شنبه , بهمن ۵ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان زهر تاوان / رمان زهر تاوان پارت ۹

رمان زهر تاوان پارت ۹

 

دستمالی از کیفم بیرون می کشم و آهسته می گویم:

-یعنی همه تقصیرا گردن منه؟

لبخند پهنی روی لبش می نشیند و می گوید:

-نه دختر گلم…گوش کیانو هم به موقعش می پیچونم…خیالت راحت باشه…اما تو هم باید بیشتر از این حرفا به خودت مسلط شی…
یاد بگیر که نه تنها در مورد شوهرت…بلکه در مورد همه آدمهای اطرافت…تا وقتی با سند و مدرک از خطاشون مطمئن نشدی…به
قضاوت نشینی…ما از همه جنبه های یه اتفاق خبر نداریم…نباید با قضاوت های بی پایه و عجولانه با حیثیت و آبرو و شخصیت
کسی بازی کنیم….

سرم را به علامت تایید تکان می دهم…دکتر ادامه می دهد:

-اینو هم بدون که شیطنت های کوچیک توی ذات هر مردی هست…شیطنت هایی که خطری ندارن و به خاطر حفظ زندگیت می
تونی ازشون چشم پوشی کنی…حساسیت زیاد شوهرت رو عاصی می کنه…از دستت در میاره…ببین کی بهت گفتم…فنر رو هر
چی بیشتر فشار بدی…آزاد شدن و در رفتنش خیلی شدیدتره…

آه می کشم و می گویم:

-فکر کنم همین حالاشم این فنر در رفته…بهم گفت از دستم خسته شده…تا حالا اینجوری باهام رفتار نکرده بودی…

دکتر می خندد…بلند…

-راست می گه خب….پدر این پسر بیچاره رو در آوردی…می دونی چند ساله داره جمع و جورت می کنه؟امروزم که با این
کارت کلاً از هستی ساقطش کردی…ولی نگران نباش…یه مدت به پرو پاش نپیچ…کیان کینه ای نیست…یه کم به حال خودش باشه
آروم می شه….

صدای زنگ موبایلم…هراسانم می کند…کیان است…با نگاه از دکتر کسب تکلیف می کنم…چشمانش را باز و بسته می کند…یعنی
جواب بده….

تماس را برقرار می کنم…صدایش خسته است…خیلی….

-کجایی جلوه؟

آب دهانم را قورت می دهم و می گویم:

-تو یه کافی شاپ نشستم…الان دیگه میام…

-ببین چطوری داره برف میاد…آدرس بده که بیام دنبالت…

دستپاچه می گویم:

-نه..میگم واسم آژانس بگیرن…الان راه می افتم…

تنها می گوید:

-باشه…زود بیا…هوا تاریکه دیگه…

از دکتر نبوی خداحافظی می کنم و به سوی خانه می روم….به جز هالوژنهای رنگی…همه چراغها خاموشند…روی کاناپه دراز
کشیده…از نفسهای عمیقش می فهمم که خوابیده…حتی توی خواب هم اخمهایش درهم است…آهسته به اتاق می روم و لباسم را
عوض می کنم…دستی به سر رویم می کشم و با پتو به پذیرایی برمی گردم…پتو را که رویش می کشم بیدار می شود…به پهلو می
چرخد…اما هیچی نمی گوید…به هزار بدبختی و ادا اطوار و دماغ گرفتن و حبس کردن نفس…غذایی آماده می کنم…می دانم با سر
وصدایم خواب از چشمانش گرفته ام…چون مرتب از این دنده به آن دنده می شود…چراغها را روشن می کنم…روی سرش می
ایستم و می گویم:

-پاشو شامتو بخور…بعد بخواب…

می نشیند…موهای بهم ریخته و چهره شاکیش…پسربچه دوازده ساله بداخلاق و لجباز را برایم تداعی می کند…لبخندم را کنترل می
کنم…برایش شام می کشم…چطور یکدفعه همه غذاها اینطور بدبو شده اند؟؟؟ برای خودم شیر قهوه درست می کنم…مثل همان که
ماهان داده بود…هم گرمم می کند..هم کمی جلوی ضعفم را می گیرد…زیرچشمی نگاهم می کند و می گوید:

-قرصات…

قرصهایم را بالا می اندازم…غذا را می خورد…تشکر هم نمی کند و راه اتاق را در پیش می گیرد.صدایش می زنم…توقف می
کند…زیرلب می گویم:

-اگه دوست داری برگرد سرجات…

دستی به موهایش می کشد و می گوید:

-نه…دوست ندارم…این دست و دلبازیا و صدقه هاتو نگه دار واسه خودت….

شمیرش را بسته…از رو هم بسته…بدجور هم بسته..

آخرین شیفتهای شب را با خرابترین حال ممکن می گذرانم.دو هفته ست که با کیان قهرم…قهر که نه….او با من سرسنگین
است…فقط مرتب چک می کند که دارو بخورم…غذایم سرجایش باشد…فشارم را مانیتور می کند…همچنان شیفتها را پا به پای من
در بیمارستان می ماند…اما از محبت ها و توجهات خاصش بی بهره ام کرده…نزدیکم نمی شود…به جز آره و نه جوابی به سوالاتم
نمی دهد…از نوازشها و بغل کردنهایش خبری نیست…مثل یه غریبه…می آید و می رود…منهم نه تنها به خاطر توصیه های دکتر
نبوی…بلکه به خاطر بی حوصلگی و کسلی خودم…رهایش کرده ام…انگار خودم هم به این فاصله گرفتن محتاجم…می دانم باید
عذرخواهی کنم…بابت رفتار زشتم….بابت اشتباهاتم…اما سکوت کرده ام….چون هنوز از سیلی های محکمی که به صورتم زده
و حتی یکبار هم بابتش ابراز پشیمانی نکرده…به خاطر حرفهای سنگین و تلخش و بابت این همه دوری کردن و سردی کلامش دل
چرکینم…توقع درک بیشتر دارم…مهربانی بیشتر….همراهی بیشتر…شاید هم توقعم بیجاست…چون به نظر می آید اینبار عمق
دلخوریش خیلی بیشتر از تصورات من است…انگار چیزی از درون شکنجه اش می دهد…زجرش می دهد…نگاهش به من تیره
شده…پر از برودت…پر از دلخوری…

تمام این روزها به جز فرزندم مونسی نداشته ام…فرزندی که اکنون بیشتر از قبل حسش می کنم…موجود دوست داشتنی و شیرینی
که مثل پدرش عنق و بداخلاق نیست…حتی برای یک ثانیه تنهایم نمی گذارد و برای هر حالت روحیم واکنش نشان می دهد…یعنی
هستم…یعنی هوایت را دارم…یعنی من با توام…!!!

****************
ساعت از دو صبح گذشته…دستی به رادیاتور توی استیشن می کشم و می گویم:

-چقدر سرده…هیچ گرمایی نداره…

مهسا با چشمان مهربان و نگرانش نگاهم می کند و می گوید:

-هوا خوبه…تو خوب نیستی…رنگ و روتم پریده….امشب که بابام بیاد واسه سرکشی بهش می گم تو رو دیگه از شیفت شب معاف
کنه…

از فلاسک روی میز برایم چای می ریزد و با شکلات به دستم می دهد…همین که شکلات را در دهانم می گذارم دوباره تمام معده ام
به هم می پیچد و به سمت دستشویی هجوم می برم…احساس می کنم الان است که حتی مخاط دستگاه گوارشم کنده شود و از دهانم
بیرون بزند…صورتم را می شویم و با افسوس به روپوش و مقنعه کثیف شده ام نگاه می کنم…به هر بدبختی که هست خودم را به
اتاق رزیدنتها می رسانم و لباسم را عوض می کنم…لباسهای کثیف را در دست می گیرم و به سمت دیرتی روم می روم….
راهروی تاریک و خلوتی که به سردخانه منتهی می شود دلم را آشوب می کند…سریع گوشه در را باز می کنم و لباسم را کناری
می اندازم…که ناگهان…گوشم آلارم می دهد…چشمانم برق می زنند…

به استیشن برمی گردم……نفس نفس می زنم…مهسا دستان یخ کرده ام را در دست می گیرد و می گوید:

-کجا رفتی جلوه؟خوبی؟

به عمق صورت دوست داشتنیش خیره می شوم و می گویم:

-خوبم…لباسام کثیف شد…مجبور شدم عوضشون کنم و کثیفا رو ببرم دیرتی روم…اونجا هم که دیدی چقدر ترسناکه…ماشالا پرنده
هم پر نمی زد…ترسیدم…بدو برگشتم…ولی گوشیم تو جیب روپوشم جا مونده…چیکار کنم حالا؟؟

قهقهه ای می زند و می گوید:

-بیا با هم بریم بیاریمش پسرشجاع….خانوم دکتری که از سردخونه بترسه نوبره والا…

لحظه ای تردید می کنم…با عطوفت نگاهی به چهره آشفته ام می کند و می گوید:

-می خوای تو نیا اصلاً….بگو لباساتو کجا انداختی من خودم می رم…

دستش را محکم در دست می گیرم…دست دیگرم را توی جیبم…روی گوشیم می گذارم و همراهش می روم…تمام مسیر او حرف
می زند و من می لرزم…کمی قبل از رسیدن به اتاق عقب می کشم…متعجب نگاهم می کند و می گوید:

-چته تو؟سردخونه اونوره بابا…اینجا دیرتی رومه…به جز لباس کثیف هم هیچی توش نیست…نه مرده…نه روح سرگردان…

لرزش فکم شدیدتر شده…تن صدایم ضعیف ضعیف است…سریع در آغوشش می کشم و می گویم:

-قربونت برم مهسا جون…خودت برو..همین بغلا انداختمش…تازه یادم رفته اتیکتم رو هم جدا کنم…

سری تکان می دهد و داخل می شود….ضربان قلبم…وحشتناک است…چشمان گشاد شده ام را به تاریکی بی نهایت اتاق می
دزوم…اما همین که چراغ زده می شود..پلکم را می بندم….سکوت موحشی همه جا را در بر می گیرد و سپس صدای فریادهای
بی وقفه و پر از درد مهسا…آرامش را…حتی از جسدهای توی سرخانه هم می گیرد….

*******************
به دیواری تکیه داده ام و مبهوت به اینهمه جمعیتی که مقابل دیرتی روم ایستاده اند نگاه می کنم…صدای پچ پچ هایشان گوشم را پر
کرده…مهسا سر در آغوش پدرش دارد و ضجه می کند…رد ناخن هایش روی صورت آشفته کاوه و آرایش بهم ریخته و از هم
پاشیده خانم نجفی توی ذوق می زند….بدتر از همه دکمه های روپوششان است که یک در میان و بالا و پایین بسته اند….دکتر
آراسته بازوی دخترش را می گیرد و رو به جمعیت با مشت گره کرده و فریادی خفه می گوید:
-اینجا ایستادین که چی بشه؟؟؟فیلم سینمایی تموم شد..برگردین سرکارتون…
همه همچنان بر جایشان خشکیده اند…اینبار دکتر واقعاً داد می زند…بی توجه به محیط بیمارستان…
-مگه با شماها نیستم؟؟؟
با خلوت شدن راهرو…تازه می توانم سنگینی و خیرگی دو نگاه را تشخیص بدهم…
کاوه…و…کیان…نگاه پر نفرتم میان چشمان سبز نفرت انگیزش دو دو می زند….فشار انگشتان کیان بازویم را درد می آورد…
تقریباً مرا به دنبال خودش می کشد و به اتاقش می برد…در را بهم می کوبد و قفلش می کند…برخلاف او من کاملاً آرامم…روی
صندلی می نشینم و با خونسردی نگاهش می کنم…پشت میزش می ایستد و به سمت من خم می شود…آنقدر انگشتانش را روی لبه
شیشه ای فشار داده که سفید و بی خون شده اند…نگاه خشمگینش را تاب نمی آورم….سرم را به زیر می اندازم….صدایش می
لرزد:

-چرا جلوه؟چرا؟

حق به جانب نگاهش می کنم…

-چی چرا؟خواهشاً شروع نکن کیان…

میز را دور می زند…در فاصله چند سانتیم توقف می کند…نگاهم روی کفشهای مشکی ورنی اش ثابت می ماند…انگشتش را به
منظور توبیخ جلو می آورد…سریع از جا بلند می شوم…سینه به سینه…دستش را کنار می زنم…مهلت حرف زدن به او نمی دهم:

-در مقابل کاری که اون با زندگیم کرده…این هیچ بود…اون ذاتش بی آبروئه…مطمئنم با این اتفاق ککشم نمی گزه….ولی در
عوض مهسا رو نجات دادم….هم خودش رو..هم خونوادش رو…عین مار روی ثروت دکتر آراسته چمبره زده بود…چطور می
تونستم در حالیکه می شناسمش…در حالیکه می دونم چی تو سرشه…بی خیال بشینم و بدبخت شدن این طفلی رو تماشا کنم؟تو
چطور اینقدر بی وجدان و بی خیال شدی؟تو که می بینی این دختر چقدر مظلوم و ساده ست…تو که می بینی دکتر آراسته چقدر
شریف و با شخصیته…تو که بهتر از هرکسی از خباثت و پستی دوستت خبر داری…چطور می تونی سکوت کنی؟تازه از اونم
بدتر…من رو هم بابت کارم بازخواست می کنی…وجدانت کجا رفته کیان؟

هر دو دستش را میان موهایش فرو می برد و می گوید:

-خراب کردی جلوه…خراب کردی…هر چی رشته بودم پنبه کردی…گند زدی…می فهمی؟؟؟

متعجب نگاهش می کنم و می گویم:

-نمی شناسمت کیان…باورم نمیشه همچین آدمی باشی…انتظار داشتم همون موقع که اون بلا رو سر من آورد نفسش رو قطع
کنی…اما انگار…

فکر کرن در موردش وحشتناک است…حرف زدن در موردش وحشتناک تر…توده ای که توی گلویم گیر کرده فرو می دهم و می
گویم:

-اما انگار..تو با اون اتفاق هیچ مشکلی نداشتی…

چشمانش را روی هم فشار می دهد…با تمام توانش…از میان دندان های کلید شده اش می غرد:

-برو بیرون جلوه…برو بیرون…

پوزخندی به رویش می زنم و از اتاق بیرون می روم….

قدم به قدم پرسنل بیمارستان را می بینم که به صورت گروههای کوچک تجمع کرده اند و در میان تمام پچ پچ ها و در گوشیهایشان
اسم کاوه به گوش می رسد…ماهان با یکی از پرستارهای مرد کنار استیشن ایستاده و در جواب لب زدنهای تند او فقط سر تکان
می دهد و پرونده ها را ورق می زند…سلام زیرلبی می دهم و خودم را روی صندلی می اندازم…ضعف و لرزش بدنم چند برابر
شده…سرم را روی میز می گذارم و تمام اتفاقات را دوباره مرور می کنم…خوشحالم…نه فقط به خاطر انتقام گرفتن از کاوه…
بیشتر به خاطر مهسا…شاید به بدترین شکل ممکن واقعیت را به او فهمانده باشم…اما مطمئنم با همین شرایط هم در حقش لطف
کرده ام…زندگیش را…آینده اش را…خانواده اش را نجات داده ام…و همین باعث آرامش عمیقم شده…صدای ماهان را نزدیک گوشم
می شنوم…سرم را بلند می کنم…نگاهش را میان اجزای صورتم می چرخاند و می گوید:

-برو یه کم استراحت کن…لرزش بدنت محسوسه…

قدرشناسانه به چشمانش خیره می شوم و به سمت اتاق استراحت می روم…پاهای متورمم را دراز می کنم و دستم را روی شکمم
میگذارم و بعد از چندین و چند شب خواب آرام را تجربه می کنم…

یک ساعت بعد از سرو صداهای بیرون بیدار می شوم…سریع خودم را جمع و جور می کنم و دستی به صورت رنگ پریده ام می
کشم و از اتاق بیرون می روم…همه در تکاپو هستند…با دلهره به استیشن می روم و از پرستاری که تند تند تلفن می زنم می
پرسم….

-چی شده؟

سرسری جوابم را می دهد…

-مریض بدحال داریم…

سریع شماره اتاق را می پرسم و به آنجا می روم…ماهان و کیان و چند تا از پزشکها و انترنها روی سرش ایستاده اند و من به
عنوان رزیدنت کشیک آخرین نفر از راه می رسم…شرمزده جلو می روم…ماهان نگاهم می کند و هیچ نمی گوید.خودم عذر خواهی
می کنم.سری تکان می دهد و می گوید:

-مشکلی نیست…

کیان مشغول بررسی نتایج سونو گرافی و رادیوگرافیست…رو به ماهان می کند و می گوید:

-به نظرم اند استیجه.(End stage).اتاق عمل بردنش بی فایدست…بازم تشخیص با شماست…

دستم را دراز می کنم تا پرونده را از دستش بگیرم…نگاه دلخورش را به انگشتانم می دوزد…پرونده را می دهد و دوباره رو به
ماهان می گوید:

-من تو اتاقمم دکتر…لازم شد خبرم کنین…

ماهان با چهره درهم می گوید:

-مرسی دکتر…زحمت کشیدین که اومدین…نظر منم همونه….چاره ای نیست جز اینکه مخدر بگیره…تا حداقل درد رو نفهمه…

کیان با سر تایید می کند…با هم دست می دهند…و بعد از دادن اردر(order) لازم از اتاق بیرون می روند…

نگاهم به در خشک شده…کیان به خاطر همین ماهان…دو هفته است که جواب سلامم را هم نمی دهد…

شیفت که تمام می شود همراه کیان به خانه بر می گردیم…در سکوت محض فرو رفته…اخمهای گره خورده اش نشانی از ذهن
درگیر و مشغولش است…دلم برای کیان خودم تنگ شده….خیلی…برای یک لحظه فرو رفتن در آغوشش و چشیدن دوباره طعم
نوازشهایش…برای سر گذاشتن روی سینه ستبر و عضلانیش…برای نفس گفتنهایش…محبتهای بی دریغش…خنده های بلند و
شیطنت های شیرینش…اما حیف…که با دستهای خودم همه چیز را خراب کردم…غرورش را شکستم…دلش را هم…همیشه در
مقابل اشتباهاتم کوتاه می آمد…زود می بخشید…طاقت ناراحتی ام را نداشت…هرچقدر هم که خودش ناراحت بود…
حتی با بچه اش هم قهر کرده…دیگر شکمم را نمی بوسد…دخمر بابا…عشق بابا…نمی گوید…بغل بغل عروسک و اسباب بازی نمی
خرد…میان کابوسهایم از راه نمی رسد…چون اصلاً کابوس دیدنم را نمی فهمد…احساس می کنم از دستش داده ام…انگار واقعاً از
دستم خسته شده…دیگر حوصله ام را ندارد…دیگر مرا نمی خواهد…دکتر نبوی گفته بود خوب می شود…گفته بود کینه ای نیست…
گفته بود به حال خودش رهایش کن…اما او روز به روز از من دورتر می شود…کسی که برای یک قطره اشک من می مرد…
صورتم را خونین و مالی کرد…تا مدتها گونه کبود شده و لب چاک خورده ام را دید و به روی خودش نیاورد…دکتر گفته بود ممکن
است از دستش بدهی…اما احساس می کنم همین الان هم از دستش داده ام…

همراه با ترمزش قطره ای اشک از چشمانم فرو می چکد که سریع با پشت دست محوش می کنم…از ماشین پیاده می شوم و
منتظرش می مانم تا وارد آسانسور شود…گوشیش را در دست گرفته و با لمس دکمه های کیبوردش اس ام اس می نویسد…انگار نه
انگار که من کنارش ایستاده ام…با حسرت نفس عمیقی می کشم که ناگهان درد در دلم می پیچد…دندانهایم را روی هم فشار می دهم
تا صدایم در نیاید…به طبقه یازده که می رسیم کمی آرام گرفته ام…در را باز می کند…کفشهایمان را در می آوریم و دمپایی می
پوشیم…دوباره صدای اس ام اسش می آید و بعد از آن صدای خودش…

-من کار دارم…می رم بیرون…چیزی خواستی تماس بگیر…

لب به دندان می گزم…دستش که به دستگیره می رسد…بچه ام تاب نمی آورد…این همه تلخی پدرش را تاب نمی آورد…اینبار با تمام
وجود فریاد می کشم و روی زمین زانو می زنم…با هر دو دستم شکمم را می گیرم و توی خودم جمع می شوم…با دو گام بلند
خودش را به من می رساند…هراسان بازوانم را می گیرد و مرتب تکرار می کند:

-چیه جلوه؟چت شد؟؟؟

درد نفسم را بند آورده…امانم را بریده…دوباره موج کوبنده اش صدای فریادم را بلند می کند…به یقه لباسش چنگ می زنم و با گریه
می گویم:

-وای کیان…بچم…

دستش را زیر تنه ام می برد و از جا بلندم می کند…روی تخت می خواباندم و با دکترم تماس می گیرد…سوالهای دکتر را به من
انتقال می دهد و من بریده بریده جواب می دهم…گوشی را قطع می کند و کنارم می نشیند…لباسهایم را از تنم بیرون می کشد و در
حالیکه کمرم را ماساژ می دهد…زمزمه می کند:

-آروم…آروم…هیچی نیست…نفس بکش…فقط نفس بکش…

اما مگر عطر تنش می گذارد نفس بکشم…با هر بار تنفس و یادآوری دوریش گریه ام شدیدتر می شود…با چشمهای خیس از اشکم
نگاهش می کنم و دوباره لباسش را در مشت می فشارم…موهای چسبیده به پیشانیم را کنار می زند و در آغوشم می کشد…و
بلافاصله جنین سرکش و عصبیم آرام می گیرد…با هق هق سرم را توی گودی گردنش فرو می برم…بوسه نرمش را روی شقیقه ام
حس می کنم…دستم را دور کمرش می اندازم…محکم می گیرمش…می ترسم دوباره برود…دردم را می فهمد و کامل کنارم دراز
می کشد و دستش را زیر سرم سوق می دهد…هنوز می ترسم پاهایم را دراز کنم و همانطور مچاله در آغوشش فرو می روم…با
فشار زانوهایم را راست می کند و آهسته می پرسد:

-بهتری؟

با بغض سرم را تکان می دهم…آرام از راه بینی ام نفس می کشم و عطرش را با حسرت می بلعم…دوباره اشکم سرازیر می
شود…با مشت به سینه اش می کوبم و می گویم:

-چطور می تونی اینقدر بی رحم باشی؟چطور می تونی؟

محکمتر از قبل مرا به خودش می چسباند و زیر گوشم نجوا می کند:

-هیش…آروم باش…

همچنان هق هق می کنم…انگار فهمیده تمام درد من و بچه اش دوری از خودش بوده…چون بدون تکان خوردن نوازشمان می
کند…هردویمان را…و آنقدر می ماند تا حرکت دورانی و ملایم دستش روی کمرم…و بوی مدهوش کننده عطرش… هم من و هم
بچه را خواب می کند..

از جا به جا شدنم سریع چشم باز می کند و می گوید:

-درد داری؟

هنوز تکان که می خورم کمرم تیر می کشد…اما می گویم:

-فقط یه ذره…

نیم خیز می شود…دستش را روی شکمم می کشد و می گوید:

-پاشو بریم دکتر…باید یه سونو بدی…اینجوری نمیشه…

بازویش را می کشم و می گویم:

-سونو نمی خوام…حالم خوبه…

کمی این دست و آن دست می کند و با تردید می پرسد:

-خونریزی که نداری؟

سرم را به علامت نفی تکان می دهم…

کامل روی تخت می نشیند و می گوید:

-من باید برم بیرون…با دکتر آراسته کار دارم…تا تو یه کم دیگه بخوابی برگشتم…

دوباره بچه می شوم…بازویش را فشار می دهم و می گویم:

-نه…نرو…فردا برو…بگو جلوه مریضه…نمی تونم بیام…

دستش را تکیه گاه سرش می کند و با لبخند می گوید:

-جلوه که حالش بهتره…الانم پتو رو می کشم روش…اتاق رو حسابی واسش گرم می کنم تا خوابش بره..وقتی بیدار شه منم اومدم…

غصه ام می گیرد…برای رفتن مصمم است…دستم را روی صورتش می کشم…و روی چشمانش…با این کارم لبخندش غلیظ تر می
شود…زمزمه می کنم:

-دیگه قهر نیستی؟

لبخندش محو می شود…اما چشمانش هنوز خندان است…

-قهر نبودم…

معترضانه می گویم:

-قهر نبودی؟؟؟دو هفته ست که انگار نه انگار جلوه ای هم وجود داره…می دونی چقدر غصه خوردم؟

انگشت اشاره اش را روی لبم می کشد و می گوید:

-می تونستی به جای غصه خوردن یه عذرخواهی کنی…

لب برمیچینم و می گویم:

-عذرخواهی بابت کتکایی که خوردم؟

انگشتش را به سمت گونه ام می برد و می گوید:

-نه.بابت اشتباهی که کردی.

نگاهم را از چشمانش می گیرم و می گویم:

-تو که خودت دست به کار شدی و همونجا تنبیهم کردی…دیگه این قهر دو هفته ای واسه چی بود؟

ضربه آرامی به بینیم می زند و می گوید:

-اون تنبیه جواب زبون درازیت بود…جواب یه طرفه به قاضی رفتن و حکم دادن و اجرا کردنش…جواب استرسی که بهم وارد
کردی…جواب با ماهان بودنت در حالیکه قبلاً چندین و چندبار هشدارش رو شنیده بودی…فکر نکن از اینکه اونجوری زدمت
خوشحالم…ولی دیگه جونم رو به لبم رسونده بودی…از تموم خط قرمزا گذشته بودی…هنوز وقتی یاد نگاههای پر تمسخر ماهان می
افتم دلم می خواد سر خودم و تو رو با هم بکوبم به دیوار….تازه با پر رویی هر چه تموم تر میگی از خونم برو بیرون…گیرم من
اشتباه کردم…کار خطایی ازم سر زده…باید یه شیپور بگیری دستت و عالم و آدم رو خبردار کنی؟من در برابر اشتباهات تو…که
ماشالا یکی دو تا هم نیستن…اینجوری برخورد می کنم؟

با بغض می گویم:

-خطا داریم تا خطا…خیانت خطا نیست…جنایته!!!

ابرویش را بالا می برد و می گوید:

-تو به من مهلت حرف زدن دادی؟صبر کردی توضیح بدم؟؟؟بابا یه گوسفند رو هم که می خوان قربونی کنن بهش فرصت می دن
که حداقل یه کم آب بخوره…تو این حداقل رو هم به من ندادی…باور کن هنوزم که هنوزه نفهمیدم تو چطور به اون نتیجه
رسیدی؟صدبار پیرهن خودمو بو کردم…هیچ بوی عطری ازش بلند نمی شد…موندم اون همه کولی بازی و داد و بیداد واسه چی
بود!

بریده بریده می گویم:

-خب…من باردارم…حساس شدم…نباید اونجوری باهام رفتار می کردی…

آهی می کشد و از جا بلند می شود:

-باردار نبودنتم دیدیم جلوه خانوم…این رفتارات تازگی نداره…مال امروز و دیروزم نیست…داری مادر می شی اما حتی از اون بچه
نصفه و نیمه ی سه ماهه ی تو شکمت هم بچه تری…تقصیر خودمه…زیادی نازتو کشیدم…

از برخاستنش هراسان می شوم و سریع…چهار زانو روی تخت می نشینم…

-باشه…اصلاً هر چی تو بگی…فقط آشتی کن….دیگه طاقت ندارم…

دکمه های پیراهنش را باز کرده و از تن خارجش می کند…پیراهن جدیدی می پوشد…کت و شلوار ش را از توی کمد در می آورد
و می گوید:

-هنوز عذرخواهی نکردی…

سرم را پایین می اندازم و با لبه بلوزم ور می روم و آهسته می گویم:

-ببخشید…

با بدجنسی می گوید:

-نشنیدم…

بغضم می ترکد…میان گریه می گویم:

-ببخشید…معذرت می خوام…غلط کردم…خوبه؟

دوباره ورجه ورجه کردن وروجک توی دلم را حس می کنم…دستم را روی شکمم می گذارم…تخت از سنگینی وزنش پایین می
رود…دستش را دور شانه ام حلقه می کند و مرا به سمت خودش می کشد…سرم را روی سینه اش می گذارد…

-باشه…باشه…دیگه گریه نکن…

آنقدر نگهم می دارد تا گریه ام آرام شود…با دستش صورتم را پاک می کند و می گوید:

-تو هم منو بابت رفتار تندم ببخش…اصلاً نمی فهمیدم دارم چیکار می کنم…

چانه ام را توی دستش می گیرد و می گوید:

-می بخشی؟

آب دهانم را قورت می دهم و چشمانم را به معنای آره باز و بسته می کنم…گوشه لبم…همانجا که زخمش کرده بود را می بوسد و
درازم می کند…پتو را رویم می کشد و می گوید:

-حالا دیگه بخواب…زیر چشمات سیاه شده…کارمو انجام می دم و زود بر می گردم…

همین که می خواهد کمر راست کند…از گردنش آویزان می شوم و صورتش را بوسه باران می کنم…نمی توانم جلوی اشکهایم را
بگیرم…اوج دلتنگیم را می فهمد و با مهربانی می گوید:

-می خوای بمونم تا خوابت ببره؟

سرم را تکان می دهم…پیراهنی را که پوشیده دوباره در می آورد و کنارم دراز می کشد…میان آغوش گرمش فرو می روم و
زمزمه می کنم:

-دوست دارم…

سرم را روی قلب پر طپشش فشار می دهد و می گوید:

-منم همینطور خانوم کوچولو…

از شدت گشنگی از خواب بیدار می شوم و بلافاصله جای خالی کیان به رویم دهن کجی می کند…دست و پایم را می کشم و با
احتیاط بلند می شوم…هنوز عضلات زیر دلم منقبض است…دوش آب گرم حالم را بهتر می کند…تونیک بافت یشمی با شلوار جین
مشکی می پوشم و موهایم را پس از سشوار کشیدن با کلیپس می بندم…می خواهم بعد از مدتها بی رنگ و رو بودن و بی حالی
امشب زیبا باشم…مثل همیشه…ملیح و کمرنگ آرایش می کنم…کمی عطر می زنم و از اتاق بیرون می روم…دستی به خانه بهم
ریخته و نامرتبم می کشم…علی رغم میل باطنی و فقط به خاطر علاقه کیان لازانیا درست می کنم و کنترل به دست…مقابل
تلویزیون…منتظر می نشینم…انتظارم زیاد طول نمی کشد و کیان با چهره گرفته تر از همیشه وارد می شود…با لبخند به استقبالش
می روم…صورتم را می بوسد و بدون هیچ حرفی روی مبل می نشیند و چشمانش را می بندد…کنارش می نشینم و دستم را روی
پایش می گذارم:

-چیزی شده عزیزم؟

لبخند بی رنگی می زند و می گوید:

-نه…فقط خیلی خستم…

بازویش را نوازش می کنم و می گویم:

-یه آبی به دست و روت بزن تا واست غذا بکشم…

سری تکان می دهد و می گوید:

-اتفاقاً خیلی هم گشنمه…

به اتاق می رود و بعد از چند دقیقه با لباس ورزشی مشکی و موهای نمدار به آشپزخانه می آید…ظرف لازنیا را از فر در می آورم
و روی کابینت می گذارم…کنارم می ایستد و دستش را دور کمرم می اندازد و می گوید:

-هیچی به اندازه این لازانیا نمی تونست سرحالم کنه…

روی پنجه می ایستم و گونه اش را می بوسم…نگاهی به سرتاپایم می کند…اخمهایش در هم می رود و می گوید:

-تا کی می خوای از این جینای تنگ و فاق کوتاه بپوشی؟کمرش اذیتت نمی کنه؟

لبخندی می زنم و در حالیکه تیکه های برش خورده لازانیا را توی بشقاب می گذارم…می گویم:

-نگران نباش.بچمون هنوز خیلی کوچولوئه…این فشارا رو حس نمی کنه…

سرش را توی گردنم فرو می برد و می گوید:

-تو که حس می کنی عزیزم…همین چند ساعت پیش داشتی از درد به خودت می پیچیدی…بهتره لباسای آزادتر بپوشی…

چقدر دلم برای این لحن…این صدا…این محبت…این نگرانی…این نزدیکی…تنگ شده است…چطور توانسته بودم با قدرنشناسی همه
اینها را از خودم دریغ کنم؟زیرلب می گویم:

-علت اون درد چیز دیگه ای بود…

می چرخم و دستم را دور کمرش می اندازم…به چشمانش زل می زنم و می گویم:

-دل بچم واسه باباش تنگ شده بود…بهونه گیری می کرد…لگد می زد…

چشمانش شیطان می شوند…سرش را خم می کند و با لبخند معنی داری می گوید:

-خب اگه من دلم واسه مامان بچم تنگ شده باشه باید چیکار کنم؟لگد بزنم؟

به شیطنتش می خندم و می گویم:

-نه…شما روشهای دیگه رو امتحان کن…

سبزی نگاهش براق می شود…کمرم را محکم می گیرد و می گوید:

-مخلصتم هستم…بعد از لازانیا یا قبلش؟؟؟

منظورش را می فهمم…مشتی به سینه اش می زنم و خنده کنان می گویم:

-بی ادب…منظور من چیز دیگه ای بود…

بینی اش را به بینی ام می مالد و می گوید:

-مغز ما آقایون تک بعدی عمل می کنه…الانم رادارای من اون چیزی رو که باب میلشون بود دریافت کردن…نگفتی…قبل از غذا یا
بعدش؟؟
خودم را از آغوشش جدا می کنم و می گویم:

-ما که گشنمونه…تو رو نمی دونم…

لاله گوشم را می بوسد و می گوید:

-من بیشتر از دو ماهه که گشنمه

حین غذا خوردن…در حالیکه سعی می کنم به نگاهش نکنم می گویم:

-مهسا رو دیدی؟

بدون اینکه سرش را بلند کند می گوید:

-نه…

دلم شورش را می زند…می دانم بحث مورد علاقه کیان نیست..اما ادامه می دهم:

-از دکتر آراسته هم حالش رو نپرسیدی؟

چنگالش را توی بشقاب می گذارد و کمی نوشابه توی لیوانش می ریزد.

-پرسیدن نداره..حال و روزش معلومه دیگه…از صبح دوبار رفته زیر سرم…

قلبم فشرده می شود…این حق مهسا نبود…آهسته می گویم:

-من نمی خواستم مهسا آسیب ببینه…به خدا هدفم نجات دادنش بود…ولی می دونستم به هر شکلی هم که بخوام بهش بفهمونم قبول
نمی کنه…چون بدجوری دل و دینش رو باخته بود…

بشقابش را کنار می زند و به صورتم خیره می شود:

-و تو هم بدترین راه رو انتخاب کردی…می دونی چه شوکی به دختر بیچاره وارد شده؟بهت گفته بودم صبر کن…گفته بودم این
راهش نیست…گفته بودم از کاوه فاصله بگیر…تو تمام باورای اون دختر رو نابود کردی…اگه دیگه نتونه یه زندگی عادی و شاد…
مثل گذشتش داشته باشه…تو مقصری…

با ناراحتی می گویم:

-چرا من؟پس کاوه این وسط چیکارست؟؟؟هر چی غلطه اون می کنه…گناهش گردن من می افته!!!همیشه تاوان کثافت کاریای
اونو من باید بدم؟؟؟؟

لبخندی می زند و می گوید:

-تو تاوان لجبازیهات رو می دی خانوم…تاوان حرف گوش ندادنهات رو…تاوان بی اعتمادیت به من و حرفام…

دلخور نگاهش می کنم…با خنده خم می شود و بینی ام را میگیرد و می گوید:

-بی خیال دیگه…کاریه که شده…من فقط نگران عکس العملای بعدی کاوه هستم…از این جونور هر چی بگی برمیاد…

نگران می شوم:

-چیکار می تونه بکنه؟

از جا بر می خیزد و به سمتم می آید..سرم را بالا می گیرم و نگاهش می کنم:

-هیچی…تو نگران نباش…خودم حواسم هست…

ذهنم درگیر می شود…شدید…بیشتر از هرچیزی نگرانم بلایی سر بچه ام بیاورد…با وحشت دوباره سرم را بالا می گیرم و می
گویم:

-نکنه با ماشین زیرم بگیره…نکنه بچمو بکشه؟

قهقهه می زند و از روی صندلی بلندم می کند…دستش را زیر زانویم می گذارد و در آغوشم می کشد و می گوید:

-نه اینجا تگزاسه..نه کاوه کابوی…اگه هم بخواد کاری کنه طرف حسابش منم…

استرسم بیشتر می شود…دستم را به یقه لباسش بند می کنم و با چشمان گشاد شده می گویم:

-اینکه بدتره…اگه واسه تو اتفاقی بیفته چی؟

اینبار از شدت خنده سرش به عقب می رود…گازی از گونه ام می گیرد و می گوید:

-این فکر و خیالای عجیب و غریبت هم از عوارض بارداریه؟

روی تخت درازم می کند…اما خودم نیم خیز می شوم…به تاج تخت تکیه می دهم و در حالیکه کلیپسم را باز می کنم زیرلب می
گویم:

-شایدم اسید بپاشه تو صورتم…

اینبار دست به سینه و اخم کرده مقابلم می ایستد…سرم را تکان می دهم تا موهایم روی شانه ام بریزد…

-چیه خب؟خودت گفتی هر کاری ازش برمیاد…

با همان اخم می گوید:

-قبلاً هم این حرفو زده بودم…چرا اون موقع گوش ندادی و اینطوری نترسیدی؟

جوابی ندارم…فقط مستاصل نگاهش می کنم…از عجز من دوباره خنده به لبش بر می گردد…کنارم دراز می کشد و مرا به سمت
خودش می کشد…زیرگوشم زمزمه می کند:

-اگه فکر کردی با این حرفا و بهونه هات یادم میره که چقدر دل بچم واسم تنگ شده کور خوندی…دیگه وقتشه بچمون بیشتر حضور
باباش رو حس کنه…!!!

********
با ناراحتی به کیان کلافه و عصبی نگاه می کنم…از بس نگران بچه و آسیب دیدنش بودم…نتوانستم خواسته هایش را برآورده کنم…
آخرش هم با عصبانیت رهایم کرد و گفت:
-باشه بابا…نخواستیم…
و از اتاق بیرون رفت…بغض کرده لباسهایم را می پوشم و همانجا روی تخت می مانم.. وقتی برمی گردد…بوی سیگار فضای اتاق
را پر می کند…زیرچشمی نگاهش می کنم…دستی به موهایش می کشد…پتو را کنار می زند و می خوابد…ساعدش را روی چشمش
می گذارد…من همچنان نگاهش می کنم…سنگینی نگاهم را حس می کند…دستش را بر می دارد و چشمان پرسشگرش را به من می
دوزد…آهسته می گویم:
-ببخشید…
لبخندی می زند و می گوید:
-عیبی نداره…فعلاً که ما علاف این فسقلی شدیم…ما رو هم که به عنوان یه نیمچه دکتر کاربلد به رسمیت نمی شناسی…نگرانیهای
خودتم که در حد یه مادر بیسواده…بیچاره به من که وسط دوتا وروجک نیم وجبی گیر افتادم…
موهایش را می کشم و می گویم:
-خب مگه ندیدی دکتر چی گفت…گفت ماهیچه های رحمم ضعیفن…ممکنه آسیب ببینه…
پشتش را به من می کند و در حالیکه خمیازه می کشد می گوید:
-واسه همینه که به مردا اجازه می دن چهل و چهارتا زن داشته باشن…واسه همین مواقعه دیگه…والا به خدا تا این سن…خودمو
ایندر بدبخت و محرومیت زده و عقده ای ندیده بودم…
با خشم نیشگونی از بازویش می گیرم…آخش به هوا می رود و غرغر کنان می گوید:
-بعد تازه ادعاتونم میشه که تمام سختیهای دوران بارداری مال زن هاست…کی می دونه ما مردای بیچاره چی می کشیم…
می خندم…از پشت بغلش می کنم و دستم را دور گردنش می اندازم…صدایش رو به ضعیفی می رود:
-نکن بچه جان…من الان عین یه گرگ گرسنم…بهتره بذاری بخوابم…البته اگه ماهیچه های رحمتون اجازه می دن…
پیشانیم را به عضلات بین دو کتفش می چسبانم و معترضانه می گویم:

-خیلی بدی کیان..

حکم اخراج کاوه پندار اجرا شد…به جرم مشکلات اخلاقی و اعتیاد!!!از این یک قلمش خبر نداشتم…از کیان که می پرسم با بی
حوصلگی می گوید:

-جریانش مفصله…بعداً تعریف می کنم واست

نمی دانم چرا کیان خوشحال نیست…این را هم می پرسم…اما تنها به تکان دادن سرش اکتفا می کند…

اواخر ماه سوم بارداری هستم…کیان دوباره بدخلق و کلافه شده…شبها تا دیر وقت توی تخت می غلتد…سیگار کشیدنش روزانه
شده…حرف زدنش کلمه ای…گاهی ساعتها با گوشیش پچ پچ می کند…گاهی دیر به خانه برمی گردد…گاهی در حال بحث با ماهان
می بینمش…گاهی در سکوت مطلق فرو می رود…به دکتر نبوی می گویم…او هم اظهار بی اطلاعی می کند…با خودش حرف می
زنم…تکذیب می کند…دوباره منزوی شده ام…امشب هم آخرین شیفت شبم است…و طولانی ترینش…باید تا ظهر فردا در بیمارستان
باشم…مهسا با رنگ زرد و چشمان پف کرده کنارم نشسته…حرف نمی زند…اما معلوم است که چه فشاری را تحمل می کند…از
شدت خستگی سرم گیج می رود…می فهمد…مرا برای خواب می فرستد و خودش در استیشن می ماند…به اتاق کیان می روم…در
می زنم و وارد می شوم..یکسری کاغذ و پرونده جلوی دستش ریخته…چشمانش سرخ شده اند..با دیدن من لبخندی می زند و می
گوید:

-خسته نباشی خانومی…

جواب لبخندش را می دهم:

-تو هم…

پوشه سفید رنگ روی میز را می بندد و برایم چای می ریزد.تشکر می کنم و می خورم…دوباره پوشه را باز می کند و همانطور که
مشغول ورق زدن کاغذهایش است…می پرسد:

-فردا باید تا ظهر بمونی؟

فنجان چای را روی میزش می گذارم و می گویم:

-آره…ولی دیگه آخریشه…

کنارش می روم…دستم را روی شانه اش می گذارم و می گویم:

-تو نمی خوابی؟

بدون اینکه سر بلند کند می گوید:

-نه…گفتن یه مریض اورژانس اومده…دارن اتاق عمل رو آماده می کنن…باید برم اونجا…

نفس عمیقی می کشم و می گویم:

-پس من برم یه کم دراز بکشم…کف پام درد گرفته دیگه…

از جا بر میخیزد و پرونده و روپوشش را بر می دارد…گونه ام را می بوسد و می گوید:

-خب همین جا بخواب…در رو قفل کن…راحت دراز بکش…

و می رود…نگاهی به ساعتم می کنم…پنج صبح است…موبایلم را برای هفت کوک می کنم و می خوابم…

ساعت شش و نیم است…با بوی فرمالین و مواد ضدعفونی کننده که در بخش پیچیده…بیدار می شوم…بوی تندش معده ام را تحریک
می کند…سریع عطر سرد کیان را از کشویش بیرون می کشم و مقابل دماغم می گیرم…کمی که بهتر می شوم…در را باز می کنم
که بروم..اما با کیان سینه به سینه می شوم…خستگی از صورتش می بارد…مرا به داخل هدایت می کند و می گوید:

-خوبی؟رنگت دوباره بدجوری پریده…

خوب نیستم…اما نمی خواهم نگرانی را هم به خستگیش اضافه کنم…لبخند می زنم و می گویم:

-خوبم…بذار یه سر برم تو بخش…ببینم چه خبره…

باشه ای می گوید و پشت میزش می نشیند…

ساعت هشت است…کیان لباس پوشیده و آماده به استیشن می آید…با تعجب نگاهش می کنم…آهسته می گوید:

-من حالم خوب نیست جلوه..دارم از سر درد می میرم…اشکال نداره امروز تنها برگردی خونه؟

تند سرم را تکان می دهم و می گویم:

-نه اصلاً…تو برو…

و می رود…برای اولین بار…

ساعت نه و نیم است…ضعف و سرگیجه امانم را بریده…مهسا با نگرانی برایم آب قند درست می کند…در حال چک و چانه زدن با
مهسا هستم که ماهان از راه می رسد…مرتب…خوش تیپ و مثل همیشه جدی…از مهسا می پرسد:

-چی شده خانوم آراسته؟

مهسا با دست نشانم می دهد و می گوید:

-حال جلوه خوب نیست…از دیروز ظهر تا الان خونه نرفته…همشم سرپا بوده…فشارش افت کرده…

ماهان برگه ای می نویسد و به دستم می دهد:

-می تونین برین خونه…

با تردید نگاهش می کنم و می گویم:

-آخه…

دستش را به علامت سکوت بالا می آورد و می گوید:

-نمی خواد نگران باشین…من خودم هستم…مشکلی پیش نمیاد…

و رو به مهسا می گوید:

-یه آزانس واسشون خبر کنین…

ساعت یازده است…مقال آپارتمان ایستاده ام و می خواهم در را باز کنم…با شنیدن صدای کاوه…کلید در دستم خشک می شود…

-به به…زیبای خفته…

سعی می کنم ترس را در چشمانم نبیند…به سردی می گویم:

-چی می خوای اینجا؟

تکیه اش را به دیوار می دهد و دستانش را به سینه می زند.

-از صبح منتظرتم…می خواستم دم بیمارستان باهات حرف بزنم…اما سریع سوار آژانس شدی وقت نشد…

در را باز می کنم و می گویم:

-من حرفی با تو ندارم…

دستش را مقابلم می گیرد…صورتش ترسناک شده…در واقع اولین بار است که کاوه را اینطور عصبانی می بینم…

-تا وقتی حرفامو نشنوی نمی تونی بری…مجبورم نکن به زور متوسل شم…

کلافه نگاهی به طبقه یازده می کنم…مطمئناً کیان خواب است و صدایم را نمی شنود…در کمال بدبختی کوچه هم خلوت است…
مانتویم را می کشد و کمی از خانه دورم می کند…با صدای خفه می گویم:

-چه غلطی می کنی؟ولم کن…

با خشم می گوید:

-من کاری با تو ندارم…فقط می خوام از این خواب خرگوشی بیدارت کنم…

عصبانی تر از او…دستم را آزاد می کنم و می گویم:

-زود گورت رو گم کن…وگرنه همچین داد می زنم که همه همسایه ها بریزن اینجا…

هر دو دستش را به علامت تسلیم بالا می برد و می گوید:

-باشه…فقط ۵ دقیقه به حرفام گوش بده…بعد می رم…

کلافه پوفی می کنم و می گویم:

-خیله خب…زود بگو…من وقت ندارم…

یواش یواش پوزخند همیشگی و مزخرفش روی لبش می نشیند…دستش را به دیوار می زند و توی چشمانم خیره می شود…

-نزدیکه هفت ساله که کینه منو تو دلت می پرورونی…هر جا نشستی پشت سرم حرف زدی…هرکاری تونستی واسه بهم ریختن
زندگیم کردی…هم تو…هم اون ماهان لعنتی…هم اون پدر و مادر ساده لوحت…اما نه تو…نه اون شوهر بخت برگشتت و نه
خونوادت نفهمیدین که اون مهمونی….اون مشروب خوردن تو…اون کاری که من با تو کردم…همش نقشه کیان بود…

بی اختیار زیر خنده می زنم…پوزخندش عمیق تر می شود…

-آره بخند…حق داری باور نکنی…ولی آخه دختر خوب…فکر می کنی قحطی دختر اومده بود که من تو اون مهمونی…وسط اون
همه آدم…به تو…به دختر دایی بهترین دوستم…به یه زن شوهردار…تجاوز کنم؟

مغزم تکان می خورد…خنده ام محو می شود…با داد می گویم:

-گمشو برو از اینجا…این چرت و پرتا چیه داری به من می گی؟

سریع دستش را روی دهان من می گذارد و می گوید:

-هیس…چه خبرته؟کیان و ماهان با هم دوست بودن…اینو نمی دونی؟از مریضی کیان چی؟خبر نداری؟کیان به ماهان گفته بود می
خواد یه کم ازت فاصله بگیره تا شرایط روحیش بهتر شه…اما ماهان نارو زد بهش…درست موقعی که فهمید تو دیگه با کیان ارتباط
نداری و ذهنت بهم ریخته ست…باهات ازدواج کرد…

دهانم از تعجب باز می ماند…با فشار هلش می دهم و عقب عقب می روم…سرجایش می ماند و می گوید:

-اینقدر احمق نباش…یه کم فکر کن…کیان با هیچ دختری تو مهمونیا حاضر نمی شد…اصلاً این اخلاقش معروف بود…چه رسیده به
اینکه نه تنها یه دختر رو دعوت کنه بلکه اونجوری جلوی چشم همه باهاش برقصه و عشقبازی کنه…اون از من خواست بهت بگم
داره نامزد می کنه…اون خواست بهت مشروب بدم و بکشونمت تو اون اتاق…اونم درست چند دقیقه بعد از اینکه فهمید ماهان از
بیمارستان خارج شده و نزدیک خونه ست…تمام این بلاها رو کیان سر تو آورد…نه من…

بریده بریده می گویم:

-تو چرا این کارو کردی؟چرا؟؟؟؟

پاسخش دنیا را بر سرم می کوبد:

-کیان ازم آتو داشت…خلاف کرده بودم…اگه لوم می داد از دانشگاه اخراج می شدم…بی آبرویی رو ترجیح می دادم به اخراج شدن
و ابطال مدرکم…

سرم را به شدت تکان می دهم…محال است…محال است…وارد خانه می شوم و در را می بندم…به سمت آسانسور می روم…طبقه
ها را می شمرم…صدای کیان را می شنوم…

-حق نداری به کاوه نزیک بشی…

دوباره می شنوم…

-حق نداری به جلوه نزدیک بشی…

تهوعم شدت گرفته…دوباره در دلم داد می زنم…محال است…این کار از کیان محال است…کیان اینقدر نامرد نیست…در آپارتمان
را باز می کنم…چشمانم سیاهی می رود…

کیانم نیمه برهنه…نشسته روی مبل…سونیا کنارش…نگاهم از تاپ کنار رفته و سینه بیرون افتاده سونیا به دستش که گره های بازوی
کیان را نوازش می کند کشیده می شود…صدای کیان…توی سرم پژواک می شود…جملات نامفهوم و گنگ…زانوانم این همه فشار
را تاب نمی آورند و خم می شوند…

دستم را به دیوار می گیرم…باز صدا در سرم داد می زند…اینجا جای شکستن نیست…جلوی سونیا…جلوی کیان…جلوی این دو
خائن…کمر راست می کنم…کیان را می بینم که متحیر وسط سالن ایستاده و نگاهم می کند…این زهرخند روی لبم از کجا آمده
است؟مطمئناً از زخم عفونی شده قلبم…نفس کشیدن برایم سخت شده…در این خانه…در این هوا…سخت شده…کیان جلوتر می
آید…من عقب می روم…از نگاهم همه چیز را می خواند…توقف می کند…قبل از اینکه اشکهایم روی گونه ام سر بخورند از خانه
بیرون می زنم.آسانسور هنوز در طبقه یازدهم است…دکمه همکف را می زنم و می نشینم…درد در وجودم پخش شده…حتی نمی
توانم محل دقیقش را تشخیص دهم…فقط می دانم همه جایم درد می کند…همه تنم…آسانسور توقف می کند…بلند می شوم…پایم می
لرزد…زمین می خورم…فغان بچه ام بلند می شود…سرایدار به کمکم می شتابد…دستش را پس می زنم…هر دو کف دستم را روی
زمین می گذارم و بلند می شوم…کیفم را به دنبال خودم می کشم…سوز سرد که به صورتم می خورد…تازه ذهنم روشن می
شود…بغضم می شکند…اشکهایم سیل وار صورتم را خیس می کنند…لبهایم می لرزند…برفی روی زمین نیست…خیابان لیز
نیست…اما من مرتب سر می خورم…دلم دوباره تیر می کشد…دردش می پیچد…حتی توی مغزم…درست توی بصل النخاع…مرکز
تنفسم و نفسم را قطع می کند.دستم را روی شکمم می گذارم و به بچه ام می گویم:

-آروم…آروم…مامان اینجاست…نترس…

اما نمی فهمد…بازهم درد…طعم خون را در دهانم حس می کنم…بس که لبم را گاز گرفته ام…دستم را برای ماشینی بلند می کنم…
تاکسی نیست…شاسی اش بلند است…اما می ایستد…راننده اش مرد جوانی ست…سریع پیاده می شود و در را برایم باز می کند…
کمکم می کند سوار شوم…بریده بریده می گویم:

-یه بیمارستان…همین نزدیکیا…دو تا چهار راه بالاتر…

دستپاچه می گوید:

-آره…بلدم…الان می رسونمتون

با چه سرعتی می رود…نمی دانم…اما چشم که باز می کنم مقابل بیمارستانم…باز هم کمک می کند…پیاده می شوم…لحظه آخر تشک
قرمز شده ماشین را می بینم…قلبم وحشیانه به دیواره سینه ام مشت می کوبد…پسر مردد می گوید:

-می خواین همراتون بیام؟؟؟

می دانم…حالم آنقدر خراب است که می ترسد برایش شر شوم…دستم را تکان می دهم…یعنی نه..یعنی برو…به تنه درخت چنگ می
زنم…به دیوار هم…به هر چیز که سر راهم است…نگهبان سریع به سمتم می دود…او را هم کنار می زنم…حلزون گوشم هم از کار
افتاده انگار…چون نمی توانم روی یک خط مستقیم راه بروم…شکمم را مشت می کنم و آهسته می گویم:

-دووم بیار عزیزم…دووم بیار…

توی محوطه قد بلند آشنایی را می بینم…کت و شلوار پوشیده…مرتب…شیک..و جدی…به سمت ماشینش می رود…خارج شدن لخته
خونی دیگری را حس می کنم… طاقت نمی آورم…روی زمین می نشینم و داد می زنم…

-خدااا…

و باز داد می زنم:

-بچم خدا….

سرم را روی سنگفرش بیمارستان می گذارم…زار می زنم…

-نکن خدا…اینکارو با من نکن…بچمو نگیر خدا…

پنجه های قوی و محکمی دور بازوانم حلقه می شوند و سرم را از زمین جدا می کنند…نگاهم روی شلوار اتو کشیده اش می
چرخد…به ساق پایش بند می شوم:

-نذار بچم بمیره ماهان…تو رو به اون خدایی که می پرستی نذار بچم بمیره…

توی هوا معلق می شوم…صدای فریادهای ماهان آخرین چیزیست که می شنوم…

مدتهاست که به هوش آمده ام…اما هیچ تمایلی برای گشودن چشمانم ندارم…چون می دانم هیچ چیز ورای این پلکهای بسته منتظرم
نیست…جز درد…درد سیاه تمام ناشدنی…دستم را دیگر روی شکمم نمی کشم…نگفته می دانم که دیگر در آنجا هیچ موجود زنده ای
نفس نمی کشد…دستی روی پیشانیم قرار می گیرد…با اکراه چشم باز می کنم…ماهان…به محض دیدن نگاه خالیم دستش را عقب
می کشد و خم می شود…نگرانی در تک تک اجزای صورتش هویداست…سریع نبضم را می گیرد و می گوید:

-خوبی؟

خوب…هه…خوبم…رویم را برمی گردانم…دیدن این چشمان سیاه عذابم را بیشتر می کند…دوباره دستش را روی پیشانیم می گذارد
و می گوید:

-حالا که به هوش اومدی… برم به خونوادت خبر بدم…

خانواده…هه…خانواده…!!!

نزدیک در که می رسد صدایش می زنم…گلوی خراشیده ام…صدایم را غیرقابل تشخیص کرده…

-ماهان…

قدم کند می کند و به سمتم بر می گردد.ملتمسانه نگاهش می کنم..سرش را پایین می اندازد و زمزمه می کند:

-متاسفم جلوه…نتونستیم نگهش داریم…

می دانم…!!!

تارهای صوتیم خشک خشکند…نمی لرزند…نزدیکم می آید و می گوید:

-الان مسائل مهمتری وجود داره…باید به فکر خودت باشی…معده ت خونریزی کرده…فشارتم نوسان داره…به هیچی فکر نکن…جز
اینکه زودتر خوب شی…باشه؟

لبخند دلگرم کننده ای می زند…البته برای کسی که دلی برای گرم شدن داشته باشد…آه می کشم…دوباره قصد رفتن می کند…دوباره
صدایش می زنم:

-ماهان…

باز برمی گردد…می خواهم بنشینم…شانه ام را می گیرد و مانع می شود…به سیاهی نگاهش…به نگاه سیاهش زل می زنم و می
گویم:

-نفرینم کردی؟

جا می خورد…می فهمم…اما سریع خودش را جمع و جور می کند…روپوشش را می گیرم…در اوج بدبختی و استیصال…

-مگه ازت عذرخواهی نکردم؟مگه هزار بار به پات نیفتادم؟مگه التماست نکردم؟چرا نبخشیدیم؟چرا نفرینم کردی؟چرا کارمو به
اینجا کشوندی؟

به آرنجم تکیه می دهم..با دست دیگرم به قفسه سینه ام می زنم و می گویم:

-ببین…نگام کن…هیچی ازم نمونده…خورد شدنم ببین…نابود شدنم ببین…خوب ببین…

سرش را پایین انداخته…دوباره روپوشش را می گیرم و محکم تکان می دهم:

-نگام کن ماهان…همه چیمو از دست دادم…هیچی ندارم…هیچی…خدا به همین یه ذره بچه هم رحم نکرد…به خاطر تو…چون تو آه
کشیدی…چون تو ازم نگذشتی…حالا دیگه راضی شدی؟ تاوان از این بالاتر می خوای؟از این بیشتر؟

سکوت کرده…گرمی اشک گونه داغم را با شدت بیشتری می سوزاند…با کف دست ضربه ای به شکمش می زنم و هق هق کنان
می گویم:

-چرا نگام نمی کنی؟مگه نمونده بودی که این روز رو ببینی؟مگه منتظر تقاص دادن من نبودی؟خب نگام کن…بذار حداقل این وسط
یکی شاد باشه…بذار حداقل تو به خواسته دلت برسی…

دستم را می گیرد و دوباره به خوابیدن مجبورم می کند…دستش را روی بالش بالای سرم می گذارد و می گوید:

-من هیچ وقت نفرینت نکردم جلوه…هیچ وقت…دیدن این حال و روز تو خوشحالم نمی کنه…فقط زجرم می ده…همه چیز می
تونست یه طور دیگه باشه…ولی نیست…چون همه یه جورایی اشتباه کردیم و هر کدوممون به سهم خودمون تاوانشو پس دادیم…من
خودمو واسه این همه عذاب کشیدنت مسئول می دونم…دیدن درد کشیدن هیچ انسانی…نمی تونه شادم کنه…هنوز اینقدر حیوون
نشدم…

برمی گردد و به سمت در می رود…اما میان راه توقف می کند…بدون اینکه بچرخد می گوید:

-نمی دونم چی تو رو به این روز انداخته…نمی خوامم بدونم…اما اگه دوست داشتی می تونی رو کمک من حساب کنی…من به جز
همسر سابقت…استادت…پزشکت و دوستتم…پس انگیزه کافی واسه بودن در کنارت دارم…

روی تخت پهن می شوم و چشمان متورم و دردناکم را می بندم…اشک ریختن جواب نمی دهد…به داد زدن احتیاج دارم…به خراب
کردن هر چیزی که دارد اینگونه قطره قطره جانم را می گیرد…به پاک کردن مموری این مغز لعنتی…به دفن کردن این روح زخم
خورده…به فرار کردن..به رفتن…به تا ابد رفتن…

در باز می شود…سرم را می چرخانم…اندام چهارشانه آشنا را می بینم…چشمان سبز نمدار…موهای تیره بهم ریخته…بوی سرد
عطر…با تمام قدرت لبم را به دندان می گزم…

نزدیک می آید…قدمهایش لرزان است…قدمهای همیشه پر صلابتش لرزان است…چشمم را می بندم…نمی خواهم صورتش را
ببینم…نفسم را حبس می کنم…نمی خواهم بویش را حس کنم…می گوید…جلوه…گوشم را می گیرم…نمی خواهم صدایش را بشنوم…
دلم تیر می کشد…بچه ام نیست…اما روحش هنوز دست و پا می زند…تماس دستانش را با گونه ام می فهمم…دستان همیشه
گرمش…یخ بسته اند…دوباره می گوید…جلوه…چشم باز می کنم…هیچ زجری در دنیا بالاتر از نگاه کردن به این دشت متلاطم و
زرد شده و آفت زده نیست…نگاهم را در تمام صورتش می گردانم…آخ…آخ…

تو قلبم جا شدی اما…تو قلبت جامو دزدین…

چشمانش را می بندد…

چراغ بختمو بردن…ازم چشماتو دزدین..

زمزمه می کنم:

-بچمون مرد…

قطره اشکی از گوشه چشمش فرو می ریزد…

دستش را می گیرم و دوباره زمزمه می کنم:

-بچمونو تو کشتی…

دستش را از دستم می کشد و با سرعت از اتاق بیرون می رود…نگاهم به راهش می ماند…

از اون دستای نامحرم…که دستاتو ازم دزدیده دلگیرم

از این دنیا که توش از عاشقی خیری ندیدم آخرش می رم…آخرش می رم!!

روی تخت می نشینم و آنژیوکت را از دستم در میاورم…بی توجه به خونی که راه گرفته بر می خیزم و به سمت کمد می روم و
لباسهایم را می پوشم…هم درد دارم هم خونریزی…اما اینها در برابر مصیبتی که بر سرم آمده هیچ است…دوباره این در آبی لعنتی
باز می شود و ماهان داخل میاید.بلافاصله اخم می کند و تند می گوید:

-کی گفته از جات بلند شی؟

کیفم را برمی دارم و گوشیم را که برای بار هزارم زنگ می زند چک می کنم…هه…دکتر نبوی…دکتر قلابی…همان که گفته بود بی
مدرک متهم نکن…همان که همیشه مرا مقصر می دید…موبایلم را خاموش می کنم…من دیگر به خدا هم اعتقاد ندارم…چه رسیده به
روانپزشک…خدایی که اینقدر دم از مهربان بودنش می زنند..دم از رحمان بودنش…غفور بودنش…رئوف بودنش….این شد…اینقدر
ظالم از آب در آمد…اینقدر بی رحم که با کشتن یک بچه مرا تنبیه کرد…وای به حال یک دکتر…وای به حال یک آدم…

ماهان کنارم می ایستد و با عصبانیت می گوید:

-من اجازه ترخیص نمی دم جلوه…وضعت خرابه…می فهمی؟خونریزی داری…از صد نقطه از بدنت داره خون می ره…باید تحت
نظر باشی…

فقط نگاهش می کنم…با کلافگی می گوید:

-حداقل صبر کن پدر و مادرت بیان…تو راهن…

مقنعه ام را روی سرم می کشم و راه می افتم….بازویم را می گیرد و می گوید:

-حداقل بگو کجا می خوای بری؟جلوه می افتی به خدا…کی می خواد از تو خیابون جمعت کنه؟

واقعاً کجا می خواهم بروم؟کجا را دارم برای رفتن؟زیرلب می گویم:

-می رم پیش عمه م…اون تنها کسیه که دوستم داره…

چشمانش سیاه تر می شوند…از غم…آهسته می گوید:

-پس صبر کن برسونمت…

از اتاق بیرون می روم…از خروج ماده لزج و گرم چندشم می شود…کیان توی راهرو نشسته…سرش را بین دستانش گرفته…
ماهان صدایم می زند:

-جلوه…

او سر بلند می کند…نگاهش بین من و ماهان سرگردان می شود…برمی خیزد و نزدیک می آید…دلم برای قد و بالایش…نه…دیگر
ضعف نمی رود…!!!صدای او هم گرفته ست…انگار گلوی او هم خراشیده شده…

-کجا داری می ری با این حالت؟

به کمک دیوار پیش می روم…

-جلوه اینکارو نکن…بذار حرف بزنیم…

نگاهش می کنم…برای اولین بار در تمام عمرم…سرد نگاهش می کنم…برای اولین بار در عمرم…بی احساس نگاهش می کنم…به
جان کندن لب می زنم:

-چه حرفی؟می خوای بگی بی گناهی؟می خوای بگی با سونیا نبودی؟می خوای بگی حرفای کاوه دروغه؟

مات نگاهم می کند…نفس عمیقی می کشم و می گویم:

-باشه…قبول…جلوه مثل همیشه خره…حرفاتو باور میکنه…تو هیچ کار خطایی نکردی…خوبه؟بیشتر از این می خوای؟

دستانش بی رمق کنارش می افتند…سرم را نزدیک صورتش می گیرم و با بغض می گویم:

-ولی…یه کم…یه لحظه…فقط یه بار وجدانتو قاضی کن…گناه مرگ بچه من گردن کیه؟

عقب می کشم…دیگر حتی نزدیک بودنش را هم نمی خواهم…ماهان فاصله اش را با ما کم می کند…دستی که روی بازوی کیان می
گذارد را می بینم و صدای آهسته اش را می شنوم…

-نگران نباش…من حواسم هست…

اما آنقدر خوب کیان را می شناسم که بدانم همین حواس جمع ماهان چقدر نگران ترش خواهد کرد…

امروز روز هفتم است…هفت روز از بستری شدن و در تب سوختنم…هفت روز پس دادن هر نوع مایع و جامدی که وارد معده ام
می شود…هفت روز بیهوشی و کابوس دیدن…هفت روز درد کشیدن و ناله کردن…هفت روز خونریزی…هفت روز…

ماهان و پدرم از اتاق عمه یک بیمارستان کوچک ساختند…حاضر نشدم در بیمارستان بمانم…حاضر نشدم به اتاق کیان بروم…پیش
عمه ماندم…هربار که چشم باز کردم ماهان و پدر و مادرم را روی سرم دیدم…عمه که پای ثابت همیشگی بود…گریه هایم را در
آغوش او کردم…درد و دلم را برای او بردم…گاهی میان خواب و بیداری بوی عطر سرد را می شنیدم…حتی یکبار حس کردم که
در آغوشش فرو رفته ام…اما هیچ وقت در بیداریم حضور نداشت…هیچ وقت ندیدمش…

امروز روز هفتم است…روی تخت نشسته ام…ضعیفم…تنم می لرزد…هفت روز است که جز سرم چیزی وارد خونم نشده…به
رگهای کبود شده و بیرون زده دستم نگاه می کنم…چه بلایی بر سرم آمده…چه بلایی بر سرم آورده اند…دوش می گیرم…بعد از
هفت روز…توانایی ایستادن ندارم…روی صندلی می نشینم و سر و بدنم را می شویم…عمه نگران و مظرب پشت در حمام ایستاده
است…بیرون که می روم…بلافاصله پتویی روی دوشم می اندازد و به اتاق هدایتم می کند…با ماهان تماس گرفته انگار…چون از
راه می رسد و بلافاصله شروع به معاینه می کند…معده ام را فشار می دهد…ناله خفیفی می کنم…عمه برایم سوپ می آورد..بویش
را دوست دارم…ولی از خوردنش می ترسم…ماهان کنارم می نشیند…روی تخت…ظرف غذا را از عمه می گیرد و قاشق را به
طرف دهانم می آورد…ظرف را از دستش می گیرم و می گویم:

-خودم می تونم…

سرش را تکان می دهد و همچنان کنارم می ماند…جواب سوالم را می دانم اما زیرلبی می پرسم:

-مامانم کجاست؟

عمه سرم را می بوسد و می گوید:

-کار اورژانس داشت…مجبور شد بره…

هه…هی…

محتاطانه قاشق به دهان می برم و ذره ذره سوپ را در گلویم می ریزم…ماهان به دقت زیر نظرم گرفته…لبخندی به رویش می زنم
و می گویم:

-خوبم…

او هم لبخند می زند و می گوید:

-خوبه…

چند قاشق دیگر هم می خورم…ظرف را از دستم می گیرد…

-همین قدر کافیه…نباید زیاد به معده ت فشار بیاد…

عمه سینی غذا را بیرون می برد…به ماهان نگاه می کنم…صورتش تکیده شده…خواب و خوراک را از او هم گرفته ام…دستم را
روی دستش می گذارم و آهسته می گویم:

-دوستیم؟

موشکافانه نگاهم می کند و به آهستگی من می گوید:

-دوستیم..!

انگشتانش را فشار می دهم و می گویم:

-کمکم می کنی؟

سرش را به علامت تایید تکان می دهد.خم می شوم و مستقیم توی چشمانش زل می زنم:

-کمکم کن برم…

نگاهش سخت می شود…غیر قابل نفوذ…از روی تخت بلند می شود و کنار پنجره می ایستد:

-کجا؟

توی تخت جا به جا می شوم:

-فرانسه…می خوام برگردم به همون برزخی که بودم…به این جهنم ترجیحش می دم…

دستانش را در جیب شلوارش فرو می کند و می گوید:

-باز می خوای فرار کنی؟

سرم را پایین می اندازم و می گویم:

-نه…فرار نه…ولی اینجا بودن من هیچ ارزشی نداره…وجود من فقط باعث عذاب دیگرانه…می رم تا این عذاب تموم شه…
بعدشم…من دیگه کاری اینجا ندارم…تعلقاتم تو فرانسه خیلی بیشتره…

به سمتم می چرخد و می گوید:

-باشه…پس با هم می ریم…

ماتم می برد…به سمتم می چرخد و می گوید:

-من مدتهاست که دنبال کارامم…واسه رفتن…چون مادر و خواهرم به وجودم احتیاج دارن…باید برم پیششون…تا یکی دو ماه دیگه
همه چی ردیف می شه و می رم…تو هم با خودم می برم…نظرت چیه؟

من و من می کنم…منتظر نظرم نمی شود…ادامه می دهد:

-فقط واسه رفتن…به رضایت ش
وهرت احتیاج داری…یا اینکه باید طلاق بگیری…

طلاق…!!!بی اختیار دستم را روی حلقه ام می گذارم…حلقه ای که در این مدت یکبار هم از انگشتم جدا نشده…دوباره روی
تخت می نشیند…موهای خیسم را از صورتم کنار می زند و سرم را بالا می گیرد:

-می خوای طلاق بگیری؟

صورتم را از دستش بیرون می کشم…سرم را پایین می اندازم…حلقه ام را از دستم بیرون می آورم…مقابل چشمانم می
گیرمش…توی فضای خالی اش…یک جفت چشم سبز می بینم…درد است که در دلم می پیچد…حلقه را مشت می کنم و می گویم:

-آره…در اولین فرصت ممکن.

دستی به صورتش می کشد و می گوید:

-باشه…اگه بخوای طلاق بگیری کمکت می کنم…اصلاً واست وکیل می گیرم…کارتو هم ردیف می کنم که به هر جای دنیا که می
خوای بری…ولی قبلش باید از کاری که می خوای بکنی مطمئن شی…راه واسه پشیمونی نیست…یه بار تو زندگیت صبر کن و با
مشکلاتت رو در رو شو…اینبار فرار کردن راه چاره نیست…تمام جوانب رو بسنج بعد هر تصمیمی می خوای بگیر…

بر می خیزد…صندلی ای پیش می کشد و رو به رویم می نشیند و به مشت گره کرده ام خیره می شود:

-نگاه کن…تو هنوز اون تیکه فلز رو محکم تر از جونت نگه داشتی…وقتی از یه حلقه نمی تونی بگذری چطور می خوای از
صاحبش دور شی؟

انگشتانم بی اراده شل می شوند…زمزمه می کنم:

-حسرت مادر شدن به دلم موند…

دستانش را از ساعد روی رانش می گذارد و به سمتم خم می شود:

-دکتر نبوی چند بار تا اینجا اومده ولی تو همش خواب بودی…بذار بیاد باهات حرف بزنه…اون از همه بهتر می تونه کمکت کنه…

سرم را به شدت تکان می دهم:

-نه…نمی خوام ببینمش…بزرگترین دروغ گوی زندگیم اونه…تا الانم هر چی کلاه سرم رفته…مسببش اون بوده…

راست می نشیند…دستش را توی موهایش فرو می کند و می گوید:

-کلاه سرت نذاشته دختر خوب…نذاشته…

نفس عمیقی می کشد و ادامه می دهد:

-می دونی که…سالی که تو وارد دانشگاه شدی…من تازه برگشته بودم ایران…با کیان تو محوطه ورزشی کوی آشنا شدم…اونم شبا
مثل من…واسه ورزش و دویدن به اونجا می اومد…تو دانشگاه هم همدیگه رو می دیدیم…همین باعث شد به هم نزدیک شیم…دوست
شیم…شاید اوایلش خیلی صمیمی نبودیم و فرصت زیادی برای با هم بودن نداشتیم…اما یواش یواش این دوستی عمق گرفت…کیان
یکی از با معرفت ترین دوستایی بود که من داشتم…تنهایی بهم فشار آورده بود…کیان پرش کرد…خودشو دوستاش تا اونجایی که
تونستن نذاشتن اینجا احساس غریبی کنم…همیشه به روحیه شاد و لبای خندونش غبطه می خوردم…با وجود اینکه یه غم بزرگ تو
چشماش پنهان بود…با وجود اینکه می دیدم…گاهی شبا چندین ساعت رو همین نیمکت جلوی خونش می نشست و تو دنیای خودش
غرق می شد…اما شخصیت و منشش فوق العاده بود…یکی دو بار تو رو همراهش دیدم…همیشه عین یه بچه ازش آویزون بودی و
توی محیط معذبش می کردی…از دوست دخترای رنگارنگش خبر داشتم…اما جنس نگاه کیان به تو فرق می کرد…مراقبت بود…
نگرانت بود…روت حساسیت داشت…تنها کسی که می تونست کیان رو به قهقهه زدن وادار کنه…تو بودی…چون نهایت خنده کیان
همیشه یه لبخند کوچیک بود…واسم سوال شده بود…این دختر چی داره که اینقدر واسه کیان متفاوته؟یه بار به خودم جرأت دادم و
ازش پرسیدم…می دونی جوابش چی بود؟…این دختر نفسمه…می دیدم وقتی مریضی اون حالش بدتره…وقتی نیستی عین یه مرغ
سرکنده ست…وقتی هستی…تمام نگاه و حواسش پیش توئه…نمی تونستم نوع عشقش رو درک کنم…کیان با هرکسی بیشتر از یکی دو
ماه نمی موند…دخترا رو واسه پر کردن رختخوابش می خواست…رنگ و وارنگ…متنوع…از همه نوع…از همه شکل…بهش نمی
اومد عاشق باشه…اونم اینطوری مجنون وار…بازم ازش پرسیدم…قصه زندگیشو گفت…از دوازده سالگیش به بعد…فقط تو
بودی…بهتر از خودش می شناختت…بیشتر از خودش دوست داشت…اونقدر واسش عزیز و خواستنی بودی…که حاضر نبود یه
انگشت کثیف و آلوده به هوس بهت بزنه…به عشقشم غبطه خوردم…به اینکه با وجود نداشتن خانواده…کسیو داره که اینجوری بهش
عشق بده و ازش عشق بگیره…ازش پرسیدم…تو که اینقدر دوسش داری چرا باهاش ازدواج نمی کنی…تلخ خندید و گفت…من مثل
پدرشم…پدر تر از پدر خودش…چطور می تونم باهاش ازدواج کنم؟؟زمان که گذشت…بیشتر که بهم نزدیک شدیم…دردشو
فهمیدم…فهمیدم تحت نظر دکتر نبویه…فهمیدم چه حال و روز خرابی داره…فهمیدم هر لحظه ش با چه زجری می گذره…من می
دونستم کیان…داره با چه دردی دست و پنجه نرم می کنه…من از همه چیز با خبر بودم…

مکث می کند…آب می خورد…قرمزی صورتش خبر از فشار روحیش می دهد…

-تا اینکه کیان تصمیم گرفت بره…بره بلکه بتونه با خودش کنار بیاد…روزی که تو با چشم گریون از خونش زدی بیرون…من شاهد
همه چی بودم…کیان از تو هم داغون تر بود…روی همون نیمکت نشست…انگار جون از تنش رفته بود…کنارش نشستم و دست
رفاقت رو شونش گذاشتم…دست رفاقتمو رفاقت وار گرفت و تو رو به من سپرد…ازم خواست مواظبت باشم…نذارم تنهایی رو حس
کنی…گفت جلوه عاشق قدم زدن دو نفره تو این محوطه ست…هر وقت تونستی همراهیش کن…یه جوری نبودم رو پر کن…تا خوب
شم و برگردم…یا به عنوان پدر…یا به عنوان شوهر…و همون روز رفت…

سرخی صورتش تشدید شده…صدایش هم کمی می لرزد…با دهان باز مانده خیره اش شده ام…

-اوایلش همون طوری بودم که کیان خواست…فقط یه حامی…یه مراقب…حتی گاهی فقط از پشت پنجره نگاهت می کردم که رو
نیمکت می نشستی و به پنجره اتاقش زل می زدی…بار اولی که بهت گفتم حس کیان به تو بردرانه است..فقط هدفم منحرف کردن
ذهنت بود…آروم کردنت…می خواستم کمکت کنم که رفتنش رو اینقدر بزرگ و وحشتناک نبینی…اما…نفهمیدم کی لغزیدم…نفهمیدم
کی دلم لرزید…ولی وقتی به خودم اومدم…دیدم عاشق سادگی و بچگیت شدم…عاشق پاکی و مظلومیتت…عاشق اون چشمای درشت
و همیشه خیست…نسبت به تموم دخترای دور و برم…تو خیلی ساکت و آروم بودی…شیطنت هاشون رو نداشتی…چون همه چیت
فقط واسه کیان بود…اما دیدم دلم گیر همین سکوتت شده…همین کم حرفی و لبخندهای ظعیف و گاهی شرمگینت…وقتی دستت رو
می گرفتم و سرخ می شدی…تمام لذت دنیا به دلم سرازیر می شد…وقتی کنارم قدم می زدی و هیکل ظریف و دخترونت رو می
دیدم…قلبم طپش می گرفت…وقتی سفید بودن روحت…صداقتت…وفاداریت و نجابتت رو می دیدم…هوایی می شدم…وقتی میون اون
همه دختر بزک کرده…صورت بی آرایش تو رو قشنگتر از هر تابلوی نقاشی می دیدم…هوش از سرم می پرید…آروم ترین لحظاتم
کنار تو می گذشت…نمی دونم با چه قدرتی اون آرامش رو حتی از پشت شیشه های پنجره هم بهم انتقال می دادی…خبیث شدم…
پست شدم…توجیه کردم…با خودم گفتم حیفه جلوه به این پاکی گیر کیان همه چی بلد بیفته…از کیان یه گرگ ساختم تا بتونم وجدانمو
خفه کنم…من بچگیتو…پاکیتو واسه خودم می خواستم…و با دلایل احمقانه خودمو قانع کردم که دارم نجاتت می دم…من از اعتماد
کیان سو استفاده کردم…از شرایط بد روحی تو هم همین طور…چشمم رو روی رفاقتمون بستمو تو رو مال خودم کردم…فکر
کردم…بچه ای…محبت که ببینی کیان رو فراموش می کنی…فکر کردم اونقدر جذابیت دارم که با گذشت زمان تو دلت جا شم و
ذهنت رو خالی از هر مرد دیگه ای بکنم…اما اشتباه کردم…عشق کیان قاطی خونت بود…گلبول به گلبولت…سلول به سلولت…
درگیرش بود…نتونستم جاشو بگیرم…حتی نتونستم یه جا واسه خودم درست کنم…هر چی من بیشتر عاشقت می شدم…تو بیشتر تو
خودت فرو می رفتی…تنها حست به من وابستگی بود…اونم به لطف نبود کیان…چون تا اونو می دیدی…همون رشته نازک و سست
هم قطع می شد…سعی کردم نگهت دارم…به هر ترفندی…ولی تا می اومدم یه کم امیدوار شم…با کارات دنیامو خراب می کردی…
واسه تولدم عطر محبوبو و معروف کیان رو می خریدی و انتظار داشتی خوشحال بشم…دلت هوای کیان رو می کرد….خودتو تو
بغل من مینداختی و گریه می کردی و انتظار داشتی فقط نظاره گر باشم و هیچی نگم…انتقام کاری که من با کیان کردم رو تو ازم
گرفتی…به بدترین شکل…

آه می کشد…چند بار پشت سر هم…

-کیان…کیان…کیان…کابوس شب و روزم بود…می دونستم مقصرم…اما داشتم دیوونه می شدم…هر روشی رو روت امتحان کردم
اما جواب نداد…این وسط فقط دلم به مردانگی کیان خوش بود…به اینکه اون مثل من نامرد نبود…به اینکه حتی تا همین امروزم پته
منو رو آب نریخت و پیش چشم تو خرابم نکرد…وقتی فهمید قراره عقد کنیم…صد بار باهام تماس گرفت…جوابشو ندادم…اومد دم
خونه…در رو باز نکردم…قایم شدم…درست کاری که همه نا رفیقا می کنن…همه نامردا…فقط یه اس ام اس بهش دادم…گفتم تو
بیماری…نمی تونی جلوه رو خوشبخت کنی…به جون تو قسمش دادم که آبروریزی نکنه…و قسم خوردم که خوشبختت می کنم…دیگه
باهام تماس نگرفت… تا آخرین لحظه استرس داشتم بیاد و همه چیز رو خراب کنه…اما نکرد…هنوزم نمی دونم چرا اونجوری ازم
گذشت…ولی گذشت…

همچنین ببینید

رمان زهر تاوان پارت ۴

  دلم می خواهد سر خودم را به آسفالت خیایبان بکوبم…آنقدر که از دست خودم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan