دوشنبه , تیر ۳۱ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان مرگ نواز

رمان مرگ نواز

رمان مرگنواز پارت آخر جلد یک

  اما نميتونم و فقط دست هامو به حالت يك پر سبك توي هوا ميرقصونم… نواختنش كه تموم شد خم شد و پيشونيم رو بوسيد _ آخ سروي چه قدر دل تنگ اين لحظه هامون بودم! نگاش كردم ، چند بار قبل گفتن اين جمله مزه مرگ كامم رو تلخ …

ادامه نوشته »

رمان مرگنواز پارت ۱۳

    آخ از روياى نيمه كاره كه تلخيش از صدتا كابوس ترسناك بدتره!… از خواب پريدم، بى موقع بيدار شدم! درست وقتى كه قرار بود بعد اون بوسه عميق كه لباش به لبام بخشيد حل شم ميون آغوشش ! شب خوبى نداشتم، تمام ديشب از سكوت عجيب داريوش بر …

ادامه نوشته »

رمان مرگنواز پارت ۱۲

  خوشبختى ، خوش حالي و از همه مهم تر آرامش ،حق مسلم هر آدمه! اصلا خدا كيف ميكنه بنده هاش به حقشون برسن! خدا يه مادر مهربونه… يه مادر كه فقط آرزوي شادي بچه هاشو داره … بالاخره ديزاين اتاقم تموم شد. نميدونم چرا دلت ميخواد همه چي اين …

ادامه نوشته »

رمان مرگنواز پارت ۱۱

  وقتي مطمئن شدي سازت آماده است اونو روي شونه ام گذاشتي لبه تختت نشونديم و خودت رو صندلي رو به روم نشستي _ سروي! تو موسيقي رو بلدي! توقعم از تو خيلي بيشتر از بقيه شاگردامه! اما خبر نداشتي ذهنم همه جا هست جز نواختن ويالون!… كم كم داشتي …

ادامه نوشته »

رمان مرگنواز پارت ۱۰

_ بايد با اورژانس تماس بگيريم اهورا مزدا خطر هنوز كامل رفع نشده درمانده صفورا را نگاه ميكند و مينالد: _ اينجا خيلي از شهر دوره كنارش ميروم، دستش را ميگيرم _ با هلي كوپتر ميان پشت سر برانكارد صفورا تا خود هلى كوپتر ميدود و دستش را محكم گرفته …

ادامه نوشته »

رمان مرگنواز پارت ۹

  تنهايى تا قبل از آنكه عاشق شوى فقط تنهايى است، كمى غمگين، كمى بى حوصله… اما واى از آن تنهايي بعد از عاشقى، مثل همين امشب مثل همين حالا… همين حالا كه در قلعه هزار اردك بين من و ارباب داكم چند اتاق فاصله است و من محكوم شده …

ادامه نوشته »

رمان مرگنواز پارت ۸

  رهایم که میکند هر دو نفس نفس میزنيم… اين مرد خوب فهميده است كه لب هايش راه حل خوبي براي هر مشكلي در هر موقعيتي است! از او شاكي ام از دنيا بيشتر از خودم بي نهايت… اخم ميكند و هم زمان لبخند ميزند _ حتي وقتي هم كه …

ادامه نوشته »

رمان مرگنواز پارت ۷

  _ تو اين قفس به اين بزرگي تنهاست؟ سرش را به نشانه مثبت تكان ميدهد _ عقاب ها هميشه تنهان به خودم اجازه ميدهم قدري بيشتر نزديكش شوم دلم سايش بازويش به شانه ام را ميخواهد _ منزوى ان؟ _ تنهايى اصالتشونه! در اوج تنها و بي همتا! عقاب …

ادامه نوشته »

رمان مرگنواز پارت ۶

    بار اول نيست كه در يك پرواز فرست كلاس بهترين كابين اختصاصى هواپيما را براى سفر تجربه ميكنم، آخرين بار وقتى براى تعطيلات به هاوايي ميرفتيم و مامان با اصرار من حاضر شد همراهى مان كند، در يكى از همين صندلى ها افروز آنقدر به پدر چسبيد و …

ادامه نوشته »

رمان مرگنواز پارت ۵

  سايه اى بر سر زندگى ام كم شده است… سه شب است… و طلسم ها اكثرا شب سوم ميشكنند… اما شب سوم ِ نبودنش…. نخواندنم… نخواستنش… هم دارد به آخر ميرسد و خبر از چلچله خوش خبرى نيست …. تلویزيون را روشن ميكنم و آهنگ مورد علاقه ام در …

ادامه نوشته »
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.