دوشنبه , شهریور ۲۵ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا / رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۶

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۶

 

دستش رو به شدت پس زد و با صدای گرفته توی صورتش فریاد زد :

_بهم نزدیک نشووو !!

نورا همونطوری جمع شده سرجاش خشکش زده بود و هیچ عکس العملی نشون نمیداد

نه این پدر و مادر قصد کوتاه اومدن نداشتن ، با ناراحتی جلو رفتم و برای اینکه بیشتر از این آزار و اذیت نشه دستش رو گرفتم و کمکش کردم بلند شه

ولی بی فایده بود و انگار با چسب به زمین چسبونده باشنش تکونی نخورد ، آروم خم شدم و کنار گوشش زمزمه کردم :

_نورا … عزیزم پاشو !!

دستای لرزونش روی دستم گذاشت و با بغض زمزمه کرد :

_و..ولم کن !!

باز میخواست لج کنه ، نوچی زیرلب زمزمه کردم و با یه حرکت دستام دور شکمش حلقه کردم و به زور بلندش کردم

تقلا کرد ازم جدا شه ولی وقتی که دستام رو زیر زانوش زدم و توی بغلم کشیدمش بی جون هقی زد و دست از تقلا برداشت

نیم نگاهی به صورت رنگ پریده اش انداختم و با ناراحتی خطاب به پدر و مادرش گفتم :

_باشه حالا هی به خودتون تلقین کنید که دیگه به عنوان بچتون قبولش ندارید…. ولی بدونید اون زن منه و روی تخم چشمام جا داره

با افسوس سری تکون دادم و ادامه دادم :

_هر وقتی پشیمون شدید و دلتون برای دختر و نوتون تنگ شد بدونید که در این خونه همیشه به روتون بازه !

و بدون اینکه منتظر حرفی از جانبشون باشم با قدمای بلند ازشون فاصله گرفتم و از پله ها بالا رفتم

نورا توی بغلم آروم گرفته بود و هر از گاهی هق هق های ریزی از دهنش بیرون میومد ، بقیه توی پذیرایی نشسته بودن و با دیدنمون بلند شدن و خواستن به طرفمون بیان که دستم رو بلند کردم

و درحالیکه به حال بد نورا اشاره میکردم آروم بهشون اشاره کردم جلو نیان ، مامان سری به نشونه تایید تکون داد که به طرف اتاقم رفتم

فعلا نورا توی حالای نبود که بتونه سوالا و کنجکاوی دیگران رو جواب بده و فقط به آرامش نیاز داشت

روی تخت خواب خوابوندمش و درحالیکه موهای توی صورتش رو کنار میدادم زیرلب زمزمه کردم:

_همه چی رو درست میکنم …باید درست شه حداقل بخاطر توام شده !!

درحالیکه نگاهم به نورای بیحال روی تخت بود با فکری که به ذهنم رسید گوشی رو از جیبم بیرون کشیدم و شماره جان رو گرفتم که صدای خسته اش توی گوشم پیچید

_بله قربان !

ملافه روی تن نورا کشیدم و درحالیکه از اتاق خارج میشدم خطاب بهش گفتم:

_خیلی سریع اطلاعات کاملی از یه نفر میخوام

سرفه ای کرد و با صدای خفه لب زد :

_چشم ، فقط کافیه اسمش رو بگید

اسمش ؟ لعنتی من هیچی ازش نمیدونستم فقط یه چیزایی کمرنگی از اینکه شریک و دوست صمیمی پدر نورا بوده و سرش کلاه گذاشته و همه بدهکاری ها رو گذاشته گردنش در رفته تنها اینا رو میدونستم …

در اتاق رو آروم بستم و همونطوری که کلافه توی راهرو راه میرفتم با ناراحتی گفتم:

_ولی مشکل اینجاس که تقریبا هیچی ازش نمیدونم فقط….

مکثی کردم که کنجکاو سوالی پرسید :

_فقط چی … ؟!

چنگی توی موهام زدم و با حرص گفتم :

_فقط اسم شرکتی که با پدر خانومم شریک بودن رو میدونم با اون میشه کاری کرد درسته ؟! یعنی به کارت میاد !؟

_تو فکر نباشید قربان هر طوری شده پیداش میکنم

به جان اعتماد داشتم و میدونستم که حتما سرنخی ازش برام پیدا میکنه ، با این حرفش لبخندی روی لبهام جا خوش کرد

با امیدی که توی دلم روشن شده بود اسم و آدرس شرکت پدر نورا رو براش گفتم و اونم یادداشت کرد ، دستمو توی جیب شلوارم فرو کردم و جدی گفتم :

_باشه پس منتظرم چیزی دست گیرت شد خبرم کن !

_چشم حتما قربان !

گوشی رو قطع کردم و درحالیکه توی دستم فشارش میدادم زیرلب زمزمه کردم :

_تو تنها برگه برنده منی …هرجور شده باید پیدات کنم!

 

با اخمای درهم از پله ها پایین اومدم و کنار بقیه توی پذیرایی نشستم که مامان دستم رو گرفت و با ناراحتی گفت:

_صدای پدرو مادرش رو شنیدیم ولی نیومدیم پایین که مشکلی پیش نیاد پسرم!

تشکر آمیز نگاش کردم و زیر لب ممنونمی زمزمه کردم که خودش رو به بیشتر به طرفم کشید و سوالی پرسید :

_حال نورا چطوره ؟!

با یادآوری اینکه تموم این روزا نورا توی فشارعصبیه اخمام توی هم رفت

_مثل همیشه بد …میخوای چطور باشه مامان ؟!

لب پاینش رو زیر دندون کشید و درحالیکه نفسش رو آه مانند بیرون میفرستاد گفت :

_خدا کنه زودتر این مشکلان حل بشن وگرنه این دختر از پا درمیاد

خودمم از اینکه حالش بد شه و بدن ضعیفش نتونه از پس بچه ای که توی شکمشه بربیاد و بلایی سرش بیاد همش داشتم عذاب میکشیدم و ترس برای ثانیه ای ولم نمیکرد

_منم از همین میترسم !!

دستش رو نوازش گونه روی صورتم کشید و گفت :

_نگران نشو فدات شم … انشالله هیچی نمیشه

با کلافگی نفسم رو بیرون فرستادم و بیقرار درحالیکه نگاهم رو بین جمعشون میچرخوندم گفتم:

_برم یه کم به کارهام برسم

بابا سری برام تکون داد که نگاهم رو بین مامان و آیناز چرخوندم و ادامه دادم:

_من نیستم لطفا حواستون به نورا باشه!!

آیناز سری تکون داد و با لحن مطمعنی گفت:

_تو فکر نباش داداش حواسم بهش هست!!

بوسه ای روی شقیقه اش زدم و همونطوری که دستم رو براشون تکون میدادم از خونه خارج شدم

از جانب نورا خیالم راحت بود ، تا نزدیکی های شب خودم رو مشغول کردم و به قدری کار سرم ریخته بود و مشغله داشتم که نمیدونستم باید چیکار کنم و به کدومشون برسم

فهیده بودم که مدتیه پدر نورا سرکار نمیاد و بدون اینکه حقوق قبلیش رو بگیره از کار انصراف داده و این باعث شده بود بدتر عصبی شم چون میدونستم چقدر به این حقوق و کار محتاجه و از لج من نمیاد

پرونده جلوم رو عصبی باز کردم و نیم نگاهی به صفحات جلوی روم انداختم

که با دیدن حساب های بهم ریخته عصبی دکمه گوشی رو زدم که صدای منشی توی فضای اتاق پیچید

_بله جناب رضایی !

با حرص دستی به ته ریشم کشیدم و عصبی گفتم :

_زود به رحیمی بگو بیاد اتاقم !!

_چشم قربان

مردک سو استفاده گر در نبود من ببین چه گندی زده ، با حرص توی اتاق قدم میزدم که در اتاق باز شد و با دیدن رحیمی توی قاب در با نیشخندی عصبی گفتم:

_به به جناب خوب هستید؟!

دستی به کت تنش کشید و دستپاچه گفت:

_بد نیستم قربان…. چیزی شده ؟!

دستم رو به طرف مبلا گرفتم و به اخمای درهم گفتم :

_بشین تا برات بگم !

رو به روم نشست و با صدای که استرس ازش میبارید گفت :

_نکنه خطایی ازم سر زده ؟!

لب تاپ و پرونده های روی میز رو برداشتم و درحالیکه روی مبل کناریش مینشستم با اخمای درهم خطاب بهش گفتم:

_گند زدی به حساب های شرکت میدونستی؟ این چه وضعشه اصلا نمیشه چیزی ازش فهمید؟

کمی با لب تاپ کار کردم و حساب هایی که میخواستم بالا آوردم و بهش نشون دادم کجاها رو اشتباه کرده که با بلند شدن صدای گوشیم نیم نگاهی به صفحه اش انداختم که با دیدن کسی که تماس میگرفت

با عجله درحالیکه بلند میشدم به رحیمی اشاره کردم ادامه بده که در جوابم سری تکون داد و مشغول شد

نمیخواستم کسی از حرفام چیزی بشنوه به طرف تراس رفتم و درحالیکه پرده رو کنار میزدم گوشی رو جواب دادم

_بله جان … چیزی شده؟؟

صدای سرحالش توی گوشم پیچید که گفت :

_بالاخره ردی ازش گیر آوردم قربان !

 

با هیجان گوشی رو محکم تر توی دستام گرفتم و گفتم :

_راست میگی !؟

_بله قربان !

زبونی روی لبهام کشیدم و گفتم :

_خوب کجاست ؟!

_یه مدت از کشور خارج شده بود ولی الان که دیگه آبا از آسیاب افتاده با اسم و فامیلی جعلی وارد کشور شده و….

مکثی کرد و ادامه داد :

_اگه اشتباه اطلاعات بهم نرسونده باشن توی یکی از روستاهای کوچیک شمال ساکنه !

با تعجب ابرویی بالا انداختم و سوالی پرسیدم:

_چرا روستا ؟ پس پولا رو چیکار کرده

صدای پوزخندش توی گوشم پیچید :

_ ساده ای آقا..‌.؟؟ حساب های بانکی زن و دخترش پر پوله

دستی به ته ریشم کشیدم و توی فکر فرو رفتم ، بایدم اینکارو بکنه و برای رد گم کنی پولی توی حسابای خودش باقی نزاره

_باشه تو فقط آدرسش رو برام بفرست !

_ولی قربان …

با کنجکاوی پرسیدم :

_ ولی چی…!؟ چیزی شده ؟!

کلافه گفت :

_تا این حد اطلاعات تونستم ازش گیر بیارم و نمیدونم دقیقا الان خونه اش کجاست!!

نفسش رو کلافه تو‌ گوشی فوت کرد و ادامه داد :

_ آخه چطور بگم….

چنگی بین موهام زدم و در حالیکه میکشیدمشون با آرامش ظاهری گفتم:

_ باشه باشه گرفتم… چی شد ولی هر چی زودتر آدرسشو برام پیدا کن که میخوامش !

_ چشم قربان !

_منتظرم !

بدون این که بزارم چیز دیگه ای بگه گوشی رو قطع کردم و در حالیکه توی دستم می چرخوندمش داخل رفتم ، عجیب این ماجرا فکرم رو مشغول کرده بود

رحیمی با دیدنم اشاره ای به پرونده تو دستش کرد و گفت :

_میشه یه لحظه اینجا رو ببینید قربان!!

سری در تایید حرفش تکون دادم و با قدمای بلند خودم بهش رسوندم و کنارش نشستم

بعد از اینکه کارا تموم شد و تقریباً تونستم تموم کم کاری این چندوقت رو جبران کنم با خستگی دستی به کمرم کشیدم بلند شدم

نیم نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم که با دیدن این عقربه هاش که ساعت ۱ شب رو نشون میداد وااای زیر لب زمزمه کردم و با عجله کیف و کتم رو بلند کردم و از شرکت بیرون زدم

خدا لعنتم کنه چند ساعت بود که به کلی از نورا غافل شده بودم و نمیدونستم که الان توی چه وضعیتیه !!

از عصری به بعد بخاطر اینکه سرگرم حسابرسی ها و مشکلات شرکت شده بودم برای اینکه کسی مزاحمم نشه موبایلم روی سکوت گذاشته بودم

با قدمای بلند به طرف ماشینم رفتم نگاهی به گوشی توی دستم انداختم که با دیدن میس کال از دست رفته از آیناز با عجله شمارش گرفتم

ولی هرچی بوق آزاد می خورد گوشی رو بر نمی داشت پشت فرمون نشستم و با اعصاب خراب و بیقرار تماس روی پخش زدم

بوق های پشت سر هم سکوت ماشین رو میشکست و از جواب ندادن آیناز دل من بیقرار و بیقرارتر میشد

نکنه اتفاق بدی افتاده باشه !
با تموم قدرت پام روی پدال گاز فشردم و توی جاده افتادم از بس این چند وقته اتفاقای بد افتاده بود که بایدم همچین حس و حالی داشته باشم

با رسیدن به خونه دستمو روی بوق فشار دادم که نگهبان با دیدنم دستی برام تکون داد و با عجله در خونه رو باز کرد

با سرعت وارد عمارت شدم و نفس نفس زنون نگاهم توی پذیرایی خالی چرخوندم ، جریان چی بود ؟ چرا خونه توی سکوت فرو رفته بود

با وحشت اسم نورا رو صدا زدم و با عجله از پله ها بالا رفتم و در اتاق رو باز کردم

ولی با چیزی که میدیدم ناباور دهنم نیمه باز موند یکدفعه در از بین دستام خارج شد و با برخوردش به دیوار پشت سرش صدای بدی ایجاد شد

ولی من هنوزم نمیتونستم نگاه از رو به روم بگیرم و با بهت زیر لب زمزمه کردم :

_نه…. !

با این حرفم با ناز خندید که صورتش گُل انداخت ، واقعا این نورا بود که توی این لباس عروس اینطوری داشت دلبری میکرد بدون توجه به اطراف یک قدم جلو رفتم و رو به روش ایستادم

با لذت نگاهم روش بالا پایین کردم عین فرشته ها شده بود ، بی اختیار دستم به سمت لمس صورتش رفت و زیرلب با بهت زمزمه کردم :

_تو واقعی هستی ؟!

با این حرفم صدای قهقه چند نفر توی اتاق پیچید که به خودم اومدم و نگاهی به اطرافم انداختم

با دیدن مامان و آیناز که روی تخت نشسته بودن و با خنده نگاه ازم نمیگرفتن دستی پشت گردنم کشیدم و با خنده لب زدم :

_چیه ؟؟!

مامان با شوق گفت :

_با دیدنش انگار عقل از سرت پریده هااا ؟!

با این حرفش باز به طرف نورا چرخیدم و با چشمایی که از خوشی برق میزدند خطاب بهش گفتم :

_مگه میشه با دیدن همچین عروسکی برق از کله آدم نپره آخه مادر من…!

باز قهقه همه بالا گرفت ولی من بی اراده میخ نورایی بودم که عین فرشته ها توی اون لباس عروس میدرخشید
اصلا این لباس از کجا اومده بود ؟؟
حتما کار این آیناز شیطون و سر به هواس که خواسته عکس العمل من رو ببینه

با دیدن نگاه خیرم سرش رو پایین انداخت که چونه اش توی دستم گرفتم و درحالیکه سرش رو بالا میدادم آروم زیرلب زمزمه کردم :

_خیلی ناز شدی بانووو !

خندید که چال گونه هاش نمایان شد و من هزار بار مردم و زنده شدم براش!

بی طاقت سرم رو جلو بردم تا ببوسمش که با صدای اهوم اهومی که از پشت سرم به گوشم رسید کلافه به عقب چرخیدم و عجول گفتم :

_ میشه برید بیرون یه لحظه !!

آیناز با خنده دستش روی کمرش گذاشت و شاکی گفت :

_نه نمیشه …. تازشم بریم بیرون که چی بشه هااان ؟؟

زبونی روی لبهام کشیدم و بیقرار زیرلب زمزمه کردم :

_ای بابا ….

طاقتم دیگه داشت تموم میشد دلم میخواست نورا رو بغل کنم ولی میدونستم اگه جلوی مامان اینا اینکارو بکنم عشقم از شدت خجالت از بس سرخ و سفید میشه که از دست میره

پس مجبور بودم هر طوری شده این وروجک رو از اتاق خارج کنم وگرنه مامان که حرفی نداشت و با یه اشاره منم میرفت ولی آینا نوووچ اصلا و ابدا…. از جاش تکون نمیخورد مخصوصا الان که این حال و هوای من رو برای اولین بار دیده بود !

دست نورا رو گرفتم و در حالیکه دنبال خودم گوشه اتاق میبردمش آروم کنار گوشش زمزمه می کردم:

_ آبجی گلم…!!

چپ چپ نگام کرد و گفت :

_ هان بگو چی میخوای باز ؟!

_از اینکه این همه زحمت کشیدی این لباس عروس رو واسه نورا آوردی و اینطوری باعث شدی روحیه اش عوض بشه خیلی ازت ممنونم ولی …

نگاهمو ازش گرفتم که کنجکاو سوالی پرسید:

_ ولی چی…!!

پررو توی چشماش خیره شدم و گفتم :

_ میشه بزاری کمی با دیدن عشقم توی این لباس لذت ببرم ؟؟

چشم غره ای بهم رفت و عصبی گفت :

_واه… مگه چیکارت دارم برو عشقتو نگاه کن

و با تمسخر ادامه داد :

_ لذت و حالتو ببر !

با چیزی که به ذهنم رسید موذیانه خندیدم و با بدجنسی گفتم :

_ هنوزم اون ماشین رو میخوای دیگه نه…؟!

با این حرفم رنگش پرید و دستپاچه گفت :

_ کدوم رو میگی داداش !!

خندم گرفت حالا یادش افتاد داداششم !
ابرویی بالا انداختم و بی اهمیت گفتم :

_همون که قبل از اینکه بیایم ایران نشونم دادی و گفتی میخوایش !

آهانی زیرلب زمزمه کرد و درحالیکه با عجله به سمت مامان قدم تند میکرد بلند گفت :

_مامان… مامان بیا بریم پایین کارت دارم

نمیدونم چطوری دست مامان رو که از این رفتارا و تغییر یکدفعه ایش تعجب کرده بود رو گرفت و دنبال خودش از اتاق بیرون برد و در رو محکم بست !

بعد از رفتنشون به طرف نورا خندون برگشتم و همونطوری که نگاهم رو با عشق به چشماش میدوختم با شیطنت لب زدم:

_دیگه تنها شدیم عروس خانوم!

 

خندید و سرش رو پایین انداخت که با قدمای بلند به طرفش رفتم و رو به روش ایستادم

_خوب خوب …. یکی اینجا داره بدجور دلبری میکنه !؟

با عشوه موهای باز دورش رو کنار زد و با صدای گرفته ای که ناشی از بدن ضعیف و حال بدش بود آروم زمزمه کرد :

_لباسم خیلی قشنگه نه !؟

دستامو دور کمرش حلقه کردم و درحالیکه به خودم میچسبوندمش با عشق و از ته دلم گفتم:

_چون تن توعه قشنگ شده عزیزدلم !

چشماش از خوشی برقی زد و سکوت کرد که سرم رو توی گودی گردنش فرو کردم و درحالیکه عمیق عطر تنش رو نفس میکشیدم آروم زمزمه وار گفتم:

_هیچ کس توی این دنیا از عشق من زیباتر نیست

سرم رو پایین گرفتم و درحالیکه نگاهم رو به چشماش میدوختم ادامه دادم :

_من خیلی خوشبختم !

با این حرفم دستش روی گونه ام نشست و با تعجب گفت :

_هیچ وقت نمیتونستم تو رو با این حجم زیاد احساسات تصور کنم !

واقعا خودمم برای خودم عجیب و پر از سوال شده بودم ، منی که که به زور یه کلمه محبت آمیز از دهنم بیرون میومد حالا اینطوری داشتم حرفایی میزدم که برای اولین بار داشت از دهنم بیرون میومد و پر بودن از عاشقانه های ناب!

تو گلو خندیدم و صادقانه گفتم :

_واقعیتش اینه خودمم دیگه خودم رو نمیشناسم !

لبخندی زد و انگار میخواست من رو دیوونه کنه نوازش وار انگشتش روی لبام کشید و به آرومی گفت :

_خوبه….چون که دارم به آرزوم میرسم !

چشمام رو ریز کردم و سوالی پرسیدم:

_اونوقت می شه بپرسم چه آرزویی؟!

با ذوق خندید و دقیق عین بچه ها گفت :

_ همیشه آرزو داشتم شوهرم عاشقم باشه و طوری باهام رفتار کنه که حس کنم پرنسسم!

نوک انگشتمو روی دماغش کوبیدم و با عشق گفتم:

_ پرنسس چیه بانو… شما ملکه ای ملکه من !!

با دیدن برق چشاش دهن باز کردم که باز چیزی بگم که یک دفعه با کاری که کرد مبهوت خشکم زد و با چشمای گشاد شده نگاش کردم

در حالیکه دستاش رو دو طرف صورت گذاشته بود لباشو رو لبام فشار میداد و به شدت میبوسیدم به قدری توی حال هوای خودش غرق بود که حس می کردم نزدیکه لبام از جا کنده بشه

با دیدن شور و اشتیاقش تو گلو خندیدم و دستمو آروم روی گودی کمرش کشیدم که بیشتر بهم چسبید و با حرص بیشتری موهام رو توی دستاش چنگ شد

اولین بار بود که نورا رو تو این حال و هوا میدیدم که اینقدر نسبت بهم حرص داره و یه جورایی از این حس و حالش نسبت به خودم داشتم لذت میبردم و دوست داشتم تا ابد همینطوری بمونه و نگاش کنم

پس بدون این که حرکتی بکنم یا توی بوسیدن باهاش همکاری کنم بی اختیار مات حرکاتش شدم و با چشمای باز تک تک کاراش رو توی خاطرم ثبت میکردم

وقتی که خوب از بوسیدنم سیر شد با نفس نفس سرشو عقب کشید و آروم نگاه مشتاقش رو به چشمام دوخت

انگار تازه از خواب خوشی بیدار شده باشم دستمو نوازش وار روی موهاش کشیدم و زیر لب زمزمه کردم:

_ممنونم !!

با دیدن صورت پرسشگرش لب پایینم رو زیر دندون کشیدم و مظلوم وار گفتم :

_ برای بوسیدن دیگه… چون که توی زندگیم تا حالا هیچ کس تا این حد با عشق و علاقه و از ته دلش من رو نبوسیده بود

بوسه روی پیشونیش گذاشتم و ادامه دادم :

_ ممنونم…چون که الان همه این حجم عشق رو از تو دارم

برعکس تصوراتم که الان از جملات عاشقانه ام ذوق زده میشه و میپره بغلم یقه ام رو گرفت و عصبی درحالیکه به طرف خودش میکشیدم با بغض فریاد زد :

_چند نفر تا حالا لباتو بوس کردن هاااا راستشو بگو !!

ببین از همه اون حرفی که من زدم خانوم به کجاش توجه کرده!

چنان این حرفا رو با بغض میزد و اشک توی چشماش جمع شده بود که به جای اینکه عصبی بشم خندم گرفت و بی اختیار قهقه ام بالا گرفت

 

با دیدن خندهام حرصش گرفت و با مشت به جونم افتاد به سر و صورتم میکوبید و با صدای بغض آلودی مدام جیغ میزد :

_میکشمت … بگو چندتا بودن ؟!

از اینکه میدیدم اینقدر روم حساسه لذت میبردم و انگار دنیا رو بهم داده باشن توی ابرها بودم فقط این وسط خنده ولم نمیکرد برای اینکه بیشتر حرصش بدم دستامو دور کمرش حلقه کردم و بریده بریده لب زدم :

_یادم نمیاد ولی …

دستاش رو محکم گرفتم و درحالیکه سعی میکردم مشت و لگداشو دفع کنم با نیش باز ادامه دادم :

_فکر کنم یه هفت هشت ده تایی بودن!!

با صدای جیغ بلندش که گفت :

_چــــــــــــی ؟!

دستاش رو ول کردم که باز به سمتم حمله ور شد و با خشم ادامه داد :

_اینقدر زیادن که حتی آمارشونم از دستت در رفته هاااا میکشمت امیرعلـــــــــــی !!

با قهقه زیر دستش موندم تا هرکاری که میخواد بکنه و دلش خنک شه ، با مشت میزدم وقتی دید فایده نداره و هیچ تاثیری روم نداره

با حرص روی نوک پا ایستاد و درحالیکه سعی میکرد همقدم بشه و بهم برسه زیر لب مدام تکرار میکرد :

_برات دارم به من میخندی ؟؟

ولی هرکاری میکرد بهم نمیرسید سرجاش ایستاد و درحالیکه مایوسانه نگاهش رو به قد بلندم دوخته بود ناله وار گفت :

_نمیشه !

چنان با خشم و حرص نگاهش رو به موهام دوخته بود که فهمیدم قصدش چیه ، با خنده سرم رو پایین گرفتم به موهام اشاره کردم و گفتم :

_بیا دوتا مو هم که دارم برای شما…. بکن تا حرصت خالی شه !

فکر میکردم با این کارم پشیمون میشه و دست برمیداره ولی برعکس دندوناش با حرص روی هم سابید و تا به خودم بیام چنگی بین موهام زد و عصبی کشیدشون

_موهات رو دونه دونه میکنم تا با افتخار از دخترای دیگه پیش من نگی !!

با صورتی جمع شده از درد نالیدم :

_آاااای

بدون توجه بهم موهام رو با قدرت بیشتری کشید و با بغض زیر لب همش تکرار میکرد :

_ تو مال منی ، همه چیت مال منه !!

با گریه هق زد :

_چرا لباتو بوسیدن هاااا ؟؟

با دیدن این حرکاتش کلا درد سرم از یادم رفت و قهقه ام بالا گرفت و بریده بریده گفتم:

_ما….مال خودتم عشقم !

دستمو روی دستاش که در حال کشیدن موهام بود گذاشتم و با خنده ادامه دادم :

_حالام هرچی ابراز علاقه کردی بسه ، مو توی سرم نموند دیگه !

بالاخره رضایت داد و دست از سر کچل من برداشت ، با خنده راست ایستادم و درحالیکه نگاهمو توی صورت غمگین و لبهای آویزونش میچرخوندم گفتم :

_شوخی کردم عزیزم ، چقد حساس شدی !؟

با چشمای ریز شده نگاه ازم گرفت و درحالیکه پشت بهم میکرد با خشم گفت :

_خیلی بدجنسی !!

از پشت سر توی آغوشم کشیدمش که تقلا کرد ازم جدا شه ، محکم تر دستامو دورش پیچیدم و کنار شقیقه اش رو آروم بوسیدم و زمزمه کردم:

_قهر نباش دیگه عروس خانوم ! از اینکه اینجوری حسودی میکنی لذت میبرم دست خودم نیست که

سرم روی شونه اش گذاشتم و صادقانه ادامه دادم :

_من رو بخاطر این بی جنبه بازی هام ببخش !

نفسش رو با فشار بیرون فرستاد و توی سکوت دستش روی دستام گذاشت ، قبول داشتم بخاطر بارداریش زیادی حساس شده و نباید سر به سرش بزارم ولی مگه میتونم !!

با بلند شدن صدای زنگ موبایلم ، همونطوری که نورا توی بغلم بود گوشی رو بیرون کشیدم که با دیدن کسی که زنگ میزد خوشحال تماس رو وصل کردم انگار خبرای خوشی توی راهه !

🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃

همچنین ببینید

رمان

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۲

  حس میکردم قلبم توی دهنم میزنه ، دستام از شدت استرس میلرزیدن نمیدونم چطوری …

۴ دیدگاه

  1. پارت هارو هر چند وقت یکبار می‌گذارید؟؟؟

  2. ببخشید ولی برای چی انقد پارتا رو دیر به دیر میزارین؟
    الان باید صبر کنیم ت‍ـــــــــــــــ‍ا هفته ی ب‍ـــــــ‍عـــــــــ‌‍د:(

    • عزیزم درسته پارتا بعد یه هفته گذاشته میشه اما نسبت به رمانای دیگه تو این مدت زمان حجم هر پارت بیشتره
      اما ادمین جون چرا الان دو هفته است پارتا کم شده ؟؟
      نویسنده محترم بیشتر به مغزت فشار بیار مث قبل زیاد پارت بده لطفاااا
      ممنون

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *