دوشنبه , شهریور ۲۵ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا / رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۴

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۴

 

حس میکردم خواب و خیاله ، تیشرت مشکی که بازوهای بزرگ و تنومندش رو به نمایش گذاشته بود با شلوار مشکی و کت کوتاهی سورمه ای رنگی که روی دستش انداخته بود نفس گیر شده بود

درحالیکه یک دستم داخل روپوش کرده بودم و نصفه نیمه تنم بود ناباور سرجام خشکم زد

داخل اتاق شد و با صدای قفل کردن در اتاق به خودم اومدم آب دهنم رو قورت دادم و وحشت زده چند قدم عقب رفتم

انگار تازه باورم شده بود خودشه که دست و پاهام بی اختیار شروع کردن به لرزیدن نه از ترس نه !!

بلکه این دل لعنتیم هنوزم عاشقش بود و با دیدنش ریتم ناسازگاری برداشته و از شدت شوک نمیدونستم باید چیکار کنم

توی سکوت آروم آروم بهم نزدیک میشد هر قدمی که برمیداشت بوی عطرش بیشتر توی فضا پخش میشد و من بی جنبه بی اختیار نفس عمیقی کشیدم

بهم چسبید ، تقریبا اندازه بند انگشت باهام فاصله داشت که لبه میزم نشست و درحالیکه حالا نشسته قشنگ روم تسلط داشت

با حالت خاصی جز جز صورتم رو از نظر گذروند و لبش رو با زبون خیس کرد ، نگاهم خیره به لباش بود و توی سرم این فکر چرخ میخورد که چندوقته من مزه این لبا رو نچشیدم

با فکری که به ذهنم رسید چشمام بستم و نفسم رو با فشار بیرون فرستادم ، که با حس لمس دستش روی صورتم وحشت زده چشمام باز کردم

انگار تازه داشتم متوجه میشدم که چه خبره ؟ من از دست این مرد فرار کردم این همون آدمی بود که تا حد مرگ منو آزار داد و بیخیالم شده بود

پس الان اینجا چیکار میکرد‌؟؟ یک قدم عقب رفتم تا از لمس دستش درامان باشم

دستش روی هوا معلق موند و درحالیکه نگاه خیره اش از روم برنمیداشت کم کم دستش رو مشت کرد و روی زانوش گذاشت

به خودم مسلط شدم و همونطوری که عصبی دستام تکون میدادم با صدای لرزون لب زدم:

_چط‌…وری من رو پیدا کردی ؟؟

نگاه خیرش رو به زمین دوخت و بعد از مکثی که برام اندازه یه سال طول کشید بالاخره به حرف اومد :

_فکر کردی میتونی از دست من در بری؟ و یا فکر کردی من به این راحتیا بیخیالت میشم؟

دندونام از حرص روی هم فشردم و کلافه به طرف پنجره رفتم و با یه حرکت پردش رو کنار زدم و خیره بیرون شدم تحمل این حرفاش رو نداشتم

هنوزم رفتارای گذشته اش رو داشت و من رو برده و زر خرید خودش میدید با حسش دقیق پشت سرم بیشتر به لبه پنجره چسبیدم تا ازش دور باشم ولی با حلقه شدن دستاش دور کمرم چشمام با حرص روی هم فشردم

تحمل نزدیکی بیش از حد بهش رو نداشتم و یه طورایی نمیتونستم خودم رو کنترل کنم و میترسیدم کاری دست خودم بدم

سرش توی گودی گردنم فرو برد و با حس لبای خیسش روی گردنم لرز خفیفی کردم و آب دهنم به زور قورت دادم

لباش روی گردنم حرکت میداد و بوسه های کوچیک کوچیک میزد دستام به زور مشت کرده بودم تا بی اراده دستام توی موهاش چنگ نشن

یکدفعه با گاز محکمی که از گردنم گرفت حس خوبم پرید و از درد چشمام روی هم فشار دادم و عصبی زیر لب نالیدم:

_ولم کن لعنتی!!

بیشتر دندوناش رو فشار داد که از ضعف پاهام سست شد ، محکمتر توی بغلش فشردم و با خشم کنار گوشم لب زد:

_بار دیگه مردی رو کنارت ببینم به این سادگی ها از کنارت نمیگذرم این رو آویزه گوشت کن!!

ترس توی تک تک سلول های تنم پیچید ، داشت از کدوم مرد حرف میزد لرزون لب باز کردم تا ازش بپرسم ولی با یادآوری اینکه اون هیچ حقی درمورد من نداره و اصلا چیکاره منه که این حرفا رو میزنه عصبی با آرنج محکم به شکمش کوبیدم

چون انتظار این حرکت رو از من نداشت آخ بلندی گفت و یک قدم ازم فاصله گرفت

به طرفش چرخیدم و درحالیکه توی صورتش براق میشدم از پشت دندونای کلید شده ام غریدم:

_پات رو از زندگیم بکش بیرون !!

انگشت اشاره ام رو جلوش تکون دادم و عصبی اضافه کردم :

_مردای کنارمم هیچ ارتباطی با تو ندارن و با هرکی بخوام میگ…

هنوز حرفم کامل از دهنم بیرون نیومده بود که با پشت دست آنچنان توی دهنم کوبید که لال شدم و از درد زیادی چشمام سیاهی رفت نزدیک بود زمین بخورم

از درد زیاد خم شده بودم و محکم دهنم رو گرفته بودم که بالای سرم ایستاد و عصبی غرید:

_جرات داری یه بار دیگه از بودن مردی کنارت حرف به میون بیاری اون وقت میفهمی چه بلایی سرت میارم

هه بلایی هم مگه مونده بود که سرم نیاورده باشه ، راست رو به روش ایستادم نگاهم رو به چشمای به خون نشسته اش دوختم و عصبی گفتم:

_تو چیکاره منی هااا؟؟ چرا دست از سرم برنمیداری

زخم گوشه لبم بدجور میسوخت و با هر کلمه حرفی که میزدم حس سوزشش چندبرابر میشد

یکدفعه به طرفم هجوم آورد که عقب عقب رفتم تا ازش فاصله بگیرم ولی تا به خودم بجنبم به دیوار چسبوندم و دستاش دو طرفم به دیوار تکیه داد

_چیکارتم ؟؟ میخوای عملی بهت نشون بدم

متوجه منظورش نمیشدم اخمام توی هم کشیدم و خم شدم تا از زیر دستاش بیرون بیام که با حرف بعدیش خون توی رگام یخ بست

_زن و شوهرا که این حرفا رو باهم ندارن هرجایی میتونن باهم باشن و از وجود همدیگه لذت ببرن مگه نه؟؟

با تعجب سرم به طرفش چرخید که با دیدن نیشخند گوشه لبش عصبانیتم به اوج رسید و با نفرت لب زدم:

_چه زن و شوهری جناب ؟! خواب دیدی خیر باشه

از زیر دستش با چابکی در رفتم و درحالیکه سعی میکردم به اعصابم مسلط باشم و عادی جلوه کنم پشت میزم نشستم و بی تفاوت لب زدم:

_حالام از این اتاق برو بیرون و دیگه ام دور و بر من نپلک فهمیدی؟

چند برگه دستمال کاغذی بیرون کشیدم و محکم روی لبم فشردم و در ظاهری‌آروم منتظر بیرون رفتنش بودم که برعکس بالای سرم ایستاد و درحالیکه دستاش ستون میز میکرد روی صورتم خم شد و با حرفی که زد از ترس دستمو روی شکمم فشردم و روی صندلی به عقب خم شدم

 

_انگار زیادی هوس با من بودن رو کردی هوووم ؟ اینجا و….

نگاهش رو توی اتاق چرخوند و با اشاره به تخت گوشه اتاق ادامه داد :

_روی اون تخت چطوره؟

با دیدن چشمای وحشت زده ام با تمسخر اضافه کرد :

_بلاخره هر دفعه باید مکان و پوز…یشین رو عوض کرد تا بیشتر به آدم خو….

نزاشتم بیشتر از این ادامه بده بلند شدم و درحالیکه رو به روش می ایستادم عصبی محکم تخت سینه اش کوبیدم

_بفهم چی داره از دهنت بیرون میاد!!

دستامو توی دستاش گرفت و درحالیکه پیشونیش به پیشونیم میچسبوند با تمسخر گفت:

_چی شد دیگه دوست نداری باهام باشی؟؟

با برخورد نفس های داغش به پوست صورتم به کل ارادم رو برای دعوا کردن باهاش از دست دادم و در مقابل توهیناش سکوت کردم

با دیدن سکوتم سرش پایین تر اومد و من با حس بوی عطرش توی خلسه شیرینی فرو رفتم بی اختیار چشمام روی هم رفت

سرش توی گودی گردنم فرو کرد و با نفس عمیقی که کشید به خودم اومدم وحشت زده عقب کشیدم که دستام ول نکرد تکونی بهم داد و با چشمای خمارش کلافه گفت :

_یاد بگیر هیچ وقت من رو پس نزنی!؟

گاز آرومی از لاله گوشم گرفت و با صدای گرفته ای آروم زمزمه کرد :

_چقدر دلم برای همه چیت تنگ شده بود دختر

جاااانم چی شد ؟؟ یعنی باور کنم این الان با من بود یا من توهم زدم

از هیجان زیادی دهنم خشک شده بود و حتی برای ثانیه ای نفس کشیدن رو از یاد بردم

دستش دور شونه ام حلقه شد و درحالیکه من خشک شده رو توی بغلش میفشرد با لحن مالکیت خاصی گفت:

_تو مال منی هرجایی دنیام که میخوای بری برو ولی بدون از دست من نمیتونی در بری و منم پیشی ملوسم رو به این راحتیا از دست نمیدم

دستم مشت شد و توی دلم سر خودم داد زدم که دیدی این لایق عشق تو نیست و الانم تو رو برده خودش میدونه نه چیز دیگه ای اونوقت توی دیونه برا یه حرفش اینطوری له له میزنی احمق!

دندونام ازحرص از بس روی هم فشار داده بودم که کل فَکَم درد میکرد انگشتم رو جلوش تکون دادم و خواستم هرچی لایقشه بارش کنم ولی نه اون حتی لیاقت همکلام شدن با منم رو هم نداشت

دستمو پایین انداختم روی صندلی نشستم با صدای که انگار از ته چاه بیرون میاد خطاب بهش لب زدم:

_بسه برو بیرون!!

نمیدونم چند دقیقه با سری پایین افتاده سرم بین دستام فشار میدادم و چشمام بسته بودن که با صدای بسته شدن در اتاق به خودم اومدم

سرم بالا گرفتم که با دیدن جای خالیش نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و روی صندلی تقریبا ولو شدم

با فکر به بچه دستمو روی شکمم نوازش وار کشیدم ، یک درصدم نمیخواستم به اینکه امیرعلی با فهمیدن وجود داشتن این بچه چه عکس العملی میخواد نشون بده فکر کنم چون چیزی جز ترس برام نداشت

” امیرعلی “

با قدم های بلند از بیمارستان خارج شدم و با نفس های عمیقی که میکشیدم سعی در آروم کردن خودم داشتم ولی بی فایده بود

با نزدیک شدن به ماشین مشت محکمی روی کامپوت زدم و دادی از سر خشم کشیدم

آدمای که از اطرافم رد میشدن با تعجب نیم نگاهی به سمتم مینداختن ، حتما پیش خودش فکر میکردن دیوانم !!

واقعا کم از دیوانه شدن هم نداشتم !

وقتی وارد اتاقش شدم قصد داشتم ازش حساب پس بگیرم تا از ترسم به هیچ مردی نزدیک نشه ولی وقتی بهم نزدیک شد و گستاخ توی چشمام خیره شد تموم اراده ام رو از دست دادم و ناخوادآگاه بغلش کردم و بوسیدمش!

الانم خشمم از این نشات میگرفت که میدیدم چطور از من فراریه و یه طورایی دوست داشت سر به تن من نباشه

ولی من اینطوری بی تاب آغوش و طعم لباش بودم ، لعنتی زیرلب زمزمه کردم و پشت ماشین نشستم

باید یه فکر اساسی برای این موضوع میکردم و هیچ راهی جز نزدیک شدن به خانواده نورا به فکرم نمیرسید

با این فکر ماشین روشن کردم و با سرعت به سمت هتل روندم باید فکر و ذهنم رو آزاد میکردم تا راهی برای نزدیک شدن بهشون پیدا میکردم و با این ذهن آشفته هیچی به فکرم نمیرسید

با رسیدنم جان رو صدا کردم و ازش خواستم اول برام خونه ای دست و پا کنه چون دیگه حوصله موندن توی هتل رو نداشتم و اینطوری که پیدا بود حالا حالا توی این کشور موندگارم

با سری پایین افتاده چشمی زیرلب خطاب بهم گفت و خواست از اتاق خارج بشه که دستم رو بالا گرفتم و عصبی گفتم:

_کسی بهت اجازه خروج داد که داری میری؟؟

رنگش پرید و دستپاچه نالید :

_ببخشید قربان !!

کلافه نگاه ازش گرفتم و درحالیکه بلند میشدم و به طرفش می رفتم خطاب بهش گفتم:

_اطلاعات درباره کار باباش و اینکه درآمدش از کجاس و خرج خانوادش چطور میده میخوام !!

دستام بهم مالیدم و بیقرار اضافه کردم :

_فقط هرچی زودتر فهمیدی؟!

دستش روی سینه اش گذاشت، چشمی گفت با عجله از اتاق خارج شد

دستی به ته ریشم کشیدم و با یادآوری نورا عطش خواستنش توی وجودم شعله کشید ، دکمه های پیراهنم رو باز کردم و با قدم های بلند به سمت حمام رفتم

دوش آب سرد باز کردم و با لباس زیر دوش ایستادم و چشمام بستم

ولی بدتر لحظه بوسیدنمون و هم آغوشیمون جلوی چشمام نقش بست و حالم از اون خراب تر کرد

داشت چه بلایی سرم میومد با عجله لباسام بیرون آوردم ، قطرهای آب روی سر و صورتم میریخت و بدنم به لرزش افتاده بود ولی چشمای لعنتیش از توی ذهنم پاک نمیشدم

 

با تنی خیس و خسته از حمام بیرون اومدم و با حوله دور کمرم مشغول لباس پوشیدن بودم که با صدای بلند شدن زنگ تلفنم به عقب برگشتم و با کنجکاوی نگاهم رو به اطراف برای پیدا کردنش چرخوندم

با دیدنش گوشه تخت به طرفش رفتم و با دیدن کسی که زنگ میزد اخمام توی هم فرو رفت و درحالیکه رد تماس میدادم گوشی روی تخت پرت کردم

چطور بعد از این مدت آنا داشت به من زنگ میزد ، حتما توی سرش دردسر جدیدی بود کلافه حوله رو از تنم بیرون کشیدم و تیشرت و شلوارکی تنم کردم

ولی هنوز چند دقیقه نگذشته بود که با بلند شدن دوباره زنگ تلفن حرصی دندونام روی هم سابیدم و سعی کردم نسبت بهش بی توجه باشم

ولی یکسره پشت هم زنگ میزد و قصد کوتاه اومدن نداشت ، لعنتی گفتم و گوشی رو برداشتم عصبی گفتم:

_بلههههه!!

_الووو امیرعلی عزیزم چرا زنگ میزنم برنمیداری

جوابی بهش ندادم و چشمام توی حدقه چرخوندم که با صدای آرومی ادامه داد:

_الان خونتم دلم برات تنگ شده بود گفتم یه سری بهت بزنم کجایی ؟ آخه هرچی از خدمتکارات میپرسم چیزی نمیگن

چی ؟ این اونجا چیکار میکرد؟ این دختر تا چقدر میتونست خار و ذلیل بشه که با وجود این همه رفتارهای بد من بازم بهم چسبیده بود و ولم نمیکرد

لبه تخت نشستم و عصبی فریاد زدم:

_تو خونه من چه گوهی میخوری دختره احمق !!

انتظار این حجم عصبانیت رو از من نداشت و سکوتش پشت خط گواه این موضوع بود

_یعنی چی این ح…

نزاشتم بیش از این به چرندیاتش ادامه بده و گوشی رو قطع کردم ، من کی میخواستم از دست این نجات پیدا کنم معلوم نبود

نه از نورا که اینطوری دنبالشم و ازم فراریه و نه از این که به هر طریقی از خودم میرونمش و آزارش میدم باز برمیگرده سراغم !

بلند شدم و بعد از آماده شدن قصد بیرون رفتن از اتاق رو داشتم که با صدای بلند شدن زنگ گوشیم

دستام مشت کردم و عصبی به طرفش هجوم بردم ، این دختر داشت بدجور روی اعصابم میرفت

گوشی رو بدون نگاه کردن به صفحه اش بلند کردم و عصبی فریاد زدم:

_چرا اینقدر نفهمی عوضی مگه….

با شنیدن صدای جان دستی به صورتم کشیدم و نفسم با فشار بیرون فرستادم

_ببخشید قربان انگار بی موقع زنگ زدم!

بی حوصله نه ای گفتم که با حرف بعدیش با هیجان گوشی توی دستم فشردم و به حرفاش گوش دادم

🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃

همچنین ببینید

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۳

  دختره داخل شد که با دیدن ما توی اون وضعیت خجالت زده سرش رو …

۱۰ دیدگاه

  1. امروز سه شنبه چرا پارت ۴۵ رو نمی زارین

  2. یه منتظر برای پارت های جدید

    تورو خدا حداقل سه روز به روز پارت بزارید خواهش میکنم

  3. خیلی کم بود.
    هر چند وقت یه بار پارت میزارید ؟؟
    اگه میشه بگید تا ما مجبور نباشیم هر سایت رو چک کنیم.

  4. از نظر حجم خوب بود ولی از نظر محتوا…..

    نویسنده بعد از هفت هشت روز فکر کردن فقط تونسته بود فوق فوق فوقش ۲ساعت از ۲۴ ساعت شبانه روز رو به تصویر بکشه.خدا میدونه این رمان چند سال دیگه تموم میشه.اگه بلد نیستید رمان رو چه طور پیش ببرید اصلا خجالت نداره بگید نمیتونم مردم مسخره شما نیستن

  5. چرا دیر به دیر پارت میزارید؟

  6. بازم یه هفته بعد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *