شنبه , خرداد ۱۰ ۱۳۹۹
خانه / رمان / رمان غرقاب / رمان غرقاب پارت ۳۳

رمان غرقاب پارت ۳۳

 

ـ حرف بزنیم.

سرم را تکانی دادم، خیسی مانده ی زیر چشمم را گرفتم و با نگاهی به صورت غرق خواب دخترکم، مجددا پیشانی اش را بوسیدم و از اتاق بیرون زدم. در را بست و کنار هم در راهروی آسایشگاه قدم زدیم.

ـامروز بیش تر از همیشه پیشش موندی.

سری تکان دادم. ترس داشتم لب بزنم و هنوز خش بغض روی صدایم نقش داشته باشد. گلویی صاف کردم.

ـ فردا می رم ژاپن. یه جشنواره ی مد قراره برگذار بشه که از صاحبین چندتا برند هم دعوت کردن.

ـ خیالت از غنچه راحت باشه.

ـ هست مهدیار، اولین چیزی که من و جذب این جا کرد حضور تو بود. وگرنه من غنچه رو با خیال راحت نمی سپردم برم.

ـسه روز پیش….

ایستادم و او هم ناچارا ایستاد، حرفش را قورت داده بود و من دلیلش را نمی دانستم. فقط با خیرگی نگاهش کردم و او نفس محکمی بیرون فرستاد.

ـ ترنم اومده بود این جا.

خون در رگ هایم برای لحظه ای ایستاد. پیشانی ام نبض گرفت و من، نفس ملتهبی کشیدم. هضم حرفش سخت نبود اما درکش…چرا.

ـ چرا؟

اخم کرده و جدی زمزمه کرد.

ـ می خواست غنچه رو ببینه…

ـ مهدیار!

لحن معترض صدایم، باعث شد دست از قطره چکانی حرف زدن برداشته و محکم شروع به توضیح بکند.

ـ فقط گفت می خوام ببینمش. خیلی خوب به نظر نمی اومد.

ـ اجازه دادی؟

چشم از نگاهم دزدید و من جوابم را با این کارش گرفتم. نمی دانستم عصبی باشم، متعجب باشم و یا گیج؟ با این حال مثل همیشه با چندنفس عمیق، آرامش را به وجودم برگرداندم. امروز نه فقط روزی خوبی نبود بلکه افتضاح هم بود.

ـ غوغا، ترنم با دیدن غنچه به وضوح نابود شد. تنها جمله ای که گفت این بود که یعنی مسبب درد این بچه منم؟ بعدشم رفت. بی هیچ حرف و حدیثی.

پوزخندم، جان دار نبود. خشمی عجیب را در خودم حس می کردم. خشمی که انگار نمی توانستم بروزش بدهم.

ـ اگه باز اومد، لطفا نذار ببینتش.

معلوم بود مسأله ی دیدن ترنم، با این میزان حال بد بهمش ریخته بود. مهدیار از دوستانمان بود. یکی از سال بالایی های دانشکده ی پزشکی، کسی که به واسطه ی من در جمع هایمان حضور پیدا کرد و همیشه ی خدا مدعی بود ترنم، یک نمونه ی مجسم از خودخواهیست. تنهایش گذاشتم و با سردرگمی ام، به سمت خروجی آسایشگاه قدم برداشتم که با یادآوری مسأله ای متوقف شدم. هنوز همان جا ایستاده بود.

ـ یه سوال.

نگاهم کرد، بی حرف!

ـ مادر شاهین، هنوز میاد دیدن غنچه؟

سرش را کوتاه تکان داد و دستانش را در جیب روپوشش فرستاد.

ـ پنجشنبه به پنجشنبه.

نفس عمیقی کشیدم، می دانستم می آید اما شک داشتم کارش را هنوز ادامه بدهد، لبخند تلخی زدم.

ـ مهدیار…

بله ی آرامی زمزمه کرد و من لب زدم.

ـ آدما، وقتی با نتیجه ی کاراشون روبرو می شن گاهی وحشت زده می شن. گاهی خوشحال، گاهی هم غمگین. ترنم وحشت زدست. خیلی زیاد. من نمی خوام غنچه دیگه ببینتش. نمی خوام دخترم وحشت چشم های اون زن و ببینه.

محکم سری تکان داد، با اخم هایی درهم.

ـ هرجور تو بخوای.

خداحافظم در حد لب زدن بود و به همان شکل جوابش را گرفتم. از ساختمان آسایشگاه که بیرون زدم آسمان مرز تاریکی و روشنی را رد کرده بود و من واقعا فرصتم برای آمادگی قبل پرواز کم بود. با این وجود هنوز دوجا مانده بود تا بروم. می ترسیدم با رسیدن به ژاپن دلتنگ شوم و دستم بسته از همه جا، به قلبم چنگ بیاندازد. دیدن میعاد به خاطر تمام شدن ساعات ملاقات، با اصرارهایم پنج دقیقه بیش تر طول نکشید. بیش تر از آن اجازه نداشتم ببینمش و من این پنج دقیقه نه در گوشش حرف زدم و نه موهایش را شانه کردم. من پنج دقیقه ی خالص نگاهش کردم. تنها کاری که می توانستم بکنم. بعد اما….راهم را کج کردم طرف هفت تیر و مفتج جنوبی.

وقتی رسیدم، دیگر ساعت اتمام کارش بود. تماس نگرفتم. همان جا در ماشین نشستم و با حالتی آسوده به در مدرسه زل زدم. مدرسه ی بدلکاری ای که گروه های سنی مختلف از آن خارج می شدند. بیست دقیقه بعد، بالاخره دیدمش. با خستگی و در حالی که جدی و اخم آلود چیزی برای یک نوجوان توضیح می داد از مدرسه خارج شد و من هم یک پایم را از اتوموبیل بیرون گذاشتم.

ـ آقای عابدینی؟

بین راه ایستاد و سرش را به طرف من چرخاند. اغراق نبود اگر بگویم چشمانش برق زدند و جدیتی که در صورتش بود، مثل موم آب شد و جایش محبت نشست. با گام هایی استوار به طرفم قدم برداشت و من لبخندم را عریض تر کردم. نزدیکم که رسید، صدایم را آرام کردم.

ـ خسته نباشی آقای مربی. همیشه به بچه های مردم با این قیافه ی اخم آلود ملق زدن و از دیوار راست بالا رفتن و از ارتفاع پریدن یاد می دی؟

ـ غوغا؟

اسمم را گفت و من، لبخندم از تشنگی صدایش کمرنگ شد. چشمانم حالا با دیدنش، خستگی هایش را تکانده بود کنج همین خیابان.

ـ جانم؟

پ ن: متن بعد پست و بخونین لطفا. حمایت کنین از خوش قلمای من.

جانم را از ته دلم گفته بودم. جانم را تقدیم مردی کرده بودم که نرم و آرام، بی هیچ عجله ای خودش را در دلم جا کرده بود. ابعاد دوست داشتن را نشانم داده و در تمام طول راه، اجازه داده بود از مسیر لذت ببرم. از مسیری که اولش، با گنگی و گیجی، سپس بهت، بعدش صمیمیت و پشت سرش وابستگی و در نهایت دلبستگی، پوشیده شده بود. گردنم را عقب راندم تا خوب ببینمش و بعد، نفس عمیقی کشیدم.

ـبشین پشت رل شما، وقت واسه این خیرگی زیاده حضرت آقا.

لبخند زد، لبخندی که مختص من بود. مردانه و سنگین و بعد، قبل از این که عقب بکشم با گرفتن در باز، من را بین در و بدنش، یک جورهایی حبس کرد.

ـاین جا چیکار می کنی عزیزدلم؟

از عزیزدلمش، قلبم نوازش شد.

ـ اومدم خداحافظی!

چهره اش درهم رفت و بعد از این که کنار کشید تا من ماشین را دور بزنم و خودش پشت رل بنشیند، زمزمه کرد.

ـ که خداحافظی!

از لحنش کمی تعجب کردم اما بی حرف، اتوموبیل را دور زدم و بعد از نشستن در قسمت کنار راننده، بالاخره کمی به دستم استراحت دادم. خودش هم نشست، ممنونش بودم که بی خیال ماشین خودش، قبول کرد تا رانندگی کند و من این فرصت را داشتم که کمی با دستم مدارا کنم. وقتی حرکت کرد، از روی عادت چراغ اتوموبیل را روشن کردم و با خستگی سرم را به پشتی صندلی ام چسباندم و نگاهش کردم. لحنم جان نداشت.

ـ خسته ای؟

ـ مثل تو!

عجیب بود اگر خستگی من را نمی فهمید، خستگی وحشتناک روز مزخرفی که گذرانده بودم میان چشمانم غوطه ور بود.

ـ اوهوم، مثل من.

کوتاه نگاهم کرد و بعد، همان طور که یک دستش روی فرمان بود دست دیگرش را به سمت صورتم آورد.

ـ چشماشو.

لبخند زدم. می دانستم وقتی خواب آلود می شوم چشمانم حالت مخمور جذابی پیدا می کنند. این را از زبان خیلی ها شنیده بودم.

ـ دلم می خواد بخوابم.

ـ بخواب عزیزم، می رسونمت خونه و وقتی رسیدیم بیدارت می کنم.

صدایم، براثر خستگی کمی کش دار شده بود.

ـ نمی شه که!

خندید، باز هم محو و مردانه.

ـ علی؟

ـ جانم؟

کمی صاف تر نشستم، اگر در همان حال می ماندم امکان به خواب رفتنم زیاد بود. وقتی روحم به مرز خستگی می رسید، انگار خواب را به عنوان یک سپر دفاعی برای آرامش انتخاب می کرد. صدای موسیقی را زیاد کردم و کمی شیشه را پایین فرستادم.

ـ به نظرت کافه هنوز بازه تا بریم؟

ـ داری از خستگی بیهوش می شی غوغا. می رسونمت خونه.

نالان، به سمتش چرخیدم و شال روی سرم را مرتب کردم.

ـ با وجود خستگی دلم رفتن به خونه رو نمی خواد.

اخم هایش درهم رفت و پشت مزدای نقره ای، پشت چراغ قرمز ایستاد. تایمر چراغ را نگاهی انداخت و به طرف من چرخید و تکیه اش را به در سپرد.

ـچته عزیزدلم؟

این سوال، مکانیزم اشکم را فعال کرد. به سختی جلوی خودم را گرفتم و سرم را به طرف شیشه چرخاندم. از بچگی همین بودم. کافی بودم یکی دست بگذارد روی نقطه ی ضعفم و وقتی لبریز بغضم بپرسد چه شده، کار تمام بود. مقاومتم به راحتی می شکست و یک من ماند و یک سیل جاری و البته یک حس جدید هم در این لحظه با من بود. حسی که میل به حرف زدن را درونم متبلور می کرد.

ـ امروز، به شکل بدی با کامیاب دعوام شد.

سکوت کرد و من، نفس عمیقی کشیدم و بغضم را بلعیدم. به نظرم تمام زن هایی که بلد شده بودند بغضشان را قورت بدهند، به شکل مردانه ای زمین خورده بودند.

ـاولین بار بود که این طور سرم داد زد.

چراغ سبز شد، ماشین حرکت کرد و او همچنان در سنگر سکوتش مانده بود. نفس سنگینی بیرون فرستادم و به محض رد کردن چراغ، ماشین را به حاشیه ی خیابان کشاند و ایستاد. خیسی کمرنگ چشمانم را با انگشت گرفته و به طرفش چرخیدم. باز هم به پوزیشین خودش برگشته بود. با اخم هایی درهم و تکیه زده به در.

ـمی خوام گوش کنم بهت.

کوتاه دلیل توقفش را بیان کرد و من، لبخند تلخی زدم. دستم روی چراغ نشست تا خیسی چشمم را انقدر واضح نبیند.

ـشما مردا، وقتی عصبانیت به آدمای غیرقابل کنترلی تبدیل می شین.

اشکم از گوشه ی پلکم راه گرفت و من، با خشم پاکش کردم. گلویم سوخت و بیش تر از آن، قلبم. کامیاب بیش تر از حرف هایش، حال بدش من را بهم ریخته بود.

ـ غوغا.

چرا انقدر زیبا صدایم می کرد؟ نگاهش کردم و با دیدن محبت میان چشمانش که با اخمش پارادوکس عجیبی به وجود آورده بود، پلک زدم. دستش را جلو آورد و روی ابرویم به حرکت درآورد.

ـ ازش ناراحتی؟

مسأله همین بود. همین که ناراحت نبودم تا خشمم را با طغیان نشان بدهم، فقط دلم برایش شور می زد و حس تلخ حرف هایش چسبیده بود به گلویم.

ـ نیستم.

ـ عصبی هستی؟

بودم…نه از کامیاب که از خودم. خودی که گذاشته بود قصه ی زندگی این دونفر، به این نقطه برسد. به این نقطه ی کوری که هرچه چنگ و دندان نشان می دادم، باز نمی شد و خودشان هم بیش تر کورش می کردند. چرا همان سالی که فهمیدم تبسم را راهی کرده، سراغش نرفتم و با التماس نخواستم خودش را درگیر زندگی من نکند؟ ان روزها در کجای کابوس هایم غرق بودم که ندیدم کامیاب از رفتن زنش می سوزد و خاکستر می شود؟

ـ هستم.

ـ ببینمت!

چشم در چشمش دوختم و او با لبخند زمزمه کرد.

ـ شاید ما مردا وقت عصبانیت غیرقابل کنترل و مزخرف بشیم، اما تو عزیزدلم، وقت عصبانیت هم دوست داشتنی هستی.

احساساتم عین یک مشت برف بود، یک مشت برف درست میان مشتم که وقتی این حرف از دهان او درآمد، سفت شد. برف های اضافی اش ریخت و باقی مانده اش هم با گرمای دستم آب شدند. نگاهش کردم. تهی شده و بی حرف. نوازش دستش از ابرویم به سمت گونه ام آمد و لب زد.

ـ تو چقدر دلت پر بود عزیزم.

سیب گلویم تکان خورد. خنکی انگشتش، پلک هایم را بهم چسباند و صدایش را به جان گوشم شبیه گوشواره ای وصل کرد.

ـ باید تورو برداشت و برد یه جای دور. یه جایی که این فکر و خیالات دستشون بهت نرسن، یه جایی که این چشمای خسته و غرق خوابت، برق بزنن از شوق. تورو کجا ببرم غوغا که فارغ بشی از این دنیا و درداش؟

پلک زدم. بوی باران زیر بینی ام پیچید و نم نم قطرات نشسته روی شیشه، آن قدر نرم بود که می دانستم اگر زیرش راه بروم، خیس نمی شوم. درست به نرمی حرف های او. به نرمی نگاه و لحن او!

ـ می خواستم نگم..می خواستم بذارم فردا بفهمی و شوکه شی، اما الان می گم..الان که حالت بده. شاید یه نقطه باشه برای پایان این روز بدی که گذروندی.

خیره نگاهش کردم، با برقی که این بار نه اشک غم بود و نه درد، من از شوق داشتن این مرد چشم هایم چلچراغ شده بود. دست سالمم را گرفت، فشرد و زمزمه کرد.

ـ به سختی تونستم مرخصی بگیرم، سخت تر از اون تونستم توی پرواز فردات یه جا رزرو کنم. خداحافظی غوغا؟ من مگه می تونم ده روز نبینمت؟

ناباور نگاهش کردم. لبخند مردانه اش، مهر اثبات زد به فکری که در سرم جرقه زده بود. حیرت زده چشم درشت کردم و او بعد نفس عمیقی، چرخید تا ماشین را راه بیاندازد.

ـ فردا باهات میام. میام چون دل تنها فرستادنت و با این چشم های درشت به سرزمین چشم بادومیا ندارم.

حرکت کردیم، هنوز میان نگاه من نم شوک و ناباوری بود و میان اخم های او، می شد محبت را به وضوح داد. عجیب بود. عجیب بود مردی با اخم بتواند دل تو را نوازش کند و عجیب تر از آن، آن قدر ضربتی غصه هایت را ضربه فنی کند.

ـ باید یه روز از مادرت تشکر کنم علی.

کوتاه اما متعجب نگاهم کرد و من خیره ی شانه های پهنی که حامی بودن را خوب بلد بودند، باز سر به پشتی صندلی چسباندم و در خود جمع شده، این بار از شوق داشتنش زمزمه کردم.

ـ پسرش رو درست مثل یه مرد واقعی تربیت کرده. ازش ممنونم.

به جای لبخند، حس کردم چهره اش گرفته تر شد. خستگی نگذاشت دلیلش را بفهمم، حالا که می دانستم لزومی به خداحافظی نیست و حرف هایم را زده بودم گذاشتم پلک هایم بسته شوند. بستمشان و نفهمیدم آهی که کشید، از سر چه بود.
************************************************************

****************************************************************
خسته بودم، خواب کوتاه مدتم در ماشین هم جبرانش نکرده بود. زیپ چمدان را که بستم، تقریبا از شدت خستگی همه چیز را دوتا می دیدم. هنوز اما کارها مانده بودند…مهم ترینشان هم صحبت با کامیاب بود. کامیابی که برنگشته بود به خانه و می دانستم به آپارتمان خودش رفته تا به قول خودش ریختم را نبیند.

تلفن بی سیم خانه را به اتاقم آورده بودم، حوله ی حمام را روی موهایم به حرکت درآوردم و بعد از قرار دادن چمدان روی زمین و نزدیک به در…شماره اش را گرفتم. چهارمین بوق بود که با تن صدایی به شدت گرفته جوابم را داد. بعید می دانستم این صدا به خاطر خواب بوده باشد، بیش تر به نظر می رسید سال ها فریاد آزاد شده پشتش خانه کرده.

ـ بله؟

ـ آذربانو حالش خوب نیست.

اضطراب را در صدایش به وضوح تشخیص دادم. همین جمله کافی بود تا بی توجه به این که مخاطبش من هستم لب بزند.

ـ چش شده؟

ـ نمی دونم، شاید بهتر باشه ببریمش بیمارستان اما راضی نمی شه.

ـ الان میام.

همین را می خواستم، تماس را بی حرف قطع کردم و خیره ی رنگ مهتابی پوستم در آیینه، حوله را از روی موهایم برداشتم. حالت اندکی گرفته بودند و رها شده دورم، از من تصویر یک دختر کم سن و سال تر از چیزی که بودم نشان می دادند. حوله ی تن پوشم را با یک بلیز و شلوار رنگی تعویض کرده و بعد از کشیدن سشوار به موهایم، همان طور که کرم مرطوب کننده را پشت دست هایم پخش می کردم به سمت عمارت بانو قدم برداشتم. همه غرق خواب بودند. ساعت از دوازده گذشته بود و می دانستم قرص های خواب آورش، تأثیرشان را گذاشته و پرستارش هم، از خستگی کنارش بیهوش شده.

چراغ ورودی خانه و تک لامپ آشپزخانه را روشن گذاشتم. بوی شامپو و کرمم، با هم ترکیب شده و خودم را هم آرام می کرد. یخچال را باز کردم، بطری آب را برداشتم و با پر کردن یک لیوان، با شنیدن صدای اتوموبیلش تا نزدیکی پنجره قدم برداشتم. دیدمش…وقتی با عجله از ماشین پیاده می شد و لباس هایش، همان لباس هایی بود که صبح در شرکت تنش بود. عموی بیچاره ی من!

در را که باز کرد قبل از این که با سروصدایش، واقعا بانو را سکته بدهد جلو رفتم، نگاهش می لرزید وقتی به من نگاه می کرد.

ـ کجاست؟

ـ خوابیدش. بیا اتاقت.

ـ یعنی چی خوابیده؟ بهتر شده؟ لازم نیست ببریمش بیمارستان؟

بدون جواب دادن به سوال هایش از پله ها بالا رفتم، با عجله پشت سرم روان شد و همین که وارد اتاقش شدیم عصبی پرسید.

ـ با توام غوغا.

در را بستم، لیوان آب هنوز میان دستانم بود. آن را به طرفش گرفتم و لب زدم.

ـ دروغ گفتم تا بیای این جا.

چشمانش حیرت زده گشاد شدند، حس کردم هزار رگ خونی در چشمش ترکید.

ـ تف تو ذاتت دختر، سکته کردم.

به لیوان آب اشاره کردم، نگرفت اما فحش پدرمادر داری زیر لب زمزمه کرد و خودش را با آسودگی روی تخت انداخت. حس کردم نفسش، به سختی بالا آمد.

ـ امروز چوب خطت و پر کرده بودی، این دیگه چه غلطی بود؟ هزاربار مردم تا برسم.

لیوان را روی میزش گذاشتم و بعد، به آن تکیه زدم.

ـ باید حرف می زدیم.

ـ راجع به گندی که زدی؟

البته که نه، من از خودم و عملکردم راضی بودم. این دونفر باید باهم روبرو می شدند و من، تسریعش کرده بودم. جدی در چشمانش زل زدم. عصبانیتش، خیلی زیاد بود.

ـ راجع به قرارداد عکاسی!

حیرت کرد، نفس عمیقی کشیدم و در جلد غوغای مدیر فرو رفتم. این جدیت بخشی از شخصیت کاری من بود.

همچنین ببینید

رمان غرقاب پارت ۴۲

  ************************************************************************* ـ یادم رفته بود! ـ آدمی که روز میلادش از یادش بره، یعنی …

۵ دیدگاه

  1. پس پارت بعدی کووو؟
    بذارین دیگه لطفاااا

  2. دوستان کسی زمان مشخص پارت گذاری رو می دونه؟

  3. ارع منم فکر میکنم ک علی یه مشکلی داره .
    از هم جدا میشن این خوشیای بعدش یه طوفانهههههه

  4. اوهوم عاااااالی…
    دیدی گفتم علی یه نقطه تارریکی داره!….

  5. عاااالی بود مرسی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan