دوشنبه , مهر ۲۲ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا / رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۲

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۲

 

حس میکردم قلبم توی دهنم میزنه ، دستام از شدت استرس میلرزیدن نمیدونم چطوری از پله ها بالا رفتم با نفس نفس نگاهمو توی مطب خالی از جمعیت چرخوندم

ولی خبری از نورا و خانوادش نبود با عجله به طرف منشی رفتم و همونطوری که دستامو به میز تکیه میدادم با نگرانی لب زدم :

_کجان ؟؟

سرش رو بالا گرفت و سوالی با تعجب پرسید :

_چی !!

حالم خوش نبود و داشتم چرت و پرت بهم میبافتم کلافه از حواس پرتی خودم دستی پشت گردن عرق کردم کشیدم و گفتم:

_ببخشید …. خانوم احمدی الان توی اتاق دکترن ؟؟

چپ چپ نگام کرد و خودکار توی دستش روی میز گذاشت و بی تفاوت گفت :

_شما ؟؟

من داشتم اینجا از نگرانی پس میفتادم این از من میپرسه شما ؟؟؟

دستمو محکم روی میزش کوبیدم که تکون شدیدی خورد و خودش روی صندلی عقب کشید ، با حرص دندونامو روی هم سابیدم و با خشم گفتم:

_هست یا نه ؟؟؟

ترسیده سرش رو به نشونه آره تکون داد که بدون توجه بهش با قدمای بلند به طرف اتاق رفتم و با خشمی که هر لحظه درونم بزرگتر میشد درو باز کردم داخل شدم

با ورودم سرها به طرفم چرخید ولی من فقط میخ نورایی بودم که با چشمای گشاد شده از ترس و رنگی پریده روی تخت مخصوص دراز کشیده بود و با بُهت نگاهم میکرد

خدااای من !
اون اینجا و اونم دراز کشیده…چیکار میکرد تموم فکرای بد به ذهن و فکرم هجوم آوردن ، نکنه میخواسته بچه رو سقط کنه تموم این فکرا چند ثانیه هم طول نکشید ولی دستم از عصبانیت مشت شد

هنوزم نگاه خیرم روی نورا بود که با صدای بُهت زده خانوم دکتر به خودم اومدم

_چرا بدون اجازه داخل شدید آقا ؟؟

بدون توجه بهش با خشم سمت نورا رفتم و عصبی فریاد زدم:

_اینجا چه غلطی میکنی هااا ؟؟

با این حرفم چند ثاینه سکوت محض همه جا رو فرا گرفت و نورا با ترس روی تخت نشست و چشمای به اشک نشسته اش از روی من به پشت سرم لغزید

که با صدای خشمگین پدرش به خودم اومدم و چشمامو روی هم فشردم

_یعنی چی ؟؟ اینجا چه خبره نورا

دیگه هیچی برام مهم نبود وقتی نورا رو توی این وضعیت می دیدم مطمعن بودم که داشتن بلایی سر بچم میاوردن ، دیگه موندن نورا توی اون خونه جایز نبود

لبامو بهم فشردم و توی ذهنم دنبال چیزی برای گفتن بودم که با قدمای بلند اومد و درحالیکه به طرف نورا میرفت عصبی فریاد زد :

_مگه با تو نیستم چرا لال شدی ؟!!

گلوم رو با سرفه ای صاف کردم یک قدم سمتش برداشتم و تیر آخرو زدم

_ زنمه !

نورا هینی کشید و اشک از چشماش سرازیر شد ولی بابا و مامانش خشکشون زد و با تعجب خیره صورتم شدن

باباش انگار به گوشاش شک کرده باشه سرش رو کج کرد و با بهت سوالی لب زد:

_چی ؟!

لبمو با زبون خیس کردم و جدی حرفمو تکرار کردم :

_گفتم نورا زنمه !

یکدفعه صورتش از خشم قرمز شد و یقه ام رو گرفت و عصبی درحالیکه تکونم میداد عصبی فریاد زد:

_داری چی میگی مرتیکه !!

 

دستمو روی دستش گذاشتم و سعی کردم باهاش آروم برخورد کنم ولی مدام درحالیکه تکونم میداد باز حرفشو تکرار میکرد کلافه بدون اینکه کنترلی روی خودم داشتم بلند فریاد زدم:

_بابا زنمـــــه !!

با چشمایی که دو کاسه خون بودن نگاهشو توی صورتم چرخوند و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میاد زمزمه کرد :

_دا…داری دروغ میگی آره ؟؟!

آب دهنمو قورت دادم و درحالیکه سرمو تکون میدادم نه آرومی خطاب بهش لب زدم ، دستش از روی یقه ام شل شد و آروم یک قدم به عقب برداشت و با بهت زمزمه کرد:

_باورم نمیشه…. دخترم پاره تنم کارش به اینجا کشیده باشه !

با اخمای درهم دستی به گردنم جای دستاش کشیدم و با سرفه ای سعی کردم گلوم رو صاف کنم ولی تموم حواسم پی باباش بود که چطور سرش رو پایین انداخت و با کمری خم شده به دیوار پشت سرش تکیه داد و با غم چشماش رو بست

با دیدن حالش اعصابم بهم ریخت ، من این رو نمیخواستم دوست نداشتم خانوادش رو سرافکنده ببینم ولی با فهمیدن اینکه نورا بارداره تموم معادلاتم رو بهم ریختن لعنتی زیر لب زمزمه کردم

مادرش با چشمای به خون نشسته به طرف نورا اومد و همونطوری که دستش رو جلوش تکون میداد عصبی گفت :

_دروغ گفتی ایرانی نیست آره ؟؟

صورتش از اشک خیس شد و با بغض ادامه داد :

_این بود جواب اعتمادی که بهت داشتیم؟؟

توفی روی زمین جلوی پای نورا انداخت و با نفرت نیم نگاهی سمت من انداخت و خطاب به نورا گفت :

_توووف به روت بیاد دختره گستاخ !!

پایین شالش رو جلوی دهنش گذاشت و هق هق گریه اش اوج گرفت ولی نورا بی حرکت خیره زمین بود و انگار روح توی تنش نیست رنگش به شدت پریده بود

با نگرانی به طرفش رفتم و با سری خم شده نیم نگاهی به صورتش انداختم با تردید سوالی پرسیدم :

_حالت خوبه ؟؟

هیچ جوابی بهم نداد خواستم بازوش رو بگیرم که خودشو روی تخت عقب کشید و ازم فاصله گرفت ، کلافه پوووفی کشیدم که صدای غمگین باباش به گوشم رسید

_بریم خانوم !

مامانش با چشمای به خون نشسته و قدمای سست به طرف نورا رفت که باباش با خشم غرید :

_کجا ؟؟؟

به سمت شوهرش برگشت ، لبهای خشک شده اش رو تکونی داد و با بغض نالید :

_نورا رو ببریم و برگردیم خونه دیگه !

بدون اینکه نگاهی سمت ما بندازه با کمری خم شده درحالیکه از در بیرون میرفت گفت :

_من دیگه دختری به نام نورا ندارم…!

بعد از بیرون رفتنش ، مادرش سمت نورا رفت و همونطوری که رو به روش می ایستاد با گریه بریده بریده گفت :

_ببین چه بلایی سر بابات آوردی ؟؟ چیکار کردی با خانوادمون نورا… تو اون دختری که من بزرگ کردم نیستی

دوست نداشتم با نورا اینطوری حرف بزنن و از خانوادش طرد بشه ولی کاری بود که شده و نمیشد درستش کرد با ناراحتی به طرفش قدمی برداشتم و با دلجویی گفتم:

_ببینید مادر ای….

توی حرفم پرید و فریاد زد :

_من مادر تو نیستم

انگشت اشاره اش رو تهدید وار جلوم تکون داد و عصبی گفت :

_مادر مادر چی میکنی هااا ؟؟ دخترمو گول زدی آتیش زدی به خانوادم حالا قصد داری چیو ثابت کنی اینکه دامادمی ؟؟ هه کور خوندی

دستامو به نشونه تسلیم بالا بردم و با ناراحتی گفتم :

_میدونم اشتباه کردیم…ولی بهمون فرصت جبران بدید

نیم نگاهی سمت نورای رنگ پریده انداختم و ادامه دادم :

_حداقل بخاطر نورا

مادرش با غصه ازمون رو برگردوند و ناله وار گفت:

_روزی که داشت این غلط رو میکرد و حراج میزد به آبرومون باید فکر همچین روزی رو میکرد

با پاهایی بی جون درحالیکه دستای لرزونش رو به دیوار تکیه میداد هق هق کنان از مطب دکتر خارج شد ، با رفتنشون دکتر با تاسف سری تکون داد و پشت میزش نشست

بی اهمیت بهش به طرف نورا خم شدم و خواستم دستش رو بگیرم که عصبی کف دو دستش رو به سینه ام کوبید به عقب هُلم داد و با جیغ گفت :

_ولم کن …. دیدی چیکار کردی هااا لعنتی !!

میدونستم از اینکه از طرف خانوادش طردد شده شوک بزرگی بهش وارد شده و این رفتاراش همه عصبین ، پس بدون اینکه ازش ناراحت بشم دستامو دورش حلقه کردم و توی آغوشم کشیدمش

مشتای کم جونش رو به سینه ام میکوبید و با جیغ ازم میخواست ولش کنم

_همش تقصیر توعههههه ولم کن

اینقدر توی بغلم زار زد و گریه کرد که دیگه کم کم دستاش از جون افتادن و نیمه بیهوش توی بغلم افتاد ، دستمو زیر زانوهاش زدم و آروم توی بغلم بلندش کردم و از اون مطب نحس بیرون زدم

عقب ماشین خوابوندمش و درحالیکه پشت رل مینشستم با ناراحتی به عقب چرخیدم و نیم نگاهی به صورت خیس از اشکش انداختم ، توی خواب هق میزد و ناله میکرد

خدایا حالا من باید چیکار میکردم !!

 

اشتباه کردم به راننده گفته بودم بره و ماشین رو برام بزاره حالا از نگرانی رو به موت بودم و تموم مسیر از آیینه نمیتونستم چشم از نورا بگیرم ولی اگه راننده بود میتونستم با خیال راحت کنار نورا باشم و توی آغوشم بگیرمش

با رسیدن به عمارت ماشین رو دقیق رو به روی در ورودی پارک کردم و با عجله پیاده شدم و در سمت نورا رو باز کردم

هنوزم خوابیده بود و مطمعن بودم از شدت استرس و ناراحتی تقریبا بیهوش شده و نگران وضعیتش بودم

آروم توی آغوشم کشیدمش که توی بغلم ناله ای کرد و با دیدن قطره اشکی که از گوشه چشمش سرازیر شد قلبم از درد فشرده شد ، لعنت به منی که باعث و بانی این حال بدش بودم

با عجله وارد ساختمون شدم و از پله ها بالا رفتم نورا روی تختخواب توی اتاقم خوابوندم که غلتی زد آروم زیر لب نالید :

_نه تو رو خدا تنهام نزارید

چنگی توی موهای پریشونم زدم و با چیزی که به فکرم رسید با عجله از اتاق بیرون زدم و با فریاد خدمتکارا رو صدا زدم

_کجایید بیاید ببینم زود !!

خیلی طول نکشید که نفس نفس زنان به ردیف رو به روم ایستادن ، دستی به ته ریشم کشیدم و درحالیکه قدم زنان جلوشون راه میرفتم گفتم:

_از این به بعد خانوم اینجا زندگی میکنه و خانوم و بزرگ این خونس! کوچکترین بی احترامی نسبت به ایشون ببینم اخراجید فهمیدید ؟؟

با سری پایین افتاده یکصدا گفتن :

_بله قربان !

خوبه ای زیر لب زمزمه کردم و نگران ادامه دادم :

_ حالام بدون کوچکترین سرو صدایی هرچی غذای مقوی برای خانوم آماده میکنید و میبرید اتاقم !!

از کنارشون رد شدم و خواستم به اتاقم برگردم که با یادآوری چیزی به عقب چرخیدم ، انگشت اشارم رو جلوشون تکون دادم و بلند گفتم :

_ راستی یکی از راننده ها رو بگید بره داروخونه یه سِرُم و دارو تقویتی برام بگیره و زود بیاره

این بار بدون اینکه منتظر حرفی از جانبشون باشم به اتاقم برگشتم و درو بستم با نگرانی بالای سر نورا رفتم

ولی با دیدن قطره های عرق روی پیشونیش خشکم زد ولی زود به خودم اومدم با ترس بغلش کردم و درحالیکه مدام پشت هم صداش میزدم به طرف حمام بردمش

_نورا … نورا عزیزم چشماتو باز کن

با چشمای نیمه باز نگاهم کرد و ناله وار هووومی گفت ، بوسه ای روی پیشونیش زدم و آروم کنار گوشش گفتم :

_ میخوام ببرمت تو وان …. دوش بگیری سرحال بیای باشه !!

توی سکوت مثل گربه ملوسی سرش رو به سینه ام سابید و چشماش رو بست

درحالیکه توی بغلم بود توی وان دراز کشیدم آب رو باز کردم و گذاشتم کم کم آب بالا بیاد ، سرش رو به سینه ام تکیه داد

موهای چسبیده به عرقای روی پیشونیش رو کنار زدم ، تبش خداروشکر زیاد نبود آب کم کم بالا اومد

بدنش رو توی آب دستی کشیدم و سعی کردم ماساژش بدم تا سرحال بیاد ، چون گریه زیادی تموم توانش رو ازش گرفته و بیحالش کرده بود

بعد از اینکه دمای بدنش نرمال شد لباسای خیس تنش رو درآوردم ، حوله رو دورش گرفتم و درحالیکه توی آغوشم میگرفتمش به اتاقم برگشتم روی تخت خوابوندمش

انگار سرحال شده بود چون چشماش رو باز کرده و با حالت خاصی توی سکوت خیره حرکاتم بود بوسه ای روی گونه اش گذاشتم

با دیدن سِرُم و داروهای که روی میز کنار تخت بود ، آمادشون کردم و سوزن سِرُم آروم توی دستش فرو کردم که اخماش توی هم فرو رفت

انگار بهونه ای برای گریه کردن میخواست که اشکاش فرو ریخت و در کمال ناباوری هق هقش اوج گرفت ، روی تخت کنارش دراز کشیدم و همونطوری که توی آغوشم میکشیدمش ملافه روی تن هردومون کشیدم

_هیش عزیزم …!

با احتیاط سرش روی شونه ام جا به جا کرد و با صدای گرفته ای نالید :

_بابام …!

دستمو نوازش وار روی بازوش کشیدم و با دلگرمی گفتم :

_همه چی رو درست میکنم بهت قول میدم عزیزم… حالا گریه نکن بسه کشتی خودت رو !!

 

” نـــورا “

باورم نمیشد این اتفاقا برام افتاده و خانوادم از همه قضیه ها باخبر شدن ، هنوزم یه طورایی تو شوک بودم که با نوازش بازوم توسط امیرعلی به خودم اومدم

نگاهشو به چشمای متورمم دوخت و شاکی گفت :

_خسته نشدی از بس گریه کردی؟؟

فین فین کنان دستی به دماغم کشیدم و ناراحت نه آرومی زیرلب زمزمه کردم ، دستاش بیشتر دورم پیچید و بوسه ای روی موهام زد

به محبتش برای التیام این دل شکسته ام احتیاج داشتم چون میدونستم دیگه کسی رو توی این دنیا ندارم و از خانوادمم طرد شدم و تنها کسی که برای مونده بود فقط امیرعلیه !!

با یادآوری بچه ام دستمو نوازش وار روی شکمم کشیدم و بی اختیار با بغض لب زدم :

_منو ببخش مامانی !!

امیرعلی سرش رو کنار گوشم آورد و آروم زمزمه کرد :

_اون میدونه مامانش دوستش داره و قصد نداشته بهش آسیبی بزنه

با این حرفش غم عالم توی دلم نشست و با غصه گفتم :

_ولی من باهاشون رفتم مطب و خوا….

توی حرفم پرید و انگشت اشارش روی لبام فشرد

_هیش …. !!

ساکت و با چشمای لبالب اشک خیره چشماش شدم که بوسه ای روی پیشونیم نشوند و ادامه داد :

_گذشته رو فراموش کن !

مگه میشد فراموش کرد ، اگه اون خریت رو نمیکردم و به امید اینکه صدای تپش قلب اون بچه رو بشنون و دوستش داشته باشن باهاشون تا اون مطب نمیرفتم امیرعلی هم اونجا نمیومد و این افتضاح بار نمیومد

اونا من رو به قصد سقط به اون مطب بردن ولی چه چیزای ساده و بچگانه ای که توی فکر من نبود و باعث شد آتیش بزنم به هرچی گذشته و حرمتی که بین خودم و خانوادم بود

خسته بودم و با احساس ضعف چشمام روی هم گذاشتم که تقه ای به در اتاق خورد ، با یادآوری تن برهنه ام با دستای لرزون سعی کردم خودم رو بیشتر با ملافه بپوشونم

که امیرعلی با یه حرکت ملافه روی بدنم کشید یه کمی روی تخت بلند شد و دستشو روی بالشت گذاشت درحالیکه سرش بهش تکیه میداد بلند گفت :

_ بیا داخل !

با صدای باز شدن در بیشتر خودمو توی بغل امیرعلی مچاله کردم که بعد از چند ثانیه صدای ناز دخترونه ای به گوشم رسید

_امر دیگه ای ندارید آقا ؟؟

امیرعلی درحالیکه سوزن سِرُم توی دستم رو چک میکرد جدی گفت :

_نه میتونی بری

ولی من ناخودآگاه به عقب چرخیدم تا صاحب این صدا رو ببینم که با دیدن دختر ناز و ظریفی که با لباس فرم اونجا ایستاده بود نمیدونم چرا اخمام توی هم رفت و عصبی شدم

دختره با احترام کمی خم شد و بیرون رفت ، با احتیاط به عقب چرخیدم که امیرعلی بلند شد و درحالیکه سینی روی پاتختی رو کنار من میزاشت با لذت نگاهی به محتویات داخلش انداخت و گفت :

_ اوووم آدم حتی از نگاه کردن به غذاهاش هم لذت میبره

یعنی داشت از اون دختره اینطوری تعریف میکرد دستمو روی صورت خیس از اشکم کشیدم و لبامو بهم فشردم تا مبادا چیزی بهش بگم

قاشق توی سوپ فرو برد و به طرف دهنم آورد که اخمام توی هم کشیدم و صورتمو ازش برگردوندم ، چپ چپ نگام کرد و سوالی پرسید

_چرا نمیخوری عزیزم ضعف داری !؟

مثل بچه ها سری تکون دادم و درحالیکه نوووچی زیرلب زمزمه میکردم زیرکانه سوالی پرسیدم :

_اووووم اون دختره کی بود ؟!

قاشق باز به طرفم دهنم آورد و بی اهمیت گفت :

_کدوم ؟؟

با حس بوی سوپ بی اختیار دهنم رو باز کردم و درحالیکه با عجله سعی میکردم قورتش بدم با تعجب گفتم :

_یعنی چی کدوم ؟؟ مگه چندتان

با دستمال گوشه دهنم رو پاک کرد و بیخیال گفت :

_ یه بیست تایی میشن !

با جیغ گفتم :

_ چــــــــــــــی ؟؟؟

با صدای جیغ من قهقه اش بالا گرفت

 

دختره داخل شد که با دیدن ما توی اون وضعیت خجالت زده سرش رو پایین انداخت و قرمز شد ، امیرعلی خجالت زده خواست ازم جدا بشه که دستش رو محکم گرفتم

نوازش وار دستمو روی بازوش کشیدم که چشماش گشادتر از نمیشد بی اهمیت به طرف دختره برگشتم و سوالی پرسیدم :

_کاری داشتی ؟؟

دختره سرش رو بیشتر توی یقه اش فرو برد و با صدایی که میلرزید گفت :

_اومدم…اومدم بگم چیز دیگه ای نیاز ندارید ؟؟

به طرف امیرعلی چرخیدم و درحالیکه دستمو روی ته ریشش میکشیدم با عشوه خطاب بهش گفتم:

_عشقم تو چیزی میخوای ؟؟

امیرعلی که تازه فهمیده بود جریان چیه ! اولش با تعجب نگام کرد ولی کم کم خندش گرفت و برای اینکه دختره متوجه نشه نه آرومی خطاب بهم گفت

و سرش توی موهام فرو کرد با لرزیدن شونه هاش فهمیدم که داره میخنده مشت آرومی به بازوش کوبیدم

به زور جلوی خندیدم رو گرفتم و به طرف دختره برگشتم صدام نازک کردم و با عشوه گفتم :

_شنیدی که….چیزی لازم نداریم میتونی بری !

بدون اینکه سرش رو بلند کنه به نشونه احترام کمی خم شد با عجله از اتاق خارج شد ، بعد از بیرون رفتنش کلافه پووفی کشیدم و زیرلب غُرغُر کنان گفتم:

_دختره لوس هی میره هی میاد…

امیرعلی ولی انگار نه انگار یک ریز میخندید از آغوشش فاصله گرفتم و درحالیکه عصبی سعی داشتم سوزن سِرُم رو از روی دستم جدا کنم ادامه دادم :

_انگار من رو به این گندگی اینجا نمیبینه واه !!

امیرعلی با خنده بریده بریده گفت:

_یعنی تو واقعا به این دختره بیچاره حسادت میکنی؟؟

چی بیچاره ؟ به این دختره میگفت بیچاره ؟؟ لبام بهم فشردم و عصبی به سمتش برگشتم

_به اون عجوزه میگی بیچاره ؟؟

قهقه اش بالا گرفت ، از اینکه من داشتم حرص میخوردم و اون اونطوری داشت میخندید عصبی جیغ کوتاهی کشیدم و پامو محکم روی زمین کوبیدم

_اصلا این دخترا برای چیتن هااا ؟؟

دستی به پیشونیم کشیدم و عصبی ادامه دادم :

_دختره راست راست جلوی من داره برای شوهرم خودشیرینی می….

یکدفعه با حلقه شدن دستاش دور شکمم حرف توی دهنم ماسید سرش توی گودی گردنم فرو کرد و با صدای گرفته ای کنار گوشم زمزمه کرد :

_شوهرت هوووم ؟؟

توی سکوت لبخندی زدم که بوسه ای خیس توی گردنم نشوند و با صدای خماری زمزمه کرد :

_قربونت حسودی کردنت بشم !

به طرفش چرخیدم و با شیفتگی خیرش شدم ، هنوزم که هنوز بود از دیدن محبتاش متعجب میشدم نگاهش رو با خماری توی صورتم چرخوند و یکدفعه لباشو روی لبام فشرد و با عطش شروع کرد به بوسیدنم

دستمو پشت گردنش گذاشتم و شروع کردم باهاش همکاری کردن ازم جدا شد و با بیقراری روی تخت خوابوندم با احتیاط روم خیمه زد

میدیدم که چطوری بیقراره و هنوزم لباس خاصی تنمون نبود نگاهش روی تنم بالا پایین کرد با عطش آب دهنش رو قورت داد با صدایی که شهوت توش موج میزد گفت :

_اجازه میدی خانومم ؟؟

دستامو توی موهاش چنگ زدم و به طرف خودم کشیدمش لبامو روی لباش گذاشتم و این شد مهر تاییدی برای رضایتم !

اینقدر ناز و نوازشم کرد و با آرامش باهام رفتار کرد که نفسم بالا نمیومد و به قدری قلبم تند تند میتپید که انگار میخواست از سینه ام بیرون بزنه

دستشو روی قلبم گذاشت و درحالیکه گاز ریزی از لاله گوشم میگرفت با نفس نفس زمزمه کرد :

_اگه بخوای اینطوری بیقرار باشی مجبورم ادامه ندم

خواست ازم فاصله بگیره که دستامو دور کمرش حلقه کردم و ناله وار گفتم :

_خیلی نامردی کجا میری ؟؟

 

با خشم بهش چشم غره ای رفتم و عصبی به سمتش یورش بردم که دستامو گرفت و با خنده توی آغوشش کشیدم، تقلا کردم که ازش جدا شدم و در همون حال فریاد زدم:

_بیست تا دختر برای چی تو بوده هااا ؟؟!

با خنده درحالیکه سعی میکرد جلوم رو بگیره بریده بریده گفت :

_حت…حتما…به یه دردم خوردن دیگه !

با این حرفش حس کردم داره دود از سرم بلند میشه ، از ته دل جیغی زدم و با حرص داد زدم :

_من تو رو میک….

دستشو جلوی دهنم گرفت و همونطوری که صدام رو تو گلو خفه میکرد با خنده بوسه ای روی صورت سرخ شده از خشمم زد و بلند گفت :

_شوخی کردم… شوخی کردم

بوسه دیگه روی نوک بینی ام نشوند و با لبخندی که از روی لبهاش پاک نمیشد ادامه داد :

_حالام آروم باش ، سِرُم تو دستته !

حالا که فهمیدم شوخی کرده و خواسته اذیتم کنه بی حرکت و آروم سرجام نشستم ولی کم کم اخمام توی هم رفت و خودم توی آغوشش بیرون کشیدم

دستی به لبهاش که هنوزم ته موندهای خنده داشت کشید و سوالی پرسید

_چی شدی یکدفعه تووو ؟؟!!

داشت رفتار بچگانه و حسودیم به روم میاورد خودمو به کوچه علی چپ زدم و درحالیکه موهامو پشت گوشم میزدم بی اهمیت گفتم :

_من ؟؟ هیچیم نیست که !!

چپ چپ نگام کرد باز ظرف سوپ رو جلو کشید و قاشق رو پر کرد جلوی دهنم آورد و با طعنه گفت :

_اوکی ، ما هم نفهمیدیم که شما حسودی کردی !!

سوپ رو خوردم و شونه ای بالا انداختم

_من ؟ آخه حسودی کنم به اون دخترا هه… نه بابا !

با خنده سری تکون داد و یکدفعه با حالت خاصی زیر لب زمزمه کرد:

_ولی من وقتی تو رو توی این حال میبینم عشق میکنم

کدوم حال ؟ منظورش چی بود ؟؟
وقتی دید کنجکاو دارم نگاش میکنم ، انگار میخواست عکس العملم رو ببینه خیره چشمام شد و با حال خاصی ادامه داد :

_وقتی میبینم حسودی میکنی یه حالی میشم عین پسرای هیجده ساله که از اولین ابراز علاقه های عشقش خوشحال میشه و به اوج میره منم توی همون حال وهوا غرق میشم حالیه که تا حالا اصلا حسش نکردم

با این تعریفش بی اختیار لبخندی روی لبهام جا خوش کرد و عین بچه ها ذوق زده گفتم :

_واقعا ؟؟

از تغییر موضع ناگهانیم خنده بلندی کرد و در تایید حرفم سری تکون داد تازه فهمیدم که باز سوتی دادم ولی دیگه بی فایده بود

پس سعی کردم منم بخندم و همه چی رو عادی جلوه بدم ، ولی یکدفعه وسط خنده هام یاد خانوادم افتادم و خنده روی لبهام ماسید

امیرعلی که متوجه شد با نگرانی به طرفم خم شد و سوالی پرسید :

_چی شد حالت خوبه ؟؟

با بغض سری تکون دادم و با صدای لرزون زمزمه کردم :

_بی کس و کار شدم و اونوقت دارم اینجا اینقدر راحت میخندم

چند ثانیه میخ چشمام که قطرهای اشک پشت سر هم ازشون پایین میومد شد بعد کلافه پووفی کشید سینی روی پاتختی گذاشت و کنارم روی تخت دراز کشید توی آغوشش فشردم

_پس من اینجا چیکارم ؟؟

دستشو زیر چشمام کشید که نگاش کردم و با گریه لب زدم :

_ولی کسی نمیتونه جای اونا رو برام پُر کنه

دستمو روی قلبم فشردم و با هق هق ادامه دادم :

_انگار یه تیکه از قلبم رو کنده باشن احساس پوچی میکنم

دستاش رو قاب صورتم کرد و با ناراحتی لب زد :

_همه چی رو درست میکنم بهت قول میدم ، بهم اعتماد داری ؟؟

خیره چشماش شدم و فین فین کنان آره زیرلب زمزمه کردم که با مهربونی گفت :

_خوب خوبه ….

با انگشت اشاره به دماغم زد و با صورتی درهم ادامه داد :

_حالام بسه هرچی دماغیم کردی !

با چشمای گرد شده و با خجالت دستی به دماغم کشیدم ولی با شنیدن صدای قهقه های امیرعلی فهمیدم که باز سرکار رفتم

عصبی دستام مشت کردم و خواستم بهش بتوپم که تقه ای به در خورد

_میتونم بیام داخل آقا ؟؟

با شنیدن صدای همون دختره خشمم دو چندان شد نه ول کن نبود ، زیر لب با خودم زمزمه کردم :

_میدونم چیکارت کنم !

امیرعلی که انگار این حرفم رو شنیده باشه با تعجب خیرم شد که بی اهمیت چشم غره ای بهش رفتم و برعکس دفعه قبل که بدن برهنه ام رو پوشوندم این بار راحت توی آغوش امیرعلی دراز کشیدم و درحالیکه خودم بهش میچسبوندم به جای امیر بلند گفتم:

_بیا تو !!

 

🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃

همچنین ببینید

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت 57

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۷

  نمیخواستم تا چیزی قطعی نشده نورا از چیزی خبردار شه به همین دلیل درحالیکه …

۱۰ دیدگاه

  1. چرا پارت جدیدو نمیزارین امروز باید میزاشتین

  2. پارت ۵۳ کی میزارین که؟

  3. امروز وقت گذاشتن پارت ۵۳هست چرا نمیزارین؟

  4. ببخشید پارت بعدی رو کی می زارید؟

  5. من جا خانوادش بودم میگفتم زنته مبارکه پسر به این خوبی بفرما سر خونه زندگیت خخخ

  6. اره والا راست میگید اگه کسی میدونه نویسنده کیه و میتونه باهاش ارتباط برقرار کنه بهش بگه کلمه شهوت رو سرچ کنه.بفکرم از بیخ و بن اطلاعاتش راجع به شهوت اشتباهه.
    نمیدونم نظراتو میخونی نویسنده عزیز یا نه یا ادمینی که که هیچگاه در دسترس نمیباشد بهت میگه یا نه
    والا بالله ادم از دیدن کلمه شهوت داخل رمانت عقش میگیره. همون جور که بهپری گفت ی ذره زیادی ناجوره
    این همه ادم از وقتی شروع کردی از کلمه شهوت استفاده کردن دارن بهت میگن استفاده نکن نمیدونی یا خودتو زدی به نفهمی گلم
    ی چیزی یادم اومد گفتم به شماهام بگم دختر داییم ی سگ شیانلو داره وقتی ی کاری رو انجام میده دختر داییم بهش میگه نه نکن انجام نده اونم میفهمه و انجام نمیده .ذکر مثال*وقتی پارس میکنه میگه نه نکن حیوونی ساکت میشه
    قصد جسارت ندارما ولی برداشت از این موضوع کاملا و تماما آزاده برای عموم خوانندگان

  7. بهتر نبود به جای اینکه بگه شهوت توی صداش موج میزد میگفت نیاز یا خواستن توی صداش موج میزد .کلمه شهوت اونم داخل رمانی که کاراکتر هاش عاشق همن ی ذره زیاد ناجوره

    • اره والا ادم مگه وقتی ی نفرو دوشت داره باشهوت و هیزی نگاش میکنه!!!!
      البته حتما ایشون رو با شهوت نگاه کردن که از همه همچین نگاهی رو انتظار دارن

  8. واااای نکنه خانوادش یهو وارد اتاق بشن
    یا ابلفضل

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *