رمان باده

رمان باده پارت 11

3.6
(8)

1ماه گذشت …1ماه من تو افسردگی به سر میبردم …نمیدونم چم شده بود …خودمم نمیدونستم چمه …فقط از امیرعلی فاصله میگرفتم …هیچ کششی نسبت بهش نداشتم …برعکس اون مهربون شده بود …میومد طرفم..با هام شوخی میکرد …میبردم بیرون ..میخندید … شیطون شده بود …مثل قدیم من که با پروی میگفتم دلم برا لبات تنگ شده امیر …امیرعلی با تعجب نگام میکرد میگفت :خیلی بیحیای..من فقط بهش از اون لبخندای میزدم که میدونستم هلاکشه..امیرعلی خیلی عوض شده بود
حتی دیگه جلو عمه هم ملاحظه کار نبود کنارم میشست دست می نداخت گردنم ..دراز میشد رو کاناپه سرشو میزاشت رو پام …ولی من ازش فاصله میگرفتم …نمیدونم چرا دوستش داشتم خیلی زیاد ولی نمیتونستم برم بغلش برم بوسش کنم مثل همیشه بچسبم بهش
عمه هم از این رفتارم عصبی شده بود …میگفت تو اینجوری شدی خونه شده عین زندون …خونه با وجود تو شاد بود …
ما هم با این رفتارت افسرده کردی …
یه حال عجیب بدی داشتم ….
هوس یه چیزای میکردم که تا حالا تو عمرم نخورده بودم
..مثل شیرینی خامهی….دیروز با امیرعلی رفته بودیم بیرون یه جوری باحسرت به شیرینیها نگاه میکردم که امیرعلی گفت : خوب اگه میخوای برات بگیرم
گفتم : اخه من خامه دوست ندارم …چرا الان دلم از این شیرینها میخواد
امیرعلی رفت برام خرید امد بیرون گفت : بگیر بخوره دل دیگه یه وقتای هوسه یه چیزای میکنه …مثل دل من یه وقتای هوس لبای تو رو میکنه ولی تو انقدر برام ناز میکنی روتو برمیگردونی …دلم پشیمون میشه
تازه از حموم امده بودم بیرون با همون حوله که دورم بود نشستم جلو اینه ابروهام خیلی پر شده بود رنگ نصف کافهی موهامم رفته بود جلوش خیلی مشکی در امده بود
موچین ورداشتم ابروهامو تمیز کردم
امیرعلی امد تو اتاق
یه نگاه به من کرد گفت : چه عجب تصمیم گرفتی یکم به خودت برسی .
محلش نکردم ابروهامو ورداشتم اونم رفت نشست پشت میز کارش عینکشو زد گفت : نمیدونم دردت چیه که اینجوری شدی ..
کاش بگی چته …چی میخوای … این چه رفتاری داری.

من که عوض شدم …شدم اونی که تو دوست داری … دیگه چته
بی توجه به امیرعلی که داشت حرف میزد
رفتم از تو کشو شورتمو ورداشتم پام کردم
حوله از دورم باز کردم لباس زیرمو بستم
صداشو شنیدم گفت : دلم برا تنت …برا اون باده که مثل پروانه دور من میگشت تنگ شده ….
برگشتم طرفش دستمو زدم به کمرم گفتم : هی اقا من هیچیم نیست …هیچ مشکلی هم ندارم ..الکی عیب روم نزار
یه نگاه از سر تا پام که با لباس زیر جلوش وایساده بودم کرد از پشت میز کارش بلند شد امد طرفم بغلم کرد
سرشو کرد تو موهام یه نفس عمیق کشید
حالم داشت بد میشد
زدم تخت سینش گفتم: نکن امیر نچسب حالم بد شد
با تعجب ازم فاصله گرفت اخماشو کرد تو هم گفت : چی گفتی! …حالت بد شد …از این که من بهت چسبیدم حالت بد شد
قیافمو جمع کردم حالت تهوع گرفتم
گفتم : خیلی بو میدی امیرعلی
خودمو پرت کردم تو دستشوی عق زدم … اوردم بالا … دل ورودم درد گرفت انقدر عق زدم
یه اب به صورتم زدم
امدم از دستشوی بیرون
امیرعلی هنوز هنگ وایساده بود وسط اتاق خودمو پرت کردم رو تخت
اروم پتو کشیدم رو خودم .
چنگ زد کتشو از رو کاناپه ورداشت عصبی گفت : دیگه تحمل این رفتار مسخرتو ندارم باده دیگه ندارم
رفت از اتاق بیرون در اتاق محکم کوبید بهم
گفتم : به جهنم خوب بو میده …چرا حموم نمیره

حالم یکم بهتر شد
پاشدم رفتم یه بلوز شلوار از تو کشو ورداشتم تنم کردم
رفتم نشستم جلو میز توالتم یکم ارایش کردم
رژ قرمزمو ورداشتم مالیدم به لبام یکم لبامو خوردم تا رژم قشنگ بشه وای چه طمع خوشمزه ی داره باز لبامو خوردم …الکی نیست امیرعلی قبل از این که بخواد ببوستم میگه اون رژ قرمزتو بزنم رو لبام طعمش خیلی خوشمزس
چرا …چرا من از طعم این رژ خوشم امده این رژ که خیلی وقته استفاده میکنم …قبلا” از مزش خوشم نمیومد
بخیال پاشدم
موهامو ریختم دورم از اتاق رفتم بیرون
از پلها رفتم پایین امیرعلی عمه دیدم نشسته بودن رو مبل جلو تلوزیون
عمه با دیدن من گفت : چه خوشگل شدی خانم
یه لبخنده خوشگل زدم گفتم: مرسی
خواستم بشینم پیش امیرعلی منصرف شدم
رفتم نشستم رو مبل یه نفره امیرعلی با اخمای در هم نگام کرد سرشو با تاسف تکون داد
نگامو ازش گرفتم به من چه خوب بو میده ..انگار من دوست ندارم برم بغلش …
برگشتم طرف عمه گفتم :از الهام چه خبر
عمه : خوبه درگیر باران داره از شیر میگیرتش
سرمو تکون دادم عمه گفت : امیر جان بزن شبکه سه برنامه اشپزی الان شروع میشه کیکای خوشمزه درست میکنه
امیرعلی زد کانال 3
برنامه اشپزی دیدم
با لذت داشتم اون البالوهارو میدیدم … که میخواست بریز رو کیک برا تزیین چقدر خوشگل خوشمزه بودن …دلم میخواست
بی منظور بلند گفتم: من البالو میخوام ..از همین البالو میخوام
امیرعلی عمه یه نگاه به هم کردن بعد جفتشون با تعجب منو نگاه کردن که با حسرت نگام به اون البالوها بود
عمه بلند گفت : ناهید یکم از اون ترشی البالو بیار
من هم چنان نگاهم به البالو ها بود
ناهید با یه کاسه ترشی البالو امد تو اتاق
عمه کاسه ازش گرفت داد به من کاسه از عمه گرفتم یه البالو ورداشتم گذاشتم دهنم چشمامو بستم با جون دلم طعمشو چشیدم چشمامو باز کردم قیافه متعجب امیرعلی دیدم
خنده رو لبای عمه
با ذوق گفتم : وای عمه محشر…محشره مزشه
از رو میز نمک ورداشتم ریختم رو البالوها با لذت شروع کردم به خوردن امیرعلی دستشو دراز کرد گفت : یه دونه بده ببینم مزشه چیه تو داری اینجوری براش بال بال میزنی
یه دونه دادم بهش البالو گذاشت دهنش
قیافشو جمع کرد گفت : این که خیلی ترشه سرکه داره
برگشت به ناهید که وایساده بود داشت خوردن منو نگاه میکرد گفت : ناهید یه لیوان اب بیار
ناهید رفت تو اشپزخونه
عمه هنوز با خنده نگاش به من بود
گفتم :چیه عمه جونم
عمه سرشو تکون داد گفت : هیچی فکر کنم ارزوم براورده شده
امیرعلی داشت لیوان ابی که ناهید اورده بود میخورد گفتم : چه ارزوی
عمه : دیدن بچه تو امیرعلی
اب پرید تو گلوه امیرعلی
امیرعلی شروع کرد سرفه کردن
عمه پاشد زد پشت امیرعلی
البالو تو دهنم خشک شد
گفت : فردا زنتو ببره دکتر تا مطمعن بشید
ولی شک نکنید
مطمعن باشید
عمه با ناهید رفت تو اشپزخونه
امیرعلی با همون اخمای در هم داشت نگام میکرد گفت : مامان چی میگه
یه نگاه بهش کردم گفتم : چه میدونم
امیرعلی یه پوزخند زد گفت : یعنی تو تغیراتی که تو بدنت رخ میده نمیفهمی
یه دونه البالو گذاشتم دهنم گفتم : چرا میفهمم ولی تا حالا حامله نشدم …تجربهی ندارم
پاشد غرید :بفهم چی از اون دهن لامصبت در میاد رفت از پلها بالا
وا مگه من چی گفتم: چرا یه هو قاطی کرد .
**

اخ اخ معدم درد گرفت
دستمو گذاشتم رو معدم دلا شدم
وای داره میسوزه
پاشدم رفتم تو اشپزخونه
یه نگاه به میز کردم هیچی روش نبود که بخورم
عمه ناهید اونجا بودن داشتن میز شام اماده میکردن
نالید اخ عمه معدم داره میسوزه
عمه برگشت طرف من که از درد معدم داشتم به خودم میپیچیدم دوید طرفم گفت : خاک بر سرم کنن همه البالوهارو خوردی

وای عمه ول کن اون البالوهارو یه کاری کن معدم داره اتیش میگیره
ناهید امد طرفم گفت : بیا یه ذره از این بخور
شربت گرفتم همونجور سر کشیدمش
صدا جدی امیرعلی شنیدم گفت : باید همه اون البالوهارو میخوردی که به این روز بیفتی …نمیدونی زخم معده داری نباید چیز ترش بخوری.
یکم از سوزش معدم بهتر شد …ولی هنوز درد داشتم
عمه با نگرانی نشست پایین پام گفت : بهتر شدی عزیزم
پاشدم
هنوز درد داشتم ولی نمیخواستم بیشتر از این نگرانش کنم
گفتم : اره عمه جونم خوب شدم
رفتم از اشپزخونه بیرون
امیرعلی دست به سینه تکیه داده بود به اپن داشت نگام میکرد
…نگامو ازش گرفتم رفتم بیرون از اشپزخونه
از پلها رفتم بالا عمه پشتم امد گفت : باده جان وایسا شام بخور
گفتم : نه عمه جونم الان هیچی نمیخوام
رفتم بالا تو اتاق اروم دراز شدم رو تخت .
یه نیم ساعتی به خودم از درد پیچیدم تا کم کم اروم شد
در اتاق باز شد امیرعلی با یه سینی امد تو
سینی گذاشت رو میز
گفت : پاشو غذاتو بخور مامان برا فرستاده
خودشم رفت در کمد باز کرد لباساشو عوض کرد یه بلوز شلوار راحتی اسپرت پوشید
پاشدم نشستم تکیه دادم به تخت
گفتم : نمیری حموم

برگشت چنان نگاهی بهم کرد …چنان نگاهی بهم کرد….. سکته که هیچی ….احساس کردم همین الان عزراییل جلو روم وایساده میگه میخوام جونتو بگیرم
نگامو ازش گرفتم
عصبی با عربده
در کمد بست گفت : اخ لامصب بگو دردت چیه …این مسخره بازی چیه راه انداختی…اگه از من بدت امده …اگه دلتو زدم …خسته شدی مثل بچه ادم بگو ..نه این که بگی بو میدی…. نچسب بهم حالم بد شد …برو حموم
در اتاق باز شد عمه امد تو اتاق یه نگاه به امیرعلی که عصبی با چشمای قرمز وسط اتاق وایساده کرد گفت : چی شده باز
عمه دیدم شیر شدم پاشدم رفتم بغل عمه وایسادم گفتم : عمه
بهش گفتم برو حموم قاطی کرد
…قیافمو جمع کردم گفتم خوب بو میده
امیرعلی عصبی حمله کرد طرف من عمه منو فرستاد پشتش گفت : برو کنار امیرعلی دستت بهش بخور من میدونم با تو
امیرعلی کلافه دستشو کشید تو موهاش رفت نشست رو کاناپه
اروم از پشت عمه امدم بیرون
عمه برگشتم نگام کرد
گفت : حدسم درست بود ….
برو فعلا” تو اتاق من …تا فردا به ناهید بگم یکی از اتاقارو برات اماده کنه…فعلا” بری اونجا
با تعجب گفتم : چرا عمه
امیرعلی هم پاشد گفت : یعنی چی مامان داری اتاقش از اتاق من جدا میکنی
عمه : رفت نشست رو تخت
گفت :ویار باده تو ی امیرعلی
مثل مادر خدابیامورزش شیرین
شیرین وقتی باده حامله شد قبل از این که بفهمیم حاملس از ایرج زده شده بود … اصلا” نمیتونست یه لحظه ایرج تحمل کنه …تا این که فهمیدیم حاملس 9 ماه رفت خونه مادرش …ایرج از پنجره میدیدش یا تلفنی باهاش حرف میزد .
دیگه الان مطمعن شدم باده حاملس ….الکی تو این یک ماه ازت دوری نمیکرد ….
منو امیرعلی با تعجب داشتیم به عمه نگاه میکردیم
امیرعلی یه پوزخند مسخره به من زد گفت : مسخرس …خیلی مسخرس …از کنارم رد شد رفت از اتاق بیرون
ولو شدم همونجا رو زمین گفتم : وای عمه جونم نه اگه واقعا” حامله باشم باید 9 ماه از امیرعلی جدا باشم …9 ماه امیرعلی نبینم .
عمه امد طرفم گفت : اره حامله که هستی این ماه عقب ننداختی
من : درست درمون که نمیشم …ولی هنوز این ماه نشدم اخرای برجه
عمه گفت : هستی عزیزم مطمعن باش فردا با هم میریم دکتر .
عمه پاشد رفت سینی غذامو که امیرعلی اورده بود ورداشت
گفت : پاشو بریم اتاق من …همونجا غذا تو بخور یکم استراحت کن
تا فردا
پاشدم با عمه رفتم

نگاه ثابتم رو جواب ازمایش بود …باور نمیشد من 1ماه باردارم ….یک ماه بچه امیرعلی تو رحمه منه … خیلی خوشحال بودم …عمه از من بیشتر …تلفن ورداشتم میخواستم به امیرعلی خبر بدم …ولی منصرف شدم ولش کن
عمه با یه لیوان شیر موز امد پیشم گفت : بیا عزیزم این بخور
لیوان ازش گرفتم یکم ازش خوردم گفتم :دیگه لوسم نکن عمه
عمه : تو عزیز منی لوس نمیشی .
به امیرعلی گفتی
شیر موزمو خوردم لیوان گذاشتم رو میز گفتم : :نه گوشی گرفتم طرفش گفتم شما بگو …اون الان از دست من خیلی عصبانی
عمه گوشی گرفت
شماره امیرعلی گرفت پاشد رفت تو تراس
منم دوباره نگام رفت رو جواب ازمایش هیچی ازش سر در نمیاوردم … ولی بازم نگاش میکردم احساس میکردم شکل بچمو اون تو میدیدم
با کشیده شدن برگه از تو دستم
سرمو بلند کردم عمه دیدم گفت : چی میفهمی از این برگه که اینجوری زل زدی توش
من : هیچی به امیرعلی گفتی
عمه : اره
من : چی گفت
عمه : دوست داشت تو بهش بگی یه جوری شد من بهش گفتم .
سرمو تکون دادم گفتم: اشکالی نداره
بزرگ میشه یادش میره
عمه :خدا به داد پسر من برسه
پاشدم گفتم : عمه میخوام برم سر خاک مامانم …میخوام بهش بگم دارم مادر میشم
زود میام
عمه : باشه عزیزم مواظب خودت باش
رفت بالا لباسمو پوشیدم
داشتم گالها رو پر پر میکردم رو سنگ قبر مامانم وقتی این سنگو نوشته روشو شیرین مستوفی میبینم اشکام سرازیر میشه ….مامان شیرین من حیف بود برا زیر این سنگ …..
گفتم : وای مامان جونم اگه بدونی چقدر بهت نیاز دارم …
دارم مامان میشم ….بچه امیرعلی تو شکمم …الان بیشتر از این که به توجه امیرعلی نیاز داشته باشم به توجهای تو نیاز دارم …میخوام تو کنارم باشی عمه میگه مثل تو هم مثل تو که وقتی منو حامله بودی از بابا ایرج بدت امده بود رفتی خونه مادرت تا منو به دنیا اوردی …
من کی دارم برم پیشش …من کجا برم مامان جونم …دلم برات تنگ شده …برا مهربونیات …برا اخمات ….برا سرزنش کردنات …برا همه چیت .
اشکام تند تند میریخت رو اسم مامانم ..
گفتم : مامان مهتاب حاملس …قاتلت حاملس …تو رو از من گرفت…جاتو تو اون خونه گرفت …جای منم پیش بابام گرفت …بابام بخاطر اون زن زد تو گوش من …تو گوش دخترش …که ادعا میکنه دوستش داره

امیرعلی بهم میگه تو داری به اون بچه حسودی میکنی …دردم اینه که امیرعلی شوهرم …کسی که دوستش دارم درکم نمیکنه ….نمیفهمه درد من حسادت به اون بچه نیست ….درد من اینه که تو رو از من گرفتن …هیچ کس نمیفهمه تو برا من چی بودی …. هیچ کس…
اشکامو پاک کردم یه نفس عمیق کشیدم گفتم : میخوام مثل تو بشم ….یه مادر این تو…همونجوری که تو منو بزرگ کردی…بزرگش کنم ….همنوجور که قدم به قدم کنارم بودی…کنارش باشم ….همون قصها ..لالایهای که برام میخوندی براش بخونم ….
یه نگاه به ساعت کردم ساعت 1:30 بود که از بهشت زهرا زدم بیرون
1 ساعت تو راه بودم تا رسیدم شهرک غرب ماشین پارک کردم
سوار اسانسور شدم رفتم بالا
کلید خونه از تو کیفم در اوردم از اسانسور امدم بیرون در خونه باز کردم رفتم تو
بوی تند قورمه سبزی پیچیده بود تو خونه دلو رودم پیچید بهم
کیفمو پرت کردم تو اتاق
دستمو گرفتم جلو دهنم کفشامو دراوردم
رفتم تو دستشوی بالا اوردم در دستشوی زده شد عمه گفت : باده جان خوبی
اب زدم به صورتم امدم از دستشوی بیرون
با دستمال کاغذی کشیدم رو صورتم گفتم :اره خوبم جلو دماغمو گرفتم
گفتم :چه بو بدی پیچیده تو خونه
امیرعلی دیدم وایساده بود جلو اپن داشت نگام میکرد طبق معمول اخماشم در هم بود معلوم بود خیلی از دستم دلگیر ..
بی توجه بهش کیفمو ورداشتم گفتم: عمه میرم بالا تو اتاقم
عمه : باشه عزیزم اتاق سمت راست کنار اتاق خودتون ناهید برات اماده کرده لباساتم برده اونجا
از کنار امیرعلی رد شدم صداشو شنیدم گفت : علیک سلام
بدون این که برگردم نگاش کنم گفتم : سلام
رفتم بالا تو همون اتاقی که ناهید برام اماده کرده بود
لباسامو در اوردم خیلی خوابم میومد .
حس لباس پوشیدن نداشتم با همون لباس زیرم رفتم رو تخت دراز شدم پتو کشیدم رو خودم چشمامو بستم داشت خوابم میبرد که در اتاق باز شد بو امیرعلی پیچید تو اتاق چقدر بو عطرش بده
خیلی خودمو کنترل کردم نیارم بالا معدمم خالی خالی بود
چشمامو باز کردم دیدمش تکیه داد به در اتاق داره نگام میکنه گفتم : برو بیرون حالم بده …هیچی هم تو معدم نیست
خیلی جدی داشت نگام میکرد با دلخوری گفت : مامان باید به من بگه که بارداری جواب ازمایشت مثبت بوده ….باده
داری فیلم بازی میکنی…. یا واقعا” بخاطر اون یه لخته خون از من بدت امده….
من : برا تو چه فرقی میکنه…..
امیرعلی : فرق داره …خیلی فرق داره
من باده سابق خودمو میخوام …نه این باده که بچم تو شکمشه بخاطر اون یه لخته خون از من بیزار شده …
پاشدم تکیه دادم به تخت پتو تا زیر گردنم کشیدم بالا یه پوزخند زدم گفتم: دلت برا خرد کردن باده سابق تنگ شده ….برا ضایع کردنش …خیلی سخت نه امیرعلی کسی پست بزنه.. نه
ابروهامو انداختم بالا گفتم: تجربش کن …خیلی سخته کسی پست بزنه .
کلافه سرشو تکون داد گفت : پس دردت اون بچه تو شکمت نیست …داری تلافی میکنی ….از بد راهی وارد شدی برا تلافی کردن .
بدون این که جوابشو بدم رفت از اتاق بیرون در اتاق بست
وای خدای من من دوست ندارم انقدر تلخ باشم …چرا انقدر تلخ شدم .چرا دارم امیرم انقدر عذاب میدم …چرا نمیتونم برم طرفش …دلم براش تنگ شده برا این که سرمو بزارم رو سینه پهنش با نواز ش دست امیر علی رو موهام خوابم ببره تنگ شده .
با کشیده شدن موهام چشمامو باز کرد دوتا چشم مشکی دیدم که زل زدن بهم
چشمای بازمو که دید خودشو با خنده انداخت روم توف مالیم کرد
محکم بغلش کردم گفتم : چطوری جیگر طلا چقدر دلم برات تنگ شده بود بارانم .
انقدر چلوندمش قلقلکشو دادم صدا خندش پیچید تو اتاق در اتاق باز شد الهام امد تو گفت : جمع کن خودتو این چه وضع خوابیدن تازه فهمیدم من بدون لباس خوابم بده بود
پتو کشیدم دورم گفتم : علیک سلام
با خنده امد طرفم گفت : چطوری طوله سگ
با خنده گفتم :مرض بیشور
الهام یه دونه زد پس گردنم گفت : خاک بر سرت به این زودی وا دادی
رومو برگردوندم گفتم : خفه شو تو داشته باشی من نداشته باشم
الهام دستشو انداخت دور گردنم محکم گونمو بوسید گفت :قوربون حسودیتو
برگشتم باران دیدم یاد گرفته بود داشت راه میرفت با ذوق گفتم: خوب کره خر این حسودیم داره کی راه افتاده!؟
الهام دوسه روزه نمیتونه خوب راه بره .
پاشدم رفتم از تو کمد لباس ورداشتم پوشیدم
الهام : باده با امیرعلی چیکار کردی
من : هیچی فقط حالم ازش بهم میخوره
الهام : خاک تو سرت با این ویاره مسخرت
برگشتم طرفش گفتم: الهام خوب میشم
الهام با جیغ گفت : وای باران رفت بیرون
دویدیم دنبالش که نزدیک پلها دیدیمش شاهرخم تند داشت از پلها میومد بالا که باران بگیر تا نیفته
باران با دیدن شاهرخ که رو پلها بود خودشو پرت کرد تو بغل شاهرخ
شاهرخ محکم بغلش کرد گفت : بابای قوربون اون پای کوچلوت بره خطری داری میشی!
الهام دستشو گذاشت رو قلبش نشست رو پله گفت : سکته کردم
شاهرخ گفت : خدا نکنه عزیزم
هواستو بیشتر جمع کن دیگه چهارچشمی باید بپایش
رو به من گفت : تو چطوری جقله
رفتم دوتا پلها پایین بغلش کردم گونشو محکم بوسیدم باران چنگ زد با جیغ موهامو کشید گفت : بابا من
موهامو از دستش کشیدم گفتم :خوب بابا غربتی موهامو کندی بابات مال خودت
الهام پاشد گفت : باده این دختر من انقدر حسود کپ خودته هیچکس حق نداره بره نزدیک شاهرخ
شاهرخ با خنده برگشت رفت از پلها پایین گفت : دخمل خودمه …مال خودمه .
با الهام از پلها رفتیم پایین
عمه امیرعلی هم پایین بودن

نشستم رو کاناپه شاهرخ الهامم جفتشون نشستن کنار هم رو پلها که باران از پلها نره بالا
گفتم : شما دوتا مثل نگهبان میخواید بشینید اونجا
الهام : یه لیوان شربت از تو سینی که ناهید گرفته بود جلوش ورداشت گفت : اره پلهای خونه خودمون شاهرخ جلوشونرده جوش داده
نمیتونه بره بالا
عمه : بچه نو پا همینه ..
سنگینی نگاه امیرعلی کامل رو م بود برگشتم طرفش یه لبخند زدم گفتم : چیه
یکم نگام کرد سرشو تکون داد گفت : هیچی نگاشو ازم گرفت منم پاشدم رفتم باران گرفتم تو بغلم
عمه امد طرفم از بغلم کشیدش بیرون اروم گفت : دیگه بغلش نکن تا 3 ماه باید مدارا کنی …مواظب باشی
گفتم : باشه ولی این وزنی نداره
عمه : هرچی بازم بغلش نکن
با باران رفت نشست
نگام رفت به شاهرخ الهام که بدجور داشتن با هم پچ پچ میکرد
رفتم نزدیکمشون نشستم وسطشون
الهام گفت : چته
من :خجالت بکش امدی مهمونی رفتی نشستی بغل شوهرت چی میگی …پاشو برو پیش مامانت برادرت …دایی منو دو دقیقه ولش کن
پاشد گفت : خیلی طوله سگی
منو شاهرخ زدیم زیر خنده
عمه با تشر گفت : نمیری تو
رو به شاهرخ گفت : 3 ساله زنته نتونستی این کلمه زشتو از دهنش بندازی
الهام گفتم : بروبابا خودشم شده تیک کلامش
امیرعلی گفت : راست میگه این چه کلمه زشتی افتاده تو دهنت
ناهید با ظرف میوه امد تو الهام گفت : داداش به خدا دست خودم نیست …یه هو میاد مخصوصا” وقتی که باده میبینم باران که به زور میخواست از کنار من بره از پلها بالا گرفتمش نشوندمش رو پام گفتم : از بس بیشعوری
اروم انگشتمو گرفتم طرف الهام که داشت موزای رو میوه جمع میکرد گفتم :باران مامانت یه عالمه موز داره
با جیغ از رو پا من رفت پایین تاتی تاتی کرد رفت طرف الهام گفت : بده موز
الهام گفت :باران طوله سگ برا چی بهش گفتی
عمه با جیغ گفت : الهام دربه در تو چیکار داداش من داری
باران با وحشت موزی که از الهام گرفته بود پرت کرد رو زمین لب ورچید
با گریه امد طرف شاهرخ خودشو پرت کرد تو بغل شاهرخ
شاهرخ بلندش کرد گفت : دخمل بابا با تو نبود .با مامان بیتربیتت بود
عمه امد طرف باران گفت : عزیزم من با تو نبودم قوربونت برم از بغل شاهرخ کشیدش بیرون
بردش تو اشپزخونه
بارانم دیگه گریش بند امده بود
اروم کنار گوش شاهرخ گفتم : خبر داری زن پدر عزیزم حاملس
با تعجب نگام کرد گفت : دروغ میگی
سرمو تکون دادم گفتم : فکر کنم تو 6 ماه باشه ….
از جفتشون متنفرم …شاهرخ عصبی دستشو کشید به ته ریشش پاشد رفت تو تراس
الهام گفت : باده چی بهش گفتم

من :همینجوری …هرچی باشه مادر من خواهر دایی شاهرخم بود …خیلی براش عزیز بود ..
مثل شما که بابا خیلی برات عزیزه
امیرعلی : چرا این موضوع کشش میدی …به منو تو چه که حاملس
اخمامو کشیدم تو هم گفتم :به تو ربطی نداره چون مادرت خدارو شکر صحیح سالم کنارته تو این خونه
ولی مادر منو فرستاد زیر اون خاک سرد
….پاشدم گفتم :امیرعلی تو هیچ وقت نمیتونی بفهمی من چی میگم …چون نمیخوای بفهمی …اصراری هم ندارم که منو بفهمی ….چون اصلا” برام مهم نیستی
از جلو چشمای متعجبش رد شدم رفتم تو اشپز خونه
بغضمو قورت دادم
سرمو
گرفتم بالا تا اشکام نریزه
ناهید یه لیوان اب گرفت طرفم
گفت : بیا این جا بشین
لیوان اب گرفتم رفتم نشست رو صندلی
تا نصفه ابمو خوردم
لیوان گذاشتم رو میز .
سرمو گذاشتم رو میز
کشیده شدن دست عمه رو موهام حس کردم گفت : دختر گلم چرا خودت عذاب میدی
سرمو بلند کردم گفتم دارم اتیش میگیرم عمه ….نمیدونید تو دلم چه خبر …نمیدونید وقتی بخاطر اون زن زد تو گوش من چه جوری شکستم .
اون وقت شوهر من امیر من میگه به تو چه که حاملس
عمه : باده به جان خودت که خیلی برام عزیزی ایرج خودشم داره عذاب میکشه
اشکامو پاک کردم گفتم :معلوم …از عذاب زیادشه بچه پسـ
دست امیرعلی اروم نشست جلو دهنم
بازومو گرفت بردم از اشپزخونه بیرون
بازومو گرفت بردم از اشپزخونه بیرون
دستشو از رودهنم ورداشت در یکی از اتاقارو باز کرد فرستادم تو اتاق خودشم امد تو اتاق در بست
از ش فاصله گرفتم گفتم : چته چرا اینجوری میکنی
دستاشو زد به کمرش خواست بیاد جلو
رفتم نزدیک پنجره گفتم: نیا جلو بو میدی .
یه خنده عصبی کرد گفت : بو میدم اره
زد تخت سینش گفت : لامصب این همون ادکلانی که عاشق بوش بودی .
حالا از بوش بدت میاد اره
رومو ازش برگردوندم گفتم : برو بابا
باده تو خجالت نمیکشی اینجوری حرف میزنی ..یعنی چی بچه پس انداخته
عصبی برگشتم طرفش گفتم: چیکار کرده پس ننداخته
کلافه سرشو تکون داد گفت :من میگم چرا جلو مامان من همچین حرفی میزنه .
دوست داشتم
با غصه نشست رو تخت صورتشو با دستاش پوشند گفت : باده جمع کن این مسخره بازی…
دستاش که رو صورتش بود برد توموهاش برگشت طرف من گفت : باده بزار منم اون بچه حسش کنم …اون بچه مال منم هست که تو شکمه تو
چرا یه کاری میکنی از اون بچه …از بچه خودم بیزار بشم که با بوجود امدنش تو رو از من گرفت .
انقدر با غصه این حرفو زد دلم براش اتیش گرفت .
نگامو ازش گرفتم رفتم نشستم لب پنجره

2ماه از اون روز گذشت …2 ماه از روزی که امیرعلی اونجوری با غصه بهم گفت نذار از بچه خودم که با بوجود امدنش تورواز من گرفت متنفر بشم گذشت …اون روز بدون این که جوابشو بدم از اتاق زدم بیرون.
امیرعلی هم دیگه طرفم نیومد …فقط نگاه دلخور سرزنش بارش روم بود ….دست خودم نبود …حا ل خرابم دست خودم نبود …مگه میشه من امیرمو نخوام …نخوام برم کنارش …نرم بغلش…دلم براش له له میزد …ولی دست پام نسبت بهش کشش نداشت تو این 2ماه حالت تهوع پدرمو در اورده بود ..بوی غذا بهم میخورد حالم بد میشد
به جای که وزن زیاد کنم …وزن کم کرده بودم رفته بودم تو 3ماه انقدر بالا اورده بودم …هیچی نخورده بودم 2 کیلو وزنم کم شده بود .
مجبور شدم این ترم از دانشگاه مرخصی بگیرم …با این وضعیتم نمیتونستم برم دانشگاه
از پدرم دیگه حرفی زده نمیشه …به هیچ وج امیرعلی اوردن اسم ایرج مقدم تو خونه قدغن کرده ….اینو وقتی داشت با عمه تنها حرف میزد شنیدم گفت : مامان جان به هیچ عنوان اسم دایی ایرج جلو باده نمیاری….به هیچ عنوان تو این خونه نمیخوام بیاد …نه زنگی نه خبری ..هیچی..
از وقتی فهمیده مهتاب حاملس داغون شده …عوض شده …بد اخلاق شده .
وقتی یاد حاملگی مهتاب میفتم تمام سیستمای بدنم میریزه بهم …در اتاق زده شد

عمه با یه سینی امد تو اتاق
پتو کشیدم رو سرم گفتم : عمه ببرش بیرون دیگه جون بالا اوردن ندارم .
اروم پتو از رو سرم کشید گفت : ببین عزیزم گذاشتم یخچال یخ کرده دیگه بو نمیده همونجور که دکترت گفت 2تا قاشق بخور یه زره هم خودت هم بچت جون بگیری
پاشدم نشستم عمه سینی گذاشت رو پاش قاشق زد تو برنج خورشت ماسیده
با قیافه درهم قاشق از دستش گرفتم گذاشتم دهنم …غذا ماسید تو دهنم گفتم :عمه اینو من چه جوری بخورم
عمه : بخور عزیزم داغش کنم بوش میخوره بهت حالت بد میشه
به زور نصف غذا خوردم لیوان اب ورداشتم تا اخر خوردم
عمه : نمیخوری دیگه
سرمو تکون دادم گفتم : نه
در اتاق زده شد هانیه امد تو با خنده گفت : سلام بر مامان کوچلو…. مادربزرگ جوان
عمه سینی گذاشت رو عسلی رفت هانیه بغل کرد گونشو بوسید
گفت : خوبی دخترم
هانیه : ممنونم راحله جون شما
خوبی
عمه : قوربونت برم
هانیه امد طرفم گفت : تو چطوری دختری لوس
موهای بافته شدش که کنارش انداخته بود کشیدم گفتم: لوس خودتی
هانیه در کیفشو باز کرد گفت :یه چیزی برات اوردم
سرمو کردم تو کیفش یه لباس بچه کوچلو از کیفش در اوردم یه پیراهن دخترونه صورتی
با ذوق گفتم : اخ جونم چه خوشگله
هانیه : خیلی نه لباس بچه گیهای منه میخوام اگه بچت دختر بود بدمش بهت ….حورا که یه رستم زاید
داشتم لباسرو میدیدم گفتم : هانیه تو انقدری بودی
هانیه :اره چه خوشگل بودم
عکس بچه حورا بببینم
گوشیشو در اورد عکس پسر حورا رادوین نشونم داد گوشی از دستش گرفتم گفتم : خدای من چه بزرگه
هانیه : 4کیلو بود
شبیه امید
هانیه : وای باده منو مامانم امید با مامان امید پشت در اتاق عمل بودیم در باز شد پرستار با بچه امد بیرون
روشو که زدیم کنار دیدمش انگار امید کوچلو کردن خوابوندن اون تو
فتوکپی برابر اصل امید
بود
من : اره خیلی شبیهش
هانیه : حالا چهرش باز عوض شده تو 10 روزگیش خیلی شبیه امید بود
گوشی گرفتم طرف هانیه گفتم : هانیه دارم میپوسم تو خونه
هانیه پاشد گفت: پاشو بریم بیرون
من : کجا
هانیه : هرجا که هوای خوب باشه
سرمو تکون دادم
پاشدم
رفتم دستشوی مسواک زدم

امدم بیرون رفتم نشستم پشت میز توالت با غصه گفتم: باز ابروهام در امد …چرا انقدر تند تند در میاد
هانیه : بیا دراز شو برات برش دارم
نمیخواد خودم ور میدارم
موچین ورداشتم تند ابروهامو تمیز کردم برگشتم طرف هانیه گفتم : خوب شد
هانیه سرشو از تو گوشیش در اوردم گفت : اره خیلی باز شد صورتت
امیرعلی چیزی بهت نمیگه انقدر هپلی
پنککمو کشیدم رو صورتم گفتم :نه بابا اصلا” نمیبینمش
هانیه : هنوز ازش بدت میاد
من : نه بدم نمیاد …نمیتونم برم طرفش
هانیه : طبیعی ویارت الان امیرعلی
خاله منم این شکلی بود
رژمو
کشید رو لبام گفتم : هانیه اگه خوب نشم چی
هانیه : نترس میشی ..واقعا” برا عجیب چطوری نتونستی از امیرعلی که انقدر به جونت بسه فاصله بگیر .
موهامو جمع کردم کلیپسمو زدم به موهام گفتم : برا خودمم هنوز عجیبه
شلوارمو عوض کردم

هانیه یه نگاه به شلوار جذبم کرد گفت : لباسات بهت میخوره
من : اره فعلا” وزنم زیاد نشده برعکس لاغر شدم
مانتو صورتیمو پوشیدم شال سفیدمم انداختم رو سرم
هانیه : چه خوشگل شدی جیگر طلا
گوشیمو با کیف پولمو ورداشتم گفتم : خوشگل بودم
با هم از اتاق رفتیم بیرون
از پلها رفتیم پایین ناهید به ظرف میوه داشت میومد بالا با دیدن ما گفت : جای دارید میری
هانیه یه سیب از تو ظرف میوه ورداشت گفت : مرسی ناهید جون
ما داریم میریم بیرون
رفتیم پایین عمه رو کاناپه بود داشت کتاب میخوند با دیدن ما عینکشو در اورد گفت : کجا به سلامتی
زنگ خونه زده شد ناهید رفت طرف ایفون
من : عمه افسرده شدم تو خونه میریم یه دور بیرون
عمه : باشه خوش بگذره مواظب خودتونم باشید
هانیه : فعلا” راحله جون
در وردی زده شد
چون جلو در بودم در بازم کردم یه پسر جون بود
یه سبد پر گل رز تو دستش بود
گلای که من عاشقشون بودم
پسر سبد گل گرفت طرفم گفت : بفرماید
سبد گل با تعجب گرفتم گفتم : کی فرستاده
پسر رفت طرف اسانسور گفت :کارت ش هست
هانیه حمله کرد طرفم گلارو زیرو رو کرد یه کارت پیدا کرد
باز ش کرد با خنده گفت : تقدیم به عزیزترین کسم که منو از خودش دریغ میکنه
ابروهاشو انداخت بالا یه نگاه به من کرد گفت : از طرف امیرعلی
چنگ زدم کارت از دستش گرفتم : خط امیرم بود . داشتم غش میکردم امیرو رمانتیک بودن
گفتم : یکی منو بگیره امیر از این کار هم بلده
عمه امد جلو گلارو از دستم گرفت داد به ناهید گفت: بزارشون تو گلدون
برگشت طرف من که هنوز هنگ بودم گفت : انقدر پسر منو اذیت نکن …تو این 3ماه انقدر ازش دوری کردی باهاش تلخ بودی داغون شده تو که نمیبینیش …
با ناراحتی سرشو تکون داد از پیشمون رفت
هانیه محکم گونمو بوسید گفت : قوربونت برم من که دل سنگ این پیرمرد اب کردی
رفتیم از خونه بیرون گفتم : واقعا” امیرعلی این گلارو فرستاده بود .
هانیه : کور کر بودی… ندیدی نخوندی کارتو
سوار ماشین شدیم گفتم :چرا…. ولی امیرعلی تا حالا برا من گل نگرفته بود اولین بارش بود
هانیه دور زد از کوچه رفت بیرون گفت : برا اینکه همیشه مثل کنه چسبیده بودی بهش …باده مرد جماعت کشیده میشه طرف زنی که بهش بیمحلی میکنه …کم توجهی میکنه
نه زنی که همش کنارش …هم بهش میگه دوستت دارم
تکیه دادم گفتم : خوب چیکار میکردم …چرا نمیفهمی من امیرعلی چند سال بود دوست داشتم وقتی بهش رسیدم نمیتونستم ازش دوری کنم …نمیتونستم بهش نگم دوستت دارم..
هانیه ظبط روش کرد گفت : بیخیال باده …مهم اینه که امیرعلی الان افتاده دنبالت …الان فهمیده تو کی بودی چی بودی .
این همه مدیون اون بچه تو شکمتی که با بوجود امدنش …..شروع شدن ویار تو باعث شد تو از امیرعلی دوری کنی .
برگشت یه نگاه بهم کرد گفت: باده نمایشگاه افتاد سال دیگه تو تا سال دیگه با این شکمت که گنده میشه …ونگ ونگ بچه به دنیا امدت میتونی طرحای که گند زدی توش بکشی .
گفتم : نوچ بو رنگا بهم میخوره حالم بد میشه
هانیه پیچید تو پمپ بنزین گفت : بمیری فقط
جلو دماغمو گرفتم گفتم : تو بمیری برا چی امدی اینجا الان حالم بد میشه
هانیه : خوب بنزین ندارم .
نیگر دار من پیاده شم
سرعتشو کم کرد پشت یه پژو نیگر داشت از ماشین پیاده شدم
جلو دماغمو گرفتم رفتم از پمپ بنزین بیرون
رفتم تو یه سوپر مارکت یه اب معدنی خریدم امدم بیرون
هانیه هم امد از پمپ بنزین بیرون جلو پام زد رو ترمز …سوار شدم
یه غلوپ از اب خوردم گفتم : هانیه برو فرحزاد
هانیه :اکی
نیم ساعته رسیدم فرحزاد هوا داشت تاریک میشد از ماشین پیاده شدم یه نگاه به ساعت مچیم کردم ساعت 7 شب بود
بوی قلیون پیچیده بود با لذت بو کردم گفتم: هانیه قلیون بکشیم
هانیه لبشو گاز گرفت گفت : خفه شو با اون بچه تو شکمت
نشستیم رو یکی از تختا
گفتم: یکی دوتا پک میکشم بگیر دیگه
هانیه : باشه ولی زیاد نمیکشیا
سرمو تکون دادم گفتم : اکی برو بگیر
گوشیم زنگ خورد هانیه هم رفت
امیرعلی بود جواب دادم بله

صدا جدی امیرعلی بلند شد گفت : سلام کجای
من : سلام
با هانیه امدیم فرحزاد تو کجای
معلوم بود عصبی شده ولی داره جلو خودشو میگیره اروم گفت : این وقته شب رفتید فرحزاد چیکار اونم دوتا دخترتنها
گفتم : وای امیرعلی این جا خیلی هوا خوبه بو قلیون پیچیده میخوام قلیون بکشم زود میاد
اینبار صداش رفت بالا غرید: باده نمیفهمی حامله ای اون دود برا بچه ضرر
داره
گفتم : میدونم زیاد نمیکشم الان بوش خیلی بد جور پیچیده دلم میخواد قول میدم به بچت اسیبی نرسه قول
امیرعلی ساکت شد
گفتم : امیرعلی کجای
نفسشو پر صدا فرستاد بیرون گفت : نگرانی من فقط برا بچس اره
با شیطنت گفتم :مگه نگران منم هستی
هیچی نگفت
گفتم :امیرعلی مرسی از بابت گلا خیلی خوشگل بودن
با دلخوری گفت : چه عجب یادت افتاد
یادم بود ولی حرف تو حرف امد نشد ازت تشکر کنم
امیرعلی : دقیق کجای فرحزادی ادرس بده بیام اونجا دنبالت
گفتم: بیخیال امیرعلی زود میام .
هانیه امد نشست گفت: خاک بر سر گیجت نمیبینی پسرت یه ساعت میخته تو هم که اصلا” تو باغ نیستی …پشتتو کن بهش
لبمو گاز گرفتم گوشی گرفتم عقب گفتم : هیس امیر پشت خطه
هانیه : با وحشت جلو دهنشو گرفت
صدا عصبی امیرعلی بلند شد غرید: باده ادرس اون قبرستونی که توشی بده به من ..
پاشدی رفتی تو اون خراب شده جلو اون هم چشم قلیون بکشی ….خاک بر سر من بی غیرت کنن
نفسمو فرستادم بیرون گفتم : بیخیال امیرعلی ..چرا الکی عصبی میشی .
من تا یه ساعت دیگه خونم
گوشی قطع کردم
رو به هانیه که سرشو کرده بود تو گوشی مثلا” هواسش به من نیست گفتم: بمیری هانیه
هانیه سرشو بلند کرد گفت : به جان رادوین حواسم نبود داری با تلفن حرف میزنی
اخمامو کشیدم تو هم گفتم: یه ذره بچه بزار جون بگیره بعد جونشو قسم بخور
تکیه دادم به پشتی که رو تخت
بود
هانیه : چی میگفت
من : هیچی میخواست بیاد اینجا دنبالم
هانیه : خوب بگو بیاد.
پیش خدمتی که انجا کار میکرد قلیون با یه سینی چای اوردن گذاشتن رو تخت رفت
لوله قلیون ورداشتم یه پک محکم زدم
وای خدای من چه مزه خوبی داره دودشون دادم بیرون
هانیه لوله قلیون از دستم کشید گفت : بسه
گفتم : بزار یکم بکشم
هانیه خودش شروع کرد کشیدن گفت : کوفت
چای ریختم تو استکان کمر باریک…. لیوان چایمو ورداشتم گرفتم دستم تا خنک بشه
گفتم :فکرشو کن امیرعلی بیاد منو این جا میون این همه پسر ببینه …اشاره به مانتوم کردم
گفتم :این مانتو صورتیو تو تنم ببینه زندم نمیزاره .
هانیه : چقدرم تو میترسی
یکم از چایمو خوردم گفتم : راستشو بگم میترسم .
دستمو دراز کردم شلنگ قلیون از دست هانیه کشیدم
هانیه گفت : باده بیشعور حالت بد میشه نکش
ولی کو گوش شنوا بدجور دلم دود میخواست.
با لذت داشتم میکشیدم که شلنگ قلیون از دستم کشیده شد برگشتم بالا سرمو دیدم یا پیغمبر امیرعلی با چشمای عصبیش داشت نگام میکرد
ارشم کنارش وایساده بود
ارشم کنارش وایساده بود
برگشتم هانیه دیدم اروم سرشو تکون داد گفت : بدبخت شدیم
امیرعلی معلوم بود خیلی جلو خودشو گرفته تا عصبانیتشو بروز نده اینو از کشیده شدن دستش تو موهاش فهمیدم گفت : باد پاشو بریم .
اب دهنمو قورت دادم پاشدم شالم که تا نصفحه رو سرم بود کشیدم جلو گفتم :من با هانیه میام پاشو هانیه
امیرعلی دستشو دراز کرد دستمو گرفت اروم کشیدم طرف خودش گفت : تو با من میای …ارش بخاطر همین اوردم که هانیه خانم این وقت شب تنها برنگرده خونه
هانیه یه نگاه به من کرد شونمو اندختم بالا گفت: مرسی اقا امیر علی من ماشین اوردم خودم میرم
ارش : ولی من ماشین ندارم ….صد درصد الان امیرعلی منو نمیرسونه با مهربونی
برگشت طرف هانیه گفت : شما منو میرسونید
هانیه معلوم بود مونده تو رودوایسی گفت : بله حتما
هانیه ارش جلو تر از ما رفتن خواستم از امیرعلی فاصله بگیرم نذاشت دستمو سفت تر گرفت …
پول قلیون چای حساب کرد رفتیم از سفرخونه بیرون
هانیه نزدیک ماشینش رسید امیرعلی گفت : وایسا تا ماشین بیارم
هانیه امد بغلم کرد کنار گوشم گفت : دوست خوبم یعنی باز من تو رو میبینم …..
دوست خوبم الان فهمیدم چقدر شوهر بده
موهای بافته شدشو با حرص کشیدم گفتم : خفه شو همش زیر سر تو میمردی اونجوری نمیگفتی …اینم پا نمیشود بیاد اینجا
با حالت گریه از بغلم امد بیرون گفت : خیلی بدی دیگه موهامو نمیبافم کندیشون
صدا خنده ارش بلند شد جفتمون برگشتیم طرفش دیدمش تکیه داده به ماشین هانیه داره به ما میخنده
هانیه یکم خودشو جمع جور کرد امیرعلی رسید یه بوق زد
گفت : بیا بالا
با هانیه ارش خدحافظی کردم رفتم سوار شدم
امیرعلی یه بوق برا ارش هانیه زد
پیچیده رفت از کوچه بیرون
پنجره کشیدم پایین تکیه دادم نگامو دوختم به بیرون
یکم که از فرحزاد دور شدیم
تو یه کوچه خلوت تاریک پیچید زد کنار . سنگینی نگاشو رو خودم حس میکرد
اروم گفت : اون همه مرد تو اون سفرخونه بو نمیدن ..من که شوهرتم …پدر اون بچه ی که تو شکمتم بو میدم اره ……
برگشتم طرفش گفتم : چرا وایسادی برو دیگه
امیرعلی یکم جدی نگام کرد گفت :مگه نگفتم خوشم نمیاد تو خیابون مانتو رنگ روشن بپوشی ….اونم مانتو به این تنگی ….تو به اندازه کافی باسنت برجسته هست این مانتو تنگم میپوشی
کلافه دستشو کرد تو موهاش سرشو برگردوند
گفتم : امیرعلی بس کن خواهشا” برو خونه
عصبی برگشت طرفم گفت : برم خونه که بری تو اتاقی که برا خودت درست کردی …انگار نه انگار که منم تو اون خونه هستم .
وای خدای من این امیر چرا انقدر لوس شده .
یه لبخند پهن زدم گفتم : امیر چقدر لوس شدی
برگشت کامل طرفم نگام کرد نگاش رو کل صورتم چالای رو گونهام بود
گفت : لوسم کردی ….خودت لوسم کردی …خودت پرتوقعم کردی…وابستم کردی به خودت بعد ولم کردی …
گفتم :ولت نکردم امیر به جان خودت دست خودم نیست …نمیتونم بیام طرفت
امیر نگاشو ازم گرفت تکیه داد ماشین روشن کرد راه افتاد گفت : زبونت که انقدر تلخ شده اونم دست خودت نیست .

سریع حرفو عوض کردم گفتم : امیر گرسنمه یه چی بگیر شام بخوریم
یه نگاه بهم کرد یه لبخندمحو زد سرشو تکون داد جلو یه پیتزا فروشی بزرگ نیگر داشت خواستم پیاده شم نزاشت
گفت : با اون مانتو نیا از ماشین پایین صبر کن الان میگیرم میارم تو ماشین بخوریم
روموبرگردوندم اروم گفتم: امل
گفت : شنیدم چی گفتی .
برنگشتم نگاش کنم
از ماشین پیاده شد رفت تومغازه
افتابگیر کشیدم پایین خودمو تو اینه دیدم
رژم پاک شده بود
از تو کیفمو رژمو دراوردم مالیدم رو لبام یکم لبامو خوردم وای خدا جونم چه مزه خوبی داره
20 مین طول کشید تا امیرعلی امد در ماشین باز کرد امد نشست تو ماشین پاکت پیتزا گذاشت رو پا من
ماشین روشن کرد
راه افتاد جلو یه پارک نیگر داشت
در ماشین باز کردم پریدم از ماشین پایین
امیرعلی هم امد پایین خیلی جدی گفت : کی به تو گفت بیای پایین
رفتم نشستم رو نیمک که جلو پارک بود گفتم: برو بابا میخوای تو اون قفس شام بخوریم یه نفس عمیق کشیدم که بوی گنده اشغال پیچید تو ریهم حالم بهم خورد قیافمو جمع کردم برگشتم طرف امیرعلی که با لبخندی که به زور جلوش گرفته بود داشت نگام میکرد گفت : خانم کوچلو رفتی بغل سطل اشغال نشستی
پاکت پیتزا با حرص گذاشتم رو نمیکت رفتم طرف ماشین گفتم : من اصلا” شام نمیخورم
در ماشینم محکم کوبیدم بهم
امیرعلی لبخندش پررنگتر شده بود سرشو تکون داد رفت پیتزا هارو ورداشت امد نشست تو ماشین پیتزا منو گذاشت رو پام گفت : قهر نکن بخور
نگاش کردم گفتم : قهر نکردم نمیتونم غذا بخورم برو خونه حالم داره بد میشه
کلافه نفسشو فرستاد بیرون
ماشین روشن کرد بی هیچ حرفی رفتیم خونه تا رسیدم خونه مردمو زنده شدم بدجور حالت تهوع داشتم …
ماشین پارک کرد دیگه منتظرش نشدم
رفتم سوار اسانسور شدم
رفتم بالا
دستمو گذاشتم رو زنگ خونه پشت سر هم زدم
ناهید امد در باز کرد گفت : چه خبر چی شده
کیفمو انداختم تو بغلش خودمو پرت کردم تو دستشوی .
کیفمو انداختم تو بغلش خودمو پرت کردم تو دستشوی .
انقدر بالا اوردم معدم سوخت سرمو گرفتم زیر شیر اب تمام هیکلم خیس شد در دستشوی باز شد امیرعلی امد تو گفت : چته باده
چرا خودتو خیس کردی
کلافه گفتم : معدم داره میسوزه
امیرعلی امد نزدیکم دستمو گرفتم جلوش گفتم :نیا امیر به خدا هیچی دیگه تو معدم نیست بالا بیارم برو بیرون
عمه با یه حوله امد تو دستشوی گفت : امیرجان مادر برو تو من خودم هستم
امیرعلی عصبی دستشو کرد تو موهاش رفت از دستشوی بیرون
عمه حوله انداخت رو موهام کمکم کرد از دستشوی رفتم بیرون
ناهید امد نزدیکم اروم کفشامو از پام در اورد
عمه ازم فاصله گرفت گفت : ناهید ببرش بالا تا من براش سوپ درست کنم
هیچ جونی تو پاهام نبود به زور داشتم میرفتم
چشمام داشت سیاهی میرفت
ناهید دستشو انداخت زیربازوم چشمام سیاهی رفت خوردم زمین فقط صدا جیغ ناهید شنیدم دیگه هیچی نفهمیدم .
با بوی تند الکل که پیچیده بود تو بینیم چشمامو باز کردم
عمه دیدم پنبه گرفته جلو بینیم
سرمو کشیدم عقب گفتم :عمه ببرش اونور حالم بد شد
امیرعلی دیدم تکیه داده بود به در اتاق داشت نگام میکرد
با دیدن چشمای بازم یه قدم از در فاصله گرفت ولی زیاد نزدیکم نیومد گفت : بهتری .
سرمو تکون دادم
عمه : خدارو شکر الان برات سوپ میارم …خدا بهت رحم کرد فشارت خیلی پایین بود
عمه از اتاق رفت بیرون
امیرعلی نشست رو کاناپه که گوشه اتاق بود گفت : با شکم خالی قلیون کشیدی حالت بد شده …
دکترت گفت : دود قلیون هم برا خودت …هم برا بچه تو شکمت ضرر داره
پاشدم نشستم تکیه دادم به تخت
سرم به دستم بود
گفتم : دکترم اینجا بود
امیرعلی : اره

عمه امد تو اتاق ظرف سوپ گذاشت رو عسلی جلو دماغمو گرفتم گفتم : عمه تو رو خدا ببرش بیرون جون بالا اوردن ندارم
عمه نشست لب تخت سرمو که تموم شده بود از دستم کشید بیرون یه چسب زخم زد رو دستم .
کاسه سوپ ورداشت گفت : دکترت گفت هرجور شده باید این سوپ بخوری ابلیمو ریختم توش ترش ترش شده
به زور دوتا قاشق خوردم حالم بد شد
دویدم طرف دستشوی همون دوتا قاشقم که خورده بودمو اوردم بالا
عمه امد تو دستشوی کمکم کرد امدم بیرون امیرعلی کلافه گفت : یعنی تا 9 ماه میخواد اینجوری باشه …عمه درازم کرد رو تخت
گفت :دکترش میگه طبیعی
امیرعلی : کجاش طبیعی 3 ماه نتوسته لب به هیچی بزنه …2 کیلو وزنش کم شده …زخم معدش اگه عود کنه چی.
حضور امیرعلی بالا سرم حس کردم چشمامو باز کردم نشست نزدیک تخت رو زانوهاش گفت : باده شیر موز تو یخچال هست یخ شده میخوری برات بیارم
ابروهامو انداختم بالا گفتم: نه امیر میخوام بخوابم . این ظرف سوپ از اینجا وردار خیلی بو میده
عمه امد ظرف سوپ از رو عسلی ورداشت
امیرعلی هم پتو خواست مرتب کنه روم گفت : پاشو لباستو عوض کن
سرمو تکون دادم
عمه : بیا امیر این ظرف سوپ ببر پایین من کمکش لباسشو عوض کنم
امیرعلی : نه مامان جون شما برو خودش میتونه عوض کنه
وای خدا جونم تو این وضعیتم ول نمیکنه انگار عمه الان منو میخوره
عمه دیگه هیچی نگفت از اتاق رفت بیرون
امیرعلی رفت از تو کشو یه پیراهن بهاری ابی اورد داد دستم گفت : کمکت کنم
پیرهن ازش گرفتم گفتم: نه نزدیکم نیا
امیرعلی نفسشو محکم فرستاد بیرون هیچی نگفت رفت عقب نشست رو کاناپه گوشه اتاق
اروم لباسمو عوض کردم پشتم به امیرعلی بود سنگینی نگاشو رو خودم حس میکردم پیرهنمو پوشیدم
رفتم دراز شدم رو تخت
پاشد امد پتو کشید روم چراغ خاموش کرد رفت دراز شد رو کاناپه گفتم : نمیری تو اتاق خودت
خیلی جدی گفت : نه این جا راحتترم .
منم دیگه هیچی نگفتم چشمامو بستم خوابم ببرد

با گرسنگی شدید بیدار شدم از رو تخت امدم پایین
در اتاق باز کردم
رفتم بیرون دیوار کوبا روشن بودن
از پلها رفتم پایین
رفتم تو اشپزخونه چراغ عود زدم
در یخچال باز کردم پاکت شیر از یخچال ورداشتم
ریختم تو لیوان
از تو کشو هم یه کیک ورداشتم
شیر داغ نکردم بوش حالمو بد کنه
نشستم رو صندلی شیر کیکمو تا نصفحه خوردم البته با ترس لرز دعا دعا میکردم نیارم بالا . لیوان گذاشتم تو ظرفشوی
برق عود خاموش کردم رفتم بالا تو اتاقم
رفتم تو اتاق نشستم لبه تخت خواب از سرم پریده بود چراغ خواب زدم یه نگاه به ساعت کردم ساعت 2صبح بود
چراغ خوب پیچیدم افتاد رو امیرعلی که رو کاناپه خوابیده بود …چقدر دلم برا این که تو خواب بینمش تنگ شده ….چقدر تو خواب معصوم مهربونه دستشو مردونه گذاشته بود بالا سرش یه پتو مسافرتی هم روش بود چه جوری جاش شده رو این کاناپه لنگای درازش از کاناپه اویزونه…
دلم میخواست برم بغلش کردم دستمو بکشم رو موهاش.
صداشو شنیدم گفت : تا کی میخوای اون نور بگیری تو صورت من
یه لبخند زدم دراز شدم رو تخت گفتم : امیر خیلی وقته ندیدمت حالتات یادم رفته .
دستشو کشید رو صورتش پاشد نشست رو کاناپه گفت : بگیر نورو اونور.
چراغ خواب برگردوندم گفت : چرا بیدار شدی
من : گرسنم بود
دستشو کشید تو موهاش موهاشو فرستاد عقب گفت : تونستی چیزی بخوری
من : اره یکم شیر کیک خوردم
سرشو تکون داد
گفتم : امیر برو رو تخت بخواب سختت نیست رو کاناپه
یه نفس عمیق کشید گفت : نه خوبه اینجوری بیشتر بهت نزدیکم .
یه لبخند بزرگ زدم گفتم : باید این همه ازت دور میشدم تا اینجور که من دوست دارم احساساتتو بروز بدی.
سرشو تکون داد گفت : خیلی بیانصافی باده من احساساتمو بروز نمیدادم ولی خودت تو این مدت کوتاه که باهام زندگی کردی نفهمیدی چقدر برام عزیزی
چرا فهمیدم …ولی زبون تلخت گند میزد به همه چی .
و الان برعکس شده …زبون تو تلخ شده
دمر شدم رو تخت امد نزدیکم نشست رو
زانوهاش کنار تخت البته با فاصله زیاد گفت : خانوم کوچلو من دیگه نباید اینجوری دمر دراز بکشه
دستمو دراز کردم دستشو گرفتم گفتم : امیرعلی اصلا” حرفشو نزن من اگه دمر نخوابم …خوابم نمیبره .
امیرعلی دستمو که تو دستش بود برد نزدیک لباش یه بوسه طولانی بهش زد
پاشد دستمواروم ول کرد رفت نشست رو کاناپه گفت : نمیخوام حالت بد بشه …همون یه ذره غذای که خوردی بیاری بالا
گفتم : حالا نگرانیت برا منه یا برا بچت
دراز شد رو کاناپه دستشو گذاشت بالا سرش گفت : اون بچه هنوز برام ارزشی نداره ….چون تو رو از من دور کرده
گفتم: یعنی دوستش نداری

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.6 / 5. شمارش آرا : 8

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا