رمان استاد خاص من

رمان استاد خاص من پارت 15

5
(3)

 

 

رامین که از شدت خنده دیگه حتی صداش درنمیومد و فقط یه بدن لرزون جلوی چشمم خودنمایی میکرد و من در حالی که داشتم قهقهه میزدم بالاخره خودم و رسوندم بالا سر عماد:
_زنده ای؟

صورتش سرخ سرخ شده بود و همچنان پخش زمین بود که فقط چشماش و باز و بسته کرد و قبل از اینکه چیزی بگه آوا اومد تو آشپزخونه:
_اومدین جوجه درست کنید یا…
با دیدن عماد حرفش نصفه موند و خنده اش گرفت که گفتم:
_فعلا که مرغمون داره سر زا میره!

و به عماد اشاره کردم که هرچند سخت اما سعی کرد بلند شه و بین تلاشاش با صدای ضعیفی که انگار توان قوی شدن نداشت زمزمه میکرد:
_من مرغ نیستم!من مرغ نیستم!

و با این کار فقط مارو بیشتر میخندوند که رامین دستش و گرفت تا کمک کنه بلند شه و گفت:
_خیلی خب رفیق تو مرغ نیستی خروسی!

و همین حرف رامین برای اینکه من و آوا هم از شدت خجالت و هم از شدت خنده لپامون گل بندازه اما به روی خودمون نیاریم کافی بود!

رامین هاج و واج نگاهی به من و آوا که تا مرز انفجار پیش رفته بودیم انداخت و با فکر به حرفش بی هوا دست عمادی و که هنوز کاملا بلند نشده بود و ول کرد:
_نه نه من…من منظورم این نبود…

با دوباره افتادن عماد روی صندلی و پخش شدنش روی زمین حرف رامین نصفه موند و حالا من و آوا آزادانه میخندیدیم و عماد و رامین چشم تو چشم هم حتی پلک هم نمیزدن که دلم واسه عماد سوخت و نشستم کنارش و بین خنده هام گفتم:
_این صندلی دیگه صندلی بشو نیست!
و شونه ای بالا انداختم که با کلافگی اشاره ای به تموم هیکلش کرد:

_این عمادِ که دیگه اون آدم سابق نمیشه حالا تو به فکر صندلی ای؟
قهقهه ای زدم و دستش و گرفتم:
_پاشو مرد

که آوا روی صندلیِ دیگه ی میز غذاخوری نشست:
_پوف فکر نکنم امشب قسمت شه که یه جوج به بدن بزنیم!
همونطور که نشسته بودم گفتم:
_تو نگران اون شکم واموندت نباش من یه جوری سیرش میکنم

که ایش کشیده ای گفت:
_من که بخاطر خودم نمیگم،هی جوجه جوجه کردین خوشگل مامان دلش خواسته!
همزمان با بلند کردن عماد روبه روی آوا ایستادم و با خنده جواب دادم:
_والا انقدر که خود مامان دلش میخواد بچه دلش نمیخواد!
چپ چپ نگاهم کرد:

_احتراما از بین رفته،قدیما به خواهر بزرگترشون احترام میذاشتن!
که حالا قبل از اینکه من جوابی بدم عماد در حالی که با دست سرش و ماساژ میداد گفت:
_بحث نکنید این جوجه لعنتی و درست کنیم تا تلفات دیگه ای ندادیم
و در حالی که با قیافه ی گرفته ای میخندید بهم اشاره کرد که باقی وسایلارو آماده کنم…

 

آوا باهامون نیومد توی حیاط و ترجیح داد توی خونه تلویزیون ببینه و من همراه رامین و عماد رفتم بیرون.

به ظاهر حرفه ای سیخ های جوجه رو مرتب میکردم که عماد دست به چونه و متفکر نگاهم کرد:
_یعنی میخوای بگی بلدی؟
بدون اینکه چشم از سیخ ها بگیرم جواب دادم:
_این انگشتارو میبینی؟
و به انگشت دستام اشاره کردم:

_از هر کدومشون یه هنر میباره!
که در کمال تعجبم عماد خندید و سری تکون داد:
_لابد بخاطر همین هنرهای فراوانم بود که اونوقت بهت گفتم لازانیا درست کن پیچوندی؟!
و ابرویی بالا انداخت که اول با اخم نگاهش کردم اما بعد خندم گرفت:

_پس فهمیدی و به روم نیاوردی؟
سری به نشونه ی تایید تکون داد و سیخ هارو روی منقل چید:
_مثل همون شبی که صیغه خوندیم و تو توی اتاقم خوابیدی و من واسه اینکه از دستت خلاص بشم خودم و زدم به خواب و زیر مشت و لگد لهت کردم!

با شنیدن این خرف صدای خنده هام ساکت شد اما برخلاف من عماد فقط نگاهم کرد و خندید که محکم کوبیدم به بازوش:
_پس بیدار بودی؟!
اوهومی گفت و لپم و کشید:
_ولی وقتی خون دماغ شدی پشیمون شدما!

لبخند رضایت بخشی زدم:
_و از اونجا بود که عاشقم شدی؟!
متقابلا لبخندی زد و با نفس عمیقی جواب داد:
_نه دنبال یه راه ساده تر گشتم واسه خلاصی از دستت اما خب از جایی که پیدا نکردم الان اینجاییم!

و شونه ای بالا انداخت که نفسم و با حرص بیرون فرستادم:
_پس چون راهی نبود عاشقم شدی؟!
ابرویی بالا انداخت اما قبل از اینکه جوابی بده رامین باد بزن به دست اومد سمتمون:
_ برید کنار که متخصش اومد!

اما همینکه خواست دست به کار شه با شنیدن صدای آوا که داشت صداش میزد پوفی کشید و رفت توی خونه!

نگاهم سمت رفتن رامین بود که حالا با حرف عماد به خودم اومدم:
_نه چون عاشقت شدم دیگه راهی نبود!
گیج و مبهم نگاهش کردم که جواب داد:
_جواب حرفِ چند دقیقه قبلت بود!
آروم خندیدم:
_چه عشق تو عشقی شد!

و نیمرخ صورتم و به سمتش چرخوندم که چونم و بین دوتا انگشتش گرفت و صورتم و سمت خودش چرخوند…
نگاهمون به هم گره خورده بود که بی هوا دستش پشت گردنم گذاشته شد و دست دیگش رو حلقه ی دور کمرم کرد و اینطوری من و به خودش چسبوند!

چند لحظه ای همینطوری گذشت تا اینکه طاقت نیاوردم و گفتم:
_میخوای چیکار کنی عماد؟!
که سرش و نزدیک گوشم برد و لب زد:
_میخوام بهت تجاوز کنم!
و تو گوشم خندید که ادای خندیدنش و درآوردم و قبل از اینکه حرف دیگه ای پیش بیاد این لب های عماد بود که گرم و عاشقانه روی لب های من فرود اومده بود!

انقدر گرم که حس میکردم گرمای هوا چندین برابر شده و من اما موندن تو این هوای گرم و آتشی رو دوست داشتم!
غرق طعم لب هاش بودم که یه دفعه گاز ریزی از لبام گرفت و همین باعث شد تا بین همین بوسه آروم بخندم و دستم و روی بازوهاش فشار بدم و یه دفعه صدای رامین توی فضا بپیچه:

_چیکار کردی عماد؟باد زدی که نسوزه؟
با کوهی از استرس از هم جداشدیم و مثل برق گرفته ها اطراف و نگاه کردیم که به دفعه چشمم افتاد به سیخ های جوجه و همینطور که عماد داشت موقعیت و بررسی میکرد تا ببینه رامین چیزی دیده یا نه گفتم:

_هر ۴تا سیخ سوخته فقط بهم بگو چطوری سیخ هارو عوض کنیم تا رامین نرسیده
و با کم عقلی تموم خواستم سریع سیخ هارو بردارم که حس سوختن انگشتام تا عمق وجودم و به درد کشید و باعث جیغ بلندم شد…

 

صدای جیغم کل حیاط و پر کرده بود و دستم و تو هوا میلرزوندم و عماد و رامین فقط نگاهم میکردن که یه دفعه عماد مچ دستم و گرفت و انگشتام و گذاشت تو دهنش!

انقدر از این کارش متعجب شدم که حالا فقط با دهن باز و چشمای از حدقه بیرون زده داشتم نگاهش میکردم که با چشماش یه جورایی ازم پرسید’بهتری؟’

که سرم و به نشونه ی آره بالا و پایین کردم و حالا لباش دور انگشتام یه کمی باز شد و من خواستم دستم و از دهنش بکشم بیرون که یه دفعه با گاز محکمی که از انگشتای سوختم گرفت مطمئنم اشک تو چشمام حلقه بست و به هر بدبختی که بود دستم و از دهنش بیرون کشیدم و دوییدم به سمت استخری که انگار تنها راه نجاتم بود و دستم و گذاشتم تو آب!

صدای قهقهه های رامین و عماد بدجوری رو مخم بود که دماغم و تو صورتم جمع کردم و بلند شدم سرپا:
_ساکت شو عماد،تویکی ساکت شو که خیلی از دستت شکارم!
و خواستم به سمتش قدم بردارم که نمیدونم پام به چی گیر کرد اما به پشت افتادم توی آب!

حالا دیگه انگار داشتم ته دنیارو به چشم میدیدم چون نه شنا کردن بلد بودم و نه میتونستم خودم و کنترل کنم!

سرم یه لحظه میرفت زیر آب و یه لحظه به هر سختی که بود بیرون میومد و با دید تارم عماد و رامین و میدیدم که روبه روی استخر وایساده بودن و انگار هیچکدوم قصد انجام کاری نداری نداشتن و تماشاگر این لحظه ها بودن!

انقدر آب خوردم و بالا و پایین پریدم که بی هوا سنگین شدن چشمام و حس کردم و بعد هم سیاهی مطلق تموم چشمم و گرفت…

فارق از تموم دنیا…
چیزی شبیه یه خواب طولانی یا شاید هم مرگ!
اما نه مرگ بود و نه حتی خواب طولانی که با ضربه هایی روی قفسه ی سینم دوباره چشم باز کردم و باز کردن چشمم همزمان شد با چکیدن قطره های آب روی موی عماد به داخل چشمم و در عین ناباوری تو همین ثانیه انتقامم و گرفتم و پس گردنی محکمی بهش زدم که جا خورد:
_من که نجاتت دادم!

چشمام و باز و بسته کردم و تو همون حال به هق هق افتادم:
_هرچی میکشم از دستِ توعه!
و با صدای بلندی ادامه دادم:
_تو!

که یه دفعه آوا دستش و گذاشت رو دهنم:
_کاش غرق میشدی ولی اینطوری با جیغ جیغات مخمون و نمیخوردی!
و نفسش و فوت کرد تو صورتم و دستش و از رو دهنم برداشت که نشستم سرجام و گفتم:
_از همتون متنفرم
و لب و لوچم آویزون شد که عماد بلند شد:
_فکر کنم جادومون کردن امشب به اندازه یه ماه اتفاق ناگوار افتاد!
و شونه ای بالا انداخت که حالا آواهم کنار رامین ایستاد:

_حالا اگه خدایی نکرده قسمت بشه و یلدا زنت بشه به این اتفاقا عادت میکنی
و با صدای آروم تری ادامه داد:
_بین خودمون بمونه،این خواهر من یه کمی نحسه!

و آروم خندیدن که از رو زمین بلند شدم:
_اصلا من میرم بخوابم!
و راه افتادم سمت خونه
که صدای عماد و پشت سرم شنیدم:
_همینطوری چکه کنان میخوای بری؟!
تازه به خودم اومدم و نگاهی به سرتا پام کردم،
از جای جای بدنم آب میچکید و همین چند قدمی هم که رفته بودم پر از نشونه های عبورم شده بود که روبه عماد گفتم:

_لابد توقع داری تا صبح بشینم اینجا که خشک شم؟
اشاره ای به خودش کرد:
_باهم میشینیم!
و چشم و ابرویی واسم اومد و قبل از اینکه من جوابی بدم رامین گفت:
_پس تا شما از این حال در بیاید من و آواهم بریم یه چیزی بخریم واسه شام و به آوا اشاره کرد…

چند دقیقه ای از رفتن آوا و رامین میگذشت و من روی صندلی توی حیاط نشسته بودم و عماد جلوم رژه میرفت که کلافه گفتم:
_با این سر و وضع حالا بیا به مامان ثابت کن که فقط رفتی یه رستوران شام خوردی!

آروم خندید و به درخت کنارش تکیه داد:
_کی بشه دیگه استرس این و نداشته باشیم که باهمیم!
شونه ای بالا انداختم:
_فعلا که دارم میرم آقا و فکر نکنم اون روز و ببینیم

تو نور کم بالا سرمون اخم چهرش و دیدم و بی هوا خندیدم:
_قشنگ معلومه دلت واسم تنگ میشه ها!
رنگ نگاهش به حالت متفکری تغییر کرد و در حالی که سرش و تکون میداد گفت:

_کور خوندن تو هرجا بری منم میام!
و قبل از اینکه بهم فرصت جواب دادن بده راه افتاد!
متعجب بلند شدم:
_کجا؟
بدون اینکه برگرده جواب داد:
_بمون الان برمیگردم!

تو تعارف یا شایدهم بخاطر اینکه جلوش کم نیارم و ترسو بودنم و نشون ندم نشستم سرجام:
_پس زود بیا
که صدای خنده هاش اومد و ازم دور تر شد!

بیخیال همه چیز نگاهی به لباسام کردم و غرغر کنان با خودم گفتم:
_حالا اگه خشک شدن!
و پوفی کشیدم و خواستم تکیه بدم که انگار صدای زوزه ی گرگ به گوشم رسید!

با قلبی که نصفش از کار افتاده بود بلند شدم و اطراف و نگاه کردم که حالا صدای جیغ از سرتا سر حیاط یا شاید حتی تو خونه باعث شد تا دستام و محکم رو گوشام بذارم و جیغ بزنم:
_عماد!

و اما صدام تو صدای جیغ های بلندی که کشیده میشد گم شده بود دلم نمیخواست گریه کنم که دوباره عماد و صدا زدم و به مثل قبل به نتیجه ای نرسیدم!

با هراس نگاهی به در خروجی از خونه انداختم فاصلم باهاش زیاد بود اما باید میرفتم که با دو رفتم سمت در اما دویدن همانا و نرسیده به در زمین خوردن همانا!

حالم بدجوری زار بود که انگار تسلیم شدم و دستی رو لبم که حس میکردم خونیه کشیدم و زدم زیر گریه!

که حالا آهنگ رعب آوری از چهار طرف حیاط تو سرم پیچید…!

با جیغ فرا بنفشی به هر سختی که بود از رو زمین بلند شدم و بالاخره تو این صدای سرسام آور و با تن و بدنی بی جون خودم و رسوندم به در خروجی و با وجود لرزش دستم در و باز کردم که یه دفعه صدای آهنگ قطع شد و صدای دیگه ای توی بلندگوهای حیاط پیچید:

_کجا؟
پر استرس آب دهنم و قورت دادم و سعی کردم بی توجه به صدا فقط از خونه بزنم بیرون و قدمی برداشتم که دوباره صدا به گوشم رسید:
_مگه با تو نیستم؟
و از فاصله ی نزدیک تری ادامه داد:
_هوم؟

یه لحظه حس کردم چقدر این صدا آشناست!
صدایی که حالا نزدیکم بود!
سعی کردم آروم باشم چشمام و باز و بسته کردم و با دستای مشت شده به سمت عقب برگشتم که برگشتنم مصادف شدن با دیدن صورت وحشتناکی و جیغ بلندی که از ته دلم کشیدم!

زل زده بودم بهش و مثل دیوونه ها جیغ میکشیدم که یه دفعه روپوش صورتش و برداشت و زد زیر خنده!
عماد بود!
عمادِ بی فکر!
عمادِ بیشعور!

نگاهش میکردم اما صدام ساکت نشده بود که دستش و گذاشت رو دهنم:
_هیس،یه شهر و گذاشتی رو سرت!
اما من حالم بدتر از اونی بود که بتونم آروم شم پس در حالی که میلرزیدم و از چشمام اشک جاری شده بود دستش و پس زدم و با صدای گرفته ای گفتم:

_روانی!نزدیک بود از ترس بمیرم!
لبخند گله گشادی زد:
_فعلا که زنده ای!
نمیدونم چم شده بود اما بغض گلوم سنگین تر شد:

_تو که مردنم و میخوای اینکارا لازم نیست بی تعارف به خودم بگو که یه فکری واسش کنم!
و از کنارش رد شدم تا بشینم و منتظر اومدن آوا و رامین بمونم و بعدهم برم خونه که پشت سرم راه افتاد:
_دیوونه شدی یلدا؟!

بدون اینکه برگردم یا حتی وایسم جواب دادم:
_حرف نزن عماد،حرف نزن!
و به راهم ادامه دادم که با دو خودش و رسوند به پشت سرم و یه دفعه دستم و کشید:

_یعنی من حق ندارم زنم و اذیت کنم؟!
نفس عمیقی کشیدم و با عصبانیت صورتم و به سمتش چرخوندم:
_من زن تو نیستم!

انقدر رک و عصبی گفتم که انگار تموم انرژیش تحلیل رفت و انگشتاش دور دستم شل شد!

ثانیه ها بی هیچ حرفی میگذشت که حالا دستم و رها کرد و سری به نشونه تایید تکون داد:
_آره تو راست میگی!
و این بار اون قهر کرد و خواست بره که من دستش و گرفتم!

دستش و محکم گرفتم،
قاطع تر از هر وقتی نمیخواستم تو اوج عصبانیت یا هر وقت دیگه ای از دستش بدم!
خودمم پشیمون بودم از حرفم و نمیدونستم چطور ازش معذرت خواهی کنم که بی هوا خودم و بهش نزدیک تر کردم و کمی بعد دستام و دور گردنش حلقه کردم…

روی پنجه پا ایستادم و بعد از شکار لب هاش در حالی که موج تعجب و توی چشم هاش میدیدم عاشقانه بوسیدمش و وقتی دیدم یخ کرده و همراهیم نمیکنه یه لحظه ازش دل کندم و گفتم:

_یعنی من حق ندارم شوهرم و بوس کنم؟
و با شیطنت نگاهش کردم که این بار عماد لبخند کجی گوشه ی لباش نشست و بی هیچ مکثی یه دستش و زیر زانوهام انداخت و با دست دیگش از پشت کمرم گرفت و به این ترتیب بغلم کرد و با صدای خماری تو گوشم گفت:

_حالا شوهرت و ببوس!
و منتظر نگاهم کرد که صورتم و به صورتش نزدیک کردم و قبل از اینکه لب هام روی لب هاش فرود بیاد گفتم:
_چشمات و ببند تا عشق و بیشتر حس کنی!
و با خنده بوسه ای به لب هاش زدم…

با گاز ریزی که از لباش گرفتم هرچند سخت اما بالاخره ازش دل کندم و عماد هم که حالا یه چشمش بخاطر درد اون گاز بسته بود،من و گذاشت زمین و زیر لب گفت:
_وحشی!

که لبخند دندون نمایی زدم:
_حالا وحشی بازیام مونده!
که دستاش و به نشونه تسلیم بالا برد:
_قربونت من خودم میدونم وحشی تر از تو نیست!
و به مثل خودم لبخند زد که یه دفعه نمیدونم چرا اما لبخند رو لبم ماسید و با صدای گرفته ای گفتم:

_میترسم از روزی که دیگه هیچوقت این اتفاقا تکرار نشه!
با تعجب ابرویی بالا انداخت:
_تو فکر میکنی من میذارم به همین سادگی از دستم بری؟؟
شونه ای بالا انداختم:

_از استادی که تو خواب بزنه خون دماغت کنه هرچیزی برمیاد!
و آروم خندیدم که بی هوا من و توی آغوشش کشید و سرم و به سمت شونش هدایت کرد!

درگیر آرامشی بودم که وصف شدنی نبود!
یه آرامش که انقدر پر بود از حس خوب که داشت دیوونم میکرد و باعث بغضم میشد!
دستش و نوازشوار روی موهای نم دارم کشید و صداش موج دیگه ای از آرامش و آستیش و برام تداعی کرد:
_شاید برات جالب باشه که بدونی ولی این استاد هرچی تا الان خواسته به دست آورده پس تو رو هم مال خودش میکنه معین!شک نکن…

تو اوج بغض به اینکه مثل روزهای غریبگیمون معین صدام زد خندیدم که حالا از آغوشش جدام کرد و در حالی که با دستاش دو طرف شونه هام و گرفته بود با جدیت زل زده بهم:
_حالا که دارم فکر میکنم چقدر خوبه که فامیلی پدر و روی بچه میذارن!

با چشمای از حدقه بیرون زده نگاهش کردم:
_چی؟!
که ادامه داد:
_خب هرطور که حساب کنی ارمیا جاوید و همینطور دخترم که هنوز سر اسمش دو دلم خیلی قشنگ ترن تا اینکه بخواد فامیلیشون معین باشه!

و در حالی که لبخند تحویلم میداد ساکت شد که یه دفعه زدم زیر خنده:
_پس اسم بچه هامونم انتخاب کردی؟
زیر لب ‘اوهوم’ی گفت:
_دارم ب اسم نوه هامونم فکر میکنم حتی!

با این حرفش بیشتر از قبل خندم گرفت و با تکون دادن انگشت اشارم کنار سرم بهش فهموندم که تو عقل نداری و همین برای اینکه عماد با لحن دل فریبی جواب بده کافی بود:
_تا وقتی تو رو دارم به عقل احتیاجی نیست!

با عشق چشم هاش و از نظر گذروندم و خواستم حرفی بزنم که صدای گوشی عماد دراومد و همین باعث شد تا عماد به سمت میزی بره که یه کمی پایین تر بود بره و منم دنبالش راه بیفتم…

 

از حرف زدنش فهمیدم که رامین پشت خطه و منتظر موندم که با خنده گوشی رو قطع کرد و روبه روم ایستاد:

_بزن بریم،رامین یه رستوران خوب دیده سر راه و اونا الان اونجان
نفسم و فوت کردم تو صورتش:
_با این اوضاع؟
و اشاره ای به جفتمون کردم که حالت متفکری به خودش گرفت:
_من که اینجا لباس دارم!

لبخند مزخرفی تحویلش دادم:
_اما من ندارم
که بی فاصله جواب داد:
_اما ارغوان داره!

و شیطنت بار نگاهم کرد که جلوتر از عماد راه افتادم:
_خیلی خب بیا بریم حاضر شیم فقط یادت حتما برگردیم اینجا و من لباسام و عوض کنم!

صدای ‘چشم’ گفتنش به گوشم رسید و ادامه داد:
_فقط لباسای من و ارغوان تویه اتاقنا!
از حرکت ایستادم و به سمتش برگشتم:
_خب؟!
دندون نما لبخند زد:

_یعنی تو یه اتاق لباس عوض میکنیم!
زدم زیر خنده و در حالی که واسش سر تکون میدادم گفتم:
_ تو خوابم نمیبینی!
که زد روی شونم و بعد یقه ی مانتوم و گرفت:
_دوست دارم تو بیداری ببینم!البته بدونِ اینا!

و یقه لباسم و ول کرد که حالا من لپش و کشیدم:
_اولا که نمیبینی دوما شما بیرون وایمیسی من لباسم و عوض میکنم بعدش میای تو و لباست و عوض میکنی!

اول نگاهم کرد اما بعد زد زیر خنده:
_زرنگی خانم!بدن من چه فرقی باتو داره که تو باید ببینی و من نباید ببینم؟!
خندم گرفت:
_خب زیبایی نداره!
و شونه ای بالا انداختم و دوباره راه افتادم که پوفی کشید اما پشت سرم اومد:

_هی من میخوام سیکس پکام و به رخت نکشم و نمیشه!
بین راه چشمام و باز و بسته کردم و کشیده اسمش و صدا زدم:
_عماد!!
که آروم و بیخیال جواب داد:
_عماد بی عماد،منم وقتی خواستم لباس عوض کنم تو میری بیرون تمام
و این صدای خنده هامون بود که تا آسمون مهتابی امشب میرسید…

 

چند روزی گذشت…
چند روزی که دلم همش تنگ بود!
تنگِ عماد!
و از اون بدتر این بود که کامان و بابا مدام تو گوشم میخوندن که کارهای انتقالی دانشگاه رو انجام بدم و هرچه زودتر از اون دانشگاه برم!

ساعت حوالی ٨ صبح بود که با صدای غرغر مامان چشمام و باز کردم:
_۴روزه داری میگی از خونه آوا اومدم خستم و تا لنگ ظهر میخوابی،حالا دیگه حتی اگه یه پاندا هم باشی از خواب سیر شدی!
یه چشمی نگاهش کردم و سرم و روی بالشت جابه جا کردم:

_و خداوند ستمگران را دوست ندارد!
که حالا با ضربه ای که به ماتحتم خورد هرچی ستم و ستمگر بود از یاد بردم و از جا پریدم!
ماشاالله چه دست سنگینی داشت!

دستم و رو جای مورد ضرب و شتم قرار داده شده گذاشتم و دماغم و تو صورتم جمع کردم:
_این خونه دیگه امنیت جانی نداره!
که مامان ‘هاها’ خندید و دست به سینه روبه روم وایساد:

_خب منم بخاطر همین چیزاست که میگم پاشو برو کارای انتقالت و درست کن و برو دیگه!
سری به نشونه تاسف تکون دادم و از روی تخت بلند شدم:

_به هرطریقی که شده فقط میخواید از دستم خلاص بشیدا!
و جلوی میز آرایشم ایستادم و شونه ای به موهام زدم که تصویر مامان توی آینه افتاد:
_من که میدونم تو از خداته بری!

نمیدونم چرا اما یه دفعه نگاهم رنگ غم گرفت و از تو آینه زل زدم بهش:
_اون واسه قبلا بود مامان،اما من حالا دیگه دلم نمیخواد که برم!
و چشم ازش گرفتم که صداش به گوشم رسید:

_میدونم که تو دلت با اون پسرِ عمادِ ولی خب یلدا این تصمیم پدرته و تو قبولش کردی،حالا میخوای بزنی زیرش؟؟
سری به نشونه ی رد حرفش تکون دادم و با بغض گفتم:
_نه!

و بی حوصله تر از هروقتی موهام و بالای سرم جمع کردم که دستش روی شونم نشست و تو گوشم گفت:
_مردی که دوسِت داشته باشه تا ته دنیا دنبالت میاد و همه تلاشش و میکنه واسه به دست آوردنت!

برگشتم سمتش و گیج و مبهم بهش نگاه کردم که چشمکی زد:
_پس بی هیچ دلواپسی ای برو!

و قبل از اینکه به من مهلت حرف زدن بده راه افتاد سمت در و همینطور که داشت میرفت گفت:
_تا ١٠ میشمرم حاضر شدی و سر میزِ صبحونه ای ها!

با کسلی لبخندی زدم و با ذهن و فکری پریشون کم کم آماده شدم…
اما دریغ از یک ثانیه خروجِ عماد از فکرم!
عمادی که دلم میخواست دوباره امروز در قالب استاد خاص خودم ببینمش و هزار بار توی دلم قربون صدقش برم…

 

جلوی در خونه منتظر خروج پونه بودم و داشتم آهنگ ‘دلبریت و یه کم کمترش کن’ شهاب مظفری و گوش میدادم که بالاخره خانم با لب و لوچه ی آویزون و در حالی که چپ چپ نگاهم میکرد از خونه بیرون اومد و راه افتاد به سمت ماشین!

با حرص در ماشین و کوبید و سوار شد که محکم زدم پس کلش:
_هوی!ماشین قراضه ی بابات نیستا که اینطور داری درس و میکوبی!

که دماغش و جمع کرد تو صورتش:
_قراضه تر از ماشین تو اصلا وجود داره؟
و به طرز وحشیانه ای دستم و پس زد که خندیدم ماشین و به حرکت درآوردم:
_بابا دلبریت و یه کمترش کن

که زد زیر خنده:
_خوابم میاد!
سری به نشونه تاسف براش تکون دادم:
_فکر کن منم اون نامزد جونتم و داری باهاش میری کوه!
که دو دستی کوبید به سینش:
_آخ الهی من قربونش شم!

و لبخند گله گشادی زد که نفسم و عمیق بیرون فرستادم و همزمان مشتی به بازوشزدم:
_اه ولمون کن یه امروز و روانی!

که دوباره چپ چپ نگاهم کرد:
_خر چه داند مزه ی نقل و نبات!
که یه دفعه زدم رو ترمز،
البته بماند که چقدر فحش از آقایون محترم راننده های ماشین پشت سرم خوردم و از روی شال گوشِ پونه رو کشیدم:

_چی؟؟؟کی خره؟
که آب دهنش و با صدا قورت داد و گفت:
_خر چیه؟گفتم قیمت نقل و نبات رفته بالا
و با قیافه زارش با حالت بامزه ای سری تکون داد که خندم گرفت و تکیه بر صندلی ماشین بیخیالِ همه ی دنیا قهقهه زدم و اما حال خوبم ى یه راننده ی بی فرهنگ با بوقی که زد خراب کرد:
_لگنت و بکش کنار گوسفند!

و دستی به نشونه ی اعتراض به سمتم بلند کرد که با خرص نفس کشیدم و قبل از اینکه کاری کنم پونه ی رو مخی گفت:

_هزار بار گفتم اون موهای گوسفندیت و صاف کن بیا این یارو از همین فاصله فهمید یه گوسفند پشت فرمونه!
و دستش و گذاشت جلو دهنش و شروع کرد به خندیدن که صورتم و چرخوندم سمتش و گفتم:

_موهای من فقط حالت داره!
و دوباره خیره شدم به روبه رو و غریدم:
_میکشمت یابو سوار!

و خواستم ماشین و روشن کنم که نرم و آهسته تکونی به خودش داد و در کمال آرامش خاموش شد!

خون خونم و میخورد!
چن تا نفس عمیق کشیدم که آروم شم ولی در آخر نتونستم و چند تا مشت ناب به فرمون زدم:
_خاک تو سر وقت نشناست
و بعد سرم و به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمام و بستم
که یهو صدای روشن شدن ماشینم اومد
متعجب چشم باز کردم که دیدم دست پونه روی سوییچه و داره خودش رو عقب میکشه!

لبخند دندون نمایی زدم و همزمان با به حرکت درآوردن ماشین صداش و شنیدم:
_ما اینیم دیگه!
و دست برد سمت ضبط ماشین و صدای آهنگ و زیاد کرد…

بعد از کش و قوس های فراوان بالاخره رسیدیم به مقصد اصلی!
ماشین و یه گوشه پارک کردم و همزمان با تنظیم عینک آفتابیم روی سرم خطاب به پونه گفتم:
_تکون بده!

که با خنده تکونی به بدنش داد و یه رقص کوچولو اومد:
_دادم!
با شیطنت خندیدم و چشم و ابرویی براش اومدم:

_باشه ولی اینجا جاش نبود!
و بلند تر از قبل خندیدم که ‘زهرمار’ی نثارم کرد و بعد از ماشین پیاده شد.

بیخیال همه ی عالم و آدم راه میرفتیم اما هنوز چندتا قدم بیشتر برنداشته بودیم که آقای جوادی (از بزرگانِ (البته از نظر فیزیکی)حراست)
جلومون سبز شد و نگاهی به سرتا پای من و پونه انداخت و با اخمی که ابروهای مشکی پر پشت ِ تا نوک بینیش و کلفت تر از هروقتی نشون میداد گفت:

_خانما عروسی عمشون تشریف آوردن؟
که باز این طبع شیرین من فعال شد و چشمی به اطراف چرخوندم و با لبخند دندون نمایی گفتم:
_إ شماهم دعوتید؟

و منتظر نگاهش کردم اما اخمش غلیظ تر شد و همزمان آرنج پونه تو شکمم فرو رفت و تو گوشم زمزمه کرد:

_ میمیری لال شی!
و قبل از اینکه من جوابی بدم انگشت اشاره ی جوادی به نشونه تهدید رو هوا تکون خورد:

_فعلا بفرمایید حراست تالار تا بعد!
و به حراست خوف ناکی که چند متو جلوتر بود اشاره کرد و منتظر موند تا راه بیفتیم که نگاهم و مظلوم کردم و عینکم و از رو سرم برداشتم و همزمان با جلو کشیدن مقنعم گفتم:

_آقای جوادی،جوونیه و جاهلی و
با صدای آروم تری ادامه دادم:
_خوشگلی!
که یه دفعه فریادش باعث لرزش تنم شد و هر فحشی که بلد بودم تو دلم بهش دادم:

_با زبون خوش بفرمایید حراست!
و زیر لب استغفراللهی گفت که چپ چپ نگاهش کردم و دست پونه رو گرفتم و جلوتر از جوادی راه افتادیم…

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا : 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نوشته های مشابه

‫6 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا