دوشنبه , شهریور ۲۵ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا / رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۷

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۷

 

نمیخواستم تا چیزی قطعی نشده نورا از چیزی خبردار شه به همین دلیل درحالیکه ازش فاصله میگرفتم گوشی رو کنار گوشم گذاشتم و آروم زمزمه کردم :

_چه خبر !!

صدای شادش توی گوشی پیچید که با خوشحالی مدام میگفت :

_پیداش کردم قربان !

لبخندی روی لبهام نشست و با هیجان گفتم :

_راست میگی ؟!

با سرفه ای گلوش رو صاف کرد و گفت :

_آره قربان خودم شخصا اومدم دنبالش!

از زرنگی جان خوشم میومد هر وقت کاری بهش میسپردم صد در صد انجامش میداد و از زیر کار در نمیرفت با تحسین صداش زدم و گفتم :

_آفرین … حالا مطمعنی خودشه ؟!

با لحن اطمینان بخشی گفت :

_بله قربان مطمعنم… الانم نزدیک خونش توی ماشین نشسته ام

دستپاچه خوبه ای زیرلب زمزمه کردم که تازه نگاهم به چشمای کنجکاو نورا خورد که چطور با دقت خیرمه !

برای اینکه به چیزی شک نکنه صاف ایستادم و درحالیکه گوشه ابروم رو میخاروندم جدی خطاب بهش گفتم :

_باشه حواست بهش باشه و منتظر خبری از من باش !

_چشم قربان !

گوشی رو قطع کردم و خواستم از اتاق بیرون برم که نورا صدام زد و سوالی پرسید :

_چیزی شده امیر ؟!

زبونی روی لبهام کشیدم و بی تفاوت گفتم :

_نه میخوای چی شده باشه ؟!

اشاره ای به گوشی توی دستم کرد و گفت :

_آخه‌ یه طوری حرف میزدی که فکر ک….

توی حرفش پریدم و همونطوری که به طرفش میرفتم با لحن اطمینان بخشی گفتم :

_آهان اون رو میگی؟ با یکی از کارمندای شرکت بودم ازش خواستم در نبودم حواسش به حساب کتاب ها باشه…همین !

دستم دور بازوهاش گذاشتم نگاهم توی صورتش چرخوندم و گفتم :

_برای هرچیز کوچیکی خودت رو ناراحت نکن باشه عزیزدلم !

سرش رو به تایید حرفم تکون داد ولی هنوزم از صورتش سردرگمی و ناراحتی میبارید ، برای اینکه حالش رو عوض کنم دستی به بالا تنه نیمه برهنه لباس عروسش کشیدم و گفتم :

_نمیخوای این لباس رو عوض کنی ؟ بابا منم آدمم دیگه دلم ضعف رفت !!

ریز ریز خندید و مظلوم گفت :

_خیلی دوسش دارم

بوسه ای روی پیشونیش نشوندم و با عشق کنار گوشش زمزمه کردم :

_به زودی باز تنت میکنی اونم توی روز عروسی !

با هیجان نگام کرد :

_یعنی واقعا عروسی میگیریم ؟!

چپ چپ نگاش کردم یعنی فکر میکرد من همینطوری میزارم حسرت به دل بمونه وقتی میدونم بزرگترین آروزی هر دختری پوشیدن لباس عروسه!

_معلومه که میگیریم مگه میزارم حسرت تو دل خانومم بمونه !؟

یکدفعه با هیجان دستاش دور گردنم حلقه کرد و درحالیکه ازم آویزون میشد بلند گقت :

_عاشقتم مرسی !!

دستام رو دور کمرش حلقه کردم و توی بغلم چرخوندمش که قهقه اش بالا گرفت و من هزار مرتبه مردم و زنده شدم با شنیدن صدای خندهاش !!

بالاخره راضی شد با امید روز عروسی لباس تنش رو با لباس خونگی راحتی عوض کنه و باز توی بغلم آروم بگیره

توی رختخواب دستی به موهای لطیفش کشیدم و همش فکرم درگیر این بود که فردا اول وقت باید بهونه ای برای رفتن به شمال پیدا کنم

” نــــــورا “

صبح که از خواب پا شدم با دیدن صورت امیرعلی که درست مقابل صورتم بود لبخندی زدم و آروم نوک انگشتم رو نوازش وار روی صورتش کشیدم

پلکاش تکونی خورد که دستم رو بی حرکت گذاشتم ، چشمم که به لبهای درشت و قلوه ایش خورد آب دهنم رو قورت دادم و بی اختیار دستمو روشون کشیدم

دلم طعم ترش و شیرین لباش رو میخواست بیقرار روش خم شدم ولی هنوز لبام روی لباش قرار نگرفته بود که پشیمون از اینکه الان بیدار میشه خواستم عقب بکشم

ولی دلم نمیومد… یه کوچولو میبوسیدمش مگه چی میشد فکر نکنم بیدار بشه !

دلم رو به دریا زدم ، چشمام رو بستم آروم لبام روی لباش گذاشتم که با حسشون قلبم شروع کرد به تند تند تپیدن ، خواستم عقب بکشم که یکدفعه دستش پشت گردنم نشست و صدای خواب آلودش توی گوشم پیچید :

_کجا عروسک ؟!

و تا بخوام حرکتی بکنم لباش با فشار روی لبام گذاشت و به شدت شروع کرد به بوسیدنم ، با حس حرکت دستاش روی بدنم بی اختیار آ… آرومی توی دهنش گفتم

که جونمی گفت و روی تخت انداختم و درحالیکه روم خیمه میزد با چشمای خمار گفت :

_دیگه نمیتونم خودم رو کنترل کنم … اجازه میدی خانومم ؟!

با نفس نفس آب دهنم رو به سختی قورت دادم و سرم رو به نشونه تایید تکون دادم

لبخندی زد و همونطوری که سرش توی گودی گردنم فرو میکرد آروم زمزمه کرد :

_فدای خانوومم شم !

خواستم جوابی بهش بدم که باز کاری کرد که ‌آ…م بلند شد بی اختیار دستام دور گردنش حلقه کردم

نمیدونم چند دقیقه اس که توی بغلش آروم گرفتم و سرم روی سینه برهنه اش گذاشتم و امیرعلی هم در حال نوازش موهام بود که یکدفعه و بدون هیچ مقدمه ای گفت :

_امروز عصری احتمالا میرم شمال و چند روزی نیستم !

با تعجب سرم رو بالا گرفتم و سوالی پرسیدم :

_چی ؟! چرا میخوای بری ؟؟

موهای توی صورتم رو کنار زد و درحالکیه سعی داشت به آرامش دعوتم کنه به آرومی گفت :

_یه قرار کاری کاری مهم دارم عزیزم

نگاه نگرانم رو توی صورتش چرخوندم و با لُکنت لب زدم :

_می…میشه من رو هم با خودت ببری !

سرش رو یه کم بلند کرد و با خنده بوسه ای روی گونه ام گذاشت

_نه نمیشه عروسک !

ناراحت با لب و لوچه آویزون نالیدم :

_چرا آخه ؟؟

_عزیزم برای تفریح که نمیخوام برم برای کاره ، اگه تو بیای خسته میشی باید تنهایی بمونی توی خونه و من همش نگرانتم و تمرکز ندارم ولی اینجا مامان اینا هستن من خیالم راحته از بابتت !

با اینکه ناراحت شده بودم ولی به اجبار زیرلب باشه ای زمزمه کردم ، ملافه رو کنار دادم که بلند شدم ولی با حلقه شدن دستاش دور کمرم اجازه این کارو بهم نداد

_عروسک من ناراحت شده ؟؟

لب پایینم زیر دندون کشیدم و صادقانه سرم رو به نشونه آره تکون دادم که باز توی آغوشش کشیدم و درحالیکه بوسه ای روی موهام میزد گفت :

_اگه امکانش بود مطمعن باش با خودم میبردمت !

در جوابش سکوت کردم و چیزی نگفتم که بعد از چند دقیقه بلند شد و درحالیکه به سمت حمام میرفت خطاب بهم گفت :

_من برم یه دوش بگیرم و بیام آماده شم !

با ناراحتی بالشتش رو توی بغلم گرفتم و درحالیکه سرم رو توش فرو میکردم بوی عطرش رو عمیق نفس کشیدم

من چطور میخواستم چند روز نبودنش رو تحمل کنم درحالیکه تا این حد وابستشم !!

دیووونه نشم خوبه !

همه خانوادش از اینکه قراره چند روزی بره شمال تعجب کرده بودن و همش ازش میپرسیدن این چه قرار کاریه مخصوصا پدرش سوالای جور واجور ازش میپرسید

و باعث شد بود بدجور ترس به دلم بیفته و با استرس خیرشون بشم تا بفهمم ماجرا از چه قراریه !

امیرعلی تا نگاهش بهم خورد به طرفم اومد کلافه نگاهش توی صورتم چرخوند و گفت :

_این چه حالیه تو داری؟؟ الان من چطوری تو رو اینجوری بزارم و برم

بدون توجه به سوالش با ترس زمزمه کردم :

_تو رو خدا نرو … نمیدونم چرا استرس دارم

دستام رو گرفت و درحالیکه نوازششون میکرد با آرامش گفت :

_مگه میخوام برم چیکار کنم که اینطوری رنگت پریده ، همینجاس نزدیکه زود میرم کارام میکنم برمیگردم باشه ؟؟

به اجبار سری به نشونه تایید براش تکون دادم که بوسه ای روی موهام نشوند و با خدافظی کوتاهی چمدونش رو برداشت و از خونه بیرون زد

 

بی اختیار دلم عین سیر و سرکه میجوشید و بیقرار بودم ، طوری که آروم و قرار نداشتم که یک جا بمونم و همش توی خونه راه میرفتم

فکر نمیکردم تا این حد به امیرعلی وابسته باشم که هنوز چند ساعت نگذشته نتونم دوریش رو تحمل کنم و اینطوری مثل مرغ سرکنده از این گوشه خونه به اون گوشه خونه برم

نرگس چون با دیدن بی قراریام به طرفم اومد و در حالیکه به آرامش دعوت میکرد با مهربونی گفت :

_ میشه آروم باشی عزیزم…. برات خوب نیست این همه استرس!

خجالت زده نگاه ازش گرفتم ، سرم رو پایین انداختم و گفتم:

_ ببخشید… ولی دست خودم نیست بخدا !؟

با مهربانی نگام کرد و گفت :

_ باشه عزیزم حالا بیا بریم یه کم استراحت کن

میدونستم اگه توی خونه بمونم از شدت دلتنگی و اضطراب رو به غش و ضعف میرم پس باید هر طوری شده خودم رو سرگرم کنم به همین دلیل بیمارستان بهترین گزینه بود نیم‌نگاهی به نرگس جون انداختم و گفتم:

_حالا که امیرعلی خونه نیست بهتره منم برگردم سر کارم !

با تعجب نگام کرد و سوالی پرسید:

_با این حال و روزی که داری میخوای بری سرکار ؟؟

سری به نشونه تایید حرفاش تکون دادم که نگران ادامه داد :

_ولی عزیزم باید بمونی استرا….

توی حرفش پریدم و با ناراحتی گفتم :

_نه بمونم خونه بدتر عصبی میشم !

نگاه نگرانش رو توی صورتم چرخوند و به اجبار درحالیکه غیرمستقیم رضایت خودش رو اعلام میکرد با تاکید گفت :

_ولی به شرطی که خودت رو خسته نکنی و زود بیای خونه باشه ؟؟

با لبخند سری به نشونه تایید حرفاش تکون دادم که بوسه ای روی گونه ام نشوند و ادامه داد :

_مواظب خودت باش دیگه تاکید نکنما !

از اینکه تا این حد نگرانم بودن و من رو جزیی از خانوادشون میدونستن از ته دل خدا رو شاکر بودم ، پس بی اختیار بغلش کردم و درحالیکه بوی عطر مادرانه اش رو عمیق نفس میکشیدم کنار گوشش زمزمه کردم :

_خیلی ممنونم ازتون !!

دستش رو نوازش گر پشتم کشید و گذاشت توی بغلش آروم بگیرم

بعد از چند دقیقه بالاخره ازش جدا شدم و درحالیکه به طرف اتاقم میرفتم تا آماده شم آروم خطاب بهش گفتم :

_سعی میکنم زود بیام نگران نباشید

بعد از اینکه آماده شدم یکی از رانندهای امیرعلی من رو به بیمارستان رسوند و بالاخره بعد از چند روز مرخصی تونستم سر کارم برگردم

هرکدوم از بچه ها من رو میدیدن با خنده و شوخی سر به سرم میزاشتن که نکنه ازدواج کردی و رفتی ماه عسل که نیومدی !

توی دلم پوزخندی به خوش خیالیشون زدم هه…ماه عسل !

اگه میدونستن دارم توی چه بدبختی دست و پا میزنم اینطوری نمیگفتن ، بیخیال سری تکون دادم و بعد از اینکه روپوشم رو تنم کردم مشغول کارم شدم

میخواستم خودم رو سرگرم کنم تا بدبختی هایی که توش گرفتارم رو از یاد ببرم و از طرفی بتونم دوری امیرعلی رو تحمل کنم

بالای سر یکی از مریض ها مشغول بودم که با شنیدن اسمم توسط کسی که تمام مدت ازش فراری بودم و یه طورایی کلافه ام میکرد چشمام روی هم فشار دادم

_باورم نمیشه نورا خودتی ؟!

به اجبار به طرفش چرخیدم و عصبی از اینکه کی بهش اجازه داده من رو به اسم کوچیک صدا بزنه عصبی گفتم :

_آقای راد خواهش میکنم این چه طرز صحبته ؟!

با چشم و ابرو به اطراف اشاره کردم ، دلم نمیخواست الکی توی محیط کارم برام حرف دربیارن و بگن که با آریا راد در ارتباطه و فکرای غلط در موردم بکنن

ولی اون بی اهمیت به حرفای من با چشمای که از خوشی برق میزدن نزدیکتر شد و گفت :

_کجا بودی تو دختر ؟؟! خیلی خوشحالم که میبینمت این مدت نبودی حا….

واه انگار به سرش زده باشه هرچی من میگفتم بیفایده بود و بدتر میکرد عصبی دستم رو جلوش گرفتم و نزاشتم بیشتر از این ادامه بده و با حرص گفتم :

_یه مشکلی داشتم نتونستم بیام همین و دلیلی برای این همه صمیمیت شما نمیبینم

عصبی از کنارش خواستم بگذرم که با حرفی که زد ناباور سرجام موندم و با تعجب به طرفش چرخیدم

 

_چه مشکلی ؟؟!!

این به چه جراتی همچین سوالی از من میپرسید ؟ واه هرچی هیچی بهش نمیگم پرروتر میشه

دستامو به کمر زدم و سوالی پرسیدم:

_مگه به شما مربوطه !!

نگاهش رو توی چشمام چرخوند و با دیدن حالت تهاجمیم تو گلو خندید و درحالیکه بهم نزدیک میشد گفت :

_باید گستاخی من رو ببخشید که توی زندگیتون فضولی میکنیم ولی چند روزی نبودید نگرانتون شدم برای همین پرسیدم

صورتم رو ازش برگردوندم و بی اهمیت خطاب بهش گفت :

_نپرسید جناب !

چشماش از این همه پررویی من گرد شد و ناباور گفت :

_انگار منظورم من رو بد متوجه شدید ولی من قصد….

بسه هر چی چیزی بهش نگفتم کلافه دستم رو جلوش گرفتم و گفتم:

_من کاری به اینکه شما چه قصد و نیتی دارید ندارم ولی این صمیمیت بیش از حدتون داره من رو آزار میده !

دستی به صورتش کشید و با ناراحتی گفت :

_میدونم کارهام اشتباس ولی ….

نگاهش رو به چشمام دوخت و ادامه داد :

_از روزی که شما رو دیدم هیچ کنترلی روی رفتارهای خودم ندارم باید من رو ببخشید ولی فکر کنم دارم بهتون علاق….

برای اینکه بیشتر ادامه نده توی حرفش پریدم و دستپاچه گفتم :

_م… من باید برم !

و بدون اینکه بزارم چیز دیگه ای بگه با قدمای بلند ازش فاصله گرفتم و نمیدونم چطوری خودم رو به اتاقم رسوندم درو بستم و با نفس نفس بهش تکیه دادم

با یادآوری حرفاش از شرم گونه هام سرخ شد حس میکردم حرارت داره از بدنم بیرون میزنه با دست شروع به باد زدن خودم کردم

ولی بیفایده بود و حس میکردم چطوری حرارت بدنم لحظه به لحظه داره اوج میگیره ، با وجود امیرعلی اون چطور جرات کرده به من ابراز علاقه کنه

دستمو پشت گردنم گذاشتم و عصبی چرخی دور خودم زدم…!

لعنتی مقصر خودم بودم ، خودم بهش رو دادم…. آره !
از روز اول نباید میزاشتم تا این حد پاشو از گیلیمش درازتر کنه

ولی میدونم چطور سرجاش بنشونمش بزار دفعه بعد نزدیکم بیاد اون وقت میدونم چطوری جوابش رو بدم !

با این فکرا تا حدودی خودم رو آروم کردم و بیقرار پشت میزم نشستم و سعی کردم تا پایان ساعت کاری بیشتر توی اتاقم باشم

چون فعلا حوصله کلکل با دکتر آریا رو نداشتم ، بالاخره ساعت کاری تموم شد و با تنی خسته از بیمارستان بیرون زدم ولی هنوز چند قدمی تا سرخیابون برای گرفتن تاکسی برنداشته بودم

که با توقف ماشینی دقیق جلوی پام یک قدم به عقب برداشتم و با ترس دستمو روی سینه ام که با شتاب بالا پایین میشد گذاشتم

چشمام رو بستم و از ترس عرق سردی روی تنم نشسته بود که با شنیدن صدای آشنایی کسی که مدام صدام میزد چشمام باز کردم

_خوبید نورا خانوم ؟؟ ببخشید ترسوندمتون

این که راننده امیرعلی بود ، دستم رو جلوش گرفتم و با خستگی لب زدم :

_چیز مهمی نیست فقط زودتر من رو برسون خونه !!

_چشم خانوم!

در ماشین رو باز کرد ولی هنوز قدمی برنداشته بودم که با شنیدن صدای آریا که راننده رو مخاطب قرار داده بود خشکم زد

_جناب کی باشن ؟!

نه این بچه پررو نمیخواست ول کن من بشه و اینطوری که پیش میر فت میخواست توی همه چیز زندگی من دخالت کنه عصبی و با دستای مشت شده به طرفش چرخیدم

 

با خشم گفتم :

_چیزی شده جناب راد ؟؟

با تعجب نگاهش رو به راننده دوخت درحالیکه ابروهاش رو توی هم گره میزد گفت:

_فکر کردم مزاحمتون شدن !

چشم غره ای بهش رفتم و برای اینکه حالش رو بگیرم که برای همیشه دورم رو خط بکشه بیخیال گفتم :

_نه راننده شخصی شوهرمه !

خیره صورتش بودم ببینم چه عکس العملی نشون میده که برای چندثانیه مات و مبهوت موند و انگار حتی نفس نمیکشه پلکم نمیزد و با بهت نگاهش رو به من دوخته بود

از خیره بودنش خوشم نمیومد عصبی دستم رو جلوش تکونی دادم و گفتم :

_حالتون خوبه ؟؟

بالاخره به خودش اومد و درحالیکه معلوم بود دستپاچه شده بهم نزدیکتر شد و با لُکنت گفت :

_در…درست شنیدم ؟؟ گفتید ش..شوهر

دست به سینه ابرویی بالا انداختم و برای اینکه بیشتر اذیتش کنم بلند گفتم :

_بـــــــله !

چشماش شد دوکاسه خون و با بُهت زیرلب زمزمه کرد :

_دارید دروغ میگید مگه نه !!

کلافه نگاهم رو به اطراف چرخوندم و با درموندگی گفتم :

_آخه چه دلیلی داره من به شما دروغ بگم آقای راد ؟؟!

بی اهمیت بهش اشاره ای به راننده کردم که زود فهمید با قدمای بلند به طرف ماشین رفت و در رو برام باز کرد

منتظر موند تا سوار شم ، به طرف ماشین رفتم که آریا میونه راه صدام زد و با صدای لرزونی گفت :

_فقط یه سوال ؟!

پشت بهش منتظر ایستادم که صدای قدماش که بهم نزدیک میشد به گوشم رسید

_شوهرت اون پسریه که اونروز باهام درگیر شد ؟!

از نیم رخ نگاهی بهش انداختم و یه کلمه لب زدم :

_آره !؟

با صدای خفه ای گفت:

_ امیدوارم خوشبخت بشید !

ممنومی زیرلب خطاب بهش گفتم و با عجله سوار ماشین شدم که راننده در رو بست زود ماشین رو دور زد و پشت رل نشست

با حرکت ماشین سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمای خسته ام روی هم گذاشتم ، نفس عمیقی کشیدم بالاخره پرونده آریا هم بسته شد

که با یادآوری امیرعلی بازم دلم گرفت ، دلم براش تنگ شده بود و حتی نمیدونستم الان توی چه حالیه !!

از وقتی که از خونه بابام بیرون زدم نمیدونستم گوشیم رو کجا انداختم که الان حداقل باهاش با امیرعلی تماس بگیرم

کلافه نگاهم رو به بیرون دوختم که با توقف ماشین به خودم اومدم و خسته پیاده شدم به طرف عمارت راه افتادم

در ورودی رو باز کردم و خسته قدمی داخل گذاشتم که نرگس جون رو نگران درحالیکه توی پذیرایی قدم برمیداشت دیدم

با شنیدن صدای در سر بلند کرد و با دیدنم با عجله به طرفم اومد و دستپاچه گفت :

_چرا دیر کردی تو مادر ؟؟ بچم از دست رفت از بس داد و هوار کرد

با چشمای گشاد شده از ترس لب زدم :

_مگه امیرعلی زنگ زده؟؟ چشه چی شده؟؟

یکدفعه با چیزی که نرگس جون گفت خشکم زد

 

_تا فهمید تو با این حالت پاشدی رفتی بیمارستان از پشت گوشی اینقدر داد و هوار کرد که مطمعنم گلوی بچم درد گرفته !

چنان با سوز و گدازی این حرفا رو میزد و اشک توی چشماش جمع شده بود که بجای اینکه ناراحت باشم یکدفعه قهقه ام بالا گرفت و بی اختیار شروع کردم به خندیدن

نرگس جون با تعجب نگاهم کرد فکر میکرد دیوونه شدم البته حقم داشت اون داشت ناله میکرد من اینطوری داشتم بلند بلند میخندیدم

دستم رو جلوی دهنم گرفتم و درحالیکه سعی میکردم جلوی خندیدم رو بگیرم میون خنده با شرمندگی بریده بریده گفتم :

_مع….معذرت میخوام نرگسی !

آب دهنم رو قورت دادم و درحالیکه انگشتم رو گوشه چشمم میکشیدم با خنده ادامه دادم :

_ولی وقتی اونطوری تعریف امیرعلی رو دادید توی ذهنم تصورش کردم و دست خودم نبود بی اختیار خندم گرفت

با اینکه هنوزم مجاب نشده بود ولی شونه هاش رو با بی تفاوتی بالا انداخت و گفت :

_باشه دخترم !

صاف سر جام ایستادم و با شیطنت به نرگس جون گفتم:

_ولی میدونید از چی دارم حال میکنم ؟؟

با چشمای ریز شده سوالی پرسید :

_چی ؟!

چشمکی بهش زدم و با شوق گفتم :

_از اینکه اینقدر بهش التماس کردم من رو با خودش نبرد حالا از اینکه دستش بهم نمیرسه داره آتیش میگیره

مشتم رو به سینه ام کوبیدم و با سوز دل ادامه دادم :

_واااای واااای آقا امیر بسوز که حقته… چون من رو خیلی سوزوندی

توی حال و هوای خودم بودم و با شدت به سینه ام میکوبیدم که با شنیدن صدای قهقه های نرگس جون بی حرکت موندم

با تعجب خیره اون که چنان از ته دل قهقه میزد شدم که پدرجون و آینازم به سالن اومدن و با تعجب پرسیدن :

_چیه ؟؟ انگار خوب کیفتون کوکه صدای خندهاتون کل خونه رو برداشته ؟؟!

نرگسی با انگشت من رو نشون داد و با خنده گفت :

_دارم به این بچه ها میخندم … امان از دستشون !!

دستی به لبهاش کشید و سعی داشت خندش رو بخوره ولی تا چشمش به من میخورد باز خندیدنش از سر گرفته میشد به طوری که نمیتونست خودش رو کنترل کنه و آویزون پدرجون و آیناز شده بود و اونام کنجکاو شده بودن که بدونن چی شده !!

بی تفاوت دستامو به سینه زدم و ماجرا رو براشون تعریف کردم که حالا اونام داشتن به لجبازی بین من و امیرعلی میخندیدن که اینطوری همو دوست داریم و تحمل یه ثانیه دوری هم رو نداریم ولی بازم اینطوری باهم کلکل میکنیم و هیچ کدوممون حاضر نیست کوتاه بیاد

من با وجود اینکه گفته بود خونه بمونم و استراحت کنم امروز با لجبازی بیمارستان رفتم و یه طورایی میخواستم باهش لج کنم و حرصش رو دربیارم

وقتی که خوب خندیدن ، خستگی رو بهونه کردم و خواستم به اتاقم برگردم که با بلند شدن صدای گوشی و شنیدن اسم امیرعلی از زبون آیناز بی اختیار پاهام به زمین چسبیدن

_سلاممم خوبی داداش ؟؟!

نیم نگاهی به من انداخت و مرموز خطاب به امیرعلی گفت :

_آره ….چطور ؟!

نمیدونم چی بهش گفت که آیناز توی جاش تکونی خورد و با لحن مشکوکی خطاب بهش گفت :

_فکر نکنم !

من داشتم اینجا جون میدادم ببینم چی دارن میگن این آیناز اینطوری داشت برای من فیلم بازی میکرد ، آب دهنم رو قورت دادم و با کنجکاوی گوشام رو تیز کردم

آیناز آهانی زیر لب خطاب به امیرعلی زمزمه کرد و بعد از چند ثانیه در حالیکه با چشمای گرد شده گوشه ناخنش رو زیر دندوناش فشار میداد به زمین خیره شد و گفت :

_واه…مطمعنی داداش ؟!

نرگس جون که بدتر از من داشت از فضولی غش میکرد به پهلوی آیناز کوبید و سوالی پرسید :

_چی شده ؟؟ داداشت داره چی میگه ؟!

ولی آیناز گوشی رو به خودش نزدیکتر کرد و مقابل چشمای متعجب همه روی مبل توی خودش جمع شد و تقریبا پشت بهمون کرد و زیرلب آروم چیزایی توی گوشی زمزمه میکرد

دیگه مغزم داشت از این کاراش سوت میکشید ، یعنی چی ؟!

غلط نکنم اینا دارن یه چیزی رو پنهون میکنن … نکنه درباره همین سفر یهویی و مرموزش باشه

با این فکر با قدمای بلند به طرف آیناز رفتم و تا به خودش بیاد با یه حرکت گوشی رو از دستش گرفتم و دم گوشم گذاشتم

که صدای امیرعلی توی گوشی پیچید و با شنیدن چیزایی که داشت میگفت چشمام گرد شد و ناباور جیغ کشیدم :

_چـــــــی؟؟!

🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃

همچنین ببینید

رمان

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۲

  حس میکردم قلبم توی دهنم میزنه ، دستام از شدت استرس میلرزیدن نمیدونم چطوری …

۲ دیدگاه

  1. پارت جدیدو کی میزارین پس؟؟!

  2. امروز پارت ۵۸ رو نمیزارین؟:)

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *