رمان باده پارت ۵

گفت : علی این کیه
امیر علی هنوز با وحشت میخ من بود
نگاشو ازم گرفت گفت : خدمتکارمونه
خدمتکارمون با تعجب داشتم امیر میدیم که اصلا” سرشو بلند نمیکرد نگام کنه
دختره سرشو تکون داد
رفتم دوباره نشست کنار امیر رو تخت
دستشو انداخت دور شونه امیر
پسر با چشمای هیزش یه نگاه به سرتا پای من کرد گفت : علی چه خدتمکار خوشگلی دارید
دختر : چرت نگو ناصر علی اصلا” به همچین ادمای توجه نمیکنه
سرشو گذاشت رو شونه امیر علی من
چشمامو بستم تا بی غیرتی امیر علی با چشمام نبینم .

از اتاق خواستم برم بیرون در اتاق باز شد ارش امد تواونم با دیدنم با وحشت نگام کرد
اروم اشکامو پاک کردم یه نفس عمیق کشیدم با صدای که بدجور میلرزید بلند گفتم : مادرتون خونه نبود بهشون نگفتم برا همین مجبور شدم خودم بیام . از کنار ارش که سرشو انداخت بود پایین رد شدم صدا همون پسر هیز شنیدم گفت : خوشگله بزار برسونمت
بازم مرام ارش
بلند گفت : ببند دهنتو ناصر
از بیمارستان زدم بیرون
اشکام دیوانه وار داشت میریخت
سوار ماشین شدم سرمو گذاشتم رو فرمون زار زدم هق هق کردم
کلمه خدمتکار میکوبید تو سرم خدمتکارمونه …خدمتکارمونه …خدمتکارمونه
ماشن روشن کردم از حیاط بیمارستان زدم بیرون
امیر علی مال من نیست …بخاطر این انقدر با من سرده ….بخاطر این با ازدواجمون مخالف بود …یعنی اون بود که من وارد زندگی امیرم شدم .
مثل مامانم …مثل اون که وارد زندگی بابام شد بابام هم کسی تو زندگیش بود
بخاطر مادرش …بخاطر ناموس برادرش مجبور شد از عشقش بگذر با مادر من ازدواج کنه ….ولی بازم نتونست عشقشو فراموش کنه رفت پیش اون مامانم با دیدن این صحنه مرد سکته کرد
اره منم مثل مامانمم ..امیر علی منو نمیخواست هیچ وقت …اون همیشه میگفت : دوستت ندارم …نمیخوامت ….
ولی امیر بی انصاف مگه من چی کم داشتم …..چیم از اون دختر کمتر بود ….
سر دردم شروع شده بود
حالت تهوع بدی داشتم
ماشین زدم کنار از ماشین رفتم پایین نشستم لب جوب هر چی خورده بودم اوردم بالا
معدم داشت میسوخت …صدای ماشینا رو سرم بود
دلم میخواست هیچ صدای نباشه ….. هیچی
پاشدم رفتم سوار ماشین شدم
دنبال گوشیم گشتم نبود
سرمو گذاشتم رو فرمون تا یکم حالم جا بیاد …تا یکم سر دردم خوب بشه ….ولی این سر درد من اینجوری خوب نمیشه
ماشین همونجا پار ک کردم قفل کردم
پیاده شدم رفتم یه تاکسی گرفتم ادرس خونه دادم
چشمامو بستم دستامو گذاشتم رو شقیقهام
این درد لعنتی دوباره پیچید تو سرم
با صدای راننده چشمامو باز کردم
خانم کدوم کوچه
ادرس کوچه داد م جلو خونه پار ک کرد
پیاده شدم گفتم: صبر کنید الان کرایه براتون میارم
انقدر هول هولی امدم کیف پول با خودم نیاوردم .
زنگ زدم صدای ناهید بلند شد
باده کجای تو
گفتم :درو بزن پول بیار پایین پول کرایه تاکسی بده
ناهید : باشه
در حیاط زد
رفتم تو
دکمه اسانسور زدم رفتم بالا
از اسانسور امدم بیرون
ناهید دیدم مانتوشو پوشید منتظر اسانسور با دیدنم گفت : کجا رفتی اقا تصادف کرده پاش شکسته
سرمو تکون دادم گفتم : امده
ناهید : اره با اقا ارش امده
رفتم تو خونه
در ورودی باز بود
کفشامو در اوردم رفتم تو
امیر علی رو کاناپه نشسته بود پاشم دراز کرده بود
ارشم رو به روش
بود که با دیدن من سرشو انداخت پایین
ولی امیر علی اصلا” روشو برنگردوند نگام کنه
عمه امد نزدیکم
گفت : باده تو کجا رفتی
من : هیچ جا رفتم پیش هانیه یه کار کوچیک داشتم
عمه : امیر علی تصادف کرده
رفتم طرف اشپزخونه
در یخچال باز کردم قرصامو خوردم یه لیوان ابم روش خوردم
از اشپز خونه رفتم بیرون بی توجه به امیر علی ارش از پلها رفتم بالا عمه با تعجب صدام کرد گفت : باده امیرعلی ندید ی تصادف کرده
اصلا” برنگشتم یه راست رفتم طرف اتاق کارم در اتاق قفل کردم مانتومو در اوردم شالمو بستم دور چشمام
دراز شدم رو کاناپه .سر دردم وحشتناک بود .
خیلی با خودم کلنجار رفتم به چیزی فکر نکنم تا خوابم ببره ولی نشد کلمه خدمتکار تو سرم بود …. وای خدای من سرم صدای در اتاق بلند شد بعد صدای عمه که داشت صدام میکرد
باده عمه دروباز کن
پاشدم شالو از رو چشمام باز کردم رفتم دروباز کردم عمه امد تو با دیدن چشمای سرخم گفت : میگرنت
سرمو تکون دادم برگشتم نشستم رو کاناپه
عمه امد نشست پیشم گفت : چی شده باده اصلا” امدی حال امیر علی بپرسی بچم تصادف کرده پاش شکسته .نمیخوای بیای پیشش
دست عمه گرفت تو دستم اروم بوسیدم گفتم : عمه ما کار درستی نکردیم نباید امیر علی مجبور میکردیم …نباید
عمه : باده چی میگی . چرا به من نمیگی چی شده اصلا” اینا رو ولش کن
میدونی بچم وقتی دید اصلا” بهش محل نکردی چقدر داغون شد
باده بر اولین بار تو چشمای بچم حسرت دیدم ..وقتی بی توجه بهش از پلها رفتی بالا دیدمش با حسرت داشت نگات میکرد .
پاشد دستمو گرفت گفت :بیا برو پایین پیشش ارش رفته یه سر بهش بزن هر چقدرم از دستش دلخور نارحت باشی موقع مریضی باید دلخوری کنار بزاری کنار شوهرت باشی …باید پرستاریشو کنی.
من : عمه جون
عمه عصبی برگشت طرف گفت : باده امیرعلی تصادف کرده …پاش تو گچ تو زنیشی
اشکامو پاک کردم تو دلم گفتم :نیستم عمه نیستم ..من برا امیر علی هیچی نیستم
پاهام کشش رفتن نداشت …ولی مگه میشه رو حرف عمه حرف زد به اجبار باهاش رفتم .
از پلها رفتم پایین دیدمش عمه براش دشک انداخته بود دراز کشیده بود تو جاش
عجیب تو فکر بود
با صدای پامون سرشو بلند کرد
نگاشو افتاد تو نگاه من
که سریع نگامو ازش گرفتم
عمه فرستادم طرف امیر علی بلندم گفت :امیر جان بخاطر سردردش نیومد پیشت الانم بهتر مگه نه باده
یه نگاه به امیر علی کردم
بغضمو قورت دادم گفتم: درد نداری.
امیر علی سرشو تکون داد
عمه پاشد گفت : من برم برا امیر یه سوپ ماهیچه بزارم براش خوبه
اشکام شروع کردن به ریختن فقط با حسرت امیر نگاه میکردم با بغض گریه دلا شدم گچ پاشو بوسیدم سرمو بلند کردم
امیر داشت نگام میکرد از کنارش بلند شدم
گفتم : خیلی بی معرفتی امیر …خیلی
خواستم برم دستمو از پشت گرفت وایسادم دستمو محکم کشید افتادم تو بغلش
عصبی برگردوندم طرف خودش با خشونت دستاشو کشید رو صورتم
گفت : نریز اینا رو لامصب …بی صدا فقط هق هق میکردم
سرمو گرفت تو بغلش اروم کنار گوشم گفت : باده جون من اگه واقعا” برات عزیزم نریز این اشکارو …مجبور شدم اون حرف بزنم …. باید اینو میگفتم …..باده حرف اون شبمو یادت یادته گفتم: هرچی دیدی …هرچی شنیدی …هر اتفاقی افتاد …بزار اول برات توضیح بدم
از بغلش امد بیرون گفتم : چه توضیحی امیر
اون دختره تو بغلت بود امیر …سرش رو شونت بود امیر …دستاش تو موهات بود امیر …
بغضمو قورت دادم گفتم :امیر ی که من عاشقشم …طرف نامحرم نمیرفت …..امیر من غیرت داشت …..امیرمن اگه کسی تو جمع باشه به زنش به محرمش نزدیک نمیشه .
امیرهنوز عصبی ناراحت داشت نگام میکرد
اشکامو پاک کردم گفتم : فقط من یه چی میخوام بدونم ….اون بود من امدم تو زندگیت
امیر سرشو برگردوند
رفتم جلوتر نشستم رو زانوهام
چونشو گرفتم برگردونمش طرف خودم سردردم داشت دیوام میکرد
چشمام داشت میسوخت نگاشو انداخت تو چشمام
گفت :باده انقدر گریه نکن الان حالت بد میشه
اشکامو پاک کردم گفتم :جواب منو بده بخاطر اون با ازدواجون مخالف بودی ….بخاطر اون منو نمیخواستی
عصبی گفت :جوابتو میدم فقط این اشکا رو نریز داری دیونم میکنی باده
سرشو انداخت پایین گفت : اره قبل تو بود …بخاطر اون حالا نمیخواستم ازدواج کنم
ولی باده اون چیزی که تو فکرتو نیست .اون.
دیگه نمیخواستم بقیه حرفاشو گوش کنم ….اون قبل از من تو زندگی امیر بود …. وای امیر
سرم داشت گیج میرفت …حالت تهوع داشتم …. دستا پام میلرزید
صدا امیر شنیدم
گفت : باده بشین سرت داره گیج میره
محل نکردم اروم از پلها رفتم که چشمام سیاهی رفت پرت شدم پایین تنها چیزی شنیدم صدا داد امیر علی که اسممو صدا میکرد دیگه هیچی نفهمیدم .

اروم چشمامو باز کردم سرم یکم درد میکردم دستمو بردم گذاشتم رو سرم
یه نگاه به اتاق کردم من تو بیمارستان بودم
یکی از دستامم سرم بهش وصل بود
سرم خیلی سنگین بود چشمامو بستم تمام اتفاقا یادم افتاد
پای شکسته امیر ….اون دختر تو بغل امیر…..حرف امیر که گفت اون قبل از من تو زندگیش بوده .
در اتاق باز شد چشمامو باز کردم یه پرستار مهربون دیدم با دیدنم یه لبخند زد گفت : چه عجب خانوم بیدار شدی امد نزدیکترم
دستشو گذاشت رو سرم گفت : خدارو شکر تبت امده پایین
یه لبخند به روم زد گفت: بزار برم به خانوادت خبر بدم بهوش امدی خیلی نگرانت بودن
برگشت بره
صداش کردم گفتم : خانم پرستار
برگشت طرفم گفت : جانم
مگه چند روز اینجا
دستمو گرفت تو دستش گفت: ۱ هفتس اینجای شوک عصبی …تبت خیلی بالا بود
…..شکستگی سرت .
بهوش میومدی ولی بخاطر این که خیلی تبت بالا بود دوباره از هوش میرفتی .
خداروشکر الان هم تبت امده پایین …. هم دیگه کاملا” هوشیاری
از اتاق رفت بیرون دستم کشیدم رو باندی که بالای ابروم رو پیشونیم بسته بودن
یادم افتاد از پلها پرت شدم پایین
در اتاق باز شد عمه امد تو اتاق با دیدن چشمای بازم زد زیر گریه امد طرفم

بغلم کرد گفت : کشتیم باده …کشتیم باده
دستمو کشیدم رو صورتش اشکاشو پاک کردم گفتم: خدا نکنه عمه جونم ببخش اذیتت کردم
عمه سرمو بوسید گفت :باده دکترت میگه شوک عصبی …مگه چی شده که تو رو به این روز انداخته
سرمو برگردونم بابامو دیدم تکیه داده بود به در داشت نگام میکرد معلوم بود به زور جلوی اشکاشو گرفته
میخواستمش بابامو میخواستم
دستمو دراز کردم گفتم : بابای بیا پیشم
بابا تکییشو از در گرفت امد پیشم خودم کشیدم بالا رفتم تو بغل بابا سرمو گذاشتم رو شونش اروم کنار گوشم گفت : چه به روز خودتو من اوردی باده

سرمو از رو شونش برداشت گفت: یک هفتس بیهوشی
یه لبخند زدم گفتم: میخواستم خودمو برات لوس کنم
میخواستم ببینم هنوز برات عزیز هستم یا نه
بابا : دختری دیونه
رفتم دوباره تو بغلش با صدای الهام از بغل بابا امدم بیرون
چشمای قرمز نشونه گریه زیادش بود
با لبخند امد نزدیکم گفت: دایی جون خیلی دختر لوسی داری ….بخاطر این که با خودمون نبردیمش کیش این نقشه کشید تا خوشی سفرمون از دماغمون در بیاره
امد نزدیکم سفت بغلم کرد گفت : خیلی بدی باده خیلی مردیمو زنده شدیم این هفته
از بغلش امدم بیرون گفتم : خوب حالا نمیدونستم انقدر خاطر خواه دارم
دایی شاهرخ:خودت خبر نداری دنیای برا ما امد نزدیکم
الهی بمیرم چقدر قیافش داغون بود دایی من ریشاش بلند شده بود
با چشمای سرخش امد نزدیکم گفت : باده ترسیدم دیگه نتوتم این چشما رو ببینم …چشمای که وقتی توش نگاه میکنم چشمای مادرمو خواهرمو میبینم با تنه که منظورش بابام بود گفت : که مردن بخاطر هوس یکی دیگه مادرو خواهرم از این دنیا رفتن
سرموانداختم پایین صداشو صاف کرد گفت : دکترت میگه شوک عصبی …میگه چیزی دیدی …چیزی شنیدی که باعث شده به این روز بیفتی ….چی باعث شده یه هفته بیهوش بیفتی اینجا
سرمو تکون دادم گفتم: هیچی
عمه پرید تو حرف دایی شاهرخ گفت : خدارو شکر شاهرخ به خیر گذشت الانم خدارو شکر حالش خوبه
گوشیشو در اورد گفت: بزار به بچم خبر بدم تفلک با اون پاش زیاد نمیتوست بیمارستان بمونه ولی خیلی نگرانت بود
یه پوزخند تو دلم زدم گفتم نگران نبوده …عذاب وجدان داشته .
صدا عمه شنیدم : الو امیر جان مادر
………………
اره مادر خدارو شکر بهوش امده الانم حالش خوبه
……………….
گوشی میدم بهش
گوشی گرفت طرفم گفت: بیا باده جان میخواد باهات حرف بزنه
نمیخواستم باهاش حرف بزنم
ولی اون چه گناهی داره امیر از اول گفت: نمیخوادت باده …
از اول گفت : با این ازدواج موافق نیست …تو اصرار کردی …تو گفتی که میخوایش …تو خودتو پرت کردی وسط زندگیش .
عمه : باده جان امیر پشت خطه
گوشی گرفتم بردم دم گوشم دلم برا شنیدن صداش لک زده بود
گوشی گذاشتم دو گوشم گفتم : الو
صدا خستش بلند شد
خوبی باده

بغضمو قورت دادم گفتم : اره امیر خوبم
تو چی تو خوبی پات بهتره
امیر : باده بیا خونه…. باده بیا …. بیا همه چی بهت میگم.
باده خونه بدون تو خوب نیست. بیا باده
بدون خداحافظی گوشی قطع کرد .
دست کشیدم رو صورتم اشکامو پاک کردم…نمیام امیر نمیام …خدمو میکشم کنار …خودمو که انداختم وسط زندگیت از اون وسط میکشم بیرون
فقط خدا کنه بتونه مثل من دوستت داشته باشه .
گوشی گرفتم طرف عمه
دکترم امد تو با دیدنم گفت : بهتری دخترم
سرمو تکون دادم
سرمو از دستم کشید بیرون گفت : میتونی بری دیگه خونت خدارو شکر تبت دیگه نرفته بالا رو به عمه گفت :اگه باز تب کرد سریع برسونینش بیمارستان برگشتم طرف شاهرخ گفتم :میتونم یه چند روزی بیام خونت
شاهرخ الهام با تعجب نگام کردن
عمه: چی میگی باده جان عزیزم …امیر خونه منتظرته …تو این هفته هر روز این جا بود امروز به زور فرستادمش خونه
من : میدونم عمه جان الان نمیخوام بیام خونه میخوام برم خونه شاهرخ
البته اگه مزاحمشون نباشم.
الهام : این چه حرفی عزیزم اونجا خونه تو هم هست خوشحال میشیم بیایم
بابا سرشو تکون داد گفت : من برم کارای ترخیصشو انجام بدم .
شاهرخ هم رفت بیرون
با کمک عمه الهام لباسمو عوض کردم
خواستم از تخت بیا پایین تو پاهام دردی طاقت فرسا پیچید که بخاطر بیحسی پاهام که حالا خون تو رگهاش جریان پیدا کرده بود ناخواسته باعث شد جیغ بکشم
در باز شد شاهرخ امد تو
عمه اروم پاهامو ماساژ داد گفت : باده جان یه هفتس راه نرفتی پاهات خشک شده خون داره توش جریان پیدا میکنه سعی کن تا پاهات نرم بشه
وای نه عمه خیلی درد میکنن
شاهرخ امد نزدیکم بغلم کرد
دستامو حلقه کردم دور گردنش بردم از اتاق بیرون
عمه هم پشتمون امد .
شاهرخ بردم از بیمارستان بیرون الهامم سریع در ماشین باز کردم
شاهرخ نشوندم رو صندلی عقب الهامم امد نشست
شاهرخ نشست پشت فرمان منتظر عمه بابا بودیم
اروم پاهامو ماساژ دادم واقعا” درد میکرد
شاهرخ از تو اینه نگام کرد گفت : پاهات درد میکنه
سرمو تکون دادم گفتم : خیلی
عمه هم امد نزدیک ماشین گفت:باده جان نمیخوای بیای
سرمو انداختم پایین گفتم : نه
عمه سرشو تکون داد
شاهرخم ماشین روشن کرد راه افتاد
منم دراز شدم عقب ماشین
گفتم: باران کجاس
الهام : پیش ناهید
چشمامو بستم دیگه تا خونه هیچی نگفتن
جلو در خونه نیگر داشت در حیاط با ریموت زد رفت تو حیاط یه خونه ویلای دو طبقه بود
ماشین تو حیاط پارک کرد
امد در ماشین باز کرد کمکم کرد پیاده شم
درد پیچید تو پاهام چشمامو بستم اشکام ریخت .
دایی بغلم کرد الهامم جلو تر رفت در خونه باز کرد بردم تو نشوندم رو کاناپه خودشم نشست پایین پاهام شروع کردم ماساژ دادن پاهام از رو شلوار گفت : باده
بهم بگو چی شده …بگو چرا نرفتی تو اون خونه ….بگو باده
میدونم یه اتفاقی بینتون افتاده یه لبخند زدم تا از نگرانی در بیاد گفتم :
هیچی نشده دایی جونم …فقط میخوام چند وقتی ازش دور باشم …میخوام ببینم میتونم .
دایی از کنارم بلند شد گفت : اگه واقعا” عاشقش باشی نمیتونی . دایی بیا ببرمت تو اتاق
من نه میخوام برم بالا تو سویت
طبقه بالا مال مادر بزرگ پدر بزرگم بود که بعد از فوتشون شاهرخ همونجر گذاشت بمونه
شاهرخ : دستشو دراز کرد طرفم
دستشو گرفتم بلند شدم
پاهام هنوز درد داشت ولی نه زیاد با کمک شاهرخ رفتم بالا طرف سویت
در برام باز کرد
رفتم تو
شاهرخ چیزی لازم داشتی زنگ بزن
من : باشه
شاهرخ رفت
یه دور تو اتاق زدم هم پام بهتر بشه هم خاطراتمو مرور کردم خاطرات بچگیم وقتی میشستم رو کول پدر بزرگم دورتا دور این خونه میچرخوندتم . عکس خانوادگیمون رو دیوار بود یه عکس بزرگ پدربزرگ مادربزرگم نشسته بودن رو صندلی شاهرخ مامانمو من وایساده بودیم پشتشون
دستمو کشیدم رو عکس روی دیوار
گفتم :اخ که چه روزای بود من تو این عکس یه دختر ۱۰ ساله بودم…روازی که خیانت نبود پدربزرگم بود …مادربزرگم بود …مامانم بود .
عکس مامان ورداشتم گرفتم تو بغلم زدم زیر گریه گفتم : مامان جونم چیکار کم ….عقلم میگه از امیر جدا شم ….از امیرم بگذرم …ولی دلمو چیکار کنم هنوز اسیرشه ….
اشکامو پاک کردم همونجور که عکس مامان تو بغلم بود رفتم دراز شدم رو تخت خوابم برد .
با کشیده شدن دستی رو صورتم چشمامو باز کردم امیرم بود موهاش ریخته بود تو صورتش
ته ریشش بیشتر شده بود چقدر دلتنگ این نگاه مغرور بودم
اخ امیرم
اشدم نا خواسته نفهمیدم چه جوری این کارو کردم خودمو پرت کردم تو بغلش محکم بغلش کردم محکم به خودم فشارش دادم..با تمام وجود بوش کردم دلم برا بوی تنش تنگ شده بود …
وای امیرم من چه جوری از تو دل بکنم …. چه جوری از تو جدا شم
دستای امیر لابه لای موهام حس کردم اروم کنار گوشم گفت :بی معرفت بعد ۷ روز چشماتو باز کردی…امدی اینجا …مگه خودت خونه نداری ….مگه نگفتم بیا باده …..مگه نگفتم بیا میخوام همه چی بهت بگم …..
اشکام ریخت رو شونهای پهنش سرمو بلند کرد دستشو کشید رو اشکام گفت : نریزشون اینجوری باده
نگام به پاش افتاده هنوز تو گچ بود پاچه شلوارشم تا نصفحه داده بود بالا دستمو کشیدم رو پاش گفتم : پات چطوره
هنوز داشت نگام میکرد با همون نگاه جدیش دستشو کشید رو باند روی پیشونیم گفت : برات مهمه
سرمو بلند کردم باز تخس شدم زل زدم تو چشماش گفتم : اگه هنوز به عشق علاقه من به خودت هنوز شک داری باید خودتو به یه روانشانس نشون بدی
یه لبخند یه وری زد گفت : دیگه شک ندارم
دستمو بردم موهاشو از رو صورتش بزنم کنار یاد اون دختر افتادم که داشت موهاشو نوازش میکرد دختری که دستش تو موهای امیر من بود
دستم جلو صورتش خشک شد
اروم اوردمش پایین
امیرم فهمید یاد چی افتادم
دستمو گرفت تو دستش یکم فشارش داد گفت: باده پاشو بیا بریم خونه
سرمو تکون دادم گفتم: نمیام امیر تو هم نباید میومدی.
امیر: تو برا من تصمیم نمگیری …ولی من برا زنم تصمیم میگیرم …الانم امدم دنبال زنم
زنم برا اولین بار این کلمه به زبون اوردم گفت زنم
راستشو بگم خیلی خوشحال شدم ولی
یه پوزخند زدم گفتم : واقعا” زنتم یا خدمتکارت
امیرعلی یکم نگام کرد اخماشو کشید تو هم گفت : داری لجبازی میکنی دختری احمق
مثل این که ضربه بدجور خورده به سرت همه چی یادت رفته گفتم: مجبور شدم اون حرفو بزنم …باید اون جمله مزخرف میگفت تا شناسای نشی …تا نفهمن جزء از خانوادمی.
عصبی گفتم : چرا چرتو پرت میگی من خانوادت نیستم ..پاشدم گفتم لامصب من زنتم اسمم تو اون شناسنامه کوفتیت هست .
چنگ زد تو موهاش گفت : باده منو دیونه نکن
چرا نمیفهمی منظور منو گفتم: نباید بفهمن
بیا بریم خونه همه چی بهت میگم فقط باید قول بدی بین خودمو خودت بمونه .
گفتم : نمیخوام نمیام
امیر علی امد نزدیکم گفت : میای باید بیای .
پاشد پاشو گرفت بالا عصاشو گرفت دستش دستشو دراز کرد طرفم گفت : بیا باده
دستش که جلوم دراز بود گرفتم تو دستم
گفتم: میام ولی فکر نکنی به خاطر تو زورگو پیرمرد میام …میام چون هیچی لباس با خودم نیاوردم . برگشت با یه لبخند یه وری نگام کرد گفت :خیلی وقت بهم نگفتی پیرمرد .

با امیر رفتیم پایین
عمه هم بود با دیدنم گفت : ای دختری لوس میخواستی پسرمو با این پای شکسته بکشونی اینجا
رفتم نشستم کنارش باران از بغلش کشیدم بیرون گفتم : اره بزار یکم نازمو بکشه
عمه با خنده سرشو تکون داد امیر علی هم یکم نگام کرد روشو برگردوند
باران یکم چلوندمش بوسیدم مشتشو اورد بالا زد رو باند رو پیشونیم رو به عمه گفتم بابام کو
عمه : پاشو بریم
ایرج بیرون تو ماشینه
من : چرا نیمومده تو
عمه یه نگاه به شاهرخ کرد که اروم داشت با امیرعلی حرف میزد
سرمو تکون دادم
گفتم : باشه بریم .
عمه : پاشد گفت امیر جان مادر پاشو ایرج بیرون منتظره
امیرعلی هم پاشد
الهام از اشپز خونه امد بیرون گفت : کجا من برا باده سوپ گذاشتم
عمه : بریز ببریم
داییت بیرون
الهام : خوب میگفتیـ دیگه ادامه حرفشو نزد برگشت یه نگاه به شاهرخ کرد
باران دادم بغلش گفتم: ببخش مزاحمت شدم
الهام اخماشو کشید تو هم گفت : چرت نگو تو که بالا بودی
رفت باران داد بغل شاهرخ گفت: صبر کن سوپ برات بریزم ببر خونه بخور .
امیر علی بلند خداحافظی کرد گفت :من بیرونم
شاهرخم تا تو حیاط باهش رفت ظرف سوپ ازش گرفتم گونشو بوسیدم گفتم : مرسی .
با دایی هم خداحافظی کردیم رفتیم دایی دیگه تا دم در نیومد ولی الهام امد هنوز رابطه دایی با بابام خوب نشده .
رفتم نشستم تو ماشین عمه هم نشست کنارم امیر نشست جلو
برا الهام دست تکون دادم
رفتیم
بدجور دل ضعفه داشتم تکیه دادم عمه دستشو کشید رو پام گفت : پات خوب شده
من : اره یکم درد میکنه ولی بهتره
عمه : یکم باهاش راه بری درست میشه .
رسیدیم جلو در خونه
بابا ماشین پارک کرد پیاده شدیم بابا هم پیاده شد گفت: باده جان شب میام پیشت
رفتم بغلش گونشو بوسیدم گفتم : باشه منتظرم
عمه : ایرج نمیای بالا
بابا : نه این مدت نرفتم شرکت برم یه سر بهش بزنم شب میام
ما هم رفتیم بالا ناهید با دیدنم امد جلو بغلم کرد گفت : خدارو شکر حالت خوب شده برگشتی این خونه بدون شما خیلی ساکت بود
وا ناهید مگه من شلوغم
عمه
دستشو انداخت دور شونم گفت: منظورش اینه که کسی نبود با امیر علی کل کل کنه …امیر علی حرص بده .
برگشتم یه نگاه به امیر علی کردم تا دید دارم نگاش میکنم روشو برگردوند رفت نشست رو کاناپه
عمه : باده جان بیا این سوپ تا داغ بخورش
بدجور گرسنم بود ولی گفتم: میخوام اول دوش بگیرم
عمه : باشه میخوای بیام کمکت دوست داشتم موهامو بشور خواستم بگم بیاد که
امیر علی سریع گفت : نه مامان جان خودش میتونه مگه نه باده برگشتم طرفش خیلی جدی داشت نگام میکرد گفتم : اره اره میتونم
رفتم بالا تو اتاقم چقدر دلم برا این اتاق تنگ شده بود پیراهنی که اون شب میخواستم بپوشم تا امیر علی مجبور به اعتراف کنم که همون جور انداخت بودم رو زمین رو تخت بود
لباسامو دراوردم رفتم حموم اروم باند از دور سرم باز کردم چسبی که رو بخیه بود باز کردم بالای ابروم بخیه خورده بود فکر کنم ۱۰ تا بخیه خورده
رفتم یکم تو وان اب داغ دراز کشیدم دستمو کشیدم به پاهام
دوش گرفتم حوله گرفتم دورم امدم از حموم بیرون
یه بلواز شلوار راحتی پوشیدم
موهامو خشک کردم همنجور پریشون ریختم دورم
یکم کرم زدم به صورتم دیگه چسب نزدم رو بخیه رفتم از اتاق بیرون خیلی گرسنم بود رفتم پایین با صدای دمپایم امیر علی برگشت طرفم یکم نگام کرد گفت :
موهاتو چرا خشک نکردی

من : ولش کن خشک میشه رفتم نشستم رو کاناپه عمه هم با یه بشقاب سوپ امد پیشم گفتم : عمه اگه سوپش با گوشت نمیخورم
عمه : نه با بال مرغ درست کرده بیا بخور یه هفتس فقط بهت سرم وصله
بشقاب سوپ داد دستم یکم از سوپ خوردم برگشتم دیدم امیر علی داره نگام میکنه قاشقی که خواستم بزارم تو دهنمو گرفتم جلوش گفتم :میخوری دلا شد قاشقی که جلوش گرفته بودم خورد
عمه : امیر جان میخوای برات بیارم
امیر علی : نه بزار برات بیارم تو هم تو این یه هفته غذا درست حسابی نخوردی
عمه رفت تو اشپز خونه برگشتم طرف امیر گفتم: چرا غذا نخوردی عذاب وجدان داشتی …به حالت مسخره ادامه دادم : :یا از عشق من گرسنگی کشیدی
پیشونیشو خاروند گفت: غذاتو بخور زیاد حرف نزن .
بشقاب سوپمو خوردم تکیه داد عمه هم با بشقاب سوپ امد داد دست امیر علی گفت : باده میخوای برات بیارم
من : نه بسمه امیر علی سوپشو داشت میخورد تکیه دادم به پشت مبل عمه گفت بیا اینجا تا موهاتو ببافم
پاشدم نشستم جلو پای عمه
همه موهامو اروم جمع کرد پشتم شروع کرد بافتن
گفتم: من از پلها خوردم زمین چرا سرم بخیه خورد
عمه : سرت خورد به تیزی پله دکترت میگه شانس اوردیم اگه یکم اینورت میخورد تو گیجکات الان
امیر علی بشفاب سوپشو گذاشت رو میز گفت : بسه مامان جان حالا که نخورده
بافت موهام تموم شد پاشدم نشستم رو کاناپه
زنگ خونه زده شد ناهید رفت در باز کرد امد گفت : خانم حسینی
امیر علی : تنهاس
ناهید : نه اقا شاهین اقا رامینم هستن
امیر علی : باده برو یه چی سرت کن
عمه : ناهید برو یه شال بر باده بیار لباسش خوبه
ناهید رفت بالا با یه شال امد پایین عمه هم رفت طرف در ورودی شالمو انداختم سرم
رفتم پیش امیر علی گفتم : کارشون چی شد استخدامشون کردی
امیر علی پشت موهامو انداخت تو لباسم گفت : اره ولی دختره رو استخدام نکردم
من :چرا
امیر علی: هنوز درسش تموم نشده طرحاشم به درد شرکت ما نمیخورد ولی اون دوتا خوب بودن
صدا محمد شنیدم بلند گفت : خاله بادم کو
ناهید : بیا اینجاس محمد دوید امد طرفم که با دیدن امیر علی که کنارم وایسادم بود وایساد سر جاش
خودم رفتم نزدیکش بغلش کردم گفتم : چطوری مرد کوچک
بغلم کرد گونمو بوسید گفت : مرسی خاله جون تو خوبی
من : اره تو رو که دیدم بهتر شدم
پاشدم نیلوفر دیدم رفتم نزدیکش گونشو بوسدم گفت : خدا بده نده خوبی
من : مرسی عزیزم اره خدارو شکر به شاهین رامین سلام کردم
امیر علی یکم امد جلو به شاهین رامین دست داد
رفتم نزدیک خاله زهرا بغلم کرد گفت : چه به روز خودت اوردی دختر .
من : خوبی خاله جونم
خاله : مرسی عزیزم تو الان خوبی دستشو کشید رو بخیم گفت : الان بهتری اره
من : اره خاله جون دستمو گذاشتم پشتش راهنمایش کردم تو پذیرای
نشست رو مبل عمه هم نشست کنارش
رفتم نشستم کنار امیر
من : خیلی خوش امدید واقعا” لطف کردید
خاله : قربونت برم وظیفمون بود . یه نگاه به محمد کردم
نشست بود کنار رامین گفتم
بیا اینجا
محمد یه نگاه به امیرعلی کرد گفت : نه
برگشتم طرف امیر علی که خیلی جدی داشت محمد میدید.
پاشدم رفتم پیش محمد دستشو گرفتم با هم رفتیم نشستیم کنار نیلوفر
یکم با محمد حرف زدم خاله هم با عمه داشت در مورد بهشت صحبت میکرد
برگشتم طرف نیلوفر گفتم : تو رو استخدام نکرد اره
نیلوفر برگشت طرفم اروم گفت : اره ولی بهتر ببخشید اینو میگما خیلی جدیه بیش از حد خودش که اصلا” مارو پذیرش نکرد یکی از دوستاش اقای نظام دوست
من : ارش
سرشو تکون داد گفت : اون طرحامون دید بعدم رفت پیشش اقای یزدانی هم قبول کرد
به منم که خیلی رک گفت : طرحات به درد نمیخوره
ایشالاه یه کار خوبم برا تو پیدا میشه
نیلوفر ایشالاه
یه فنجون قهوه از سینی که هانیه گرفته بود جلوم ورداشتم
خاله گفت : اگه حالت بد نشده بود الان ناهید رامین با هم نامزد کرده بودن
فنجون قهومو گذاشتم رو میز گفتم : وای مثل این که این یه هفته که من بیهوش بودم خیلی خبرا بوده
اخمامو کشیدم تو هم گفتم: بدون من امدید خواستگاری.
عمه : هنوز خواستگاری صورت نگرفته ولی بیهوش شدن تو باعث شد اقا رامین ناهید با هم اشنا بشه
گفتم : ببینید من چه دختر خوبیم بیهوشیمم باعث یه امر خیر شد
خاله: تو خوبی تو شکی نیست
ناهید با صورت قرمز سرشو انداخت پایین
خاله : خدارو شکر که حالت خوب شد ناهید جانم به مادرش اطلاع بده بیاد تهران ما دیگه بیام نامزدیتونم رسمی کنیم
عمه : ایشالاه به سلامتی
من خودم فردا با زینب تماس میگیرم که بیاد تهران
خاله اینا یه ساعتی بودن هر چی عمه اصرار کرد برا شام نموندن
رفتن
تا جلو در باهاشون رفتم گونه محمد بوس کردم گفتم : بازم بیا خوب
محمد باشه ولی وقتی میام که شوهرت نباشه انقدر شوهر با مزه گفت : گونشو محکم بوسیدم گفتم: باشه مرد کوچک .
خداحافظی کرد رفت پرید بغل رامین
گفتم : محمد بزرگ شدی دیگه
رامین : از اسانسور میترسه
من : جدی
رامین : اره به زور سوار شده
من : ترس داره محمد
محمد : خاله یه جوری درش قفل میشه
سرمو تکون دادم
دستاشو سفت حلقه کرد دور گردن رامین رفتن تو اسانسور .
در خونه بستم امدم تو
رفتم طرف ناهید که داشت پیش دستیها رو جمع میکرد گفتم: مبارک خانوم
مرسی باده جان
امیر علی نشسته بود رو کاناپه رفتم گونه عمه بوسیدم گفت : عمه جون من میرم بالا تو اتاقم
عمه : باشه عزیزم برا شام صدات میکنم
سرمو تکون دادم رفتم بالا تو اتاقم
شالمو ورداشتم
بافت موهامو باز کردم دست کشیدم تو موهام دراز شدم رو تخت
بدجور کنجکاو بودم بدونم اون دختر چه نقشی تو زندگی امیر علی داره ….
چرا میگه نباید بفهمه تو جزی از خانواده منی ….
ولی نمیخواستم خودم ازش بپرسم ….
نگامو دوختم به عکس عروسیمون که رو عسلی بود کلا” ۱۰ روز بود از عروسیم میگذشت هیچیم شبیه تازه عروسا نبود ….سهم من از امیر فقط یه شب بود …فقط یه شب اونم خودم پش قدم شدم فرداشم متلک شنیدم که خودت منو اوردی تو رختخواب اروم دست کشیدم رو عکس عروسیم
خوشگل شده بودم امیر علی با صورت جدی کنارم وایساده بود برعکس من که رو لبام خنده بود امیرعلی نه یه اخم بود که وسط ابروهاش جا خوش کرده بود …..
با صدای تلفن امیر علی از فکر امدم بیرون
عکس گذاشتم سر جاش
گوشی امیر از رو عسلی ورداشتم اسم نازنین خاموش روشن میشد
چشمامو بستم گوشی سفت تو دستم فشار دادم
خدا لعنتت کنه تو دیگه کی هستی رفت رو پیغام گیر صداش بلند شد گفت : علی جان کجای عزیزم دلم برات تنگ شده…. یه هفتهس ندیدمت تو دلت برا من تنگ نشده… علی بیا ببینمت …. صداتوهم درست حسابی نشنیدم عزیزم ….بهم زنگ بزن من امشب خونه خودمم اگه شد شب بیا پیشم
دوستت دارم
گوشی قطع کرد
وای خدای من امیر با این دختر رابطه داره …شاید زنش باشه …اخ امیر…
امیر ادمی نیست که با نامحرم رابطه داشته باشه
باز سرگیجه امد سراغم اتاق داشت دور سرم میچرخید
پاشدم رفتم طرف کمد امیر
در گاو صندوق باز کردم دنبال یه چی بودم …دنبال شناسنامه …میخواستم ببینم این دختر زنه امیر هست یا نه
دراتاق باز شد امیرعلی امد تو
نگامو ازش گرفتم به کارم ادامه دادم دنبال شناسنامش بودم هرچی گشتم نبود
امیر امد نزدیکم گفت : چته باده دنبال چی میگردی
سرمو تکون دادم گفتم : نیست
بازومو گرفت بلندم کرد گفت : چت باده چی میخوای رنگت چرا انقدر پریده
بازومو از دستش جدا کردم گفتم : نیست شناسنامت نیست
کجاس شناسنامت کجاس
امیر علی با تعجب گفت: باده شناسنامه منو
دستم رفت طرف سرم
سرم داشت میترکید
امیر علی یه قدم امد نزدیکم گفت : باده اروم باشه
رفتم عقب
گفتم: امیر شناسنامتو بده
چشمام داشت سیاهی میرفت
امیرعلی تو یه حرکت بازومو گرفت کشیدم طرف خودش
خواستم از بغلش برم بیرون نذاشت
حالت تهوع داشتم…. امیر مال منه
نشوندم رو تخت شونمو گرفت درازم کرد رو تخت دستامو گذاشتم رو سرم گفتم : شناسنامتو بهم بده
امیر علی : باشه تو اروم باش الان بهت میدم
نمیدونم کجا رفت
سرم چشمامو بستم حضورشو کنارم حس کردم
دستشو انداخت زیر سرم بلندم کرد گفت : باده بیا این شناسنامه منه
چشمامو باز کردم
از دستش گرفتم خودشم هنوز کنارم بود شناسنامه باز کردم زدم صفحه دوم خدا کنه اون چیزی که تو فکرمه نباشه
نبود نبود وای خدای من یه لبخند تلخ نشست رو لبام خدایا شکرت
امیر علی شناسنامه ازم گرفت گفت : نمیخوای بگی چی شده
دستامو گذاشتم رو سرم گفتم : اسمش نازنین اره
برگشتم دیدمش عصبی چنگ زد تو موهاش نگاشو ازم گرفت گفتم :زنگ زد پیغام گذاشت …
گفت : دلش برات تنگ شده …گفت :شب بری پیشش تو خونه خودش تنهاس ….حالت تهوعم شدید شد
پاشدم دویدم طرف دستشوی
درو بستم بالا اوردم همون یه ذره غذای هم که خورده بودم اوردم بالا
دور لبمو پاک کرد صورتمو اب زدم زدم از دستشوی بیرون
امیر علی با دیدنم از رو تخت بلند شد امد زیر بازومو گرفت : کمکم کرد خوابوندم رو تخت
پتو هم کشید روم
خودشم نشست کنارم دستشو کشید رو موهام گفتم : میری پیشش
امیر علی : نه من هیچ وقت پامو تو خونه اون زن نذاشتمو نمیذارم .
باده حالت خوبه تا همه چی بهت بگم
من : اره بگو
امیر : باده این چیزی که بهت میگم فقط بین خودمو خودت میمونه به هیچ کس نمیگی قول
سرمو تکون دادم
امیر دراز شد کنارم سرمو گذاشت رو سینش
دستشو کشید رو موهام شروع کرد گفت :
دستشو کشید رو موهام شروع کرد گفت :
باده بابا سالار من نمرده… کشتنش اون تصادف عمدی بوده ولی نمیتونستیم ثابتش کنیم چون یه ادم کل گنده پشت این قضیه بود …که بابام از گند کاریهاش با خبر بود …میخواست دستشو رو کنه …مدرکم ازش پیدا کرده بود ….ولی موقعه تصادف اون مدرک ناپدید شد …..
سرهنگ نظام دوست بابای ارش میشناسی که اون دوست صمیمی بابام بود از همه چی خبر داشت …حتی از مدرک …..ولی الان هیچی نداریم …
کلی به بابای ارش اصرار کردم بزار من خودم دست اینا رو رو کنم …میگه نه باید از راه قانونی وارد بشیم …. بگذریم به هزار بدبختی تونستم راضیش کنم یه اسم فامیل جلی برام درست کنه تا باتونم به اون خانواده نزدیک بشم . اون دختری که دیدی نازنیم دختر همون حرومزادس…
دلا شد رو صورتم
گفت : باده وقتی مامان بهم گفت باید با تو ازدواج کنم دلیل قبول نکردنم این بود …نمیخواستم تا زمانی که این دختر تو زندگی منه پای تو تو زندگیم باز شه اروم دستشو کشید رو بخیم گفت :باده من باید با این دختر باشم …تا پام به خونشون باز بشه ….تا بتونم اون مدارک پیدا کنم .
اون مدرکی که بابام بخاطرش جونشو از دست داد .
باده اون دختر هیچ ارزشی برا من نداره …اون دختری که فکر میکنه من خرم …فکر میکنه من از کاراش باخبر نیستم ….هم با من هم با خیلی های دیگه …ولی این دختر میتونه منو بکشونه تو اون خونه .
باید جلوش نقش یه ادم پولدار خنگ بازی کنم …تا قاتل بابامو دستگیر کنم
صورتشو کشید عقب دراز شد پاشدم نشستم رو تخت گفت : به چه قیمتی امیر علی ….تا چقدر با این دختر صمیمی شدی….. تو حاضری هر کاری کنی تا قاتل پدرتو دستگیر کنی
بغضمو قورت دادم گفتم : حتی تا جای که مجبور بشی با این دختر بری تو رختخواب مگه نه
پاشد نشست رو تخت نفسشو فرستاد بیرون
دستشو دراز کرد دستمو بگیره خودمو کشید عقب
رومو ازش برگردوندم
در اتاق زده شد
پاشدم رفتم دروباز کردم عمه بود
با دیدنم گفت : چی شده چرا رنگت پریده
پوست سفیدم بدبختیش اینه دیگه
گفتم : هیچی
عمه : بیاد شام حاضره
امیرعلی : مامان میشه به ناهید بگی غذا منو باده بیاره بالا
عمه : اره عزیزم الان میگم بیاره
رفت از اتاق بیرون
بدجور ضعف داشتم دستو پام داشت میلرزید
رفتم نشستم رو کاناپه
سنگینی نگاه امیرعلی رو خودم حس میکردم در اتاق زده شد
امیرعلی : بیا تو
ناهید در باز کرد امد تو سینی غذا گذاشت رو میز خودشم رفت از اتاق بیرون
امیرعلی اروم از تخت امد پایین امد طرفم
گفت : پاشو باده
انقدر ضعف داشتم حوصله ناز کردن نداشتم
پاشدم رفتیم نشستیم پشت میز ناهارخوری دونفر که گوشه اتاقش بود
امیر علی بشقابمو ورداشت برام یکم برنج کشید یه تیکه مرغم گذاشت روش گذاشت جلوم
بدون هیچ حرفی غذامون خوردیم .
یه لیوان اب خوردم از پشت میز بلند شدم
بیتوجه به امیرعلی رفتم دراز شدم تو تخت
امیرعلی یکم نگام کرد
همونجور که لیوان نوشابشو میخورد گفت : باده بهتر با این موضوع کنار بیای …نمیخوام سر این موضوع همش باهات بحث داشته باشم ….من با اون دختر تو تخت نرفتم نمیرم خیالت راحت….
عصبی برگشتم طرفش گفتم : بغلت که میکنه ….سرشو که میزاره رو شونت ….دستشو که میکشه تو موهات …
اینا اشکالی نداره مهم اینه که باهاش نمیری تو تخت
حالا اگه من بودم
چی میشد
مامانت امد سرمو شست چه جنجالی راه انداختی که چرا لخت جلو مامانت گشتم ….
امیرعلی لیوان نوشابشو خورد اروم از جاش پاشد امد نشست کنارم لبه تخت گفت : اولا” تو غلط میکنی جلو کسی حتی مامانم لخت بگردی….
اگه همچین غلطی تو میکردی حتی موجحم باشه گردنتو میزدم چنان غضب الود گفت: ازش ترسیدم
محکم زدم تخت سینش گفتم زورگو پیرمرد
امد پاشم دستمو گرفت کشیدم تو بغلش کنار گوشم گفت : باده تمومش کن …میخواستم خیلی وقت پیش بهت بگم ولی نشد تا این که خودت دیدی.
گفتم :بهت بگم چون اون دختر برا من ارزشی نداره جز نفرت …جز این که وقتی میبینمش یاد مرگ بابام میفتم که به دست باباش مرد
برگشتم رو درو ش گفتم : باشه امیرعلی قسم بخور بگو به جون عمه نمیزاری دیگه دستش بهت بخوره
امیر علی موهامو از تو صورتم زد کنار گفت : به جون خودت قسم نمیزارم
کلافه گفتم :جون من نه میدونم سرش واینمیسی بگو به جون عمه
امیر علی دراز شد رو تخت گفت : من قسممو خوردم دیگه هم حرف اضافه نشنوم
دستمو کشید رفتم تو بغلش دراز شدم .
دستمو انداختم دورش گفتم : امیر از این به بعد هروقت میری بیرون باید استرس داشته باشم که پیش اون دختری
باده من اینا رو نگفتم که تو همش فکرت در گیر این موضوع باشه
دستمو دراز کردم دستشو گرفتم تو دستم گفتم برا همین حلقتو دستت نمیکردی
امیر علی : اره
خودمو کشیدم بالا اروم گونشو بوسیدم
که در اتاق زده شد از بغل امیرعلی امدم بیرون
عمه امد تو گفت : باده بیا پایین بابات امده
من : باشه
از تخت امدم پایین
موهامو زدم پشت گوشم گفتم: تو نمیای
امیرعلی پاشد گفت : چرا تو برو منم الان میام
رفتم از اتاق بیرون از پلها رفتم پایین بابا رو کاناپه جلو تلوزیون نشسته بود
رفتم کنارش نشستم گفتم : خوبی
بابا دستشو انداخت دور گردنم روی موهامو بوسید گفت : مرسی
اشاره به سرم کرد گفت : بهتر
من : اره شام خوردی
بابا : نه میخوام برم خونه قبلاش امدم یه سر بهت بزنم . برگشت طرفم دستمو گرفت تو دستش
گفت : میدونم از دستم عصبانی بخاطر این که قول دادم ببرمت ولی نبردمت باده جان باور کن تصادف مهتاب همون موقع بود نمیتونستم تنهاش بزارم
سرمو تکون دادم گفتم: بیخیال بابا فراموشش کن منم از دستت ناراحت نیستم…یعنی میخوام باشم ولی نمیتونم یا با خنده موهامو ریخت به هم
عمه با ظرف میوه امد نشست رو کاناپه امیرعلی هم یواش از پلها امد پایین
عمه برگشت طرفش گفت : امیرجان مادر انقدر با این پا این پلها رو نرو بالا پایین

امیرعلی امد به بابا دست داد گفت : خوش امدید دایی جان
بابا : مرسی پات بهتره
امیرعلی: اره
بابا : کی بازش میکنی
امیرعلی دکتر گفت : ۱۰ روز باید تو گچ باشه دوشنبه دیگه بازش میکنم .
بابا یکم پیشمون نشست پاشد گفت : برم من
گونشو بوسیدم
امیرعلی هم بهش دست داد عمه باهاش تا جلو در رفت
یه نگاه به ساعت کردم ساعت ۱۰شب بود
عمه امد گفت : به ناهید گفتم اتاق پایین براتون امده کرده فعلا” تو این اتاق باشید تا امیرعلی گچ پاشو باز کنه
عمه : من دیگه میرم بالا یه هفتس خواب نداشتم
برم یه امشب راحت بخوابم
پاشدم رفتم دستمو انداختم دورشونش گونشو بوسیدم گفتم : ببخش اذیتت کردم عمه اخماشو کشید تو هم گفت: اذیت نکردی سکتم دادی این یه هفته تو که خودت نمیفهمیدی دوبار تا نزدیک تشنج رفتی انقدر تبت بالا بود عمه سرشو تکون داد گفت: خدارو شکر به خیر گذاشت گونمو بوسید
گفت : شبت بخیر عزیزم
شب شما هم بخیر عمه رفت بالا
ناهیدم امد گفت : اتاقتون اماده کردم

من :مرسی ناهید جان
ناهید : بامن کاری ندارید
من : نه شبت بخیر
ناهید : شب شما هم بخیر اونم رفت تو اتاقش که طبقه پایین بود
رفتم نزدیک امیر علی نشستم کنارش لبه مبل دستمو حلقه کردم دور گردنش گفتم :نمیایم بریم بخوابیم
امیرعلی سرشو بلند کرد نگام کرد گفت : خوابت میاد
من : اره .
امیر علی تلوزیون خاموش کرد پاشد گفت : برو از بالا برا من لباس راحتی بیار
خودشم رفت طرف اتاق خواب رفتم بالا رو پلها بودم صدام کرد برگشتم گفت : گوشیمم بیار
رفتم تو اتاق شلوارکشو ورداشتم با یه تیشرتش گوشیشم از رو عسلی ورداشتم
رفتم پایین
رفتم تو اتاق امیر دکمهای بلوزشو باز کرده بود نشسته بود رو تخت
لباساشو دادم
رفتم از اتاق بیرون تو اتاق دستشوی نبود رفتم تو دستشوی سالن
مسواک زدم امدم بیرون
در اتاق باز کردم امیر داشت با تلفن حرف میزد
با بسته شدن در سرشو بلند کرد یه نگاه بهم کرد
روشو برگردوند
گفت : باشه الان میام
گوشی قطع کرد دکمهای پیرهنشو دوباره بست
رفتم وایسادم جلوش گفتم: میخوای بری اره امیر …میخوای بری پیش اون دختره .
امیرعلی بدون این که سرشو بلند کنه گفت : زود میام
جواب منو بده میخوای بری پیشش
امیرعلی پاشد عصاشو گرفت تو دستش یه نگاه به من که جلوش وایساده بودم کرد گفت : برو اونور…
من : اول جوابمو بده بعد برو
امد از کنارم رد بشه
رفتم جلوش نذاشتم گفتم : میخوای بری پیش دختره
امیرعلی اروم زدم کنار از بغلم رد شد گفت : ارزو به دلم موند یبار تو حرف گوش کنی
نشستم رو تخت گفتم :امیر جوابمو بده داری میری پیش دختره
عصبی برگشت طرفم غرید : بسه باده بسه قرار نیست که هر وقت میخوام برم بیرون فکر کنی دارم میریم پیش اون دختری هرزه
سرمو تکون دادم بغضمو قورت دادم اشکام جمع شد تو چشمام خیلی جلو خودمو گرفتم اشکام نریز
گفتم : جوابمو بده الان داری میری پیشش اره …اون بود بهت زنگ زد .
امیرعلی نگاشو ازم گرفت گفت : اره زود میام
ریخت اشکام ریخت
اشکامو پاک کردم با حرص گفتم: خوش بگذره جناب مهندس شب خوبی داشته باشی
امیرعلی کلافه سرشو تکون داد از اتاق رفت بیرون
پارچ اب از رو عسلی ورداشتم پرت کردم خورد به در بسته با جیغ گفتم :برو به جهنم … خدا لعنتت کنه …خدا لعنتت کنه امیرعلی
افتادم رو تخت سرمو فرو کردم تو متکا تا صدا گریم خفه بشه رفت پیشش ..رفت تو خونه اون دختره ..رفت تا دلتنگی اون دختره برطرف کنه …رفت تا دوباره اون دختر سرشو بزار رو شونش …رفت تا موهاش نوازش کنه
رفت …رفت .
کاش گوشیشو نمیاوردم پایین …کاش نمیاوردم .
نمیدونم چقدر داشتم گریه میکردم که چشمام سنگین شد خوابم برد
با صدای عمه از خواب بیدار شدم چشمامو باز کردم عمه دیدم بالا سرمه ناهیدم داره خورده شیشه هارو جارو میزنه یاد دیشب افتادم برگشتم یه نگاه به تخت کردم امیر نبود
سرمو بلند کردم گفتم : عمه امیرعلی کو
عمه : نمیدونم عزیزم من امدم از تو بپرسم با اون پاش کجا رفته کله صبح
سرمو گرفتم تو دستام گفتم: وای خدای من امیرعلی دیشب نیومده خونه …دیشب پیش اون دختره مونده
وای امیرعلی …وای
عمه : نشست رو تخت گفت : چته باده… چی شده…. امیرعلی کجاست.
سرمو بلند کردم یه لبخند مسخره زدم گفتم : هیچ جا حتما” رفته باشگاه
عمه با تعجب گفت : باشگاه با اون پاش
از رو تخت امدم پایین کلافه گفتم: چه میدونم پسر خود خواه زورگو شما به من که چیزی نمیگه
از اتاق رفتم بیرون رفتم طرف دستشوی که در وردی باز شد امیرعلی امد تو چشماش از زور بیخوابی قرمز بود
نگامو ازش گرفتم رفتم تو دستشوی
دستو صورتمو شستم امدم بیرون
عمه داشت با امیرعلی حرف میزد
اصلا” حوصلشون نداشتم
رفتم بالا تو اتاقم
عصبی بودم خیلی
انقدر عصبی بود که تصمیم داشتم خودمو بکشم
لعنت به من که هیچی برا خودم ندارم ..هیچی اون از بابام که برا مهتاب جونش اینم از امیرعلی که باید یکی دیگه کنارش تو زندگیم قبول کنم
نشستم پشت میزی توالت چشمام پر شد از اشک با تشر به خودم گفتم :
خاک بر سرت که همیشه مثل بچه ۲ساله اشکت دم مشکته سرمو گرفتم بالا تا اشکام نریزه
یه نفس عمیق کشیدم
لوازم ارایشمو پهن کردم شروع کردم ارایش کردن همونجور که امیر دوست نداشت …همونجور که زمانی که زنشم نشده بودم …وقتی ارایش زیاد صورتمو میدید خیلی جدی میگفت …بهتر تا زمانی که تو این خونهی حد خودتو بدونی رعایت کنی…درست بگردی.
ارایشم تکمیل شد رژقرمزمو کشدم رو لبام
پاشدم موهامو شونه کردم فرق کج ریختم تو صورتم تا بخیه صورتم معلوم نشه
رفتم از تو کمد لباسامو ورداشتم
پوشیدم کوتاه ترین مانتمو پوشیدم
رفتم جلو اینه موهامو دم اسبی بستم شال سورمه ایمم انداختم سرم دم موهام از پشت ریخت بیرون از جلو هم نصفه موم بیرون بود
خوشگل شده بودم خیلی
بیخیال کیف دستیمم ورداشتم موبایلمو انداختم توش کج انداختم رو شونم
ساعتمم بستم دستم
از اتاق زدم بیرون …از امیرعلی میترسیدم ولی امیرعلی دیگه برام مهم نیست …دیگه نیست . از پلها رفتم پایین عمه داشت میومد بالا یکم نگام کرد با خنده گفت: کجا خوشگل من
الهی من قوربونت برم که دنیای اعتماد به نفسی …
عمه برعکس امیرعلی عاشق این که ارایش کنم…. به خودم برسم
گونشو بوسیدم گفتم :این سهم تو جای رژم مونده بود رو گونهای سفیدش
عمه با خنده سرشو تکون داد گفت: امیرعلی اینجوری ببینتت
با تخسی گفتم :ببینه چیکاری منه
عمه زد نوک بینیم گفت: از دلت بپرس چیکارته
من : دلمو ولش کن
عمه سرشو تکون داد از کنارم رد شد گفت: فقط خواهشا” دعواتون شد چیزی نشکونید این درا رو هم نکوبید به هم گناه نکردن که با شما دیونهای تو یه خونن
با خنده از پلها رفتم پایین
که دیدمش داشت چایشو میخورد بیخیال سرش تو گوشیش بود یاد این افتادم که دیشب با اون دختر بوده خواستم برم بکوبم تو سرش جلو خودمو گرفتم
تو دلم گفتم: باده اروم باش …با خونسردیت ازارش بده
حالا اگه سرشو بلند کرد منو ببینه
ناهید امد تو اشپزخونه همیشه تا منو میدید با صدای بلند سلام میکرد حالا
با لبخند سرشو تکون داد
خواستم یه چی بزنم بشکونم تا سرشو بلند کنه منو ببینه ناامید شدم برگشتم بیخیال رفتم طرف در که صدای بلند شد گفت:
با اون ارایشی که کردی جرعت داری پاتو از خونه بزار بیرون
جوری برگشتم گردنم صدا کرد چه جوری منو دید خیلی جدی هنوز سرش تو گوشیش بود
بیخیال سرمو گرفتم بالا بدون هیچ ترسی گفتم : من هرجوری دوست داشته باشم میرم بیرون .
امیرعلی خیلی جدی گفت : باشه برو دیگه حق نداری پاتو بزاری تو این خونه
گفتم :همیشه دنبال یه فرصتی که منو از این خونه پرت کنی بیرون…
یبار گفتم :این فرصتو دستت نمیدم ولی این بار
پامو کوبیدم رو زمین گفتم :بیا جناب مهندس اینم فرصت
خوش باش
بالاخره سرشو بلند کرد خیلی جدی یه نگاه به سر تا پام کرد .
رومو برگردوندم رفتم طرف در جاکفشی باز کردم کتونیهامو ورداشتم پوشیدم .
بدون این که برگردنم در خونه باز کردم زدم بیرون
بغض بدی پیچیده بود تو گلوم سوار اسانسور شدم گفتم : خدا لعنتت کنه امیرعلی چقدر خارم کردی .
از اسانسور امدم بیرون رفتم طرف پارکینگ ماشینم نبود
یادم افتاد ماشین همونجور گوشه خیابون ول کرده بودم از پارکینگ امدم بیرون
رفتم تو حیاط در حیاط باز کردم رفتم بیرون
ارم از گوشه خیابون زدم بیرون
سر خیابون دربست گرفتم سوار شدم ادرس جای که ماشین گذاشته بودم دادم
راننده هم رفت
جلو ماشین پیادم کرد خوب بود جای خوبی پارکش کرده بودم پول راننده دادم
رفتم طرفم ماشینم سوار شدم
ماشین روشن کردم راه افتادم . مقصدی نداشتم کجا برم
برا حرص دادن امیرعلی اینجوری ارایش کردم که اونم بیخیال گفت : پامو نزارم تو خونه …خوب نمیام ..فکر کردی بیکسو کارم
…..پوزخند ی به حرف خودم زدم گفتم :خوب هستی دیگه بابات که کنار عشقش مهتابشه ….مامانتم که سینه قبرستون خوابیده با یاد قبرستون رفتم طرف بهشت زهرا
جلو گل فروشی نیگر داشتم پیاده شدم چنتا دسته گل گرفتم سوار ماشین شدم رفتم طرف قطعه مامانم ماشین پارک کردم پیاده شدم در صندق زدم یه دبه اب با یه زیر انداز کوچیک ورداشتم
رفتم نزدیک قبر مامانم
با لبخند گفتم: سلام مامان جونم خوبی … نشستم رو زانوهام سنگ قبر با اب شستم زیر انداز انداختم پایین قبر مامانم نشستم روش
گلارو پر پر کردم گفتم :خوب جای داری راحت خوابیدی اصلا” نمیگی یه دختری هم دارم
یه نفس عمیق کشیدم گفتم : مامان جونم اگه بدونی چقدر دلم برات تنگ شده ….دلم برا بغلت …برای بوی تنت …برای اخمات ….برا تبیهات
نگام یه قبر پدربزگمو مادربزرگم افتاد که کنار قبر مامانم بودن
گفتم :تو خودت کنار مامان باباتی…من میخوام بیام پیشت
نشستم رو زانوهام بقیه دمبه اب ریختم رو قبر بابابزرگم مادربزگم که قبرشون دو طبقه بود
یکم نشستم اونجا با مامانم حرف زدم درد دل کردم از امیرعلی گفتم …به مامانم گفتم ،گفتم با ید وجود یه زن دیگی تو زندگی امیرعلی تحمل کنم ..مامانم که نمیتونست به کسی بگه بهش گفتم ،گفتم دیشب امیرعلی پیشش بود .
همه چی بهش گفتم
پاشدم زیرانداز جمع کردم با مامانم خداحافظی کردم رفتم طرف ماشین سوار شدم
از بهشت زهرا زدم بیرون

بدجور گرسنم بود جلو یه سوپرمارکت نیگر داشتم رفتم یه کیک شیر کاکاعو خریدم
نشستم تو ماشین گوشیم زنگ خورد به امید این که امیر علی باشه سریع از تو کیفم درش اوردم شماره هانیه بود
تو ادم نمیشی باده ادم نمیشی
جواب داد م
الو هانیه
هانیه : سلام باده حالت خوبه
من : از احولپرسیهای تو دوست بی معرفت
هانیه : چرت نگو باده من تا پریروز هر روز بیمارستان بودم
دیروز صبح مادربزرگم فوت کرد امدیم شیراز
دیشبم زنگ زدم عمت گفت : خوابی
من : بیخیال بابا خدا رحمتش کنه چرا مرد
هانیه : تصادف کرد
من : بیچار خدا بیامرزدش پس شیرازی
هانیه : اره چطور
من : هیچی میخواستم بیام پیشت
هانیه : نیستم
من : به مامانت از طرف من تسلیت بگو
هانیه : باشه الان رفتن سر خاک
من : تا کی اونجای
هانیه : تا هفتمش هستیم دیگه
من : حورا هم امده
هانیه اره با هواپیما امید اوردتش امروز صبح هم برگشتن تهران
من : اکی
هانیه : چت شده بود به اون روز افتاده بودی
من : هیچی بابا بیا تهران همه چی بهت میگم
هانیه : باز امیرعلی
من : اره امیرعلی همه جا هست
تا زمانی که از دلم بیرونش نکنم زندگیم همینه
هانیه : مثل اینکه قضیه خیلی جدی
من : بیخیال امدی تهران بهم زنگ بزن
هانیه : باشه
گوشی قطع کردم گفتم : باده خانم با تقسی حرف میزنی الان هانیه خانمم نیست کدوم گوری میخوای بری
یه لبخند خوشگل زدم گفتم :هانیه نیست خاله زهرام که هست
البته دایی شاهرخ بودم ولی نمیخواستم اونا رو مشکوک کنم
تا غروب الاف تو خیابونا گشتم شده بودم مثل این دختر فراریا
ولی بمیرم نمیرم تو اون خونه …پسر زورگو …خود خواه …خجالت نمیکشه دیشب تا صبح پیش اون دختر بود…اونوقت برا من تایین تکلیف میکنه
گوشیم زنگ خورد از کیفم در اوردم ماشین کشیدم کنار
شماره خونه بود یه لبخند نشست رو لبام امیرعلی
خیلی سرد جواب دادم الو
صدا عمه زد تو پرم
سلام باده کجای
من : سلام عمه جونم بیرونم
عمه : کی میای
من : چطور
عمه : همینجوری ساعت ۶ غروب الان دیگه هوا تاریک میشه
من : امشب میرم خونه خاله زهرا شبو پیشش میمونم
صدا امیرعلی شنیدم بلند گفت : تو غلط میکنی
عمه : اروم امیرعلی
راستشو بگم ته دلم غنچ رفت وقتی صدا عصبی امیرعلی شنیدم
عمه : باده جان عزیزم بیا خونه…هر مشکلی دارید با صحبت حل کنید بچه نیستی که قهر میکنی
امیرعلی عصبی گفت : باده همین الان میای خونه فهمیدی
عمه : باده جان بیا خونه منتظریم باشه این پسر دیونه رو هم ننداز تو جون من
یه نفس عمیق کشیدم گفتم : باشه الان میام
عمه :منتظریم عزیزم
گوشی قطع کرد ماشین روشن کردم رفتم طرفه خونه
رفتم تو ماشین پارک کردم
دکمه اسانسور زدم
در باز شد خانم اسدی امد بیرون با دیدنم گفت : سلام باده جان خوبی
من : ممنونم مرسی
خانم اسدی مال طبقه ۱۵ بود که منو برا پسرش میخواست …به خواستگاری نرسید عمه گفت : باده عروس خودمه
خانم اسدی : به عمه سلام برسون
من : حتما” شما هم به خانواده سلام برسونید
رفتم تو اسانسور طبقه ۲۰ زدم
رفتیم بالا از اسانسور امدم بیرون ناهید جلو در بود با دیدنم گفت : باده اقا خیلی عصبی
شونهامو انداختم بالا رفتم تو گفتم:
این که یه چیز طبیعیه
کتونیهامو در اوردم رفتم تو
امیر علی نشسته بود رو مبل عمه هم کنارش که با دیدن من عمه اروم امد طرفم گفت : جوابشو نده خیلی عصبیه
ابروهامو انداختم بالا گفتم : عمه خدا وکیلی چی زاییدی که خودتم ازش میترسی..کاش اونشب که این میخواست ساخته بشه خواب میموندید ..منم گرفتار نمیشدم ناهید جلو دهنشو گرفت تا صدا خندش بلند نشه
عمه زد تو سرم همنجور که جلو خندشو گرفته بود گفت : خجالت بکش بیتربیت . امیرعلی پاشد عصاشو گرفت دستش امد جلو با چشمای به خون نشسته گفت : بیا تو اتاق
راستشو بگم سکته ناقص زدم اروم گفتم : من
امیرعلی غرید: همین الان
برگشتم با التماس به عمه نگاه کردم که سرشو تکون داد
امیرعلی هم رفت تو اتاق که طبقه پایین بود
اروم اشهدمو خوندم رفتم تو اتاق
برگشت طرفم گفت : درو ببند
درو بستم امد یه قدم جلو
من رفتم عقب تکیه دادم به در ناغافل دستشو اورد بالا زد تو گوشم گفت : اینو زدم بخاطر این که با اون ارایش صبح رفتی بیرون
سوختم تا خواستم درد اینو بفهمم اونور گونم سوخت گفت : اینم بخاطر این که تا الان الاف بودی تو خیابون دختری احمق
اروم دستمو کشیدم رو گونهام که سرخیشونو از اینجا هم حس میکردم
امیرعلی نگاشو ازم گرفت رفت عقب رفتم وایسادم جلوش با تمام بیرحمی خوابوندم تو گوشش بغضمو قورت دادم
گفتم : اینم من میزنم که دیشب با اون دختره تو یه خونه بودی
دیشب گفتی نمیرم ولی رفتی
امیرعلی داشت نگام میکرد …نه عصبی بود نه اخم داشت حالت چشماش عوض شده بود یه جوری بود که تا حالا ازش ندیدم بودم سرد نبود …اینبار سردی تو چشماش نبود
بغضمو قورت دادم رفتم نزدیکش گفتم: امیرعلی تو زندگیم یه ارزو دارم …یه ارزوی که خیلی برام بزرگه…ارزوی که شب سرمو میزارم رو متکا میگمش …ارزوی که صبح از خوابم بیدار میشم بازم میگمش ….شاید یه روزی براورده بشه .
اشکامو پاک کردم گفتم : ارزوم اینه که یه روزی ازت متنفر بشم … ارزو میکنم یه روزی که از شب سرمو میزارم رو متکا میخوابم عشقی از تو، تو سینه دلم نباشه …ارزوی که صبح با عشق تو از خواب بیدار نشم …خسته شدم از این عشقی که انقدر خارم کرده …غرورمو ازم گرفته …
بی غیرتم کرده…انقدر بی غیرتم کرده که شب شوهرم میره پیش یکی دیگه شب باهاش صبح میکنه ..اونوقت من هنوز دوستش دارم . بی غرتیم خیلی زیاد با چشمای خودم میبینم کنارش سرش رو شونته ..با گوشام میشنوم که میگه یکی تو زندگیم هست ….ولی بازم دوستت دارم
این عشق بیحیام کرده ..کاری باهام کرده که خودم با پای خودم میکشتم تو رختخواب
امیرعلی تمام این مدت نگاش به رو به روم بود به من که کنارش بودم نگاه نمیکرد دستشو دیدم که داشت عصای تو دستشو فشار میداد
نگامو ازش گرفتم برگشتم برم
صداشو شنیدم گفت : من دیشب پیش نازنین نبودم …رفتم پیشش ولی تو خونش نه…نه دستم بهش خورد نه دستش .
برگشتم طرفش اینبار نگام کرد گفتم : باور کنم
امیرعلی نگاشو ازم گرفت نشست رو تخت گفت : به اون عشقی که هنوز تو سینته ..هنوز از بین نرفته باور کن
یه لبخند نشست رو لبام خوشحال شدم راستشو بگم خوشحال شدم از ته دلم از اتاق زدم بیرون تا خنده خوشحالی تو چشمامو نبینه
عمه : بادیدنم خواست بیاد طرفم که سریع از پلها رفتم بالا رفتم تو اتاقم درو بستم

خاک بر سرت باده …از چی انقدر خوشحالی از این که دیشب کنارش نخوابیده دیدی که گفت : رفتم پیشش ولی نرفتم خونش ..دیشب رفت پیشش
گونهام میسوخت دستمو گذاشتم روش
رفتم جلو اینه دو طرف صورتم سرخ بود جای انگشتاش رو پوست سفیدم معلوم بود
امیرعلی نامرد با بیرحمی تمام زد تو گوشم …پس حقت بود که منم زدم تو گوشت
رفتم تو دستشوی صورتمو شستم
امدم بیرون لباسامو عوض کردم
نشستم رو تخت زانوهامو گرفتم تو بغلم دستامو حلقه کردم رو پام سرمو گذاشتم رو شونم
کاش روزی برسه که من دیگه هیچ حسی بهت نداشته باشم ….کاش روزی برسه بتونم این غرور ریخته شدمو جمع کنم امیر
نمیدونم چقدر تو حال خودم بودم با بی حس شدن دستم از فکر امدم بیرون
یکم دستمو ماساژ دادم
از رو تخت پاشدم تنها چیزی که حال الانمو خوب میکنه کشیدن نقاشی
موهامو جمع کردم بالا سرم کلیپس زدم بهشون
رفتم از اتاق بیرون رفتم تو اتاق کارم
روپوشمو پوشیدم
وسایلامو ورداشتم نشستم رو جلو سه پایه چشمامو بستم تا چیزی که تو نظرمو بکشم تنها چیزی که امد تو نظرمو چهره اخمو عصبی امیرعلی چشمامو باز کردم کلافه سرمو تکون دادم گفتم : لعنت بهت بیاد یه یه ثانیه هم نمیتونم بهت فکر کنم …
بیخیال شروع کردم خط خطی کردن تمام رنگارو کشیدم رو بوم در اتاق باز شد عمه امد تو یه لبخند پهن زدم رفتم قلمو کشیدم تو صورتش خودشو کشید عقب گفت : نکن دختری دیونه
دستشو گرفتم گفتم : پسرت حرصم داده بدجور میخوام حرصمو رو تو خالی کنم
عمه نشست گفت : به من چه اون حرصت داده
قلممو زدم تو رنگ یه دایره بزرگ قرمز کشیدم رو گونهای تپل سفیدش
عمه سرشو کشید عقب گفت : نکن باده برو رو بومت حرصتو خالی نکن…برو رو خودش حرصتو خالی کن
نوچ نمیشه کل صورتشو رنگی کردم عمه هم پاشد یه قلمو دیگه ورداشت زد تو رنگ کشید رو صورت من با خنده هرچی رنگ داشتیم خالی کردیم رو خودمون
صدا خندمون پیچیده بود تو اتاق
عمه کشیدم تو بغل خودش سفت فشارم داد گفت : دلم نمیاد بچمو نفرین کنم چی بهش بگم …چه جوری دلش امد دست روت بلند کنه
ابروهامو انداختم بالا گفتم: بیخیال دوتا زد یکی خورد یه چشمک زدم
گفتم :منم زدمش
عمه با خنده گفت: دیدم جای دستای کوچیک ظریفتو رو گونش
با ناز رومو برگردوندم گفتم : پس چی بزنه نخوره
عمه گونه رنگیمو بوسید گفت : الان باهاش قهری
منو قهر من میتونم با امیرم قهر کنم ازش دلگیرم ولی قهر نه قیافمو جمع کردم نشستم رو کاناپه گفتم: اگه یه ثانیه نبینمش یا باهاش حرف نزنم میمیرم

عمه : خدا نکنه قوربونت برم پس برو پیشش خیلی کلافس از وقتی از اتاق زدی
بیرون امده رو کاناپه نشسته مثلا” داره تلوزیون میبینه ولی نگاش همش به پلها که تو بری پایین
قلمومو پرت کردم رو میز گفتم : بزار یبار من نرم جلو ببینم بلده منت کشی کنه
عمه امد نشست کنارم گفت : بی انصافی نکن باده…دیدی که یبار امد
..از بیمارستان مرخص شدی مگه نرفتی خونه شاهرخ وقتی امدیم خونه امیر دید با ما نیومدی سریع با اون پای شکستش اماده شد امدم اونجا دنبالت
باده : بخدا امیر دوستت داره فقط بلد نیست دوست داشتنشو نشون بده
به خدا از صبح که رفتی بیرون شده بود عین مرغ سرکنده بال بال میزنه وایساده بود لبه پنجره
از صبح تا حالا همون صبحونه خورده دیگه لب به هیچی نزده

4/5 - (3 امتیاز)

Check Also

رمان باده پارت ۱۱

۱ماه گذشت …۱ماه من تو افسردگی به سر میبردم …نمیدونم چم شده بود …خودمم نمیدونستم …

One comment

  1. این عمش چرا انقد رو مخه:|||||||||||

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.