دوشنبه , آذر ۲۵ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دیازپام / رمان دیازپام پارت ۳۳

رمان دیازپام پارت ۳۳

بعد از گذشت ساعتی، با اعلام مهماندار، هواپیما تو شهر الماتی به زمین نشست.

از هواپیما پیاده شدیم.

اواخر شهریور بود اما این شهر عجیب سرد بود.

با نشستن تو ماشین از سردی هوا کاسته شد.

ویهان به زبان غلیظ قزاقستانی آدرسی رو به راننده گفت. تا چشم کار می کرد درخت های سر به فلک کشیده سر تا سر خیابون بزرگ و پهن رو پوشونده بود.

خونه ها به سبک زیبایی طراحی شده بود.

میشه گفت باید به چنین مهندسین خلاقی آفرین گفت. ماشین پیچید تو کوچه ای پهن و پر از درخت و جلوی در چوبی زیبائی نگهداشت.

از ماشین پیاده شدیم. دیواره های بزرگ خشتی، یاس ها و اقاقی های سرکش که از دیوار خونه به بیرون سرک می کشیدن.

ویهان زنگ و زد.

در با صدای آرومی باز شد.

سرگردان بودم مثل یه آدمی که داره خواب می بینه.

وارد حیاط شدیم. حیاطی کوچک اما پر از درخت. ساختمون یه طبقه ای رو به در حیاط قرار داشت که با دو تا پله از کف حیاط فاصله داده شده بود.

مردی میانسال با موهای جوگندمی جلوی در سالن عصا به دست ایستاده بود.

ویهان رفت سمتش و به زبان فارسی گفت: -سلام آقای محبی.

-سلام پسرم، خوش اومدی.

کمی دلم آروم گرفت از اینکه قراره مدتی رو کنار هم زبون های خودم باشم.

آقای محبی نگاهی بهم انداخت.

-خوش اومدی دخترم.

بفرمائید داخل، حاج خانوم داخله. با هم وارد سالن شدیم.

زنی با قد کوتاه و تپل اومد سمتمون و ویهان و به آغوش کشید.

-چه عجب ما تو رو دیدیم! خیلی خوش اومدی پسرم. ویهان بوسه ای روی دست زن زد.

نگاه زن بهم افتاد.

لبخند گرمش عریض تر شد و اومد سمتم.

نگاهی به سر تا پام انداخت.

-هزار الله اکبر، چه فرشته ای! خوبی مادر؟ خیلی خوش اومدی.

با هم سمت سالن اصلی رفتیم.

خدمتکار مشغول پذیرایی شد.

آقای محبی با ویهان صحبت می کردن.

خانوم محبی که اسمش نرگس بود، از بچه ها و نوه های شیرینش تعریف می کرد.

چندین سال بود که همه مقیم شهر الماتی قزاقستان بودن. بعد از صرف شام اتاقی رو بهم نشون داد تا مدتی که اینجا هستم توش ساکن باشم.

آقای محبی و نرگس جون برای استراحت رفتن.

ویهان هم گوشیش زنگ خورد و به حیاط رفت.

لباسهام رو با تی شرت و شلوار راحتی عوض کردم. موهامو کج یه طرف سرم شل بافتم و از اتاق بیرون اومدم.

از پنجره ی بزرگ سرتاسری سالن نگاهی تو حیاط انداختم. ویهان هنوز داشت با گوشیش صحبت می کرد. در سالن و باز کردم و بیرون رفتم.

ویهان پشت بهم بود. -چشم عمو جون، نگران نباش. گوشی رو قطع کرد و چرخید سمت در.

با دیدنم نگاهی به سر تا پام انداخت. -از کی اینجائی؟ -تازه اومدم.

با دائی صحبت می کردی؟ -آره. -کاش میدادی منم صحبت می کردم.

دلم برای هاویر تنگ شده.

اومد سمتم. -به زودی می بینیشون.

-یه چیزی خیلی ذهنم و درگیر خودش کرده.

-چی؟

-اینکه گرشا چرا فقط تهدید می کرد می تونست بلائی سر هاویر بیاره اما این کار و نکرد!

ویهان نگاهش و توی چشمهام دوخت.

-چون هاویری وجود نداشت که گرشا بخواد بلائی سرش بیاره!

متعجب با ایروهای بالا پریده پرسیدم: -منظورت چیه

 

دو روز بعد از اینکه از خونه رفتی برگشتم اما تو نبودی. اولین جائی که رفتم خونه ی عمو بود.

هاویر گفت بهش زنگ زدی اما نگفتی کجا میری؛ فهمیدم رفتی روستا.

با عمو هماهنگ کردم تا برای مدتی از تهران دور بشن و خودم اومدم روستا اما هیچ اثری ازت نبود.

خونه ی خان اومدم اما اونجا هم ندیدمت! دیگه نمی دونستم کجا باید دنبالت بگردم تا اینکه فهمیدم تو اتاقک ته باغی.

-من هنوز ارتباط تو رو با خونه ی خان نفهمیدم!

-به زودی متوجه میشی. آهی کشیدم.

-اما از دست مامان خیلی دلخورم … باید از گذشته باهام حرف می زد.

فکر می کنم این حقم بود تا راجب گذشته بدونم!

-عمه فقط نمی خواست به تو آسیبی برسه؛ الانم خسته ای، برو یکم استراحت کن.

چرخیدم برم اما منصرف شدم و به عقب برگشتم.

-ممنونم که نجاتم دادی! نایستادم تا عکس العملش رو ببینم و سریع وارد خونه شدم.

دو روزی می شد که به شهر الماتی اومده بودیم.

خانوم و آقای محبی خیلی آدمهای خوبی بودن و سعی می کردن تا احساس غریبی نکنم اما با وجود تمام تلاششون بازم احساس غریبی دست از سرم بر نمی داشت.

دو روز دیگه قرار بود ویهان به ایران برگرده.

از الان برای رفتنش غصه ام گرفته بود.

تو حیاط نشسته بودم که ویهان وارد خونه شد.

-برو آماده شو میخوام ببرمت بیرون.

از خدا خواسته سریع بلند شدم.

-هوا سرده، یه چیز گرم بپوش.

از اینهمه توجه اش لبخند روی لبهام نشست.

کت پائیزی رو همراه کلاه بافت قرمز خوش رنگ ست کردم.

هیچی لوازم آرایش نداشتم.

کیف کوچیکم رو برداشتم و از نرگس جون خداحافظی کردم و از خونه بیرون اومدم.

روی صندلی جلو کنار ویهان قرار گرفتم.

ماشین و روشن کرد.

نگاهم و به شلوغی شهر دوختم.

مردها و زن ها در حال تکاپو بودن.

ویهان ماشین و کنار پاساژ بزرگی نگهداشت.

متعجب نگاهی به پاساژ بزرگ رو به روم انداختم. فکر کردم قراره یه جای تفریحی بریم.

سرم و برگردوندم سمت ویهان.

-اینجا برای چی اومدیم؟

همونطور که کمربند ایمنیش رو باز می کرد، رو کرد بهم.

-دو روز دیگه میرم و معلوم نیست کی میام.

گفتم بیارمت بازار کمی خرید کنی به سلیقه ی خودت. فکر همه جا رو می کرد.

دوباره با یادآوری اینکه دو روز دیگه میره و تنها میشم چهره ام تو هم رفت و سکوت کردم.

-قول میدم زود برگردم و با خودم به ایران ببرمت.

-اینجا با ایران برام فرقی نداره … آدم تنها هر جای دنیا که بره تنهاست.

هر دو از ماشین پیاده شدیم.

-حالا کی گفته تو تنهائی؟!

-نباید کسی یادآوری کنه؛ نه پدری، نه مادری، اون از پدربزرگم که چشم دیدنم رو نداره اونم از عموم که برای چندرغاز برادرزاده ی خودش و نابود می کنه. دیدی؟ برای آدم تنها هر کجای دنیا که بره همونجا خونه اش میشه؟

-اما من باز می گم تو تنها نیستی.

نگاهم و به مغازه های رنگی جلوی روم دوختم.

ویهان هیچ وقت این حال تنهائیم رو درک نمی کرد.

تمام خانواده اش کنارش بودن.

پدربزرگی که همه جوره هواش و داشت.

اما من جز ویهان کی رو داشتم؟

حتی فکر کردن به این که روزی اینهمه حمایت مال من نباشه حالم رو بد می کرد.

با نشستن دستش روی شونه ام به خودم اومدم.

-به چی داری فکر می کنی یکساعته به ویترین زل زدی؟ -مهم نیست.

نگاهش و به چشمهام دوخت.

-شاید برای من مهم باشه اینکه بدونم چی ذهن دختر کوچولومو درگیر کرده!

اخم تصنعی کردم.

-الان من با این قد و هیکل کوچولوئم؟

-مگه کوچولو بودن به قد و هیکله؟

گاهی قلب آدمها از هر قد و سنی کوچولو و نازک تره … این قلب ها رو خیلی باید هواشونو داشت.

قلب توام از همون قلب هاست.

گرمی مطبوعی توی قلبم حس کردم.

اونقدر گرم که گرمیش از قلب به گونه هامذسرازیر شدن و گونه هام گل انداختن.

ویهان با تمام مردهایی که می شناختم فرق داشت، یه فرق عجیب.

انگار آفریده شده بود تا بهت این باور و بده که من هستم، نگران چیزی نباش!

-بریم که دیر شد. با هم وارد مغازه ای شدیم.

با انتخاب هم چند دست لباس خریدیم.

نگاهم به مغازه لباس زیر فروشی افتاد اما خجالت کشیدم.

خودم پولی نداشتم تا برم خرید.

نگاهم به مغازه بود که ویهان کارتی سمتم گرفت.

-من اینجا می ایستم، برو بخر بیا.

این پا و اون پا کردم.

هم دوست داشتم برم هم استرس اینو داشتم که زبونشون رو نمی فهمیدم.

انگار ویهان دلیل دو دل بودنم رو فهمید که گفت: -اینجا شهر توریستیه و بعضی هاشون کمی از زبان فارسی سر درمیارن.

بازم اگه متوجه نشدن، انتخابت رو بکن خودم میام برای حساب.

نمیدونستم برای اینهمه محبت و توجه چه جوابی بدم. -همین که خوشحال باشی کافیه!

-ممنون که هستی. سریع سمت مغازه رفتم.

خدا رو شکر کم و بیش فارسی می فهمیدن و همین باعث شد خرید کردن برام کمی راحت تر باشه.

همراه ویهان به رستورانی رفتیم. شب خوبی بود. هر دو خسته به خونه برگشتیم.

چیزهایی که خریده بودم توی کمد چیدم و خسته روی تخت دراز کشیدم.

نگاهم و به سقف اتاق دوختم.

نمیدونستم این مدتی که ویهان نیست چطور سر کنم.

به پهلو چرخیدم و چشمهام و رو هم گذاشتم.

خیلی زود خوابم برد.

صبح با تابش نور آفتاب بیدار شدم.

نرگس جون در حال تکاپو برای شب بود.

خوشحال دور خودش می چرخید و قربون صدقه ی نوه های عزیزش که هنوز ندیده بودمشون می رفت.

شوق و هیجان عجیبی داشت.

ویهان برای کاری از خونه بیرون رفته بود.

کمی تو کارها به نرگس جون کمک کردم.

بعد از خوردن نهار به اصرار نرگس جون برای استراحت به اتاقم رفتم.

عقیده داشت خواب بعدازظهر آدم رو شاداب می کنه و بای خوابید.

از نرگس جون پیروی کردم و برای کمی چرت زدن وارد اتاقم شدم. نیم ساعتی می شد توی تخت غلت میزدم اما خواب به چشمهام نمی اومد.

کلافه روی تخت نشستم.

چند ضربه به در اتاق خورد.

بی حوصله لب زدم: -بفرما.

در اتاق آروم باز شد و قامت بلند ویهان تو چهارچوب در نمایان شد.

با دیدنش ناخواسته لبخندی روی لبهام نشست.

-اجازه هست؟

-خوب شد اومدی … حوصله ام خیلی سر رفته بود.

کامل وارد اتاق شد.

نگاهم به دستهاش افتاد.

چند کتاب کوچک و بزرگ توی دستش بود.

اومد و با فاصله کنارم روی تخت نشست.

-برات چند تا کتاب گرفتم، گفتم شاید اینجا حوصله ات سر بره!

با ذوق کتابها رو از دستش چنگ زدم.

-واای ممنونم … خودمم به فکر خرید کتاب بودم اما نمیدونستم از کجا!

-خب خدا رو شکر خوشت اومد.

-خیییییلی ….. گوشه ی لبش از خنده کمی کج شد. نگاهمو به چشمهاش دوختم.

-روز اول که دیدمت فکر نمی کردم یه روزی برسه که تنها مرد زندگیم و حامیم باشی!

-اما من تو رو از خیلی وقت پیش می شناختم. عمه بارها راجبت باهام صحبت کرده بود.

دورادور دیده بودمت اما اون شب کنار برکه اولین بار بود از نزدیک می دیدمت.

-هنوز راجب گذشته چیزی بهم نگفتی!

به وقتش همه چی رو بهت می گم، فقط کمی صبر کن! سرم و به معنی باشه تکون دادم.

 

-حالام مثل یه دختر خوب آماده شو بیا بیرون.

کم کم مهمون ها میان. بلند شد تا از اتاق بیرون بره.

-ویهان؟

-جانم؟

چیزی توی دلم تکون خورد.

فقط یه جانم بود، پس چرا احساس کردم انقدر زیباست این کلمه؟

از کی بود این کلمه رو نشنیده بودم؟

-چیزی می خواستی بگی؟

چقدر این روزها بی جنبه شده بودم.

با شنیدن یه جانم یادم رفت چی می خواستم بگم!

-فکر کنم یادت رفت چی می خواستی بگی!

هر وقت یادت اومد من بیرونم.

با رفتن ویهان نگاهی به کتابها انداختم.

بلند شدم و پیراهن ساحلی رو از داخل کمد بیرون آوردم. صندل های مشکی باهاش ست کردم.

موهای بلندم و با گیره ی کوچیکی پشت سرم جمع کردم. از اتاق بیرون اومدم.

همزمان در سالن باز شد و چند نفر با هم پر سر و صدا وارد سالن شدن.

نرگس جون با ذوق سمتشون رفت.

بچه ها با اشتیاق به دور پاهای نرگس جون می چرخیدن

.

دو زن و دو مرد اومدن سمتمون و با ویهان دست دادن. یکی از خانوم ها که از اون یکی جوون تر بود نگاهی بهم انداخت.

-نمیخواین معرفی کنین؟

با لبخند دستم و سمتش دراز کردم.

-سلام، اسپاکو هستم، دختر عمه ی ویهان.

با لبخندی گرم دستم و فشرد.

-منم شیرینم، دختر نرگس جون.

-خوشبختم. -منم آیدام، عروس نرگس جون.

با بقیه احوالپرسی کردم و سمت سالن اصلی رفتیم. آدم های خونگرم و مهربونی بودن.

تا پاسی از شب به خنده و خوشی گذشت.

پاسی از شب بود که مهمون ها بلند شدن.

قرار شد تا اینجا هستم شیرین و آیدا بیشتر سر بزنن و با هم بیرون بریم.

بعد از خداحافظی از مهمون ها وارد اتاق شدم. فردا قرار بود ویهان بره.

با یادآوری این قضیه، قلبم از ناراحتی فشرده شد.

بودنش یه نوع قوت قلب بود برای منی که ویهان تو بدترین شرایط همیشه کنارم بود.

با تنی خسته زیر لحاف تخت خزیدم.

انگار کوهی از درد روی قلبم سنگینی می کرد.

نفس کشیدن برام سخت شده بود.

توی جنگل می دویدم و تا چشم کار می کرد درخت های سر به فلک کشیده بود.

صدای گرشا توی گوشهام زنگ می زد.

ترس و وحشت مثل ماری دور تنم تنیده بود.

با پاهای برهنه روی چمن ها می دویدم.

با حس کشیده شدن لباسم از پشت سر دیگه راه فراری برام باقی نموند.

شروع به جیغ کشیدن کردم. “بهم دست نزن …. بذار برم … خواهش می کنم …” اما هر دو دستش رو محکم دور تنم پیچیده بود و اجازه ی هیچ نوع حرکتی رو بهم نمی داد.

صدام تحلیل رفت. “ویهان میاد، میدونم”

صدای گرمش کنار لاله ی گوشم بلند شد.

-هییسس … آروم … من اینجام، اجازه نمیدم کسی اذیتت کنه.

با شنیدن صدای ویهان انگار روح به تن خستم برگشت. سرم و روی سینه ی ستبر و مردونه اش فشردم تا صدای هق هقم بلند نشه.

دستش و آروم روی کمرم نوازش گونه به حرکت درآورد. ضربان قلبش آروم و روی ریتم می تپید.

دلم می خواست بهش بگم نره، من از تنهائی می ترسم؛ اما میدونستم باید بره پیش خانواده اش!

چیزی که من حدود دو سال بود دیگه نداشتمش و فقط حسرتش همراهم بود.

نمیدونم کی به خواب رفتم اما تا لحظه ی آخر تو آغوش گرم ویهان بودم.

با سردرد چشم باز کردم و شقیقه هام و محکم فشردم، شاید کابوس دیدم! در اتاق آروم باز شد.

نرگس جون از لای در تو اتاق سرک کشید و با دیدنم لبخندی زد.

کامل وارد اتاق شد.

-خورشید خانومم که بیدار شده.

-صبح بخیر. صورتم و میان هر دو دستش گرفت.

-صبحت بخیر مادر … نبینم چشمهای خوشگلت غمگین باشه!

ویهان میره اما من هستم … دخترا هستن … غصه نخوری مادر.

سرم و روی سینه ی گرمش گذاشتم.

.بوی مادر می داد مثل بوی مامان هر وقت بغلم می کرد

انگار همه ی مامانها یه بو میدن؛ پس چرا زن عمو بوی مادر نمی داد؟

چرا انقدر از من و مامان متنفر بود؟

-بریم یه صبحونه ۴نفره بخوریم.

.سری تکون دادم و همراه نرگس جون از اتاق بیرون اومدم

-به درخواست آقا مجتبی رو تخت تو حیاط صبحانه رو آماده کردم.

یه آب به دست و صورتت بزن بیا.

-چشم، شما برید منم میام.

نرگس جون سمت در سالن رفت.

آبی به دست و صورتم زدم.

نگاهم تو آینه به صورتم افتاد.

یعنی ویهان دیشب اومده اتاقم؟!

چقدر این مرد و اذیت کردم و براش دردسر درست کردم. وارد حیاط شدم.

آقا مجتبی با خوشرویی ازم استقبال کرد.

نرگس جون داشت تو لیوان های کمر باریک دور طلائی چائی میریخت.

سنگینی نگاه ویهان رو احساس می کردم اما بابت رفتار دیشبم ازش خجالت می کشیدم.

نرگس جون: بشین کنار ویهان مادر.

نمیخواستم کنار ویهان بشینم اما با این حرف نرگس جون دیگه جایی برای فرار باقی نمی موند.

با فاصله ی کمی کنار ویهان نشستم.

نرگس جون چائی ها رو کنارمون گذاشت.

نگاهی به سفره انداختم.

همه چی برای خوردن بود. نرگس جون مشغول صحبت با آقا مجتبی شد.

صدای ویهان توی گوشم طنین انداخت.

-الان خجالت کشیدنت برای چیه؟

به خدا که این مرد ذهن آدم رو می خوند.

 

صورتم و کمی سمتش کج کردم.

نیم رخم سمتش بود.

-کی گفته من خجالت کشیدم؟

گوشه ی لبش از لبخند کم رنگی کمی کج شد.

-اگر خودت رفتار و احساست رو از هر کی بتونی پنهون کنی از من نمی تونی.

تمام رفتارت برای من مثل آینه است.

مات شدم از این حرفش.

-نیاز به خجالت نیست، تو دیشب حالت بد بود و نیاز به وجود کسی داشتی تا آرومت کنه.

یه چیز طبیعیه؛ هر کسی هم جای من بود میومد و آرومت می کرد.

نمیدونم چرا کلمه ی هر کسی جای من بود توی سرم یه خط قرمز انداخت.

دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد و بعد از صبحانه ویهان عازم بیرون رفتن شد.

جلوی در ایستاده بودم.

ویهان روی پاشنه ی پا چرخید.

-چمدونم رو برام می بندی؟

البته اگه زحمتی نیست!

-حتماً. با رفتن ویهان وارد اتاقش شدم.

اولین بار بود از وقتی که خونه ی نرگس جون اومده بودیم پا توی اتاق ویهان میذاشتم.

سبک و مدل اتاق شبیهه اتاق خودم بود فقط چیدمانش فرق می کرد.

چمدون کوچکی رو از روی کمد برداشتم.

در کمد رو باز کردم.

با دیدن کلی لباس مردونه اول تعجب کردم اما با یادآوری اینکه ویهان توی این خونه رفت و آمد داشت، دست از کنجکاوی برداشتم.

چند دست لباس اسپرت و کت و شلوار توی چمدون گذاشتم.

از داخل کشو چند دست لباس زیر برداشتم.

وقتی همه چی رو کامل چک کردم، با خیال راحت روی تخت دراز کشیدم.

با گذاشتن سرم روی بالشت عطر ویهان با یه بوی خاصی وارد مشامم شد.

به پهلو چرخیدم و سرم و توی بالشت بیشتر فرو کردم. تمام تخت بوی ویهان و میداد.

از اینکه داشت می رفت هجمی از دلتنگی توی قلبم سرازیر شد. ویهان فقط یه پسردائی نبود.

برای منی که هیچ کس و نداشتم، ویهان همه کسم بود.

نمیدونم چی شد چشمهام گرم خواب شدن و نفهمیدم چطور خوابم برد.

با حس چیزی لای موهام چشمهام و باز کردم.

عطر ویهان بیشتر از هر وقتی مشامم رو پر کرد.

چشمهام بالا اومد و روی ویهانی که با فاصله کنارم، لبه ی تخت نشسته بود افتاد.

کمی هول کردم و سریع روی تخت نشستم.

طره مویی که افتاده بود روی صورتم رو پشت گوش زدم. -سلام. کی اومدی؟

-علیک سلام خوابالو! تازه.

گوشه ی لبم و به دندون کشیدم و برای توجیه کردن ویهان سریع لب باز کردم.

-چمدونت رو جمع کردم … نمیدونم چی شد یهو خوابم برد.

از لبه ی تخت بلند شد.

-عیب نداره، نمی خواستم بیدارت کنم.

از تخت پایین اومدم.

-نه دیگه، باید بلند می شدم. سمت پنجره رفت.

پشت سرش قرار گرفتم.

-خودتم یه نگاه بنداز ببین چیزی کم نیست؟

رو پاشنه ی پا سمتم چرخید.

فاصله ی بینمون به صفر رسید.

نگاهش پایین اومد و روی چشمهام قفل شد.

توی چشمهای رنگیش انگار چیزی بود اما نمیدونستم چی! بازوهامو توی دستهاش گرفت.

گرمی دستهاش رو از روی لباس هم احساس می کردم.

-یه قولی بهم میدی؟

گنگ فقط نگاهش کردم.

لبهام به هم قفل شده بودن.

-قول بده در نبود من خیلی مراقب خودت باشی … تنها از خونه بیرون نرو … هوس اینکه بخوای به ایران زنگ بزنی اصلاً به سرت نزنه! سعی می کنم هر چی زودتر بیام و بهت سر بزنم.

بدون اطلاع من کاری انجام ندی!

سرم و به معنی باشه تکون دادم.

آروم روی دماغم زد.

-زبونتو موش خورده که کله ی به این بزرگی رو تکون میدی اما زبون یه مثقالی رو نه؟

یا شاید میخوای من و از شنیدن صدات محروم کنی؟

ابروئی بالا دادم.

-هیچکدوم!

-پس چرا ساکتی؟

پشت بهش کردم.

-چون هیچ زبونی نمی تونه محبت هایی که در حقم کردی رو جبران کنه.

سریع از اتاق بیرون اومدم. این روزها چقدر دل نازک شده بودم! با کوچکترین حرفی بغض به گلوم چنگ می زد و چشمهام بارونی می شدن.

هوا سردتر از روزهای قبل شده بود و بارون نم نم می بارید.

نرگس جون و آقا مجتبی توی خونه با ویهان خداحافظی کردن.

ازم خواستن تا جلوی در همراه ویهان برم. پانچوی بافتم رو محکم دورم پیچیدم. ویهان اورکت مشکی تنش بود.

چمدون مشکی کوچکش رو راننده توی صندوق عقب گذاشت.

به در آهنی تکیه دادم و نگاهمو به حرکات راننده ی ویهان دوختم.

نمیدونستم آیا دوباره ویهان و می بینم یا نه! با قرار گرفتن ویهان جلوم از در فاصله گرفتم و سرم و برای دیدنش کمی بالا آوردم.

ویهان یه سر و گردن ازم بلند تر بود.

-به شیرین گفتم بهت سر بزنه و گاهی با هم بیرون برید. هوا داره سرد میشه، مراقب باش و لباس گرم بپوش.

-بچه که نیستم انقدر داری سفارش می کنی! بهتره خودت مراقب خودت باشی، ایرانم هوا داره سرد میشه.

-نگران من نباش.

-توام نگران من نباش، قول میدم مراقب خودم باشم.

با صدای راننده که مشخص بود حوصله اش سر رفته، ویهان دستم و فشرد و روی صندلی جلو جای گرفت.

دستی رو هوا براش تکون دادم و تا خارج شدن ماشین از کوچه، نگاهم و به ماشین دوختم. شدت بارون زیاد شد.

وارد خونه شدم. از همین الان نبود ویهان توی خونه بهم دهن کجی می کرد. روی تخت توی حیاط نشستم.

نگاهم و به درخت های توی حیاط دوختم. نرگس جون با فاصله ی کمی کنارم نشست.

همچنین ببینید

رمان دیازپام پارت ۴۰

-چی؟ -هی هاویر، چته؟ -اووف اسپاکو، اووف … -میگی چیکار کنم؟ این شغل منه. -آره …

یک دیدگاه

  1. سه روز گذشته
    هنوز پارت جدید از هیچ رمانی نزاشتيد😒

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan