شنبه , بهمن ۵ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان مرگ نواز / رمان مرگنواز پارت ۱

رمان مرگنواز پارت ۱

 

 

فصل اول

افروز:

اجراى بى نظير امشبش،
اين باران خيابان “كرنتنر اشتراسه”
امشبِ وين را براى من بهترين شب سال رقم خواهند زد…
قرارمان بعد اجرا
كنار كليساى سنت استفان بود….
اكثرا همينجا قرار ميگذاشتيم…
اين كليسا نماد آزادى است، ميگفت دوست دارد اگر قرار شد يك روز به ازدواج تن دهد، چونان موتزارت مراسم عروسى اش را اينجا برگزار كند، اعتراض ميكردم
_ اهورا دين تو مسيحيت نيست

چشم هايش را تنگ ميكرد و به عادت هميشه اش لب پايينش را يك طور ديوانه كننده بين دندان هايش ميفشرد
_ از مرزبندى دين ها بيزارم

هوا سرد شده بود و راه رفتن در سنگفرش هاى خيابان قديمى با اين چكمه هاى پاشنه بلند مشكل بود…
به سنگ هاى خاكسترى ديوار كليسا كه ميدانم يك روز سپيد بوده است تكيه زدم و دست هايم را در جيب هاى پالتويم به قصد گرم شدن فرو بردم…

انگار موسيقى، خون اين شهر شده بود و خيابان هاى وين بدون موسيقي قلبى بود كه خون نداشت…
چند نوازنده دوره گرد مشغول نواختن بودند و من با حركت آرشه ويالون مرد جوان فقط حركات خبره و بى نظير اهورا را حين نواختن ويالون با خودم مرور ميكردم…
حركاتى كه معروف ترين نوازنده هاى ويالون اتريش، آن را بى نظير و غير قابل تكرار ميدانستند…

بهترين خصوصيت اين خيابان عدم وجود اتومبيل و دود بود، و اينكه انگار تاريخ در اين قسمت از شهر زنده مانده بود و زير سنگينى تكنولوژى غريب نشده بود…

از چراغ هاى رنگارنگ رستوران هاى لوكس اين خيابان كه فاكتور بگيريم عاشق نور كم سوى چراغ برق هاى بلند و قديمى اش بودم محو تماشاى اين نور خواستنى، با استشمام عطر قهوه درست نزديك بينى ام، سرم راچرخاندم….

وقتى اين طور با يك كشِ بى رحم موهاى صاف و خرمايى اش، كه وقتى روى شانه اش ميريزد زيباترين تابلوى نقاشي از صورت يك نوازنده مرد را رقم ميزند، را بالاى سرش جمع ميكند و قاب عينك طبى بزرگش كه ميدانم صرفا براى شناخته نشدن استفاده ميكند قهوه اى روشن چشم هايش را از من دريغ ميكند، دلم ميخواهد در قلب وين وسط همين خيابان در مقابل سنت استفان فرياد بزنم
” آهاى دنيا! اين مرد! اهورا مزدا پاكزاد! اعجوبه نواختن ويالون سال، عشق من! حالا اينجاست”

صدايش يك مردانگى غليظ و شايد گاهى رُعب انگيز دارد نه كه خشن باشد! ابدا!
در عين رسا و صاف بودن محكم است! كوبنده است…

” دم در ناخت”

با يك لبخند، ليوان قهوه را از دستش ميگيرم

_ ترجيح ميدم به زبان مادرى صدام بزني

با شانه اش يك تنه ى خفيف به من ميزند و اولين جُرعه از قهوه اش را مينوشد
_ بانوى شب!

بيشتر به او ميچسبم، گرمايش را ميخواهم…
گرمايش را ميخواهم….

_ ميرسه روزى كه بانوى روزتم باشم؟

دستش دور كمرم حلقه ميشود و سمت جلو هدايتم ميكند
_ تجربه نشون داده جادوى شب روى شما بيشتر تاثير داره

قهقهه ميزنم
_ اهورا جدا فكر ميكنم نكنه تو خون آشام باشى كه براى من فقط شب ها ظهور ميكنى

مي ايستد طورى كه حرارت نگاهش در اين سرما هم بتواند وجودم را بسوزاند نگاهم ميكند
_ شايد باشم

بعد انگشت شصتش روى لبم مينشيند و با فشار مختصرى از همين لحظه جادوى امشب را آغاز ميكند…

***
اين مرد اغواگر بى نظيرى است، و يكى از فاحش ترين روش هاى اغواگرى اش اين است كه هيچ گاه اجازه سيراب شدن به من نميدهد…
يك مرتبه در اوج زمينم ميزند
كنار ميكشد
رويايم را مثل يك صفحه نت ِ اشتباه از وسط دو نيم ميكند…
سرم را روى سينه برهنه اش ميگذارم و ملحفه را تا زير گلويم بالا ميكشم،
اين بار زير نور قرمز آباژور اتاقش به تماشايش مينشينم،
حتى سيگار را هم مثل آرشه ویالونش با مهارت و هنرمندانه دست ميگيرد، خاك سيگارش را در زير سيگارى برنز عتيقه اى كه ميراث پدر داريوش است و من به او هديه كرده ام، ميتكاند…
به خاطر مي آورم داريوش بارها در مورد قدمت و ارزش اين ست جا سيگارى و جعبه افيونى با من صبحت كرده بود و هر روز صبح از مستخدم ميخواست خاكش را بتكاند، حالا خودش زير خروارها خاك است و نميداند براى معشوق من حتى با ارزش ترين و با قدمت ترين عتيقه ها بى ارزش است و اين چنين خاكستر سيگار را نثار يادگار و ميراث پدرش ميكند….

بدنش گرماى چند ساعت پيش را ندارد نميدانم چرا گاهى اين چنين يخ ميزند و نگاهش در دود سيگارش محو ميشود…

محكم تر بغلش ميكنم، نگاهم نميكند
_ اهورا

سر تكان ميدهد يعنى ميشنوم بگو

_ تو تمام روز تنها توى خونه به اين بزرگى ديوونه نميشى؟

اخمش آن قدر سنگين است كه ترجيح ميدهم نگاهش نكنم

_ تنها نيستم

به آرامى انگشت روى سينه اش ميكشم
_ اون مستخدم پير بداخلاق همدم خوبيه واسه تنهاييت؟!

ميبينم كه سيگارش را در زير سيگارى مچاله ميكند

_ شب ها بيدارم پس مجبورم براى زنده موندن روز رو بخوابم

و اون چند ساعت باقى مونده رو صرف برنامه هاى اجرا كنم، اكثر شب هامم كه به تو اختصاص داره، نميدونم اين اصرارت براى چيه؟

بغض ميكنم
_ من مزاحم خواب و برنامه هات نميخوام باشم!
فقط بذار اينجا بمونم! قول ميدم ديگه اعتراض نكنم! عزيز من خسته شدم مثل يك زن اجاره اى فقط سهمم از تو شب ها باشه

با حركت بدنش مجبورم ميكند بنشينم، حالا مستقيم نگاهم ميكند، آرشه ويالونش را از كنار تخت بر ميدارد و آرام انتهايش را زير گلويم ميگذارد…
بار اول نيست و من ديوانه وار عاشق همه خشونت شب هايش هستم حرف نميزند فقط نگاه ميكند، با نگاهش ميگويد با گفتن اين حرف مرتكب يك جنايت بزرگ شده ام بايد معذرت بخواهم بايد ساكت شوم، سرم را پايين مي اندازم، با همان آرشه ضربه آرامى به پهلويم ميزند و ميگويد:

_ حمام

و من متنفرم از مراسم حمام اين خانه!
كه عجيب ترين قسمت ماجراست…
اما
جرات اعتراض ندارم، ميدانم قوانين اهورا و خانه اش بايد كمال و تمام انجام شود، سريع بلند ميشوم…
تا صبح زمان زيادي نمانده است، اما بايد قوانين رعايت شود…
با زنگ مخصوص اهورا كه در كل خانه ميپيچد صفوراى پير بدخلق بيدار ميشود و مثل شب هاى گذشته چند دقيقه بعد جلوى در آماده به خدمت ايستاده است، ليوان شير داغ اهورا را كنار تختش ميگذارد و اهورا حتى تشكر هم نميكند و با اشاره به او ميگويد: كارش را خوب انجام دهد…
چهل دقيقه تمام در بخار حمام مشغول شستن من ميشود و با هر اعتراضم اسفنج زبر را محكم تر روى پوستم ميكشد، هر بار كه انتهاى شبم با اهورا به اين حمام تاريك و دست هاى بى رحم پيرزن ختم ميشود، ميدانم آرزوى مردن اين زن برايم بزرگترين آرزوست…
****يك ساعت از قرارم با برنارد در دفترش ميگذشت، منشى جوانش از بالاى شيشه هاى گرد و بزرگ عينكش كه انگار ويترين كك و مك هاى گونه اش بود، تمام مدت مرا در نظر گرفته بود و چه قدر دلم ميخواست از اين دخترك مو قرمز بپرسم چه چيز عجيب و جالبى در يك زن ٣٢ ساله ديده است كه چشم هايش خسته نميشود؟

عصبى و كلافه از از صندلى اتاق انتظار بلند ميشوم و سمت سرويس بهداشتى ميروم، به اين آينه بزرگ احتياج داشتم،
چند دقيقه به خودم خيره شدم
بالاى يك ساعت زمان براى سر و سامان دادن به فر درشت موهايم اختصاص داده بودم،
بي اراده انگشت كشيدم روى پوستم و بعد رد انگشتم را روى كرم پودر غليظم تماشا كردم، بيچاره داريوش همه اين چند سال زندگى مشترك خواهش كرده بود سفيدي پوستم را با مواد آرايشى پنهان نكنم!
اما زورش هيچ وقت به من نميرسيد! به تنها كسى كه نميتوانست زور بگويد من بودم، شانه هايم را بالا انداختم و با ياد آورى قرار امشبم لبخند زدم و از داخل كيف دستى كوچكم رژ لبم را بيرون آوردم و با شوق بيشترى به لبم كشيدم،
بيرون كه رفتم منشي با همان نگاه كنجكاو خبر داد كه برنارد، رسيده است و در اتاقش منتظرم است، لب هايم را براى پخش شدن رژ لبم به هم ماليدم و سمت اتاقش رفتم، جلوى در نزديك بود به خاطر پاشنه های بلند و نازك چكمه هايم تعادلم را از دست بدهم، باز يادم افتاد هر وقت به داريوش از كوتاهى قدم گلايه ميكردم ميگفت: غصه ندارد كه ١٠ سانت پاشنه، مشكل را حل ميكند

از اينكه چند روز بود بيش از حد ياد داريوش ميكردم از خودم شاكى بودم!

اما وقتى امضاى آخر را براى تحويل تمام و كمال ميراثش از وكيلش برنارد گرفتم، براى اولين بار از شوهرى كه ٣٠ سال تفاوت سنى اش هميشه عذابم داده بود از صميم قلب، قدر داني كردم و از خدا براى روحش، طلب آرامش كردم،
با برنارد خداحافظى كرده بودم و قبل خارج شدن از اتاقش با همان لبخند رضايت مند يك مرتبه سوالى از ذهنم سريع به زبانم دويد
_ راستى برنارد!
تكليف فريال چي شد؟ برادراش سهم الارثش رو دادن؟

برنارد با تاسف نفس عميقى ميكشد و سر تكان ميدهد
_ متاسفانه داريوش در آخرين وصيتش هم قيد كرده بود هيچ سهمى براى فريال در نظر گرفته نشه، از روز خاكسپارى به بعد هم نديدمش و درخواستى از جانبش نبوده

شانه هايم را بالا انداختم و برايش به علامت خداحافظ دست تكان دادم، حالا سوار اتومبيلى بودم كه مطمئنم اموال قطعى خودم است نه امانت داريوش و با خودم فكر ميكنم دختر لاغر مردنى اش چه قدر احمق بود كه به خاطر يك جوانك آس و پاس بى هويت از پدر و اموال پدرش محروم شد، موهايم را در آينه مرتب كردم، از داشبورد شيشه عطر ميس ديورم را در آوردم و در فضا پخش كردم!
چه قدر دلم امواج صداى متذكر اهورا را ميخواست!
” افروز! متنفرم از عطر كارخونه اى”

دلم بيتاب پريشانى موهاى خرمايى اش شد وقتى روي صورتش حين صحبت ميريخت و با يك حركت انگشت آنها را پشت گوشش اسير ميكرد، خدا چه هنرى حين خلقتش خرج كرده بود، مطمئنم حال خدا آن زمان خيلى خوش بوده است كه سر حوصله و با ذوق تمام اجزاى صورت استخوانى اين مرد را درست مثل استخوان بندي زيباي اندامش با نمايش عضلات ستبرش، نقش زده است…
انگشتان كشيده و هنرمندش جاي بوسه خدا را دارد كه اين چنين جنون آميز مينوازد….
و واى از آن لبخند مرموز و جذابش كه با نمايش دو چال گونه و دندان هاى كوچك كمى خرگوشى اش دل هر بيننده اى را بيچاره و مفلوك ميكند…

****زن ها پيچيده ترين موجودات ساده دنيا هستند!
اندازه يك آميب تك سلولى ساده كه براى كشف و رصدش بايد اقيانوس ها را در چند قرن گذشته كاويد و كاويد!
مثلا ميتوانند همه عمر حسرت داشته باشند در يك رستوران لوكس غذا بخورند و براى رسيدن به اين حسرت سر جوانى شان را با دست هاى خودشان ببرند
ميتوانند براى داشتن حسرت هايشان، بيست سالگيشان را فداى خر و پوف يك مرد پنجاه ساله ديابتى در تخت خواب كنند!
و يك مرتبه مثل امروز چشم باز كنند و ببينند صاحب نيمى از رستوران هاى بين المللى زنجيره اى شوهر خدا بيامرزشان هستند!

بعد ميتوانند مثل كره الاغ كدخدا تا يك حراجی، طورى يورتمه بروند كه در پايان مزايده يك گوشه بايستند و براى بى عقلى خودشان كف بزنند!
حراج را برده بودم!
بالاترين پيشنهاد، براى ويولن عتيقه متعلق به نيكولا پاگانينى
از طرف بيوه داريوش آجودانى بود!
من در ازاى بزرگترين شعبه رستوران دريايى وين اين تكه چوبى مندرس را بدست آورده بودم!

خدمه ى حراج، با دقت و وسواس جعبه ويولن را داخل ماشينم گذاشتند و صاحب چند اسكناس درشت به عنوان انعام شدند…

با يك ذوق توصيف نشدنى پشت فرمان نشستم و چه قدر دلم ميخواست ميشد با پولهاى داريوش براى اين ماشين يك جفت بال بخرم تا هيچ چراغ قرمز و ترافيك عوضى نتوانند بانى دير رسيدن من به او حتى براى چند دقيقه شوند…

پشت چراغ قرمز براى بار چندم با هيرسا تماس ميگيرم، هيجان امشبم او را هم كلافه كرده است

_ بله افروز؟

ميدانم سرش به اندازه كافى شلوغ است اما حريف اين همه شورى قلبم نميشوم!

_ بار آخره زنگ ميزنم، فقط بگو رسيده يا نه؟؟

صداى نفس عميقش را كه ميشنوم ميتوانم تصور كنم شبيه برادرش، همان قدر زيبا نفسش را طورى بيرون داده است كه گردى چشم هاى رنگ كشمشش دل دخترك هاي دور و اطرافش را بدجور بيچاره كرده باشد!

_ اهورا يا گل هات؟

خواستم بگويم (آخر ديوانه! گل سرسبد گل هاي من همان اهوراست! اصلا واژه گل كه كنار اسم او” يا” لازم ندارد)
اما به من مجال صحبت نميدهد و خودش جواب ميدهد
_ سبد رزهاى سياه و وحشتناكت همين الان رسيد،
به راننده اهورا هم زنگ زدم گفت هوادارها پشت ورودى قصر دوره اش كردن و كمى ديرتر ميرسه
اما سالن كاملا پر شده، سوال ديگه اى نيست؟؟

چراغ سبز شده و اين سرعت ضرباهنگ قلبم باعث ميشود همه توانم را در كف پايى كه روى پدال گاز است بريزم…

قبل از پياده شدن
كفش هاى ورنى پاشنه نازكم را پا ميكنم و براى بار آخر رژ لب زرشكى ام را تمديد ميكنم،
تضاد رنگ شال دم روباه روى پيراهن شب دكلته مشكى ام كه سليقه اهوراست فوق العاده جلوه ميكند،
روزي كه از مارك جاكوبز خواسته بود اين پيراهن را برايم طراحي كند خوب به خاطر داشتم، موهايش را با كش دور مچش، بالاى سرش جمع كرد چشم هايش را تنگ كرد و به يك قسمت ساده و سپيد ديوار خيره شد و بدون اينكه مسير نگاهش را تغيير دهد، شمرده شمرده گفت:
_ يك لباس مشكى با پولك هاي روى هم خوابيده درست شبيه فلس ماهى، كه با رنگ نور تُناژ نقره اى سبز آبى و حتى زرد و بنفش ديده بشه!
مشكى باشه! اما مثل منشور عمل كنه نور رو تفكيك كنه! چشم رو بزنه و هم زمان چشم نواز باشه!

مارك، انگشت شصت و اشاره اش را به نشانه تحسين به هم چسباند و چند بار در هوا تكان داد
_ براوو براوو اهورا!
تو ميتونستى علاوه بر برترين ويولُنیست دنيا، برترين طراح هم بشي

اهورا ميخندد و باز من در آن دوچال گونه اش زنده به گور ميشوم
_ ميخوام از زانو به پايين دقيقا شبيه دم شاه ماهى، اين پيراهن تو تنش برقصه

مارك اينبار كف ميزند

_ عاليه موافقم يك پيراهن كاملا جذب مدل ماهي

از ماشين پياده شدم و يك لحظه احساس كردم آن قدر ريز هستم كه حتى با پاشنه هاى ١٥ سانتى هم اصلا شبيه يك شاه ماهى نيستم!

هيرسا چند نفر را براي كمك فرستاده و من سفارش ميكنم مواظب جعبه باشند! خودم هم با احتياط پشت سرشان از راهرو پشت سالن اجراى ” كاخ بلودر”
وارد ميشوم،
هيرسا هنوز با انرژى مشغول تذكر هاى نهايى به تيم است با ورودم بر ميگردد و سر تا پايم را يك نگاه خريدارانه مي اندازد و هم زمان سوت ميكشد،
خودش مثل همه شب هاى اجرا لباس پوشيده است، همان تيپ خاص عجيب راك ، متوجه پيرسينگ روى ابروى سمت چپش ميشوم كه با مهره گوشواره اش همخوانى دارد

با انگشت به ابروي خودم اشاره ميكنم و متوجه ميشود كه ميخواهم بپرسم، هنرنمايى جديدش را اهورا ديده است يا نه؟!!

ميخندد
دست بين موهاى كوتاهش كه كمى تيره تر از رنگ موهاى اهوراست ميكشد…
اصلا انگار اين برادر كوچكتر، واقعا ورژن كوچكتر و كمى تيره تر از اهورا مزدا پاكزاد است!

مسير حرف را ١٨٠ درچه ميچرخاند و حالا اشاره او به موهاي من است!
_ موى جمع بهت خيلى مياد!

تشكر ميكنم و با ذوق ميپرسم

_ ديدى بالاخره تونستم بخرمش؟!

به جعبه ويولن خيره ميشود

_ به نظر من كه پولت رو حروم كردى، محاله جز ویولن خودش به ساز دیگه ای دست بزنه

ويولُن كهنه اش كه از هيچ برند معروفى و سازنده معروفى نبود!
بيشتر به درد كار آموزهاى فقير ميخورد!
اما اهورا چونان يك جنس ناب و مقدس هر شب نوازشش ميكرد ميبوسيدش….
وقتش رسيده بود كه اين اعجوبه نوازندگى حالا صاحب يك ويولن معروف باشد! معروف ترين ويولن عتيقه دنيا حالا اينجا بود!

شانه بالا انداختم و گفتم:
_ به هديه من نه نميگه
گل ها چه طور بود؟

پايش را روى صندلى گذاشت و مشغول بستن بند هاى چكمه براقش كه با فلز هاى نوك تيز مزين شده است، شد
_ سالن پر شده از رز سياه

كف دست هايم را بهم ميچسبانم و با ذوق ميگويم:
_ همه ميدونن عاشق رز سياهه

نگهبان خبر رسيدن اهورا را ميدهد و چند دقيقه بعد آنچنان با صلابت وارد ميشود كه هر دو دستم را محكم روى قلبم ميگذارم تا از جا كنده نشود
مثل اكثر اجراها يك تيشرت سفيد ساده پوشيده است كه با جين تيره و كلاه ريز بافت همرنگش، تضاد دلچسبى دارد و من عاشق اين كتانى هاى ساقدار سفيدش هستم
سلام همه پرسنل را با سر جواب ميدهد و نوبت به من كه ميرسد حتى با سر هم جواب نميدهد جلو مي آيد و بدون لحظه اى درنگ دست مي اندازد و شالم را از دور گردنم ميكشد و گوشه اى پرت ميكند
_ اين چيه؟؟
حالم بهم خورد! بندازش دور

نگاهم نميكند! موهايم را نميبندد، آرايشم را نميبیند! حتى لباسم….

نوبت هيرسا رسيده است، يك جور مستأصل ايستاده، هميشه زمان حضور اهورا اين پسر مضطرب و نا آرام است، من من كنان ميخواهد مسير نگاه برادرش را از ابرويش منحرف كند

_ اهورا هوا سرده! فقط يك تيشرت پوشيد…..

فعل هيرسا را نيمه كاره سر ميزند!
_ اينقدر سردم، كه سرما رو حس نميكنم!

جواب ميدهد اما يك قدم هم جلو ميرود،
چشم هايم زوم ميشود روى انگشتر طرح اسكلت در شصتش، و همان تاتويي كه از كنار شصتش تا مچش را با زبان ميخى طرح زده است!
مثل بقيه تاتوهايش عجيب و نامفهوم!

حالا شصتش روى صورت هيرسا است و سوالش!
_ درد دارى؟

هيرسا سر تكان ميدهد و آرام جواب ميدهد
_ نه اصلا

مَنِيجِر مراسم از قسمت اجرا هراسان خودش را ميرساند، از اين زن با اين همه عشوه اصلا خوشم نمي آيد، با همه عجله و استرسش، هنوز با لوندى و تبهُر اسم اهورا را صدا ميزند و اهورا مثل هربار محترمانه جوابش را ميدهد، بايد هرچه سريعتر روى سن برود، اما يك مرتبه دستور ميدهد همه اتاق را ترك كنند ، ميدانم اطاعت براى او شرط اول ادامه رابطه مان هميشه بوده است، كيف دستى ام را بر ميدارم و دنبال جمع راه ميوفتم، مچ دستم را ميگيرد اينقدر سرد است كه يك مرتبه احساس ميكنم خون در همه رگ هايم منجمد ميشود
_ تو نرو

ميمانم و تا خالى شدن كامل اتاق زير نگاهش هزار بار عاشق تر ميشوم….

دستم را رها ميكند عقب تر ميرود از كفش هايم شروع ميكند و نگاهش در آخر روى لب هايم ميماند، جلو مي آيد، آب دهانم را قورت ميدهم و به قلبم نويد يك بوسه رويايى ميدهم….

اينقدر نزديك شده است كه عطر نفس هايش سهم مشام من شود!

سرش را كج ميكند و يك طور عجيب ميپرسد:
_ ميدونستى اگه ماهى بودى خيلى خوشگل بودى؟

پلك ميزنم و ميخواهم محكم ببوسمش، همان انگشت شصتش روي دهانم مينشيند و حكم ميكند
_ بازش كن

بى هيچ اراده اى دهانم باز ميشود، انگشتش قلاب ميشود در سقف دهانم سرم را مجبورم تا جاى ممكن بالا بگيرم و من حالا ماهى هستم كه عاشق صيد شدنم….

انگشتش را بيرون مى آورد تازه بيدار ميشوم و سوزش شديد سقف دهانم را حس ميكنم
و خونى كه از ناخن شصتش تا پايين ميدرخشد!

طعم گس خون را در دهانم بيشتر حس ميكنم، دستم را روى دهانم ميگذارم، تماشايش ميكنم كه
خون را با يك حركت سريع جلوى تيشرت سفيدش پخش ميكند،
حالم بد ميشود و ميخواهم تمام اين خون را بالا بياورم سريع يك دستمال جلوى دهانم ميگيرد و ميگويد:
_ برو خونه منتظرم باش، نميخوام امشب اينجا باشى

دستمال خونى را از جلوى دهانم بر ميدارم، حتى درد و خون را هم فراموش ميكنم

_ اهورا امشب، شب آخر اجراى كاخه! خواهش ميكنم

سرش را خم كرده و به رد خون روى تیشرتش خيره شده است
_ برو خونه امشب بيشتر از اون حدى كه بخوام با ديگران تقسيمت كنم خوشگلى

همين يك جمله كافيست تا مثل ديوانه ها بغلش كنم ببوسمش و با صداى بلند چشم بگويم!

با خودم فكر ميكنم
هديه ام را در خلوت شبانه خودمان تقديمش كنم بهتر است…

روزى كه روياهايت از وسعت قلبت پيشى بگيرند زخم هاى تازه اى متولد خواهند شد!

چراغ هاى قرمز لوستر بالاى سرم در انبوه سياهى اتاق به يارى نور چند شمع ناتوان آمده اند…

صداى حركت شماته ساعت و هو هو كشيدن باد، در اين شب طوفانى، به جاى ساز اهورا مينوازند…
خواب چه قدر از من دور است …

با صداى جيغ گربه، وحشت زده مينشينم و جيغ ميكشم،
صداى صفورا را از پايين پنجره ميشنوم
_ آروم، آروم باش حيوون

سقف دهانم ميسوزد، اما نه اندازه زخم هاى ساق پاهايم…
چند ضربه به در اتاق و بعد حالا نوبت جيغ كشيدن در هنگام باز شدن است، پيرزن چند قدم داخل ميشود
_ آقا تماس گرفتن و گفتن بايد يك مسكن بخوريد

با نفرت نگاهش ميكنم موهايم را از صورتم كنار ميزنم
_ بهش گفتى اين حيوون عوضى چه بلايي سرم آورده؟

دست به سينه مثل يك مجسمه بى حركت ايستاده است
_ آقا گفتن بايد مسكن بخوريد و بخوابيد

آب دهانم را قورت ميدهم و سعى ميكنم خودم را كنترل كنم
_ اون گربه كور وحشى رو براى چى نگه ميدارى؟؟

از چشم هايش هميشه هراس دارم دو گوى برجسته بدحالت كِدِر

_ بايد مسكن بخوريد

بيشتر از اين نميتوانم خود دار باشم با صداي بلند ميگويم:
_صبح اهورا كه برسه مطمئن باش اون حيوون زشتت رو از خونه ميندازه وسط خيابون

جلو مى آيد از پارچ روى كنسول سلطنتي يك ليوان آب پر ميكند و سمتم مى آيد

ليوان آب را مقابلم ميگيرد
_ شارلوت گربه آقاست

صورتش را كه نزديك تر مى آورد بي اختيار تصوير شارلوت سياه جلوى چشمم مى آيد، با همان يك چشم سوراخ حال بهم زن و دم قطع شده كه دندان هايش را به حالت عصبى به نمايش گذاشته و تمام موهاى بدنش سيخ شده و روى پنجه هايش ايستاده و آماده حمله است…

صورتم را بر ميگردانم و ليوان آب را به ناچار قبول ميكنم بعد از جيب يونيفرمش يك قوطى قرص بيرون مي آورد و مقابلم ميگيرد و دوباره تكرار ميكند
_ آقا گفتن مسكن بايد بخوريد

با حرص قوطى را از دستش ميگيرم
_ نگفت كى بر ميگرده؟!

_ شما بايد بخوابيد، صبح دكتر براى معاينه زخمهاى پاتون مياد!

چشم ميدوزم به جعبه ويولن كه امشب بايد تقديمش ميكردم
و نيامده بود و در عوض حين ورود گربه بد شمايلش از من با چنگال و دندان هاى تيزش استقبال كرده بود…
****

با انگشتانش صورتم را نوازش ميكند و با عطرش مشام و تمام روحم را…
چشم هايم را به آرامى باز ميكنم، ديدن اين چشم، چشم دو ابرو…
تمام زخم هاى تنم و دلخورى هاى قلبم را التيام ميبخشد،
لبخند ميزند و دستش را روى پيشانى ام ميگذارد و آرام طورى كه فقط از حركات لبش كلامش را تشخيص دهم، ميپرسد:
_خوبى؟

دلم ميخواهد بغضم را رها كنم، كودكى كه زير سايه اعتياد پدرم، لوس شدن را بدهكارش بودم، حالا اينجا درمانش كنم،
لب هايم ميلرزد و اشك هايم جارى ميشود
_ بهم حمله كرد! هر دو پام زخميه

ميخواهم بلند شوم و زخم هايم را نشانش دهم
دستش روى قفسه سينه ام مينشيند و مانع ميشود
_ بايد بيشتر مواظب باشى، دكترگفت زخمات عميق نيست

با تعجب ميپرسم؟
_ دكتر؟ دكتر كى اومد؟

_ چند ساعت پيش

مزه تلخى در دهانم اذيتم ميكند
_من چه قدر خوابيدم؟

از جايش بلند ميشود، چشم هايم دنبالش ميدود تا پشت پنجره اى كه تازه مرا به خودم مي آورد كه آفتاب اين خانه را ديده ام…

دست ميكشد بين موهايش و از پنجره خيره شده است به نقطه اى كه نميدانم كجاست

صدايش ميزنم
_ اهورا مزدا؟!

هربار كه اين طور صدايش ميزنم، او خدا ميشود و من بنده اي كه اگر نپرستمش ميميرم ميميرم…

زيپوى طلايي اش را از جيبش در آورده و باز و بسته ميكند
_ بله؟

كمى جا به جا ميشوم و سعي ميكنم بنشينم، بدنم سنگين است و تازه چشمم به باندهاى سفيد دور ساق پاهايم مي افتد

_ ديشب منتظرت بودم! قرار بود بياي

حالا زيپو را روشن كرده و در آتشش خيره شده است

_ وزير ازم دعوت كرد شب رو توى كشتى اختصاصيش بگذرونيم

صداى دندان قروچه ام در اتاق ميپیچد و بعد يك نيشخند ضميمه سوالم ميكنم

_ وزير يا دخترش؟

بعد تصوير دخترك تركه اى بلوند وزير جلوي چشمانم مثل شراره هاى آتش ميدرخشد

اما بلافاصله از حرفم پشيمان ميشوم و از واكنشى كه در انتظارم است وحشت ميكنم، بر خلاف تصورم فقط عميق نگاهم ميكند،

_ دخترش هم بود ولى باهاش نخوابيدم، ميدونه معشوقه دارم و به اين احترام ميذاره

اشك هايم ديگر طغيان كرده اند
_ تو چى؟ تو هم احترام ميذارى به اين زن كه فقط معشوقته و هيچيِ ديگه نيست؟!

لبهايش ميخندد و چشم هايش اخم ميكند، برق اين چشم ها روى چال لبخند گونه هايش قدرت آرام كردنم را دارد!

_ تو وجود هر زن يك دختر بچه ١٠ ساله حسود هست كه تا ٨٠ سالگيشون هم اگه شروع به شيطوني و حسادت كنه زيباشون ميكنه!

اخم ميكنم و چشم هايم را ميبندم ميخندم و اشك ميريزم، خودم هم نميدانم كجا گير كرده ام و چه ميخواهم!

_ من هنوز خيلي خيلي جوونم

دست هايش را به علامت تسليم بالا ميگيرد!
ميخواهماز تخت بلند شوم كه سريع ميگويد:
_ نه امروز همين جا بمون

اطاعت ميكنم و پاهايم را روى تخت بر ميگردانم و همان حين با حرص ميگويم:
_ اون گربه مريضه! ديوونه است!

جلو مي آيد و كنار تخت مينشيند و شروع ميكند پيچيدن يك دسته نازك از موهاي فرم دور انگشتش

_ فقط زخميه!

با عصبانيت ميگويم:
_ وحشيه! به من حمله كرد اصلا يه جور بد هميشه نگاهم ميكنه

به انگشتش و موهايم خيره شده است
_ اون كوره نميتونه نگاهت كنه!
نميتونه بفهمه چه قدر خوشگلى

_ كور نيست! فقط يك چشم نداره!

_ آدم زخمى كوره! نميتونه ببينه

سرم را عقب ميكشم و با بُهت ميپرسم:

_ اهورا! آدم چيه داريم راجع به يك گربه حرف ميزنيم

دست ميكشد پشت گردنش
_ از اون در ديگه رفت و آمد نكن

سرم را به بازويش تكيه ميدهم
_ ديشب كه نذاشتى بمونم! ميشه الان واسم يكم ساز بزنى؟

سرم را نوازش ميكند و هر دو پايش را بالا روى تخت مي آورد و بر عكس هميشه با كفش دراز ميكشد حالا سرش روى سينه من است
_ با ويولن نيكولا؟

مشعوف و هيجان زده از اينكه هديه ام را ديده است جيغ ميكشم
_ ديديش؟؟ دوستش داشتي؟

پتو را با حركت پايش بالا مي اندازد و با دست ميگيرد و روى هر دويمان مي اندازد
_ من فقط ساز خودم رو دوست دارم

سر ميچرخانم به جاى خالي جعبه ويولن خيره ميشوم ميداند كه ميخواهم بپرسم كجاست، كه خودش جواب ميدهد

_ فرستادم براى هيرسا، تا به نفع خيريه، يك حراج راه بندازه و بفروشتش

سقف دهانم ميسوزد، زخم هاى پاهايم هم زمان فرياد درد ميكشند و
زخم قلبى كه تاوان بالا پريدنش زمين گيرى شده است عود ميكند…

بادكنك ها را تركاندند، جيغ كشيدند بالا پايين پريدند
هركس گوشه اى از اين بزم را گرفته و گرم ميكند،
شمع ها فوت ميشود هديه ها باز ميشود آرزوهاى رنگارنگ شنيده ميشود، من اما…
من اما غمگينم…
غمگينم براى سكوت و چشم هاى خسته مردى كه سعى ميكند در تولد تنها برادرش! تنها عضو خانواده اش، سنگيني لبخند را روى لب هايش يدك بكشد…

انگار امشب جز من، هيرسا هم متوجه اين حال غريب برادر بزرگترش شده است…

ميبينم كه از همان فاصله زل زده است به اهورا كه روى صندلى يك طور نشسته كه انگار هر لحظه خيال پريدن دارد، دست زير چانه زده و به نوك كفشش خيره شده است، بي صدا با حركت دست از من كه يك گوشه ايستاده ام مي پرسد ” چى شده؟”

شانه بالا مي اندازم و با بغض، من هم تماشايش ميكنم،
هيرسا نزديك مي آيد و او هم كنارم به ديوار تكيه ميزند بعد با شانه اش به شانه ام ميزند، آرام در گوشم زمزمه ميكند
_ بلدى حالشو خوب كنى! ميدونم

با چشم هاى گشاد شده نگاهش ميكنم، حال خوب هنر ميخواهد هنرى كه چندى است خودم هم به اين نتيجه رسيدم كه من در آن بى هنرترينم…

تاينا نوازنده پيانوى گروه اهورا به عنوان هديه يك قطعه اختصاصي براى هيرسا نوشته است و اعلام ميكند كه ميخواهد همينجا براى اولين بار بنوازد و تقديمش كند، اهورا حالا يك پايش را روى ديگرى انداخته و دست به سينه تماشا ميكند، تاينا كف دست هايش را رو به روي اهورا به حالت خواهش بهم ميچسباند، خواهش ميكند:
_ استاد ميشه همراهيم كنيد؟

اهورا سر تكان ميدهد و درخواستش را رد ميكند، بار ديگر عاجزانه تر ميگويد:
_ خواهش ميكنم! همونطور كه توى ساخت و رفع اشكال كمكم كرديد لطفا الان هم تنهام نذاريد

ميدانم اين دختر جوان، دلسپرده هيرسا است و براى به دست آوردن دل عشقش ميداند كه بايد همراهي برادر بزرگترش را بدست آورد، هيرسا با لبخند ميگويد:
_ يعني اسطوره ويولن قرار نيست براي تولد برادرش يكم بزنه؟

دست ميكشد روى صورتش و با همان نگاه عاشق اما نگران، اما هميشه راحم نسبت به اين برادر كوچك، ميگويد:
_ افروز ميشه ويولنم رو بيارى؟

مثل بچه اي كه روزها از خانواده اش دور بوده و يتيمي را چشيده است بال در مي آورم آنقدر كه ميخواهم تا خود پاركينگ و رسيدن به ماشينش پرواز كنم، با لبخند ميگويم:
_ همين الان

مثل هميشه حين راه رفتن با كفش پاشنه بلند، چند بار پايم پيچ ميخورد، اهميت نميدهم و هر طور شده خودم را به پاركينگ ميرسانم،
ويالونش مثل هميشه در جعبه دست دوز مخمل سياهش است، بار اول نيست كه گلدوزى طلايي كوچك روي جعبه را ميبينم اما اينبار براى چند ثانيه فكر ميكنم اين حرف بزرگ “اس” كه با علامت نُت موسيقي ادغام شده است چه معنى ميتواند داشته باشد؟ بيشتر شبيه يك امضا است!

نميدانم چرا دلم ميخواهد جعبه را باز كنم، اين ويولن قديمي كه چندين خط و زدگى فاحش دارد چرا اين قدر برايش عزيز است؟

_ قرار بود طول نكشه!!

وحشت زده با شنيدن صدايش هيم ميكشم و بر ميگردم،
جلو مي آيد و جعبه را از دستم ميگيرد، كمي خودم را جمع ميكنم،
بعضي سوال ها حتي اگر بداني تا ابد بي جواب خواهند ماند، بايد پرسيده شود! كه اگر نشود شبيه حمله ملخ ها به مزرعه گندم، از مغزت چيزى باقي نميگذارد، در ماشين را ميبندد، دنبالش راه مي افتم
_ اهورا؟ اين علامت روى جعبه سازت چيه؟

توقف ميكند، گردنش را كمي فقط كمي به پشت، كه من باشم، ميچرخاند و همين نيمه صورتش براي درك حجم اخمش كافيست

شانه هايم را بالا مي اندازم
_ باشه حالا منو نخور، اشتباه كردم پرسيدم

با سر اشاره ميكند جلو بيوفتم و من هم با سر اطاعت ميكنم، در آسانسور بى اختيار بازويش را ميگيرم و سرم را آرام روي شانه اش ميگذارم، آرام ايستاده است، دلم بي قرارترش شده است شروع ميكنم سر و گردنش را بوسيدن، سرش را عقب ميكشد و با اخم ميگويد:
_ نكن!

توجه نميكنم شدت بوسه هايم را بيشتر ميكنم
_ اينقدر بوست ميكنم كه امشب ديگه اخم نكنى

در آسانسور كه باز ميشود، دستم را محكم ميگيرد و كمى فشار ميدهد

_امشب هر كارى كردم نه حق دخالت دارى نه اعتراض

اين سرماى دوباره دست هايش و تگرگ كلماتش زمستان و بوران در همه وجودم راه مي اندازد….

تاينا با يك شور غير قابل توصيف اول در مقابل اهورا براي كسب اجازه اداى احترام ميكند و بعد پشت پيانوى كوچك سالن پذيرايي آپارتمان هیرسا مينشيند، آپارتمانى كه برعكس كاخ برادرش رنگارنگ و پر از هالوژن است،
اهورا به عادت هميشه اش روى پيانو مينشیند و پايش را روى ديگرى مي اندازد و مشغول تنظيم ويولنش ميشود،
تاينا نفس عميق ميكشد و اينبار رو به هيرسا سعي ميكند با زبان فارسي صحبت كند:
_ براي مهربونترين مرد وين!

من و اهورا هم زمان به هيرسايي خيره ميشويم كه خيلى بي تفاوت فقط لبخند ميزند و بعد با شنيدن اين جمله چشمك ميزند و زير لب و با تعجب رو به جمعيت ميگويد: _من؟؟
بعد قهقهه ميزند،

هيچ اثرى از شور و التهابي كه درقلب و صورت تايناى ريزه ميزه چشم آبي هست، در هيرسا ديده نميشود!
در اين مدت كه شناختمش با وجود آزادي افكار شديد و اين ظاهر امروزي اش حتى يكبار هم متوجه رابطه عاطفي اش با هيچ دخترى نشدم!

اهورا با حركت چشم به تاينا اشاره ميكند كه آماده شده است و او ميتواند شروع كند، دخترك دوباره نفس عميق ميكشد چشم هايش را ميبندد و زير لب انگار دعا ميخواند و بعد قهارانه انگشت هايش روى سپيد و سياهى پيانو ميرقصد…
كمتر از ٣٠ ثانيه بعد نوبت به همراهى آرشه اى است كه در انگشت هاي كشيده و باريك اهورا مزدا، خداى امشب ما، تاب ميخورد….
انگشت هايي كه كشيدگي و ظرافتش در مردان ايراني كمتر ديده ميشود،

چشم هايش را بسته و اينبار هم مثل هربار نميدانم چه چيز را اين طور عميق از ويولنش استشمام ميكند و وارد ريه ميكند!
خداى من اين طور كه چشم هايش را بسته و سرش را روى ويولنش گذاشته و نفس هاي عميق ميكشد، شبيه كودكي معصوم شده است كه سر بر بالين مادر نهاده…

چرا تا به حال متوجه اين حالتش نشده ام،
مثل هميشه يك شاهكار جديد مينوازد كه مطمئنم ساخت خودش است و از تاينا خواسته است چيزى نگويد،
در ذهنم دنبال جواب سوالم ميگردم…
مادر اهورا كجاست؟

بعد خيلي سريع به خاطر مي آورم كه مدير برنامه هايش هر ماه مبلغ چشم گيرى براي يك آسايشگاه ميفرستد و هربار هيرسا بعد ملاقات با مادر، براى اهورا چندين ساعت از ملاقات يك ساعته اش با مادرش تعريف ميكند و من هنوز نميدانم چرا اهورا خودش به ملاقات مادرش نميرود؟!

با صداي كف زدن جمعيت از بين انبار افكارم خودم را بيرون ميكشم و نفس ميكشم، اهورا مثل هر بار بعد اتمام كارش ويولنش را ميبوسد و آرام آن را روى پيانو ميگذارد
بعد در حالي كه سمت آشپزخانه ميرود دستش را بالا مي آورد و در هوا تكان ميدهد و با صداى بلند ميگويد:

_ مهموني تموم شد شب همه بخير

يك مرتبه سكوت سالن را در بر ميگيرد و بعد كم كم با صداي آرام ميهمان ها از هم خداحافظي ميكنند و بعد بوسيدن هيرسا خانه را ترك ميكنند،
تاينا تنها شخصى است كه دلش نميخواهد برود و انگار دست خودش را گرفته و به زور از خانه بيرون ميكشد،
خانه كه خلوت ميشود، كيفم را بر ميدارم، اهورا كه ليوان آبش را سر كشيده است حالا دو دستش را روي كانتر تكيه زده است و از همانجا به ما زل زده است،
هيرسا چند بشقاب را از روي ميز جمع ميكند و آرام ميگويد:
_ رسما بيرونشون كردي

ابروى راست اهورا تا حد ممكن بالا ميرود، من من كنان ميپرسم:
_ منم برم؟ يا بمونم كمك هيرسا كنم؟

شدت اخمش رو به من بيشتر ميشود
_ كجا بري؟

مظلومانه به هيرسا نگاه ميكنم تا كمكم كند، باز همان اداي مخصوص خودش را در مي آورد و در حال بردن بشقاب ها ميگويد:
_ بره خونش ديگه، مگه همه رو بيرون نكردى؟

همانجا قبل ورود هيرسا به آشپزخانه يك مرتبه بازويش را محكم ميگيرد و رو به من ميگويد:
_ بمون باهم ميريم خونه من

نميدانم بترسم يا خوشحال باشم!
خوشحال باشم كه اين چهارمين شب بعد از حادثه حمله گربه است كه اجازه دارم در خانه اش بمانم
و كاش اين ماندن ابدي شود با اينكه آن خانه…

_ چند وقته؟؟

صدايش جدي تر از هميشه و تا قسمتى بلند است،
هيرسا كه معنى سوال را نفهميده با تعجب به من نگاه ميكند و من به اهورايي كه زل زده است به هيرسا و ميدانم تا جواب نگيرد دست بردار نيست،
هيرسا ميخندد
_ چي چند وقته؟

زير دست هيرسا ميزند،
بشقاب هاي كثيف يكى پس از ديگرى نقش زمين ميشود و صداي شكستن پياپيشان موسيقي رعب آور دقايق پاياني اين شب ميشود، من جيغ ميكشم و هيرسا چند قدم عقب ميرود، رگ هاي برجسته دستها و گردن اهورا كه شبيه مواد مذاب يك آتشفشان برجستگي شان تا شقيقه اش كشيده شده است مرا ميترساند…

يك بسته كوچك از جيبش در مي آورد و جلوي صورت هيرسا ميگيرد

_ اين! چند وقته؟

انگار در عرض همين يك ثانيه روح هيرسا بدنش را ترك ميكند، صورتش اين قدر رنگ پريده است كه احساس ميكنم به احياي قلبي نياز دارد، اهورا با بسته پلاستيكي كوچك محكم به شانه هيرسا ميكوبد و اينبار فرياد ميزند:
_ چند وقته؟؟؟

از حركت گلوى هيرسا متوجه قورت دادن آب دهانش ميشوم، كلمات را بريده ادا ميكند
_ از وقتى كه مثل يك تيكه آشغال از خونت انداختيم بيرون!

حالا نوبت چند قدم عقب نشيني اهورا است، اولين اشك از چشم هيرسا ميچكد و اينبار كلماتش را با اشك هايش اول ميشورد بعد هجى ميكند

_ تو هنوز نگران مني؟ هنوز عادت داري وسايل منو بگردي؟

مويرگ هاي خوني در چشم هاي اهورا انگار يك مرتبه قيام كرده اند،

دستش را به شقيقه اش ميفشرد
_ دنبال فندك، تو كشوت بودم بيشعور!

بعد جلو ميرود و با انگشت به سر هيرسا ضربه آرامي ميزند
_ اون خونه لعنتى جاى تو نبود! گفتم برى كه مستقل شى!

هيرسا حالا هق هق ميزند
_ مستقلم! مستقلم! اون قدر كه حق دارم تو اين همه استقلال بدون امر و نهي و فضولي تو، كوكايين بكشم! معتاد باشم!مجال ادامه نميدهد، ضرباهنگ سيلي اش هزار بار در، در و ديوار اين خانه انعكاس پيدا ميكند، ديگر نميتوانم مطيع بمانم و دخالت نكنم، سمت هيرسا ميدوم، پشت دستى برادر به گونه و دهانش رد عميقي كنار بيني و بالاي لبش باقي گذاشته است كه ميدانم اثر همان انگشتر طلاى اسكلت انگشت شصت اهوراست،
دستمال بر ميدارم و روى زخم صورتش ميگذارم…

اهورا عصبي دست روي دهان خودش گذاشته است انگار ميخواهد صداي فريادش را خفه كند، درمانده خواهش ميكنم:
_ اهورا،
لطفا!!!

هيرسا اشك ميريزد و ميخندد

_ ولش كن بذار بزنه!
مگه جز اين كار ديگه اى بلده؟
بذار اينجورى حداقل به برادر و دوست دخترش نشون بده، معروفترين نوازنده ويولن دنيا با اون چهره معصوم و محبوبش چه قدر سنگدل و وحشتناك شده

لبم را گاز ميگيرم و آرام ميگويم:
_ تو رو خدا عصبي ترش نكن

حالا با هر دو دست چنگ انداخته است بين موهاى خرماي و لختش، تند تند نفس ميكشد، سريع يك ليوان آب پر ميكنم و دستش ميدهم، لرزش دست هايش باعث رقص آب در ليوان ميشود

ليوان را جلوى هيرسا ميگيرد، دلم ميميرد براى عجز صدايش
_ بخور!!

هق هق هيرسا اوج ميگيرد اما هم زمان ميخندد و ليوان را ميگيرد و يك نفس بالا ميكشد
اهورا با بغض و وسواس زخم صورت برادرش را نوازش ميكند

هيرسا تاب نمي آورد و سرش را روي سينه برادرش ميچسباند و با همان قهقهه گريه آلود ميگويد:
_ اون بسته براى من نيست، از پالتوى تاينا افتاد وقتى ميخواستم واسش آويزونش كنم، نگهش داشتم فردا باهاش راجع بهش حرف بزنم، اما نه با چك و لگد

در حالي كه سر برادرش را نوازش ميكند، بعد ِ يك بوسه آرام ميگويد:

_چرا از اول اون طور جوابم رو دادي و حقيقت رو نگفتي؟ حقت يك سيلي ديگه ام هست!

اشك هايم را پاك ميكنم و خودم را به بازوى اهورا ميچسبانم
_ حالا كه فهميدي معتاد نيست بايد خوشحال باشي، جناب خان داداش!

بر ميگردد و با يك لبخند تلخ نگاهم ميكند، هيرسا سرش را از روي سينه او بر ميدارد و كودكانه و معصومانه ميپرسد:
_ ميشه برگردم خونه؟

اما” نه”
بدون درنگ و قاطعانه ى اهورا، دوباره گردِ غم روى صورتش ميپاشد…

**

همچنین ببینید

رمان مرگنواز پارت ۸

  رهایم که میکند هر دو نفس نفس میزنيم… اين مرد خوب فهميده است كه …

۲ دیدگاه

  1. سلام برای رفتن از هر پارت به پارت بعدی سخت است

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan