من يعني واقعيت داشت؟ يعني واقعاً تو چنين موجودي رو آفريدي؟
– خيلي سرسخته، ولي من رامش مي کنم!
– امروز خبر بدي رو شنيدم … اون نامزد داره.
– چرا نمي تونم نسبت به هيچ دختري مشتاق باشم؟ من چه مرگم شده؟!!!
– من چه کردم؟ دستم رو روي اون بلند کردم؟ يعني واقعاً من بودم که اين کارو کردم؟ کاش دستم مي شکست.
– به خودم نمي تونم دروغ بگم … اون دختر داره بدجوري منو از راه به در مي کنه… يا شايدم نه. تازه داره منو به راه مي ياره. معصوميتش … چشماي پاک و بچه گونه اش …
– رزا … آخ رزا يعني خودت خبر داري که با دل من چي کار کردي؟
– امروز از پشت پنجره ساعت ها تماشاش کردم. توي محوطه مثل نسيم مي دويد و بازي مي کرد. بعضي وقتا فکر مي کنم اون توي زمان بچگي خودش مونده. شايد علت معصوميت و پاکي نگاهش همينه. نگاه همه بچه ها پاک و معصومه. مثل رزا کوچولوي من … رزاي من؟!! چه واژه غريبي! حالا ديگه مطمئنم که … عاشق شدم!
– زمان جدايي فرا رسيده … ولي… من اگه ديگه نبينمش دووم نمي يارم!
– دارم دور از آب حياتم له له مي زنم.
– آرمين … داداش عزيزم، دلش برام سوخت و ترتيب يه مسافرت به شمال رو داد. حتي از تصور اينکه قراره دوباره ببينمش ضربان قلبم تند مي شه … ولي اون … نامزد داره.
– امروز قراره ببينمش … هنوزم باورم نمي شه.
– اسم نامزد لعنتي اش رضاس … من نمي ذارم رزا رو از من بگيره. به هر قيمتي که شده جلوشو مي گيرم. مي خوام سر رزام بجنگم. اون ارزش اينو داره که به خاطرش حتي دوئل کنم.
– خداي من … خداي من چطور مي تونم ازت تشکر کنم؟ چطور مي تونم احساسم رو روي اين کاغذ سفيد بنويسم؟ همين چند لحظه قبل فهميدم رضا برادرشه نه نامزدش … واي که رزاي شيطون و کوچولوي من داشت منو مي کشت. چقدر راحت گول خوردم. گول چشماي پاکشو …
– رزا خسته بود، رفته بخوابه … توي اتاق بغلي منه … وقتي از اينجا رفت هرگز نمي ذارم کسي توي اون اتاق قدم بذاره.
– دارم مي رم … با بال و پر شکسته … اون از من نفرت داره … بهش گفتم که چقدر برام عزيزه … ولي رزا ….
– ديگه تحمل ندارم. شايد هفت ساعت نشده که نديدمش ولي بايد برگردم، بايد ببينمش … دلم براش تنگ شده انگار به اندازه همه عمرم ازش دور بودم.
– هرگز فکرشو نمي کردم که گريه رزا اينقدر برام دردناک و غير قابل تحمل باشه … ولي بود!
– خدايا رزا امشب ملکه شده بود … زيبا … خوش هيکل … پر از ناز … طاقتمو زياد کن خدا … نمي خوام پاکيشو از بين ببرم …
– ديگه طاقت ندارم، کاش بميرم و از اين عذاب خارج بشم … چرا نمي تونه منو دوست داشته باشه؟
به اينجا که رسيدم، چند صفحه اي سفيد رها شده بود و دوباره نوشته شده بود:
– خدا به اين عاشق ديوونه رحم کرد و معشوقه اش رو به اون برگردوند … به خصوص که حالا اونم دوستم داره … خدايا شکرت!
– هرگز از نگاه کردنش سير نمي شم. دوست دارم ساعت ها فقط نگاهش کنم.
– بالاخره روز جدايي فرا رسيد … هنوز اشک هاي رزا رو مثل يه خنجر روي قلبم حس مي کنم. اي کاش مي فهميد با هر قطره اشکي که مي ريزه اين عاشق ديوونه رو قدمي به سوي جنون هل مي ده.
– من مي خوامش و هر کاري که بتونم مي کنم تا بهش برسم.
– امروز به طور جدي با بابا حرف مي زنم.
باز چند صفحه سفيد رها شده بود و در آخر دفتر نوشته شده بود:
– افسوس که عاشقي بايد تا آخر عمر به دور از معشوقش بمونه … دعا مي کنم هر چه زودتر عمر کوتاهم تموم بشه. چون بدون رزا احتياجي بهش ندارم.
دفتر رو که بستم هق هق گريه ام شدت گرفت. مهماندار ليواني آب به دستم داد و با مهربوني گفت:
– خانم کمکي از دست من برمي ياد؟ حال شما خوب نيست؟
ليوان آبو گرفتم و جرعه اي نوشيدم. سپس به زحمت لب باز کرده و پرسيدم:
– کي مي رسيم؟
لبخندي زد و گفت:
– تا ده دقيقه ديگه هواپيما مي شينه.
لبخندش رو پاسخ دادم و سکوت کردم. ياد روزي افتادم که به اصفهان رفتم. توي اون دو سه روز داريوش هميشه ناراحت بود و چشماش پر از اشک … لحظه خداحافظي داريوش از من خواست که از کسي متنفر نشم … با اينکه قصد داشت با حرفاش تخم نفرت رو توي دل من بکاره، ولي بازم طاقت نداشت که ازش متنفر بشم … لحظه آخر داريوش گفت خداحافظ عشق من … واي خداي من داريوش با ، عشقش خداحافظي کرد … چرا اينقدر احمق بودم؟ چرا زودتر نفهميدم؟
با صداي خلبان که از مسافران مي خواست کمربنداي خودشون رو ببندن، کمربندم رو بستم. دقايقي بعد توي فرودگاه رامسر به زمين نشستيم. سريع کيف دستيم رو برداشتم و پياده شدم. هوا باروني و خيلي سرد بود. سعي کردم اين روز رو توي ذهنم ثبت کنم. چون حتم داشتم که بهترين روز زندگيمه است. ساعت هشت شب – دوازدهم دي ماه – با هوايي پر از سوز و سرما. پالتوم رو به خودم پيچيدم و سريع تاکسي به مقصد محمود آباد کرايه کردم. به علت هواي باروني کمي کند پيش مي رفت. نيمه شب بود که به محمود آباد و جلوي ويلاي خاله رسيديم. کرايه رو حساب کردم و پياده شدم. جلوي در ويلا چند لحظه اي مکث کردم و چند نفس عميق کشيدم. دستم رو بالا بردم و روي زنگ قرار دادم، ولي جوني براي فشردن زنگ نداشتم. نمي دونستم چه کاري صحيحه؟ يعني داريوش هنوز هم منو دوست داره؟ دستمو از روي زنگ برداشتم. زمزمه وار گفتم:
– من اينجا چي کار مي کنم؟ داريوش اگه منو مي خواست خودش قدم جلو مي ذاشت.
چند قدم از ويلا فاصله گرفتم. چي کار مي خواي بکني رزا؟ مي خواي بري خواستگاري داريوش؟ نمي گي خاله کيميا تو رو اينجا ببينه چي مي گه؟ شايد هنوز هم مخالف باشه! از کجا معلوم که تو رو قبول کنه. شايد بازم خون داريوشو تو شيشه کنه. شايد بعداً هي بهت سرکوفت بزنه که تو اومدي خواستگاري پسر من! وگرنه داريوش که داشت زندگيشو مي کرد. تصميم گرفتم برگردم و منتظر بشينم تا ببينم تقدير چه خوابي برام ديده. چقدر احمق بودم که بدون فکر تا اونجا اومده بودم! داريوش بايد خودش بر مي گشت. به سرعت قدم هام اضافه کردم که ناگهان صداي داريوش توي گوشم پيچيد:
– رز … دوستت دارم. رز… بي تو هيچم. رز … تنهام نذار خيلي تنهام رز. رز من … عاشقتم!
احساس بر عقلم پيروز شد به سمت در ويلا دويدم و بي درنگ زنگ رو فشردم. لحظه اي بعد صداي خاله تو آيفون پيچيد:
– کيه؟
نفس عميقي کشيدم و سعي کردم صدام اونقدر بلند باشه که خاله بشنوه:
– منم خاله جان اگه مي شه درو باز کنين.
– شما؟
– خاله من رزام.
چند لحظه اي سکوت حکم فرما شد تا اينکه صداي پر هيجان خاله از جا پراندم:
– واي رزا خاله تويي؟ بيا تو عزيزم.
در ويلا باز شد و من وارد شدم. مسير تا ساختمون ويلا طولاني بود. من ديگه حوصله صبر کردن نداشتم. شروع کردم به دويدن. جلوي در ويلا، خاله در حالي که شال بلندي روي شونه هاش انداخته بود، منتظرم ايستاده بود. کمي مکث کردم تا از نگاش به احساسش پي ببرم. چشماش مي درخشيد و معلوم بود از ديدنم خوشحاله. احساسم برانگيخته شد. بي اراده به آغوشش پناه بردم و گفتم:
– سلام خاله.
خاله منو محکم به سينه اش فشرد و گفت:
– سلام عزيز دلم … تو کجا، اينجا کجا؟ تنها اومدي؟
– آره خاله تنهام … اومدم … اومدم…
نمي دونستم چي بگم. ولي بالاخره دلمو به دريا زدم و گفتم:
– داريوش هست خاله؟ اومدم … ببينمش.
خاله با تعجب و حيرت گفت:
– داريوش؟!!
سر به زير شدم و گفتم:
– آره خاله من همه چيزو مي دونم. اومدم که واسه هميشه پيشش بمونم … البته اگه …
حرفم رو نيمه تموم ول کردم. خاله منو از خودش جدا کرد و گفت:
– خداي من چي مي شنوم؟ مي دوني اگه داريوش بفهمه از خوشحالي دور از جونش سکته مي کنه!
با شرم خواستم خودمو شيرين کنم، براي همين گفتم:
– خاله اگه شما مخالف باشين … يعني …
خاله دستمو کشيد و گفت:
– بيا تو ببينم دختر … مگه مي تونم مخالف باشم؟ يه عمره دارم نذر و نياز مي کنم که اين روزو ببينم. شادي پسرمو ببينم. حالا بگم مخالفم؟ بيا بريم تو تا پشيمون نشدي.
گل لبخند روي لبهام شکفت و نگراني هام پر پر شد. زمزمه وار گفتم:
– کجاست خاله؟
– خوابه خاله جان … از عصر سر درد گرفت. براي همين قرصش دادم و فرستادمش استراحت کنه.
– مي تونم برم پيشش؟
– آره عزيزم توي همون اتاق قبلي خودته.
ديگه منتظر بقيه حرفاي خاله نشدم و به سرعت از پله ها بالا دويدم. ولي صداي خاله رو از پشت سرم شنيدم:
– خدايا شکرت که بچمو به آرزوش رسوندي. خدايا ممنونتم که جواب دعاهامو دادي. ممنونم که منو بخشيدي!
و به دنبال اين حرف صداي گريه اش بلند شد. جلوي در اتاق که رسيدم نفسم بالا نمي يومد. قلبم اونقدر تند
مي تپيد که حس کردم الان به دهنم مي پره. دستم رو روي دستگيره در گذاشتم. زير لب اسم خدا رو صدا زدم و در رو باز کردم. اتاق تاريک تاريک بود و طبق معمول مملو از بوي من … روي تخت خوابي که روزي به من تعلق داشت موجودي دراز کشيده بود که حالا حاضر بودم جونم رو فداش کنم. فداي صبوري و وفاش. کنار تخت روي زمين زانو زدم. داريوش عزيزم با آرامش خوابيده بود. مژه هاي بلندش روي صورتش سايه انداخته بود. بي اراده دستم رو بلند کردم تا روي موهاي بلندش بکشم. ولي لحظه آخر پشيمون شدم. هنوزم نمي خواستم اجازه بدم عشقم رنگ گناه به خودش بگيره و کدر بشه. همونطور با عشق بهش زل زده بودم که يهو از خواب پريد و چشماش رو باز کرد. با ديدن من توي اون حالت روي تخت سيخ نشست و با چشمايي گشاد شده به من خيره شد. بدون هيچ حرفي نگاش کردم و لبخند زدم. داريوش چند لحظه توي سکوت خيره نگام کرد و بعد آروم و زمزمه وار گفت:
– مي دونم که تو روياي مني … طبق معمول هر شب! رزاي من … من ديگه خسته شدم … چرا نمي ياي پيشم بموني … مگه نمي دوني داريوشت بي تو هر لحظه آرزوي مرگ مي کنه؟ يعني تنهايي منو حس نمي کني؟ خيلي تنهام … بيشتر از اونچه که فکرشو بکني.
اشکام شدت گرفتن. اخماش در هم شد و گفت:
– چند بار بايد بگم پيش من گريه نکن؟ مي خواي منو دق بدي؟ بس کن ديگه! … رزا … عزيزم چرا حرف نمي زني؟ چرا نمي ذاري صداي قشنگت رو بشنوم؟
سکوتم رو شکستم با هق هق گريه گفتم:
– داريوش …
خودشو کشيد لب تخت، صورتش رو به صورتم نزديک کرد و گفت:
– جان داريوش … الهي داريوش روزي هزار بار فدات بشه. الهي داريوش دورت بگرده که هر وقت صدام مي کني گردش خونم از زور لذت برعکس مي شه. ببين رز من… موهاي تنم سيخ شده.
دستش رو به سمتم گرفت و من ديدم که راست مي گه. هق هق کردم و گفتم:
– داريوش من … من خواب نيستم … واقعيت دارم.
داريوش از تخت پايين اومد و جلوي پام روي زمين زانو زد و گفت:
– هر شب همينو بهم مي گي نفسم، ولي تا صبح مي شه غيبت مي زنه … تو مي خواي داريوش رو ذره ذره نابود کني. بکن عزيزم نابودم کن به آتيشم بکش و بعد خاکسترمو به باد بده. به خدا اعتراض نمي کنم. به خدا هيچي نمي گم. در برابر تو فقط بايد سر تسليم فرود بيارم. من هميشه نابود تو بودم هستم و خواهم بود.
سرم رو لب تخت گذاشتم و با بغض گفتم:
– به خدا من واقعيت دارم داريوش. من اومدم اينجا که بهت بگم هنوز دوستت دارم … داريوش من با بابات و مريم و آرمين و سپيده حرف زدم اونا همه چيزو برام گفتن … اونا بهم گفتن چقدر در حق تو ظلم شده. اومدم ازت بخوام منو ببخشي. ببخش که اينقدر ساده و احمق بودم که عشق پاک و وسيع تو رو با نفرت کدر کردم …
هنوز حرفم تموم نشده بود که داريوش مثل برق گرفته ها ازم فاصله گرفت و برگشت روي تخت. انگار تازه داشت مرز بين واقعيت و روياشو تشخيص مي داد. ميون گريه گفتم:
– به خدا ايني که جلوي روي تو نشسته، رزاي واقعيه … نه توهم … من رزام. رزاي عاشق … عاشق تو …
داريوش از هيجان نفس نفس مي زد و قدرت بيان هيچ حرفي رو نداشت. گفتم:
– آره داريوش من اومدم که تا آخر عمر کنار تو و براي تو باشم. همونطور که از اول هم براي تو بودم. ديگه
نمي خوام آزارت بدم. نمي خوام زجرت بدم. داريوش من اومدم اينجا چون مي خوامت. تو رو براي خودم مي خوام.
چند لحظه طول کشيد تا داريوش تونست خودش رو پيدا کنه. دستشو به سمتم دراز کرد، فکر کدم مي خواد بغلم کنه، اما اينکار نکرد، لب شالم رو گرفت و به صورتش چسبوند … بعدش شونه هاش لرزيد و هق هقش اتاق رو پر کرد. هر دو داشتيم اشک مي ريختيم، بعد از چند دقيقه سکوت به حرف اومدم و گفتم:
– داريوش چرا چيزي نمي گي؟ چرا نمي گي دوستم داري؟
داريوش بازم چيزي نگفت. چند دقيقه ديگه هم توي سکوت سپري شد. تا اينکه دوباره خودم به حرف اومدم و گفتم:
– داريوش نکنه ديگه دوستم نداري؟ هان؟
داريوش با هق هق گفت:
– مي ترسم حرف بزنم رزا … مي ترسم يه دفعه به خودم بيام و ببينم بازم داشتم خواب مي ديدم … ولي اين بار از هميشه باورش خيلي سخت تره … آخه تو خيلي واقعي هستي … مگه مي شه خواب باشي؟
منم هق زدم و گفتم:
– داريوش چند بار بگم که من واقعاً وجود دارم؟ مي خوام از زبونت بشنوم که هنوزم منو مي خواي ….
– عشق من خيلي بيشتر از اينيه که بخوام توي واژه هاي ناچيز بگنجونمش … اينقدر وسيعه که توي اين واژه هاي خاکي و زميني جا نمي شه.
– ولي تو بايد بگي دوستم داري … به جبران تموم اين سالهايي که نگفتي … به جبران تموم اون حرفهايي که بهم زدي. بايد بگي که دروغ گفتي. مي خوام از زبون خودت بشنوم داريوش. مي خوام همه حرفايي که بقيه بهم زدنو خودت بهم بگي.
شالم رو از روي سرم کشيد، توي دستاش مشتش کرد، گذاشت روي چشماش و گفت:
– اگه بخواي حاضرم از الان تا آخر عمر فقط بگم دوستت دارم … به خدا هر چي گفتم دروغ محض بود. رزا من که ديوونه توئم مگه مي تونم بازيت بدم؟ من که محتاجتم مگه مي تونم ازت سو استفاده کنم؟ رزا منو ببخش. منو ببخش عزيز دلم.
– ببخشمت؟ تو بايد منو ببخشي داريوش … براي اين همه ندونستن!
شال رو از رويي چشماش برداشت و گفت:
– آه عزيزم اين حرفو نزن. من خودم نخواستم چيزي بدوني. رز کوچولوي من طاقت ناراحتي بيشتر رو نداشت. هنوزم نداره … همه چيزو براش جبران مي کنم. همه چيزو …
اون شب هر دو ساعت ها اشک ريختيم و از روزها و لحظه هاي بي هم بودن گفتيم. غم هاي داريوش هزار برابر غمهاي من بود. داريوش از اونچه که آرمين و مريم و عمو خسرو و سپيده تعريف مي کردن، عاشق تر بود … بارها عاشق تر. سرم رو لب تخت تکيه داده بودم و داريوش همينطور که با پايين موهام بازي مي کرد برام شعر مي خوند، همون شعرهايي که عمري محتاج شنيدنشون بودم. هيچ کدوم خوشبختيمون رو باور نداشتيم. حتي منم فکر مي کردم که خوابم، ولي خواب نبود. من و داريوش تو دنياي واقعي بار ديگه شيرين وار و فرهاد وار در مقابل هم قرار گرفته بوديم.
براي طلوع خورشيد هر دو به دريا رفتيم و روي ماسه ها به صورت دراز کش طلوع زيباي خورشيد رو تماشا کرديم. داريوش حتي يک لحظه هم حاضر نبود چشم از من برداره. بعد از اينکه توي ويلا صبحونه رو با خاله که از خوشحالي روي پاش بند نبود خورديم، داريوش گفت:
– عزيزم همين امشب مي يايم خواستگاريت.
– همين امشب داريوش؟!
– آره عزيزم من ديگه نمي تونم صبر کنم. به خصوص که کلي براي داشتنت بي قرار شدم …
بعد از اين حرف چشمکي زد که گونه ام گل انداخت،
داريوش با خنده به سمت خاله چرخيد و گفت:
– مامان جان شما هم زود وسايل رو جمع کنين که بايد بريم تهران براي خواستگاري عروس نازتون.
خاله از ته دل خنديد و گفت:
– ولي بايد خسرو هم باشه. من مي رم اول به اون زنگ بزنم.
همين حرف کافي بود تا داريوش رو از اين رو به اون رو بکنه. با خشم روي ميز کوبيد و گفت:
– نه مامان … نمي خوام اون باشه.
– ولي…
– ولي بي ولي! فکر مي کنين يادم مي ره عمري رو که از من و رزم تباه کرده؟ من پدر ندارم. خواهش مي کنم اصرار بيجا هم نکنين.
به نرمي گفتم:
– داريوش جان پدرت فهميده که اشتباه کرده. تو هم بهتره که ببخشيشون. من هميشه تو زندگيم خدا رو شکر کردم که آدم کينه اي نيستم. شايد هر کسي ديگه اي جاي من بود هيچ وقت نمي تونست باباتو ببخشه ولي من هيچ کينه اي ازش به دل ندارم. دوست دارم تو هم نشون بدي که مي توني ببخشي نشون بده که دلت مثل چشمات، درياست.
داريوش با لبخندي مهربون گفت:
– رز … باباي من باعث شد تموم اين بلاها سر تو بياد. خودم به درک! ولي به خاطر تو نمي تونم ببخشمش.
– داريوش اصلاً به خاطر من بايد ببخشيشون. چون من از روزي که بابات رو ديدم بدجوري بهشون علاقمند شدم. آخه خيلي به تو شبيه هستن.
– رز من … عشق من … تو اون موجود رو نمي شناسي. حتماً اينم يه نقشه اس!
– بس کن داريوش! تو داري از پدرت يه ديو مي سازي. من که چيز بدي جز مهربوني نديدم.
– ولي با همه اين حرفا من نمي خوام ديگه چشمم تو چشمش بيفته.
نمي خواستم به هيچ عنوان ديگه حرف از طرد شدن و دوري باشه … مي خواستم اينبار ديگه همه چي سر جاي خودش باشه … براي همينم گفتم:
– داريوش تو اگه حالا منو داري به خاطر باباته. اين بابات بود که منو دعوت کرد و همه چيزو برام تعريف کرد. بابات بود که از من خواهش کرد بيام پيشت … در ضمن مثل همون چند سال پيش هنوز هم شرط من حضور پدرته.
– رزا!!
– داريوش خيلي برام عزيزي اينو از ته دل مي گم، ولي دوست ندارم به خاطر من دل کسي رو بشکني.
– ولي من به خاطر تو …
– خيلي خب اگه به خاطر منه با پدرت آشتي کن.
– يعني همه اين سالها رو فراموش کنم؟
– مهم الآنه که من پيش توام. ازت خواهش مي کنم داريوش …
انگشت سبابه اش رو به نشونه سکوت جلوي لبهام گرفت و گفت:
– عزيزم … عمر من، اينو بدون از الآن تا روزي که داريوش زنده اس براي هر چيزي که مي خواي نيازي به خواهش کردن نيست. حتي اگه جونم رو بخواي، فقط کافيه بگي مي خوام. همين!
بعد رو به مادرش کرد و گفت:
– مامان زنگ بزنين و بگين براي امشب حاضر باشه و خودش رو برسونه تهران.
خاله با شادي از جا برخاست و گونه منو بوسيد و گفت:
– قربون عروس گلم برم که اينقدر مهربونه …
لبخندي به خاله زدم و اون با خوشحالي به سمت تلفن رفت. داريوش خم شد توي صورتم و با لبخند گفت:
– تو هم خوب بلدي از عشق من سو استفاده کني ها! اگه تو نبودي حتي اگه نعوذبالله خدا هم مي يومد و مي گفت بابات رو ببخش محال بود قبول کنم.
با ناز گفتم:
– يعني مي خواي بگي خيلي دوستم داري؟
داريوش هم با صدايي تحليل رفته گفت:
– ديوونتم … ديوونه.
داشت سرشو مي اورد نزديک، مي دونستم ديگه براش خيلي سخته جلوي خودش رو بگيره براي همينم من خودمو يه کم کشيدم عقب. داريوش هم سريع صاف نشست و زير لب چيزي گفت که نشنيدم. خاله که برگشت داريوش از جا بلند شد و گفت:
– من مي رم دوش بگيرم. مامان هواي رزا رو داشته باش نذاري بره ها.
– وا مادر اين چه حرفيه؟
خنديدم و گفتم:
– نترس بابا من ديگه بيخ ريشتم.
اونم با خنده به سمت حموم رفت. خاله دو استکان چايي ريخت و کنارم نشست. از حالتش حس کردم مي خواد چيزي بگه ولي نمي تونه. دستم رو روي دست خاله گذاشتم و گفتم:
– خاله جون با عمو حرف زدين؟
خاله از فکر خارج شد و با لبخند گفت:
– آره خاله … خودش منتظر بود و مي گفت آماده بودم.
بعد از اين حرف دوباره سکوت کرد. خاله درست شبيه بار اولي شده بود که اونو ديدم. هم نگران و ناراحت بود و هم خوشحال. هنوز هم علت مخالف بودن خاله رو با شخص خودم نمي دونستم. چقدر دلم مي خواست ازش بپرسم چرا دوست نداشت من عروسش بشم؟ نکنه هنوز هم دوستم نداشت؟ به خاطر داريوش رضايت داده بود؟ با صداي خاله به خودم اومدم:
– بخور عزيزم سرد شد.
چايي رو برداشتم و يه نفس سر کشيدم. بعد هم بي مقدمه رو به خاله گفتم:
– خاله شما … شما دوست ندارين من …
سکوت کردم. خجالت مي کشيدم حرفم رو تموم کنم ولي خاله خودش فهميد منظورم چيه. چون دستمو گرفت و گفت:
– هفت هشت سال پيش که فهميدم داريوش عاشق شده وحشت کردم. اولش فکر مي کردم يه حس ساده زودگذره مثل حسي که به بقيه دوست دختراش داشته براي همين هم سعي مي کردم هر طور که شده اونو از تو دور کنم. از جذابيت هاي تو مي ترسيدم. مي ترسيدم اينقدر داريوشو غرق کنه که ديگه نتونم بکشمش بيرون. تو براي من و موقعيتم تهديد بودي. مي دونم اون موقع پي به مخالفت من بردي که حالا مدام نگراني بازم مخالف باشم. ولي من براي مخالفتم دليل داشتم وگرنه تو دختري هستي که هر کسي آرزو داره عروسش باشي…
لبم رو جويدم و بعد از کمي سکوت گفتم:
– مي شه دليلشو بدونم؟
خاله هم به تقليد از من پوست لبش رو جويد و گفت:
– وقتي فکر مي کنم مي بينم توي تموم اين سالها توي وحشت زندگي مي کردم. خيلي سخته رزا که بدوني شوهرت مدام تو فکر يه زن ديگه است. تو اين دردو نچشيدي ولي من …. هميشه فکر مي کردم که سايه شکيلا افتاده روي زندگيم. خوشحال بودم که تهران نيستم تا خسرو يه موقع چشمش به شکيلا بيفته ولي هر بار هم که براي کار مي يومد تهران من هزار بار مي مردم و زنده مي شدم. با اينکه مي دونستم شکيلا سر زندگي خودشه با اينحال باز هم وحشت مي کردم. تو فکر مي کني من نمي تونستم به سمت دوستاي صميميم برگردم؟ چرا خيلي راحت مي تونستم آدرسشون رو پيدا کنم و دوستيمون رو از سر بگيرم ولي نمي خواستم. نمي خواستم هيچ وقت اسمي از اونها توي خونه ام برده بشه که خدايي نکرده خسرو رو هوايي کنه. نمي خواستم حتي يک بار هم خسرو با شکيلا رو برو بشه. نمي خواستم … نمي خواستم … و اين نخواستن اينقدر خودخواهم کرده بود که از خواسته پسرم گذشتم. مدام تو گوشش مي خوندم که نامزد داره و نبايد به تو فکر کنه. زجر کشيدن داريوشو مي ديدم ولي باز هم به خودم فکر مي کردم. شايد اگه داريوش لااقل حمايت منو داشت کمي آروم مي گرفت ولي وقتي مي ديد هر دومون با خواسته اش مخالفيم بيشتر عذاب مي کشيد. به خصوص که من خسرو رو هم پر مي کردم. نمي دونم خسرو بهت گفته يا نه ولي من خودم به خسرو گفتم داريوشو تهديد کنه که منو طلاق مي ده. مي خواستم هر طور که شده داريوش رو از خونواده تو دور کنم. تونستم ولي به چه قيمتي؟ به قيمت شکوندن دل تنها پسرم … نابودي داريوش. ذره ذره جون دادن داريوش. خيلي وقته که فهميدم اشتباه کردم. من مادر خوبي نبودم وگرنه از خودم و دلم مي گذشتم براي اينکه بچه ام به خواسته اش برسه. بايد همه جوره کمکش مي کردم. مطمئنم اگه مي خواستم مي تونستم خسرو رو راضي کنم. ولي … وقتي که خواستم ديگه خيلي دير شده بود. خيلي دير! چند سالي هست که بزرگترين آرزوم رسيدن داريوش به بزرگترين آرزوشه. حالا که دعاهام مستجاب شده و به آرزوم رسيدم ديگه هيچي از خدا نمي خوام جز خوشبختي شما دو تا که برام خيلي عزيزين.
انگار تازه داشتم خاله رو مي شناختم. نبايد از دستش ناراحت مي شدم. شايد هر کس ديگه اي هم که به جاي اون بود همين کار رو مي کرد. دلم براش سوخت. واقعاً شريک بودن شوهر با يه زن ديگه که از قضا بدوني اون از تو قدر تره خيلي دشواره. بدون حرف به سمت خاله متمايل شدم و محکم بغلش کردم. خاله هم در حالي که اشک مي ريخت محکم منو به خودش چسبوند. با صداي سرخوش داريوش به خودمون اومديم:
– مامان! اينجوري زنمو برام نگه مي داري. گفتم حواست باشه در نره نگفتم که آب لمبوش کني. اينجوري ديگه چيزيش به من نمي رسه!
از شرم گونه هام رنگ گرفت و گرمم شد. خاله هم با خنده گفت:
– حيا کن پسر!
– حسادت منو تحريک نکنين که اون وقت بد مي شه.
با خنده نگاش کردم که ديدم با لبخندي عاشقونه به من زل زده. از موهاي طلاييش که حالا به خاطر خيسي تيره تر شده بود و زيتوني مي زد آب مي چکيد. با محبت گفتم:
– عزيزم برو خودتو خشک کن. يه وقت سرما مي خوري!
– نترس عشق من! من بعد از داشتن تو ايمني بدنم خيلي بالا رفته اگه يه شب تا صبح هم توي برف بخوابم هيچيم نمي شه.
– داريوش!
– جان دلم …
– برو خودتو خشک کن.
– اي به چشم. شما هم حاضر شو بريم يه کم قدم بزنيم. کارت دارم.
– چشم.
با داريوش براي پياده روي به باغ ويلا رفتيم. وسطاي باغ رسيده بوديم که داريوش جلوي پام زانو زد. با تعجب بهش خيره شدم و نمي دونستم چه قصدي داره. انتظارم زياد طول نکشيد. دست چپش رو بالا آورد و باز کرد. کف دستش يه غنچه زيباي رز آتشين قرار داشت. با خنده گلو برداشتم و خواستم تشکر بکنم، که در کمال حيرت ديدم زيرش يک حلقه خيلي خوشگل قرار داره. حلقه ظريفي بود و دور تا دورش پر از الماس سفيد و زمردهاي ريز بود. چشمام پر از اشک شد و گفتم:
– داريوش اين چيه؟
داريوش سرش رو زير انداخت و گفت:
– اين حلقه رو همون سال اولي که ديدمت برات خريدم. نگهش داشته بودم که به وقتش بهت بدم. حالا فکر کنم زمانش رسيده باشه که اونو بدم دست صاحبش … عزيزم … خودت خوب مي دوني که هزار بار بيشتر از خودم دوستت دارم. حالا آيا حاضري با اين مرد عاشق ازدواج کني؟
حلقه رو از کف دستش برداشتم و همينطور که دستم مي کردم، گفتم:
– با کمال ميل سرورم!
همون روز به تهران برگشتيم و من فهميدم مامان همه چيز رو براي بابا هم تعريف کرده. کلي ممنونش شدم که باري از روي دوش من برداشته. بابا خودش باهام خصوصي حرف زد و وقتي خيالش راحت شد که داريوش انتخاب واقعي منه فقط گفت انشالله خوشبخت بشي …
داريوش اينقدر عجله داشت که قرار شد همون شب ساعت هشت به خونه مون بيان.
اولين کاري که کردم دستور دادم تا دوباره تابلوي داريوش رو بيارن و بالاي تختم نصب کنن. وقتي پليس اعلام کرد که ديگه نيازي به خونه و وسايلش براي تحقيق نداره همه وسايل رو به خونه بابا منتقل کرديم و خود خونه رو هم فروختيم. نمي خواستم هيچ چيزي منو به ياد اون روز شوم بندازه. تابلوي داريوش هم جزوي از وسايلم بود. چقدر دلم براش تنگ شده بود. دستي به تابلو کشيدم و زمزمه کردم:
– عشق واهي من، تو واقعاً يه تابلوي جادويي هستي!
دومين کاري که کردم رفتم سر خاک باربد. يک ساعت تموم باهاش حرف زدم. حس مي کردم اونم با من هم عقيده است چون اگه نبود مطمئناً دلخوريش رو حس مي کردم. شايد از عکسش که بالاي سر قبرش بود. هميشه تا موضوعي پيش مي يومد که ناراحت مي شدم حس مي کردم عکس باربد هم اخم کرده. ولي اون روز فقط مي خنديد. شاد و سرخوش! بعد از درد دل با باربد به خونه برگشتم و به حموم رفتم. موهام رو همونطور خيس خيس ژل زدم تا کمي فر بخوره. سپس کت و دامن قرمز رنگم رو پوشيدم و هماهنگ با رنگش آرايش کردم. تصورش رو هم نمي کردم که يه روزي دوباره با اين علاقه به خودم برسم. کفش هاي پاشنه بلند مشکي رنگم رو هم پوشيدم و براي اخرين بار خودمو جلوي آينه چک کردم.
وقتي کارام تموم شد ساعت هفت و نيم بود، دقيقا همون موقع گوشيم زنگ خورد. همينطور که گوشواره مشکي و قرمزم رو توي گوشم مي کردم، جواب دادم:
– بله بفرماييد.
صداي داريوش توي گوشي پيچيد و قلبم رو به لرزه انداخت:
– سلام الهه خوشبختي من … عزيز دل من …
خنديدم و گفتم:
– تو با اين حرفات داري منو لوس مي کني!
– بهت که گفته بودم، لوس شدنت هم عالمي داره.
– داريوش تو که قراره نيم ساعت ديگه بياي اينجا ديگه چرا زنگ زدي؟
– خوب شد يادم انداختي، وگرنه باور کن يادم رفته بود براي چي زنگ زدم … آخه حواس که براي آدم نمي ذاري.
– داريوش!! بس کن حرفتو بزن.
– هيچي عزيزم مي خواستم ببينم کروات چه رنگي بزنم؟
خنديدم و گفتم:
– از من مي پرسي؟
– خب مي خوام با تو ست بشم عزيز دلم.
– خودت چي فکر مي کني؟
داريوش بدون لحظه اي درنگ گفت:
– قرمز؟
چشمام گرد شد و گفتم:
– باز کي به تو خبر رسونده؟
– باور کن اين بار قلبم بهم خبر داد.
– تو خيلي بدجنسي!
– براي اينکه عاشقتم … آدماي عاشق اصولاً بدجنس مي شن.
– خيلي خب آقاي عاشق بدجنس، زود بيا که دلم برات تنگ شده.
به دنبال اين حرف ارتباط رو قطع کردم. قلبم از خوشحالي در حال پرواز بود. گوشي رو روي قلبم فشار دادم که در با شدت باز شد و مهستي جيغ کشون وارد اتاق شد و قبل از اينکه مهلت پيدا بکنم حرفي بزنم، منو توي بغلش کشيد و پشت سر هم مي گفت:
– عزيزم … الهي قربونت برم … نمي دوني وقتي شنيدم چقدر خوشحال شدم … الهي خوشبخت بشي!
نمي دونستم بخندم يا گريه کنم! چند لحظه بعد رضا هم وارد شد و بعد از مهستي بغلم کرد. سرم رو روي شونه هاي پهن مردونه اش گذاشتم و گفتم:
– داداشي اينبار راضي هستي؟
– الهي داداش قربونت بره. اگه يه کار درست و حسابي توي طول عمرت کرده باشي همين کاره … داريوش لياقت تو رو داره و خوشبختت مي کنه.
– خيلي دوستت دارم رضا!
– منم دوستت دارم خواهر عزيزم. خودت خوب مي دوني که قد دنيا برام عزيزي.
از بغل رضا که بيرون اومدم، ديدم سپيده و سام و آرمين هم جلوي در ايستادن و با چشمايي اشک بار به من نگاه مي کنن. خنديدم و به شوخي گفتم:
– اي بابا گمونم فقط خواجه حافظ شيرازي نفهميده من دارم شوهر مي کنم!
سپيده با خنده گفت:
– چرا اتفاقا اونم همين چند دقيقه پيش خبردار شد، چون من برات فال گرفتم.
با خنده دست سامو گرفتم و گفتم:
– خواهرت ديگه داره خوشبخت مي شه سام، برام دعا کن!
– دعاي يه برادر هميشه بدرقه راه خواهرشه … رزاي عزيزم داريوش همون کسيه که لياقت تو رو داره. ديگه از بابت تو نگران نيستم.
با لبخند دستشو رها کردم و سپيده رو بغل کردم، با آرمين هم دست دادم. همون لحظه مژگان دنبالمون اومد و گفت:
– رزا خانم مادرتون گفتن مهمونها رسيدن.
با عجله همه با هم به سالن رفتيم. هنوز نيومده بودن داخل. جلوي در به انتظارشون ايستاديم. قلبم تند تند توي سينه ام مي کوبيد، يه بار ديگه احساس رزاي هجده ساله رو داشتم. چند لحظه بعد عمو خسرو با قامتي استوار و بسيار خوش تيپ در حالي که کت و شلوار مشکي رنگي پوشيده بود و کروات نباتي رنگي زده بود وارد شد. بي اراده با همه وجودم چشم شدم و به اون و مامان نگاه کردم. نه تنها من که هر کس جريان قديم رو مي دونست خيره مونده بود به اون دو نفر … رنگ مامان پريده بود و تقريباً کنار بابا پناه گرفته بود. بابا به حرمت مهمونا بود که مامان رو نمي کشيد توي بغلش، اينو از نگاه نگرانش حس مي کردم. خسرو خونسرد و عادي با همه دست داد و به مامان که رسيد چند لحظه مکث کرد، لبخندي سرد زد و گفت:
– خوشحالم که دوباره مي بينمتون.
مامان سرشو آورد بالا، عزيزم! همين که ديدمش احساس کردم اونم يه دختر هجده ساله اس، رنگش پريده بود ولي گونه هاش گل انداخته بود و اين نشون از حال خرابش داشت. سرشو بالا آورد و بدون اينکه مستقيم به خسرو نگاه کنه گفت:
– خيلي خوش اومدين …
يه لحظه از خودم بدم اومد … همه شون رو توي بد موقعيتي قرار داده بودم. چشمم رفت سمت خاله کيميا اونم وضعش بهتر از مامان نبود! رنگ پريده و مستاصل! اي خدا بگم چي کار کنه من و داريوشو!!! خسرو رفت سمت بابا، همه تن چشم شدم!!! چند لحظه خيره به هم نگاه کردن، درست عين دونفر که مي خوان با هم دوئل کنن … آخر سر اين خسرو بود که دستش رو بالا آورد … بعد از اون دست بابا هم بالا اومد و با هم دست دادن … بازم خسرو بود که خم شد و گونه بابا رو بوسيد … بابا هم جوابش رو داد … تعارفشون در حد دو جمله بود:
– خوشبختم آقاي سلطاني …
– خوش اومدين آقاي آريا نسب …
تموم شد! خسرو گذشت و رفت سر وقت بقيه … به عينه ديدم که نفس حبس شده توي سينه همه خارج شد. چه وضعيت نفس گيري بود! ولي خوشحال بودم! خيلي هم خوشحال بودم که کينه ها پر زده و به جاش مهربوني به قلبامون لبخند مي زنه. واقعاً که چرا ما آدما دوست داريم با کينه قلب سرخمون رو سياه کنيم؟ قلب فقط جاي عشقه نه جاي نفرت و دو رنگي… کاش مي فهميديم! خاله کيميا زودتر از بقيه به خودش اومد، اومد سمت من و همينطور که با لبخند گونه م رو مي بوسيد کنار گوشم گفت:
– هميشه نگران اين ملاقات بودم، ولي حالا مي بينم که به راحتي تموم شد و هيچ اتفاقي هم نيفتاده. انشالله تا آخرش هم همينطور خوب باشه … همه اينا به خاطر توئه عروس قشنگم.
لبخندي زدم و ضمن تشکر گفتم:
– خاله اين خودمون هستيم که همه کارا رو واسه خودمون سخت مي کنيم.
بعد از خاله کيميا، چشمم به داريوش افتاد که درست پشت سر مامانش ايستاده بود … دلم براش ضعف رفت. کت و شلوار مشکي پوشيده بود، با پيراهن مشکي و کروات قرمز… درست شبيه اون شب! اما جا افتاده تر و خوشگل تر از اون شب مهموني … موهاش رو کوتاه کرده و ريشاشو هم سه تيغه کرده بود. صورتش برق مي زد و دوباره زيباييش نفس گير شده بود. سبد گل بزرگي دستش بود که پر از رزاي آتشين و نرگس بود. خيلي خوشحال بودم که از ياد نبرده من چه گلايي رو دوست دارم. دسته گل رو گرفتم و آروم گفتم:
– خيلي ممنون. تو خودت گل بودي چرا زحمت کشيدي؟
– مي دونم گل واسه گل بردن صفايي نداره، ولي …
وسط حرفش رفتم و گفتم:
– بهتره بريم تو، چون همه رفتن نشستن و منتظر ما هستن.
داريوش ريز ريز خنديد و گفت:
– پس آبرومون رفته.
هر دو با خنده وارد سالن شديم. حرفا خيلي زود به مسير اصلي هدايت شد. هر دو خونواده راضي بودن و بحثي وجود نداشت. وقتي صحبت از مهريه شد، داريوش بي معطلي گفت:
– همه دارايي من به اضافه شاهرگ گردنم.
همه با چشمايي گرد شده به داريوش نگاه کرديم. انگار همه لال شده بوديم چون کسي حرفي نمي زد. داريوش همينطور که توي چشماي من زل زده بود، گفت:
– چرا اينجوري نگام مي کنين؟ خب من اونقدر عاشقم که اگه رزا يه روز تصميم بگيره ازم جدا بشه بهتره زنده نباشم. همه زندگيم رو به اضافه جونم برداره و بره هر جايي که دلش مي ره.
احساست همه به غليان در اومد و اشک از چشماي همه جاري شد. عمو خسرو اول از همه از جا بلند شد و داريوش رو با مهر سرشار پدري در آغوش کشيد و گفت:
– عزيزم من بهت افتخار مي کنم!
بابا هم که ديگه يخش حسابي باز شده بود، دستي سر شونه داريوش زد و گفت:
– من هم به داشتن چنين دامادي افتخار مي کنم. تو کسي هستي که من راحت مي تونم دست دردونه ام رو بذارم توي دستش.
به نوبت همه من و داريوش رو بغل کردن و تبريک گفتن. وقتي نوبت به دادن حلقه رسيد، بابا خواست حلقه خودش رو به داريوش بده که داريوش دستش رو بالا آورد و حلقه اي که سالها پيش بهش هديه داده بودم رو به همه نشون داد و گفت:
– رزاي من سالها پيش وجودم رو به نام خودش کرده.
من خجالت کشيدم، ولي هيچ کس سرزنشم نکرد و همه با لبخندي مهربون نگام کردن. وقتي خاله خواست حلقه خودش رو توي دست من بکنه، منم دستم رو بالا آوردم و در حالي که حلقه داريوش رو نشون مي دادم، گفتم:
– منم …
خجالت کشيدم ادامه بدم و سکوت کردم. کسي هم منتظر ادامه حرف من نبود چون صداي دست بلند شد و داريوش با علاقه چشمکي بهم زد که باعث شد تپش قلبم چندين برابر بشه. نمي دونم چرا در برابر چشمکاي داريوش اينطور از خود بيخود مي شدم و قلبم به تقلا مي افتاد. تاريخ مراسم عقد و عروسي براي يک ماه بعد، قرار داده شد. خوشبختيم رو بعد از اون حادثه سهمگين باور نداشتم و مي ترسيدم يه دفعه از خواب بيدار بشم. وقتي همه حرفا زده شد و خيال همه از بابت اين قضيه راحت شد عمو خسرو سرفه اي کرد و گفت:
– خوب … همه چيز که تا اينجا به خوبي و خوشي سپري شده و من دينم رو نسبت به پسر خودم و رزاي گلم ادا کردم … حالا مي مونه يه چيزي …
همه با کنجکاوي نگاش کرديم … نگاه خسرو از روي تک تک ما رد شد و بعد روي مامان متوقف شد … باز رنگ مامان پريد … مشغول بازي با گوشه روسريش شد و سرشو زير انداخت … اخماي بابا هم در هم شد … عمو خسرو آهي کشيد و گفت:
– مي خوام با اجازه فرهاد خان … خصوصي صحبتي با شکيلا خانوم داشته باشم …
قيافه همه ما توي اون لحظه ديدني بود … اصلاً فکرش رو هم نمي کردم که عمو خسرو همچين حرفي بزنه. اون لحظه من و داريوش بيشتر نگران مراسم خودمون بوديم. اما مامان و بابا و خاله کيميا لب مرز سکته بودن چون نمي دونستن هدف خسرو چيه! عمو خسرو از جا بلند شد و گفت:
– فکر کنم بعد از نزديک چهل سال اين حق رو داشته باشم که مستقيم از خود شکيلا يه سري چيزا رو بپرسم … اون موقع نشد! اما تا وقتي که ندونم آروم نمي گيرم … اين دينيه که شکيلا به گردن من داره و بايد اداش کنه …
بعد از اين حرف زل زد به مامان و گفت:
– غير از اينه؟!!!
مامان آب دهنش رو قورت داد و سرشو به نشونه نفي تکون داد … لرزيدن چونه مامانو حس مي کردم … بابا بين دو راهي بدي گير افتاده بود هم حق رو به خسرو يم داد هم غيرتش چنين اجازه اي رو بهش نمي داد … همه مونده بوديم توي يه حالت سردرگمي که رضا از جا بلند شد و گفت:
– ببخشيد بابا … ببخشيد مامان … اما حق با آقاي آريا نسبه! من هربار اون جريان رو براي خودم ترسيم کردم باز به اين نتيجه رسيدم که شما مقصر بودين … حرفي که مي زنن هم کاملاً منطقيه!
بابا غريد:
– رضا!
– چيه بابا؟ حرف بدي زدم؟!! مگه غير از اينه؟!! مامان بايد با آقاي آريا نسب حرف بزنه و دليل کارش رو توضيح بده … بايد اين کار رو بکنه …
باز جمع توي سکوت فرو رفت … عمو خسرو يه قدم به مامان نزديک شد و گفت:
– لازمه که خواهش کنم؟
بابا آهي کشيد، دستشو سر شونه مامان گذاشت و گفت:
– برو شکيلا … مي توني راهنماييشون کني توي باغ …
مامان با ترس به بابا خيره شد و بابا پلک زد … مامان ناچاراً بلند شد و بعد از نگاهي شرمسار به خاله کيميا که انگار روح از بدنش پرواز کرده بود رفت سمت در ورودي و عمو خسرو هم همراهش رفت … جمع توي سکوت بدي فرو رفته بود و هيچ کس هم سعي نمي کرد اون سکوت رو بشکنه! داريوش که کنار من نشسته بود سرشو نزديک گوشم آورد و گفت:
– عزيزم …
برگشتم به سمتش و گفتم:
– جونم؟
– استرس داري؟!! حس مي کنم رنگت پريده!
– نه … فقط يه کم مي ترسم …
– ترس براي چي؟!
– نکنه همه چي خراب بشه؟
لبخند زد و گفت:
– ديگه قرار نيست چيزي خراب بشه … چون مرگ هم فکر نکنم بتونه من و تورو از هم جدا کنه … هر اتفاقي مي خواد بيفته بيفته!
– يعني بابات با مامان چي کار داره؟!
– مطمئناً نمي خواد مامانتو آزار بده … فقط مي خواد دليل رفتار مامانت رو بدونه … ميخواد از زبون خودش بشنوه و فکر مي کنم حق داره …
آهي کشيدم و گفتم:
– اميدوارم همين باشه … من مي رم براي مامانت يه ليوان آب قند بيارم … بنده خدا رنگ به روش نمونده …
داريوش لبخندي زد و من از جا بلند شدم …
حرف زدن مامان و عمو خسرو يه ساعت طول کشيد اما وقتي برگشتن تو هر دو لبخند به لب داشتن و همين باعث شد خيال همه راحت بشه … به خصوص من و داريوش … البته بابا و خاله کيميا هنوزم نگاشون نگران بود و مطمئن بودم تا وقتي که همسراشون رو توي خلوت گير نيارن و باهاشون حرف نزنن آروم نمي شن … منم تصميم داشتم بعدا از جزئيات اين ديدار کامل با خبر بشم … ساعت از دوازده رد شده بود که مهمونا تصميم گرفتن خونه رو ترک کنن … همون لحظه که همه مشغول خداحافظي بوديم يهو سپيده فريادي از درد کشيد و روي مبل پشت سرش ولو شد. از رنگ و روش مشخص بود وقت زايمانش رسيده به خصوص که وارد ماه نهم هم شده بود … آرمين هول کرده بود. نمي دونست بايد چي کار کنه. مامان سريع حاضر شد و همراه با آرمين و خاله کيميا سپيده رو به بيمارستان رسوندند. من و داريوش هم همراهيشون کرديم. برعکس من که دلم شور مي زد، داريوش لبخندي زد و گفت:
– بچه سپيده و آرمين خيلي خوش قدمه. دقيقاً شبي که من رسماً تو رو خواستگاري کردم به دنيا اومد. اينجوري باعث شد که من هيچ وقت تولدش يادم نره.
منم باهاش موافق بودم. سپيده رو منتقل کرده بودن اتاق عمل و ساعتاي بدي رو همه مون داشتيم سپري مي کرديم … براي اينکه وقت کشي کنم رفتم کنار مامان نشستم و صداش کردم:
– مامان …
مامان که مشغول صلوات فرستادن بود نگام کرد و گفت:
– جونم؟
– مامان گلم … برام مي گي عمو خسرو بهت چي گفت؟!!
مامان خنده اش گرفت و گفت:
– تو اين شرايط هم دست بر نمي داري؟!
– نه … مي دوني که چقدر کنجکاوم … بگو مامان …
مامان لبخندي زد و گفت:
– وقتي رفتيم بيرون من داشتم از ترس مي مردم … جالبيش اينجاست که خودمم نمي دونستم از چي مي ترسم!!! چند لحظه اي سکوت کرد و هيچي نگفت تا من آروم تر بشم …
وقتي يه کم ريلکس تر شدم گفت:
– مي دوني اولين بار کي ديدمت؟ يادمه لاي در باغمون باز بود و تو داشتي توي باغ سرک مي کشيدي … من بين بوته هاي گل بودم و تو منو نديدي … سرتو يواشکي از لاي در آوردي و تو و خوب خونه مون رو ديد زدي … چشماي درشت سبزتو گرد کرده بودي و مشتاقانه همه جا رو نگاه مي کردي … من بيچاره به گمون اينکه حوري اي چيزي وارد باغ شده بين گلا خشک شده بود و مبهوت تو مونده بودم … خوب که نگاهاتو کردي سرتو عقب کشيدي و رفتي … نفهميدم با چه سرعتي خودمو به در رسوندم و پريدم بيرون … دقيقا وقتي از در خارج شدم که تو و يه دختر ديگه همزمان وارد باغ سر کوچه شدين … از اون روز من رسماً ديوونه شدم … دقيقا بلايي که دخترت با يه نگاه سر پسرم آورد … فقط دعا مي کردم ساکن همون خونه باشين و براي اينکه مطمئن بشم مدام کشيک مي کشيدم تا ببينمتون … يکي دوبار که اونجا ديدمتون مطمئن شدم که متعلق به همون خونه اين … ديگه سر از پا نمي شناختم … فهميده بودم دختر کي هستي … اون دختري که باهات بود خواهرته … يه برادر بزرگتر دارين … کلي چيز در موردتون فهميده بودم … يه روز که يواشکي داشتم تعقيبتون مي کردم شنيدم که به خواهرت گفتي محبوبه شب دوست داري و همون روز يه شاخه محبوبه شب دم خونه تون گذاشتم … وقتي تو برش داشتي داشتم روي ابرا سير مي کردم … خيلي طول کشيد تا متوجه من شدي و فهميدي منم وجود دارم … من روز و شبم شده بود چشماي تو و تو اصلا منو نمي ديدي! تصميم داشتم کم کم مامانو بفرستم خونه تون که ماجراي فرهاد و کتک کاريمون پيش اومد … هيچ وقت فکر نمي کردم دختري که عاشقش شده باشم براي خودش معشوقه داشته باشه! فرهاد خيلي زرنگ تر از من بود که تونسته بود خيلي زودتر از من قاپ تو رو بدزده …
به اينجا که رسيد دادم در اومد …
– اين چه حرفيه؟ منم عين شما فرهاد رو اون روز براي بار اول ديدم …
پيچيد جلوم و گفت:
– و براي پسري که يه بار ديديش مراسم عقدت رو با من به هم زدي؟!!! چرا انتظار داري باور کنم؟!!
نمي دونستم بهش چي بگم! واقعاً خطار کار بودم … من نامزد اون بودم اما مدام فرهاد رو مي ديدم … درسته که با يه نگاه دلم براش لرزيده بود اما ديداراي بعديمون باعث شده بود که عاشقش بشم … وقتي سکوتم رو ديد گفت:
– من و تو کم با هم تنها مي شديم؟ چرا يه بار! فقط يه بار به من نگفتي منو نميخواي؟ چرا بي آبروم کردي؟!! چرا نگفتي دلت جاي ديگه است؟ اگه به خودم مي گفتي فقط دل خودم مي شکست … اما تو آبروي منو بردي … بعد از تو مجبور بودم با کيميا ازدواج کنم چون مي دونستم تنها دختريه که بيخيال اتفاق افتاده با من ازدواج مي کنه … مادرم داشت سکته مي کرد …فقط با ازدواجم مي تونستم آرومش کنم … اما ديگه دست رو هيچ دختري نمي تونستم بذارم چون کسي به من زن نمي داد! همه مي گفتن ببين پسره چيه که ختره مراسم عقدشو باهاش به هم زد …
حق داشت … هر چي که مي گفت حق داشت … يهو بغضم ترکيد … نشستم روي يه نيمکت و گفتم:
– تو هر چي مي گي حق با توئه … من گناهکارم … خدا هم سالاي اول زندگيم خوب تنبيهم کرد و بهم بچه نداد … پدر مادرامون رو خيلي زود ازمون گرفت … منم تقاصش رو پس دادم …
– فقط بگو چرا …
با حال خرابم گفتم:
– چون دوستت نداشتم …
آهي کشيد … نشست کنارم و گفت:
– يه عمر اين فکر مثل خوره به جونم افتاده بود که من چيزي براي تو کم گذاشتم که تو چسبيدي به فرهاد؟!! هان؟
با هق هق گفتم:
– نه … معلومه که نه …
– چيزي کم داشتم؟
– نه …
– احساسم کم بود؟
– نه …
– پس چرا دوستم نداشتي؟ يه دليل بيار … قانعم کن!
صورتمو بين دستام گرفتم و گفتم … بايد مي دونست … از ملاقاتام با فرهاد … از حرفاش … از دل خودم … از عشقمون … وقتي حرفام تموم شد هر دو سکوت کرديم … شايد ده دقيقه اي هيچي نمي گفتيم … آخر سر اون بود که سکوت رو شکست و گفت:
– خيلي بد کردي …
با بغض نگاش کردم … بد کرده بودم اما دوست داشتم ازش بخوام حلالم کنه …
هنوز حرفي نزده بودم که با لبخند تلخي گفت:
– اما متاسفانه تقاصش رو بچه هامون پس دادن …
بهت زده نگاش کردم … رزا تو خيلي چيزا رو راجع به خودت و داريوش به من نگفته بودي و من از زبون خسرو شنيدم! خدا شاهده چقدر به خاطر دل تو و داريوش … به خصوص داريوش دلم خون شد! وقتي حرفاش تموم شد گفت:
– منم بد کردم … باعث شدم دختر تو توي جووني بيوه بشه … پسر خودمم مطلقه … اما حالا بايد هر دو جبران کنيم … ازت يه قول مي خوام … بيا هر دو از جونمون مايه بذاريم تا بچه هامون خوشبخت بشن …نه به خاطر خودشون … شايد خودخواهي باشه! اما من به خاطر حسرت دل خودم مي خوام داريوش با رزا خوشبخت باشه … مي گن هر پدر مادري حسرتاي خودشون رو به بچه هاشون تحميل مي کنن … من به تو نرسيدم و اين برام شد يه حسرت … يه عقده! يه درد … حالا با ديدن اين دو نفر کنار هم به آرامش مي رسم … انگار که خودم جوون شدم …
سرمو تکون دادم و گفتم:
– من جلوي تو احساس دين مي کنم… پس هر چي که ميگي قبوله … فقط … تکليف کيميا چيه؟ تاوان چيو پس داد؟
– تاوان؟ من براي کيميا کم نذاشتم….
– از لحاظ مالي شايد … اما عاطفه چي؟
– خيلي ها توي اين رزوگار کثيف طعمه مي شن … کيميا هم طعمه شد … بي گناه اسير يه مرد دل سنگي مثل من شد … اما من قدر همه خوبي هاش رو مي دونم … هيچ وقت بهش خيانت نکردم و تصميم دارم توي اين سالاي باقي مونده عمرم باهاش طور ديگه اي زندگي کنم … براي اونم برنامه هاي جديدي دارم …
خوشحال شدم و گفتم:
– خيلي خوشحالم …
از جا بلند شد و گفت:
– با اينکه حرفات بيشتر آتيشم زد … اما بالاخره جوابم رو گرفتم … حالا مي تونيم بريم تو …
بعدش هم که هر دو اومديم تو …
آهي کشيد و گفت:
– طفلک عمو خسرو … مامان خيلي بدي به خدا!
مامان چپ چپي نگام کرد و خواست جوابمو بده که در اتاق عمل باز شد و پرستار خبر زايمان سپيده رو بهمون داد. همه خوشحال شديم و خدا رو شکر کرديم … بچه شون يه پسر ناز ملوس بود که با به دنيا اومدنش قلب باباش رو لبريز از شادي و حس پدرونه کرد. دو روزي که سپيده تو بيمارستان بود منم پيشش بودم، ولي بعد از اون همه به خونه رفتيم و من درگير مراسم ازدواج خودم شدم. عمو خسرو برام سنگ تمام مي ذاشت. من و داريوش رو به خريد مي فرستاد و اجازه نمي داد هيچ کس همراهمون بياد. جريان خريد لباس عروسم خاطره اي شد برام … يه مزون جديد به تازگي توي تهران باز شده بود که لباساي عروسش فوق العاده بودن. از داريوش خواستم که به اونجا بريم و داريوش بي هيچ حرفي قبول کرد. وقتي وارد مزون شديم، فهميدم که تعريف هايي که در مورد اون شنيده ام بيخود نبوده و واقعاً لباس هاش محشره. چند تايي رو پسنديدم و به اتاق پرو رفتم. نذاشتم داريوش منو توي لباس عروس ببينه و خودم به تنهايي لباس ها رو پرو کردم. همه شون خوشگل بودند و انتخاب برام سخت بود. اما يه چيزي مانع از انتخابم مي شد. اونم يه چيز خيلي مسخره و لوس! دلم مي خواست برم کيش و همون لباس عروس محشري که يه روزي اونجا ديده بودم رو بخرم، ولي خجالت مي کشيدم چنين درخواستي از داريوش بکنم. چون مطمئن بودم بهم مي خنده. سالها از اون روز گذشته بود و قطعاً اون لباس فروخته شده بود. وقتي از اتاق پرو بيرون اومدم، تحت تاثير تفکراتي که در مورد اون لباس توي سرم چرخ مي زد، چهره ام گرفته شده بود. داريوش که پشت در ايستاده بود بهم نزديک شد و آروم پرسيد:
– چي شد محبوب من؟
لبخندي زدم و گفتم:
– همه اشون قشنگن، ولي …
– ولي چي معبود من؟
به اينطور حرف زدن داريوش عادت کرده بودم و برام چيز عجيب و تازه اي نبود. لبخندي به روش پاشيدم و گفتم:
– هيچي … هرکدوم رو که تو انتخاب کني برمي دارم.
داريوش هم لبخندي زد و گفت:
– يه خبرايي توي اون سر خوشگل تو هست … نمي خواي به عاشقت بگي چيه؟
از اينکه هميشه فکرم رو مي خواند خنده ام گرفت و گفتم:
– داريوش من چيزيم نيست.
داريوش با اخم ظريفي گفت:
– چرا! خودت هم مي دوني که يه چيزيت هست … رزا اگه نگي کتک مي خوري ها!
– آخه وقتي چيزي نيست چي بايد بهت بگم؟
داريوش آستين مانتومو گرفت و بعد از تشکر و عذر خواهي از فروشنده از فروشگاه خارج شد و منو هم همراهش کشيد. بي حرف دنبالش مي رفتم. اخم صورت داريوش رو گرفته کرده بود. حالا نوبت من بود که پيله کنم:
– چيزي شده داريوش؟
– نه
– پس چرا اخم کردي؟
– يه کم دلخورم.
– بابت چي؟
– بابت اينکه خانومم منو لايق اين نمي دونه که حرف دلشو بهم بزنه. لابد من هنوز اونقدر در نظرش …
پريدم وسط حرفش و گفتم:
– نه داريوش باور کن اينطور نيست.
با همون اخم که غليظ تر هم شده بود گفت:
– باشه قبول مي کنم.
غر غر کردم:
– آره پيداست چقدر قبول کردي. با اون اخمت که با يه من عسلم نمي شه بازش کرد. هميشه همينطوري تا يه کاري بر خلاف ميلت بکنم بد اخلاق مي شي. خب شايد يه حرفايي رو نشه زد. چقدر تو پيله اي پسر! منو باش
مي خوام زن کي بشم!
داريوش که از غرغر هاي من خنده اش گرفته بود در ماشين رو باز کرد و خنديد. از خنده اش شاد شدم و منم خنديدم. وقتي سوار ماشين شديم، هر چه منتظر شدم داريوش ماشين رو روشن نکرد. پرسيدم:
– چرا راه نمي افتي؟
خيلي جدي گفت:
– منتظرم.
با تعجب نگاهي به اطراف انداختم و گفتم:
– منتظر کي؟
– منتظر کي نه، منتظر اينم که تو حرف دلت رو بهم بزني و بگي چته؟
از سماجتش خنده ام گرفت. هيچ چيز رو نمي شد ازش پنهان کرد. زير لب گفتم:
– جهنم بذار فکر کنه زنش ديوونه اس. وقتي خودش مي خواد ديگه به من ربطي نداره.
به دنبال اين حرف گفتم:
– هيچي بابا … راستش يک دفعه ياد لباس عروسي که توي کيش ديدم افتادم … وقتي ياد اون افتادم، اين لباسا جلوه اشون رو برام از دست دادن، ولي ديگه فايده اي نداره و من مجبورم يکي از همينارو انتخاب کنم. البته اگه اون لباسه رو يادت باشه!
داريوش با خنده جذابي کاملاً به سمتم چرخيد و گفت:
– معلومه که يادمه … ولي مي تونم بپرسم چرا؟
– چي چرا؟
– چرا بايد يکي از همينا رو انتخاب کني و مي خواي قيد اون لباس رو بزني؟
– خب براي اينکه کلي از اون سال گذشته و من مطمئنم اون لباس رو فروخته.
– خب بله فروخته.
– پس بايد بريم يکي از همون لباسا رو انتخاب کنيم… حالا که اومديم بيرون، باشه براي يه روز ديگه.
– لازم نيست عمر من.
– چي لازم نيست؟ منو گيج کردي داريوش. اصلاً چطوره من لباس عروس نپوشم؟
داريوش باز لبخند زد و دل منو لرزوند. گفت:
– چرا، ولي همون لباسي رو مي پوشي که دوستش داري.
– چي داري مي گي داريوش؟ من فکر کردم خودم خل شدم که هوس اون لباس به سرم زده. ولي حالا مي بينم وضع تو از من اسفبار تره! … تو خودت هم گفتي اون لباس فروخته شده. اون وقت مي گي من همونو بپوشم؟
– بابا يه دقيقه زبون به کام بگير بذار منم حرف بزنم آخه.
– خب بگو …. آخه حرف که نمي زني فقط منو گيج مي کني.
خنديد و گفت:
– خانومي من گفتم اون لباس فروخته شده ولي تو مهلت ندادي که بگم …. به من فروخته شده.
با حيرت از جا پريدم و گفتم:
– چي؟!
با عشق به چشماي متعجبم خيره شد و گفت:
– همين که شنيدي.
– ولي آخه … چطوري؟ کي خريديش؟
– همون روزي که تو ازش خوشت اومد.
– هشت سال پيش؟
– بله.
– داريوش پس چرا چيزي نگفتي؟
داريوش که از نگاهش مشخص بود از هيجان زده شدن من لذت مي بره، گفت:
– عزيزم من پيش خودم فکر کردم شايد تو لباس ديگه اي ديدي و از اون بيشتر خوشت اومده، اين بود که بهت نگفتم يه لباس ديگه هم داري.
دستمو جلوي دهنم گرفتم و گفتم:
– واي داريوش … داريوش تو محشري!
– آدماي محشر همه رو محشر مي بينن.
اون روز با هم رفتيم توي سوئيتي که داريوش براي خودش اجاره کرده بود و داريوش لباس رو که توي جعبه چوبي قهوه اي رنگي قرار داشت به دستم داد. با اينکه هشت سال گذشته بود، ولي هنوز هم تک بود و مدلش رو هيچ جايي نديده بودم. هر چه اصرار کرد لباس رو تنم کنم تا ببينه، قبول نکردم. چون مي خواستم روز عروسي غافلگيرش کنم. لباس رو توي جعبه اش برگردوندم کنارش روي مبل نشستم و سوالي که به ذهنم رسيد رو پرسيدم:
– داريوش تو براي چي اين لباسو خريدي؟
بي معطلي گفت:
– خب معلومه! چون تو ازش خوشت اومده بود.
– ولي اون زمان که تو اينجوري عاشق من نبودي … نمي خواستي با من ازدواج کني، در ضمن من به تو گفته بودم نامزد دارم. روي چه حسابي لباس به اين گروني رو خريدي؟
موهام رو از روي صورتم کنار زد و گفت:
– رزا من از همون لحظه اولي که ديدمت عاشقت شدم. اوايل باور نداشتم، ولي کم کم باورم شد. البته زياد هم طول نکشيد، دو روز بعد از اينکه ديدمت مطمئن شدم که به شدت مي خوامت و تنها قصدم هم ازدواج با توئه. به کسي نگفتم توي سرم چي مي گذره، ولي خودم که مي دونستم چه مرگمه … وقتي گفتي نامزد داري دنيا رو دو دستي کوبيدي توي مغز من … با اين حال يه حسي بهم مي گفت اول آخرش مال خودمي. قضيه جلوي در هتل که اتفاق افتاد، ديگه مطمئن شدم که يه لحظه هم بدون تو دووم نميارم … اون روز توي اون فروشگاه وقتي ديدم از اين لباس خوشت اومده با اين فکر که شايد يه روز عروس قشنگ خودم بشي خريدمش. آرمين بعدها که فهميد اين لباس رو براي چي خريدم بهم مي گفت اگه يه روز تو با کسي ديگه ازدواج بکني لباس رو چي کار مي کنم؟ من هم گفتم برات پستش مي کنم. چون اون لحظه يه حس عجيبي بهم مي گفت تو زن خودم مي شي، ولي بعد …
وقتي سکوت کرد، گفتم:
– پس چرا وقتي ازدواج کردم برام پستش نکردي؟
آهي کشيد و گفت:
– براي اينکه اولاً من دو روز قبل از مراسمت خبر دار شدم. دوماً اينقدر حالم خراب بود که خودم رو هم فراموش کرده بودم، چه برسه به اين لباس.
بعد از اين حرف کمي بهم نزديک تر شد. آب دهانش رو قورت داد و گفت:
– داشتم مي مردم رزا، مي فهمي؟ داشتم مي مردم. از فکر اينکه داري مي ري تو بغل …
تو يه لحظه نگاش پر از تمنا و خواهش شد. سريع از کنارش بلند شدم و در حالي که جعبه لباس رو برمي داشتم، گفتم:
– خب داريوش من ديگه مي رم خونه. کلي کار دارم که بايد انجام بدم خداحافظ.
منتظر جوابش نشدم و سريع از آپارتمانش خارج شدم. اصلاً دوست نداشتم توي اين يه هفته آخر مرتکب خطايي بشيم. داريوش براي راحت تر بودن خودش توي تهران اين سوئيت رو اجاره کرده بود. اما محل اصلي زندگيمون يه آپارتمان بزرگ سه خوابه بود که عمو خسرو خريده و به نام جفتمون زده بود. براي مراسم عقد تالار يکي از بزرگ ترين هتل هاي تهران در نظر گرفته شد و براي عروسي هم باغ خونه خودمون. من خواهان اين همه بريز بپاش نبودم. به هر حال من يه بار ديگه هم عروس شده بودم، ولي داريوش با پافشاري مي گفت:
– اون جشني که من و تو داشتيم هيچ کدوم لذت بخش نبود. يعني براي من که جهنم بود! حالا مي خوام پيوندم رو با عزيزترين کسم به همه دنيا اعلام کنم و جشنمون رو هم تا اونجايي که در توانم باشه باشکوه مي گيرم.
و من مثل هميشه در برابر نگاهش کم آوردم و قبول کردم.
***
روز جمعه بود. هيچ وقت اون روز رو فراموش نمي کنم. روز عقد ما … عقد من و داريوش … از صبح به همراهي سپيده و مهستي و مريم رفتم آرايشگاه. باز دوباره قرار بود عروس بشم. لباسم رو هنوز هيچ کس نديده بود. از همون اول به اتاقي رفتم و زير دست آرايشگر ساکت نشستم. از ساعت هفت صبح تا ساعت دو بعد از ظهر کارم طول کشيد. با ديدن خودم تو آينه لبخند زدم … از قيافه خودم با اون آرايش مليح خوشم اومد … با اينکه آرايشم زياد نبود اما خيلي عوض شده بود و گمونم يه جورايي گريمم کرده بود! لباس پر چين و سنگينم رو جمع کردم و به آرومي و خرامان خرامان از اتاق خارج شدم. سپيده و مهستي و مريم با ديدنم سر جاشون ولو شدن و هيچ کدوم نتونستن حرفي بزنن. چرخي زدم و گفتم:
– بچه ها چرا ماتتون برده؟ بد شدم؟
سپيده اولين کسي بود که به خودش اومد. از جا بلند شد و در حالي که اشک از چشماي قهوه ايش جاري بود منو محکم بغل کرد و گفت:
– رزا … تو فرشته اي!
صداي يکي از آرايشگارها در اومد:
– خانم شما که آرايشتون خراب شد! بيا بشين اينجا تا ريملت رو دوباره بزنم، در ضمن عروس به اين خوشگلي رو اگه دوبار ديگه اينطوري فشار بدين همه پرستيژش بهم مي ريزه.
سپيده رو به زور از من جدا کردن و بعد از اون نوبت مهستي و مريم بود. مريم با بغض گفت:
– واقعاً تو نيمه گمشده داريوش هستي … تو و اون هر دو فوق العاده اين!
با محبت به مريم نگاه کردم. حق اين دختر اين نبود! واقعا لياقت خوشبختي واقعي رو داشت. اون لحظه به خودم عهد کردم که هر طور شده تا پاي جونم بايستم تا مريم هم مثل من طعم خوشبختي رو بچشه!
مهستي جلوم ايستاد و با بغض گفت:
– خوشحالم رزا… خوشحالم که زن داداش خوشگلم دوباره داره خوشبختي رو لمس مي کنه. وقتي مي بينم داريوش چطور دور و بر تو مثل پروانه مي چرخه مي فهمم که واقعاً لياقت تو رو داره.
هر دو رو به آرومي طوري که آرايشم خراب نشه بوسيدم و تشکر کردم. سپيده هم دوباره به جمعمون پيوست و گفت:
– رزا وقتي داريوش اومد اجازه بده من برم اول آماده اش کنم بعد تو بيا جلو. چون اينجوري يک دفعه تو رو ببينه ديوونه ميشه و به جاي سفره عقد بايد ببريمش خُلستان.
خنديدم و گفتم:
– باشه فقط يکي هم بايد منو آماده کنه که با ديدن اون خل نشم.
همون لحظه يکي از کارکنان اونجا گفت:
– خانم آريا نسب؟
من و مريم همزمان گفتيم:
– بله.
و بعد به روي هم لبخند زديم. دختر هم خنديد و گفت:
– آقاي داماد و فيلمبردار دارن مي يان بالا.
بعد رو به بقيه مشتري ها بلند اعلام کرد:
– خانمها يکي از دامادها داره مياد بالا لطفاً روسريهاتون رو سر کنين.
همه به تکاپو افتادن … سپيده با زور منو داخل يکي از اتاق ها هل داد و گفت:
– تو بمون تا صدات کنم.
قلبم مثل قلب گنجشک مي زد و هر آن منتظر صداي سپيده بودم که صدام کنه. صداي زنگ در بلند شد و در رو به روي پرنس من باز کردن. مطمئن بودم که زيبايي منحصر به فرد داريوش همه رو ميخکوب مي کنه توي افکار خوشايند خودم بودم که صداي داريوش بلند شد:
– سپيده جون من خودم رو براي تلف شدن حاضر کردم. صداش کن بياد تا زودتر از موعد تلف نشدم!
صداي خنده مهستي و مريم و سپيده بلند شد و به دنبال اون سپيده صدام زد:
– رزا بيا. توصيه من توي اين داماد اثر نداره.
ضربان قلبم شديدتر شد. نفس عميقي کشيدم و آروم آروم وارد سالن شدم. سرم رو زير انداخته بودم و به هيچ کس نگاه نمي کردم. جلوي داريوش که رسيدم فقط کفش هاي واکس خورده مشکي رنگش رو مي ديدم که برق مي زد. صداي آروم داريوش بلند شد:
– سرتو بيار بالا رز من … سرتو بيار بالا بذار ببينمت.
آروم سرم رو بالا آوردم و جنگل چشمام رو توي آسمان نگاهش قفل کردم. اينقدر جذاب شده بود که ديگه نمي تونستم چشم ازش بردارم. کت و شلوار سفيد رنگ پوشيده بود با پيراهن سفيد و کروات نقره اي. بازم با من ست شده بود چون لباس منم مخلوطي از سفيد و نقره اي بود. درست شبيه مانکن هاي ايتاليايي شده بود. داريوش با ديدن من خيره به چشمام موند و توي سکوت فقط آب دهنش رو قورت داد. هيچ کدوم حال خوبي نداشتيم، دستم رو جلو بردم تا دسته گلم رو از دستش بگيرم … پر بود از گلاي ياس … همين که نوک انگشتام اشاره شد به دستش دسته گل از دستش افتاد روي زمين … همزمان با هم خواستيم براي برداشتن گل خم بشيم که دستشو جلوي من نگه داشت يعني تو نه … من صاف ايستادم و داريوش جلوي پام خم شد … هنوزم چشم ازم بر نمي داشت. دسته گلم رو برداشت و گرفت به طرفم … داشت اشکم در مي يومد. احساساتش رو حتي توي سکوت هم حس مي کردم. با بغض گفتم:
– خوبي داريوش؟
لبخند تلخي روي صورت داريوش نشست که از مظلوميتش دلم لرزيد … بلند شد ايستاد … سرشو جلو آورد و آروم طوري که فقط خودم بشنوم گفت:
– هيچ وقت خودمو اينقدر بي جنبه باور نداشتم! رز … باورت مي شه الان توي قلبم زلزله است؟ کار من ديگه از لرزيدن قلب گذشته … رزا به خدا خيلي دوستت دارم. هنوزم باور نمي شه که ديگه مال مني.
چونه ام لرزيد و گفتم:
– از امشب تو همه کاره من مي شي. اگه مي دوني دارم اذيتت مي کنم، سرمو ببر و خودتو راحت کن.
داريوش اخم کرد و گفت:
– من وقتي راحت مي شم که بدونم تو مال خودمي … ديگه نشنوم از اين حرفا بزني!
صداي فيلمبردار ما رو از اون حال و هوا خارج کرد:
– شما دونفر که ماشالله خودتون بازيگراي هاليوود هستين! ديگه نيازي نيست من بگم چي کار بکنين. فکر کنم بهترين فيلم طول عمرم رو امروز گرفتم.
همه حرفش رو تاييد کردن و صداي دست و سوت بلند شد. داريوش لبخندي به من زد و بعد از دادن انعام کارکنان آرايشگاه در رو برام باز کرد تا برم بيرون. قرار بود سپيده و مهستي و مريم با آرمين و رضا برگردن. برام جالب که داريوش هنوزم روي عقيده خودش هست و دستمون مي گيره … و چقدر ممنونش بودم! دوتايي به سمت پله ها رفتيم. دو طبقه بود که فيلمبردار گفت با پله برويم. داريوش مدام نگران بود که بيفتم و همه اش مواظب من بود. خنده ام گرفته بود و به کارهاش مي خنديدم. حتي فيلمبردار هم خنده اش گرفته بود و سر به سر داريوش مي گذاشت. وقتي سوار ماشين شديم دسته گل رو بوييدم و گفتم:
– داريوش توي بهمن گل ياس از کجا آوردي؟
– عزيزم تو ارزش اينو داري که من واست ماه و خورشيد رو هم بيارم، اين که چيزي نيست!
بعدش خنديد و گفت:
– رزا يکي بزن توي گوش من تا مطمئن بشم که خواب نيستم و توي بيداري به بزرگترين آرزوي زندگيم رسيدم.
با شوق خنديدم و گفتم:
– نيازي نيست بزنمت. دو روز ديگه که مجبورت کردم توي کوچه بخوابي، اون وقت باورت مي شه که بيداري و بزرگترين حماقت عمرت رو مرتکب شدي.
– الهي قربونت برم رزا! الهي من فدات بشم! به خدا اگه يه لحظه فقط يه لحظه بعد از اين ازت جدا بشم …
وسط حرفش پريدم و گفتم:
– داريوش حيف نيست توي روز به اين قشنگي حرف از جدايي بزنيم؟
داريوش لبخندي بهم زد و گفت:
– بله عزيزم حق با توئه. فعلاً بايد بخونم:
امشب چه شبي است؟ شب مراد است امشب
قهقهه مستانه ام فضاي ماشين رو شکافت و گفتم:
– آقا شعرتون از رده خارجه.
همينطور که ماشين رو روشن مي کرد گفت:
– الهي قربون خنده هات برم من فقط از همينا بلدم.
بعدش هم پاش رو روي پدال گاز فشرد و ماشين از جا کنده شد. سي دي فوق العاده شادي توي ضبط مي خوند. منم اينقدر شاد بودم که باهاش مي خوندم. داريوش به جاي اينکه جلوش رو نگاه کنه، همه حواسش به من بود. گفتم:
– داريوش جان تو که قصد نداري امشب منو بفرستي اون دنيا؟ بابا جلوتو نگاه کن تو رو خدا.
با خنده سرشو تکون داد و گفت:
– آخه لامصب يه دقيقه خودتو بذار جاي من. مگه مي تونم اينهمه خوشگلي رو ببينم و نگاه نکنم؟
– کلي وقت داري که به من نگاه کني. فعلاً حواست به جلوت باشه.
– چشم عزيزم امر امر شماست.
اما همون لحظه ماشين رو کنار خيابون کشيد و توقف کرد. وقتي نگاه متعجبم رو ديد، گفت:
– خوب حالا اگه گفتي نوبت چيه؟
با حواس پرتي شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:
– نمي دونم … چرا وايسادي؟
به پشت سرمون که نگاه کردم، ديدم ماشين فيلمبردار هم پشت سرمون ايستاده و فيلمبردار پياده شده داره از همه زواياي ماشين فيلم مي گيره … دوباره به داريوش نگاه کردم و گفتم:
– چي شده؟
داريوش به سمتم چرخيد و گفت:
– امروز چه روزيه؟
خنديدم و گفتم:
– خوب معلومه، روز عقدکنون ما!
در حالي که به خوبي متوجه منظورش شده بودم و از شادي توي پوست خودم نمي گنجيدم. اون روز بيست و هشتم بهمن ماه و روز تولدم هم بود. داريوش گفت:
– عزيزم … عشق من … بيست و شش سال پيش توي چنين روزي خدا يه فرشته واسه من آفريده که بيست و شش سال بعد، يعني امروز اونو به من تحويل بده و منو توي اقيانوس خوشبختي غرق کنه.
لبخندي زدم و گفتم:
– ممنونم داريوش. ممنونم از اينکه يادت نرفته.
اخمي ظريف ابروهاش رو به هم نزديک کرد و گفت:
– مگه مي شه يادم بره؟ تولدت مبارک همه کس من!
بعد از اين حرف دست توي جيب شلوارش کرد و گفت:
– هر چي فکر کردم عقلم به جايي نرسيد که برات چي بخرم. براي همين هم مجبور شدم اينو بگيرم. در ضمن هفت تا کادوي ديگه هم پيش من داري که مال از هشت سال پيش تا حالاست. بعداً بهت مي دم.
واقعاً نمي دونستم با چه زبوني اول از خدا و بعدا از داريوش تشکر کنم! بغض آلود نگاش مي کردم، جعبه نقره اي رنگي از جيبش خارج کرد و گرفت جلوم. با حالتي پر از ذوق و شوق و بغض جعبه رو گرفتم و درش رو باز کردم. ساعت طلايي رنگي توي جعبه به من چشمک مي زد. ساعت گردي که زنجير طلايي بلندي داشت. با ذوق
بچه گونه اي ساعت رو برداشتم و به آرومي در اون رو باز کردم. از چيزي که ديدم فرياد پر ذوقم بلند شد. هديه اش ساعت نبود، بلکه چيزي شبيه قاب عکس بود. يک طرفش عکسي از چهره خود داريوش بود که به من لبخند مي زد و طرف ديگه اش عکس خودم. با يه دنيا احساس توي چشماش خيره شدم و گفتم:
– داريوش خيلي قشنگه! ازت ممنونم.
– خواهش مي کنم عزيزم، قابل تو رو نداره. خيلي خوشحالم که خوشحال شدي.
فيلمبردار جلوي ماشين ايستاده بود و از همه حالتاي من و داريوش فيلم مي گرفت. مي دونستم که فيلم عروسيمون محشر مي شه! همينطور که زنجير رو به گردنم مي انداختم، گفتم:
– خيلي خوب بهتره ديگه راه بيفتي. الآن همه نگرانمون مي شن.
در حالي که نگران نگراني بقيه نبودم، نگران اين بودم که آويزون داريوش بشم و سر و صورتشو غرق بوسه کنم. داريوش هم اعتراضي نکرد، دستي براي فيلمبردار تکون داد که اون سريع به ماشين خودشون برگشت و بعد راه افتاد. وقتي جلوي در هتل رسيديم، داريوش به سمتم چرخيد و گفت:
– رز …
با علاقه بيش از اندازه اي گفتم:
– جانم؟
– بگو دوستم داري.
خنده ام گرفت و گفتم:
– ديوونه! بيا درو باز کن مي خوام پياده بشم همه منتظرن.
با چشماي پر تمناش خيره نگام کرد و گفت:
– بگو رزا. تصور اينکه تو ديگه دوستم نداشته باشي و بهم ترحم بکني عذابم مي ده.
با ناراحتي گفتم:
– داريوش يعني چه؟ به خدا من دوستت دارم! خيلي هم بيشتر از قبل، ولي خب…
– ولي چي؟
براي اينکه سر به سرش بذارم، چشمکي زدم و گفتم:
– به خاطر حرفايي که اون روز بهم زدي منتظر انتقام من باش.
داريوش لبخند زد و گفت:
– منتظرم … حتي براي مردن … جون من مهريه توئه … اين يادت باشه!
از تصور نبودن داريوش رعشه به بدنم افتاد. من يه بار عشقم رو از دست داده بودم نمي خواستم دوباره اين بلا سرم بياد. وقتي در ماشين باز شد از فکر خارج شدم و به کمک داريوش پياده شدم …
جلوي در بابا با چشماني پر از اشک نگام مي کرد. محبت توي چشماش بيداد مي کرد. خدايا چقدر دوستش داشتم نمي دونم! گاوي جلومون سر بريدن و بابا صورت هردومون رو بوسيد. از خود بيخود شدم و دست بابا رو بوسيدم. بابا سريع دستش رو عقب کشيد. سرم رو روي سينه اش فشرد و در گوشم زمزمه کرد:
– تو همه چيز مني بابا! سعي کن خوشبخت بشي که جز خوشبختيت هيچ آرزويي ندارم.
داريوش هم خواست دست بابا رو ببوسه که بابا نذاشت و پيشونيش رو بوسيد. سپس ما رو به داخل هتل راهنمايي کرد … جلوي در سالن مامان و خاله کيميا و سپيده و مريم و مهستي ايستاده بودن. با اينکه يکي از قوانين هتل اين بود که مراسم مختلط نباشه اما عمو خسرو و آرمين و سام و رضا هم پشت سرشون ايستاده بودن. فکر کنم براي مراسم عقد اجازه داده بودن فاميل نزديک داخل بشن. لباسم آستين سه ربع داشت و جلوشون راحت بودم… اينقدر کل و جيغ کشيدن و دست و سورت زدن که حس مي کردم مغزم الان از هم مي پاشه. من و داريوش فقط از کارا و هيجاناشون مي خنديدم. عمو خسرو قبل از داريوش منو بغل کرد و در گوشم حرفاي محبت آميز زد که به خاطر صداي بقيه يک در ميون مي شنيدم. بعد از اون مامان و خاله کيميا و به ترتيب بقيه جلو اومدن … بابا از پشت کمرم رو فشار داد و گفت:
– برو دخترم … عاقد منتظره …
منتظر تر از عاقد من و داريوش بوديم … همراه هم به سمت جايگاه عروس و داماد که وسط سالن بود رفتيم. همه مهمون ها جلوي پامون مي ايستادن و با تحسين نگامون مي کردن. جايگاه عروس و داماد به قدري قشنگ درست شده بود که دلم نمي يومد نزديکش بشم. اينم يکي از سورپريز هاي داريوش بود. جايگاه کامل، غرق توي گلاي نرگس بود. از کف زمين گرفته تا روي سفره عقد. جايگاهي هم که قرار بود روش بشينيم مثل کالسکه اي بود که کامل با گلاي رز آتشين تزئين شده بود. دستم رو جلوي دهنم گرفتم و با صدايي تحليل رفته گفتم:
– خداي من چقدر قشنگه!
داريوش سر در گوشم فرو برد و گفت:
– قشنگ بود، ولي حالا که تو اومدي ديگه هيچ شکوهي نداره.
با چشمايي لبريز از تشکر نگاهش کردم. داريوش لباسم رو جمع کرد و کمک کرد روي صندلي بشينم. بعد از اينکه من نشستم خودش هم نشست کنارم و گفت:
– فقط توي آينه به من نگاه مي کني. دوست دارم وقتي نگات مي کنم نگام کني!
با اخم براش ناز کردم و گفتم:
– چه انتظارايي داري داريوش! اون وقت همه مي گن چه عروس پروئيه.
اونم اخم کرد و گفت:
– بذار هر چي مي خوان بگن. من به خاطر تو زندگي مي کنم و تو به خاطر من …غير از اينه؟
سرم رو به نشونه منفي تکون دادم. ادامه داد:
– پس نتيجه مي گيريم که حرف ديگران اصلاً مهم نيست.
در جوابش فقط لبخند زدم. جمعيت دور تا دور جايگاه رو گرفته بود. داريوش خم شد و زير گوشم گفت:
– دارم از زور غرور خفه مي شم!
– نکنه مي خواي خودتو بگيري؟
– هر کس جاي من بود و صاحب چنين دختري مي شد خودشو مي گرفت.
وقتي صندلي عاقد رو نزديک صندلي من و داريوش قرار دادن و همه سکوت کردن من و داريوش هم هر دو صاف نشستيم و پچ پچامون رو براي بعد گذاشتيم. توي آينه زل زده بودم به نگاه مشتاق داريوش … عاقد خطبه رو مي خوند، ولي من ديگه اونجا نبودم. نمي دونم چرا ياد حرفاي مامان و خاطره اش افتاده بودم. ياد اون روزي که با اجبار سر سفره عقد با پدر داريوش نشسته بود. اون روزي که هيچ علاقه اي نسبت به مردي که کنارش نشسته بود نداشت و در عوض قلبش براي مردي مي تپيد که پشت در با چشماي گريون ازش خواسته بود مراسم رو به هم بريزه. صداي عاقد مثل پتک توي سرم فرود مي اومد که مي گفت:
– خانم رزا سلطاني، فرزند فرهاد سلطاني، آيا بنده وکيلم شما را به عقد دائم آقاي داريوش آريا نسب فرزند خسرو آريا نسب دربياورم؟
حس مي کردم مي گه:
– خانم شکيلا ارحامي فرزند باقر ارحامي آيا بنده وکيلم شما را به عقد دائم آقاي خسرو آريا نسب فرزند امير بهادر آريا نسب در بياورم؟
درست ياد اون لحظه اي افتادم که مامان با شنيدن اين حرف از جا بلند شده و گفته بود حاضر نيست همسر خسرو شه. هنوزم توي آينه خيره چشماي داريوش بودم … چشمامو بستم و وقتي باز کردم جاي چشماي داريوش چشماي منتظر باربد رو ديدم با يه لبخند مظلوم گوشه لبش … سريع چشمامو بستم … مامان رو ديدم که جلوي سفره عقد ايستاده و نفس نفس مي زنه … يه وقت به خودم اومد که ديدم منم ايستاده ام! همه با تعجب به من نگاه مي کردن. رنگ مامان پريده بود سپيده با چشمايي گشاد شده نگام مي کرد و با تکون دادن سرش از من مي پرسيد چه مرگم شده. به پشت سرم که نگاه کردم ديدم داريوش رنگش مثل گچ شده و انگار روح از بدنش پرواز کرده. دست لرزونش رو به سمتم دراز کرد و گفت:
– رزا نکنه مي خواي اينطوري ازم انتقام بگيري؟ … نه رزا! خواهش مي کنم اينکارو با من نکن … من طاقتش رو ندارم رزا …
لعنتي! چه مرگم شده بود؟!!! چرا داشتم همه رو قبضه روح مي کردم؟!!! سريع حرفش رو قطع کردم و با صداي بلند گفتم:
– با اجازه پدر و مادر و برادرم بله.
همه نفس عميق کشيدن و بعد يه دفعه صداي دست و سوت و کل بلند شد. انگار يه وزنه سنگين از روي قلبم برداشته شد، با خيال راحت کنار داريوش نشستم و نفس راحتي کشيدم. صداي نفس هاي بلند داريوش رو هم شنيدم. قبل از اينکه داريوش فرصت کنه حرفي بزنه، سپيده از پهلوم نشگوني گرفت و گفت:
– مرض گرفته فقط مي خواستي پسره رو زهره ترک کني؟ شايد هم مي خواستي گربه رو دم حجله بکشي.
مريم از طرف ديگه خم شد و گفت:
– شايد هم مي خواست خودشو عزيزتر کنه.
داريوش با صدايي که هنوز هم لرز داشت گفت:
– وقتي اينقدر عزيزه ديگه چه نيازي هست که بخواد اينکارو بکنه؟
مامان هم به جمعمون پيوست و گفت:
– رزا … چرا يهو ايستادي؟ تو که وايسادي قلب منم وايساد! اين چه کاري بود دختر؟
با خنده گفتم:
– خدا نکنه مامان! ببخشيد يهو جو زده شدم … خودمم نفهميدم چي شد که ايستادم. باور دوباره خوشبخت شدنم برام سخت بود …
مامان لبخند تلخي زد و گفت:
– انشالله هميشه خوشبخت باشي مامان …
بعدش گونه ام رو بوسيد و گفت:
– مبارکتون باشه …
با رفتن مامان و سپيده و مريم، داريوش با اخم به سمتم برگشت و گفت:
– مي خواستي منو بکشي؟
با شيطنت گفتم:
– تو خودت گفتي هر وقت خواستم مي تونم جونت رو بگيرم.
– بله، ولي نه اينجوري!
– پس چه جوري؟
با صداي دوباره مامان که گفت:
– بچه ها وقت گرفتن کادوهاست.
بحثمون نيمه تموم موند. اون روز اينقدر طلا و جواهر گرفتم که تبديل به تنديسي از طلا شده بودم. همه رو داخل يه جعبه خيلي بزرگ قرار دادم. چون اصلاً نمي دونستم بايد با اونا چي کار کنم. وقتي که دور و برمون يه کم خلوت شد داريوش دستشو جلو آورد و بعد از مدت ها دست يخ کرده ام رو گرفت توي دستش … با لذت چشمامو بستم. سرشو نزديک آورد و گفت:
– وقتي لمست مي کنم … دنيا رو توي دستام حس مي کنم! اينو باور کن رز … غرق آرامش مي شم.
چشمامو باز کردم، لبخندي به روش زدم و گفتم:
– مطمئن باش هر حسي که داري دو طرفه است …
چند لحظه نگام کرد و بعد گفت:
– قبول نيست!
با تعجب گفتم:
– چي قبول نيست؟!
– چرا کسي نگفت داماد عروسو ببوس؟!
خنده ام گرفت و از ته دل قهقهه زدم … داريوش هم بي پروا خم شد و با عطش گونه م رو بوسيد و چند لحظه سرشو همونجا نگه داشت … شرمزده خودمو عقب کشيدم و گفتم:
– اِ داريوش … من و تو وسط سالن نشستيما! همه دارن نگامون مي کنن … زشته به خدا!
– ديگه طاقت ندارم رز …
همون لحظه رضا بهمون نزديک شد و گفت:
– داريوش … اين خانوم فيلمبرداره مي گه نوبت آتليه گرفتي … آره؟!!
داريوش از جا بلند شد و گفت:
– آره! نوبت رو گرفتم براي بين مراسم عقد و عروسي …
– پس پاشين برين … انشالله بعدش هم مي ياين خونه بابا اينا …
داريوش سري براي رضا تکون داد و چرخيد سمت من … همونطور که نشسته بودم دستم رو به سمتش دراز کردم. دستم رو محکم گرفت و کشيدم به سمت بالا … با عذر خواهي از مهمونا از مجلس خارج شديم. دستم توي دست داريوش قفل شده و بود و يه لحظه هم ولم نمي کرد … در حين رانندگي هم هر از گاهي دستمو به لبش نزديک مي کرد و مي بوسيد …
– رزا …
– جان رزا؟!
– جانت بي بلا … باورت مي شه دلم مي خواد الان برم بالاي يه کوه از زور خوشي اينقدر داد بکشم که حنجره ام پاره بشه؟
با اخم گفتم:
– خدا نکنه … من حالا حالاها به صداي عشقم نياز دارم …
– الهي عشقت فدات بشه …
– بهم نگفته بودي قراره بريم عکس بگيرم زرنگ خان!
– اين يکي رو استثنائاً يادم نبود …
جلوي در آتليه که رسيديم باز خودش در رو برام باز کرد و کمک کرد پياده بشم. بازوشو محکم بين دستام گرفتم و به نگاه عاشقش لبخند زدم.
عکاسمون يه خانوم جا افتاده حدودا چهل ساله بود که خيلي هم باهامون صميمي برخورد مي کرد و همين جو خوبي ساخته بود. اسمش هم مينا بود و به درخواست خودش ما هم مينا صداش مي کرديم. ژست هايي که مينا مي گفت باعث شرمنده شدن من و شيطنت بي اندازه داريوش مي شد. اولش خوب بود، فقط در حد تکيه دادن به هم و نشستن داريوش روي دنباله لباس من و گل رد و بدل کردن و اينجور کارا … اما کم کم اوضاع قرمز شد …
– رزا … از پشت تکيه بده به سينه داريوش … داريوش جان دستاتو از روي سينه اش رد کن و محکم بچسبونش به خودش … رزاجون سرتو بده عقب و تکيه اش بده به شونه چپ داريوش … داريوش سرتو ببر توي گردن رزا … چشاتو ببند … آهان!
مينا شروع کرد به عکس گرفتن … توي هر ژستي شش هفت تا عکس از زاويه هاي مختلف مي گرفت و براي همين داريوش فرصت پيدا مي کرد که شيطنت کنه … اونم داريوشي که تا اين سن هيچ زني رو لمس نکرده بود و حالا پر بود از نياز و خواهش … من خيس عرق و شرم شده بودم و نمي دونستم چه خاکي تو سرم کنه که لباي داغ داريوش رو توي گردنم حس کردم. شوک زده از جا پريدم که دستاي داريوش روي سينه و کمرم محکم شد و کنار گوشم زمزمه کرد:
– هيش!!! آروم باش عشق من …
بعدش آروم گردنم رو بوييد و بوسيد … با صداي مينا از خدا خواسته از داريوش فاصله گرفتم …
– خيلي خوب عالي بود! داريوش حالا دستتو بنداز دور کمر رزا … رزا جان از پشت کامل خم شو روي دست داريوش … انعطاف بدنت که خوبه ايشالله؟ پاي چپتو مي خوام بياري بالا و دور پاي داريوش بپيچوني … مي توني؟
خنده ام گرفت! چيزي که من زياد داشتم انعطاف بود! پامو دور پاي داريوش پيچيدم … باز صداي مينا بلند شد:
– خوبه رزا، حالا کروات داريوش رو بگير توي دستت و محکم بکشش سمت خودت … داريوش اون يکي دستت رو ببر پشت سر رزا … تور پشت سرش رو مشت کن توي دستت … حالا سرتو ببر پايين و رزا رو ببوس …
جانم؟!!!!!! اين ديگه نوبرش بود … خيره مونده بودم توي چشماي خمار شده داريوش … آب دهنم رو قورت دادم و سرمو به طرفيين تکون دادم يعني اينکار رو نکن … خودمم مي خواستم … منم تشنه داريوش بودم اما الان توي اين وضعيت به شدت ازش خجالت مي کشيدم. فشار دست داريوش دور کمرم زياد شد … زياد و زياد تر و سرش اومد پايين … هر چي صورتش به من نزديک مي شد چشماي من بسته تر مي شد. همين که چشمام کامل بسته شد، لباي داغ داريوش رو روي لبام حس کردم … صداي چيک چيک عکس گرفتن مينا مي يومد … با دست آزادم بازوي داريوش رو چنگ زدم … لباس روي لبام تکوني خوردن و صداي آه کشيدنش رو شنيدم. نمي تونست ازم جدا بشه منم از اون بدتر … مينا هم نمي خواست کات بده و تند تند داشت عکس مي گرفت … داريوش از خود بيخود کمرم رو صاف کرد و هر دو ايستاديم روبروي هم … منو کشيد توي بغلش و دوباره بوسيد … مينا هم عکس مي گرفت … انگار ديدن اين صحنه ها براش عادي بود … نفس بريده خودمو کنار کشيدم و با گونه هاي سرخ شده نگاش کردم … دستشو جلو آورد … گونه مو نوازش کرد و گفت:
– رزا … کاش بريم خونه ….
لبخند نشست روي لبم … مينا بي توجه به وضع ما گفت …
– عالي بود بچه ها … حالا رزا دراز بکش روي اون کاناپه … داريوش يکي از زانوهات رو بذار روي کاناپه … اونطرف پاهاي رزا … خم شو روي صورتش … رزا کف هر دو دستت رو بگير سمت داريوش که يعني مي خواي جلوشو بگيري که بهت نزديک نشه … آهان خوبه …
داريوش بهم لبخند مي زد … حرارت تنش رو حس مي کردم … دستشو جلو آورد و يکي از دستاي بازم رو گرفت توي دستش و فشار داد … خم شد روي صورتم و پيشونيم رو نرم بوسيد … بالاخره عکساي مينا تموم شد و قرار شد من و داريوش بريم باغ خونه مون براي مراسم عروسي … نمي تونستم تو چشماي داريوش نگاه کنم و خدا رو شکر مي کردم که اونم سکوت کرده … اگه مي خواست به روم بياره آب مي شدم مي رفتم توي زمين …
جايگاه عروس داماد اونجا هم دست کمي از هتل نداشت و پر از گل بود. همه مشغول پايکوبي بودن و زن و مرد هم جدا نشده بودن. سپيده و مهستي و مريم و سام و آرمين و رضا و بقيه جووناي فاميل همه وسط داشتن مي رقصيدن. نگام به مريم خورد، عين يه خواهر واقعي داشت شادي مي کرد. يهو نگام ميخ شد روي سام … به به! چه کشفي کردم … البته نه مريم حواسش به سام بود و نه سام به مريم … اما چرا که نه؟!!! حسابي محو افکار خوشايند و خبيثانه ام شده بودم که داريوش دستش رو روي دستم گذاشت و گفت:
– تو فکري خانومي؟
هنوز ازش خجالت مي کشيدم، بدون اينکه نگاش کنم گفتم:
– فکر؟ نه …
خنديد و گفت:
– آره معلومه …
قبل از اينکه بتونم جوابشو بدم صداي هيجان زده آرمين کنارمون بلند شد:
– داريوش بجنب! آماده است …
داريوش سري براي آرمان تکون داد و در جواب نگاه متعجب من لبخند زد و گفت:
– با من که مي رقصي خانومي؟!!
رقص؟ با داريوش؟! براي اولين بار! از خدام بود … خجالت رو کنار گذاشتم و گفتم:
– حتما …
سپيده هيجان زده اومد کنارم، نشست روبروي پام و گفت:
– رزا پاشو … بايد فنر زير لباستو در بيارم …
با تعجب گفتم:
– وا چرا؟!! همينطوري مي تونم!
– نمي توني پاشو بهت مي گم …
مونده بودم اونا چشون شده ، ايستادم و سپيده بدون اينکه دامن لباسم بالا بره فنر زير لباس رو در اورد … داريوش جلوم ايستاد و گفت:
– حالا بريم خانومم …
– اينجا چه خبره داريوش؟
داريوش دستمو گرفت و گفت:
– يه رقص به من بدهکاري … يه سالساي شيک!
تازه يادم افتاد … داريوش حسرت داشت که با من سالسا برقصه … بي اختيار خنديدم … باز هجده ساله شدم و سراسر شور و هيجان … دست تو دست هم رفتيم وسط … هيچ کس وسط سالن نبود و همه کنار ايستاده بودن تا رقص عروس و داماد رو تماشا کنن … فيلمبردار هم با هيجان مشغول فيلمبرداري بود … آهنگ پلي شد و من و داريوش شروع کرديم … اين رقص کجا و اون رقصي که با آرمين انجام دادم کجا؟!! اين رقص پر از حس بود … وقت دست داريوش روي بدنم کشيده مي شد و من توي بغلش ولو مي شد همه اش واقعي بود نه براي قشنگ تر شدن رقص … وقتي شيرجه مي رفتم توي بغل داريوش و پاهامو دور کمرش حلقه مي کردم و داريوش مي چرخوندم مي فهميدم که دستاش با همه قدرتش منو گرفته که مبادا بيفتم و اتفاقي برام بيفته … وقتي سرشو توي گردنم فرو مي کرد، وقتي اداي بوسيدنم رو در مي آورد وقتي دستمو مي گرفت و مي چرخوندم وقتي منو به خودش مي چسبوند وقتي وقتي وقتي … همه حرکات واقعي بود و همين باعث شده بود همه بهمون خيره بمونن و حتي پلک هم نزن … وقتي رقص تموم شد توي آغوش داريوش فرو رفتم و صداي سوت و جيغ کر کننده بلند شد … حس مي کردم دنيا مال منه. چشماي هردومون برق خاصي داشت. هر دو نفس نفس مي زديم، اما چشم از هم بر نمي داشتيم. بعد از چند ثانيه مکث از هم جدا شديم دستمو گرفت و برگشتيم سمت جايگاهمون. همين که نشستيم، داريوش با نگاهي پر از خواهش گفت:
– رز…
– جانم؟
– مي خوام ببوسمت.
دوباره خجالت کشيدم و گفتم:
– اِ داريوش!
– تو زن مني و من مي خوام همين الآن بوست کنم.
داريوش پر از شيطنت شده بود و من شرمنده. همون موقع سپيده و مريم اومدن سراغم که دوباره براي رقص بلندم کنن و من براي فرار از دست داريوش به درخواستشون جواب مثبت دادم. هر چه داريوش بيشتر شيطنت مي کرد من بيشتر شرمنده باربد مي شدم. گاهي فکر مي کردم اون راضيه و به من و خوشبختيم لبخند مي زنه. گاهي هم فکر مي کردم نه! نه اون خوشحاله و نه خونواده اش که توي مراسم بودن. حتي فکر مي کردم بقيه اعضاي فاميل هم ريشخندم مي کنن. شايد اگه بار اولم بود که ازدواج مي کردم و قبلاً يه بار عروس نشده بودم به اندازه داريوش شيطنت مي کردم. ولي موقعيتم طوري بود که از خودمم خجالت مي کشيدم. چه برسه به ديگران! تا آخر مجلس سعي کردم کمتر کنارش قرار بگيرم و بيشتر بين سپيده اينا بودم. دلخوري از نگاه داريوش مشخص بود، ولي من مجبور بودم ازش دوري کنم. دست خودم نبود، حس خوبي نداشتم! بعد از خوردن شام که با همه تلاشم مريم رو کنار خودم نگه داشتم که با داريوش و دلخوري هاش تنها نشم، همه سوار ماشيناشون شدن و ما رو تا دم آپارتمانمون بدرقه کردن. بابا دست منو توي دست داريوش گذاشت و منو به اون سپرد. خانواده ها هم خيلي زود علي رغم ميل من با آرزوي خوشبختي برامون و ريختن چند قطره اشک شادي ترکمون کردن. وقتي همه رفتن داريوش بدون هيچ حرفي دستمو گرفت و کشيدم داخل ساختمون. منتظر بودم حرف بزنه اما هيچي نمي گفت … هر دو سوار آسانسور شديم. اون هيچي نمي گفتم منم حواسم رو داده بودم به دکمه هاي آسانسور که يعني حواسم نيست! از وقتي که از خونه مون بيرون اومده بوديم يه کلمه هم حرف نزده بود. نمي دونستم از دستم ناراحته يا تو فکر نقشه اي براي اذيت کردن منه. هر چي که بود منم ترجيح دادم سکوت کنم و حرفي نزنم. آپارتمانمون توي طبقه چهارم قرار داشت. وقتي جلوي در آپارتمان رسيديم، داريوش کليد انداخت و در رو باز کرد. قبل از اينکه وارد آپارتمان بشيم، دستش رو جلوي در گذاشت. با تعجب نگاش کردم، سرشو پايين انداخته بود و لباش رو کشيده بود توي دهنش … مجبور شدم سکوت رو خودم بشکنم …
– مي شه برم تو؟!
سرشو بالا آورد … غم توي نگاهش بيداد مي کرد … بدون اينکه دستشو برداره با صداي گرفته گفت:
– چته رز؟ پشيموني از ازدواج با من؟!
چشمامو گرد کردم و گفتم:
– چي؟!!! معلومه که نه!
– پس دليل فرارت چيه؟! ازم ترسيدي؟ يا ازم بدت اومده؟! تصورت از من چيز ديگه اي بوده؟ از من خوشت نيومد؟! از وقتي بوسيدمت و بعد هم رقصيديم عوض شدي … دائم فرار مي کني … نگاتو مي دزدي … چرا؟!!! تو که منو خوب مي شناسي! مي دوني طاقت ناراحتيتو ندارم … پس چته؟
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
– مي شه بريم تو؟!! حرف مي زنيم با هم …
چند لحظه نگام کرد و بعد دستش رو برداشت. بدون اينکه نگاش کنم رفتم تو … اينبار کل وسايل خونه رو خود داريوش خريده بود و چيزي به عنوان جهيزيه با خودم نياورده بودم … با اينکه بابا خيلي اصرار کرد اما داريوش زير بار نرفت … در ازاش بابا هم توي ساختموني که جديدا با يکي از شرکاش ساخته بودن و تجاري بود يکي از واحداشو به نام من زد که داريوش مطبش رو اونجا بزنه چون داريوش به ميل خودش منتقل شده بود به تهران. مستقيم رفتم سمت مبل هاي چرمي قهوه اي رنگ و نشستم … داريوش هم با قدماي آروم بهم نزديک شد، همين که بهم رسيد مسيرش رو تغيير داد و رفت سمت آشپزخونه … با تعجب نگاش کردم. توي آشپزخونه مشغول قهوه درست کردن شد و چند دقيقه بعد با دو فنجون قهوه تلخ برگشت و نشست روبروي من … زل زدم بهش … مي خواستم حرف بزنه اما اونم منتظر حرفاي من بود … دل به دريا زدم و گفتم:
– تو که … انتظار نداري … باربد رو فراموش کنم…
بدون لحظه اي مکث گفت:
– ابداً
– پس … خوب … ببين داريوش يه کم برام سخته! نگاه فاميل … نگاه خونواده باربد … اين که همه در مورد من امشب چه فکرايي مي کنن … دردناکه برام! از فکرشم گر مي گيرم … از طرفي … باربد … خوب درسته که خطار کار بود و به سزاي عملش رسيد … اما … خوب مي ترسم از دستم دلگير باشه …
داريوش چند لحظه نگام کرد و گفت:
– عاشقت بود؟!
– باربد؟!
– آره … عاشقت بود؟!!!
آهي کشيدم و گفتم:
– خيلي …
– پس مطمئن باش خوشحاله! من اگه يه روزي بميرم …
پريدم وسط حرفش و با داد گفتم:
– دور از جون …
دستشو بالا آورد و با جديت ادامه داد:
– اگه من بميرم از خدامه که تو بعد از من با کسي باشي که برات بميره و خوشبختت کنه … شک نکن!
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
– مردم چي …
– رزا! تو يه تصميمي گرفتي … به من جواب مثبت دادي … وقتي اين کار رو کردي به حرف مردم بها نمي دادي! من اون رزا رو مي خوام … زا اين به بعدم به حرف مردم بها نده چون هر کاري که بکني باز يه عده پشت سرت حرف مي زنن … خلاف شرع کاري نکن، اما براي دل خودت زندگي کن! باشه؟!
حرفاش آرومم کرد … خيلي زياد … آهي کشيدم و گفتم:
– باشه …
از جاش بلند شد، فنجون قهوه منو برداشت اومد نشست کنارم فجون رو گرفت جلوم … وقتي گرفتم بهم لبخندي زد و گفت:
– حالا نگام کن …
نگاش کردم … وقتي ديدم هيچي نگفت و توي سکوت مشغول خوردن قهوه اش شد با تعجب گفتم:
– خوب نگات کردم ديگه! چي مي خواي بگي؟!
خونسرد گفت:
– هيچي نمي خوام بگم … به خاطر اون لحظه هايي که امشب نگاتو دزديدي مي خوام نگام کني …
با لبخند به سختي پاهامو زير لباس جمع کردم چهار زانو نشستم، فنجون قهوه خودمو يه نفس تا ته خوردم و گذاشتمش روي ميز، بعدش دستمو زدم زير چونه م و مشغول تماشاش شدم … ديدن اون همه جذابيت برام پر از لذت بود … با اينکه حسابي لاغر شده بود اما هنوزم خواستني و تو اوج بود … سعي مي کرد خونسرد قهوه اشو بخوره … اما مشخص بود که خونسرد نداره … يکي دوبار از گوشه چشم نگام کرد … تصميم گرفتم اذيتش کنم … دستمو گذاشتم روي پاش و همين که نگاش چرخيد سمتم يه خميازه مصلحتي کشيد … فنجون توي دستش خشک شد و بهم خيره موند … يکي دوبار پلک زدم و به در اتاق خواب اشاره کردم … آروم خودشو کشيد سمت من … منم نامردي نکردم رفتم عقب … باز اومد جلو … از جا بلند شدم … اونم بلند شد … يه قدم رفتم عقب … اونم به دنبالم …
وارد اتاق خواب که شدم بي اراده لبخند روي لبام نشست. تموم سطح تخت خواب روياييمون پر از گلبرگهاي گل رز و مريم بود و کف اتاق شمع هاي کوتاه و بلند روشن شده بود. باورم نمي شد براي اولين شب با هم بودنمون چنين بزمي چيده باشه. مطمئن بودم که از قبل يه نفر رو فرستاده تا شمع ها رو روشن کنن! لابد آرمين! لب تخت نشستم، داريوش لبخند بهم زد و رفت سمت استريوي کنار اتاق و گفت:
– عشق من … اجازه مي ده يه آهنگ بذارم؟!!
فقط سرمو تکون دادم و داريوش ضبط رو روشن کرد … خواب خيلي زود مهمون چشمام شده بود. داريوش کنارم نشست و گفت:
– رزا مي دوني چقدر براي رسيدن به اين شب صبر کرده بودم؟
سرم رو زير انداختم و چيزي نگفتم. نور شمع ها روي صورتم افتاده بود و مي دونستم چهره ام رو خاص کرده.
– چي سرت آوردند که انقد بيقراري
حالت خرابه ديگه طاقت نداري
چقدر پير شدي اينجا
چقدر اينجا غريبي
چي شد غرورت
به چه روزي رسيدي
دوباره گفت:
– اين روزاي آخري که داشتم تو تب داشتن و نداشتنت مي سوختم، اين آهنگ رو دائم گوش مي کردم. همه اش حي مي کردم اين آهنگ رو تو داري براي من مي خوني و بيچاره تر مي شدم …
شايد تقاص گناهت همينه
که اين غم به قلب تو بايد بشينه
اون روز که رفتي من اين حالو داشتم
مني که به جز تو کسي رو نداشتم
آهي کشيد و گفت:
– هميشه فکر مي کردم ديگه هرگز چنين شبي توي زندگيم به وجود نمي ياد. فکر مي کردم حتي توي خواب هم نمي تونم …
به اينجا که رسيد نفس عميقي کشيد و سکوت کرد و چيزي نگفت. سرمو بالا آوردم و نگاش کردم … دو تا دستاشو گذاشت پشت سرش وزن بدنش رو روي دستاش انداخت و گفت:
– مي دوني؟!! هميشه آرزو داشتم توي اين شب تو کرواتم رو باز کني … بازش مي کني؟!!!
بگو قسمتم اين بود
که اينجوري بمونه
مقصر تو بودي بريدي بي بهونه
بزار نگات کنم تا يکم آروم بگيرم
منم وقتي تو رفتي
دلم ميخواست بميرم
لبخندي زدم و خودمو کشيدم به طرفش … آروم گره کرواتش رو شل کردم و بعد از توي سرش درش آوردم … به اين کار عادت داشتم … براي باربد هم زياد اين کار رو مي کردم … درست به عادت همون موقع ها تند تند دکمه هاي پيرهنش رو هم باز کردم به وسط که رسيد از داغي نگاش تازه متوجه کارم شدم و سريع دستمو عقب کشيدم که دستمو از مچ گرفت و خودشو کشيد به سمتم … شرم صورتمو داغ کرده بود … ناليدم:
– داريوش …
سرشو جلو آورد و زير گوشم گفت:
– از من خجالت مي کشي؟!!! از مــــن؟! از عشقت؟!!!
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
– اوهوم ..
لبخندي زد و گفت:
– بيا موهاتو باز کنم …
شايد تقاص گناهت همينه
که اين غم به قلب تو بايد بشينه
اون روز که رفتي من اين حالو داشتم
مني که به جز تو کسي رو نداشتم
ياد باربد افتادم … اونم همينقدر مهربون بود … قلبم آروم شد … سرمو نزديک بردم و داريوش آروم آروم گيره هاي سرم رو باز کرد … همينطور که موهامو باز يم کرد هي خم مي شد و روي سرم رو مي بوسيد … همين کاراش داشت ديوونه م مي کردم … بي اختيار بغلش کردم … دستش از توي موهام بيرون اومد و دور کمرم حلقه شد … سرم رو به شونه اش تکيه دادم و بي اراده دقيقاً همون سوالي که توي چنين شبي از باربد پرسيده بودم رو پرسيدم:
– داريوش … مي شه امشب بيخيالش بشي؟
خودش رو يه کم عقب کشيد، صورتم رو گرفت بين دستاي داغش و با چشماي ريز شده گفت:
– اينطور مي خواي؟!
فقط سرمو به نشونه مثبت تکون دادم. لبخند زد، خم شد روي صورتم پيشونيمو بوسيد و بعد که عقب رفت از جا بلند شد و گفت:
– از الآن تا وقتي که تو آمادگيشو نداشته باشي، من توي اون اتاق مي خوابم عزيزم. چون فقط حضورت برام مهمه و هيچ چيز ديگه …
باورم نمي شد! از خودم حرصم گرفت که باربد رو با داريوش مقايسه مي کردم. واقعاً که بي وفا بودم. سعي کردم با تکون دادن سرم افکار مسخره رو بيرون بريزم و شبي رويايي رو به داريوش هديه کنم. به خاطر همينم از جا بلند شدم جلوش ايستادم، مچ هر دو دستش رو گرفتم و گفتم:
– کجاي دنيا ديدي که داماد شب عروسي جدا از عروس بخوابه؟
لبخند شيريني نشست کنج لبش رو زير لب گفت:
– ديوونه …
سرم رو نزديک صورتش بردم و گفتم:
– حالا مونده تا اين ديوونه رو بشناسي …
* * * * * *
صبح خيلي زودتر از هميشه بيدار شدم. درست نمي دونستم کجا هستم. کمي به در و ديوار قرمز و مشکي رنگ اتاق نگاه کردم و يهويي به ياد آوردم که توي خونه داريوش هستم. سرم رو به سمت داريوش برگردوندم و ديدم مثل يه بچه معصوم کنارم خوابيده و دستم هنوز توي دستشه. با يادآوري ديشب لبخندي صورتم رو پوشوند. همينطور که دستم توي دستش بود، سر جام نشستم و با دست ديگه ام که آزاد بود چشمام رو ماليدم. بعدش آروم دستم رو از دست داريوش بيرون آوردم که بلند شم، هنوز دستم از دستش بيرون نيومده بود که چشماش باز شدن دستم رو محکم گرفت. با خنده گفتم:
– سلام عزيزم صبح به خير.
داريوش همينطور که دستم رو محکم گرفته بود گفت:
– صبح تو هم به خير عزيزم.
سعي کردم دستم رو از دستش خارج کنم و گفتم:
– داريوش دستم رو ول کن. مي خوام برم.
سر جاش نشست و بدون اينکه دستم رو ول کنه گفت:
– کجا؟
– برم صبحونه درست کنم بابا! چرا ترسيدي؟
لبخند زد و گفت:
– ترس از دست دادنت هميشه با منه.
خنديدم و گفتم:
– مگه زده به سرم که تو رو ترک کنم؟
بعدش آروم دستم رو از دستش در آوردم و گفتم:
– من تا وقتي که نفس مي کشم پيش تو مي مونم و با تو هستم. حالا هم فقط مي خوام برم صبحونه ات رو درست کنم.
بازم نذاشت از جا بلند شم و يهويي بغلم کرد. من که تعادلم رو از دست دادم چپه شدم روي تخت و داريوش هم همونطور که منو توي بغلش نگه داشته بود دراز کشيد کنارم و تو همون حال زمزمه وار گفت:
– عشق من … بهتره صبحانه رو بذاري واسه بعد، فعلاً من کارت دارم.
خنديدم و گفتم:
– خوش اشتهاي ديوونه!
با صداي زنگ از جا پريدم و خواستم به سمت در بدوم که داريوش اجازه نداد و گفت:
– تو بمون خودم مي رم.
سرم رو به نشونه موافقت تکون دادم و داريوش براي گشودن در از اتاق خاج شد. از جا بلند شدم و ربدوشامبرم رو پوشيدم و جلوي ميز توالت از اول شروع به آرايش کردم. صداي سلام تعارف که بلند شد فهميدم مامان اينها اومدن و بازم برامون صبحونه آوردند. سريع لباس مناسبي پوشيدم و از اتاق خارج شدم. مامان و خاله کيميا و مهستي و سپيده و مريم بودن. با همه سلام احوالپرسي کردم و همه رو بوسيدم. مامان مثل دفعه قبل صبحونه مفصلي برام آورده بود که با کلي خنده و شوخي همراه داريوش خورديم. داريوش اينقدر قربون صدقه من مي رفت که مامان عصباني شد و گفت:
– اِ خاله جان مگه تو جونت رو از سر راه آوردي که هي فداي اين دختر من مي کني؟
داريوش از ته دل گفت:
– خاله آخه هيچي با ارزش تر از جونم ندارم که فداش کنم.
خاله و مهستي خنديدن و مامان پشت چشمي نازک کرد. پشت دستش زدم و گفتم:
– داريوش قرار نبود اينقدر بي پروا باشي.
داريوش بي توجه به حضور بقيه خم شد و قبل از اينکه بتونم خودم رو عقب بکشم با بي پروايي تموم منو بوسيد. سريع خودمو عقب کشيدم و چشام گرد شدن. خاله روي دستش زد و گفت:
– داريوش!
داريوش همينطور که ليوان آب پرتغالش رو سر مي کشيد، شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:
– همينه که هست. من اين همه سال از داشتن رزاي عزيزم محروم بودم. حالا بهم حق بدين که نتونم جلوي خودم رو بگيرم. زنمه … دوسش دارم … مي خوام ببوسمش.
خاله و مامان و مهستي با لبخند از آشپزخونه خارج شدن و من با قهر روم رو برگردوندم. داريوش با يه حرکت سرم رو به سمت خودش برگردوند و گفت:
– اگه يه بار، فقط يه بار روتو از من برگردوني اينو بدون که بدون اينکه بخواي منو کشتي.
با دلخوري گفتم:
– آخه ببين چي کار مي کني! آبروم جلوي مامان اينا رفت.
– رزا جان اونا بايد عادت کن. من نمي خوام به خودم رياضت بدم، براي همين هم هر وقت که خواستم …
وسط حرفش پريدم و گفتم:
– خيلي خب خيلي خب فهميدم.
– پس ديگه به من خرده نگير عزيزم.
– خيلي خب شما راحت باش و آبروي منو همه جا ببر.
داريوش با عشق صورتم رو نوازش کرد و گفت:
– از يه عاشق ديوونه انتظاري نبايد داشته باشي خانومم.
خنديدم و از سر ميز بلند شدم. اون روز همه خانماي فاميل به خونه خودمون اومدن و مراسم اونجا برگزار شد. عصر وقتي همه مهمون ها رفتن داريوش دستم رو گرفت و رو به همه گفت:
– من و رزا مي خوايم بريم ماه عسل.
با تعجب به داريوش نگاه کردم و گفتم:
– کجا؟
داريوش دوتا بليط هواپيما جلوم گذاشت و گفت:
– اول ونيز، بعد هم محمود آباد.
چشمام گشاد شد و گفتم:
– ونيز؟
– آره عزيزم، چون فکر مي کنم جاي قشنگي باشه. هميشه دوست داشتم برم و حالا مي خوام براي اولين بار با محبوبم برم موافقي؟
جيغي از زور خوشحالي کشيدم و در حالي که دستام رو دور گردنش مي انداختم، گفتم:
– واي داريوش تو معرکه اي! من ونيزو خيلي دوست دارم، از روي عکساش مي دونم که خيلي روياييه!
– نه بيشتر از تو عزيزم … حالا هم سريع حاضر شو بريم فرودگاه که پرواز براي سه ساعت ديگه اس.
– ولي من که چمدونم رو نبستم!!!
– من اينکارو کردم عشق من. تو فقط کافيه حاضر بشي.
اينقدر خوشحال بودم که حد نداشت. تند تند با همه خداحافظي کردم و با داريوش راهي فرودگاه شديم. به درخواست داريوش هيچ کس همراهمون به فرودگاه نيامد. کم کم داشتم مي فهميدم که زندگي با داريوش پر از سورپرايز و اتفاقاي عجيبه!!!
دو هفته اي که توي ونيز بوديم بهترين روزاي عمر من محسوب مي شه. داريوش روز به روز عاشق تر مي شد و منو هم عاشق تر مي کرد. اينقدر محبت به پام مي ريخت که بعضي اوقات خجالت مي کشيدم. کلي عکس از شهر توريستي و ديدني ونيز گرفتيم. بعد از دو هفته به تهران برگشتيم. مامان، بابا، رضا، مهستي، مادر جون و پدر جون، سام و خاله شيلا و حتي خاله کيميا و عمو خسرو و آرمين و سپيده به پيشوازمون اومده بودن. اينقدر حرف براي زدن داشتم که حد نداشت. پسر کوچولوي سپيده که اسمش رو آرش گذاشته بود، توي بغل آرمين خوابيده بود. سپيده وقتي نگاه پر لذتم رو روي صورت پسرش ديد با لبخند گفت:
– من بي صبرانه منتظرم دخترت به دنيا بياد تا پسرم رو سر و سامون بدم و براش زن بگيرم.
همه خنديدند. از فرودگاه به خونه مامان اينها رفتيم. هر بار که نگام به سام مي افتاد بيشتر مصر مي شدم که با مريم آشناش کنم. اما از اونجايي که مريم يه بار شکست خورده بود و سام هم پسري نبود که زير بار هر کسي بره دوست داشتم خودشون از هم خوششون بياد. در کل آينده روشني رو براشون آرزو مي کردم. خيلي زود از خونه مامان اينا رفتيم چون فرداي اون روز قرار بود بريم شمال و نياز داشتيم که حسابي استراحت کنيم …
* * * * * *
قبل از راه افتادن به سمت محمود آباد به بهشت زهرا رفتيم و من جلوي روي داريوش حسابي با باربد درد دل کردم و از خوشبختيم براش گفتم. داريوش هم سنگ قبر رو با گل و گلاب شستشو داد و به باربد قول داد که خوشبختم کنه. بعد از اون به طرف محمود آباد راه افتاديم. ويلاي خاله اينا که به تازگي عمو خسرو به نام داريوش کرده بود، هنوز هم سراسر خاطره بود براي من و داريوش. وقتي وارد ويلا شديم با ياد خاطراتي که با داريوش داشتيم نا خودآگاه از گردن داريوش آويزون شدم و صورتش رو غرق بوسه کردم. داريوش با خنده بغلم کرد و گفت:
– عزيزم بذار بريم تو، بعد …
خيلي آروم زدم توي صورتش و گفتم:
– اِ داريوش بي ادب نشو! ياد خاطراتمون افتادم دلم برات ضعف رفت. واسه همين بوست کردم.
– آخ عزيزم حرف اونروزا رو که مي زني قلبم تند تر مي زنه. توي همين ويلا بهم گفتي که دوسم داري عشق من …
– الهي من دورت بگردم!
– خدا نکنه!
لبخندي به هم زديم و دست تو دست هم وارد ويلا شديم. يه هفته هم اونجا مونديم و واقعاً خوش گذشت. تموم خاطراتمون رو زنده مي کرديم و لذت ماه عسل رو براي خودمون چندين برابر مي کرديم. وقتي که برگشتيم زندگي روي روال عاديش افتاد. مرخصي تحصيلي من تموم شده بود و من دوباره به دانشگاه مي رفتم. داريوش هم مطبش رو راه انداخته بود و از صبح تا ظهر و از عصر تا شب مشغول بود.
زندگي واقعاً داشت بهمون لبخند ميزد. سال بعد وقتي درسم تموم شد با داريوش واحدي با دو اتاق خريديم و من به عنوان پزشک عمومي و اطفال مشغول کار کنار داريوش شدم. من و داريوش کنار هم هيچي کم نداشتيم، دعواهامون کوتاه بود و لذت آشتي حتي همون قهر و دعواها رو هم شيرين مي کرد. کم کم توي زندگي با هم عشقمون پخته شد و از اون شور و هيجان آتشين به يه لذت گرما بخش ملايم تبديل شد که به هر دومون آرامش مي بخشيد. وقتي دوسال از زندگيمون گذشت، هوس بچه به سرم زد. با وجود تجربه تلخ سري قبلم دوست داشتم اين ريسک رو به جون بخرم و بچه داريوش رو داشته باشم. پس تصميم گرفتم تصميمم رو با داريوش در ميون بذارم. اما يه کم هم استرس داشتم. مي ترسيدم داريوش بازم مثل قديما دوست نداشته باشه من باردار بشم. با اين وجود قصد داشتم راضيش کنم. براي همين يک شب بهترين لباسم رو که داريوش عاشقش بود و رنگ سبز تندي داشت به تن کردم و مطابق ميل اون آرايش کردم. غذا رو خودم درست کردم و به سليقه خودم ميز رو چيدم. درست ساعت نه بود که داريوش وارد شد. زودتر از هميشه اومده بود، چون معمولاً نه تازه از مطب خارج مي شد و نيم ساعتي طول مي کشيد تا به خونه برسد. وقتي به پيشوازش رفتم با عشق نگام کرد و چشماش برق زد. کيفش رو به گوشه اي پرت کرد و آغوشش رو به روم باز کرد. با ميل به آغوشش پناه بردم و در حالي که خودم رو لوس مي کردم گفتم:
– خسته نباشي عزيز دلم.
پيشونيم رو بوسيد و گفت:
– درمانده نباشي قربونت برم!
کتش رو از تنش خارج کردم و گفتم:
– بدو بيا سر ميز که شام داره صدات مي زنه.
– آخ اگه بدوني چقدر گرسنه امه.
با خنده به سمت ميز غذا رفتم و گفتم:
– پس بجنب تا سرد نشده.
تا وقتي که رفت دست و صورتش رو بشوره و لباسش رو عوض کنه، غذا رو کشيدم. سر ميز نشست و همينطور که دستانش رو با دستمال خشک مي کرد گفت:
– عزيزم پس کوکب خانم کجاست؟
چند وقتي بود که زن مسني رو استخدام کرده بود تا کاراي خونه رو بکنه. چون منم شاغل شده بودم وقت نمي کردم به همه کارا برسم. اما اون شب خودم کوکب خانوم رو مرخص کرده بودم که تنها باشيم. در حالي که از ظرف سوپ برايش سوپ مي ريختم گفتم:
– فرستادمش مرخصي.
قاشقي از سوپ رو چشيد و گفت:
– از کي؟
– ظهر که مي رفتيم بهش گفتم بره.
با تعجب پرسيد:
– پس کي اين غذاهاي خوشمزه رو درست کرده؟
چشمکي زدم و گفتم:
– مگه به من نمي ياد غذاي خوشمزه درست کنم؟
داريوش دست از خوردن کشيد و با تعجب گفت:
– تنهايي؟
– آره خوب مگه چيه؟ قبل از اومدن کوکب هم من خودم برات غذا درست مي کردم.
– رزا … عزيزم … تو توي مطب خسته مي شي. دوست ندارم با اين کارا خودتو خسته تر بکني. براي چي گفتي بره؟!!
– اينقدر لوسم نکن … منم نياز دارم بعضي از شبا با شوهرم تنها باشم …
دستم رو بوسيد و گفت:
– ديوونه من! يه کاري کنم از تنهايي با من پشيمون بشي …
اينو گفت و با شيطنت چشمک زد. خنديدم و براش غذا کشيدم. وقتي غذا تموم شد با کمک هم ميز رو جمع کرديم و پاي تلويزيون نشستيم. داريوش نشسته بود و پاهاش رو دراز کرده لب ميز گذاشته بود. منم دراز کشيده بودم و سرم روي پاهاي داريوش بود. يکي از کانال ها فيلم سينمايي پر هيجاني نشون مي داد و داريوش محو فيلم شده بود. با صدايي آهسته گفتم:
– داريوش…
داريوش خم شد و پيشونيم رو بوسيد. سپس به همون آهستگي گفت:
– جانم؟
يه کمي خودم رو بالا کشيدم و سرم رو روي سينه اش گذاشتم. همينطور که با دکمه پيراهنش بازي مي کردم گفتم:
– مي خوام باهات حرف بزنم.
بي توجه به فيلم، تلويزيون رو خاموش کرد و گفت:
– بفرماييد.
– داريوش من و تو خيلي خوشبختيم. اينو که قبول داري؟
داريوش منو بالاتر کشيد و روي پاهاش نشوند و گفت:
– معلومه عزيزم. مگه شک داري؟
در حالي که از نگاه کردن به چشماي خوش رنگش پرهيز مي کردم، گفتم:
– نه شک ندارم، ولي …
يک تاي ابروي داريوش بالا پريد و گفت:
– ولي چي؟
– داريوش ازت يه خواهشي …
سريع انگشتش رو روي لبام گذاشت و گفت:
– خواهش نه عزيزم، فقط دستور!
دلم رو به دريا زدم و گفتم:
– داريوش من دلم يه بچه مي خواد.
چند لحظه هيچ حرفي نزد. به خودم جرئت دادم و سرم رو بالا آوردم. هيچ چيزي رو نمي شد از چشماش خوند، نه تعجب، نه خشم، نه ترديد، نه شادي!
– چرا چيزي نمي گي؟
– نمي دونم بايد چي بگم.
– تو موافقي؟
خيلي بي روح گفت:
– نه.
با اينکه براي اين جواب آماده بودم اما بازم جا خوردم و گفتم:
– اِ چرا؟ داريوش باور کن يه بچه زندگي مارو از ايني که هست شيرين تر مي کنه.
– مي دونم عزيزم منم بچه دوست دارم، ولي نمي تونم اجازه بدم … رزا هنوز يادم نرفته سر بچه قبليت … داشتم از دست مي دادمت!!! ترس من بي دليل نبود. نمي تونم بذارم تو درد زايمان رو تحمل کني. رزا مطمئن باش ما بدون بچه هم خوشبخيتم و هيچ چيزي کم نداريم.
با سماجت گفتم:
– ولي من بچه مي خوام داريوش. تو مگه نگفتي دستور بده؟ خب منم بهت دستور مي دم.
– چرا من اينو گفتم، ولي نمي تونم با حرفي موافقت کنم که به ضرر تو باشه.
– چه ضرري؟ من يه بار ديگه هم اين درد رو تحمل کردم. پس باز هم مي تونم.
از جا بلند شد و غضبناک گفت:
– همون يه بار براي هفتاد پشت من بسه!!! بچه يکي ديگه بود و من پا به پاي تو زجر کشيدم … نمي ذارم رزا! نمي ذارم!
بعد از اين حرف راه افتاد سمت اتاق … سريع دنبالش راه افتادم و گفتم:
– داريوش اذيت نکن ديگه! تو بايد به نظر من هم توجه کني.
ولي حرف داريوش يک کلام بود و هيچ توجهي به حرف من نمي کرد. منم باهاش سر سنگين شدم! يک هفته تموم محل بهشش نمي ذاشتم. داريوش خيلي سعي مي کرد خودش رو به من نزديک کنه، ولي من کاري به کارش نداشتم و به محبت هاش بي اعتنايي مي کردم. بعد از يک هفته داريوش جلوي پام نشست و گفت:
– رزا نگام کن …
بدون اينکه توجهي به خواهشش بکنم، روم رو برگردوندم. داريوش دستش رو زير چونه ام گذاشت و صورتم رو به سمت خودش برگردوند. با ديدن چشماي پر از اشکش قلبم فشرده شد و خودم رو نفرين کردم که چرا اذيتش
مي کنم. داريوش دستم رو گرفت و گفت:
– رزا … جرم من چيه که اينطور مجازاتم مي کني؟ يه بار بهت گفتم اگه نگاتو از من بگيري بدون اينکه خودت خواسته باشي منو مي کشي … رزا باور کن ديگه تحمل ندارم … تو رو خدا بس کن …
بي اراده دستم رو دراز کردم و روي گونه اش کشيدم. سرش رو بالا آورد و همينطور که توي چشمام خيره شده بود دستم رو گرفت و هزاران بوسه نثار انگشتام کرد. از اين همه محبت دلم به درد اومد و چشمام پر از اشک شد. داريوش طاقت از کف داد و به سمتم خم شد. صورتم رو محکم بين دستاش گرفت و چشمام رو بوسه بارون کرد.
بعد از اون ديگه نتونستم به قهرم ادامه بدم. با اينحال هنوزم توي تب داشتن بچه مي سوختم، ولي داريوش به هيچ نحوي زير بار نمي رفت. سه سال از زندگيمون گذشت و من کم کم به اين نتيجه تلخ رسيده بودم که بايد براي هميشه قيد بچه رو بزنم و همين باعث شد به افسردگي شديد دچار شم. ديگه نمي تونستم سر کار برم. از صبح تا شب و گاهي شب تا صبح گوشه اي مي نشستم و به در و ديوار زل مي زدم. بعضي اوقات هم بي دليل زير گريه مي زدم. داريوش پا به پاي من آب مي شد. با من حرف مي زد. مهموني مي داد و منو به زور مهموني مي برد. هر شب منو به رستوران مي برد. کادوهاي رنگارنگ برام مي خريد، ولي هيچ کدوم افاقه نکرد. به ناچار دست به دامن بابا شد و بابا هم با کامران تماس گرفت … کامران با چند جلسه صحبت فهميد من از چي رنج مي کشم و به داريوش گوشزد کرد که به خواسته ام توجه کنه. روز آخر وقتي کامران رفت، داريوش پيشم اومد. بي حرف بغلم کرد و ساعت ها توي بغلم موند. من هيچ عکس العملي نشون نمي دادم. دست خودم نبود، ولي ديگه هيچي برام مهم نبود.
داريوش وقتي منو به خودش فشرد با بغض شديد تو گلو گفت:
– هميشه از خودم مي پرسيدم تو چته؟ مگه چي کم داري که اينجوري شدي؟ هر چي به دور و برم نگاه مي کردم هيچ کمبودي نمي ديدم، ولي امشب فهميدم ايراد از من بوده … تو به خاطر من به اين روز افتادي. خدا منو بکشه که هر دو راحت بشيم … باشه عزيزم هر چي تو بگي. هر چي تو بخواي. من فقط نمي خواستم تو اذيت بشي، ولي اگه قراره بدون بچه هم اذيت بشي پس بهتره بچه دار بشيم. لااقل من بازم خنده تو رو مي بينم و اين براي من از هر چيزي توي اين دنيا زيباتره.
از همون وقتي که فهميدم حامله ام افسردگي ام برطرف شد و دوباره شاد و سرحال شدم، ولي مي ترسيدم به داريوش بگم حامله ام. با اينکه اون موافقت کرده بود، ولي مي ترسيدم خوشحال نشه. برعکس حاملگي قبليم که به شدت بد ويار بودم و مرتب حالم به هم مي خورد، اين بار اصلاً دل بهم خوردگي نداشتم و دلم چيزاي عجيب، غريب مي خواست. توي ارديبهشت ماه بوديم، ولي من دلم زردآلو مي خواست و به هيچ صراطي هم مستقيم نبودم. بيشتر از اين ويارهاي عجيب پنهون کاري از داريوش برام عذاب آور بود. تا اينکه يه روز همه چيز برملا شد. توي مطب مشغول کار بودم که حالم به هم خورد. مريضي که توي اتاق بود هول شد و سريع منشي رو خبر کرد. منشي که زني جا افتاده بود هم با ديدن من با اون رنگ پريدگي و بي حالي ترسيد و داريوش رو با فرياد صدا زد. داريوش سريع به اتاقم اومد و وقتي ديد من اونطور روي صندلي ولو شدم، بدون هيچ حرف و سوال و جوابي بغلم کرد و از پله ها به پايين سرازير شد. طبقه همکف مطب يکي از دوستاش بود که دکتر فوق العاده حاذقي هم بود. دوست داريوش با ديدن اون بدون نوبت منو پذيرفت و با يه معالجه سطحي پي به بارداريم برد و چون نمي دونست داريوش از چيزي خبر نداره، گفت:
– درايوش جان تو که ماشالله خودت بايد بدوني يه زن باردار کار کردن براش خطرناکه. اونم توي ماه هاي اوليه بارداري …
رنگ داريوش پريد و گفت:
– باردار؟!
چشماي دوستش گشاد شد و گفت:
– نکنه شماها خبر نداشتين؟ بدون ترديد مي تونم بگم خانم شما الان سه ماه رو داره.
داريوش بي حال شد و روي صندلي افتاد. دوستش بي توجه به اون از من پرسيد:
– شما مي دونستين؟
سرم رو زير انداختم و زمزمه وار گفتم:
– بله…
داريوش باز از جا پريد و گفت:
– تو مي دونستي و به من نگفتي؟ چطور دلت اومد به من نگي؟ آخه چرا رزا؟
همين طور که مراقب بودم سرم از دستم خارج نشه سر جام نيم خيز شدم و گفتم:
– چون از عکس العملت وحشت داشتم!
دوست داريوش بي حرف اتاق رو ترک کرد که ما راحت تر باشيم. داريوش موهام رو که از زير روسري بيرون زده بود کشيد و با غيظ گفت:
– حقته حالا يه شکم سير کتکت بزنم؟
– داريوش يه خورده به من حق بده.
– تو چطور تونستي در حق خودت اينقدر ظلم بکني؟ سه ماهته، ولي اينقدر از خودت کار مي کشي؟ اه لعنت به من که نفهميدم.
– ببخشيد داريوش. من نمي خواستم ناراحتت کنم.
– سرمت که تموم شد مي برمت خونه. ديگه حق نداري کار بکني.
نتونستم مخالفتي بکنم. وقتي سرم تموم شد همراه داريوش به خونه رفتيم. به زور منو روي تخت خوابوند و شروع کرد به آوردن انواع و اقسام غذاهاي تقويتي. براي اينکه عصبيش نکنم همه رو خوردم. دست آخر گونه ام رو بوسيد و گفت:
– رزا به خدا من هنوز هم مي گم واسه تو زوده. آخه عزيزم چرا اينقدر خودتو اذيت مي کني؟
بدون اينکه جوابي بدم چشمامو بستم و داريوش هم بي هيچ حرفي از اتاق خارج شد. يک هفته بعد که براي سونوگرافي رفتيم وقتي شنيديم بچه ها دوقلو هستن، چنان هردو متعجب شديم که کم مونده بود شاخ در بياريم. داريوش که از زور عصبانيت مي خواست دکتر رو بزنه، ولي من هم متعجب بودم و هم خوشحال! چقدر دوست داشتم بچه هام يکي دختر باشن و يکي پسر. من اونا رو مي پرستيدم! توجه داريوش به من چندين برابر شد. برام پرستار گرفت که توي مواقعي که خونه نيست اون مراقب من باشه. هميشه گوش به زنگ بود که ببينه من چي هوس کردم، برام بخره. مامان و خاله کيميا و بقيه هم مطلع شدن، ولي به هيچ کس نگفتيم بچه ها دوقلو هستن.
باران ۶۹ آنلاين نيست.
يک روز که به شدت هوس زردآلو کرده بودم خودداري ام رو از دست دادم و به داريوش گفتم. سريع از خونه خارج شد و چند ساعت بعد با پلاستيکي پر از زرد آلو برگشت و من فهميدم از سرد خونه برام گرفته. واقعاً که داريوش کوهي از محبت بود. هيچ علاقه اي به تکون هاي بچه ها نداشت و مثل من با اشتياق برخورد نمي کرد. فقط نگران خودم بود و بس. آرمين مسخره اش مي کرد و مي خنديد. رضا هم که به تازگي دخترش به دنيا اومده بود دلداريش مي داد، ولي داريوش مدام نگران بود. وقتي وارد نه ماهگي شدم از تلفناي دقيقه به دقيه اش ديوونه مي شدم. تموم تايم کاريش بعد از اينکه هر بيمار رو ويزيت مي کرد يه رنگ هم به من مي زد. شبا هم تا بيست بار مي پريد و وضعيتم رو چک مي کرد. خاطره بارداري قبليم خيلي ترسونده بودش! به شدت مي ترسيد که منو از دست بده! بالاخره روز موعود فرا رسيد. از سر شب درد داشتم، ولي براي اينکه نخوام به زور داريوش بيمارستان برم بروز ندادم. حس مي کردم چيز مهمي نيست، ولي بود … درست ساعت سه شب بود که دردم شدت گرفت. اونقدر که بي اختيار دادم بلند شد. داريوش که کنارم دراز کشيده بود و تازه چشم روي هم گذاشته بود، سراسيمه نشست. با ديدن رنگ و روي من و عرقي که از صورتم مي ريخت، خودش رو باخت و فقط زمزمه وار در حالي که دستم رو فشار مي داد پرسيد:
– وقتشه عزيزم؟
با درد سرم رو تکون دادم. با سرعت نور حاضر شد و لباس پوشيد. با اينکه خيلي خيلي سنگين شده بودم، بغلم کرد و با دست ديگه اش ساک بچه ها رو برداشت. منو توي ماشين گذاشت و خودش پشت فرمون نشست. اونقدر با سرعت مي رفت که وحشت کردم و چشمام رو بستم. دردم شدت گرفته بود و ناله هام تبديل به فرياد شده بود. وقتي به بيمارستان رسيديم نگام به داريوش افتاد که صورتش از اشکاش برق مي زد! با ديدن چشماي باز من با خشونت گفت:
– من که گفته بودم نمي خوام حامله بشي. گفته بودم طاقت درد کشيدن تو رو ندارم. حالا ديدي؟
نتونستم جوابش رو بدم چون داشتم از زور درد مي مردم! پرستاري منو از اون تحويل گرفت و سريع براي اتاق عمل حاضرم کرد. چنان فرياد مي کشيدم که همه بيمارا بيدار شده بودن. جلوي در اتاق عمل که رسيديم از پرستار خواستم چند لحظه صبر کنه. دست داريوش رو گرفتم و با زحمت بوسيدم. سپس توي چشماي غرق اشکش زل زدم و گفتم:
– دار…يوش اگه من… برنگشتم تو… موظفي بچه… هامو بزرگ کني … نذار… درد بي مادري رو… حس کنن.
داريوش که تا اون لحظه به سختي خونسردي خودش رو حفظ کرده بود به شدت عصبي شد و فرياد کشيد:
– خفه شو رزا … خفه شو … تو بايد برگردي! وگرنه منم دنبالت مي يام. اصلاً بچه ها برام مهم نيستن. فقط تو مهمي! بايد برگردي. فهميدي چي گفتم؟ بايد برگردي!
دردم شدت گرفت. خواستم دوباره ازش خواهش کنم که پرستار مهلت نداد و منو داخل اتاق عمل برد.
اصلاً نمي دونم چقدر اونجا موندم. فقط مي دونم همون لحظات اول آمپولي بيهوشي به من تزريق کردن و براي سزارين آماده ام کردن. بعد از اون ديگه هيچي نفهميدم. وقتي چشمام رو باز کردم حس کردم کسي دستم رو توي دستش گرفته و محکم فشار مي ده. چشمام رو که باز کردم داريوش رو کنار تختم ديدم. شکمم بدجور مي سوخت … با درد زمزمه کردم:
– داريوش بچه … هام!
داريوش پيشونيم رو بوسيد و گفت:
– تا وقتي خوب نشي اجازه نمي دم رنگ بچه ها رو ببيني.
از درد به گريه افتادم و التماس کردم کمکم کنن. داريوش هم با فرياد از پرستار خواست تا آرام بخش به من تزريق کنه. دوباره به عالم بي خبري فرو رفتم. اينبار وقتي چشم باز کردم علاوه بر داريوش بقيه خونواده ام هم حضور داشتن و همه لبخند به لب داشتن. حتي مريم هم بود! دردم هم خيلي کمتر شده بود. با سر به همه سلام کردم و رو به داريوش که از همه به من نزديک تر بود گفتم:
– پس بچه ها؟
سپيده پسرش رو در آغوش گرفته بود و مي خنديد. از ديدن خنده اش منم خنده ام گرفت، بيحال گفتم:
– زهر مار چرا مي خندي؟
– آخه بچه ام علاوه بر زن، يه برادر زن اخمو هم پيدا کرده.
لبخندي دلنشين چهره ام رو پوشوند و رو به داريوش گفتم:
– مي خوام ببينمشون.
داريوش چشمام رو بوسيد و گفت:
– باورت مي شه منم هنوز اونارو نديدم؟
– ولي من مي خوام ببينمشون.
– بايد خوب بشي.
– من خوبم خواهش مي کنم داريوش.
داريوش ديگه مخالفتي نکرد و رو به پرستار گفت بچه ها رو بياوره. مامان با خنده دستمو گرفت و گفت:
– رزا به خدا اگه ببينيشون دهنت باز مي مونه.
با اين حرف مامان بيشتر مشتاق ديدنشون شدم. پرستار بچه هاي عزيزم رو در حالي که توي دو پتوي صورتي و بنفش پيچيده شده بودن به دستم داد. با اينکه بخيه هام خيلي مي سوخت، ولي توجهي نکردم و با تموم وجود عزيزام رو توي بغلم فشردم. چشماي هر دو بسته بود، ولي پرزهاي طلايي رنگ روي سرشون اين نويد رو به من مي داد که هر دو شبيه داريوش شدن. داريوش با ديدن اون صحنه لبخندي زد و در حالي که لبش رو به دندون گرفته بود از اتاق خارج شد. با تعجب نگاش کردم که رضا با خنده گفت:
– تعجب نکن مامان کوچولو! منم وقتي ديدم مهستي بچه مو توي بغلش گرفته از شوق گريه ام گرفت. آخه
نمي دوني چه صحنه قشنگيه!
خنديدم و گفتم:
– پس لطفاً برين از اتاق بيرون. مي خوام به بچه هام شير بدم.
همه بدون مخالفت به سمت در رفتن. مريم و سام همزمان به در رسيدن و سام با احترام عقب کشيد تا اول مرييم بره … باز لبخند نشست روي لبم …
فقط مامان توي اتاق مونده بود تا کمکم کنه به بچه ها شير بدم. هر دو حسابي مشغول بوديم که سنگيني نگاهي رو روي خودم حس کردم. سرم رو که بالا آوردم ديدم داريوش توي چارچوب در اتاق ايستاده و با لذت مشغول تماشاي منه. لبخندي نثارش کردم و گفت:
– داريوش بيا جلو ببينشون … بيا ببين چقدر قشنگ شير مي خورن.
مامان از کنارم بلند شد و جاش رو به داريوش که آروم آروم جلو ميومد، داد. داريوش کنارم لب تخت نشست و محو تماشاي بچه هاش شد. به شوخي دستم رو جلوي صورتاي کوچيکشون گرفتم و گفتم:
– نخير اصلاً تو حق نداري نگاهشون کني. تو که دوسشون نداشتي.
داريوش با ملايمت دستم رو کنار زد و گفت:
– تو فکر مي کني مردي روي کره زمين وجود داشته باشه که دوست نداشته باشه بابا بشه؟ نه رزا اشتباه نکن! من هم از خدام بود کسي بهم بگه بابا، ولي تو رو خيلي بيشتر از اون لذت دوست داشتم. حاضر بودم تا آخر عمرم خودم رو از اين لذت محروم کنم، ولي تو درد نکشي. يا خداي نکرده تو رو از دست ندم!
بعدش از جا بلند شد و از کشوي ميز کوچکي که کنار تخت خوابم بود دو تا جعبه خارج کرد و به دستم داد. با ترديد به جعبه ها نگاه کردم و پرسيدم:
– اينا چين؟
– بگير ببين عشق من.
بچه ها رو که خوابشون برده بود، به دستاي مشتاقش سپردم و جعبه ها رو گرفتم. در اولي رو که باز کردم چشمام برق زد. سرويس طلاي زرد رنگ که با فيروزه آبي تزئين شده بود. اينقدر قشنگ بود که نمي تونستم چشم ازش بردارم. زمزمه وار گفتم:
– داريوش چقدر قشنگه!
داريوش که از به ذوق اومدن من خوشحال شده بود، گفت:
– اميدوارم از اون يکي هم خوشت بياد.
تازه ياد جعبه دومي افتادم و با ذوق درش رو باز کردم. اينبار ديگه نتونستم جلوي فرياد خوشحاليم رو بگيرم. سرويس طلاي سفيد پر از زمردهاي سبز رنگ. دستم رو جلوي صورتم گرفتم و گفتم:
– واي خداي من!
داريوش بچه ها رو به مامان و مهستي سپرد و دستاي منو گرفت. با لبخند گفت:
– خوشت اومد عزيزم؟
دستام رو دور گردن اون حلقه کردم و گفتم:
– داريوش باز هم مي گم تو محشري!
خنديد و گفت:
– خوشحالم که خوشحالي.
– حالا چرا دو تا؟
– چون تو هم دو تا دسته گل به من دادي. دو تا موجود کوچولو که از يه عشق به وجود اومدن. رزا اونا جوانه هاي عشق من و تو هستن.
در برابر محبت هاي اون طبق معمول فقط تونستم لبخندي نثارش بکنم. در اتاق باز شد و گلنوش جون و پدر جون با سبد بزرگي از گل هاي رز و ميخک وارد شدن. با ديدن ما لبخند زدند و اشک از چشماي گلنوش جون جاري شد. خودمم گريه ام گرفت. گلنوش جون بغلم کرد و هر دو از ته دل زار زديم. نبود باربد بدجور آزاردهنده بود. پدرجون که کلافگي داريوش رو ديد گلنوش جون رو از من جدا کرد و در حالي که بغضش رو قورت مي داد گفت:
– اي بابا خانوم! حالا که وقت گريه نيست حالا وقت شاديه. ما اومديم بچه هاي دسته گلشونو ببينم نه اينکه اشکشو در بياريم. يالا بخنديدن ببينم. زودباشين…
از لحن پدرجون هر دو لبخند زديم و اشکامون رو پاک کرديم. داريوش هم بچه ها رو توي تخت مخصوصشون گذاشت. کنارم ايستاد و اخم آلود دستمو گرفت. به روش خنديدم تا ناراحتيش رو فراموش کنه. همون لحظه در اتاق باز شد و سام و مريم همزمان اومدن تو … معلوم نبود اين زرنگا کجا رفته بودن!!! همينطور که نگاشون مي کردم سقلمه اي به داريوش زدم و وقتي داريوش متوجه م شد اشاره به اون دو تا کردم و انگشت حلقه م رو يواشکي نشون دادم … داريوش با ديدن شيطنت من خنديد و چشمک زد … مطمئن بودم که اونم فکرم رو پسنديده … مي خواستم به محض مرخص شدن با خاله در اين مورد حرف بزن … مريم بهترين عروس دنيا مي شد …
***
اسم بچه ها رو با توافق داريوش و بقيه رهام و رها گذاشتيم. داريوش ديوونه هر سه ما بود و بدون ما حتي آبم از گلوش پايين نمي رفت. ساعت ها مي نشست و شير خوردنشون رو تماشا مي کرد. بعد که خوابشون مي برد توي تخت خوابشون مي خوابوند و به سراغ من مي اومد. اون عشقش رو بين هر سه ما تقسيم کرده بود و من از اين بابت خوشحال و راضي بودم و هستم. سالي سه الي چهار بار ما رو به مسافرت هاي جور واجور مي برد و محبتش رو مثل بارون روي سر ما مي ريخت. هيچ وقت نذاشت من کمبود باربد رو توي زندگيم حس کنم و با کمال بزرگواري بهم اجازه مي داد که هر سال مراسم سال براش برگزار کنم و خودش توي تموم مراسم کمکم مي کرد. با کمک هم يه موسسه خيره هم به اسم باربد داير کرديم که سرمايه اوليش پول همون آپارتمان مشترک من و باربده. دوست دارم هميشه روحش قرين شادي و رحمت باشه. داريوش براي بچه ها پرستار گرفت که من دست تنها نباشم. مطبمون رو عوض کرديم و يک واحد سه اتاقه خريديم که يکي از اتاق ها در اختيار بچه ها باشه. تا وقتي که ما توي مطب مشغول کار هستيم، پرستار بچه ها توي اون اتاق که پر از وسايل بازي هم هست از بچه ها مواظبت کنه. توي زندگيم هيچي کم نداشتم و با جرئت مي گم خوشبخت ترين زن ايران زمين هستم. تنها دعايي هم که هر شب مي کنم اينه که خدا شوهر و بچه هامو برام نگه داره و خوشبختي منو ازم نگيره فقط همين …
کلام آخر … خدايا! ما بنده هاي نا چيز از تو سپاسگذاريم که قشنگ ترين حس رو که همون عشق و دوست داشتنه در وجود ما قرار دادي. ما انسان ها با هم اين حس رو مي شناسيم و اين همون دليل زيبايي هست که وقتي به هم نگاه مي کنيم، حس مي کنيم در حال پرواز توي آسمان هفتم تو هستيم. وقتي با هم صحبت مي کنيم آرامشي توي وجود ما سرازير مي شه که ناگفتنيه! اين آرامش از همون عشق سرشاري که توي وجود ماست نشات مي گيره و به ما احساس امنيت رو هديه مي کنه. خداوندا التماس مي کنم اين آرامش و امنيت را هميشه براي ما زنده نگه داري و تا ابد آن را از ما دريغ نکني. آمين يا رب العالمين …
پايان واقعي
۱۰/۵ /۸۷
مرداد ماه

همچنین ببینید

رمان تقاص فصل ۴

با مهموناي جديد هم سلام و احوالپرسي کردم و سر جام کنار سپيده نشستم. سپيده …

۲ دیدگاه ها

  1. سلام من یه دختر۱۶ساله هستم و نصبت به سنم خیییلی رمان خوندم ولی به نظرم این رمان واقعا یه چیز دیگه است بی نظیره بی نظیر ای کاش همه عشقا مثل عشق داریوش واقعی باشن😍

  2. به نظر من بی نظیر ترین رمان بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan