دوشنبه , فروردین ۱۸ ۱۳۹۹
خانه / رمان / رمان غرقاب / رمان غرقاب پارت ۶

رمان غرقاب پارت ۶

 

به مهران نگاهی انداختم. ریموت دستش را فشرد و در مانیتور پشت سرم، تصویر و نقشه ی سه بعدی بنایی که اواخر ساختش بود رخ نشان داد. بنایی که سردرش نام آبادیس حک شده بود.

_همتون خوب من و می شناسین. آقای مهران مطیع رو هم همین طور. ما در حال تشکیل دادن یک برند مستقلیم. برند آبادیس..آبادیس یعنی موفقیت. ساختمونی که در مانیتور می بینین ساختمون این برنده و ما برای ساختش به کمک تک تکتون احتیاج داریم.

شماها، هرکدوم به تنهایی پر از ایده این. پر از دلیل و انگیزه برای برگشت به وطن، شروع دوباره و ثابت کردن خودتون به تمام رقبایی که یه روز زمینتون زدن. آبادیس دست همکاری به سمت شما دراز می کنه. اعتبار بهتون می ده و می خواد با برنامه ای که دوساله براش زمان گذاشته شده با برندهای مطرح آمریکا، ایتالیا و ترک رقابت کنه.

صدای سلیمی لبریز از بهت بود:

_ما قراره نقش طراح و بازی کنیم؟

مهران جلو آمد، کنارم ایستاد و نفس محکمی بیرون فرستاد:

_طراح و صاحب سهام ده درصدی این پروژه!

لبخند نرمم را تکرار کردم، وسوسه را در چشمانشان می توانستم واضح ببینم.

_تک تک شما در ذهنتون رویای برگشت و دارین. برگشت و قوی شدن و قد علم کردن جلوی آدم هایی که زمینتون زدن. موقعیت مهیا شده. حالا از این جا به بعد تصمیم با شماست.

حرفم را زدم و بعد نگاهی به روی تک تکشان از اتاق خارج شدم.

مطمئن بودم به آبادیس ملحق می شدند.
تابستان بود، یک تابستان که دبیرستان کلاس های فوق برنامه برایمان چیده بود. کلاس را نرفته و به جایش با همان مانتو و مقنعه ی سرمه ی با او به پارک رفتم. شاهین آن روزها لاغر بود و استخوانی. نشسته بودیم روی یک نیمکت و از آرزوهایمان می گفتیم. آرزوی من صاحب یک برند معتبر مد شدن بود. یک برند جهانی که در کل دنیا سر و صدا به پا کند. چقدر خندید به آرزویم..چقدر سر به سر رویاهایم گذاشت و حالا نبود تا شیرینی رخداد این آرزو را به دستش بدهم.

صدای تق تق کفش هایم دیگر آزار دهنده شده بودند.

در اتاقم درشان آورده و راحت روی مبل دراز کشیدم.

لبخند زدم به رویایی که دست دراز می کردم در مشتم بود. لبخند زده و چشم روی هم گذاشتم.
**********************************************************

********************************************************

ترانه ی جدید، به هیچ صراطی برای تمام شدن راضی نبود. سه روز پیاپی به اتود اولیه چشم دوخته بودم تا بلکه بتوانم تکمیلش کنم و ذهنم، در یک وضعیت بی سرومان به سر می برد.

به پوریا قول داده بودم زودتر آماده اش کنم. می خواست برای تولد یک سالگی پاکان، آن را اماده کرده و تقدیم پسر دوست داشتنی اش بکند.
این روزها کم تر به مطب سر می زدم. قرارم دوروز در هفته بود و همان را هم ساعت هایش را کم کرده بودم. دندانپزشکی چیزی نبود که خیلی دوستش داشته باشم. بلکه فقط رشته ای بود که من را شبیه آدم های عادی نشان بدهد. رشته ای که پوششی می شد برای فعالیت های هنری ام که اکثرا دوست داشتم در پشت صحنه انجامشان بدهم.

هر طور که به قضیه نگاه می کردم می فهمیدم، ذهن و فکرم برای ترانه های غمگین آمادگی بیش تری دارند. خیلی هم احتیاجی به کنکاش دلیلش نبود. در اکثر موارد که عقلم افسار قلبم را به دست می گرفت در ترانه سرایی، همیشه این حالت برعکس بود. در واقع قلبم عقلم را میان مشتش جا می داد و در قلب من، جز یک تپه از آجرهای غمگین و خرده های شکسته…چیزی نبود که برای سرودن انتخابش کنم.

چشمانم را برای تمرکز کوتاه بسته و با باز کردنشان از پشت میز بلند شدم.

نسکافه ای که مامان برایم آورده بود حسابی یخ کرده و حتی فکر به خوردنش هم حالم را دیگر بهم می زد.

سریال جدید پدر بعد شش ماه بالاخره هفته ی قبل روی آنتن رفته بود. سریالی که با بازی عماد عابدینی به عنوان یکی از نقش های اصلی و درخششی که هیچ کدام انتظارش را از او نداشتیم، تبدیل شده بود به بحث روز خبرگذاری ها و رسانه های هنری.

همین موفقیت بعد از سه سال عقب نشینی پدر از کار در تلویزیون، حال خوبی به فضای خانه بخشیده بود. مامان کمی از حال بدش فاصله گرفته و جز مواقعی که به دیدن میعاد در بیمارستان می رفت دیگر در خانه لااقل اشک نمی ریخت.

همه مان این روزها مشغول بودیم. برای این که بگوییم با وجود غم میعاد باز هم می توانیم بجنگیم. حالا آبادیس هم بعد از شش ماه داشت به روزهای افتتاحش نزدیک می شد. با سهام دارانی که اگر چه سخت اما بالاخره راضی شده بودند برگردند و در این کشور، جای پای خودشان را محکم کنند.
همه چیز خوب بود..در ظاهر خوب و در باطن…..

 

نفس خسته ای بیرون فرستاده و با روشن کردن موبایلم، وارد صفحه ی پیام رسانم شدم. می خواستم به پوریا پیام بدهم که شاید بهتر باشد کار ویژه ی تولد پاکان را به ترانه سرای دیگری بسپارد. پیام اولی که اما برایم بالا امد از کامیاب بود. بازش کردم. یک عکس فرستاده بود و یک ایموجی کلافه!
عکس را باز کرده و با دیدنش، چشمانم درشت شدند.

اسکرین شاتی از یک صفحه ی مجازی بود. عکسی از عماد عابدینی دست دور گردن یک دختر! عنوان جالب و مخاطب جذب کنی داشت” نقش اول تازه کار سریال پربیننده ی شبانگاهی، در کنار دوست دختر”

چشمانم را کوتاه از این فاجعه ی به بار آمده بستم.

برای کامیاب پیام گذاشتم که پیگیری کند تا این خبر حذف شود و قبل از دیدن پدر، شایعه را در نطفه خفه کند. کار سختی بود اما آن قدری نفوذ داشت که از پسش بربیاید. بعد هم با یک پیام به عماد، خواستم در کافه ملاقاتش کنم.

از زمانی که به پدر معرفی اش کرده بودم خودم را در قبالش مسئول می دانستم. یک مسئولیت دو طرفه، چه ضربه می خورد و چه ضربه به اعتبار پدر می زد من خودم را در این مورد دخیل می دانستم.

زودتر از روتین همیشگی آماده شدم و بعد از این که برای مامان یک توضیح سرسری ردیف کرده از خانه خارج شدم. از ترافیک های عصرگاهی متنفر بودم. راننده های تک سرنشین و خسته ای که از سرکار برمی گشتند و هرکدامشان با کوچک ترین مشکلی بهم می ریختند.
مسیری که در مواقع عادی نیم ساعته طی می شد با یک ساعت و ربع به اتمام رسید. ماشین را به سختی بین پراید و پژویی که گلگیرش رنگ خورده بود پارک کرده و پیاده شدم.

پشت در کافه کاغذ بسته می باشد نصب شده بود. بی اعتنا به ان وارد شده و عماد با دیدنم از پشت میز های بلند بیرون آمد.
_چون می دونستم برای چی اومدی کافه رو یه ساعت تعطیل کردیم.

نگاه جدی ام را رویش امتداد دادم. شش ماه قبل، وقتی سراغش رفته و در ماشین از غرقاب برایش گفتم بخشی از حرف هایم به همین روز مربوط می شد. به همین که بداند شهرت چیست و چطور از حاشیه جلوگیری کند.

کلافه صندلی ای عقب کشید و با نشستن زمزمه کرد:

_توضیح می دم.

صندلی مقابلش را خودم عقب کشیده و نشستم

_توضیح چی عماد؟ شش ماه قبل نشستی توی ماشینم و حرف زدم برات. از حاشیه های این شغل لعنتی گفتم. از آسه برو و آسه بیاهات گفتم. گفتم زیر ذره بینی..نگفتم؟ می دونی خبر بعدی که تیتر این صفحات می شه چیه؟ این که کارگردان صاحب نام بازیگری رو وارد این عرصه کرده که مورد اخلاقی داره.

آشفته شد و از کوره در رفت:

_کدوم مورد اخلاقی؟

عصبی بودم. بعد شش سال دیگر دلم نمی خواست من در شرمندگی پدر و زیر حاشیه رفتنش ذره ای نقش داشته باشم. همان گذشته ی لعنتی برایم بس بود.

_توی بیوگرافیت نوشته مجرد، عکس یه دختر که دستت دور گردنشه توی صفحات پخشه…مردم ما مردمی هستند که چشمشون، عقلشونه..اون وقت می گی کدوم مورد اخلاقی؟

کمی عصبی دست میان موهایش کشید:

_امون بده غوغا!
این شش ماه خیلی چیزهارا تغییر داده بود. یکی همین که او دیگر اسمم را صدا می کرد و همین، باعث می شد بیش تر ناامید شوم.
_من نمی خوام باعث بشم که باز پدرم به خاطر من و انتخاب من توی حاشیه قرار بگیره. تورو من برای اون نقش انتخاب کردم.
نمی دانم در لحن و چهره ام چه دید که عصبانیت کمرنگ و تعجبش پررنگ تر شد:

_اون عکس من نیست اصلا!

شوکه کمی عقب کشیدم.

_یعنی چی پس عکس…

صدایی مردانه و با تنی مخلوط از جدیت و ابهت از پشت سرم، باعث شد بچرخم و با دیدنش بین لب هایم فاصله بیفتد و چشمانم مات شوند. بدون پلک زدن!

_عکس منه!

بی توجه به بهت و نگاهم، جلو آمد. دستش را در جیب شلوار کتانش فرو برد و همین حرکت باعث شد لبه ی اور بلندش عقب برود. نفس عمیقی کشید و عجیب، در چشمانم زل زد:

_سلام!

مرد مقابلم، شباهت انکار ناپذیری با عماد داشت. شباهتی که در چشم، مو و فرم صورت بیداد می کرد. قد بلندتر بود و چهارشانه تر. گیج شده بودم و نمی توانستم ربطشان را بهم دیگر بفهمم. از موقعیتی که درونش بودم بیزار بودم.

_شما؟

سرش را کمی پایین آورد، جذبه ی منحصر به فردی میان نگاهش جا خوش کرده بود.
_علی هستم..علی عابدینی.

صدای عماد هم نتوانست نگاهم را از روی چهره اش بردارد. چرا حس می کردم قبلا او را دیده ام؟

_شباهت من و علی زیاده، اون عکس کیفیتش بده وگرنه معلوم می شد کسی که عکس گرفته خواسته شیطنت کنه. اون عکس علیه!

علی عابدینی..علی عابدینی…

این اسم، در ذهنم پژواک شده بود. هنوز داشتم نگاهش می کردم. چشمانش، شبیه یک چاله بود. یک چاله که انگار می خواستی از قصد کنارش بایستی و خودت را داخلش پرت کنی. جمله ی بعدی عماد، باعث شد بالاخره بتوانم فرمان عقلم را در دست بگیرم. عقلی که با تشر، دست نگاهم را گرفت. ترکه ای رویش زد و آن را به گوشه ای دیگر کشاند. به گوشه ای که عماد نشسته و با چهره ای درهم داشت توضیح می داد.

_علی برادرمه، بهت گفته بودم ازش…خیلی جاها مارو باهم اشتباه می گیرن. دوقلو نیستیم اما شبیهیم..خیلی هم شبیهیم. گیرنده ی اون عکس، از این شباهت سوء استفاده کرده. فاصله ی کسی که عکس و گرفته زیاده و زاویه ی دید محدود. همین باعث شده همه فکر کنن واقعا یک نفریم.

کوتاه پیشانی ام را لمس کردم. صندلی دیگری که کنار میز بود عقب کشیده شد. آن قدر عقب که هیکلش پشتش جا بگیرد. بوی عطر خنکی به شامه ام چسبید. شبیه بوی میوه ی کاجی که به دیواره هایش برف نشسته باشد. بویی شبیه زمستان!

_چرا از قبل از این شباهت نگفتی؟

خیلی عادی شانه ای بالا انداخت. هنوز نفهمیده بود چه شده. شباهت دوبرادر طوری عجیب بود که آدم اگر به فرم لب و چانه و البته اندامشان توجه نشان نمی داد راحت اشتباهشان می گرفت.

_چه می دونستم؟

سعی کردم صدایم بالا نرود. عجیب بود اما بوی خوش عطر فرد کنار دستم که البته نگاهش هم نمی کردم داشت آرامم می کرد. حتی کمی به خاطر دم طولانی و عمیقم دچار حس خجالت شدم.

_چه می دونستی؟ عماد تو اومدی توی چه حرفه ایه؟ این همه خام بودن از کجا میاد؟ مگه نمی دونستی قراره درگیر شهرت بشی؟ اون وقت شباهت برادرت که قطعا بعدها هم دچار مشکل می کنه شما دونفر و برات مهم نیست؟ آدم حس می کنه شما دوقلو هستین ولو با تفاوت های قابل ملاحظه که ممکنه به چشم خیلیا نیاد. می دونی چقدر مشکل براتون به وجود میاد؟

به جای عماد، صدای برادرش بلند شد. در تن صدایش، کاریزمای خاصی پنهان بود.

_کسی نیست یه چیزی بیاره بخوریم؟

عماد کلافه تر از من نگاه به او سپرده و با مکث برخواست:

_نه، کلید و خودم گرفتم باز کردم. قهوه خوبه؟

خیلی خونسرد سری تکان داد و من با لبخندی متحیر به این حرکتش چشم دوختم:

_الان واقعا وقت خوردن قهوست؟

به جای جواب به من، به عماد چشم دوخت. نگاهی که باعث شد او برود پشت پیش خوان های بلند چوبی کافه. بعد هم سرش را به طرف من چرخاند.

_چیز دیگه ای هم می خواین؟

خدای بزرگ! حس کردم بالای معده ام از حرص تلنبار شده تیر کشید. با این وجود به روی خودم نیاوردم.

_خیر بنده گرسنه نیستم!

موبایلش را از جیبش درآورد، با انگشت شصت قفل اثرانگشتی اش را باز کرد و بعد، به صفحه اش چشم دوخت. جمله اش شبیه ریختن یک پارچ آب یخ، روی گردنم بود. دقیقا حساس ترین نقطه ی بدنم.

_فعلا که به نظر گرسنه میاین. دارین با نگاهتون من و می خورین.

فقط نگاهش کردم، هنوز حرفش را خوب حلاجی نکرده بودم. سرش را با مکث از روی موبایلش بلند کرد، خیره به من قفلش را زد و بعد روی میز هولش داد:

_منظورم از عصبانیتتون بود.

نفس حبس شده ام را با شدت بیرون فرستادم. سعی کردم در دل، تا ده شمرده تا کمی آرام بگیرم. البته که روش ساده تری هم بود.
بو کردن!

بو کردن ان عطر لعنتی که اسمش را نمی دانستم.

_جمله ی درستی نگفتین!

سینه اش از حجم هوا پر و خالی شد. به پشتی صندلی تکیه زد و با گره زدن دست هایش روی سینه همچنان نگاهم کرد:

_معذرت بخوام؟

شیطنت داشت؟ به چهره اش نمی آمد اما ظاهرا داشت با بازی کلمات اذیتم می کرد. بی حوصله چشمانم را در کاسه چرخاندم.

_خیر، قهوه تون رسید. میل کنین!

 

نگاهش را به طرف عماد و سینی چوبی درون دستش چرخاند. بوی ملایم قهوه، ترکیب دلپذیری با عطری که دمی کمرنگ نمی شد داشت. دست هایم را روی میز درهم قفل کرده و نگاه جدی ام را میخ صورت بازیگر خوش چهره و جوان کردم:

_امشب نه، اما دوسه روز دیگه یه عکس سه نفره، از خودت..آقای برادر و خواهرت می ذاری توی پیجت. بدون هیچ توضیح خاصی و فقط هشتگ رابطتتون. جمع کردن این حاشیه این بار با ما، اما حواستون و بیش تر جمع کنین. خیلی بیش تر.

بی بحث سری تکان داد و فنجان کوچک قهوه را مقابلم گذاشت. بی توجه به آن رویم را به طرف برادرش چرخاندم. علی! سعی کردم با تکان کوچک سرم حواسم را از این که اسم دلنشینی دارد پرت کنم.

_روی صحبتم با شما هم هست. شباهتتون زیاده…لطفا به حواشی کار برادرتون دامن نزنین.

کمی شیر داخل قهوه اش ریخت و حین هم زدنش، انگار اصلا سوال من را نشنیده باشد پرسید:

_ریزش مو دارین؟

عماد هم جا خورده بود، درست مثل من! یک مرد…با نگاه نافذ، صدایی بسیار تأثیرگذار و البته اخلاق و رفتاری شوکه کننده و غیرقابل درک. اعتراف می کردم گیج کننده بود. سکوتم را که دید دست از هم زدن قهوه اش برداشت. نوک قاشق طلایی کوچک را دوبار به لبه ی فنجان کوبید و با گذاشتنش روی سینی، دستش را به طرف شال من دراز کرد.

عقب نکشیدم، طوری خشک شدم که حتی ذره ای عقب نکشیدم و او دستش را روی شانه ام گذاشت، بعد تا جلوی چشمانم امتداد داد و با دیدن موی بلند خرمایی رنگم، جایی پشت لب هایم آتش گرفت.

_مو به شالتون چسبیده بود.

عماد با لبخندی سرش را پایین انداخت و من، چشمانم را کوتاه بستم. بازشان که کردم نگاهم به انگشتری با سنگ مشکی روی دستانش ماند. انگشتری عجیب آشنا..

رد نگاهم را گرفت و با مشت کردن دستش پایینش آورد. تار مویم میان مشتش ماند.

انگشترش..خیلی آشنا بود. آن قدر زیاد که احتیاجی به فکر کردن نداشتم.

سیب گلویم بالا و پایین شد و با نگاه کشیدن به سمت صورتش، متوجه شدم که کمی چهره اش گرفته شده. کیفم را برداشتم و با برخواستن از روی صندلی ام نجوا کردم:

_پس یادت نره عماد…فعلا!

فعلا عماد را شنیدن اما جواب اورا نه. باید می رفتم.

این مرد شبیه جرویس پندلتون در کارتون محبوب بابالنگ دراز بود. در ظاهر یک مرد خوش پوش و البته شوخ و در باطن، یک سایه که برایم آشنا به نظر می رسید.

سایه ای که انگار، قبلا با او ملاقات داشته ام.

**********************************************************************************************************

رسیدنم به خانه همراه بود با یک موج خستگی، موجی که نمی توانستم از روی چهره ام خطش بزنم. عادت داشتیم تماممان به محض ورود به خانه، اول سراغ آذربانو برویم. کمی در ماشین نشستم و خیره ی چهره ی بی حالم، ماندم. آیینه ی ماشین چشم ها و ابروهایم را نشان می داد. حتی خطوط اخم روی پیشانی ام.

دست روی پیشانی ام گذاشتم، اخم هارا باز کردم و سعی کردم لبخند بزنم.

وارد خانه اش که شدم فهمیدم مامان هم این جاست. روی دومبل مقابل هم نشسته بودند و سر آذربانو مثل همیشه در تبلتش بود. یک مادربزرگ که زیادی با تکنولوژی آشتی بود. مامان هم با بی حوصلگی خیره ی سریالی از شبکه های آن ور آبی بود. سلام بلندی گفته و جلوتر رفتم:

_فکر نمی کردم این جا باشین.

نگاه آذربانو از تبلتش بالا نیامد اما جوابم را تند و تیز داد:

_حالا یه بارم اومده به مادرشوهرش سر بزنه تو پشیمونش کن.

خنده ام گرفت، تکیه زدم به ستونی که وسط پذیرایی کار شده بود و مامان با حالتی بین بیچارگی به آذربانو خیره شد
.
_رفته بودم دیدن غنچه و میعاد، بعدش یه سر اومدم این جا.

سری به معنای فهمیدن تکان داده و با جدا کردن تنه ام از ستون جلو رفته و روی یکی از مبل ها تقریبا آوار شدم. نگاه مامان از سریال به من دوخته شد.

_زیر چشمات گود رفته.

مدت ها بود کل زندگی ام در یک گودال افتاده بود. زیر چشمانم دیگر اهمیت چندانی نداشتند. دست دراز کردم و از ظرف میوه، یک سیب سرخ انتخاب کرده و برداشتم. سیب میوه ی محبوب من بود. قبل از گار زدن دوست داشتم حسابی بویش کنم.

_یکم فشار کارام زیاده.

_شدی پوست و استخون.

آذربانو دوباره و طبق معمول، با جمله ای تهاجمی به طرف مامان میان صحبتمان پرید. برایم عجیب بود که چرا سرش را از روی تبلت لحظه ای بلند نمی کند.

_این دختر از همون اولم استخون روکش دار بود. اینش به تو رفته. وگرنه ماها راحت وزن می گیریم و خدارو صدهزار مرتبه شکر دوپاره گوشت روی تنمون داریم.

مامان کلافه نفسی بیرون فرستاد و من با لبخندی محو به طرفش گردن کشیدم:

_چیکار می کنین شما بانو؟

_دارم کلش بازی می کنم.

مامان با صدای متعجبی پرسید چی و من فقط با خنده چشم روی هم گذاشته و شانه هایم لرزید. بالاخره سرش را از روی تبلتش بلند و رخ در رخ مامان دوباره و با مکث تکرار کرد.

_کلش آف کلندز. یه بازیه آنلاینه عروس. می خوای بیای توی تیم من؟

مامان با همان چشمان گرد به طرف من نگاهی انداخت و من خنده بر لب شانه ای بالا انداختم. دیگر کارهای بانو برایم عادی شده بود. نفس کلافه ی مامان و برخواستنش، باعث اخم بانو شد. به همین دلیل وقتی او سالن را ترک کرد زیر لب زمزمه ای کرد که نمی دانستم برنجم یا از این کارهایش بخندم.

_همون از اولم می دونستم دختر کبری برای کوروش مناسب تره.

_کبری کیه؟

انتظار نداشت بشنوم. همین هم باعث جا خوردنش شد. پشت چشمی برایم نازک کرد و نفسی بیرون فرستاد.

_همسایه ی قدیمیمون بود. خیلی وقته از این جا رفتن.

با همان لبخند بلند شده و مبل نزدیک تری به اورا برای نشستن انتخاب کردم. متعجب شد. تبلت را از دست هایش گرفته و با دیدن صفحه ی بازی، لبخندم عمق گرفت. بعد هم روی میز گذاشتمش.

_از وقتی میعاد رفت توی کما حالش خوب نیست. کم تر مادرشوهر بازی دربیار برای مامان بانو. یه مدت مراعاتش و کن.

جدی شد، کم پیش می آمد جدی شود و با آرامش و بدون طعنه حرف بزند:

_تیکه می ندازم که همش ذهنش نره طرف جوون روی تخت بیمارستانش. یکم حرص بخوره. به من فکر کنه..نقشه ی قتلم و بکشه بهتره تا بشینی توی اون چهاردیواری با عکسای میعاد خودش و نابود کنه.

لبخندم این بار بغض آلود بود:

_چشممون کردن گمونم بانو!

دستش را روی دستم گذاشت. شش سال بود دور عشق و عاشقی و جوانی کردن را خط کشیده بودم و بعد این همه سال، امروز دلم بدجور هوای گذشته را کرده بود. دیدن آن پسر، شبیه ورق زدن یک آلبوم قدیمی بود.

_آدما چشمشون شور نیست دختر. دلشون شوره زاره.

 

دل آدم ها پس عجب جای بیخودی بود. الکی تلاش می کردیم در دلشان جا باز کنیم. شوره زار که خواستنی نمی شد.

_حرف بزن برام بانو.

نفس عمیقی کشید. زل زد به عکس بابا ایرج، مکث کرد و بعد، سرش را کوتاه تکان داد.

_آقام خدابیامرز می گفت، وقتی زمان ازدواج هابیل و قابیل شد، قابیل بیش تر مایل بود با دختری که برای هابیل در نظر گرفته بودند ازدواج کنه. می گفت همین باعث بیش تر شدن حسادتش به برادرش و بعدش کشتنش شد. می دونی چیه مادر؟ من که می گم هرچی حال بده از همین عشق بی پدره. از همین که به کسی دل ببندی که سهمت نیست. قصه ی این بدحالی از زمان آدم تا حالا هست و تا زمان نابودی دنیا ادامه پیدا می کنه.

چشمانم را محکم بستم.

_می خوای بگین دلیل حال بد منم…

پرید میان حرفم، سرم را از روی پایش برداشتم و او با کمک عصایش ایستاد. نگذاشت حرفم را کامل بزنم
.
_می خوام بگم نذار دلت شوره زار بشه.

به رفتنش به طرف اتاقش نگاه کردم. تبلتش هنوز روشن بود و صفحه ی بازی اش پیش چشمم. تکیه دادم به پایین مبل و کف دستم را روی پیشانی ام گذاشتم.

مبتلا بودم.

به درد بی درمان!

************************************************************
عکس آپلود شده در ایسنتاگرامش را خوب نگاه کردم.

عکسی سه نفره، دو برادر در دوطرف دختری سبزه رو اما بامزه و جذاب ایستاده بودند. لبخند داشتند و برق در نگاهاشان جولان می داد. زیرش یک جمله نوشته بود”خواهر و برادری”هشتگ هایش هم مرتبط به این نسبت ها بودند.

دختری که در عکس، دست علی دور گردنش بود همین خواهر جذاب و البته خوش چهره اشان بود.

همچنین ببینید

رمان غرقاب پارت ۲۷

  ـ چطوری دختری؟ شماره ی کجاست این انقدر پیچیده بود. پیج شدن یکی از …

۴ دیدگاه

  1. سلام دوستان پیشنهاد میدم رمانشا از دست ندین واقعا عالیه پراز عاشقانه های ناب نویسندش هم تو دادن پارت بسیار خوش قوله مرسی ازپارتاادمین جون زحمت میکشی

  2. چه ساعتی پارت میزارید؟

  3. خیییلی عااالیه…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan