جمعه , آذر ۱ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان قلب بی فروغ / رمان قلب بی فروغ پارت ۴

رمان قلب بی فروغ پارت ۴

 

مامان ستاره جلو اومد:برای منه فکر کنم با لباسای تو قاطی شده.

تعجب کردم.مامان ستاره خارجی و این لباسا؟؟

گفت:لباس مادر شوهر مرحوممه.یادگاریه.

ابروهام به شکل مسخره ای بالا رفت.

من الان لباس یه مرده رو پوشیدم؟

جیغ زدم و رفتم تو اتاق تا لباسامو عوض کنم…

پارت هفتاد و دوم⬇️⬇️⬇️

با ظاهری مرتب رفتم پایین.

همه با دیدن من یه لبخند محو رو لبشون نشست.

مسیح با سر افتاده اومد جلوم:زن داداش معذرت میخوام.

گفتم:نه،برای چی؟تو که خبر نداشتی.

با لبخند نگاهم کرد.

چشماش خیلی خوشگل بود.

تو دلم خودمو دعوا کردم:خفه شو تو میخوای با داداشش ازدواج کنیا.الانم که اینا فکر میکنن زنشی.

نگاه گرفتم و رد شدم.

بعد مدت ها که دست به گوشیم نزده بودم و تک و توک نگاهی بهش مینداختم امروز حوصلم سر رفت و تصمیم گرفتم یکم باهاش ور برم.

یه پیام داشتم.بازش کردم.

با دیدن اسم نحس تلما اخمام تو هم رفت:

پروا؟؟اهورا سراغتو ازم گرفت.گفت بگم یه زنگ بزنی بهش.

نگاهی به زمان ارسال پیام انداختم.

دیروز گفته بود…

اهورا دوست پسر سابقم بود.از کارای منو تلما و مهسا هم خبر نداشت.

اهورا رو از خاطراتم پاک کرده بودم.

پسری که تو مخاطبینش ۱۴۳ تا دختر غریبه داشته باشه و ۵ نفرشونم با ناز و ادا بگن:جونم اهورا؟کاری داری نفسم؟ دیگه پسر نیست که.متعلق به همه دختران ایران زمینه.

از فکر اهورا بیرون اومدم و رفتم تو آشپزخونه تا به مامان ستاره تو پختن ناهار کمک کنم…

پارت هفتاد و سوم⬇️⬇️⬇️

ناهار کوکو سبزی خوردیم.

البته نصفشو مسیحا به خوردم داد.الکی مثلا ما رمانتیکیم.

مسیحا لباساشو پوشید و رفت بیرون.

میخواست بره بیرون یه دوری بزنه.

منم حوصله نداشتم نرفتم باهاش.رفتم تو اتاق.

برای خودم آهنگ گذاشتم و یه شونه گرفتم دستم و جلوی آینه بلند بلند یه آهنگ خارجی میخوندم:

‘m so sick of that same old love, that shit, it tears me up

از اون عشق قدیمی حالم بهم میخوره، اون چرت و پرتا، اشکم رو در میاره

I’m so sick of that same old love, my body’s had enough

از اون عشق قدیمی حالم بهم میخوره، دیگه خیلی کشیدم

Oh, (that same old love) [2x]

آه، اون عشق قدیمی

I’m so sick of that same old love, feels like I’ve blown apart

از اون عشق قدیمی حالم بهم میخوره، احساس می کنم خیلی داغون شدم

I’m so sick of that same old love, the kind that breaks your heart

از اون عشق قدیمی حالم بهم میخوره، از اونایی که قلب آدم رو میشکونه

Oh, (that same old love)2x

آه، اون عشق قدیمی…

همینطوری داشتم میخوندم که گوشیم زنگ خورد.

با غرغر اهنگو قطع کردم و به شماره ناشناس جواب دادم:بله؟

صدای نفسای کسی به گوشم رسید.

بعد پنج ثانیه گفت:پروا؟

صداش اشنا بود.رفتم تو گوگل ذهنم و یه سرچ زدم.

اه نت قطع بود.بیا دیوونه شدم.

گفتم:شما؟

_عشقم،من اهورام.

چشام گرد شد:چییییی؟

_آره پروا اهورام.قطع نکنیا.

غریدم؛چی میخوای از جونم؟؟

پارت هفتاد و چهارم⬇️⬇️⬇️

زمزمه کرد:پروا ماه من دلم برات تنگ شده.

_غلط کردی.نکنه همه کاراتو فراموش کردی.

داد زد:باشه لعنتی قبول من خیلی آدم پست و دختر بازی بودم اما به خاطر تو دیگه کنار گذاشتم خواهش میکنم منو ببخش و برگرد.

با آرامش گفتم:گزینه اولت قبول ولی دومیو نمیتونم قبول کنم.

_هان؟منظورت چیه؟

_میبخشمت ولی برنمیگردم.

_چرا؟

_من شوهر دارم.

صدای دادش پرده گوشم رو لرزوند:خفه شو دروغ نگو.

هیچی نگفتم که با فریاد حرفشو تکرار کرد.

بعد ۱۰ثانیه زمزمه وار گفت:دوستت دارم عشقم نمیدونی چقد عاشقت…

یهو گوشی از دستم کشیده شد.

با دیدن مسیحا شوکه شدم و تو دلم گفتم:بیچاره شدی پروا.

مسیحا گوشی رو به گوشش چسبوند.

هرلحظه قرمز و قرمز تر میشد.عقب عقب رفتم و به دیوار خوردم.

یهو نعره زد:خفه شو آشغال میخوای بیای خواستگاری زن من؟دوستش داری؟میکشمت عوضی.

نمیدونم اهورا چی گفت که تو صورت من داد زد:که تو هم دوستش داری پروا؟نه؟عاشقشی؟قبول کردی

ساکت مونده بودم.از وحشت لال شدم.

چشمای خوشگلش پر اشک شد.ولی خودشو کنترل کرد.

اروم گفت:سکوت علامت رضایته.از چشات میخونم دوسش داری.

لعنت به تو مسیحا.چرا نمیفهمی دوستت دارم؟

یه قطره اشک از چشم مسیحا چکید ولی سریع با دست پاکش کرد.

بالاخره زبونم باز شد و گفتم:مسیحا من…

یهو دهنم بسته شد.با بهت به مسیحا نگاه کردم.

صورتش از صورتم فاصله گرفت.

گفت:هیس،هیچی نگو عشق من.

داد زدم:بزار حرف بزنم.

مسیحا بغلم کرد.محکم.خیلی محکم.استخونام داشت پودر میشد.

ازم فاصله گرفت و از اتاق بیرون دوید.

رو دیوار سر خوردم و نشستم .بی صدا اشک ریختم.

هق هق بی صدام به ضجه تبدیل شد.

آخه چرا انقدر بدبختم؟چرا روزگار نمیزارا رنگ خوشیو ببینم؟چرا چرا چرا؟

تو دلم همه بدبختیامو مرور میکردم.در باز شد.

بدون این که نگاه کنم کیه شروع کردم به خودزنی.

صدای داد مسیح اومد:زن داداش چیکار میکنی؟

دستامو محکم گرفت و فریاد زد:باباااا.

مث این که این دوتا برادر قصد کر کردن من رو دارن…

بابا امین هراسون درو باز کرد.

جیغ میزدم که مسیح ولم کنه.بابا امین زنگ زد به مسیحا.داد میزد سرش.

بین صدای جیغ خودم وفریاد های بابا امین و مسیح و چشم های گریون مامان ستاره از هوش رفتم…

پارت هفتاد و ششم⬇️⬇️⬇️

چشم هامو آروم باز کردم.مسیحا با چشای قرمز و خیس به سرم تو دستم نگاه میکرد.

تا دید چشام باز شد به گریه افتاد:پروا نفسم…

خواست سرمو نوازش کنه که سرمو تکون دادم و با اخم گفتم:به من دست نزن.

با بهت گفت:چرا؟

نالیدم:نذاشتی توضیح بدم.بریدی و دوختی.

بغل سرم،روی دستم رو بوسید.

گفت:معذرت میخوام.خودم همه چیو فهمیدم.

با اخم نگاهش کردم و گفت:وقتی از خونه بیرون رفتم شماره اهورا رو سیو کرده بودم.بهش زنگ زدم و با نگرانی جواب داد و گفت فکر نمیکرد که تو راست گفته باشی و من شوهرت باشم.گفت که مقصر نیستی وجودم.

غر زدم:ولی من نمیبخشمت.چه بلایی سرم اوردی؟

با شرمندگی نگاهم کرد:حمله ی قلبی…

جیغ زدم:به خاطر توووووو….ازت متنفرم خر….

به شوخی گفتم.جدی نگرفت.

باز دستمو بوسید و گفت:از دلت در میارم حتی اگه شده خودمو بکشم برات.

چشم غره ای رفتم:حرف خیلی میشه زد مهم عمل کردنه…

بی معطلی گفت:الان هرکاری بگی انجام میدم..

اشاره به چاقویی که معلوم بود باهاش میوه پوست کنده بودن کردم و گفتم:اونو بردار و تو قلبت فرو کن.

پاشد.به طرف چاقو رفت و برش داشت.

دکمه های پیراهنش رو باز کرد.

چاقو رو به طرف قلبش برد.داشتم با خنده نگاهش میکردم.

چاقو رو گذاشت رو قلبش.خنده ام کم کم محو شد.

از بالا تا یکم پایین تر چاقو رو کشید.تقریبا اروم.

یکم خون اومد بیرون.

جیغ زدم:بی جنبه شوخی کردم باهات اه.

نشست و با دستمال کاغذی خون رو پاک کرد.

به شوخی گفتم:من که گفتم فرو کن تو قلبت نه این که بکشی رو پوستت.

دوباره بلند شد.

نالیدم:بشین سرجات بی جنبه.

با دستی که سرم نداشت آروم روی خراش کوچیک رو بدنش کشیدم.پسره خل.

با دلتنگی نگاهم کرد:دلم برای چشمای بازت تنگ شده بود.همین روزا واقعا ازدواج میکنیم.

سرشو با شیطنت به طرف صورتم آورد که در یهو باز شد و مسیح اومد تو.

مسیحا ده متر پرت شد عقب و به روی خودشم نیاورد.

مسیح با خنده و شیطنت انگشت اشاره اش رو تکون داد و گفت:لامصب میذاشتی به هوش بیاد.

مسیحا اخم کرد:به تو چه.بعدشم به هوش اومده خیلی وقته.

مسیح هم اخم کرد:خب چرا نیومدی به مامان بگی؟نگرانه.

مسیحا سری تکون داد و رو به من گفت:الان میام…

پارت هفتاد و هفتم⬇️⬇️⬇️

مسیحا رفت و بعد پنج دقیقه مامان ستاره اومد تو

با گریه منو در آغوشش گرفت:الهی بمیرم دخترم هر چی میکشی از دست این پسر ابله منه…

منم بوسش کردم:این چه حرفیه مامان جون.

مسیحا اومد و مامان ستاره به صورتش نگاه کرد.

کم کم نگاهش پایین تر رفت.

رنگش پرید.رد نگاهشو گرفتم.یکم خون مالیده شده بود به پیراهن مسیحا.

مامان ستاره جیغ زد:پسرم این چیه؟

مسیحا با مهربونی دست مادرشو فشرد و قضیه رو براش تعریف کرد.

مامان ستاره با خشم نگاهم کرد.از خجالت ذوب شدم.

مسیحا گفت:مامان عشقمو اونجوری نگاه نکنا.

مامان ستاره پاشد و گفت:گشنه ام شد من برم.

گونه ام رو بوسید و رفت.

⏩⏩⏩⏩

امروز ترخیص شدم.از شمال اومدنم خیر ندیدیم.تو اتاق نشسته بودم وگوشی مسیحا دستم بودو سرعت اینترنتم بالا بود.

مسیحا هم نشست کنارم.

رفتم نت گردی.سرچ کردم:ناب.

رو صفحه اومد دانلود آهنگ ناب.

منم زدم دانلود شه.صدا رو بردم آخر.

هر لحظه سرخ و سرخ تر میشدم.

یهو مسیحا شیرجه زد رو گوشیش و اهنگ رو خاموش کرد.

گفت:تو چرا خجالت میکشی عشقم؟

چشم غره ای بهش رفتم.

گفت:لباس بپوش بریم بیرون.

_کجا؟

_حالا بهت میگم.

_دوتایی میریم؟

_آره.

لباس پوشیدم و یه ارایش خوشگل کردم.رژ پررنگی هم زدم.

پایین رفتم.با مسیحا از بقیه خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون.

عاشق ماشینش بودم.قربون لامبورگینی شوهر پولدارم بشم من.

چه جو گرفتتم.تو ماشین یه چرت کوتاه زدم.

وقتی ماشین ترمز کرد منم با سر رفتم تو داشبورد.

با خشم به مسیحا نگاه کردم.باخنده دستشو روی سرم کشید و با وحشت نگاهش کرد.

دستامو زدم به سرم.چیزی نبود.

مسیحا داد زد:خوووون سفیییید.

زدم تو سرش:منو مسخره میکنیییی.

با خنده دستامو محکم گرفت.

یهو نگران نگاهم کرد.

گفت:لبت داره خون میاد بزار برات پاک کنم.

دستمال رو روی لبم کشید و با رضایت بهم نگاه کرد.

تو اینه به خودم نگاه کردم.

جیغ کشیدم:عوضییی گولم زدی؟

خندید.از ته دل.همه رژم پاک شده بود.فدای سرم.

از ماشین پیاده شدیم.منو به سمت مغازه ای برد.

با گیجی به موبایل ها نگاه میکردم.مسیحای دیوونه میخواست برام گوشی جدید بخره.

حیف گوشی نازنینم شکوندش.

اخرشم که با گیجی نگاهش کردم بهم پول داد و گفت:برو اونور خیابون بستنی بخر برای خودت.

با چشای ریز نگاش کردم و حرص خوردم.مثل بچه ها باهام رفتار میکنه.

لبخندی زد:برای منم بخر.

با خوشحالی رفتم به سمت مغازه بستنی فروشی.

با خوشحالی به بستنیم نگاه کردم.

دوتا شکلات تلخ بقیه هم نسکافه ای یدونه هم بلوبری برای تنوع.

خیلی خوشحال بودم.دوباره برگشتم و بستنی مسیحا رو بهش دادم.

چشمکی بهم زد:گوشیتو خودم خریدم.اون سورپرایز بمونه.تو یه قاب از بین اینا انتخاب کن.

به قاب های روبه روم نگاه کردم.خوشم نیومد.

به گوشی صاحب مغازه نگاه کردم.با ذوق قاب اونو نشون دادم که نو هم بود.

مسیحا ابرو بالا انداخت:خانومم از قاب شما خوشش اومده میفروشین؟

فروشنده خندید:قاب طلا هست ها.

چشام گرد شد.قیمت رو گفت.

مسیحا بی چون و چرا خرید.

تو ماشین نشستیم….

پارت هفتاد و نهم⬇️⬇️⬇️

با ذوق زدگی بسیار به ایفون گلد خوشگلم نگاه کردم.

چقددد این پسر پووولداره.ایفون گلد با قاب طلا.

یوهوووو.

مسیحا از ذوق زدگی من خندید:بستنیتو بخور آب شد.

تا اومدم برش دارم خودش برش داشت.

یه قاشق میذاشت دهن خودش یه قاشق دهن من.

خیلی چسبید بهم.

بعد این که بستنیا رو دوتایی خوردیم یه اهنگ گذاشت:

چقدر تو یخی منم عاشق تو

برسون به دلم دلتو

برسون خودتو

دروغ گاهی وقتا شیرینه برام

همه زندگی اینه برام

منم همینو میخوام کوتاه نمیام

یه دروغ قشنگه چشات

تو بگو چی بگم به چشات؟

چجوری پامو پس بکشم

مگه میشه نفس بکشم

چرا رنگ غروبه چشات

چقدر اینجوری خوبه چشات

تب زلزله تو تنمه

چشات انگاری عاشقمه…

(چشمات_مهدی احمدوند)

آهنگ خیلی قشنگی بود. دستمو تو دستش گرفت.

به بیرون زل زدم.بغل ورودی شهر بازی نگه داشت.

جیغ زدم:نگو که میخوایم بریم شهربازی؟

سرشو تکون داد:نه میخوام برم از بانک پول بگیرم.

از ماشین پیاده شد.با قیافه ای پکر مسیر رفتنشو نگاه کردم و لب برچیدم.

نگاهمو به کف ماشین دوختم.با صدای تق تق شیشه ماشین به خودم اومدم و گفتم:بله؟

مسیحا اشاره زد که پیاده شم.

پیاده شدم.دروقفل کرد.

به سمت ورودی رفتیم.هر لحظه چشام گشادتر میشد.

بالاخره وقتی رفتیم تو جیغی کشیدم و گفتم:چرا نگفتی بهمممم؟

خندید که لپش چال افتاد.البته چال گونه داشت ولی بعضی اوقات بیشتر تو چشم بود.

انگشتمو کردم تو چال لپش و فشار دادم.آخی گفت و عقب رفت.

گفت:دختر لپم سوراخ شد.

با هیجان دستشو کشیدم:اشکال نداره بزرگ میشی یادت میره بیا بریم بلیط بخریم…

پارت هشتادم⬇️⬇️⬇️

اول از همه بلیط فریزبی رو گرفتیم.نمیدونم سوار شدین یا نه ولی خیلی باحاله.

مسیحا اولش گفت:من نمیام.

اخم کردم و گفتم:اگه نیای گازت میگیرم.

دستاشو به علامت تسلیم بالا برد:باشه باشه.

بلیط هارو دادیم و سوار شدیم.

مسیحا سمت راستم نشست.احساس کردم یه مرد دیگه سمت چپم نشسته.

به طرفش چرخیدم و مسیح رو دیدم.

ابروهام بالا رفت:عه مسیح….

حرفم با صدای دستگاه قطع شد.

مسیحا دستمو گرفت.به محض این که دستگاه حرکت کرد جیغ من و داد مسیحا تو هم گم شد.

دستگاه با سرعت به سمت چپ و راست میرفت و دایره اش میچرخید.

وقتی میرفت بالا احساس میکردم الانه که برم پیش مامانم.

یهو شالم از سرم کنده شد.

از ته دل جیغ زدم.مسیحا دستمو محکم فشار داد.

مسیح تنها فرد ریلکسی بود که فقط میخندید.

بالاخره سرعت دستگاه کم شد و جیغای من هم تموم.

از دستگاه پیاده شدیم.نگاهم به مامان ستاره و بابا امین افتاد.

به سمتشون رفتیم و مامان ستاره شال خاکیمو از رو زمین برداشت و تکوند و داد بهم.

وقتی شالمو سر کردم سلامی به بابا امین و مامان ستاره کردم.

مامان ستاره با خنده جوابمو داد و گفت:ازتون فیلم گرفتیم.پروا تو قیافت خیلی باحال شده.

منم خندیدم.

سریع به سمت سورتمه اشاره کردم.

بابا امین گفت:منم میام.

مامان ستاره لب گزید:امین هیجان خوب نیست برات ها.

بابا امین لبخندی بهش زد و گفت:نگران نباش خانوم.

من و مسیحا،بابا امین و مسیح با بلیطامون به سمت سورتمه رفتیم…

من و بابا امین تو یه قسمت و مسیح و مسیحا تو یه قسمت دیگه نشستیم.

وقتی حرکت دستگاه شروع شد چشامو بستم.

بالاخره با صدای بابا امین به خودم اومدم:دخترم پیاده شو…

متوجه نشده بودم!اب دهنم رو قورت دادم و پیاده شدم.

همه قیافه هاشون زرد بود به جز بابا امین که سرخوشانه میخندید.

بعد این که دستگاه های مختلفی سوار شدیم همگی پشمک و بستنی خوردیم.

مسیحا در حالی که خمیازه میکشید گفت:من که واقعا خسته شدم.

مسیح هم تایید کرد و من گفتم:بریم خونه.

همگی با خمیازه پاشدیم و به سمت ماشین رفتیم.

باباامین که از همه سرحال تر بود گفت:من پشت فرمون میشینم.

من کنترل ضبط رو برداشتم و چند تا آهنگو رد کردم تا یه آهنگ توجهمو جلب کرد:

داری باعث میشی دوریت

چند روز و چند سال شه

که منم هر چی بخونم

همه میگن فالشه..

حال ِ خوندن ندارم من

سازم اصلا کوک نیست

نیستی و به این نبودت

هیچکسم مشکوک نیست..

داری باعث میشی خونه

بعد تو متروک شه

که دلم به بودن اون

خاطرات مشکوک شم

من غرورمو فروختم

به نبودت چند وقت

تو نبودی تا ببینی

روحیم از دست رفت..

(فالش_مهدی احمدوند)

اهنگ غمگینی بود.انگار همه غم دنیا به دلم هجوم آورد و نا خوداگاه اشکام جاری شد.

مسیحا خواب آلود نگاهم کرد.

با بهت در گوشم گفت:عشق من؟چرا گریه میکنی؟

با چشمای پر اشک نگاهش کردم و گفتم:آهنگش خیلی…قشنگ و غمگین بود خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.

دستم رو بوسید:فدای قلب کوچیکت بشم من.

اشکامو پاک کرد.سرم رو روی شونه اش گذاشتم.سرمو نوازش کرد.

انگار همه غما از دلم پر کشیدن و رفتن.با ارامش بوسه ای روی گونه اش کاشتم و سرم رو رو شونه اش گذاشتم و به خواب فرو رفتم…

پارت هشتاد و دوم⬇️⬇️⬇️

احساس کردم دستی زیر پامه.اروم چشامو باز کردم.

دیدم تو بغل مسیحام و یه دستش زیر سرم و یه دستش زیر پامه.

سعی کردم نیشمو که گشاد شده بود ببندم.

مسیحا پیشونیمو بوسید:الکی زور نزن خانومم لبخندتو دیدم.

سریع چشم باز کردم. نگاه شیطونش با نگاهم برخورد کرد.

نمیدونم یه چیزی ته چشماش بود که دلم ضعف رفت و محکم بوسیدمش.

وقتی سرم رو عقب بردم با حیرت دستی به لبش کشید و سرشو انداخت پایین و سرخ شد.

وا؟ مگه خجالت داره؟

سرمو چرخوندم که مامان ستاره و بابا امینو دیدم.

از خجالت سرمو تو یقه مسیحا فرو کردم و تند تند گفتم:بریم بریم بریم بریم تو…

صدای خنده اشون بلند شد.

مسیحا هم منو محکم گرفت و دوید تو خونه.

وقتی رفتیم تو منو آروم گذاشت زمین.

نفس نفس میزد.

یهو خندید:آخه دیوونه چرا اون موقع؟میذاشتی دو دقیقه دیگه تو اتاق خودمون…

یه پس گردنی ازم خورد و گفتم:پررو نشو دیگه.

چشاشو درشت کرد:اگه بشم چی؟

_میکشمت اونوقت.

نگاهی به دوروبرش انداخت.یهو دستشو گذاشت رو دهنم و بغلم کرد و منو برد سمت اتاقمون…

وقتی رفتیم تو اتاق درو قفل کرد و دستشو از رو دهنم برداشت.

جیغ زدم:خیلی پررویی مسیحا من فقط بوست کردم.

با خواهش نگام کرد و گفت:پروا فقط امشب.جون من.

هیچی نگفتم.خیره نگاهش کردم.

شالم رو از سرم در آورد و لبشو رو لبم گذاشت و کلیپسم رو از سرم جدا کرد…

پارت هشتاد و سوم⬇️⬇️⬇️

صبح با صدای هق هق کسی از خواب بیدار شدم.

پتو رو دور بدن برهنه ام پیچیدم و به اطرافم نگاه کردم.

مسیحا گوشه اتاق نشسته بود و سرش رو زانوش بود و هق هق میکرد.

یه جاسیگاری پر سیگارم کنارش بود.

زمزمه کردم:مسیحا؟

سرشو به تندی بالا آورد.چشماش قرمز قرمز بود.

به طرفم حمله ور شد و سیلی خیلی محکمی بهم زد.

احساس کردم تمام جونم رفت.سرم به عقب پرتاب شد و به میله تخت خورد.

ناله ای کردم که دل سنگو آب میکرد.

اما مسیحا خشمگین تر از همیشه بود.دلیلشو نمیدونستم.

بغضم ترکید:مسیحا چته؟

سیلی دیگه ای به صورتم زد و با داد گفت:عوضی خراب تو هم از امثال پریسایی…

صبرم سر اومد و جیغ زدم تو صورتش:چی میگی اشغال؟؟

طی یه حرکت بلندم کرد و کوبوندم رو دیوار.

کمرم خرد شد.

پر حرص نگاهم کرد:تو دختر نیستی…

از ته دل فریاد زد:تو دختر نیستییییی منو به بازی گرفتی زنیکه…

کل خونه رو سکوت فرا گرفت.به جای قرمز دستم رو صورتش خیره شدم.

با ناباوری خودشو عقب کشید و گفت:پروا چرا بازیم دادی؟

لگدی به دیوار زدم که پام درد گرفت.

بغض داشت خفه ام میکرد.

جیغ بلندی زدم و پشت هم فریاد کشیدم:مگه تقصیر منه مگه تقصیر منه دو دقیقه دهنتو میبستی برات توضیح میدادم مگه تقصیر منه…

صدام بدجور گرفته بود.

پشت سر هم جیغ میکشیدم و خودمو مثل دیوونه ها میزدم.

مسیحا هم پا به پام مردونه گریه کرد.

دستامو محکم گرفت:پروا منو بزن میشنوی؟منو بزن خودتو نزن.

محکم بغلم کرد.

بدون اعتراض تو آغوشش موندم.

صدای گریه ام کل خونه رو برداشته بود اما مسیحا بی صدا گریه میکرد…

پارت هشتاد و چهارم⬇️⬇️⬇️

کنارش نشسته بودم.به هم زل زده بودیم.

با بغض گفتم:چرا نذاشتی توضیح بدم؟

موهایی که تو صورتم ریخته بود رو بادست کنار زد و گفت:خب،الان همه چیز رو مو به مو توضیح بده…

نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم.همه چیز رو گفتم.

از کاری که پدرم باهام کرد،از کارهام با دوستام،از اون شبی که سوار ماشینش شدم و گفتم که فکر میکردم با اون حرفی که تو ماشینش زدم باید حدس میزد که من دختر نیستم…

با تموم شدن حرفام با ناباوری نگاهم کرد.

دهنش باز مونده بود.

تلخ خندیدم:پشه نره توش.

سرم رو محکم به سینه اش فشرد و با بغضی آشکار گفت:عزیزدلم،خاک تو سر من احمق.من تو ماشین فکر کردم اولین بارته که میخوای اون کارو انجام بدی اخه دستات و صدات میلرزید.

یه لحظه همه کارای بدم اومد جلوی چشمام.

دوباره شروع به گریه کردم.

نمیدونم چقدر نوازشم کرد تا آروم گرفتم.

مثل یه بچه تو بغلش تکونم داد.

با صدایی خش دار گفت:عشق من،گذشته اتو فراموش کن،یه زندگی ایده آل میسازم برات.منو ببخش امروز خیلی خریتی کردم،خاک تو سر بی وجدان من عوض…

دستم رو روی لبش گذاشتم:هیسسسسس.

به چشمام زل زد.

با لبخند غمگینی گفتم:

دیوونه تو چشمای من زل نزن

چرا دشمنی میکنی با خودت

مگه من چی دارم که وابسته شی

چرا دشمنی میکنی با خودت دیوونه

(دیوونه_امیرعباس گلاب)

لبخندی به صورتم زد و گفت:

اگه سرگردونی حالمو میدونی

نخواه عاقل شم و دست بردارم

واسه ی راه رفتن سمت دریا رفتن

من به جز تو چه دلیل دارم

هرکسی نگام کنه عشقتو میبینه

همه چیم مال توئه مگر که غیر از اینه

حق دارن این چشمات اگه پُر توقعن

آخه تو این دنیا چند نفر شکل توئن

(معروف_شادمهر عقیلی)

خندیدم و گفتم:انصافا خوب جوابی دادی…

موهام رو بوسید و گفت:میخوام امروزو از دلت در بیارم.حاضر شو دسته جمعی بریم شنا کنیم.

آهسته گفت:میتونی شنا کنی؟

سری تکون دادم:آره.

چشمکی زد و گفت:برو بریم آ آ.

با یادآوری آهنگ (ناب) از خجالت سرخ شدم و تا اومدم بزنمش از دستم فرار کرد…

پارت هشتاد و پنجم⬇️⬇️⬇️

لباسامو تو پلاستیک کوچیکی گذاشتم.

سوار ماشین شدیم و تا رسیدن به دریا اهنگ گوش دادیم.

به محض این که ماشین نتوقف کرد پریدم پایین.

خلوت خلوت بود.هیچکس نبود جز ماها.

مامان ستاره زیر اندازی پهن کرد و از ما دورتر نشست.

قرار شد من و مسیحا و بابا امین و مسیح قایم موشک بازی کنیم.

مامان ستاره هم میخندید و میگفت:مگه بچه این؟

بابا امینم چیزی دم گوشش گفت که سرخ شد.

همگی خندیدیم.

قرعه کشی کردیم که قرار شد مسیحا چشم بزاره.

من سریع دویدم وسط بوته ها و درخت های زیادی که جلو تر بود.

صدای نفس نفس زدنم میومد.کم کم به حالت عادی برگشتم ولی هنوز صدای نفس نفس میومد.

سرمو به سرعت به سمت راست چرخوندم.

با دیدن مسیح جیغی زدم که دستشو روی دهنم گذاشت.

آهسته گفت:ساکت باش.کارت دارم.

نفس عمیقی کشید و گفت:با من ازدواج میکنی؟

دستمو بردم بالا تا رو صورتش فرود بیارم اما مچمو به سرعت گرفت:هیسسس اروم باش و جواب بده.

اخم کردم:خجالت نمیکشی بیشعور؟من زن داداشتم.

پوزخندی زد:اون روز که همه رفته بودیم بیرون و شماها داشتین دعوا میکردین من یه لحظه برگشتم خونه تا کیف پولمو بردارم که با شنیدن صدات کنجکاو شدم و ماجراتو گوش دادم.

نیشخندی زد و ادامه داد:با این همه گندی که بالا آوردی دلم میخواد زن من بشی.نه زن داداشم.

با نفرت نگاهش کردم:حتی اگه بمیرمم با تو ازدواج نمیکنم.

خندید:میل خودته،ولی مسیح اگه دست رو چیزی بزاره غیر ممکنه بهش نرسه.مثل بچگی هام که مسیحا همیشه بخشش میکرد.

تا اومدم جوابشو بدم مسیحا منو دید و گفت:بیا بیرووون دیدمت…

پارت هشتاد و ششم⬇️⬇️⬇️

تا بلند شدم از جام سرم گیج رفت.

مسیحا با نگرانی زیر دستم رو گرفت و من رو برد و نشوند روی شن های داغ.

با نشستن و احساس گرمی شن ها حس خوبی بهم دست داد و سردی قلبم رو کمتر کرد.

یهو پاشد و پنج دقیقه بعد اومد.

با یه قاشق.

ابروهام بالا رفت:از کجا آوردیش؟

_پیدا کردم.

رفت جلوتر از من ایستاد.شروع کرد شن های خیس رو با دستش کند.

منم رفتم کمکش.

بعد یک ساعت و نیم تلاش تونستیم یه قلعه کوچولو و خیلی باحال درست کنیم.

رو کردم بهش:توهم با استعدادیا.

چشمکی زد.

دورو برمون پر از صدف بود.

چندتا با دستش پرداشت و پایین قلعه کوچیکمون،روی زمین رو با قاشق صاف کرد.

صدف هارو دونه دونه میچید.

اسم دوتاییمون رو تو یه قلب با صدف درست کرد.

خیلی قشنگ شد.با گوشیش عکس گرفت و گذاشت رو پروفایل تلگرامش.

پارت هشتاد و هفتم⬇️⬇️⬇️

گوشیشو ازش قاپیدم.

گفت:چیکار میکنی؟

گفتم:میخوام تلگرامتو چک کنم.

همه چیز رو نگاه کردم تا این که نگاهم رو اسم پریسا قفل شد.

سریع پیاماشو باز کردم.یه عکس فرستاده بود.

با دقت به عکس نگاه کردم.عکس بچه خیلی کوچولو و ریزی بود.

نگاهم رفت پایین تر.

گوشی از دستم افتاد.

مسیحا سریع گوشیشو برداشت و بلافاصله زد تو سرخودش:مسیحا خدا لعنتت کنه پاکش نکردی.

چشام پر از اشک شد:این چیه؟بچت به دنیا اومده؟برو،برو پیشش.

مسیحا مچمو گرفت:بیخیال شو.

اشکام ریخت.

فریاد کشید:چندین روزا اومدیم شمال چرا یه روز خوش نداریم بس کن دیگه بس کن اه.

بی توجه به حرفش بغض کرده گفتم:اسمش چیه؟

پوفی کرد:نغمه.

اشکام رو با دست پاک کردم:مبارکه.اسم قشنگی داره.

چند بار با دست کوبید تو پیشونیش و گفت:پروا نکن نکن نکن…

دستشو گرفتم:باشه باشه خودتو نزن.

چشمام رو بستم و کم کم آثار اشک از صورتم پاک شدن.

روز خوبشو خراب کردم.هه.

دستمو گرفت:بریم تو آب؟

سرمو به نشونه موافقت تکون دادم.

تا پام به آب خورد لرز سردی تو تنم افتاد.

گفتم:س..س..سردمه.

لبخندی زد:بیا جلوتر گرم تره.

انقدر جلو رفتیم که من تا گردن تو اب بودم.

به مسیحا گفتم:بیا مسابقه بدیم.

گفت:چی؟

رو به خورشید ایستادنم و به ماشینی که خیلی دور تر بود اشاره کردم و گفتم:همینطوری تو آب جلو میریم تا برسیم به اون ماشینه.

مسیح هم از دور برامون دست تکون داد.

زیر لب ایشی گفتم و منتظر موندیم تا بهمون ملحق شه.

وقتی بهمون رسید براش جریان مسابقه رو تعریف کردیم.

با صدای یک دو سه مسیحا شروع کردیم.

خیلی سخت بود تند تند راه رفتن تو اب.

یهو به خودمون اومدیم و دیدیم مسیح کنار ماشین داره دست تکون میده.

مسیحا گفت:کلاس شنا رفته.زیر آبی رفت.

الکی خودمو لوس کردم:آخ پام پیچ خورد.

مهلت ندادم چیزی بگه و به خاطر این که مسیح مارو ببینه دستمو دور گردنش انداختم

بالاخره به مسیح نزدیک شدیم و رفتیم تو ساحل.

قرار شد به ادامه قایم موشک بازیمون ادامه بدیم.

البته بدون بابا امین که رفته بود آتیش درست کنه.

باز هم با قرعه کشی اسم مسیحا افتاد.

رو بهش با خنده گفتم:بدبخت شانس نداریا.

خندید و چشم گذاشت.

آخه یه آدم عاقلم پیدا نمیشه بگه تو ساحل جای قایم موشک بازی کردنه؟

چشمام رو چرخوندم و تصمیم گرفتم دوباره برم میون درخت ها.

برای این که پیدام نکنه تا جایی که تونستم دور شدم.

بالاخره نزدیک یه درخت نفس نفس زنان وایستادم.

از پشت درخت بغلی صدایی اومد که باعث سکته ام شد:آفرین زود رسیدی.

اه باز هم مسیح.چقدر تند میدوعه!

انگار فکرم رو خوند که گفت:میانبر زدم.

به سمتم اومد:نگفتی باهام ازدواج میکنی؟

_نه نه نه و نه.تا قیامت ازت بیزارم.

هلم داد میون علف ها و خودش هم صورتش رو نزدیک صورتم آورد.

کار بدی نکرد اما نفس های خشمگینش حالمو دگرگون میکرد.

صورتشو جلو تر آورد و تا خوا دست کاری بکنه صدای فریاد مسیحا از دور اومد:چه غلطی میکنییین؟…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan