دوشنبه , مهر ۲۲ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان من یک بازنده نیستم / رمان من یک بازنده نیستم پارت ۸۶

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۸۶

انگار بدنش طاقت این همه خستگی را نداشت.
پلکش منتظر خواب بود.
حتی وقتی الوند هم داخل شد از خواب بیدار نشد.
الوند از نبود سر و صدا تعجب کرد.
نگاهش را چرخاند.
با دیدن بلوط که خوابیده بع سمتش رفت.
روبرویش روی زمین نشست.
نگاهش کرد.
مژه های بلند و برگشته ای داشت.
روی چشمانش را پوشانده بود.
حالتش آنقدر جالب بود که هوس بوسیدنش به جانش افتاد.
لب هایش روی هم افتاده بود.
تکان نمی خورد.
دستش جلو رفت.
ولی از ترس اینکه بیدار شود دست نزد.
در ضمن به اعتمادش خیانت نمی کرد.
دوست نداشت فکر ناجوری به سرش بزند.
همان یک بار که بوسیدش بس بود.
بیشتر از آن آشوب به پا می کرد.
و می ترسید از دستش بدهد.
اولین بار بود عاشق شده بود.
آن هم دختری که می دانست مانندش را هرگز پیدا نمی کند.
_خواب هیچ شاهزاده ای رو نبین پرنسس.
از جایش بلند شد.
باز هم نگاهش کرد.
_تو مال منی.
نفسش را تند بیرون داد.
به سمت آشپزخانه رفت.
نگاهش به غذایش انداخت
_ببین چیکار کرده، آفرین.
نفس عمیقی کشید.
بوی غذا حسابی پیچید.
باید دوش می گرفت.
احتمالا تا بیرون بیاید بلوط هم بیدار شده.
حوله را از اتاقش برداشت و وارد حمام شد.
دوش اب گرم بدن خسته اش را نرم کرد.
سرحال شده بیرون آمد.
نگاهی به بلوط انداخت.
هنوز خواب بود.

به سمتش آمد.
نمی خواست کار کند.
یا بترساندش.
ولی آنقدر بانمک بود.
مدام دلش می خواست نگاهش کند.
بالای سرش ایستاد.
حتی با چشم های بسته هم زیبا بود.
از موهای خیسش چند قطره آب روی صورت بلوط چکید.
بلوط ترسیده بلند شد.
الوند جا خورد.
_آروم باش منم.
بلوط به الوند نگاه کرد.
_تو.
_ببخش اگه ترسوندمت.
بلوط دستی به صورتش کشید.
_نه مهم نیست، باید بیدار می شدم.
بلند شد.
_غذام…
تند به سمت آشپزخانه رفت.
الوند همان جا ایستاد و نگاهش کرد.
قد کوتاه نبود.
ولی بلند هم نبود.
قدش آنقدر بود که جذب شود.
کلا این دختر از همه لحاظ خوب بود.
بدون اینکه بخواهد دلبری می کرد.
کنار گاز ایستاد.
محوش شد.
تا به حال هیچکدام از زن های زندگیش را کنار اجاق گاز ندیده بود.
و حالا بلوط…
با حوصله با غذا ور می رفت.
یک بار دستش سوخت.
فورا انگشتش را درون دهانش فرو برا و میک زد.
ای خدا…
چرا این دختر اینگونه بود.
_ناهار بکشم؟
حواسش را به حرفش داد.
_نه، یعنی آره بکش.
_چشم.
چشمش خانمانه بود.
اخ که دلبری هایش تمامی نداشت.
حس می کرد مرد خانه ای است.
بلوط هم زنی که درون خانه اش بود.
خانه گرم…
عشق نور می انداخت.
یعنی این تصویر واقعی می شد؟
ناخودآگاه قلبش به تپش افتاد.
میخ به بلوط نگاه می کرد.
حتی نرفت که لباس هم عوض کند.
مگر می شد از این صحنه دل کند ؟
بلوط برنج را کشید.
برگشت و به الوند نگاه کرد.
_نمیری لباس بپوشی؟
خنده اش گرفت.
جوری حرف زد انگار لخت ایستاده.
دستی به موهایش که هنوز نم داشت کشید.
_الان میرم.
به سمت اتاقش رفت.
می فهمید که دختر بیچاره را معذب می کند.
تا به حال دختری با این همه حجب و حیا ندیده بود.
تا می شد حد نگه دار بود.
یعنی اگر می خواست هم نمی توانست به این دختر دست درازی کند.
و او واقعا نمی خواست.
همین دلبری هایش کشید.
نگه اش می داشت.
همینقدر بکر.
فقط هم برای خودش.
وارد اتاقش شد.
لباس پوشید.
موهایش را به سمت بالا سشوار کرد و بیرون آمد.
روی اپن چیده شده بود.
روی صندلی نشست.
_دستت دردنکنه.
بلوط موهایش را پشت گوشش زد.
_نوش جان.
مقابل الوند نشست.
_انگار آشپزی رو خوب بلدی.
_آره، مامانم زن سختگیریه.
_لزومی نداری وقتی خدمتکار هست.
رنگش پرید.

‌‌‌‌‌‌‌
ترس اینکه الوند بفهمد.
باعث شد نتواند غذایش را بخورد.
دو لقمه خورده عقب نشست.
_پس چرا نمی خوری ؟
_تو بیرون بودی من کلی تنقلات خوردم، سیر شدم.
به احترامش نشست.
ولی واقعا نتوانست دیگر چیزی بخورد.
عصبی بود.
باید یک زنگ به کیان می زد.
انتهای غذای الوند بلند شد.
عذرخواهی کرد و به اتاقش رفت.
شماره ی کیان را گرفت.
صدایش که پیچید لبخند زد.
_کتی..
_بالاخره یادی از من کردی هانی..
_میخوای بگی الان دلخوری؟
_نباشم؟
_خوبه من همش از دیروز نیستم.
_می گفتی بیام.
مکث کرد.
فکر خوبی بود.
می شد که کیان بیاید.
احساس راحتی هم می کرد.
_خب بیا.
_مگه تمریناتت نیست؟ بیا چیکار؟
_من میگم بیا.
داشت بی اجازه ی الوند کار می کرد.
حس خوبی هم نداشت.
اگر مخالفت کند چه؟
_نمیام، خوش بگذره عشقم.
پنچر شد.
فکر می کرد کیان واقعا بیاید؟
_باشه، چه خبر؟
_هیچی.
_دیانا نیومده سراغت؟
_نه، رفته خودشو قایم کرده.
_باید هم همین کارو بکنن.
هنوز از دست دیانا ناراحت بود.
_اگه جاش بود می دونستم چیکارش کنم.
کیان فورا گفت:بی خیال هانی، چرا بیخود حرص می خوری ؟
بلوط را خوب می شناخت.
ذاتش انتقام گرفتن بود.
همین که ساده از دیانا گذشته بود خیلی بود.

_عصبی میشم فکر می کنم.
_نکن قربونت برم، ارزشش رو نداره.
نداشت.
ولی بیشتر از این می سوخت که از کسی رو دست خورده بود که عین خواهرش بود.
ولی خیلی راحت خیانت کرد.
نقشه چید.
که فقط بدنامش کند.
آبروی خودش و خانواده اش را ببرد.
_هستی هانی؟
_هستم.
_نزنه به سرت کاری کنی.
_نه بابا، نمیای؟
_نه هانی، خوش بگذره.
_باشه عزیزم.
تماس را قطع کرد.
نمی خواست افکارش را حرام دیانا و تیرداد کند.
بلند شد.
از اتاق بیرون رفت.
خبری از الوند نبود.
نمی فهمید عصر هم تمرین می کنند یا نه؟
با این حال رفت تا ظرف ها را شست.
از ویلا بیرون رفت.
باز هم خبری از الوند نبود.
پیاده به سمت اتاق سرایداری رفت.
هنوز با این پیرزن و.پیرمرد آشنا نشده بود.
اصلا هم نمی دانست درست است کارش یا نه؟
لزومی دارد آشنا بشود یا نه؟
با این حال وقتی خبری از الوند نبود باید وقتش را پر می کرد یا نه؟
جلوی در ایستاد و در زد.
طولی نکشید که پیرزنی بانمک در را باز کرد.
با دیدن بلوط نگاهی به قد و قامتش کرد.
_شما؟
بلوط اشاره ای به ویلا کرد.
_من مهمان ویلا هستم.
_اها بلامیسر تو مهمان الوند خانی؟
بلوط لبخند زد.
_بله.
از جلوی در کنار رفت.
_بیا داخل دختر جان، بیا.
‌‌‌‌‌‌‌‌‌
با تعارفش داخل شد.
خانه ی ساده و جمع و جوری داشت.
اشاره ای به پشتی ها کرد.
_بیا بشین عزیزم.
نشست.
با کنجکاوی به اطرافش نگاه می کرد.
چقدر دلنشین بود.
شبیه خانه ی مادربزرگ خدابیامرزش بود.
همینقدر خاطره را زنده می کرد.
زن تند و فرز رفت تا برایش چای بیاورد.
_زحمت نکشید.
_زحمتی نیست عزیزم.
برایش چای و کلوچه آورد.
_خودم درست کردم.
اشاره‌اش به کلوچه ها بود.
_دستتون درد نکنه.
زن پرده را کنار زد تا فضا روشن تر شود.
_دیدیم امروز اسب سواری داشتین؟
_بله، جز تمرینات مسابقه اس.
_مسابقه داری؟
_بله.
زن حرفی نزد.
اهل فضولی کردن نبود.
_اینجا بیشتر وقت ها بارونه، سخت میشه تمرین.
_باید تو هر شرایطی تمرین کرد.
_درسته، بخور عزیزم سرد شد.
با خجالت چای را برداشت.
بوی عطرش دیوانه کننده بود.
نفس عمیقی کشید.
_چه بوی خوبی میده.
_نوش جانت عزیزم..نامزد الوند خانی؟
چای به گلویش پرید.
_نه،…
زبانش را گاز گرفت.
فکر دیگری نکند.
_من، من شاگردشونم، برای مسابقه اومدیم که منو تمرین بدن.
نفسش بد آمد.
متنفر بود از اینکه کسی فکر ناجوری در موردش بکند.
حالا نمی دانست چقدر قابل باور گفته.
البته که اصلا حرفش دروغ نبود.
_زنده باشی، این اولین باره که الوند خان برای تمرین میان اینجا.
خب اوضاع بدتر شد.
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
اگر کمی بیشتر می ماند از این بدتر هم می شد.
چای خورده بلند شد.
_پس کجا دختر جان ؟
_برم بیینم امروز تمرین داریم یا نه؟.
_الوند خان رفت بیرون تا شب نمیاد.
اخم های بلوط در هم کشیده شد.
یعنی چه؟
پس چرا به او اطلاع نداد؟
قرار بود اینگونه طی شود؟
واقعا دلخور شد.
_دستتون درد نکنه.
چیزی روی دلش سنگینی کرد.
انگار قلبش را فشار دادند.
با خداحافظی از زن به سمت دریا و ساحل رفت.
حالش حسابی گرفته شده بود.
الوند عملا نادیده گرفته بودش.
انگار نه انگار که مهمان اوست.
تنهایی اینجا بماند که چه؟
یک ذره مسئولیت پذیر نبود.
دلخور لب دریا قدم می زد.
زیر لبی نق می زد.
بد و بیراه می گفت.
آنقدر رفت که نفهمید وارد ویلای همسایه شده.
آنقدر شبیه هم بود که متوجه نمی شد.
نگاهی به اطرافش انداخت.
از دیدن پسر جوانی تعجب کرد.
می خواست برگردد.
اما نگاه پسر به او افتاد.
لب گزید.
_سلام.
پسر بیچاره سلام هم کرد.
_سلام.
_از ویلای همسایه هستی؟
با خجالت گفت:بله.
پسر بلند شد.
روی تکه سنگی نشسته بود.
_متوجه شدم.
بلوط جوابی نداد.
_من پیروزم.
قصد آشنایی نداشت که.
_خب…
_صبح دیدمت چطور اسب سواری می کردی.
ابرویش رفت.
پس حتما روسری نداشتنش را هم دیده بود.
_کارت خیلی خوب بود.
با غرور گفت:ممنونم.

همچنین ببینید

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۷۹

  مادرش بود دیگر… همیشه بداخلاق بود. ولی به شدت مهربان. آدم دلش می خواست …

۱۱ دیدگاه

  1. نویسنده جان شما باید به فکر مخاطبای واقعیت باشی که با دقت و پیگیری کاراتو دنبال میکنن اونا دارن وقتشونو میزارن شما باید بهشون احترام بزاری نباید به حرف یه عده مخاطب نما اعتنا کنی اینا همونایی هستن که یه مشت رمان آبکی و بی محتوارو میخوونن …حالا لطفا پارت بعد رو بزار ما منتظریم

  2. ادمین یه لطفی کن از نویسنده بپرس اگر قصد ادامه دادن نداره ما بیخود منتظر نمونیم. یعنی چی که قهر کرده. وقتی داستانی رو شروع میکنه ، باید نسبت به کسایی که داستانش رو دنبال میکنن متعهدانه تر رفتار کنه و شما هم باید پاسخگو باشی

  3. چرا پارت نمیذارین؟؟گندشو دراوردین بخدا،اگ قرارنیس دیگ بزارینش ک اعلام کنین ماهم الکی منتظرنباشیم ک روزی صدبازر سایتو چک کنیم😡😡😡😡

  4. ب اون نویسنده باس گفت عزیزم برو مشقاتو بنویس هفته ی دو هفته ی یه بار پارت میذاری قهرم میکنی پوف باو تو دیگه نوبرشو اوردی مخاطبا حقم دارن فشت بدن نویسنده تو فازتو مشخص کن ما رو هم راحت کن اول داستانت ی چیز دیگه بود حالام ی چیز دیگه خدایی ساقیت کیه میخای بزار میخای نزار من واس بستن کفشمم خم نمیشم تو ک جا خود داری اینارو گفتم بدونی. بعدشم کامنتا رو دیدم کسی فشت نکشیده حالا نازکش داری ناز کن نداری پاتو دراز کن

    • اول داستان که نویسندش رویا روستمی که سال پش توم شده فایل کتاب رو باید میخریدی ولی ادامه ش و نمیدونم نویسندش کیه و اسم واقعای رمان چیه و نوسندش کیه

  5. تق تق …یالا… صابخونههههه!!کسی نیس جواب بده؟!!
    بقیه رمان کی میزاری؟

  6. تق تق یالا …صابخونهههههه کسی نیس جواب بده؟
    بقیه رمان کی میاد؟

  7. سلام خوبی پارت بعدی رو کی میزاری؟از ی هفته بیشتر هااا !!!

  8. سلام خسته نباشید ممنون از رمان قشنگتون
    قسمتهای بعدی رمان رو کی میزارید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *