شنبه , بهمن ۵ ۱۳۹۸
خانه / رمان / پاورقی زندگی جلد دوم / پارت ۲۲ رمان پاورقی زندگی (جلد دوم )

پارت ۲۲ رمان پاورقی زندگی (جلد دوم )

-من که مي دونم نيست،ولي باشه…فرزين محرم تراز من،شب بخير
با گفتن اين حرف وارد خانه شان شد،مهيار دقيق نمي توانست به او توضيح دهد. همسر سابقش برگشته وجايي در ميان ذهنش جا خشک کرده است.
مهيار به سمت خانه حرکت کرد و با ديدن پدرش که سوار ماشين کنار برج پارک کرده، به طرفش رفت و بوقي زد.
شيشه ي ماشين پاک کشيده وگفت:سلام؛خيلي وقته منتظرين؟
با ديدن مهيار گفت:نه ده دقيقه
ساينا سرش بيرون اورد وگفت:سلام اقاجون،بيا سوار شو
پرويز:سلام دخترنازم
همراه انان وارد خانه شد.مهيار چراغ ها را روشن کرد وگفت:
-يعني کارتون اينقدر مهم بوده که دم در منتظر بوديد؟
-اره مهمه،بيشتر براي تو
مهيار از روي کنجکاوي چشمانش باريک کرد وگفت:چرا من؟!
-بهت مي گم،مي خواي لباسات و عوض کني؟
سر ش تکان داد:آره…زود ميام
مهيار به طرف اتاقش رفت،پرويز براي خوردن اب به آشپزخانه مي رفت که ساينا از فرصت استفاده کرد وبه دنبالش رفت و گفت:
-اقاجون يه سوال بپرسم؟
ليواني که نصف آبش را خورده بود پايين اورد و گفت:اره بپرس
-اون خانمه کيه؟چرا هر دفعه مياد بابا دعواش مي کنه؟چرا به بابا ميگه مي خواد منو ببينه؟اصلا اون از کجا منو مي شناسه؟
پرويز ميان آن همه سوال گير افتاده بود،و نمي دانست چطور بايد آن سوالات مسلسل وار را پاسخ دهد.لبخندي زد وکمي خم شدوگفت:
–خوب،میدونی…آآ،اون خانمه مثل اقا جواد و ناهید خانوم می خواد تورو ببینه،آخه اون دخترشونه
با چشمان پرازکنجکاوي وموشکافانه پرسيد:دخترشون؟يعني خواهر خاله پريسا،وامين جون؟
با لبخندي سرش تکان داد وگفت:بله…هميني که گفتي،حالا چي شده که مي پرسي؟
-اخه امروز هم اومده بود،بازم دعواش کرد،چرا بابا نمي ذاره من و ببينه؟مگه چه اشکالي داره؟
پرويز اميدوار بود زودتر پسرش بيايد و جواب هاي دخترش بدهد،ايستاد و با کلافه گي دستي به صورتش کشيد:
-چون باهم دعوا شدن و الان قهرن!اونا بايد آشتي کنن تا بابا اجازه بده اون تو رو ببينه
با لبخندي گرم و مهربان سرش کج کرد وگفت:آشتيشون بديم؟!
پرويز خنديد و دستي به موهايش کشيد:نه،خودشون بايد آشتي کنن
مهيار از اتاق بيرون آمد وبه سمتشان مي رفت ساينا با ديدن پدرش سريع پرسيد:اسمش چيه؟
پرويز آهسته گفت:مريم
با تامل سرش تکان داد،مهيار به آنان رسيد وگفت:چي دارين مي گين؟!
ساينا:هيچي
همانطور که به سمت اتاقش مي رفت از پشتِ پدرش به پرويز اشاره کرد چيزي به پدرش نگويد،پرويز با لبخند سري تکان داد.
مهيار گفت:چي شده؟
-چيزي نيست،بشين
هر دو پشت ميز ناهار خوري آشپزخانه نشستند،پرويز دست هايش به هم ماساژداد و گفت:
-مريم امروز بهم زنگ زد
با تبسمي که نشان مي داد هيچ از ادامه گفتگو خوشحال نيست گفت:حدس مي زدم کارتون همين باشه
مهياربا لحن شکاکي پرسيد:پس آدرس خونه من و هم شما داديد؟
-نه ندادم،وقتي گفت اومده خونت خودمم تعجب کردم
آهسته به پيشاني اش زد:واي،امين و پريسا اينجا رو بلد بودن
مهيارنفسي کشيد وگفت:خوب حرفش چي بود؟
-درخواست قبلي، مي خواداجازه بدي ساينا رو ببينه
لبخندي پر از حرص زد:تو زندگي اون همه هستن جز من،محاله بذارم..مثل اينکه گذشته روفراموش کرده
-اگر الان بياد و بگه مهيار من دوست دارم مي خوام بگردم،حاضري ببخشيش و دوباره با هم زندگي کنيد؟!
با مکث کوتاهي گفت:
-نه،چون نه اون حاضر ميشه از عشقش جدا بشه و پيش من برگرده…نه من مي تونم ببخشمش ودوباره باهاش زندگي کنم
-خوب پس چي ميگي؟چرا بايد به تو فکر کنه و بخواد تورو ببينه وقتي تو حاضر نميشي حتي ببخشيش؟!ببين من نمي خوام دخالتي کنم،فقط درخواست يه مادر رو دارم بهت مي گم
با لحن عصبي وناراحتش گفت:مادر؟اون مادرِ دختر من نيست،لازم هم نيست اينو هزار بار بگم
مهياردستي به موهايش کشيد:نمي دونم بايد باهاش چيکار کنم؟!نمي دونم چه جوري بايد بهش بگم نزديک زندگي من نيا
پرويز که نمي خواست حرفي از همسر مريم بزند،چون گمان مي کرد با صحبت کردن او راضي مي شود،با ناراحتي در لحنش گفت:
-مهيار،همسرش فوت کرده
بدون آنکه پلک هايش برهم زند مستقيم از روي ناباوري به پدرش نگاه کرد:چي؟!
دقيق و شمرده به او توضيح مي داد که متوجه شود مريم در شرايط خوبي نيست،وبهتراست ديدن دخترش را از او نگيرد…و به او اطمينان قلبي دهد که قصد ندارد زندگي اش را برهم بزند.
-همسرش و از دست داده،يکي دو هفته ي ديگه هم قراره برگرده استراليا،و(با مکثي گفت)وقراره ازدواج کنه
هنوز در بهت حرف اول پدرش بود،که با شنيدن حرف آخر سري از روي ناباوري تکان داد وگفت:
-غيرممکنه،داره دروغ مي گه که بتونه ساينارو ببينه
-چرا بايد دروغ بگه؟!
صداي مهيار هر لحظه بلند تر مي شد:
-که به ساينا بگه من مادرتم،بعدش اونو باخودش ببره… شما هم ساده حرفش و باور کرديد
پرويز ازاينکه پسرش قانع نمي شد،با صداي خفه شده از عصبانيت گفت:
-اخه اون چه دشمني باتو داره که بخوادهمچين کاري کنه؟!مگه بچه شدي؟کجا مي خواد ببره؟..اون فقط اومده دخترش وببينه، همين
حلقه هاي اشک در چشمانش جمع شد و لبانش تر کرد وگفت:نمي تونم زندگي که باهاش داشتم و فراموش کنم
پرويز نفسي کشيد که همچون پسرش آرام شود.دست روي دستش گذاشت وگفت:تو گذشت کن
به پدرش نگاه مي کند:نمي تونم…شايد اگر ازم معذرت خواهي کرد، ببخشيدمش
-خوب حداقل بهش فرصت بده معذرت خواهي کنه وحرفش و بزنه
-فرصت؟هه…مگه اون به من فرصت داد؟
-مهيار اون گفت حاضره حتي بهش نگي مادرشه،گفت مثل پدرو مادرش يه دوست باشه،اگه بذاري دخترشو ببينه مي ره…من بهت قول ميدم
هنوز فکرش مشغول حرف پدرش که مي خواهد ازدواج کندبود،بازهم بين او ومردي ديگر،خودش در اين انتخاب حذف شده بود.
-نه حرفاشو باور مي کنم،نه نمي تونم اجازه بدم ساينا رو ببينه
بلند شد و به سالن رفت.رو به روي تلويزيون نشست؛کانال ها را پايين و بالا مي کرد.روي برنامه اي مکث کرد،اما هيچ از آن نمي فهميد،کسي کنارش نشست سرش به سختي چرخاند چشمانش براي نريختن اشک قرمز شده بود.
-حواست پيش اونه نه؟يک بار باهاش حرف بزن، اون حرف داره تو هم داري،گلايه شکايت هر چي هست بگيد
نفسش با صدا بيرون داد که آرام شود:چيزي وعوض نمي کنه
-مي دونم،اما خودت و خلاص مي کني،يک بار بهش اجازه بده دخترشو ببينه…بعدش بهش بگو بره ديگه هم پشت سرش نگاه نکنه
باز نگاهش به تلويزيون دوخت وگفت:مگه تو اين هشت سال فراموشش نکرده بود؟حالا هم فکر کنه دختري نداره
پرويز لحنش را مهربان و آرام ترکرد که مهيار راضي شود.
-از کجا مي دوني بهش فکر نکرده؟مگه تو پيش اون بودي؟
با لحن گلايه دارش گفت:
-لازم نبود پيشش باشم،يک بار مي اومد ايران تو اين چند سال،که خيال من راحت مي شد هنوز اين زن بي عاطفه نيست…بفهمم فقط با من بد بود،با نيومدنش به دخترش هم بد کرد
-حق با توئه،اما مريم اونجوري که تو فکر مي کني نيست
-اون زن تو تصور من همون جوريه، که باهاش زندگي مي کردم..بي احساس ونامهربون
بلند شد، پرويز که هنوز نشسته بود به او نگاه کردوگفت:
-اون مدت زيادي ايران نمي مونه،بهت که گفتم داره ميره…من مي شناسمت آدم کينه اي نيستي از هر کسي بدت بياد با يک معذرت خواهي مي بخشيش…اجازه بده عذر خواهي کنه
پوزخندي زد:کاراون از عذر خواهي هم گذشته اگرهم بگه غلط کردم نمي بخشمش
قدمي برداشت که پرويز گفت:خواهش مي کنم مهيار،من امشب بايد بهش جواب بدم
بدون حرفي چند قدم به سمت آشپزخانه برداشت،لحظه اي ايستاد؛مهيار درحرفش مصمم بود. ونمي خواست تغيير کند،اما لحظه اي پشيمان شد و اين اجازه را به خودش داد که اورا از نزديک ببيند و حرفش را بزند،پرويز نااميدانه به موبايلش نگاه مي کرد مهيار گفت:
-قبل از ديدن ساينا بايد باهاش حرف بزنم،بهش بگو فردا ساعت ۱۰صبح کافي شاپ….باشه
پرويز با شنيدن حرف او با سرعت سرش چرخاند. مهياربدون برگشتن مسيرش را تا آشپزخانه طي کرد پرويز با لبخند ي گفت:
-داشتم نااميد مي شدم
مشغول گرفتن شماره ي مريم شد،مهياردر حالي که به کانتر اشپزخانه تکيه داده بود يک دستش در جيب فرو برده بود و دست ديگرش فنجان چاي داشت به پدرش نگاه کرد وگفت:
-شمارش وهم که داري
پرويز ايستاد و به او نگاه کرد:امروز بهم زنگ زد که با تو صحبت کنم ديگه
لبخندي گوشه ي لبش نشاند وگفت:چه سريع هم دست به کار ميشه و واسطه مي فرسته
پرويز:سلام مريم
-سلام
-چرا اينقدر صدات گرفته است؟
با صداي بي رمقش گفت:چون صاحبش رو به موته
-خدا نکنه،يه خبر خوشحال کننده برات دارم
از روي نامطمئني گفت:چي؟
-مهيار قبول کرده ساينا رو ببيني به شرط اينکه قبلش باهات صحبت کنه
با هيجان و از روي خوشحالي گفت:باشه صحبت مي کنم ..ولي در مورد چي؟
-نمي دونم
-خوب کي ؟کجا؟
دستش را به طرف مهيار تکان مي دهد که ظاهرا اسم کافي شاپ را فراموش کرده بود.مهيار با لب خواني به او گفت.پرويز بعد از گفتن نام مکان،مريم با خوشحالي گفت:
-ممنون اقا پرويز خيلي محبت کرديد
-خواهش مي کنم(آهسته گفت)فقط زود نرو که فکر نکنه هولي
مريم خنديد:چشم،خداحافظ
پرويز لبخندي زد:خواهش مي کنم
لبخندي بي اراده بر لبش هايش نشست، دلش فردايي خوش بود که مي خواهد با او صحبت کند واميدوار حرفي قانع کننده براي رفتنش داشته باشد،اگر حرف پدرش درست باشد و مريم،همسرش را از دست داده باشد.امکان ماندنش در ايران زياد است.مي دانست آمدنش چون زلزله اي زندگي آرامش را نابود مي کند
ساينا با چهره ي خواب آلود با تعجب به پدرش نگاه کرد که براي اولين بار زود بيدار شده است.و بدون اينکه عجله اي داشته باشد به راحتي صبحانه اش را بخورد.
-بابا مي خوام امروز وثبت کنم، زود بيدار شدنت،بي سابقه است
نان گرم شده ي تست را جلويش گذاشت و گفت:
با لبخندي سرش تکان داد وگفت:
-قبل از اينکه بيدار شدن بي سابقه ي من وثبت کني،برو دست وصورتت و بشور
-بابا خواب از سرم مي پره
مهيار او را از صندلي بلند کرد وگفت:مگه قراره باز بخوابي که خواب از سرت مي پره؟!
همانطور که خودش را با بي رمقي به سمت سرويس بهداشتي مي رساند گفت:
– از خونه تا مدرسه يه چرت که ميشه زد؟
مهيار با خنده گفت:عمه ات خوب حرف زدن يادت داده ها
-بله ديگه
بعد از خوردن صبحانه شان مهيار دخترش را به مدرسه مي رساند،ساينا در راه چندين بار مي خواست به پدرش بگويد اجازه دهد مريم را ببيند،اما پشيمان شد.بعد از رساندن دخترش به خانه باز مي گردد.
به آينه و ماشين ريش تراشي که در دست دارد نگاه مي کند،نمي داست شش تيغه بهتر است يا مرتب کردن در يک لحظه تصميم گرفت،همان ته ريش را مرتب کند…خنده اش گرفته بود مي خواست خودش را براي کسي که به ظاهر ازاو متنفراست خوش تيپ کند… ميان آن همه لباس و مارک و رنگ گير افتاد…پوفي کشيد وگفت:
-حالا چي بپوشم؟!بدتر از دخترا شدم
با انگشت اشاره اش تک کِت، لباس هايش کنار مي زند، انتخاب لباسي که براي اين ملاقات باشد سخت و دشوار بود.همه ي لباس هايش امتحان کرد،در اينه به خودش نگاهي انداخت و از ميان دندان هاي به هم فشرده اش به خودش نهيب زد:
-تو يه احمقي مهيار،احمق،براي کي داري خوشگل مي کني؟!اون براي ديدن دخترش اومده…نه تو، قصد هم نداره گذشته رو جبران کنه
تک کت قهوه اي روشن با پيراهن سفيد و دکمه هاي سياه وشلوار کتان مشکي پوشيد… عطر مردانه ي مورد علاقه اش زد و بيرون آمد،ساعت ده قرار داشتند و حالا نه وسي دقيقه بود…جلوي کافي شاپ ايستاد و به ساعت مچي اش نگاه انداخت،.پوفي کشيدوپياده شد..به کل کافي شاپ نگاهي انداخت ،جز چند دختر و پسر جوان کسي ديگر در آنجا نبود.از زمان بيناييش زياد به اين کافي شاپ مي آمد.گوشي و سوئيچش روي ميز گذاشت و نشست.
گارسون به سمتش آمد:سلام چي ميل داريد؟
نگاهي به او انداخت:منتظر کسي هستم
با لبخندي سرش تکان داد:بله
مي دانست زود آمده است ونبايد گلايه اي از ديرکردن او مي کرد. عينکش در اورد و به چشمانش مالشي داد…ذهن آشفته اش به جاي فکر کردن به زمان حال ورويايي با مريم، گذشته را مرور مي کرد.نيم ساعت به سرعت گذشت،اما خبري از اونشد…کلافه پوفي کشيد وپايش به زمين مي زد،به آسمان ابري وگرفته که خبر از بارش باران مي داد نگاه کرد.
صداي دينگ در کافي شاپ بلند شد،چشمانش به آن سمت چرخيد…خودش بود سرش در کافي شاپ براي پيدا کردن مهيار مي چرخاند…مردي که سال ها لذت ديدن عشق نديده اش را درشيرين ترين روياهايش مي ديد…اکنون او را در واقعيت مي بيند. فقط نگاهش مي کرد،پالتوي کرم رنگ ساده که با پارچه ي فوتر ساخته شده و روسري ابريشمي سرخ آبي نقره کوبی شده و موهاي کوتاه ل*خ*ت وسياهش که کج روي پيشاني بلندش ريخته بود.
با ديدن مهيار لبخند گرمي به او زد،و موهاي که با چند قدم راه رفتن روي چشمانش ريخت به يک سمت کنارزد.هيجان اولیه ی مريم براي ديدن همسر نابيناي سابقش ديگر فروکش کرده بود. اما مهيار با ديدن آن زن ساده پوش و چهره ي معمولي اما آرامش لرزيد،باورش برايش سخت بود که اين زن ساده پوش اما آراسته وزيبا هماني ايست که روزي محبت هايش را ناديده مي گرفت.آن کينه و دشمني در حال فروکش کردن بودبا قدم هاي شمرده و با متانت با سمتش آمد. اما چقدر دير امده بود.
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟
مريم در حالي که با يک دستش کيف چرم قهوه اي رنگ روي شانه اش گرفته بود،با دست ديگرش صندلي عقب کشاند و با تبسمي گفت:
-سلام
مهيار نفس حبس شده اش را براي آن همه وقار و متانت مريم آزاد کرد و خودش را جمع مي کند وبدون کوچک ترين لبخندي جواب سلامش را به سردي مي دهد:
-سلام
بايد خودش را جدي و سرد نشان دهد،به طوري که او متوجه شود براي شنيدن حرف هايش آمده نه چيز ديگر،مريم نشست وکيفش را روي ميز گذاشت وآن موهاي چموش بيرون ريخته اش را براي صدمين باربه داخل روسري اش هدايت کرد.هر دو در سکوت براي دقايقي نشستند.شبيه دو آدمي غريبه اي که براي اولين بار،قرار ملاقات گذاشته اند.
اولين برخورد بعد از جدايي،چه بايد بگويند،از کجا شروع کنند؟ مريم از بيماري پدرش که مجبور شد با او ازدواج کند؟يا مهيار از اينکه چرا با وجود نابيناايش عاشق ناجي اش شده است؟!هر کدام از آن دو براي آنکه شروع کننده حرف باشد به ديگري نگاه کرد،در يک لحظه نگاهشان بهم قفل شد.
درهمان حال گارسون آمد:سلام…سفارشتون؟
مهيار به گارسون نگاه کرد وگفت:دوچاي تلخ با باقلوا
-بله
نگاه متعجب مريم با لبخندي همراه شد. و رو به اوکرد وگفت:هنوز يادته چه مي خورم؟!
با همان حالت خشک وسردي که به صندلي تکيه داده بود،گفت:نه هيچي ازتو يادم نيست
مريم سرش پايين انداخت و گفت:اما من هنوز مي دونم قهوه ي شيرين دوست داري..خيار توي سالاد نمي خوري
با لبخند نگاهش مي کند:قدم زدن زير نم نم بارون دوست داري
باورش براي مهيار سخت بود،با گيجي به او نگاه کرد…رفتارهاي گذشته اش نشان نمي داند از علائق او بداند؛.رنگ صورت خشک وسردش گرم و مهربان شد.
مريم با لحن گلايه اما آرامش گفت:
-من هر چقدرم ازتو بدم مي اومد اما يه چيزايي يادم هست،تو چه جوري ادعاي دوست داشتن مي کردي درحالي که هيچي از من يادت نيست؟!
دروغش را بايد راست جلو مي داد:فکرکن فراموش کردم
سرش تکان داد:آره اين بهتره
مهيار به دستِ، ظريفش نگاهي انداخت هيچ زيورآلاتي به جز ساعتي با صفحه مربع شکل دردست نداشت،حتي حلقه اي هم نبود…انگار پدرش راست مي گفت او واقعا همسرش را ازدست داده است. مهيار چهره اش را آناليز مي کرد،مريم زير نگاه سنگينش معذب شد،سرش جاي ديگر چرخاند ودستش از روي مير برداشت. مهيار پوزخندي زد،انگار هنوز مي خواست از او دوري کند.اما نمي دانست مريم چيز ديگري را از او پنهان کرد.
گارسون سفارشاتشان آورد…بعد از تشکرکردن اورفت.
مريم در حالي که به بخار چايي اش نگاه مي کرد گفت: هنوزم خوش تيپي
با تمام محبتي که دروجودش بود به مريم نگاه کرد بالاخره آن همه زحمت براي انتخاب لباس جواب داده بود،اما خودش را با آن تعريف نباخت وگفت:
-آره مي دونم
مريم با تبسمي که بر لب داشت،آهسته زمزمه کرد:خودشيفته هم شدي
-چي؟
نگاهش کرد:هيچي،با خودم بودم
خنده اي نامحسوس روي لبان مهيار نشست.مريم پرسيد:
-خوب،گفتي مي خواي بامن حرف بزني
نفس کشيد وگفت:خوشبخت شدي؟!
اولين سوال مهيار،فقط مي خواست بداند ارزش جدا شدن از او را داشته يا نه،با نگاه تمسخر آميزش ادامه داد:
-سوال مسخره اي بود نه؟معلومه که آره،حداقل با يه آدم کور بودن که باعث خجالتت مي شه بهتره
مريم لحظه اي چشمانش باز و بسته و کرد وگفت:
-ازت خواهش مي کنم،با طعنه با من حرف نزن…تو هيچي از زندگي من نمي دوني
مريم در نگاه مهيار چيزي جز بي احساسي نسبت به خودش نمي ديد،در حالي که مهيارظاهرش را حفظ کرده بود.
-آره من از زندگي تو هيچي نمي دونم،اما فکر نکنم کسي خارج کشور با بدبختي زندگي کنه،حداقل براي توئي که شوهرت از نظر مالي مشکلي نداشت
مريم سرش پايين انداخت،سکوت کرد و چيزي نگفت،اين حرف هايي نبود که مي خواست بشنود.او بيشتر مشتاق شنيدن حرف هايي راجع به ديدن دخترش بود. براي برداشتن فنجان چاي دستش دراز مي کند که مهيار متوجه لرزش خفيف دستش مي شود،گمان کرد بخاطر استرس و ترسي ايست که بخاطر او دارد.هر چقدر مهيار به مريم خيره مي شد و حرکاتش از نظر مي گذراند درعوض مريم چشمانش را از چشمان او پناهان مي کرد،خجالت زده و شرمسار از رفتارهاي گذشته اش بود…مهيار کمي به جلو خم شد. که مريم سرش بلند وکردوصاف به صندلي تکيه داد.
-کدوم ايالت زندگي مي کردي؟
مريم نتوانست لبخندش را پنهان کند،يعني بخاطر اين سوال اينطور به سمت او خم شده بود؟با همان لبخند گفت:
-ملبورن
مهيار هم به صندلي اش تکيه داد وسرش تکان داد:جاي قشنگيه
مهيار متوجه شد هر چند صورت زن سابقش پراز درد است اما با يک لبخند ساده،شادي در صورتش پخش مي شود.و او را مهربان تر نشان مي دهد.
-اره،ولي براي مسافرت نه موندن،گفتي بيام اينجا قراره در مورد چي حرف بزنيم؟
-فقط يه سوال ديگه؟
مريم در چهره اش احساس مي کرد آن عينک اضافه است.اما زيبايي اش را دوچندان کرده بود.
-بپرس؟
-تمام اون يک سال که با من بودي؟حتي يک روز هم دوستم نداشتي؟
آهي کشيد:مهيار اينقدر گذشته رو شخم نزن،با زيرو رو کردن گذاشته هيچي بدست نمياد
فنجان چاي در دستش فشرد،به طوري که گرمايش در دستانش حس کرد،لبانش تر کرد وگفت:
-زندگي من و تو توي گذشته بوده،بايد زيروروش کنم…بگو!
مريم خم شد، درحالي که دستان گره زده اش روي ميز گذاشت،گفت:
-پس بذار منم يه سوال ازت بپرسم…اگر اون موقع بينا بودي بازم حاضر بودي با دختر پايين شهري که پدرش رفتگره ازدواج کني؟
با قاطعيت جواب داد:آره، چون قرار نبود با بابات ازدواج کنم…تو هنوز باور نداري من اون روزا دوست داشتم نه؟
سرش به طرفين تکان داد:تو مجبور بودي با من ازدواج کني،چون هيچ دختري حاضر نمي شد با وضعيت تو ازدواج کنه،درسته؟
دستش مشت کرد حتي با فشار دندان هايش هم نتوانست عصبانيتش فرونشاند،رک و بي پروا حرف گزنده اش را زد.
-آره حق باتوئه،واقعا هيچ کس حاضر نمي شد با من ازدواج کنه…اما چرا تو علاقه مو باور نکردي؟!
آب دهانش قورت داد حرفي در چشمانش بود که نمي توانست بر زبان بياورد،نتوانست بگويد،قبل از آمدن کاميار جوانه اي از عشق تو در وجودم در حال شکل گرفتن بود،اما با آمدن کسي که دوستش داشتم…علاقه تو در دلم مرد.
با ياد آوري آن روز ها مهيار گفت:
-از ترحم هات متنفر بودم…دلم مي خواست يک بار از روي علاقه براي من کاري انجام بدي اما اين کارو نکردي(نگاهش مي کند)تو من و دوست نداشتي،چرا ساينا رو تنبيه کردي؟
اشک بالاي پلک مريم چکيد،و نگاهي به او انداخت وگفت:
– حق با توئه…اما کاش يکي پيدا مي شد حق رو به من هم مي داد…به من هم مي گفتن تو هم حق انتخاب داشتي،تو هم مي توني همسرتو وزندگيتو انتخاب کني،من قبل از اينکه با تو ازدواج کنم رئيسمو دوست داشتم…آرزوم اين بود مرد زندگيم بشه..شد اما…
سکوت کرد وحرفي نزد.ترجيح داد درد هايش براي خودش نگه دارد.لبش گاز گرفت و ادامه داد.
-وقتي براي يه کليه در به درهمه جا مي رفتيم،پدرت عين يه فرشته ي مهربون سر رسيد و گفت،هر چي بخوايد ميدم فقط با پسرم ازدواج کن،من و مجبور کرد به تو پيشنهاد ازدواج بدم هيچ تمايلي به اين کار نداشتم….با اين کار غرورمو زير پا له کردم
-اگر مي دونستي دوست دارم،بازم حاضر نميشدي ازم درخواست ازدواج کني؟
سرش به طرفين تکان داد:نه…من از اون کسي هم که دوستش داشتم درخواست ازدواج نکردم
لبخند تلخي زد:راست ميگي،اونکه هرروز تورو مي ديد،کاري نکردي،من که ديگه جاي خود دارم
-ميدوني چرا بابام تورو مجبور به ازدواج با من کرد؟
کنجکاوانه پرسيد:نه!چرا؟
-چون بابام فهميد دوست دارم، وهرگز حاضر نمي شم ازت درخواست ازدواج کنم…تورو فرستاد جلو،اون به من گفت اگر نمي خواي باهاش ازدواج کني، حاضره پول و بدون پس گرفتن بهتون بده
مهيار هر چقدر دوست داشت همه واقعيت بگويد اما مريم دوست نداشت بعضي از واقعيت ها مثل علاقه اش نسبت اوفاش شود.
متعجب گفت:واقعا؟
-آره واقعا؟
-اگر با من ازدواج نمي کردي هيچ کدوم از اين اتفاقات نمي افتاد…ومن مجبور نمي شدم بخاطر ديدن دخترم التماس کنم،ببخش که اينو مي گم،ولي خيلي خودخواه بودي؟! من چقدر راجع به پدرت فکر بد کردم
مهيار پوزخندي زد:معذرت خواهي براي چي؟!حرفت و زدي ديگه…خوبه الان ديگه مقصر منم،آره من خودخواه بودم که مي خواستم تورو اسير يه زندگي پوچ کنم
آهسته در حالي که سعي مي کرد عصبانيتش نشان ندهد ادامه داد:
-من تو زندگي هيچي برات کم نذاشتم،تنها مشکل من نداشتن چشم بود همين خودت هم خوب مي دوني پس بهونه نيار…کور بودم اما دوست داشتن و بلد بودم
سرش پايين مي اندازد،حق با او بود…از محبت و مهرباني چيزي برايش کم نگذاشته بود.ماشين و خانه اي که مي خواست فقط کافي بود نام ببرد که او برايش بخرد،اما خودش را از يک زندگي رفاهي محروم کرد.
دستش تکان داد وگفت:
-باشه تو راست مي گي، دوستم داشتي و بهم محبت مي کردي…اما ببين، من يه دختر۲۳ساله بودم با تمام آرزوهام دلم مي خواست،لباس عروس تنم کنم سر سفره عقدم وبا شوهرم انتخاب کنم ،اون با عشق تو چشمام نگاه کنه حلقه توي دستم کنه،دوتايي بريم بيرون..تو کدوم ازاين کارا رو برام کردي؟!بخاطر مريضي بابام و فقرمون يه خط کشيدم رو تمام اين روياهام وبا تو ازدواج کردم
-تو هيچ وقت من و تو زندگيت نديدي نه؟!خيلي بي انصافي
اشک ريخت ديگر برايش عبايي نداشت مهيار اشک هايش را ببيند:
-آره من بي انصاف،من نامرد،من بي عاطفه..تو همه چي خوب بدون نقص، خودت حاضري با يه دختر کور ازدواج کني ؟همين حالا…؟ گيتي رو دوست داري!ولي مجبور ميشي بادختري که هيچ علاقه اي بهش نداري ازدواج کني،اما اون دوست داره، نه مي تونه آشپزي کنه نه مي تونه لباسات و اتو کنه نه مي تونه برات بچه داري کنه…اگر هم بخواي باخودت ببريش مهموني مجبوري يا کنارش بشيني يا بسپاريش به يکي که مواظبش باشه،تفريح و مسافرت و خريد هم به کنار…از نظر تو اين زندگي شيرين و لذت بخشيه؟
مهيار در سکوت به او نگاه مي کرد،مريم باز پرسيد:مهيار حاضري باهاش ازدواج کني؟
چقدر مهيار گفتن هايش بر دل مي نشست:نه،سخته
با دست اشک هايش پاک وگفت:خوبه!اين جوابت باعث مي شه، فکر کنم يه ذره من و درک مي کني؛مجازاتي که براي من تعيين کردي فقط براي يه جرمه،که يکي ديگه اي رو دوست داشتم،که از نظر شما يک گ*ن*ا*ه بزرگ و نابخشودني بود…من حاضرم به ساينا بگي من مادرش نيستم اما اجازه بدي بغلش کنم..يک بار
دستي به موهايش کشيد،چيزي افکارش را آزار مي داد،بدون معطلي پرسيد:
-واقعا شوهرت مرده؟
با حلقه هاي اشکي که درحال فروريختن بودند به او خيره بود شد.
-اگر مردن شوهر من مجوز ديدن ساينا ميشه آره مرده،چند سال پيش
مهيار گمان کرد اين غم خوابيده در چهره اش بخاطر از دست دادن شوهرش باشد.نمي دانست سختي هاي ديگري هم کنارش کشيده است.
اشک مي ريخت و با تکان دادن سرش حرف مي زد:
-خوشحالي نه؟!ازاينکه زندگيم اونجوري که مي خواستم پيش نرفت؟
دستمال جيبي از کتش بيرون آرود و جلويش گرفت وبا تاثر گفت:من هيچ وقت ازناراحتي کسي خوشحال نشدم
مريم به دستمال نگاه کرد، و برداشت وگفت:ممنون
موبايلش در جيب گذاشت وسوئيچش برداشت، به ساعت مچي اش نگاهي انداخت مريم با چشمان قرمز و نگراني گفت:
-بايد بري؟!
بدون نگاه کردن به مريم گفت:آره،حرف ديگه اي هم داري؟
باحالتي عصبي و ناراحت دستش روي سرش گذاشت وگفت:
-مي خواي اذيتم کني!ازاولشم نمي خواستي اجازه بدي ساينا رو ببينم،مگه نه؟
مريم سعي مي کرد خودش را کنترل کند و فرياد نزند،پيشاني اش با فشار ماساژ مي داد،مهيار عصبي شدنش رابراي ديدن ساينا گذاشت، بلند شد ومريم گفت:
-کي ساينا رو ببينم؟
-خبرت مي کنم
-من وقت زيادي ندارم بايد برگردم
-براي دخترت هم وقت نداري؟!بخاطر ازدواج با اون مرده که اينقدر عجله داري؟
متعجب نگاهش کرد،آن جمله پر از عصبانيت بود:نه ..بخاطر اون نيست
-پس چي؟مي توني مدت زياد تري بموني
با حرفش مي خواست او را قانع کند:من براي ديدن دخترم عجله دارم
-بايد برم کار دارم
چند قدمي رفت مريم ايستاد وگفت:صبرکن
مهيار ايستاد وبه چهره ي او نگاه کرد…کاش مي توانست به او بگويد،آن روسري سرخ ابي ابريشمي با طرح نقره کوبي به صورتت مي ايد.چشم هاي گرد و ملتمسش با ان بيني کوچکش و ابروهايي که انگار قصد نداشتن از دخترونه بودن بيرون بيايد،زيبا وتمييزچقدر وقار و متانتش به دل مي نشست.مريم در چشمان مهيار گم مي شود،چقدر آن عطر گرم مردانه، که بيني اش را نوازش مي دهدخوش بو، بود.
-ساينا تا حالا نپرسيده مادرش کجاست؟
-چرا پرسيده،بهش گفتم مادرش رفته،نمي دونم کي مياد!
لبخند دلنشيني روي لب هايش نشست،اين مريم با مريمي که در زمان نابيناييش و بعد از آن تصور مي کرد فرق مي کند.انگار باز قصد داشت دل مهيار را تصاحب کند.
-چرا مي خندي؟
با همان لبخند شيرينش گفت:هيچي،آخه من به بدترش فکر کرده بودم
با آن اخمي که بر چهره اش نشانده بود براي حفظ سرد بودنش گفت:مثلا؟!
-هرچيز بدي که مي تونست آرومت کنه به ساينا بگي…هرچيز بد
مهيار حرفش را فهميد و گفت:واسه آروم کردن خودم کسي رو خراب نمي کنم
بيشتر از اين نبايد آنجا بايستد،مي ترسيد دلش بلرزد وعشق رفته اش باز گردد.با گفتن اين حرف از کافي شاپ خارج شد،مريم دستانش روي ميز گذاشت و به سمت پايين خم شد…که موهاي کوتاه سياهش روي صورتش ريخت.به باقلوا ها نگاه کرد هنوز دست نخورده بودند.روي صندلي نشست ويکي از آنها را برداشت و دردهان گذاشت.مهيار سوار ماشين شد واو را از پنجره ي کافي شاپ ديد،لبخندي زدوگفت:
-پس هنوزم باقلوا دوست داري
مريم که دومين باقلوا را در دهان مي گذاشت متوجه نگاه او شد،سرش به آن سمت چرخاند،اما مهيار ماشينش روشن کرد ورفت.حس کرد همسر سابقش آنقدر از او متنفر است که نمي خواهد لحظه اي نزديک او باشد،با ناراحتي شعري زير لب زمزمه کرد:
نترس!
شانه ات را نزديک تر کن
دردهايم از دهن افتاده اند
دوروز تمام با چشمان منتظر صفحه ي گوشي اش را نگاه مي کرد،هيچ تماسي از مهيار نبود،با اضطراب به پرويز زنگ زد.
-سلام اقا پرويز
-سلام
-ببخشيد،مهيار جايي رفته؟منظورم مسافرتي جايي؟
-نه چطور
از سر آسودگي نفسي کشيد وگفت:
-مگه قرار نبود مهيار بعد از صحبت کردن به من اجازه بده ساينا رو ببينم؟
-خوب آره!
با لحن گلايه اش گفت:پس چرا هنوز بهم زنگ نزده؟
پوفي کشيد وگفت:از دست مهيار..نمي دونم،غلطکش افتاده رو دور لجبازي
با ناراحتي گفت:بهش بگيد من هفته ي بعد بايد برگردم..مگه يه لحظه ديدن ساينا چقدر وقت مي بره که مي خواد فکر کنه؟
پرويز ميان کوتاه نيامدن مهيار،واحساس مريم گير افتاده بود.
-باشه،الان بهش زنگ مي زنم
پرويز با گرفتن شماره ي مهيار صداي زني که مي گفت گوشي اش خاموش است شنيدباز به مريم زنگ زد.عجولانه گفت:
-چي شد قبول کرد؟
لبخندي زد:نه گوشيش خاموش بود،مگه تو شمارش و نداري؟
به حرف پرويز لبخندي زد وگفت:نه،من وجود مزاحم زندگيشم،شماره شو به من نميده
از پشت ميز کارش بلند شد وگفت:خوب ببين تو بيا خونه ي من،با هم مي ريم پيشش
با خوشحالي گفت :واي ممنون
نيت پرويز فقط تمام کردن اين ماجرا براي مريم و پسرش بود.
پرويز کتش از روي مبل برداشت وگفت:قولت يادت نره،ساينا رو که ديدي ديگه مزاحم زندگيش نمي شيي
ثانيه اي مکث کرد،سري تکان داد وگفت:باشه،رو قولم هستم
-مي بينمت
-فعلا
مريم به موبايل در دستش نگاه کرد،مردي که يک بار او را مجبور کرد با پسرش ازدواج کند،حالا از او مي خوهد مزاحم زندگي پسرش نشود.
لبخندي زد وبا خودش گفت:
-هر کاري به نفع پسرش باشه همون کارو انجام ميده
با آرش آماده مي شود،مادرش ناهيد نتوانست مانع رفتنش شود…به خانه ي پرويز رسيدند زنگ ايفون را زد،پرويز با ديدنش گفت:
-سلام بيايد تو
براي ديدن دخترش عجله داشت،ثانيه ها را نبايد از دست دهد.
-نه ممنون اقا پرويز،اگر حاضريد زود تر بريم
-باشه الان ميام
دقايقي بعد با ماشين بيرون آمد.بعد از سوار شدن پرويز از آينه به آرش که پشت نشسته بود نگاه کرد وگفت:
-پسرتونه؟
-بله،آرش
پرويز باز نگاهش کرد وگفت:چقدر آرومه،سلام اقا آرش
مريم تبسمي کرد وگفت:انگليسي باهاش صحبت کنيد،فارسي متوجه نمي شه
ابرويي بالا انداخت:جدي؟چرا بهش ياد ندادي؟
سرش پايين انداخت وگفت:نمي دونم، گفتم ديگه برنمي گردم
پرويز موشکافانه پرسيد:پس چرا برگشتيد؟!
به پرويز نگاه مي کند،انگار او هم مي خواست بپرسد،در استراليا برتو چه گذشت؟
به ماشين ها نگاه مي کرد وگفت:براي ديدن خانواده ام و ساينا
-چرا اون موقع نمي اومدي؟
سکوت کرد و سرش به سمت شيشه چرخاند،پرويز از سکوتش متوجه شد نمي خواد در اين مورد حرفي بزند.بنابراين گفت:
-اون به زمان نياز داره که دوباره قبولت کنه،پس بهش فرصت بده بتونه اون هشت سال نبودنت وفراموش کنه
با دستش بازي مي کرد:فرصت براي کسي خوبه که مي خواد چند سال بمونه،نه من که هفته ي بعد بايد برگردم
-چرا بيشتر نمي موني؟!مثلا يکي دو هفته بيشتر
لبانش تر مي کند،وسعي مي کند عصبي بودنش را کنترل کند.
-آخه کاري ندارم که بمونم…. اگر اجازه ديدن ساينا رو هم نده زودترميرم
پرويز نيم نگاهي به او انداخت و حواسش به رانندگي داد و گفت:
-شايد بخاطر همينه که اجازه نميده ببينش،همش ميگي ساينا…يه بار بهش بگو بخاطر عذر خواهي از تو هم اومدم
با لحن محکمش گفت:
-معلومه که براي عذرخواهي هم اومدم،اما اون فرصتي به من نميده…الان تنها فکر اين شده که چه جوري من وبچزونه..البته موفق هم شده
پرويز باز نگاهش مي کند،انگشتانش در دست مي فشرد وگاهي با دست به پايش مي زد.مي دانست اعصاب ضعيف شده اش تحمل ادامه ي بحث را ندارد.سکوت مي کند وتا رسيدن به خانه ي مهيار حرفي نمي زند.
پرویز زنگ خانه را مي زند،در دل مريم آشوب بود…از طرفي هيجان ديدن ساينا را داشت وطرف ديگر نگران بودباز مهيار مانع اين ديدار شود.کنار پرويز ايستاده بود.
دست آرش در دست فشرد.بعد از ثانيه اي،مهيار در را با ز کرد و با ديدن مريم جاخورد:
-تو اينجا چيکار مي کني؟
با ديدن پدرش بيشتر متعجب شد وبا لحن شاکي اش گفت:بابا؟!شما…واقعا ازتون انتظار نداشتم
مريم با چهره اي پراز التماس به مهيار گفت:ما صحبت کرديم، بهم اجازه دادي ساينا روببينم
مهيار با لحن جدي و خشکش گفت:گفتم مي توني ببينيش، نگفتم امروز بياي
–الان دوروز گذشته،من که چيز زيادي ازت نمي خوام،فقط اجازه بده يه بار بغلش کنم…فقط يک بار
مهيار به او نگاه مي کرد. پرويز به پسرش گفت:مي خواي همين جا نگهون داري؟!
اگر پدرش نبود در را مي بست وتا زماني که مريم آنجا بود دراباز نمي کرد.اما وجود پدرش او را در عمل انجام شده قرار داده بود.
لبانش تر کرد و نگاهي به پدرش انداخت نفس صدا داري کشيد ودر را باز کرد.هر دو وارد شدند.مريم به کل خانه نگاهي انداخت خانه اي بزرگ با دکوراسيون زيبا چيده شده بود.مهيار با اخم تعجبي به آرش که با لبخند نگاهش مي کرد انداخت.يادش آمد پسري که آنروز ديده بود،پسر مريم و آن مرد است.رنگ چشمانش به مريم شباهت ندارد.پس بايد شبيه مردي باشد.که مريم را از او گرفت.فکش از عصبانيت منقبض مي شود و به لبخندش پاسخي نمي دهد…از اين پسر هم همچون پدرش متنفر شد.
آرش با ديدن چهره ي عصبي و پر از اخمش لبخندش محو شد.و به مادرش بيشتر چسبيد.
مريم رو به مهيار گفت:من قول ميدم همسرت نفهمه من اينجام وزندگيت بخاطر من خراب نشه
او نمي دانست بعد از رفتنش زندگي او خراب شد.
نگاه پر اخمش را از آرش مي گيرد و به مريم مي دوزد.
-چه تضميني ميدي که خراب نشه؟!اگر خانومم بفهمه چي؟!
نفس مريم با کلمه “خانومم” که مهيار از عمد به کار برده بود گرفت.حسادت به زني که مهيار دوستش دارد.
با دست به پرويز که روي مبل نشسته بود دراز کرد وگفت:پدرتون ضمانت من و مي کنه
به پدرش نگاه کرد،پرويز به مريم اطمينان داشت وبا تکان دادن سر گفت:
-من بهش اعتماد دارم،اگر الان بري ساينا رو صدا بزني بياد همه چي تموم ميشه،گيتي هم چيزي نمي فهمه
مهيار به مريم نگاه کرد وگفت:نيست
بغض کردوگفت :دروغ مي گي؟
به سمت اتاق ساينا ودو اتاق ديگر رفت،در هر سه اتاق باز کرد وصدا زد:ساينا…ساينا
کسي جوابش نداد دو دستش بازکرد وگفت:باور کردي؟
پرويز:کجاست؟!
نفسي کشيد وگفت:تولدت دوستش،الان هم مي خواستم برم دنبالش
پرويز:خوبه،پس ما اينجا منتظر مي مونيم تا بياي
مريم از خوشحالي به پرويز نگاه کرد و لبخندي زد.از اينکه يک نفر به فکر اوست،وهوايش دارد خوشحال شد.
به پدرش نگاه کرد کلافه شده بود نمي دانست چرا پدرش اينقدر از مريم دفاع مي کند.نزديکش شد وگفت:
-بابا معلوم هست شما طرف کي هستي؟!اين همون خانوميه که بچه اش و ول کرد رفت،يادت مياد وقتي ساينا مريض بود،اگر يکيتون کنارم نبوديد مي مرد،الان مي گه مي خوام دخترمو ببينم…نمي فهمه به جاي اينکه پيش من براي ديدنش التماس کنه بايد مي رفت قبرستون ديدنش
پرويز:خدا نکنه مهيار
مريم آرش را رها کرد و به مهيار نزديک شدبا اشک گفت:
-حق با توئه..من مادر خوبي نبودم تو شرايط بدي توو ساينا رو که احتياج به من داشتيد تنها گذاشتم،من نه اومدم بچه تو ازت بگيريم نه زندگيتو خراب کنم…فقط يه لحظه مي خوام بغلش کنم
مهياربا چهره ي گرفته از عصبانيت گفت:رفتي عشق و حالتو کردي الان اومدي ميگي بچه ام؟!
رفتارها و حرف هايش برايش گنگ بود اين مرد بي احساس و بي رحم رانمي شناخت،اشک ريخت و در چشمان پر از عصبانيت مهيار خيره شد:
-داري اشتباه مي کني!
مهيار با حرص و با خشم گفت:آره،انتخاب تو براي مادر بچه ام کار اشتباهي بود
با بهت و تعجب به مهيار نگاه مي کرد،به خودش اجازه داد براي ديدن دخترش غرورش لگدمال شود.
هنوز چشمانش پر از التماس و اشک بود.و به مهيار نگاه مي کرد اما او نگاهش را به سمت ديگر دوخت.مريم گفت:
-يه لحظه به من نگاه کن،صورت من شبيه آدميه که تو عيش و نوش بوده؟
مهيار به خوبي مي دانست آن چهره ي پردرد نشان دهنده ي روزگار نه چندان خوبش بوده است.اما با اين حال به او نگاه کرد وگفت:
-آره دقيقا،خوش گذروني هات و اونجا کردي،اشک هات و واسه من آوردي…ديگه اينجا براي ديدن ساينا نيا،برو
اين را گفت و از مريم دور شد به سمت اتاق خوابش براي برداشتن سوئيچ و کاپشنش مي رفت که رو به پدرش کرد وگفت:
-اگر اينجا ديگه کاري نداريد،مي تونيد بريد…من بايد برم دنبال ساينا
مريم تن صدايش با حالت عصبي نيمه بلند کرد. مي خواست آن ديوار صوتي دومتري که بينشان هست شکسته شود،ومهيار خوب صدايش بشنود.
-من مادرشم،اسمم تو شناسنامشه… توداري هرماه مياريش خونه بابام…منم که قرار نيست براي هميشه ايران وترک کنم،تو اين رفت و آمد ها بالاخره يه روزي مي فهمه من مادرشم
مهيار با عصبانيتي که قصد نداشت،آرامش کند انگشت اشاره اش به سمتش کشاند وگفت:
-صدات و براي من بلند نکن،اگر لازم باشه ديگه اونجا هم نمي برمش(پوزخندي زد)اين به نفع منه..چون زماني که بفهمه تو بخاطر عشقت ولش کردي،ازت متنفر ميشه…بعد هر چي دلت مي خواد براش صغرا، کبرا بچين…فکر نکنم ديگه ساينا قبولت کنه
خسته از التماس کردن..فشار عصبي زيادي مريم تحمل کرده بود ديگر نتوانست کنترل اعصابش را در دست بگيرد…دستانش فشرد وبه سمت مهيار هجوم برد و محکم او را هل داد که بي اراده يک قدم به عقب رفت،از حرکت مريم جا خورد و نتوانست کاري کند.
فرياد زد:چرا نميذاري دخترمو ببينم؟!
مشت هاي پي در پي به سينه ي او مي زد…لباسش مي کشيد وبا فرياد حرفش مي زد:
-مگه من چي ازت مي خوام،بي رحم..ظالم…چرا نميذاري بغلش کنم؟من مادرشم….اون بچه ي منم هست
مهيار انقدر از رفتار مريم شوک زده بود که حتي نتوانست عکس العملي در برابر سيلي هايي که به صورتش او فرود مي آمد نشان دهد،پرويز براي جدا کردن او از پسرش به سمتش رفت…اين رفتارها براي آرش آشنا بود،بايد گوشه اي مي ماند تا مادرش آرام شود خودش را پشت ميز کنسول که کنار درخانه بود پنهان کرد.
پرويز او را جدا کرد ومحکم در دستانش گرفته بوداما تقلا مي کرد از دست پرويز بيرون بيايد:
-آروم باش مريم
اما مريم همچنان فرياد مي زد:
-کثافت،آشغال…حالم ازت بهم مي خوره، حيوون
پرويز فرياد زد:برو قرصاشو از کيفش بيار
شال مريم از سرش افتاده بود و موهايش اطرافش ريخت با فرياد گفت:
-ولم کن،بذار بهش بگم منم ادمم منم بچه مو دوست دارم،بذار به اين بي رحم حالي کنم فقط خودش بلد نيست به بچه اش محبت کنه…حيوونا هم بلدن
مهيار با ور نمي کرد،مريم اين حرف ها را به او مي زند،زني که دوروز پيش ديده بود با اين زن چقدر فرق مي کرد،پرويز برسر مهيار فرياد کشيد:
-مهيار قرصاش بيار
مهيارتکاني خورد:چي؟
-قرصاش..ازتو کيفش بيار
مهيار با گيجي و دست پاچه گي همه ي محتويات کيف روي زمين ريخت. چند بسته قرص پيدا کرد، همه را به طرف پدرش گرفت:
-کدومش؟
-قوطي سفيده!دوتا
باز کردبا لحن نگرانش گفت:بابا فقط يه دونه است
-عيب نداره بيار
مريم خودش را آرام نشان داد،پرويز هم او را آرام رها کرد. روي زمين نشست…نفس هاي پر از عصبانيتش را بيرون مي فرستاد سعي مي کرد آرام شود.کنار ميز جلومبل نشسته بود به يک باره با خشم چندين مشت به ميز زد آنقدر مشت هايش محکم بود که شکست و از دستش خون جاري شد.مهيار با بهت و چشمان از حدقه بيرون زده اش نگاهش کرد.
مريم اشک مي ريخت. پرويز دستش محکم گرفت وآرام گفت:آروم باش چيزي نيست،بيا قرصتاو بخور
قرص ها در دهان گذاشت و با اب خورد. مهيارشبيه مسخ شده ها با قدم هاي آهسته به مريم نزديک مي شد.پرويز متوجه او شد وگفت:
-برو باند بيار
به پدرش نگاه کرد و يک قدم به عقب رفت.مريم از درد چشمانش فشرد.مهيار ايستاده و به خون هايي که از دست مريم روي ميز مي چکيد خيره بود.
-مهيار با توام

به خودش آمد و به سمت آشپزخانه رفت و جعبه ي کمک هاي اوليه باز کرد و باند براي پدرش آورد.پرويز خيلي سريع براي جلوگيري از خونريزي بيشتر،دستش بست.
مريم ،موهاي باز شده اش که با اشک خيس شده و به صورتش چسبيده بود کنار زد.وبا بي رمقي سرش در ميان دستانش گرفت.
پرويز با لحن مهرباني به او گفت:الان حالت خوب ميشه،آروم باش
مهيار کناري ايستاده بود و حرفي نمي زد،ناگهان چشمش به آرش افتاد که از ترس مچاله شده،دقيق نمي دانست چه بلايي برسر اين دو آمده است؟
مريم به آرامي بلند شد و روي مبل نشست دستانش لرزش خفيفي داشت… دستش به گلوکشيد،در اثر فريادهايش گلويش به سوزش افتاده بود،باز چشمان ملتمس وخجالت زده اش را به مهيار دوخت.دلش به حال زني که گمان مي کرد بي رحم باشد سوخت.
پرويز کنارش نشست وشالش به او داد وگفت: بايد بريم بيمارستان
با شالش روي موهاي باز انداخت وگفت: حالم خوبه
پرويز سعي مي کرد لحنش آنقدر مهربان باشد که مريم با او اعتماد کند.
-باشه اما يه سرم بهت وصل کنن بهتر ميشي.دستت هم بايد بخيه بخوره
به دستي که درد را حس نکرده بود نگاه کرد وگفت:خوب ميشه،بدون بخيه
بلند شد که پرويز گفت:کجا مي ري؟
به مهيار که کنار آرش نشسته بود و آرامش مي کرد نگاه کردوگفت::خونه!
به سمت آن دو رفت،مهيار بلند شد،مريم بدون نگاه کردن به او دست آرش گرفت و در خانه باز کرد.
پرويز از روي نگراني که بلايي سرش بيايد به دنبالش رفت وگفت:مي رسونمت
همانطور که منتظر بود آسانسور پايين بيايد حرفي نزد…فقط چند قطره اشک ريخت.پرويز به خانه برگشت که سوئيچش بردارد،مهيار به زني که پشت به او ايستاده و موهاي سياه لختش تا شانه باز است نگاه مي کرد.نگاهش به در خانه چرخاند و با ديدن کليپس صورتي ساده که وسط خانه افتاده به سمتش رفت.وقبل از انکه پدرش بيرون برود گفت:
-بابا صبرکن
پرويز ايستاد،مهيار سريع آن کليپس را برداشت و به دست پدرش داد وگفت:
-اينو بده بهش موهاش و ببنده
پرويز نگاهي به پسرش انداخت واز دستش گرفت،و همراه مريم سوار آسانسور شدند.
بعد از رفتن آنها مهيار مشغول جمع کردن شيشه خورده هايي که روي زمين ريخته شده بودشد. صداي آهنگ پيامک گوشي اش آمد.به سمت گوشي اش رفت وبا ديدن اسم پدرش پيام را مي خواند:
-مريم و راضي کردم بريم بيمارستان،توبيا آرش و ببر
برايش نوشت:باشه
نفسش با صدا بيرون داد که چشمش به کيف مريم و وسايلي که ريخته بود افتاد.نزديک تر رفت وروي پنجه پايش نشست.چيزي جز قرص و دستمال مرطوب کننده وعطر نبود،عطرش باز کرد وبو کرد.
-عطر شیرین ملایم،هووم خوشبوئه
همه آن وسايل را درون کيف گذاشت،واينبار صداي زنگ موبايلش بلند شد.
-الو
-سلام آقاي سعادتي،مامان نگارم…زنگ زدم ببينم کي مياد دنبال ساينا؟
يادش افتاد بايد دنبال دخترش برود.
-واي ببخشيد،من…راستش اگر امکانش هست من يکي دو ساعت ديگه بيام دنبالش
زن با مهرباني گفت:باشه،مشکلي نيست…دخترم نگار خيلي هم خوشحال ميشه
-ممنون، خدانگهدار
-خداحافظ
سوئيچش برداشت…قبل از بيرون رفتن سوزشي که روي سينه اش بود اورا به سرويس بهداشتي کشاند، دکمه هاي پيراهنش باز کرد و جاي قرمز شده نگاه کرد و گفت:
-ببين چيکار کرده،(لبخندي گوشه لبش نشست)چقدرم زور داري
به صورت سيلي خورده اش دست کشيد،سوزش ودردي نداشت.انگار تمام نيرويش را براي زدن مشت به سينه اش خرج کرده بود.
لبخندي زد وگفت:بايد ازت فاصله بگيريم،خيلي خطرناک شدي
دکمه هاي پيراهنش بست و به طرف پارکينگ رفت بعداز سوار شدن به سمت بيمارستان حرکت کرد.با ديدن پدرش که دستان آرش گرفته بود قدم هايش تند تر کرد.وبه طرفشان وگفت:
-چي شد بابا؟
پرويز برگشت وگفت:
-هيچي دستش بخيه خوردويه آرام بخش بهش زدن…تا فردا اينجاست،ببين من بايد برم بيمارستان حال يکي از مريضام بد شده…تو مي توني پيش آرش بموني؟!
آرش به او نگاه نمي کرد و سرش پايين گرفته بود مهيار گفت:
-نمي تونم پيشش بمونم بايد برم دنبال ساينا
-اي بابا،وقت ندارم که ببرم پيش ناهيد خانوم
-شما بريد من يه کاريش مي کنم،به خانواده اش گفتيد؟
-هنوز نه!دارم مي ريم بهشون زنگ مي زنم
پرويز قدمي برداشت که مهيار گفت:بابا
برگشت:بله
مکث کوتاهي کرد وبا نگراني گفت:اون چشه؟
-مشکل اعصاب داره،نمي خوام اين حرفو بزنم ولي…فکر کنم زندگي با شوهرش اعصابشو ضعيف کرده
موشکافانه پرسيد:يعني اذيتش مي کرده؟
-نمي دونم
-خوب ميشه؟
-محيط براش آروم باشه مشکلي نداره،مثل بقيه زندگيشو مي کنه…اما متاسفانه تو امشب عصبيش کردي
وقتي خيالش از خوب بودن حالش راحت شد شانه اي بالا انداخت وگفت:من مشکلشو نمي دونستم
-مي دونم،يه دقيقه مي ذاشتي دخترشو ببينه اين مشکل براش پيش نمي اومد،انتقام چيز خوبي نيست مهيار،يه وقت هايي گذشت بيشتر از انتقام آدم و آروم مي کنه
اينم نسخه ش اگر براش نمي گيري نگهش دار بهش بده
پرويز با دادن نسخه دست پسرش،مهيار گفت:بابا اتاقش کدومه؟
پرويز تبسمي کرد وگفت:مي خواي ببينيش؟
هول شد وگفت:نه،فقط مي خوام بدونم کدوم اتاقه
پرويز خنديد وبا کنايه گفت:مي خواي باديگارد براش بذاري که تا صبح ازش مراقبت کنن؟
با انگشتش به اتاقي که در نزديکش بود اشاره کرد وگفت:اتاق ۱۰۲
پرويز با يک خداحافظي از کنار آنها رفت.مهيار به آرش که با حالت قهر و ناراحتي رويش از مهيار گرفته بود،نگاهي انداخت.مي دانست انتقام پدرش را نبايد از او بگيرد.لبخندي زد وخم شد وگفت:
-پس اقا خوشگلي که اون روز ديدم تو بودي؟
آرش با تندي و غضب به او نگاه مي کند، واولين لگد به او مي زند.ومشت هاي بعد با خشم به پايش زد.
مهيار سريع خودش را عقب کشيد و با بهت مي گويد:
-تو ومادرت رفتين دفاع شخصي؟!چرا مي زني؟
با اخمي که هنوز در چهره اش بود گفت:مامانم و دعوا کردي
لبخندي زد:آهان،بخاطر همين؟گفتم شايد قيافم شبيه کيسه بوکسه، که خودت و مادرت مي زنيد
آرش لبانش آويزان کرد وبه او نگاه کرد،مهيارخم شد وبا لبخندي عکس ساينا که در موبايلش بود به او نشان داد.
-اين دخترمه اسمش سايناست،مهربون و خوش اخلاق،البته يه ذره از مهربون اون ورتره..خيلي خيلي مهربونه…مي خواي ببينيش؟!

بادقت به عکس ساينا که لبخندي زيبا برلب داشت نگاه کرد،دستش روي عکس زيباي او گذاشت وبه مهيار نگاه کرد.
-شاينا؟!
مهيار خنديد:آره ساينا،چقدرم زود آشتي مي کني
مهيار ايستاد و نگاهش به اتاق مريم افتاد،آب دهانش قورت داد…با خودش کنجار مي رفت، برود؟يا نه؟بالاخره تصميم گرفت به او سري بزند… دستان آرش گرفت و همراه خودبه اتاق او برد نزديک اتاق شد دستش بالاي دستگيره در نگه داشت و به آرامي در را باز کرد. در آن اتاق نيمه تاريک به عشقش که خسته از زخم هاي روزگار روي تخت خوابيده بود نگاهي انداخت.همان زني که روزي براي ديدنش دست روي صورتش مي کشيد تا بتواند تصورش کند،حالا او در چند قدمي او خوابيده است.
،زير لب زمزمه کرد.
-بالاخره اومدي؟!
با احتياط چند قدم به جلو بر مي دارد.
-اون با تو چي کار کرده؟!چه بلايي سر تو آورده؟!تو تمام روزهايي که از من بدت مي اومد يک بار به من نگفتي حيوون
آرش مي خواست پيش مادرش برود که مهيار دست گرفت وآهسته گفت:
-نه،ممنون خوابه بريم
نگاه آخر به او انداخت،در را بست و همراه آرش از بيمارستان خارج شدند…از آينه به اونگاه کرد وگفت:
-با من قهري؟
کلمه ي ناآشنايي شنيده بود،سرش تکان داد وگفت:قهر چيه؟
مهيار خنديد وگفت:چقدر مودب،چيزي خوبي نيست، خوبه که هنوز اسمشو هم نشنيدي
دقايقي بعد مهيار نزديک خانه ي ويلايي ماشينش پارک کرد وپياده شد…نزديک خانه شد و زنگ فشرد.آقايي جواب داد.
-کيه؟
-سلام سعادتي هستم، ساينا رو صدا مي زنيد بياد؟
-سلام آقاي سعادتي..بفرمايد تو؟
-نه ممنون،فقط لطف کنيد ساينا رو بگيد بياد
-چشم الان
ساينا به همراه مردي،بيرون آمد بعد از سلام و تعارف کردن سوار ماشين شدند ساينا بدون آنکه فردي که در ماشين است ببيند صندلي جلو نشست.با هيجان و شادي از جشن و اتفاقاتي که در ان افتاده بود براي پدرش تعريف مي کرد ميان حرفش مهيار گفت:
-ساينا مهمون داريم
با لحن کنجکاوش پرسيد:کي؟
با انگشت شصتش به پشت اشاره کرد وگفت:پشت سرت
آرام سرش را به پشت چرخاند با ديدن پسري که گوشه اي از ماشين، پشت مهيار نشسته بود نگاه کرد ،با دهان باز از خوشحالي گفت:
-واي بابا،اينو از کجا پيداش کردي؟
مهيار اخم تعجبي کرد وگفت:مگه عروسکه که ازسر خيابون پيداش کرده باشم؟
به پدرش نگاه کرد وگفت:پس از کجا آورديش؟
-بچه ي يه بنده ي خدا؟
ساينا با هيجان دست هايش به هم زد وگفت:بابا براي خودمونه؟
مهيار خنديد،ساينا گفت:بابا نخند خوب منم دوست دارم يه داداش داشته باشم
-ببخشيد،يعني اينقدر کمبود داداش تو زندگيت احساس مي کني که به هرکسي مي خواي بگي داداش؟
با لحن کودکانه اش گفت :نه به هرکسي نمي گم داداش،اين خيلي خوشگله
ابرويي بالا انداخت وگفت:آهان اينو بگو داداش خوشگل مي خواي
ساينابا لبخند مهربانش به آرش نگاه کرد وگفت:
-بابا نگه دار مي خوام برم پيشش بشينم
مهيار که همچنان مشغول رانندگي بود ساينا گفت:
-بابا نگه دار ديگه مي خوام برم پيشش
مهيار با آرامي گفت:صبر کن يه جا وايسم چشم،وسط خيابون که نمي تونم نگه دارم
با ايستادن ماشين ساينا سريع پياده شد وپيش آرش نشست وگفت:
-واي چقدر خوشگه،اسمت چيه؟
مهيار:آرش
ساينا از اينکه پدرش جواب داده بود،اخم کرد وگفت:بابا از اين پرسيدم
-اين اسمش آرشه و نمي تونه فارسي صحبت کنه،انگليسي فقط بلده
با ناراحتي گفت:ولي من که بلد نيستم
-ياد اون روزهايي بيوفت که بهت مي گفتم بذارمت کلاس زبان مي گفتي خوشم نمياد، حوصله ندارم
-يعني هر چي من بگم نمي فهمه
سرش به معني نه بالا فرستاد:نه!هرچي مي خواي بهش بگي به من بگو براش ميگم
ساينا ناراحت بود چرا نمي تواند با آن پسر زيبا و آرام صحبت کند.صورتش جلو برد ولي آرش صورتش از او گرفت ساينا گفت:
-مي خوام ب*و*ست کنم
با چشمان مظلوم و خجالتي اش به او نگاه کرد،ساينا با اعتراض گفت:
-بابا بهش بگو مي خوام بوسش کنم
مهيار لبخندي زد وگفت:
-حالا نمي خواد پسر مردمو ب*و*س کني،سالي يه بار باباش و ب*و*س نمي کنه يه پسر خوشگل ديده هول شده
ساينا از پشت خم شد و پدرش بوسيد:تو هم خوشگلي عزيزم
مهيار خنديد وگفت:اي جان،ممنون
ساينا آرش را غافلگير کرد وبه يک باره درآغوشش گرفت وگفت:
-بابا نميشه اين داداش خودم بشه؟خيلي خوشگله مثل عروسک باربيه ولي از نوعه پسرونش
از آينه به آنها نگاه کرد وخنديدوگفت:نه نميشه…ساينا ولش کن، گ*ن*ا*ه داره له شد
ساينا آرش را رها کرد،او به آن دختر مهربان لبخندي زد ساينا با هيجان گفت:
-واي بابا داره به من لبخند مي زنه
مهيار با خنده سرش تکان داد:نادرترين اتفاق دنيا رخ داد
ساينا پرسيد:بابا پسر کيه؟
لبانش تر کرد،و با تامل گفت:اون خانومه که اونروز اومده بود خونمون ياده؟
-آره
-پسر،اونه
با کنجکاوي پرسيد:شما که با مامانش دعوا مي کرديد چرا مي خواي ببريش خونمون؟!
مهيار آرزو مي کرد کاش مي توانست راحت همه چيز را براي او توضيح دهد،وبگويد مادر شما دوتا فعلا بايد تنبيه شود.اما آرش از اين تنبيه مستنثناست.
-چون مامانش مريضه، الان بيمارستانه
-آهان،مي گم نميشه امشب پيشمون بمونه؟
-نه
با گفتن نه پدرش آرام کنار آرش نشست،به محض رسيدن به خانه و سوار شدن در آسانسور آرش گريه کرد مهيار گفت:
متعجب گفت:چيه آرش؟!
-مامان
-اي بابا،تو که چند دقيقه پيش مامانت يادت نبود
گريه اش بلند شد:مامان
مهيار بغلش کرد وبا او حرف مي زد ولي آرام نمي شد،ساينا شکلک در مي آورد اما فايده نداشت.آسانسور ايستاد ووارد خانه شدند.
مهيار گفت:ساينا برو اسباب بازي هات بيار شايد ساکت شد
-بابا من که اسباب بازي ندارم همش عروسکه
اين را گفت و وارد اتاقش شد.هر چه داشت در آغوش گرفت وبه سالن آورد.روي زمين ريخت وگفت:
-فقط همين ها رو دارم
مهيار با تعجب گفت:اينا که همش عروسک و فنجون وقوريه
با حرص گفت:بابا من دخترم،کاميون ولودر که ندارم،يه چيز ديگه هم دارم صبرکن
ساينا به اتاقش برگشت ومهيار آرش را روي زمين گذاشت شايد يکي از ان عروسک ها خوشش بيايد و بازي کند اما به آن عروسک ها نگاه هم نمي کرد.
ساينا با دفتري در دست بيرون آمد و جلو آرش گرفت و گفت:
-ببين نقاشي هامو،خوشگل کشيدم؟اين کوهه…اين درختِ سيبه
گريه آرش بند امد،دفتر نقاشي از او گرفت وخوب نگاهش کرد،و صفحاتش را ورق مي زد.مهيار با ابروهاي بالا رفته گفت:
-مثل اينکه کار ساز بود ساينا،از نقاشي هات خوشش اومده
ساينا به اتاقش برگشت وبا يک دفتر نقاشي و ليواني که پر از مداد رنگي بود برگشت…مهيار با دستمال کاغذي اشک هايش پاک کرد.ساينا رو به پدرش کرد و گفت:
-بابا بهش بگو نقاشي بکشه
مهيار حرف ساينا را برايش ترجمه کرد،با خوشحالي لبخندي زد،آرش از آن همه مداد رنگي که در ليوان بود به وجد آمد روي زمين نشست و دفتر نقاشي ساينا باز کرد که ساينا سريع از او گرفت وگفت:
-اين نه،اين دفتر مدرسه ي منه…اين براي تو
دفتر نو ودست نخورده اي به او داد.با همان خوشحالي وصف ناپذيريش مشغول کشيدن نقاشي شد.
مهيار روي مبل نشسته بود وبه آن دو نگاه مي کرد،بيشتر خيره به آرش بود، زير لب گفت:
-اگر مادرت بخاطر زيبايي پدرت از من جدا شده بوده،حق داشته
نفسي با آه کشيد و بلند شد:ساينا من ميرم شام بگيرم،مواظبش باش
-بابا من شام خوردم
بافتش به تن کرد وگفت:يعني برات پيتزا نگيرم؟
با شنيدن اسم پيتزا سريع گفت:چرا،چرا بگير مي خورم
با لبخندي بيرون رفت. بعد از دقايقي برگشت.بافتش روي مبل انداخت و با پلاستيکي که در دست داشت به سمت آشپزخانه رفت و گفت:
-بچه ها بيايد شام
ساينا دست آرش گرفت وگفت:
-اول بريم دست هامون رو بشوريم که با مداد رنگي ها خيلي کثيف شده
آرش متوجه حرف هايش نشده بود،فقط در سکوت توسط دست هاي دختر مهربان کشيده مي شد،مهيار سري به آنها زد…ساينا روي دست هاي آرش مايع دست شويي ريخت،آرش متوجه شد و دست هايش شد…ساينا دستش پر از اب کرد و به صورت او زد:
-صورتت خيلي کثيف شده،بايد تمييز بشه
حوله به دستش داد وگفت:حالا دست و صورتتو خشک کن
مهيارنتوانست جلوي خنده ا ش بگيرد،بي صدا خنديد و به طرف آشپزخانه رفت.
-انگار يکي از عروسک هاش وگيردر آورده
ساينا همراه آرش امد وگفت:ما امديم
مهيار به آرش کمک کرد پشت ميز آشپزخانه بنشيند.پيتزاها جلويشان گذاشت و مشغول خوردن شدند.
آرش آهسته و آرام وغذا مي خورد،مهيار خوردن او را به راه رفتن لاک پشت در ذهنش تشبيه کرد.ساينا هم بدون حرف زدن در سکوت مشغول خوردن بود. آرش با برداشتن نوشابه از دستش ليز خورد و روي شلوارش ريخت.با ترس و وحشت به مهيار نگاه کرد،گمان مي کرد او هم مثل مادرش دعوايش مي کند.مهيار متوجه چشمان ترسان او شد با لبخند گرم کنارش ايستاد وخم شد.
آرش با ترس گفت:نوشابه ريخت
با همان لبخند گفت:اشکالي نداره،پاشو شلوارتو بشورم
او را به سمت حمام برد وگفت:
-ساینا حوله حمومت و بيار
-باشه الان ميارم
او را به حمام برد،آرش خودش شلوارش در آورد مهيار متوجه جاي سوختگي روي پايش شد نزديک تر رفت و با تعجب گفت:
-پات چي شده؟
با سر پايين انداخته اش گفت:سوخته
-با چي؟
-روغن داغ
مهيار که عصبانيت چند دقيقه پيش مريم ديده بود گفت:مامان کرده؟
سريع گفت:نه
مهيار با لحن نگراني گفت:پس کي پاهات و سوزونده؟
ساينا در حالي که موبايل پدرش در دست داشت تقه اي به در زد:
-بابا بيام تو؟
چرخيد:نه
-تلفن داري؟
-کيه؟
-عمو فرزين
-بگو بعدا خودم زنگ مي زنم
-باشه
با رفتن ساينا رو به آرش نگاه کرد،مي ترسيد کسي آنها را در استراليا اذيت مي کند:نمي خواي بگي ؟!قول مي دم به کسي نگم
سرش پايين انداخت و حرفي نزد..انگار او هم فهميده بود نبايد راز سختي کشيدن مادرش را به کسي بگويد.
مهيار نمي خواست تصور کند که کار پدرش است با ترديد پرسيد:
-بابات اين کارو کرده؟
کلمه ي پدر برايش نا آشنا بود،يادش نمي آمد کسي را به اين اسم صدا زده باشد.
-بابا کيه؟
با ناراحتي نفسي کشيد،متوجه شد قبل از بزرگ شدن آرش کاميار فوت کرده است:
-هيچي،ساينا حوله چي شد؟
تقه اي به در زد مهيار در را باز کرد و حوله به دستش داد…ارش آنقدرها هم کوتاه نبود که حوله ساينا انده ازش نباشد،تا روي مچ پايش گرفته بود.ولي مهيار آستين هايش به بالا تا زد وگفت:
-چند سالته آرش؟
لبخندي به مهرباني مرد رو به رويش زد وگفت:چهار سال
سرش تکان داد وگفت:خوبه مرد قد مرد وزيبايي ميشي…به دخترايي که دبنالت ميان رو نده باشه؟
آرش فقط خنديد،با يک ديگر بيرون آمدند.ساينا با ديدن آرش چشم هايش بست وگفت:
-من نگاه نمي کنم
آرش باز خنديد،مهيار شلوارش انداخت در ماشين لباسشويي و رو به آرش گفت:بيا شامت و بخور
ارش ومهيار به تنهايي پيتزايشان مي خوردند و ساينا برنامه کلاسي فردايش را در کيف مي گذاشت که صداي زنگ خانه بلند شد.
مهيار بلند شد،و سمت در رفت با ديدن پريسا که چهره ي ناراحت و عصبي داشت گفت:
-سلام،آرش و صدا مي زنيد؟!
سرش تکان داد:بفرمايد تو
-ممنون فقط اومدم دنبال آرش
مهيار که سعي مي کند در برابر عصبانيت پريسا خونسرد باشد گفت:
-آرش شلوارش و کثيف کرده انداختم ماشين،يه چند دقيقه اي طول مي کشه،پس بفرمايد تو
پريسا به مهيار نگاه کرد وگفت:
-اقا مهيار ازتون يه خواهش دارم
-بفرمايد
-ميشه بيشتر از اين خواهرمو اذيت نکنيد؟…اون نمي خواد زندگيتون و خراب کنه،فقط بهش اجازه بديد يک بار بچه شو ببينه، اون چند وقت ديگه بر مي گرده استراليا وديگه شما اونو نمي بينيد،مطمئن باشيد اگر هم بخواد بياد ايران ديگه سراغي از تو و زندگيتون و ساينا نمي گيره،اينقدر بي عاطفه نباشيد…اگر اينقدر از مريم بدتون مياد که نمي خوايد ببينيدش!اجازه بديد ساينا با پدرتون بيان و يک دقيقه مريم ببينتش
مهيار صاف ايستاد و گفت:
-ببينيد پريسا خانوم،من حتي مي تونستم ساينا رو به ديدن پدر و مادرتون نيارم،چون دلم سوخت اين کارو کردم
-لازم نيست منت بذاريد
-منتي نيست،هر تصميمي براي ديدن ساينا و مادرش بگيرم به خودم مربوطه ودلم نمي خواد کسي دخالت کنه
پريسا با لحن پر حرص و عصبانيتش گفت:
-خيلي بي رحم و بي عاطفه هستيدبر خلاق اون چيزي که ظاهرتون نشون ميده،مي دوني فکر کنم اگر شما مي رفتيد کسي اينجوري سرزنشتون نمي کرد که کل خانوادتون دارين مريم و اذيت مي کنيد،اونم براي يه لحظه بغل کردن دخترش
مهيار پوفي کشيد و گفت:ميرم آرش و حاضر کنم بيارم
ساينا که صداي پريسا شنيده بود با خوشحالي بيرون امدوپريسا اورا بغل کرد:
-سلام خاله پريسا
-سلام عزيز دلم،خوبي؟
-آره،اومدي دنبال آرش؟
-آره قربونت برم
-نميشه امشب اينجا بمونه؟
پريسا با لحن ناراحت و گرفته اش گفت:نه عزيزم،مامانش گفته حتما بايد آرش و ببرم خونه
کمي تامل کرد وگفت:مامانش خواهر تو ميشه؟
-اره؛کي بهت گفته؟!
-بابا…
پريسا با تامل گفت:ديگه چي گفته؟
-هيچي همين،
مهيار آرش را حاضر کرد و به دم در آمد.ساينا به ناراحتي نگاهش کرد وگفت:
-بازم مياي؟
به مهيار نگاه کرد مهيار جواب ساينا داد:نه ساينا جان،بايد بره پيش مامانش
پريسا دست آرش گرفت و نگاه پر از خشم به مهيار انداخت و رفت.ساينا برايش دست تکان داد.آرش به آرامي دستي براي آن دختر مهربان تکان داد.
وارد خانه شدند ساينا دفتر نقاشي و رنگ هاي پخش شده روي زمين جمع مي کرد.مهيارصورت گرفته ودمغ دخترش ديد وگفت:
-چيه ساينا؟
با بي حوصله گي گفت:هيچي کاش آرش شب اينجا مي موند
-نمي شد بمونه مامانش نگران مي شد
-مگه مامانش بيمارستان نيست؟خوب پيش ما مي موند بعد مي اومد دنبالش
مهيار کلافه دستي به موهايش کشيد نمي دانست با او چه کار کند.انگار هر طور شده مي خواست آرش را عضوي از خانواده کند.
با نگه داشتن ماشين رو به روي بيمارستان پياده شد.نفس عمميقي کشيد اميدوار بود کارش درست باشد.وارد بيمارستان شد.
از زني سفيد پوش پرسيد:ببخشيد خانوم مريم سعادتي مرخص شدند؟!
به دفترش نگاهي انداخت وگفت:نخير
-کي مي تونن مرخص بشن؟!
-پول بيمارستان پرداخت بشه،مي تونن برن
به سمت صندوق رفت و پول ترخيص شدنش را پرداخت وکرد وگفت:
-اگه ميشه بهش اطلاع بديد پول بيمارستان داده شد
-باشه
مريم که گمان مي کرد خواهرش آمده با ديدن مهيار که در ماشين نشسته شالش مرتب کرد و به سمت او رفت.نگاهش به فرمان، اما حواسش به زني که به ماشين نزديک مي شد بود،مريم با پشت دست ضربه اي به شيشه زد.
به او نگاه کرد،شيشه پايين فرستاد مريم که خم شده بود گفت:پول بيمارستان و شما دادي؟
با لبخندي بر لب ابرويش بالا داد وگفت:شما؟
با همان لبخند سرش تکان داد وگفت:آره من دادم،بيا سوار شو…
مريم اخمي کرد وگفت:من صدقه نمي خوام،رسيد و بديد وپولو بهتون ميدم
به دست خالي بدون کيف او نگاه کرد:مگه پول همرات هست؟!
مريم لب به دندان گرفت وگفت:نه ولي براتون ميارم
از ماشين پياده شد،چند قدم به نزديکي او رفت؛ مريم سعي کرد ترسي که از مهيار دارد در چشمانش بروز ندهد اما او فهميد و با لبخندي چشمانش باريک کرد وبه چشمان او نگاه کوتاهي انداخت وگفت:
-نترس مي خوام کيفتوبهت بدم
همانطور که مهيار در عقب ماشين باز مي کرد، مريم با آرامشي که در وجودش جمع کرده بود گفت:
-کي گفته من ترسيدم؟!
چشمان مهيار هم به ترس مريم خنديد،مهيار کيف به سمتش گرفت وگفت:چشمات،از ترس دارن مي لرزن
مريم مي ترسيد مهيار براي تلافي شب گذشته آمده باشد.ديگر چيزي نگفت و کيف از دست او گرفت وگفت:
-ممنون
مهيار با دقت به چهره اش نگاه کرد:خواهش مي کنم،کسي قراره بياد دنبالت؟!
مريم بدون جواب دادن درون کيفش وارسي مي کرد،مهيار به ماشين تکيه داده وگفت:
-نگرد پولي توش نيست
با اخم وحرص نگاهش کرد وگفت:لازم نيست اينقدر بگي پول نداري
خنديد:بيا سوار شو کارت دارم
کيف روي شانه اش انداخت وگفت:
-من ديگه با شما کاري ندارم،الان هم خواهرم مي خواد بياد دنبالم برم خونه
عينک روي چشمش جابه جا کرد و تکيه اش از ماشين برداشت وگفت:
-با تو کاري ندارم مي خوام در مورد ساينا حرف بزنم،اگر نمي خواي مي رم
مهيار چند قدم برداشت که مريم سريع دنبالش رفت وگفت:صبرکن،صبرکن…باشه،حرف مي زنيم درمورد ساينا
مهيار که نزديک در بود آن را باز کرد وگفت:سوار شو
خودش به سمت در راننده رفت،مريم هنوز خيره به دري بود که ميهار برايش باز کرده بود،مهيار در راننده باز کرد وگفت:
-پشيمون شدي؟
-هان؟نه…
همزمان با هم نشستند…هواي گرم ماشين با عطر گرم و تلخش در فضاي ماشين پيچيده بود. ماشين گرم بود اما کنار مهيار در اين موقعيت حال سرد شده اش رو به انجماد مي رفت.اولين بار بود کنار او مي نشست و رانندگي کردنش را زير چشمي ديد مي زد.مهيار که متوجه شد مريم نامحسوس به او نگاه مي کند از عمد از دست انداز که به آن نزديک مي شدند با سرعت رد شد.مريم تکان بدي خورد و جيغ کشيد.
مهيار خنده اش قورت داد و جدي گفت:ببخشيد
دقايقي که از حادثه دست انداز گذشته بود مريم تصميم گرفت به جاي همسر سابقش به طبيعت بيرون نگاه کند.مهيارپخش را روشن کرد.
|نموندي پيشَم|عيب نداره تنها مي شَم|دوباره عاشقت نمي شَم|
|منم ديونه مي شَم|يادته…|زدي آتيشم|کارات با تيشه زد به ريشه ام|
|تو جنس سنگي و من شيشه ام|يادته گفتي|مي موني پيشم|نگفتي بعد تو چي مي شم|
|هه…ديونه مي شم!|
|خسته مي شَم|از آدما فراري مي شَم|زود عصبي مي شَم|
|هه…بخند به ريشَم!|
|يادته…?زدي آتيشم|هنوز تو خسته گيشم|نبايد باهات قاطيشَم|
|نه آدم نمي شَم!|
?مي خوام دوباره باشي پيشَم|آواره مي شَم،بري|ديونه مي شَم|
مريم صداي پخش کم کرد،آنقدر که صداي آن خواننده را که روي اعصابش بود نشنود.نگاهش به نم نم باراني که برف باکن آن را از شيشه پاک مي کرد دوخت وگفت:
-گيتي مي دونه اومدي دنبالم؟
مهيار نگاهش به جاده بود و حواسش به رانندگي، گفت:مگه هر جا مي رم، قراره اونم بفهمه؟
نگاهي به نيم رخ ميهار انداخت وگفت:اين جوري داري از اعتمادش سوء استفاده مي کني؟
بدون نگاه کردن به مريم پوزخندي زد وگفت:دقيقا کاري که تو با من کردي
با ناراحتي در چهره اش سرش پايين انداخت:اگر کار من اشتباه بوده تو ديگه تکرارش نکن
نفس صدا داري کشيد وگفت:
-کاش اين نصيحت و قبل از رفتنت به خودت مي کردي؟!در ضمن ما هنوز ازدواج نکرديم که بهش خيانت کنم
مريم لحنش آرام کرد،که مهيار عصبي نشود:فرقي نمي کنه اون الان تو رو شوهر خودش مي دونه
فرمان ماشين را محکم در دست فشرد وبه تمسخر خنديد:
-چقدر فرهنگ اونجا روت تاثير گذاشته …وفاداري به زندگي زناشويي خوب ياد گرفتي
به او نگاه کرد و با دلخوري گفت:طعنه زدن هاي تو تمومي نداره نه؟!باورم نميشه تو همون مردي بودي که دوستم داشتي
پوزخندي زد:دوست داشتم،فعل گذشته است، چيزي هم که متعلق به گذشته باشه ديگه بر نمي گرده
حرفش انقدر جدي و محکم زده بود،که ديگرجايي براي ابراز علاقه خودش هم نگذاشت. مريم نفسي کشيد هر دو براي دقايقي سکوت کردند.تنها چيزي که در آن ماشين شاسي بلند به گوش مي رسيد صداي آهنگ هايي بود که پشت هم خوانده مي شد.
نزيک خانه پارک کرد،مريم متعجب گفت:خوب کارت چي بود؟!ديگه خونه رسيديم که
مهيار وگفت:هيچي؟
با صداي پر حرصش گفت:هيچ؟!يعني تو باز..
به او نگاه کرد ودستش دراز کرد:شمارت وبده
به دستان دراز شده اش نگاه کرد وگفت:چرا؟
همانطور که دست دراز شده اش تکان مي داد گفت:امشب بهت زنگ بزنم کي ساينا رو ببيني؟
با خوشحالي لبخندي زد وگفت:موبايلم که تو کيفم بود برمي داشتي
-اين کار زشت و به دور از ادبه
لبخندي نامحسوس زد وکيفش باز کرد:فرهنگ اينجا هم رو تو تاثير گذاشته،شمارتو بگو
-تو اول گوشيتو روشن کن
گوشي اش بر مي دارد اما صفحه اش روشن نشد پوفي کشيد وگفت:
-شارژ تموم کرده،گوشي خودتو بده
مهيار در جيب کت و داشبورد و کيفي که همراهش بود گشت وبا دستي به موهايش کشيد وگفت:
-خونه جا گذاشتم
مريم نگاهي به او انداخت وخنديد:عالي شد! قلم وکاغذ اگه همرات هست؟! بده
مهيار لبانش گزيد که نخندد.خودکار به او داد اما کاغذ پيدا نکرد وگفت:
-زمين وزمان دست به هم دادن شماره نگيرم
مريم خم شد و دست راستش گرفت،مهيار در يک لحظه احساس برق گرفتگي شديد کرد و با چشمان گشاد به او که شماره روي دستش مي نوشت نگاه کرد.
زير شماره اش نوشت:بي حواس
مريم خودکار روي داشبورد گذاشت وگفت :حواست باشه با آب پاکش نکني
به زحمت گفت:باشه
مريم در ماشين باز مي کند قبل از پياده شدن ،با شرمندگي گفت:
-بابت سيلي هايي که بهت زدم و اون حرف ها…معذرت مي خوام
مهيار متعجب گفت:حرف؟منظورت فحش هايي که بهم دادي؟!جاي مشت هات هنوز مي سوزه
از اينکه مهيار اينطور ديشب را به او يادآوري مي کرد خجالت زده گفت:
-ببخشيد،حالم خوب نبود…راستش من مشکل اعصاب دارم،يه وقت هايي يه کارهايي مي کنم که خارج از کنترلمه،بازم معذرت مي خوام
-تو عمرم کسي بهم نگفته بود حيوون
-گفتم ببخشيد که
-الان بايد چي بگم؟

شانه اش بالا انداخت وگفت:هر چي دلت مي خواد
با ابروهاي بالا رفته گفت:هرچي که فحش وکتکات تلافي مي کنه؟
به آينده ي اين حرف مهيار خوش بين نبود،اما با اين حال گفت:اره هرچي؟
مريم در چشمانش به دنبال تنفر از خودش بود اما حالت چهره اش انقدر خنثي بود که نفهميد هنوز دوستش دارد يا نه؟.مهيارگفت:
-فکرهامو مي کنم بهت مي گم
مريم پياده شد.با کليد در راباز مي کند وبدون نگاه کردن به او وارد خانه شد.مهيار به دستش نگاه کرد.هنوز دستان سرد آن زن بر روي دستش جاي مانده بود.
مهيار به خانه بازگشت.موبايلش برداشت تعداد ميس کال هايش به ۲۲ رسيده بود.همه ي تماس ها از طرف گيتي بود.
به گيتي زنگ زد با اولين بوق برداشت:سلام کاري داشتي؟
با عصبانيت گفت:معلوم هست کجايي؟يک ساعته دارم مي گيرمت
از خانه خارج شد وگفت:ببخشيد،موبايلموخونه جا گذاشتم
-نمايشگاه بودي؟
-نه جايي کار داشتم
با لحن پراز حرص وعصبانيت گفت:آهان مي گم چون اونجا هم زنگ زدم گفتن نيستي
مهيار سوار ماشين شد وبا لبخندي گفت:حالا کارت چيه که اينقدر غر ميزني؟!
گيتي با لحن آرامي گفت:شب خونه ي ما دعوتيد؟
-چرا جمع مي بندي؟مگه چند نفر دعوت کردي؟
-خودت و عمه تون ديگه،عموت هم که ما هنوز زيارتش نکرديم
مهيا رخنديد وگفت:عموم الان چند سال مقيم فرانسه است!خودمم نمي بينمش
مهيار با لحن شکاکش گفت:حالا چه خبره همه رو دعوت کرديد؟
-هيچ يه مهموني کوچيک براي دورهمي اشکالي داره؟!
مطمئن نبود مهماني فقط يک دورهمي ساده باشد.
-نه خيلي هم خوبه
-فقط يادت نره برام کادو بخري
-بله چشم
-اگر کاري نداري قطع کنم که به عمه راحله هم زنگ بزنم؟
-من که کارت نداشتم خودت زنگ زدي؟
گيتي با حرص گفت:واقعا که..حداقل بگو عزيزم دوست دارم خداحافظ مواظب خودت باش
مهيار با چندش صورتش جمع کرد وگفت:گيتي من سي و پنج سالمه،اين لوس بازيا چيه
-لوس بازي نيست يه نوع ابراز احساساته
-باشه فهميدم خداحافظ
هنوز صداي گيتي که اعتراض مي کرد مي شنيد اما تلفن قطع کرد.
با رسیدن به نمایشگاه به صندلي نمايشگاه تکيه داد.هنوز موبایلش روی میز نگذاشته بود که عمه اش راحله زنگ زد.با برداشتن موبايلش جواب داد:
-سلام عمه
-سلام،خوبي عمه جان؟
-ممنون خوبم
راحله با لحن کنجکاو پرسيد:گيتي چرا همه رو دعوت کرده خونشون؟
سرش به سمت ماشين و آدم هايي که در حال رفت و آمد بودند چرخاند ونفسي کشيد.
-منم مثل شما بي خبرم،فقط گفته يه دورهميه
راحله هم از اين مهماني ناگهاني متعجب بود وگفت:
– تو اين چند ماه سابقه نداشته…جشنِ تولدت نيست مهيار؟
مهيار با لبخندي تکيه اش از صندلي برداشت و رو به ميز خم شد وگفت:
-نه عمه، من بهار دنيا ميام نه زمستون
با ياد آوري ماه تولد برادرزاده اش گفت:
-آره، آره راست مي گي،خوب پس ما شب ميام خونه ي تو، با هم بريم
با بي حوصله گي دستي به صوذتش کشيد وگفت:باشه بياد
-خداحافظ
انگشت شصتش براي قطع تماس بالا آورد. با ديدن شماره اي که کف دستش نوشته شده با صداي نيمه فريادش گفت:
-واي
سريع شماره مريم را ثبت کرد وگفت:
-جدي،جدي داري از حافظه ام پاک مي شي، خانوم
ساينا با وسواس رو به روي آينه ايستاده و مشغول انتخاب تل مناسب براي مهماني بود،پدرش در حالي که ساعت مچي اش مي بست در چار چوب در ايستاد وگفت:
-انتخاب نکردي؟
با کلافه گي گفت:نه…همشون تکراريه
-تو بيستا تل داري،کي تکراري شدن؟اون تل سفيد با گل هاي رز قرمز بردار،به موهاي سياهت هم مياد
نگاه ساينا به جعبه ي تل هايش بود، دستش بالا آورد و گفت:نه اينو براي تولد دوستم گذاشتم
به دخترش که موهايش بالا بسته ونيم رخش به زيبايي مشخص است نگاه کرد وگفت:
-مگه خانواده ي گيتي، تولدت دوستت بودن که اينو ميگي؟ساينا ببين منو
ساينا به پدرش نگاه کرد ومهيار با انگشت اشاره اش به صفحه ي ساعتش زد و گفت: فقط دو دقيقه
اخم کرد وگفت:باشه الان!هولم نکن
مهيار به سمت در خانه مي رفت که زنگ آيفون به صدا در آمد.با ديدن پدرش گفت:
-ساينا بدو،آقاجون
با صداي ناراحتش که هنوز چيزي انتخاب نکرده گفت:الان،الان
در آخر مجبور شد از ميان آن همه تل يکي را انتخاب کند و همراه پدرش از خانه خارج شد.
سوار آسانسور بودند. ساينا کادويي که در دست پدرش بود نگاهي انداخت وگفت:
-کادو براي گيتي گرفتي؟
بدون نگاه کردن به ساينا گفت:اره
ساينا همچنان براي ديدن پدرش سرش بلند کرده بود.
-چرا؟
با لبخندي به دخترش نگاه کرد وگفت:چون دست خالي زشته بريم
اين جواب ساينا را مجاب نکرده بود،سوال ديگري پرسيد:خوب پس چرا براي همشون نخريدي؟
مهيار خنديد وگفت:مگه سوغاتيه براي همه بخرم؟!
آسانسور باز شد وهمانطور که به سمت ماشين مي رفتند،ساينا با چهره ي ناراحت به ماشين پدرش نگاه کرد وگفت:
-پس چرا براي من نخريدي؟!
با اين سوال مهيار لحظه اي ايستاد،اما باز به راهش ادامه داد.احساس مي کرد بعد از ازدواج ومحبت کردن به گيتي در برابر او اوضاع را بدتر وآن دو را از هم دور مي کند.
بدون آنکه جوابش بدهد سوار ماشين شدند و همراه بقيه راه افتادند.مهيار در طول مسير به دنبال جوابي براي ساينا بود که ممکن است در آينده اين سوال آنقدر بزرگ شود که ديگر راه حلي نداشته باشد.ساينا با ناراحتي، چهره اش را از پدرش گرفته و بيرون دوخت.او گمان مي کرد پدرش گيتي را بيشتر از او دوست دارد.
همه در خانه ي صمدي پور جمع شده بودند.پدر گيتي بعد از آنکه چهل و پنج دقيقه از مهماني به حرف هاي هميشه گي تلف شده بود.با يک “ببخشيد” توجه همه را مخصوصا خانوم ها را به خود جمع کرد وگفت:
-وقتي گيتي بهتون زنگ زد و براي مهماني امشب دعوتتون کرد،شايد براتون سوال پيش اومد که مناسبت مهماني چيه؟
راحله با لبخندي که از همه کنجکاو تر بود گفت:
-بله آقاي صمدي پور،چون بعد از نامزدي مهيار و گيتي همچين مهموني نداشتيم

پدر گيتي فنجانش روي ميز گذاشت،يک نگاه اجمالي به جمع انداخت ورک گفت:
-اين مهماني براي تعيين تکليف گيتي ومهياره،درواقع مي خوايم روز عقد و مشخص کنيم
مهيار با شنيدن اين حرف جا خورد و بقيه ي خانواده ي سعادتي شوک زده به پدر گيتي نگاه مي کردند. اما گيتي و مادرش با لبخندي آنها را از نظر مي گذراندند.
راحله به مستانه نگاهي انداخت و با لبخندي که سعي مي کند شوک بودنش را پنهان کندرو به مادر گيتي گفت:
-چرا غافلگيرمون کرديد؟کاش از قبل يه خبري مي داديد؟
مادرگيتي در حالي که پا روي پا مي انداخت،با دلخوري گفت:
-راستش گيتي ديگه از اين وضعيت خسته شده،ما هم بهش حق مي ديم،الان ديگه نزديک دوماه مي شه که نامزدن فکر کنم براي دوره ي نامزدي ديگه بسه
مهيارمي دانست مهماني امشب گيتي برپا کرده با عصبانيت نگاهي به او انداخت و دستانش مشت کرد. پرويز گفت:
-اقاي صمدي پور حق با شماست،اما يادتون که هست ما يه قول وقراري با هم گذاشتم؟
از لحن حرف زدن پدر گيتي مشخص بود، از وضعيتي که دخترش در آن قرار دارد راضي نيست.
-بله اقاي سعادتي يادم هست،اما ساينا هشت سالشه واونقدر بچه نيست که نتونه خوب و از بد تشخيص بده…من فکر مي کنم اون داره لجبازي مي کنه،وگرنه دختر من همه ي مهربونيش و داره براي ساينا خرج مي کنه
با اين حرف مهيار پوزخندي زد ودستش پشت لبش قرار داد.پرويز از اينکه نوه اش را متهم به لجبازي کودکانه کرده ناراحت شد وگفت:
-اصلا اينطور نيست آقاي صمدي پور،ساينا فقط از اين مي ترسه که پدرش و ازش بگيرن…و دختر شما متاسفانه نمي تونه به اون اين اطمينان و بده که مهيار پدر اون مي مونه
مهيار ازبحث آنها خسته شده بود،مي خواست با برگزار کننده ي اين مهماني مستقيم صحبت کند.ايستاد ودکمه ي کتش بست وگفت:
-ببخشيد مي خوام قبل از تصميم گيري،چند دقيقه با گيتي صحبت کنم
صمدي پور دستش دراز کرد:خواهش مي کنم، بفرمايد
گيتي که گمان مي کرد بالاخره موفق شده مهيار را در عمل انجام شده قرار دهد با لبخندي او را تا اتاقش همراهي کرد.
مهيار دکمه ي کتش باز کرد وبا حالت عصبي گفت:اين مسخره بازيا چيه؟
گيتي لبخندي با حرص زد وگفت:
-تو براي مشخص شدن آينده مون ميگي مسخره بازي؟!من مي خوام همين امشب تکليف زندگيمون مشخص بشه حتي نمي خوام به صبح بکشه
سعي مي کرد لحن حرف زدنش آرام باشد.
-بهم زمان بده
اما گيتي که از نامزدي اش خسته شده بود با همان لحن عصبي گفت:
-يک ماه ونيم بس نيست؟
مهيار با کلافه گي پوفي کشيد و به اون نگاه کرد وگفت:
-ببين يه اتفاقي توي زندگيم افتاده که بايد حلش کنم… تمام ذهنم درگير خودش کرده و نمي تونم به چيز ديگه اي فکر کنم
گيتي دست به سينه رو به مهيار که چهره اش در هم شده بود پرسيد:
-چي؟چه مسئله ي مهميه که نمي توني در مورد ازدواجمون تصميم بگيري
مهيار سرش پايين انداخت ودستان عرق کرده اش را به هم ماساژ داد،آهسته گفت:
-همسر سابقم برگشته، و مي خواد ساينا رو ببينه
دست هايش آزاد کرد و بهت زده به او که همچنان سرش پايين بود نگاه کرد وگفت:

همچنین ببینید

پارت ۱۹ رمان پاورقی زندگی (جلد دوم )

مريم با لحن ارامش که عصبانيت در ان موج مي زد گفت:آرش بخور.. بهونه نگير …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan