پنج شنبه , فروردین ۲۹ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان معشوقه اجباری ارباب

رمان معشوقه اجباری ارباب

رمان معشوقه اجباری ارباب

رمان معشوقه اجباری ارباب

رمان معشوقه اجباری ارباب براساس داستانی واقعی❌ بسم االله الرحمن الرحیم مامانم شونه هامو تکون داد و صدام می زد: – آنی؟ آنی؟ – هووم. – هووم چیه ؟ پاشو ببینم ؟ مگه نمی خواي بري خیاطی ؟ با شنیدن اسم خیاطی چشمامو باز کردم و سیخ نشستم و گفتم: …

ادامه نوشته »

پارت آخر رمان معشوقه اجباری ارباب

آراد نگام کرد و گفت: نترس! اگه چيزي بگه، اولين کسي که مي کشم خودشه! اينو گفت و با سرعت از پله ها رفت بالا. ليوانا رو از ميز برمي داشتم. خاتون با پيش دستي که تکه کيکي رو که آراد گذاشته بود، داد دستم و گفت: – ببر اتاقش. …

ادامه نوشته »

پارت ۴۲ رمان معشوقه اجباری ارباب

– پس چرا رنگت پريده؟!  – ها؟… پريده؟! …کجاش پريده؟!…من خوبم! – مطمئني خوبي؟! – آره… آره. صبحونتو بخور. دستشو گذاشت رو پيشونيم، بعد رو صورتم و گفت: پس چرا انقدر داغي؟! دستمو گذاشتم رو صورتم. راست مي گفت. عين موتور جت داغ کرده بودم. بيچاره پسرا! چطور به عشقشون …

ادامه نوشته »

پارت ۴۱ رمان معشوقه اجباری ارباب

جون خنديدن نداشتم.گذاشتم رو تخت. شالو از سرم برداشت. دکمه هاي پالتومو باز مي کرد.  دستشو گرفتم و گفتم: ول کن! خودم درش ميارم. دستشو برداشت. پالتومو درآوردم، انداختم رو زمين و خوابيدم. پتو رو روم کشيد، صورتمو بوسيد و رفت. آراد! به خدا دوست دارم. بهم فرصت بده فکر …

ادامه نوشته »

پارت ۴۰ رمان معشوقه اجباری ارباب

آراد اومد پيشم و گفت: بريم؟ – زود نيست؟ – بخاطر فرحناز مي گم. به زور از زير دستش فرار کردم. مي ترسم مثل اونشب قشقرق به پا کنه! – باشه، تو برو، من از امير و مونا خداحافظي کنم، ميام. – باشه. فقط زود که فرحناز نبيندت. – انگار …

ادامه نوشته »

پارت ۳۹ رمان معشوقه اجباری ارباب

– بخاطر کتکاي بابات فرار کردي؟!  با تعجب گفتم: چي؟! يعني فکر مي کني من دختر فراريم؟ – آره ديگه؟… مگه از پيش خونوادت فرار نکردي؟ با تعجب بيشتر نشستم و گفتم: فکر مي کردم وقتي از منوچهر خريديم، همه چيو مي دونستي؟ – نه… زنش فقط بهم گفت که …

ادامه نوشته »

پارت ۳۸ رمان معشوقه اجباری ارباب

انگار عصباني بود ولي با آرامش گفت: آراد چرا ديشب مشروب خورد؟ – چرا از من سوال مي کني؟! برو از خودش بپرس! من وقتي رفتم خونه، ديدم حالش بده. با هزار مکافات سوار ماشين کردمش. الانم کمرم درد مي کنه. – خب حالا… چرا عصباني مي شي؟! – آخه …

ادامه نوشته »

پارت ۳۷ رمان معشوقه اجباری ارباب

دستشو برداشت و گفت: بابا ديگه نگو آقا… با اين توصيفاتي که تو کردي، من اگه جات بودم شبا تو بغلش مي خوابيدم!  به زور از ليلا جدا شدم و باهاش خداحافظي کردم و اومدم بيرون. چه هواي خوبي! وجودم پر از انرژي وصف ناپذيراي شده بود! دلم مي خواست …

ادامه نوشته »

پارت ۳۶ رمان معشوقه اجباری ارباب

– نه… تازه مي خوام اين عروسکو ببينم!  فکر کنم ديگه زيادي ازم تعريف مي کرد. چند دقيقه با هم حرف زديم. نگاه کسي رو حس کردم؛ سرمو بلند کردم، ديدم بازم آراد نگام مي کنه. چند تا دختر باهاش حرف مي زدن ولي حواسش به حرفاي اونا نبود. پشتمو …

ادامه نوشته »

پارت ۳۵ رمان معشوقه اجباری ارباب

– قرمز. اگه اون مدل و رنگي که مي خوام گيرم نيومد، ديگه مجبورم يه چيز ديگه بگيرم.  اميرجلوي يه مغازه وايساد و گفت: اين چطوره؟ نگاه کردم. يه لباس بنفش کوتاه که تا رونم به زور مي رسيد.  خنديدم و گفتم: عاليه! ولي بدرد من نمي خوره!  – خب …

ادامه نوشته »