سه شنبه , تیر ۴ ۱۳۹۸
خانه / ۱۳۹۸ / تیر

بایگانی ماهانه: تیر ۱۳۹۸

رمان حرارت تنت پارت ۴۴

کسری بین جمله م میپره و میگه : تازه مسیح بود سر این بدبخت کاله گذاشت … ده بارش فقط با سر و صورت کبود می اومد اینجا چون شازده تون حرصش از ساره رو سر این بدبخت خالی می کرد …. مسیح ـ کسری میزنم یکی یکی دندونات رو …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۷۴

  مطمئنا او را نمی دید. پوفی کشید. تاکسی جلوی باشگاه نگه داشت. پیاده شد و کرایه را داد. نگهبانی از بس دیده بودش کارت عضویتش را درخواست نکرد. داخل شد. آفتاب گرمتر از همیشه بود. دیروز که حسابی طوفانی بود. جوری باد می آمد انگار می خواهد سقف را …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۳۲

لنگ لنگان زیر نگاه سنگین ویهان وارد حموم شدم. بخار کمی فضای بسته ی حموم رو برداشته بود. چندین شمع دور وان روشن بودن و از دستگاه بخار رایحه ی اسطوخودوس پخش می شد. نگاهم به آیینه ی قدی حموم افتاد. یک لحظه از دیدن دختر توی آینه شوکه شدم. …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۷

  ” امیرعلی “ با لبخندی که از روی صورتم پاک نمیشد نمیتونستم نگاه خیره ام رو از جای که چند دقیقه پیش نورا بود بردارم، که با صدای شرمنده پدرش که من رو مخاطب قرار داده بود به خودم اومدم _شرمنده آقای رضایی اگه پذیرایی خوب نبود چای نیمه …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۴۲

  با همون خنده هاش اومد کنارم و اونطرف بچه ها دراز کشید: _یلدا،با وجود همچین بابای توپ و خفنی این دوتا چرا انقدر زشتن؟ و پوفی کشید: _متاسفانه انگار کشیدن به تو! پوزخندی تحویلش دادم: _اتفاقا الان دقیقا شبیه تو هستن، یه یکی دوماه دیگه مثل مامانشون زیبا و …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۷۳

  شهرزاد هم با لبخند و هیجان برایش دست تکان داد. بعد از تمرین حتما برود و ببیندش. دختر خوبی به نظر می رسید. از کنار دو تا پسر رد شد. صدای جون گفتنشان را شنید. حرصش گرفت. ولی جوابی نداد. فعلا نمی خواست برای کسی شاخ و شانه بکشد. …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۶

  چند دقیقه بود که حیرون و پریشون توی اتاق قدم میزدم و نمیدونستم دقیقا چه عکس العملی دربرابرش باید نشون بدم ، از فشار عصبی حالت تهوع گرفتم و درحالیکه دستمو روی دهنم فشار میدادم به سختی لبه تخت نشستم به نقطه ای نامعلوم خیره شدم که در اتاق …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۳۱

کامل روی سرم خم شد. با دو انگشت آروم روی گونه ام زد. -میدونی، دلم برای این صورت زیبا میسوزه وقتی فکر می کنم قراره تا چند وقت دیگه به یه صورت زشت و کریه تبدیل بشه! خودت خواستی … اگه لج نمی کردی و اون اسناد و امضا می …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۷۲

  -به حد کافی تونستی با اسب پیاده روی کنی، از حالا باید دویدن رو یاد بگیریو کمی ترس به جانش افتاد. به نظر سخت می رسید. -میشه… الوند محکم و قاطع گفت: نه! خودش به آرامی سرعت حرکت اسب را زیاد کرد. -کاری که می کنم بکن. -یه ذره… …

ادامه نوشته »
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.