چهارشنبه , بهمن ۲ ۱۳۹۸
خانه / 2019 / دسامبر

بایگانی ماهانه: دسامبر 2019

رمان حرارت تنت پارت ۷۷

  جیگر گوشه م رو تخته بیمارستانه …. نفسم سرش رو زانومه و چشم انتظاره … میشه رفت خونه ؟ سرم رو جا به جا میکنم روی زانوش … پلک میبندم و مهم نیست روی ردیف صندلی ها دراز کشیدم و کمی جامبده … کمرم درد گرفته … گردنم خشک …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۳

  ” آیناز “ با رسیدن به خونه با خوشحالی دستی به موهای بلندم کشیدم و درحالیکه در سالن رو باز میکردم بلند بابا مامان رو بلند صدا زدم _آهااااای اهالی خونه کجایید ؟؟ بیاید که گُل دخترتون اومده مامان از توی آشپرخونه سرکی به سالن کشید و سوالی پرسید …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۷۶

  رو .. دیدم گریه ها و دلگیری ها رو … حتی عذاب وجدان ها رو … بیچاره حاج بابا … … بیچاره تورج … بیچاره ما یسنا عقده هاش رو که خالی میکنه … سرخ شده از خجالت غیب میشه … تورج حتی دستش هنوز روی دستگیره ی در …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۲

  یعنی چی این حالش ؟! واااای نکنه ‌…. نکنه مهدی ، امیلی رو دوست داشته باشه ؟! بلند شدم و درحالیکه روی مبل کنارش مینشستم آروم گفتم : _آره…. دوست پسرش !! با دیدن سکوت و خودخوری کردنش آروم شونه اش رو توی دستم فشردم و ادامه دادم : …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۷۵

  تورج با خودش می جنگه … من حس میکنم هرکسی حتی وقتی موهاش یه دست سفید بشه … یا وقتی بخواد بمیره … به پدر و مادر احتیاج داره … پدرو مادر دو تا … فرشته ی الهی هستن … فرشته هایی که خدا به ما ها می ده …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۱

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم

  #Part1 ” نیمـــــــا “ فنجون قهوه رو توی دستای سردم گرفتم و با اخمای درهم بیرون رفتم روی تک صندلی توی حیاط نشستم و به آسمون خیره شدم خیلی وقت بود که با این تنهایی کنار اومدم و توی این سال هایی که گذشته بود سعی کردم با نبودن …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۴۷

-اما در مورد حال روحیش هنوز نمیتونم حرفی بزنم چون از لحظه ای که بهوش اومده هنوز یه کلمه حرف نزده. هاویر اومد سمتم. -حالت خوبه؟ پلک زدم و نگاهمو ازش گرفتم و به سمت دیگه ی اتاق نگاه کردم. -بهتره بذارین استراحت کنه. همه از اتاق خارج شدن. چشمهام …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۷۴

حََل بشم … صدای هق هقم با صدای گریه ی مردونه ی کسری قاطی میشه .. یه : صدا اونور تر میگه ! تو رو خدا بذار بغلش کنم التماس وار حرف میزنه … از کسری جدا میشم … سودابه منظورش تورجه … تورجی که نگاش نمیکنه … که اخمو …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۷۳

  صدا میزنم : تورج یکی از زیر دست تورج رد میشه و منو میبینه … یسنا ؟!؟! … لبخند میزنه : خداروشکر … خداروشکر … خوبی ؟ لبخند میزنم … یه لبخندی که واقعی نیست و ! میگم : خوبم جلو میاد و لبه تخت میشینه … تورج عصبی …

ادامه نوشته »

codebazan