یکشنبه , فروردین ۱۷ ۱۳۹۹
خانه / رمان / رمان دیازپام / رمان دیازپام پارت ۵۲

رمان دیازپام پارت ۵۲

سمت پنجره ی سرتاسری رفت.

-آخ آخ، آق داداشمو عاصی کردی!

-من؟!!

-پ نه پ، ننه قنبر؛ تو دیگه!

-من که کاریش ندارم.

-خنگ تر از تو توی عمرم ندیدم.

-آشو ….

-چیه خب؟ … پاشو خانوم گل بریم میز شام و بچینیم.

-مگه زندائی نمیاد؟

-مامان زنگ زد گفت جائی کار داره، نمیاد.

آشو و هاویر سمت آشپزخونه رفتن. ویهان هنوز کنار پنجره ایستاده بود و به تاریکی خیره بود.

انگار سنگینی نگاهمو حس کرد. چرخید و نگاهمون با هم تلاقی کرد.

دلم لرزید و ضربان قلبم بالا رفت. گونه هام حجم خون رو احساس کرد.

نگاهش مثل قبل سرد نبود اما انگار بی تفاوت بود؛ بی تفاوت تر از همیشه.

نگاهمو ازش گرفتم و کلافه نفسمو بیرون دادم. شام توی سکوت خورده شد.

آشپزخونه رو همراه هاویر جمع کردیم. هاویر ظرف میوه و من سینی چائی رو برداشتیم و وارد سالن شدیم.

با حرفی که آشوزد لبه های سینی رو توی مشتم فشردم. قلبم بی امان تو سینه ام می کوبید.

-ویهان، میخوای با آرین چیکار کنی؟

نگاهمو به ویهان دوختم.

-این ازدواج از اولم یه ازدواج قراردادی بود … هیچ حسی، حداقل از سمت من یکی نبوده.

-اونو که میدونم برادر من؛ دارم میگم میخوای چیکار کنی؟

ویهان بی تفاوت شونه ای بالا داد و به پشتی مبل تکیه زد. نگاهش و به چشمهام دوخت.

-اون ازدواج تموم شده!

هاویر: یعنی چی؟

-واضح نبود؟ کاری که میخواستم شد، عقد رو فسخ کردیم.

دروغه اگه بگم نه اما این دل لعنتی خوشحال شد و آروم گرفت.

هاویر: اسپاکو، چرا خوابت برد؟ چائیا یخ کرد!

سینی رو روی میز گذاشتم.

آشو: کار خوبی کردی … از اول باید همونی که بهت گفته بودم و انجام میدادی. طرف یا می خواستت یا می گفت نه؛ اما تو نرفتی جلو!

تمام خوشحالیم به یکباره پر کشید. منظور آشو به کی بود؟ یعنی ویهان عاشق کسی هست؟

تمام حال خوبم پرید. ویهان بلند شد.

-دیروقته، پاشو.

-با منی؟

-نکنه میخوای شب و اینجا بمونی؟! دارم میرم تو رو هم سر راهم می رسونم.

-ماشین هست.

-بله میدونم، اما خوب نیست پاسی از شب گذشته یه زن تنها پشت فرمون بشینه!

هاویر لبخندی زد. آشو پیش قدم شد.

-آره، فردا هاویر ماشین و میاره.

دلم رفتن با ویهان و می خواست حتی به قیمت سرد بودنش. همین که تو فاصله ی کمی از من نفس می کشید و میدونستم هست برام کافی بود.

میدونستم علاقم دیوونگیه اما من این دیوونگی رو دوست دارم. حوالی من باشه، عیب نداره اگر مال من نیست.

با هاویر و آشو خداحافظی کردیم. کنار ویهان رو صندلی جلو جا گرفتم. ماشین و کنار خونه نگهداشت.

-ممنونم.

-مسیرم بود. فردا چه ساعتی میری؟

-۸ صبح.

-آماده باش میام دنبالت.

-نمیخوام مزاحم باشم.

-موردی نداره. نمیخوام در نبود دائی اتفاقی بیوفته … کشش دردسر جدید ندارم.

دوباره انجام وظیفه! حرفی نزدم و با شب بخیر آرومی از ماشین پیاده شدم.

با بستن در حیاط صدای موتور ماشین به گوشام رسید.

ساعت ۷ و نیم صبح رو نشون می داد. بیشتر از اینکه استرس شرکت رو داشته باشماین قلب لعنتی بی تاب دیدن ویهان بود.

اس ام اسی رو گوشی ای که دائی برام خریده بود اومد. “من پایین منتظرم. ویهان” این شماره ی منو از کجا داشت؟!

کیفم و برداشتم و با زندائی خداحافظی کردم. ماشین دقیقاً جلوی در خونه بود.

با یکی از دستهاش رو فرمون ضرب گرفته بود و اون یکی رو به در تکیه داده بود.

در و باز کردم. نیم نگاهی بهم انداخت.

-سلام.

سری تکون داد. از شیشه نگاهمو به مردمی که در حال رفت و آمد بودن دوختم.

من نمیدونم این که دو کلمه نمیخواد حرف بزنه چرا خواست من و بیاره؟!

ماشین و جلوی در شرکت پارک کرد و پیاده شد. با هم سمت شرکت راه افتادیم.

مرد جوونی از ماشین مشکی مدل بالایی پیاده شد. دربان اومد و سریع سوئیچ رو ازش گرفت.

پشتش به ما بود. وارد شرکت شد. ویهان سمت اتاق آقای زرین رفت.

منشی اطلاع داد و وارد اتاق شدیم. آقای زرین با دیدنمون بلند شد.

مرد جوانی که روی مبل جلوی میز نشسته بود هم بلند شد.

انگار همون مردی بود که بیرون دیدیم. هم قد ویهان بود.

زرین: شما باید برادرزاده ی رامبد باشی؟

ویهان جلو رفت و دست آقای زرین رو به گرمی فشرد.

-پسرم علی رام، ایشونم برادرزاده ی دوست عزیزم رامبد جان.

ویهان: فقط باب آشنایی خدمت رسیدیم.

زرین: خیلی خوشحال شدم، رامبد خیلی ازت تعریف می کنه. بابت نامزدت هم خیالت راحت، اینجا جاش امنه.

نگاه سؤالی به ویهان انداختم. میخواستم بگم سوء تفاهم شده اما سکوت کردم.

-علی رام، پسرم، میتونی اتاق کار رو به دخترم نشون بدی؟

زرین کوچک مشخص بود اصلاً از این درخواست خوشش نیومده.

-بله پدر. همراه من بیاین.

زرین: شما بشین پسرم یه قهوه بخوریم.

سنگینی نگاه ویهان رو حس می کردم. از اتاق بیرون اومدیم.

-پس پارتیتون کلفت بوده که استخدام شدین!

-فکر می کنم بخاطر استعدادم باشه!

پوزخندی زد.

-تو تهران به این بزرگی خیلی ها هستن که نابغه ان اما بیکار گوشه ی خونه نشستن پس سنگ استعدادتون رو تو سینه ی من نکوبید. پارتی بازی باعث شده که شما اینجا باشی! هرچند تمایلی به این همکاری ندارم اما خواست پدر اینه!

پسره ی عوضی … این دیگه کیه؟

-اینم اتاقتون.

-آقای زرین، پارتی یا هر چیزی که شما اسمش رو میذارین، اما من اسمش رو زحمات خودم میذارم و به کار خودم اعتماد دارم.

-امیدوارم نظرمو عوض کنید خانوم.

از اتاق بیرون رفت. اووف، اووف ….

-چیزی شده؟

با صدای ویهان سریع به سمتش چرخیدم. لبخندی هول هولکی روی لبهام جا خوش کرد.

-نه، هیچی!

-اما چشمهات داره می گه داشتی حرص می خوردی!

قلبم انگار پمپاژ کردن رو فراموش کرد. این مرد چه خوب تمام حالات من و از بر بود!

آخه میشه نخواستش؟ میشه دل برید و رفت؟

قدمی سمتم برداشت و کامل رو به روم قرار گرفت؛ با فاصله ای به اندازه ی یک کف دست.

نگاهش توی نگاهم سنگینی می کرد. تو مردمک چشمهاش، چشمهای بیقرارم رو میدیدم. دستی پشت گردنش کشید.

-میرم.

و از اتاق بیرون رفت. نگاهمو به جای خالیش دوختم. کاش می دونستم تو سرت چی میگذره؛ کاش!

یک هفته می شد تو شرکت زرین شروع به کار کرده بودم. طی این هفته هیچ اتفاق خاصی پیش نیومد و خدا رو شکر، پسر زرین رو ندیدم.

دائی: از کارت راضی هستی؟

-خیلی خوبه.

-خدا رو شکر … میدونی که هفته ی آینده سالگرد مادرته؟ قرار شده از طرف سپاه براش مراسم بگیرن. خدا رو شکر با فداکاری مادرت و کمک های ویهان این باند چندین ساله از هم متلاشی شد. فقط بردین قسر در رفت که اونهم اونقدرها نقشی نداشت.

-الان چه بلائی سر گرشا و آرشام میاد؟

-حکمشون سنگینه و اعدام.

تمام شب به حرفهای دائی فکر کردم. چطور میشه آدمی راه رو اشتباه بره و جائی گیر کنه که تمام جوونیش بخاطر حرص و طمع دنیا یک شبه نابود بشه؟

عمو مرد … بردین فراریه … زن عمو با اون حالش … قراره سوتیام چیکار کنه؟

میدونستم این آدما خیلی بدی در حقم کردن اما دیگه هیچ کینه ای ازشون نداشتم حتی از پدری که هیچ وقت پدری نکرد.

یک هفته خیلی زود گذشت. فردا مراسم مامان بود. از وقتی که از خونه ی پیرمرد نقل مکان کرده بودیم دیگه به اونجا نرفته بودم.

یک هفته بیشتر می شد ویهان رو ندیده بودم. همراه دایی و زندائی سمت تهران حرکت کردیم و وارد بهشت زهرا شدیم.

خاطرات گذشته دوباره جلوی چشمهام اومدن؛ رفتن مامان و تنها شدنم. بغض توی گلوم چنگ زد. همه اومده بودن.

ویهان کنار پیرمرد ایستاده بود. دسته گل بزرگی اونجا بود که یکی از عکسهای مامان با لباس مخصوصش روش بود.

چقدر تو این لباس پر ابهت و جذاب بود

کاش بودی مامان …

مردی شروع به صحبت کرد. از فداکاریها و کمک های شایان مامان گفت اما هیچ کدوم از این حرفها مامان رو به من بر نمی گردوند.

یاد لبخند و آغوش گرمش افتادم. اشک صورتمو خیس کرد. کنار قبر مامان نشستم.

همه کم کم برای نهار به رستورانی که تدارک دیده بودیم برای پذیرایی رفتن

کسی اون طرف قبر نشست.

سربلند کردم نگاهم به ویهان افتاد.

دستش رو اسم مامان کشید.

-اولین بار که دیدمش فکر نمی کردم این زنی که چنان جسورانه خدمت می کنه عمه ی من باشه. از روزی که فهمیدم، یعنی خودش خودش رو معرفی کرد، شناختمش.

-همیشه اسم تو ورد زبونش بود اونقدری که از تو تعریف می کرد. گاهی از دستت شاکی می شد که به حرفش گوش نمی کنی و اصرار داشتی وارد اون عمارت بشی.

توی سکوت نگاهمو بهش دوختم.

-من از عمه خواستم تا اجازه بده تو وارد خونه ی خان بشی. بهش قول دادم تا مراقبت باشم. شاید نباید اون کار و انجام می دادم اما عمه آرزوش پیروزی تو این عملیات بود.

روزی که از دوبی برگشتیم عمه فهمید جون هردوتون در خطره و ازم خواست تا تو رو دور نگهدارم. دلش نمی خواست پای تو توی این ماجرا باز بشه. از عمه خواستم تا برگردین پیش آقاجون، تنها جایی که همه میدونستیم برای هر دوی شما امنه اما اون روز بیرون رفتنتون همه چیز و خراب کرد!

ما می خواستیم صحنه سازی کنیم و طوری نشون بدیم که تو مردی اما همه چیز برعکس شد. اون موتوری که بمب رو به ماشین چسبوند و هجوم مردم ، شهید شدن اسطوره ی زندگیم. اون روز بدترین روز برای من بود.

بارها وقتی با نفرت از انتقام راجب اون آدمی که باعث مرگ مادرت شد صحبت می کردی نمی تونستم بهت بگم که منم مقصر بودم. می ترسیدم؛ فکر می کردم همین که مراقبت باشم از عذاب وجدانم کم میشه اما نشد. سکوتم همه چیز رو خراب کرد!

بلند شد.

-شاید به اندازه ی تو نه، اما کمتر از توام نسوختم. درد از دست دادن بهترین فرد زندگیم و عذاب وجدانی که طی این چند سال یک شب خواب آروم رو ازم دریغ کرد.

-امیدوارم هیچ کینه ای از من توی قلبت نسبت به مرگ عمه نداشته باشی. تو ماشین منتظرتم.

آروم زیر لب زمزمه کردم:

-چطور می تونم از تویی که بیشتر از جانم دوستت دارم کینه به دل بگیرم؟ تویی که تو سخت ترین شرایط همیشه کنارم بودی.

خم شدم و اسم مامان رو بوسیدم. کنار ویهان تو ماشین نشستم و توی سکوت سمت رستوران حرکت کردیم.

مهمان ها بعد از پذیرایی و تسلیت کم کم عازم رفتن شدن. پیرمرد بلند شد.

-امشب همه بیاین ویلا.

نگاهش و مستقیم تو چشمهام دوخت.

-وقتی میگم همه، شامل تو هم میشه اسپاکو!

اولین بار بود اسمم رو به زبون می آورد. نگفت دخترجون؛ اسمم رو صدا کرد.

-من میرم خونه کمی استراحت کنم. ویهان همراه من بیا.

ویهان به همراه پیرمرد رفت. هاویر اومد سمتم.

-دیدی اسمتو صدا کرد؟

-وای، قلب آسمون تپید! یه اسم به زبون آورده.

-نه دیگه، این شروع اتفاقات خوبه. من میدونم از این به بعد زندگی به کامت شیرین میشه.

آهی کشیدم.

-ولی مامان و بر نمی گردونه …

-خودت میدونی جای عمه خوبه. میدونم حواسش بهت هست.

سری تکون دادم.

-حالام پاشو بریم.

همه با هم سمت خونه ی پیرمرد به راه افتادیم. ماشین وارد حیاط شد. چند ماهی می شد به این خونه نیومده بودم.

آمنه، سرخدمتکار، با سینی چائی وارد سالن شد. با دخترها کنار هم نشستیم.

فرانک: خانواده ی نریمان می خوان زودتر مراسم بگیریم.

-میدونی که عمه خانوم تازه فوت کرده.

-آره اما چهل عمه رد شده، شاید کسی ناراحت نشه.

فرانک: نمیدونم.

دستمو دور شونه اش حلقه کردم.

-ناراحت نباش، درست میشه.

-بیا اتاقم.

با صدای پر صلابت پیرمرد سر بلند کردم.

-من؟

-منتظرتم.

بلند شدم و دنبالش راه افتادم.

-در و پشت سرت ببند.

منتظر کنار در ایستادم. رفت و روی کاناپه اتاق کارش نشست.

-چرا اونجا ایستادی؟ بیا جلو.

قدمی به سمتش برداشتم. سرش بالا اومد و نگاهش و مستقیم تو چشمهام دوخت.

-پدرت دخترم رو ازم گرفت. تمام این سالها حسرت کشیدم اما نداشتمش.

-خودتون نخواستین.

بلند شد سمت پنجره ی سراسری اتاق رفت.

-میدونستی زبان تلخی داری اما با تمام تلخیش واقعیته! تمام سالهای خوب زندگیم رو، لحظاتی که دخترم می تونست کنارم باشه از دست دادم تنها بخاطر اینکه از پدرت متنفر بودم.

-پس به همین دلیل من و هم دوست ندارین؟

چرخید و پوزخندی گوشه ی لبش جا خوش کرد.

-اشتباه می کنی دختر جان … نمیگم از اول تو رو مثل بقیه نوه هام دوست داشتم؛ نه نداشتم اما این مدت فهمیدم تو تنها یادگار دخترمی. عمری از من گذشته و مادرت دیگه بر نمی گرده. دیدار من و اون برای من پیرمرد میشه حسرت! میدونم تو از من خوشت نمیاد، منم برای تو پدربزرگ خوبی نبودم.

-اما ازت میخوام به این خونه برگردی. تا تو برنگردی رامبد بر نمی گرده. میخوام آخر عمری بچه هام کنارم باشن.

پوزخندی زدم.

-پس شما می خواین دائی برگرده و تمام این صحبت ها فرمالیته و حاشیه بوده.

-ازت میخوام فرصت بدی تا همه کنار هم باشیم.

شونه ای بالا دادم.

-چرا از خود دائی نمی خواین برگرده؟

-چون تا تو برنگردی اون برنمی گرده. توام نوه ی منی، مطمئن باش برام عزیزی.

پوزخند تلخی زدم.

-من فقط عزیز یه نفر بودم که حالا زیر خروارها خاک خوابیده.

چرخیدم تا از اتاق بیرون بیام.

-ازت خواهش می کنم!

پام میخ زمین شد. باورم نمی شد پیرمرد از من خواهش کرده بود. سر برگردوندم. سر عصا رو توی مشتش فشرد.

نگاهش و به پشت سرم دوخت. از اتاق بیرون اومدم. چه خیال خامی داشتم که این مرد ممکنه من و دوست داشته باشه!

از سالن بیرون زدم. هوای آزاد و با ولع بلعیدم. فضای خونه برام سنگین بود. نگاهمو به آسمون سیاه دوختم.

“میدونم داری نگاهم می کنی مامان. کاش اینجا بودی … کاش انقدر تنها نبودم…”

-آقاجون ازت خواست برگردی؟

با صدای ویهان رو برگردوندم. با فاصله کنارم ایستاد. نگاهش و به آسمون داد. خیره ی نیم رخش شدم.

-تو از کجا میدونی؟

همچنین ببینید

رمان دیازپام پارت ۴۷

-اما در مورد حال روحیش هنوز نمیتونم حرفی بزنم چون از لحظه ای که بهوش …

۲ دیدگاه

  1. رمان واقعا قشنگو هیجانی بود اولا که خیلی کش پیدا کرده و داره چرت میشع دوما واقعا هرماه پارت دادن توهین به خوانندست متاسفم واسه بعضی نویسنده ها که احترام به دنبال کننده ها نمیزارن لطفا زودتر این رمانو جمع کنین دیگه هم اگه خواستی اینقد طولش بدی دست به قلم نزن و نویسندگیو ببوس بزار کنار

  2. بعد از ۳هفته قسمت جدید گذاشتین !!
    چرا اینقد طولش میدین !!!
    آدم دیگه میلی به خوندنش نداره

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan